نتایج جستجو برای عبارت :

کی رو میخوام که فقط با خودم بیفته رو مِترونوم

و‌ شما نمیدونید که چقدر دلم میخواد مادر بشم ،‌ همین الان مادر بشم نه بعد از تموم شدن درسم ، نه بعد از کار کردن و شغل ثابت پیدا کردن ، نه بعد از قبولی توی ارشد ، نه بعد از پولدار پولدار پولدار شدن .
فکر میکنم که مادر شدن مترادف کلمه ی خودخواهیه ، ميخوام مادر شم بخاطر خودم ، بخاطر لذت خودم ، کيف خودم ، عشق خودم
با این وجود خیلی ميخوام مادر شم و خیلی نمیخواد مادر شم . 
با خودم تصمیم گرفتم اگه ميخوام تو رابطه باهاش بمونم بایدخودم و واسه خیلی چیزااماده كنم:)اینجا با خودم قرار میذارم تو نمیذاری این ادم بهت دست بزنه یكتا براش چهارچوب مشخص كردی پس ممكنه بهت خیانت كنه چون شرایط زندگیش باتوفرق داره حق نداری گله كنی حق نداری زار بزنی:)ممكنه یه روزی یه جایی همه چی بهم بخوره امادگیشو داشته باش به نبودش فكركن تاعادت كنی بهش:)كلا این ادم وجدی نگیر خیلی به اینده باهاش فكرنكن رویانسازخیال پردازنباش:)ممكنه یه روز از ایر
با تشکر از دوست عزیزمون آنه ی عزیز بالاخره موفق شدم وبلاگ قبلی رو از دسترس خارج کنمکه نه چشم خودم بهش بيفته نه کس دیگه ای 
دوست ندارم از اوضاع این روزا چیزی بنویسم.نه اینکه حالم بد باشه نهحالم خوبهزندگی رو رواله.فقط دوس دارم بی خبر از همه چی و همه بی خبر از من به زندگیم ادامه بدم.
امسال رو باید رو.خودم و هدف هام سرمایه گذاری کنمدیگه همه توجه ها فقط به خودم خواهد بودهمه هزینه ها هم برای خودم میشه برو بریم اپریلهواتو دارم
فارغ از متن ادبی این پست رو ميخوام بی قید و بند و بدون هیچگونه محدودیت بنویسم . ميخوام بنویسم که چقدر این روزا دلمرده ام چقدر این روزا هیچ میل و شوق و ذوقی به زندگی ندارم چقدر حتی بدم میاد از خودم از همه ی آدمای دورم از تموم مردم از تموم هستی از همه چیز . ميخوام بگم چقدرنا امیدانه دارم زندگی میکنم زندگی که نه بیشتر زنده ام فقط در حد نفس کشیدن . ميخوام بنویسم که از تنها بودن بیزارم حالم رو بهم میزنه این تنها بودن اما خودم خواستم . خودم خواستم از ه
چشمات کجاست؟
ميخوام توی چشمات نگاه کنم
ميخوام گفته و نگفته رو از چشمات بخونم
ميخوام از خودم و خودت به اغوش تو پناه ببرم
از خودم که فقط اندازه یه قدم جلوتر رو میبینم اونم اگه حواسم خیلی جمع باشه و همه چیز رو روال سابق باشه.
از خودم که با همه جدیت و منطقی بودنم دستی دارم در سهل انگاری و خوش خیالی
از تو که نمیدونم گاهی که توی سرت چی میگذره؟
از تو گاهی میترسم اگه منو یادت بره تو شلوغی دنیا
من میترسم.
من یه ذره میشم و گم میشم تو شلوغی دنی
سلام
گاهی وقتا آدم همه کس و همه چیز رو مقصر میدونه
جز خودشو
امشب ميخوام بگم
از خودم گله دارم
از خودم ناراحتم.
زیادی به خودم بها دادم که نمیتونم جلوش رو بگیرم
خدایا خودِ من را در خودِمن زمین بزن
من به نگاهت نیاز دارم
فردا روز زیارتی امام رضاست.
کاش نبودم 
 
امروز به عشقِ خودم از خواب بیدار شدم به عشقِ خودم ورزش کردم با نهایت عشق خودم برای خودم چای ریختم خودم با خودم چای نوشیدم به عشقِ خودم نشستم سرکار به عشقِ خودم ساعت‌ها کار کردم و نوشتم به عشقِ خودم خرید رفتم به عشقِ خودم برای خودم لباس خریدم و .
ادامه مطلب
- عمه لطفا قندونو بده من خودم انتخاب کنم!- عزیزم! قنده دیگه! چیو انتخاب کنی؟!- نه عمه! خودم ميخوام انتخاب کنم.
قندونو بهش تعارف کردم.
یه کم قندها رو زیر و رو کرد و گفت: پس قند خودم کو؟ پیداش نمیکنم!
من با چشمای گرد نگاش میکردم!
بعد از چند لحظه یهو با خوشحالی گفت: آخ جون! پیداش کردم!
و دستشو مشت کرد و از تو قندون در آورد.
خواستم بگم این چند تاست! نه یکي!. که گفت: عمه همین پنج تا برای چاییم کافیه! ممنونم!
دلم بدجور برای خودم تنگ شده ولی نمیتونم به این سادگیا با خودم اشتی کنم چون من دیگه اون ادم ساده و مهربون قبلی نیستم هیولای درونم بدجورطغیان کرده 
اگه فرصت کنم گاهی به خودم سر بزنم اونوقت که می بینم از خودم خیلی فاصله گرفتم و بدجور دلتنگ خودم میشم
طبیعی آدم روز تولدش به کارای کرده و نکردش فکر کنه به راه های رفته و نرفتش به شکست و نرسیدن هاش به رسیدن ها و موفقیت هام بماند که تو ذهنم برای خودم بیست سالگی رو یه جور دیگه میدیدم خب الان هیچ جوره شکل اون تصوراتم نیست هرچند که مهم نیست تصویرش هم غلط بود سعی میکنم هدف هام رو کوچیک تر کنم تا کم کم بدست بیارمشون نه اینکه گندش کنم تو ذهنم و مجالی نباشه برای بدست اوردشون سعی میکنم بیشتر بیخیال بی اهمیت ترین چیزها بشم برای خودم روزا
طبیعی آدم روز تولدش به کارای کرده و نکردش فکر کنه به راه های رفته و نرفتش به شکست و نرسیدن هاش به رسیدن ها و موفقیت هام بماند که تو ذهنم برای خودم بیست سالگی رو یه جور دیگه میدیدم خب الان هیچ جوره شکل اون تصوراتم نیست هرچند که مهم نیست تصویرش هم غلط بود سعی میکنم هدف هام رو کوچیک تر کنم تا کم کم بدست بیارمشون نه اینکه گندش کنم تو ذهنم و مجالی نباشه برای بدست اوردشون سعی میکنم بیشتر بیخیال بی اهمیت ترین چیزها بشم برای خودم روزا
صحبت کردیم به انتخابِ خودم 
با‌مخالفت مامان و اعتراض ِ بابا واسه سرخود بودنم.
اشتباه کردم؟!
نمیدونم ميخوام یطوری تمومش کنم. 
اشتباهه میدونم ، شاید همین اشتباه همینطور پیش بره!
از اول هم تصمیمم این بود .
هانیه گفت همینطور پیش بری همچیو میگه به مامانم. نمیدونم‌چقدر میتونم خودمو راضی کنم
اگه خودم راضی کنم دلمو. 
خداهم دیگه نگاه نمیکنه و فقط ازش ميخوام‌لحظات اخر باشه.
ميخوام حرف بزنم،راجب آدمایی که اومدن تو زندگیم،بعضیاشون موندن،بعضیاشون رفتن،بعضیاشون با دروغ منو شکستن،به هرحال.حالا ميخوام حرف بزنم
ميخوام بگم که چقدر از تعداد آدمایی که برام مهم بودم کاسته شده،آدمی که عاشقش بودم و اولین عشق واقعی زندگیمو باهاش تجربه کردم،و حالا اثری ازش تو زندگیم نیست.شاید حتی خودم خواستم که نباشه.اینجوری بهتره،انتظار آدما رو پیر میکنه.ميخوام بگم یاد گرفتم دیگه بهش فکر نکنم.یاد گرفتم هروقت لازم باشه فراموش کنم
حالا که با خودم کنار اومدم ، حالا که دارم خودم رو اروم میکنم ، حالا که می خوام خودم باشم و برم دنبال زندگی خودم و تنها برای خودم بجنگم ، چرا نمیذارین؟؟ به خدا که نمیتونین منو درک کنین چرا اصرار میکنین!؟ چرا اذیتم میکنین!؟ خدایا میبینی منو؟؟
حدود چهار ساله به خودم نگفتم ایول مریم خیلی خوب بودی!ذوق نکردم برای خودم.تو هیچی انتظار خودمو برآورده نکردم.الان پر از ترسم.تو شروع هر کاری میدونم اون چیزی که ميخوام نمیشه و نصفه نیمه رها میشه یا به سختی تموم میشهتو نوشتن هم حتی اینجور شدم.حوصله ندارم مثل چندسال قبل اتقاقات رو با جزییات بنویسم و تحلیل کنمیک ماه دیگه باید برگردم خونه و هیچ برنامه ای ندارم که چجور زندگی کنم و ميخوام چیکار کنم.راه زیاده ولی کي میره
چقدر دلم امشب برای خودم سوخت
چقدر اشکت دراومد من
چه حرفایی از مامان ، از  ف و ز  شنیدی و اشک ریختی
هیشکي نبود حتی بگه الکي حرفای اینا اشتباهه.
حداقل غیر مامان میتونم بگم ازتون بدم میاد و حتی دیگه دلم نمیخواد اسمتون تو ذهنم باشه
این مدت که همش تنها بودم یا درس میخوندم یا نمیخوندم ادم شناس خوبی شدم.
من نمیدونم با ابن روحیه داغون خودم چیکار کنم  
من که تمام سعیم اینه پرانرژی خوب همجی باشم چرا بیشتر گند میزنم!
خستم خیلی خسته امروز بیش از حد از
این روز ها لجباز شدم
با خودم ، با دنیا 
آخه چرا هنوز هم درد داره 
چرا این دنیا دردی رو توی دلم گذاشت 
که بعد از این سال ها هنوز میسوزم
پای درد های دلم 
راستش دلم به حال خودم هم میسوزه 
ميخوام دنیام رو بسازم تا روزی که اومد 
دیگه منتظر من نمونه ، نگم دستام خالیه
نگم پای دست های خالیم بمون 
آیا شما به قانون جذب و کائنات اعتقاد دارید ؟
جوابتون مثبت یا منفیه با ذکر دلیل شرح بدید
راجع به خودم بخوام بگم که بله اعتقاد دارم،هرچند نمیتونم ازش اونطور که شایسته ست بهره ببرم
اما فعلا نميخوام عقاید خودم رو مطرح کنم و بیشتر ميخوام با عقاید شما آشنا بشم 
دنبال نوشته جدید بودمشاید هم میخواستم از حال و هوایی که دارم فرار کنم و بگم که من نمیتونم تغییر کنم مداوم و باید همونی باشم که خودم ميخوام.اونم سخت بودهر دوی این عامل که میخواست منو به خودم برسونه سخت بود و نمیتونست منو به راهی بکشونه که بیشتر دنبالشم.فکر کردن به آدم های دور وبرم بیشتر منو به این فکر فرو میکنه که من به چی ميخوام برسم و دنبال چی هستم و ميخوام برای بودن چه کسی تلاش کننم و بودن چه کسی رو تو زندگیم فراموش کنم.تنها چیزی که منو واد
 تو کل زندگیم هیچ چیزم دقیقا  برای خودم نیست .
هیچ چیز
حتی گاها احساس میکنم من خودمم برای خودم نیستم .
نمیدونم در آینده یعنی روزی میاد که ببینم تمام من برای خودمه!!
نمیدونم .
من تنها چیزی ک دلم میخواد اینه ک رها و ازاد باشم .
خودم برای خودم باشم . همین
امشب یه تصمیمی گرفتم . که جدیه
خودم میدونم تصمیمایی ک اینجوری و اینموقع میگیرم و بار ها و بارها درموردش فکر میکنم الکي نیست کاملا جدیه و من روش مصمم هستم
راهیو انتخاب کردم ک ميخوام پاش وایستم .
تصمیم گرفتم این یک ماه رو عالی بخونم جوری ک وقتی شب خواستم بخوابم ب خودم بگم خسته نباشید امروز فوق و العاده بودی .
کلاسای نکته و تست شرکت کردم ک همه دبیراش درجه یک هستن و میمونه تلاش من . ميخوام عالی تلاش کنم این یک ماه رو .
ميخوام ب خودم اعتماد کنم .
نقاشی. ویلون. زبان جدید.
چیزاییکه باید ادامشون بدم.
دلم میخواد تو نقاشی انقدر خوب شم که به راحتی بتونم یه چهره رو طراحی کنم و آبرنگ رو هم یاد بگیرم.
و ساز ویلون سازیه که همیشه خودم رو در حال نواختنش تجسم کردم و دوست دارم یروز بلاخره یادش بگیرم.
باید زبان جدید یاد بگیرم و منی که انقدر عاشق بزرگی دنیام خودم و مغزم رو همگام با اون بزرگ کنم.
دارم میبینم. دارم اونروز رو میبینم. روزیکه دانشجو شدم جلوی چشمامه.
من آنه دانشجوی پزشکي دانشگاه علوم پزشکي ته
+ به جون خودم افتاده بودم و حتی خودم رو ول کرده بودم اواره می چرخیدم .
+ ادم هر بلایی که سرش بیاد وقتی میخوابه و بیدار میشه انگار اون اتفاق براش همینطور کم رنگ میشه هی دردش کمتر میشه انگار نه انگار که قلبش دیشب پاره پاره شده بود .
+ خیلی در جا زدم .
+ خودم میفهمم چه بلایی داره سرم میاد ، ولی این بار نمیتونم به خودم کمک کنم .لازمه یه نفر بیاد از این حال دربیاره منو .
+دیشب ترامادول توی دهنم تلخ شد ، تا صبح احساس میکردم دارم از تشنگی میمیرم. مثل ک
شاید فردا برای خودم یک دسته گل بخرم ، با کاور کاهی و نوشته های ریز و درشت انگلیسی یا نه شاید هم شعر فارسی ، همان هایی که نخ های کنفی دارن از همانی که دوستش دارم و هیچکس نمی داند ، اری خودم برای خودم،چه اهمیتی دارد که کسی به من نه گل هدیه میدهد و نه کادویی ،انگار فراموش کرده بودم من هنوز خودم را دارم، اگر به همین زودی خودم را پیدا نکنم و قرار ملاقات نگذارم خواهم مرد
سرم را بین دستانم تکيه میدهم و با خودم تکرار میکنم زهرا قبول کن که تنهایی» و دوست دارم زار زار بزنم زیر گریه. از شدت دردِ سر و دردسر! دردسری که خودم برای خودم ساختم و تمامی ناپذیر است.
پ.ن:
به میمنت و شادی، تا هفته دیگه به یکي از وحشتناک ترین وضع های ممکن با خودم رو به روم میکنن! این هم عاقبت به خیر بشه صلوات.
هر وقت فکر میکنم خودم رو دستکاری کنم و میرم بین پزشک های جراحی بینی و زاویه سازی صورت و پیکرتراشی و دنبال بهترین دکتر و زودترین وقت میگردم میفهمم حالم بده و از خودم خسته ام؛ گاها یک وقت مشاوره حالم رو بهتر میکرد اما این بار از صرافت نیفتادم. ميخوام بگم این تغییرات وما نشان دهنده ی حال خوب نیست.
این روزا یا سرکارم یا ببیمارستان یا خوابگاه،به طور کلی میشه گفت سرم شلوغه،ولی نمیدونم چه مرگیه که وقتی خلوت میکنم با خودم یا  اخر شب وقتی ميخوام سر رو بالش بذارم حال دلم خوب نیست.خودم میدونم چرا،ولی کاریش نمیشه کرد.میشه جای کسی که دوسش داری بری سربازی؟نه.پس تو این بیرونی و اون کيلومترها دورتر از همون دوری که قبلا بود ،تو پادگانه.و واقعا یه ساعت در روز حرف زدن کمه واسه این حجم از دلتنگی.
آدم باید چقدر قوی باشه که جا نزنه ؟ اینو از خودم پرسیدم وقتی تو راه برگشت به خونه بودم. آدم باید چقدر قوی باشه و چقدر کلمه داشته باشه که برای خودش از امید بگه ؟ بگه که زندگی سیاه نیست درحالی که وسط تاریکي وایستاده! یجوریم که انگار رو لبه‌ی دره موندم و ت که بخورم مقصدم مرگه . ولی نمیتونم از کنار پرتگاه بیام کنار. اونجا موندم و به خودم میگم که زندگی سیاه نیست ، آدما سیاه نیستن، قلبت سیاه نیست . بعد ميخوام که این حرف‌ها رو باور کنم . باورم میکنم .
از دور که به خودم و زندگیم نگاه میکنم میگم نه دیگه آدمای جدیدی قرار نیس ولرد زندگیم بشن زندگیم اونقدر حال بهم زن هس که خودمم ميخوام ازش فرار کنم از زندگیم از خودم از اطرافیانم 
یا مثلا وقتایی که حوصله ندارم با ادمای جدید اشنا بشم نميخوام بدونم کي اند چی اند و حتی اسمشون چیه!چون همیشه پیش خودم میگم همه ادمارو هم که بشناسم هیچ کس حاصر به شناختن تو نیس! شاید حرفام عجیب باشن و هیچکس نفهمه چی میگم. نمیدونم هرشب سعی میکنم تو ذهنم خودم با آدمی که نمیش
ميخوام واسه تولد مهسا خودم یه چیزی درست کنم . طرحش تو ذهنمه اما دقیقا در موردش مطمئن نیستم . بعدشم شاید رو یه کاپ کيک شمع بذارم که پیش خودم فوتش کنه . دلم نمیخواد ببرمش کافی شاپ و خیلی قضیه رو فَنسی کنم . فقط ميخوام حس کنه که چقدر دوسش داشتم و واسش وقت گذاشتم .خدا میدونه من عاشق روزای تولدم و اینکه بقیه رو خوشحال کنم . هدیه دادن باعث میشه به ارگاسم معنوی برسم :)))+ اگه کسی ایده واسه کادوی تولد دوست دختر / پسرش خواست ، میتونه ازم کمک بگیره . چون میلیان
من وقتایی که ناراحت و سرخورده هستم، یا اتفاق بدی برام افتاده، به جای مراقبت از خودم، بیشتر با خودم لجبازی می کنم؛ مثلا غذاهای بد می خورم، یا از پوستم مراقبت نمی کنم. یه جورایی انگار از خودم انتقام می گیرم. البته دلیلش رو نمی دونم. شاید ته دلم ميخوام خودم رو به خاطر حال بدم تنبیه و سرزنش کنم. گاهی وقتا هم توی موقعیت های خوب به خودم اجازه لذت بردن از زندگی رو نمیدم. فکر می کنم بیشتر سختگیری هام بی جاست. البته بهتره بگم توی مسیر درستی نیست چون زندگ
خیلی وقتها
نه!
تقریبا همیشه. آره!
هر وقت به خودم قولی میدم میزنم زیرش. همیشه این اتفاق میفته. 
واقعا که آدم بی اراده ای هستم. شایدم تنبل.
گاهی میگم چرا قول میدی؟ چرا تصمیم میگیری؟ یهو عمل کن جای حرف زدن.
اما ميخوام فکر "اگه بگی نمیشه" و "تصمیم بگیری نمیشه" رو بریزم دور.
ميخوام بعضی از عادت هامو بذارم کنار. حتی اون خوباشو.
مثلا تا الان همش توی اینستا میچرخیدم و عکس جمع میکردم که بعد اجراشون کنم.
الان ميخوام بذارم کنار این کارو. الان وقت اجراست. د
سلام.
هوای صبح امروزِ تهران بی نهایت دلپذیر بود ، بارونی و با یه آسمون پاک. خیلی شیک و کارت پستالی :)
موقع برگشت از دانشگاه هم هوا به شدت بهاری شده بود ، یه ظهر دلپذیر آفتابی اما خنک :)
امروز رو برای خودم جشن گرفتم با خریدن ۲ شاخه مریم و یه شاخه رز
بازم ميخوام از این جشنای ارزون برای خودم بگیرم.دلم کلی گلدون کوچیک و بزرگ می خواد
بیجهت بلند شدم در رختخوابم نشستم، با خودم زمزمه میکردم:بیش از این ممکن نیست.تحمل ناپذیر است.» ناگهان ساکت شدم. بعد با خودم شمرده و بلند با لحنِ تمسخرآمیز میگفتم: بیش از این.» بعد اضافه میکردم: من احمقم!» من بمعنی لغاتی که ادا میکردم متوجه نبودم، فقط از ارتعاشِ صدای خودم در هوا تفریح میکردم.شاید برای رفعِ تنهائی با سایهٔ خودم حرف میزدم.بوف کور
خیلی دارم صبوری میکنم
خیلی دارم خودم رو کنترل میکنم
خیلی دارم سعی میکنم اوضاع رو از اینی که هست بدتر نکنم
نمیدونم بعد از سه روز چه اتفاقی قراره بيفته
لعنت به شیطون که باعث شد تو عصبانیت یه سری چرت و پرت بگم
الان موندم چجوری ثابت کنم که اون حرف ها فقط از روی عصبانیت بود ولاغیر
همیشه موقع عصبانیت سکوت کردم
اما این بار
لعنت به اونی که با یه شوخی بی جا باعث شد اینقدر عصبی و شوکه بشم
آخه شوخی هم حدی داره
دست گذاشت روی خط قرمز من
و فقط باع
باز مودم تنظیماتش به هم خورد
منم اعصاب خورد؛ میخواستم برم تمرین امروز نرفتم نشستم اینو درست کنم
همشو خودم درست کردم ولی یه جا یه سوتی خیلی بد دادم :/ بعد مجبور شدم زنگ بزنم به کارشناس اپراتور و فلان. بعد فهمید چیو سوتی دادم :/ بعد با اینکه اصلا نه معلومه اون کيه نه معلومه من کيم :||| خیلی خجالت کشیدم و از دست خودم ناراحتم سر همچین سوتی ای. دیگه همین.
 
حساسیت دارم و خیلی میخوابم.
Flo  میگه هنوز 6 روز مونده ولی من شدیدا PMS میبینم توو خودم. خیلی عصبیم.
از
همیشه تو زندگیم اگه مشکلی پیش اومده، یا به خودم بخشیدم یا تقصیر رو گردن کسِ دیگه ای انداختم. اما این گندی که الان دارم می زنم، در حالی که میدونم تبعات بسیار سنگینی رو هم به بار داره، هیچ جوره قابل چشم پوشی نیست. به یاد ندارم تو هیچ مقطعی از زندگیم همچین حرفی زده باشم، و نه حتا درک میکردم چطور آدما میتونن همچین حرفی در مورد خودشون بزنن، اما امشب واقعن حس کردم از خودم بدم میاد. بعد ازین حقیقت که از خودم بدم اومده متنفر شدم. و ازین همه حسِ منفی که د
حرف میزنم، شوخی می‌کنم، سعی می‌کنم با گفتن حرف ها‌ی بی‌ربط و با ربط حس بدی را به همصحبتم انتقال ندهم. می‌خندم، لبخند میزنم.
و بعد توی اتوبوس، شب‌ها که بی‌خواب می‌شوم اغلب با خودم با لحن غمگینی حرف می‌زنم به خودم بی‌اعتنایی می‌کنم، سینه‌ام تنگ می‌شود و از خودم می‌پرسم مرا چه شده؟
من دقیقا کي هستم؟
سلام
دارم به خودم ایمان میارم که روانشناس خوبی هستم حداقل برای خودم.
من یه اعتقاد عجیبی دارم اونهم این هست که هرکس میتونه برای خودش بهترین دکتر باشه در زمینه جسمی و روحی و
دلیلم این هست که هیچکس بهتر از خودمون ما رو نمیشناسه.
مثلا همین مدت که وضع روحیم افتضاح بود، دارم سعی می کنم حال خودم را بهبود بدم و کمی هم موفق بودم. البته اشاره کنم هنوز حالم خوب نیست ولی پیشرفت خوبی داشتم. درواقع امید را در بعضی از مسایل خاص از زندگیم حذف کردم ولی در کل
نمیدونم من از دید اطرافیان آدم بسیار مرموز و شیادی هستم !!!! سال قبل کسی بهم گفت " بیش از حد مظلوم نمایی میکنی؟ " شاید حق با اون بوده و هست !!! من فقط مظلوم نمایی میکنم و هیچ خبری از درد و ناامیدی نیست !! یا یکي دیگه بهم گفت تو دو سوم ت توی زمین ! شاید حق با اون هاست ولی نمیدونم من فقط ميخوام خودم باشم یعنی من با درد بی حوصله ام و نمیتونم بخندم وقتی درد دارم .شاید هم حق با کس دیگری ست باید پارک مو عوض کنم
خیلی بیشتر از آنچه که فکرش را بکنید دلم گرفته، هنوز هم نمی خواهم خودم را از تب و تاب بیندازم و مدام با خودم زمزمه می کنم:
ﺎﻫﺎﻫ ﻪ ﺩﻟﻢ ﻣﺮﺩ به خودم میگویم در دیاری که پر از دیوار استﺑﻪ ﺠﺎ ﺑﺎﺪ ﺭﻓﺖ؟ﺑﻪ ﻪ ﺑﺎﺪ ﻮﺳﺖ؟ﺑﻪ ﻪ ﺑﺎﺪ ﺩﻝ ﺑﺴﺖﺣﺲ ﺗﻨﻬﺎ ﺩﺭﻭﻧﻢ ﻮﺪ :ﺑﺸﻦ ﺩﻮﺍﺭ ، ﻪ ﺩﺭﻭﻧﺖ ﺩﺍﺭ !ﻪ ﺳﻮﺍﻟ ﺩﺍﺭ؟!ﺗﻮ " خدﺍ " ﺭﺍ ﺩﺍﺭﻭ " ﺧﺪﺍ "ﺍﻭﻝ ﻭ ﺁﺧر با توست.
سهراب سپهری
برگشتیم دوباره!اینبار قراره هردومون درست باشیم.ميخوام خله رو نگهدارم. دوسش دارم و نميخوام از دستش بدم.اونم نمیخواد گفت سعی میکنه که مثل قبل نباشه و درست میشه فقط باید بهش کمک کنم.ميخوام این فرصت رو بهش بدم؛ بخاطر خودم، خودش، خاطراتمون و اشتباهاتم.منم باید تغییر کنم بخاطر دوتامون.
امروز شنبه است. بیست و هشتم اردی بهشت 98. گمانم دوازدهمین روز از رمضان. آن چه که پوشیده نیست این است که حال خوبی ندارم. روح آرامی ندارم. وضع مطلوبی ندارم . چرایش را نمی دانم. از هیچ چیز، مطلقا از هیچ چیز ِ خودم راضی نیستم. احساس می کنم برای هیچ چیز زندگی ام تلاش نکرده ام. بد جور با خودم وارد جنگ شده ام . زیان این جنگ هم بر هیچ کس مترتب نیست الا خودم  
باید تمام کنم. 
باید شروع کنم.

تمام نوشته های 96 و 97 را برداشتم. این جا گزارش ِ حال و روز خودم را به
من الان فرودگاه مهرآبادم و منتظر نشستم تا کارم رو انجام بدماین جارو دوست ندارم خیلی دلگیره اولین باری که خودم با پای خودم اومدم این جا با هم بودیم و من تنها برگشتمچه شب عجیبی بود ای کاش منم میرفتم یا نمیذاشتم برهچیزی بین ما عوض نشده ولی تحمل این فاصله جغرافیایی خیلی خیلی سخت شده خیلی وقتا دقیقا مثل بچه ها بهانه میگیریم و شرو میکنیم همو اذیت کردن و جفتمون هم میدونیم از دوری و دلتنگیهخدا به حرفای ما گوش میدههر وقت عاجزانه ازش چیزی خواستیم و
از سرگرمی های این روزهام همینقدر میتونم بنویسم که یهو دلم هوس فسنجون میکنهبه مامانم میگم
بعد سه چهار وعده پشت سر هم فسنجون میخورم
عصرها نیمروی عسلی میخورم
ظهرها یک عالمه سیب و آلوسیاه میخورم
از صبح که بیدار میشم تا شب که بخوابم گات و فرندز میبینم
و هیچ کار مفیدی که از نظر خودم نتیجه داشته باشه نمیکنم.مثلا درس نمیخونم.ورزش نمیکنم.چیز جدیدی یاد نمیگیرم.مهارتهای قبلیمو تقویت نمیکنم.آشپزی نمیکنم.نمیرقصم.کتاب نمیخونم.
فقط وقت میگذرونم
از دست خ
باعث فخر و مباهات منه که یه لوسیفر تو زندگی واقعی دارم .هر چند که خودم هم یه شیطان دون پایه ام . یکي مثلِ مِیز .اما اگه لازم باشه خودم با دستِ خودم بال هایِ لوسیفرمو می بُرم !+ از فعلِ میبُرم استفاده کردم چون یه جا خوندم ، استخونای بال خیلی محکم هستن .
     این روزها حال خیلی خوبی دارم. انگار که یه فشاری از روی قلبم برداشته شده؛ با خودم مهربان تر شدم؛ بیشتر به خودم حق میدم؛ بیشتر به خودم کمک میکنم که رشد کنم؛ کمتر سرزنش یا گله میکنم از خودم؛ بیشتر به حس و حالم توجه میکنم تا حجم کارهای مونده در خانه و از همه مهمتر بیشتر حق اشتباه و ایده آل عمل نکردن به خودم میدم.
     بیشتر پسر و همسرم رو دوست دارم. کمتر میزان نخوابیدن پسرم برام دغدغه اس؛ کمتر کارهای نکرده همسرم آزارم میده.
     از همه مهمتر دوت
مثلا دیگه از هیچ کس ننویسم و احساساتم رو خاک کنم و بی توجه بهشون باشم.
شاید یه نوعی از مبارزه باشه.مبارزه با هر چیزی!
یا مثلا دیگه با زبونم از پشت به دندون هام فشار نیارم
یا بیخیال باشم نسبت به درد توی استخون هام
یا اینکه کالباس توی ساندویچ هامو درنیارم!
یا بیشتر درگیر زندگی خودم بشم.غرق بشم توی خودم.
بیشتر دنیای خودمو دوست داشته باشم و بیشتر برای خودم باشم.
یا بیشتر برای "خودم" وقت بذارم این دفعه.
امشب که تقریبا دو هفته مونده به عروسی، وسط بل بشوی خونه ای که باید مرتب شه لباسی که باید آماده شه و هزار تا هماهنگی که باید انجام شه و همش تمام و کمال به گردن منه، دلم واسه خودم تنگ شده، واسه کتاب خوندن و خیال کردن، واسه پیاده روی و موزیک گوش کردن، واسه درس خوندن و آرزو کردن دلم واسه یه روز بی دغدغه تنگ شده، روزی که نه حسرت دیروزو داشته باشی نه دلهره فردا، نه برای شروع دیر باشه نه واسه بیخیال شدن زود 
حس میکنم دیگه چیزی نمیتونه منو بشکنه، یه د
پنج ماه از شروع خوندن جدی برای دستیاری میگذره و من برای اولین بار به سیزده ساعت رسیدم.سیزده ساعت دقیق با کرنومتر.
خسته ام.چشم درد.بدن درد.بی رمق.اما واقعا خوشحالم!
 
*باید به خودم تی بدم.اگر با وضعی که مردادماه رو شروع کردم ادامه بدم باید برای قبول شدن یک رشته ی ماژور دعا دعا کنم.اما من به خودم قول دادم که تکرار نشه.که یادم بیاد چه میخواستم و ميخوام.
*آزمون ریه دادم و از بیست و پنج سوال یک غلط داشتم که اونهم یک سوال ساده بود که درست نخ
من خیلی از حمید صفت خوشم نمیاداما از اهنگ ساتوریش خیلی خوشم اومدمخصوصا اینجاش:ترسم از خدامه نهمنم و خدای منمن منه منمنیمه بد منممن ميخوام کسی بشمکه شبیه کسی نشمکس بی کسا بشمروزی بی کس نشماونقدر از شادی ميخوام که بدم ادامه راهاونقدر غم که بده حالتِ انسانی به مامن شکستامو ميخوام ، واسه یِ فروتنیاونقده ایمان هم ، که بره افسردگیمبا تصمیم راهمو میام ، واسه یه روزِ دیگهاونقدره ثروت که بگه نیازم اسیرهمن آیندمو ميخوام ، پس باید شور بدمبا دوستانم
دل تو دلم نبود که عکسای امشب برسه دستم و ببینم که چه شکلی شدم با اون آرایش دست و پا شکسته ی خودم و آقا نگم که خودم عاشق خودم شدم و منتظرم کار وخونه و ماشین و غیره جور شه برم خواستگاری خودم! ( مزاح) 
ولی جدی باید با آرایش آشتی کنم رژگونه ی هلویی معجزه میکنه
سایه اسموکي خیلی به من میاد
رژ لب زرشکي هم بهم میاد
و بعد قرن ها تونستم مدل مویی که بهم میاد رو پیدا کنم و عشق کنم با موهای بلندم
چقدر اون پیراهن سفید با گل های مشکي هم به تنم نشست اصلا از واجباته
و برای آخرین روز شونزده سالگی قراره نه صبح برم کارآموزی ،ظهر که از سرکار برگشتم دو ساعت استراحت کنم بعد برم کلاس تا ساعت نه ده که تموم شه برگردم خونه و بازم تو راه درسارو با خودم دوره کنم و از سال دیگه اینموقع رویا ببفام.
فک کنم پایان قشنگی براش باشه چون تا ظهر با بهترین دوستام وقت میگذرونم و
از ظهر تا شبم برای آیندم تلاش میکنم
و یه روز میاد که بابت این روزا از خودم تشکر میکنم شاید اون روز دیر نباشه
شاید سال دیگه این موقع
و قرارم با خودم اینه سا
نمیدونم کجایی و در چه حال . چون اصلن مهم نبوده و نیست و نخواهد بود  برام  
ولی بعضی وقتا یه اتفاق هایی تو زندگیم می افته که نمیدونم چرا فکر میکنم از دعاهای توئه!!!
 اما بعد میگم .:. خدایا مگه میشه ؟ باید خواسته دو طرفه باشه که جواب بده یا نه ؟ 
و بعد باز بخاطر نوع دعای خودم شک میکنم شک نه وحشت میکنم  
 
نه دلم میخواد بدونم !!!
نه دلم میخواد ندونم !!
فقط میترسم و از این حال سوالی خودم متنفرم 
اما فقط از خدا از ته ته ته دلم ميخوام که دیگه دع
قبل از این روز آخری،به خودم گفته بودم دیگه نمی رم پیشش اما وقتی چشمم بهش افتاد دیدم ميخوامش،
فکر کردم چرا که نه؟نمیفهمم چرا باید خودم رو محروم کنم.دیگران همچین کاری نمیکنن؟ مردها که اصلا.
من که نميخوام کسی رو برنجونم اما مگه نباید با خودت روراست باشی؟
من هم همین رو ميخوام،ميخوام با خود واقعیم روراست باشم
با اون خودی که هیچ کس نمیشناسه.
من عاشق آهنگ های سنتی ام 
و محلی ها 
و همین امروز فهمیدم سیما بینا چرند خوان نیست 
و چهل سال از من بزرگتره
و یه زمانی هم استانی من بوده 
 
 
 
 
هنوز بعد حجامت نرفتم دوش بگیرم 
می دونی 
می ترسم وقتی گاز رو بردارم که بندازم دور یه وقت خونی چیزی اومده باشه و تا پشتش هم سرایت کرده باشه و من چشمم بيفته و باز مانتوشویی راه بيفته :| 
ميخوام یه پلاستیک مشکي بردارم چشمامم ببندم! و گاز رو بکنم و بندازم تو پلاستیک و بندازم ت سطل دستشویی! 
همینقدر بدبخت :| 
 
من عاشق آهنگ های سنتی ام 
و محلی ها 
و همین امروز فهمیدم سیما بینا چرند خوان نیست 
و چهل سال از من بزرگتره
و یه زمانی هم استانی من بوده 
 
 
 
 
هنوز بعد حجامت نرفتم دوش بگیرم 
می دونی 
می ترسم وقتی گاز رو بردارم که بندازم دور یه وقت خونی چیزی اومده باشه و تا پشتش هم سرایت کرده باشه و من چشمم بيفته و باز مانتوشویی راه بيفته :| 
ميخوام یه پلاستیک مشکي بردارم چشمامم ببندم! و گاز رو بکنم و بندازم تو پلاستیک و بندازم ت سطل دستشویی! 
همینقدر بدبخت :| 
 
. زیاد میخوابم بد ميخوام اعصابم خورده! خوشم نمیاد اینجوری باشم اصلا. اه
 دارم
کتاب خودت باش دختر رو میخوندم. هنوز پنج فصلشو خوندم و احساس میکنم ک
خیلی روم تاثیر گذاشته.حس بهتری دارم نسبت ب خودم و اعتماد بنفسم بالاتر
رفته. انگار خودمو بیشتر دوس دارم.برای خودم احترام بیشتری قائلم. هرچند با
اون مورد خواب م مشکل دارم اون قضیه ش جداس
خدایا مگه نگفتی با من معامله کنید
من با تو معامله کردم
چرا باید زندگیم دو سر سوخت باشه
یه روز خوش
یه دل شاد
چیز زیادیه
مگه من تاحالا برای خودم ازت چیزی خواستم
اما اینبار ميخوام
بچم داره جلو چشمم پر پر میشه
میخوای برسونیم به لحظه ای که بودنتو انکار کنم
میخوای برسونیم به جایی که حسین و اهل بیتتو فراموش کنم
پس کجاست اون ثمن معامله ی با تو
کم نزاشتم برات
در حد خودم بنده لایقی برات بودم
بزار سرت منت بزارم بلکم صدات دراومد
 
 
یک نفر اشتباها قضاوت کردم الانم ناراحتم :(
دوست دارم بهش همین الان زنگ بزنم و ازش معذرت بخوام :(
ولی داداشم میگه بیخیال بشم چون هر کسی مثل من بود این اشتباه رو میکرد و دچار سوء تفاهم میشد !
ولی من الانم واقعا از خودم و از نفر وسط که باعث این سوء تفاهم و قضاوت من شد ناراحتم :((

+
اولین قضاوتم بود ':(
نمیدونم چکار کنم؟!
 نفر وسط هم بهم گفت بیخیال بشم و نگم :(
دوست دارم رو در رو به اون نفری که قضاوتش کردم بگم ولی چون تا چند ماه دیگه نمیتونم رو به رو ببینمش
معمولا اینجوری فکر میکنم که از خودم خوشم نمیاد. نه! بدتر. از خودم بدم میاد.
اما وقتی دقیق‌تر فکر میکنم و میبنیم تا حالا چند ده بار برگشتم و نوشته‌ها قبلیم رو میخونم میفهمم که در واقع از خودم خیلی خوشم میاد و تظاهر میکنم، خوشم نمیاد! بلکه اینجور متواضع به نظر برسم. با این فکر بیشتر از خودم خوشم نمیاد. نه! بدم میاد.
وقت‌هایی مثل حالا که به فکرشم، منتظر پیامشم و اینها با خودم فکر می‌کنن اونن الان تو فکر منه. بعد از خودم می‌پرسم واقعا اون الان تو فکر منه؟ و بعد با خودم می‌گم اگه نبود منم بهش فکر نمی‌کردم و داشتم کار خودم رو می‌کردم. و اینجور خودم رو تسلی می‌دم. واقعیت اینه که دیگه پیر شدی برای این بازی‌ها برای عشق و عاشقی‌ها. واقعیت اینه که قرار نیست کسی عاشقت بشه و تو هم. هورمون هم نباشه وقتش گذشته. اونم یکي کوچکتر از تو، خب خودش زندگی و دغدغه‌های خودش
جدیدا آدمهای زیادی هستن که به نوعی تمایل دارن منو بشناسنیا باهام حرف بزنن.و من به هر نحوی سعی میکنم مکالمه رو قطع کنم و اونهارو از خودمدور کنم.ولی بعد از اینکه به نوعی ازم دلخور میشن و دور میشن منم دلخور میشم:/الان مثلا ناراحتم سه تا پسرو از خودم به فیلسوفانه ترین شکل ممکندور کردم و حسی که دارم الان خیلی دردناکه.اصلا حس جدایی از معشوقی رو دارم که مدتها اذیتم میکردهگونه ای از رهایی و تنهایی دردناککه مثلا خدایا چرااا منننن :(من خیلی ادمهارو به
دارم فک می کنم که من که این همه تلاش کردم خودم باشم دیگه چرا؟
گرچه که دنیای این شکلی رو دوست ندارم، که هر کسی توش زور خودشو بزنه تا خواسته ش اتفاق بيفته، ولی خوبه که یاد می گیرم از این بعد هم قوی تر باشم.
اینکه یاد بگیرم واقعا تعامل کنم توی شرایطی که خواسته ها با من همسو نیست در حالی که اونقدرا هم قدرتمند نیستم هنوز.
 
 
بیشتر از اونچه که بشه فکرش رو کرد توی زندگیم فحش و توهین شنیدم و خشونت دیدم و کمتر از اونچه که فکرش رو بکنید توی زندگیم محبت شنیدم و عشق و احترام دیدم. 
خیلی سعی میکنم برعکس این چیزایی که تجربه کردم و سرم اومده رو بروز بدم یعنی محبت و عشق بیشتر و خشونت و تنش کمتر! ولی یه جاهایی واقعا دیگه از وجود خودم حالم بد میشه و ميخوام جوری محو شم که انگار هیچوقت نبودم.
دلیل اینکه هیچوقت نميخوام بچه دار بشم از خودم اینه که میدونم چقدر داغونه روح و روانم و میت
من هیچوقت کسی رو پیدا نمیکنم که آهنگای مورد علاقمو بلند بلند باهاش بخونم. 
هیچوقت کسی رو پیدا نمیکنم که نصفه شب ببرتم بیرون تا ستاره ها رو باهم ببینیم. 
هیچوقت کسی رو پیدا نمیکنم که وقتی ناراحت شم بخواد پیشم بمونه. 
هیچوقت کسی رو پیدا نمیکنم که به حرفای چرت و پرتم گوش بده
کسی رو پیدا نمیکنم که فکر کنه فوق العادم و از دیدنم قلبش به تپش بيفته.
کسی رو پیدا نمیکنم که منو ببره جاهایی که خودش دوست نداره تا فقط لبخندمو ببینه. 
میدونم که آخرش عا
من هیچوقت کسی رو پیدا نمیکنم که آهنگای مورد علاقمو بلند بلند باهاش بخونم. 
هیچوقت کسی رو پیدا نمیکنم که نصفه شب ببرتم بیرون تا ستاره ها رو باهم ببینیم. 
هیچوقت کسی رو پیدا نمیکنم که وقتی ناراحت شم بخواد پیشم بمونه. 
هیچوقت کسی رو پیدا نمیکنم که به حرفای چرت و پرتم گوش بده
کسی رو پیدا نمیکنم که فکر کنه فوق العادم و از دیدنم قلبش به تپش بيفته.
کسی رو پیدا نمیکنم که منو ببره جاهایی که خودش دوست نداره تا فقط لبخندمو ببینه. 
میدونم که آخرش عا
/
سال هر کسی از یه جا شروع میشه
یکي اولِ نوروزِیکي سال میلادی جدید.یکي ماه رمضونیکي روز تولدشیکي محرمیکي هم مثل من اربعین
ميخوام جوونی کنم
ميخوام امشب که شب اولین سال جدیدمه با خودم قرار بزارم که قدر جوونی و عمرمو بدونم و شروع کنم
:)
قدر جوونی
وقت
و روزهایی که دارن میرن پشت هم و بدونم.
همین
واقعا همین
 
وچه زیبا گفت سهراب عزیز
باید امروز حواسم باشد که اگر قاصدکي را دیدم آرزوهایم را بدهم تا برساند به خدا به خدایی که خودم میدانم نه خدایی که برایم از خشم نه خدایی که برایم از قهرنه خدایی که برایم ز غضب ساخته اند به خدایی که خودم میدانم به خدایی که دلش پروانه است و به مرغان مهاجر هر سال راه را میگویدو به باران گفته است باغها تشنه شدند و حواسش حتی به دل نازک شب بو هم هستکه مبادا که ترک بردارد به خدایی که خودم میدانم !
خیلی خجالتیه که سه تا کتاب با خودم برداشتم واسه سفر؟!
خیلی خجالتیه کتاباس که توی دوماه تموم نخوندم حالا ميخوام توی ده دوازده روز بخونم شون؟!
من چیکار کنم با خودم آخه!
-__-
[دلم مطمئنا تنگ میشه[قلب]به یادم موزیک گزاف گوش کنید تا بیام]
Your browser does not support the audio element.
سلام
یه برنامه سفر برای خودم جور میکنم. مهرماه که هوا خنک تر میشه. میرم مشهد. خلوت تر هم هست. 
دارم تمرکز می کنم. مقاله میخونه. یادداشت بر میدارم.
یه رژیم سخت هم گرفتم. بدون قند و نشاسته و یعنی کلا شیرینی و شکلات و نون و برنج و ماکارونی و . نمیخورم.
بیشتر دارم تمرین اراده می کنم. این چند روز که خیلی خوب خودم را کنترل کردم.
کلا از اینکه تصمیم بگیرم و همه تلاشم را انجام بدم لذت ببرم. 
این یکي از ویژگی های شخصیتی خوب منه.
باز هم ميخوام تصمیم بگیرم و ت
اینکه مامان قبول نمیکنه و بابا اصلا حرفشم نمیزنه داره عصبیم میکنه
من فقط یکسال زمان ميخوام و بعدش خودم تصمیم میگیرم
اخرش که چی؟.
خدایا درستش کن دیگع این همه ادم بی دردسر خواسته هاشونو گوش میدی و اهمیت میدی
خودتم میدونی اخرین‌چیزیه که ازت ميخوام حتی اخرت پسنده پس کمک کن.
امام رضا تو دیگع‌چرا جفت و‌جورش کن دیگه قربونت برم
- کشور مقصد؟ 
+ هنوز مشخص نیست. 
_ خب من میزنم عراق
+ آخه نميخوام برم عراق { با خودم میگم شاید هیچوقت هم نرم. پاسپورت ميخوام برای اروپا}
- خب باید تو پرونده بیاد، بهرحال برای هرجا ک ویزا نیاز دارید.
 
نهایت تا یک هفته دیگه پاسپورتم صادر میشه و میتونم وقت مصاحبه بگیرم از سفارت. امیدوارم بتونم.
خوشحالم ک کار کردم، درآمد داشتم و با هزینه خودم دارم رویاهامو رنگ واقعیت می بخشم /:
بهرحال؛ امید داریم.
 
خودم‌‌ را ملعبه‌ی زندگی کرده‌ام. یا شاید باید بنویسم زندگی را ملعبه‌ی خودم ساخته‌ام. مسائل اساسی را گردن می‌بُرم برای مسائل کسشر. صبح گندی زدم به آینده‌م که اگر آینده بنا بود طی یک مسیر سر راست برسد به آن نقطه همان بهتر که گند بخورد به سر تا پایش، بهرحال یا فردا بویش درمی‌آید یا پس‌فردا. شاید هم پسِ آن فردا. نگرانم و بی عذاب وجدان. بقول ف: دست کم خودم گه زدم بهش»
بسم الله
 
همیشه فکر می‌کردم خودم را باید کتاب کنم اما وسطای همان فکرهای قشنگ قشنگ، می‌زدم به سرم که نه! من دوست ندارم فاش شوم. حسِ خوبی به فاش شدن نداشتم. ولی فکر می‌کنم دیگر وقتش رسیده که از خودم تا به خودم را تغییر دهم و زندگیم را در مسیرِ از خودم به دیگران، پیش ببرم.
و من یک زمانی عاشق پاییز بودم و تنها قدم زدن زیر نم نم باران. از خوابگاهمان  در پردیس ارم تااااااا پارک آزادی و اطلسی و حافظیه!! 
و حالا اما. از آن عشق ها فقط عشق به پاییز مانده !
دیگر نه حوصله خودم را دارم که خودم را بردارم ببرم بیرون ، نه توان قدم زدن را. و نه دیگر حافظیه را دوست دارم! 
اگر هم خواستم خودم را ببرم جایی، اولین جا حتما "شاینار" است و خوردن یک آب انار ملس به یاد کلاس های انقلاب دانشکده مهندسی با زهره ! :)
سلام. از اون روزی ک حالم خیلی ناجور و بد شد ب فکر رفتم‌ در مورد خودم و تغییراتم. با صحبت با دوستم فهمیدم زیاد برام‌ اتفاق میفته ک مشابه این حالتو تجربه کنم. خب این باید بررسی بشه. تا زمانی ک بخوام از مشاورم کمک بگیرم اما باید‌ دیدم باز باشه ب خودم و حالتام توجه کنم. تا حد ممکن از خودم و حالم خیلی مراقبت کنم. خدا رو شکر میکنم ک دوست همراهی دارم ک انقد هوامو داره. منم انگیزم واس مراقبت از خودم بیشتر میشه و ب اینکه دوس دارم ب اونم ارامش بدم ن اینک
چند روز پیش داشتم با خودم فکر میکردم راجع به خیلی چیزا . چیزایی که همیشه یه نوع دغدغه بوده . خیلی از مفاهیمی که اطرافیان به ما خوروندنش . یکم بیشتر فکر کردم . از بیرون به قضیه نگاه کردم . و در نتیجه ردش کردم . وقتی که ردش کردم احساس آزادی داشتم . اون احساس این بود خودم خدای خودم بودم . همه چیز به خودمون بستگی داره واقعا کسی نیست که ما رو به جایی برسونه و بخوایم بر اون توکل کنیم . اون خودمون هستیم هیچکي جز ما نیست . فقط خود خودمون . من به این
سلام . زمان داره به سختی میگذره
اون شب که بشقابارو پرت کردم
بعدش رفتم تو باغچه همه گلایی که خودم پرورش دادمو کندم .
از ریشه کندم
صبح روز بعد هرسه بشقاب کاملاسالم بودن و من از باغ آوردمشون
دیروز کمی درس خوندم
امروزم باید بخونم و تا سال دیگه این روند ادمه داره  . فکر ادامه این روند  حامو بد میکنه
یه چیزو ميخوام واسه خودم تا همیشه تعیین تکلیف کنم
 هیچکس نمیمونه . دوستای  وبلاگی بالاخره همه میرن . نباید ازشون بخوام بمون
البته خودم حتا اگه سه سال هم
نمیدونم چرا از ته دلم ميخوام این دختر و تا جایی که میتونم حمایت کنم.
برای کم شدن حساسیت های من و کوه بودن واقعی لازمه که تو این برهه از امتحانات حواسم هم به خودم و در عین حال به لیلا باشه ، می خوام احساس کنه که من پشتش ایستادم و میتونم ادامه بدم و اینجوری هم حال اون و هم حال خودم و بهتر کنم
سخت گیریایه خیلی کمتری از لحاظ بعد اجتماعی باید تو جریان باشه و بیشتر به بعد فردیت بپردازه و موفقیت های اساسی تو این زمینه بپردازه هر روز هر روز باید حواسم به
کالبدم بدنم جسمم همون هست که سابق بود. ولی روحم ریزش کرده.
انگار یکي دست و پا داره اما لمس شده  و فلج هست.
یه بخشی از من نیست. احساس پیچکي رو دارم که دیوارش ریخته.
حواسم هست باید به خودم مسلط باشم و از خودم مراقبت کنم اما فرصت دلسوزی و آه و ناله به خودم ندم. 
به قول امیر وضعیت سفید : ( که چقدر شبیه بود احوالاتش به احوالات من) قوی باش مرد! 
سلاماهل تفکرات عمیق و فلاسفه و پز دادن نیستم .برای کسایی که با خوندن یه کتاب فکر میکنن روشنفکر شدن و از کلمات انگلیسی وسط حرفاشون استفاده میکنن متاسفم اونم با گویش نادرست (نه اینکه ما زبان بلد نباشیم ولی اهل خودنمایی کردن با این امور نیستیم)اگر یه دلیل برای نوشتن بخوام از خودم بگم بی رو دروایسی باید بگم یجورایی ميخوام به همه و خودم ثابت کنم که توی ذهنم ماجراها ، آدما و شخصیتای جالبی وجود دارن که شما ازشون بی خبرید و به نوعی یه ذهنِ فانتزی دا
نمیدونم چی بگم نمیدونم چرا اومدم اینجا شاید چون خیلی کسی نیس که بخونه و خودمم همینو ميخوام
اومدم که یه سری کلمه ها رو بچینم کنار هم تا شاید این حال عجیب بساطشو جمع کنه و بره.
دیدی یه وقتا هرکاری میکنی که یه برنامه جور شه نمیشه.
هر کاری میکنی حالت رو خوب کنی نمیشه.
سعی میکنی به همه چیز بی اهمیت باشی نمیشه.
چرا انقد همه چی نمیشه.
چی میشد اگه یه ذره"میشد".
خسته شدم راستش از خیلی چیزا.
از خیلی کسا.
خیلی این روزا بهم ریختم و دلیلش رو نمیدونم.
نمیدونم چی شد که یادش افتادم یاد اون روزا
دو سه ماه از نامزدیمون گذشته بود و باهاش رفته بودم کيش خونشون توی سوئیت پایین بودیم ماه رمضون
مرد من بود اونموقع سرکار میرفت بندرگاهلباساش رو با دست براش میشستم و لذت میبردم از اینکار!!!!
بعد برگشت برای خواهرم تعریف کردم که چقدر عاشقشم حتی در این حد که از شستن لباساش لذت ببرم
و همین مرد من تبدیل شد به مرد دیگری یا مرد دیگران
فکر نکنم این چیزا رو یادش بیاد
فکرنکنم کسی براش اینکارا رو بکنه
فکر
20 شهریورتولدم بود خواستم بیام و پست جدید بزارم نشد با خودم فکر می کردم الان7ساله شده وبلاگم 26 سال از عمرم گذشت چیزکمی نیست تقریبا4سال از زندگی مشترکتازه دارم به شناخت میرسم اول از همه خودم میشناسم که واقعا چی دوست دارم! چی ميخوام! چطوری ميخوام یا دوست دارم زندگی کنمکه الان دیگه دیرشده،چون دیگه نمی تونم خودم تصمیم بگیرمواسه زندگی مشترک،تازه ازطرف مقابلم به شناخت رسیدم،تازه فهمیدم هدفاش چین؟تازه فهمیدم دلیل یه سری از کارش داشتن چه افکاری ب
از نظر خودم من یک عدد آدمی هستم که هیچ صفتی رو الان نمیتونم به خودم نسبت بدم !
کلوز فرند اینستام فقط یک نفره ، استوری عمومی رو هم از همه هاید کردم و فقط همون یه نفر میبینه !
و هر روز مشتاقانه استوری میذارم ! 
یعنی ميخوام تو یک شبکه اجتماعی بی در و پیکر هم وضع مثل زندگی حقیقیمه !
فکر، احساس، رویا، خواب، تجسم، حرف زدن تو ذهنم و . همه آرمان زندگیم یه جا جمع شده :)
یه جایی خوندم قبلا گاهی اوقات میوفتی تو مسیری که اصلا دست خودت نیست اما شک نکن صحیح ترین
بسم الله الرحمن الرحیمناهار را که خوردیم مشغول شستن ظرف ها شدم و زیر لب با خودم غر غر می کردم. دستی به پاچه شلوارم چنگ زد اما زمزمه های من گوش هایم را کيپ کرده بود تا بشنوم آن پایین کسی چیزی می گوید. مامان از پشت سرم می آیند، به سمت امیر دولا می شوند و می گویند: "الهی من فدات شم. پلک ببین میزنه به پات میگه آب ميخوام" لیوان را بر میدارم و خودم را با امیر هم قد می کنم. نفس های کوچکش که به صورتم می خورد، پرش قلبم را توی سینه ام احساس می کنم. قلپ قل
از این وضع خیلی خسته شدم، اراده ای دیگه نیست
الان حدودا 6 ماه از وقتی که دوستانم قول دادند که پشتم وایمیسن و کمک می کنن که تا بقول "کمی دیرتر"، علم رو زمین نمونه می گذره ولی هر روز که میگذشت توخالی بودن این حرف بیشتر برام اثبات می شد تا الان که خودم موندم و خودم و البته بی انصافی نمی کنم دوستانی هم بودند که حسابی پشتم بودم و هستن دوستانی که ادعایی هم نداشتن نه دوستانی که پای حرف و ادعا که میشه طبلهای توخالیشان خیلی بزرگه
بچه هایی که فقط بلدند حرف
خدایا نمخوام ازت که دودستی چیزی که ميخوام رو بهم بدی 
ازت ميخوام دستامو بگیری و وبه قدم بهم کمک کنی این راه روبرم و به مقصد برسم.
خدایا ،کمکم کن تا لیاقت چیزی که ميخوام رو خودم بدست بیارم 
خدایا دوست دارم بهت نزدیک شمنزدیک ترخیلی نزدیک.
+ به قول آلا ، خداوندا بگیر از من هر آنچه که میگیرد تورا از من.
+ به وقت چشم های خسته و کوفتگی لذت بخش.مدت ها بود این لذت رو تجربه نکرده بودم. ششمین روز شروع هم  تموم شد و من دارم با ارامش سر به بالین میذارم.
+
با خودم قرار گذاشته بودم اگر سر موقع به برنامه ام برسم یک اپیزود از سیزن جدید peaky blinders را به خودم را به خودم جایزه بدم.
 
زودتر از موعد به برنامه ام رسیدم.
 
+یک فاتحه هم برای روح*** بخونیم که روش کراش داشتم ولی سوراخ سوراخش کردن نامردا!
 
بعدا نوشت:کُشته ی عمّه پالی ام.لعنتی خفن خوش استایل باکلاس:)
 
 
تنگی نفس دارم از بچگی 
ولی هیچ وقت دکتر نرفتم جدیدا داره اذیتم میکنه 
اردیبهشت ۹۶ بود که این قضیه رو کردم برا خودم هدف. قبلت هم حیلی به فکرش بودم ولی نمیدون چرا این همه سال رو به فنا دادم. شاید چون فکر میکردم از راه دیگه ای میتونه اتفاق بيفته بدون تلاش خودم. و چفدر احمق بودم که همچین فکری میکردم. 
بگذریم
تا تابستونش تموم شد پیگیر یکردم و یه کارایی هم کردم. اون موقع اوج اذیتای "نین" بود. تمرکزم رو از دست دادم. به شدت ناامید شدم و همین شد که از تکاپو
توی زندگیم
در هیچ مقطع و زمانی
خودم رو به اندازه الان دوست نداشتم و روی خودم به اندازه الان حساب نکردم.
به خودم خیلی اعتماد دارم.
 
این رو مدیون دوستهای خوب
و عشق خودم هستم که یه انسان فوق العاده هست و انسانیت رو در من تقویت کرد.
 
و البته ممنون صابخونه قبلیم (همون که مسن هست و ادم خودخواه و دیکتاتوری هست و پیر درون داره) و همه کسانی که خودرای و مستبد و حرف حرف منه، مای وی اور های وی، و هستن، که به من نشون دادن، گذر سن، حتی رسیدن به هشتاد سالگی، ب
چون دوست دارم یهویی بنویسمخوشم نمیاد از قبل طراحیش کنم و پلات داشته باشمميخوام چیزا یهو یش بیانمیدونم شاید اونقدرا خوب نشه، ولی واسه خودم هیجان انگیزترهو واسه من اصلا مهم نیست کسی نوشته هامو بخونهمن واسه خودم مینویسم چون خلق کردن لذت بخشهاین اصراری که همه انسان ها دارن برای ارائه هنرشون به همه رو درک نمیکنمشاید اگه یه روزی حس کردم خیلی خوب شده و دیگران هم عن نیستن و عیب و ایراد نمیگیرن و هی نمیخوان بپرسن این چرا اینجوریه؟ اون چرا اونجوریه
پر از غرورم و زیبا ولی غم‌انگیزم
درست مثل درختان فصل پاییزم  
میان پوسته‌ای تنگ، گیر افتادم  
طبیعی است اگر با خودم گلاویزم
به حکم دل همه‌ی برگ‌های سبزم را  
ورق ورق وسط این قمار می‌ریزم  
نسیم دست تکان می‌دهد و می‌گذرد  
و من چگونه از این باغچه نپرهیزم
نگاه کن به همان شاخه‌ای که آن بالاست
بعید نیست خودم را از آن بیاویزم.  
سعید حیدری ساوجی
ته دلم خالیه. احساس میکنم جا موندم از رویاهام. نه تنها حس می کنم از بقیه هم سن و سالام عقب افتادم هر چند ممکنه تو ظاهر این جوری به نظر نرسه ولی خوب حسه دیگه، چه میشه کرد؛ احساس می کنم از خود قبلم هم عقب افتادم. حس پسرفت می کنم.
یه ناراحتی ته ته دلم هست، نمی دونم چیه اصلا.
بعضی وقتا همه چی رو میندازم گردن شرایط زندگی ام، ولی بعد به خودم میام؛ میگم نه واقعا تقصیر خودمم هست. ولی خوب که چی؟ احساس الانم تقصیر خودم بوده؟ خوب چیکار کنم؟ الان رو چیکار کنم
سال هشتم که بودم، ریاضی پایان ترم ۲۰ نشدم. نوزده و هفتاد و پنج گمونم.  دبیر ریاضی مون یه خانم مسن همیشه قهوه ای پوش بود. کارنامه ام رو که گرفتم، نمیدونم چجوری ولی برگه ریاضیم رو دادم دستش، رفتیم تو کلاس خودمون. گفتم من کجای کارم غلط بوده؟ یادم میدین؟ گفت فایده نداره که!!! دیگه امتحانت رو دادی! گفتم"ميخوام یاد بگیرم." و اون قشنگ ترین کاری بود که در طی سال های تحصیلم کردم. 
از دیشب که آنی پشت میز کافه گفت "شقایق" رتبه اش هشت هزار تا از من کمتر شده، مغ
من از ساعت چهار بیدارم. فکر کنم شبایی که دیر میخوابم صبح ها زودتر بیدار میشم تا وقتی که زود میخوابم. یه خورده شهرام ناظری گوش دادم نمیدونم چرا صبح ها میلم بهش میکشه الانم که ميخوام شروع کنم به کار کردن و راستش بر عکس این چند وقت اصلا خوابم نمیاد. چقدرم هوا خنک شده. کاش میشد هوارو هم به اشتراک گذاشت تو مجازی. خود هوارو ها نه میزان دماشو. امروز قراره یه روز پر کار باشه. روزایی که صبح زود بیدار میشم عاشق خودم میشم. احساس میکنم یک هیچ جلوام از خودم
خیلی ناناحنم و هی ميخوام به روی خودم نیارم و بگم بابا چیزی نشده که،باطری تلفنم رو به اتمام اما باید یه چیزایی رو بنویسیم اول صبح،دانشگاه فنی حرفه ایه شهرم درحال ساخته و خوب به نظر میاد،نمیفهمم چرا باید اینقدر بدشانس باشم که رشته ای که ميخوام رو نداره،تبدیل شدم به یه ادم پیگیر کَنه کلاسای ccna رو مرکز استان توی دانشگاه رایگان برگزار میکنن اما پیش زمینه ش  + network دیگه خودتون تا تهش رو برید که تو مغزم چی میگذره و چی ميخوام.بابِ لعنتیه لعنتی مدام ی
هزار سال منتظر یه اتفاق خوب باش ، عمرا اگه اتفاق بيفته!بعد اتفاق هایی که اصلا احتمالش رو نمیدی بيفته ، چنان طوری از اون بالا میوفته رو مَلاجِت که دیگه نمیتونی راه بری.
یه توصیه برادرانه می کنم بهتون.جزئی از جامعه منتظر نباشید.هیچ کس قرار نیست بیاد . قرار نیست یکي  بیاد و زندگی ما رو گل و بلبل کنه و با انتظار هیچ چیز درست نمیشه.در مواقع سختی ،  یکي از راه های تسکين روح ، پناه آوردن به واژه انتظار هست  ولی انتظار مثل ماده مخدر میمونه و جز توهم و تب
:)ميخوامیکم جدا از تفکرات خودمصبر کن!شایدیکم جدا از تفکرات خودمعه!اینطور ک نمیشههردوتاش تفکرات خودمهیعنی چی؟.هیس!!!یکم بزار فکر کنم.هه :)یکم جدا از سکوتیکم جدا از. (شما اسمم رو بذار جاش).اهاعصابم داغونهخلاصه یکم جدا از من.ميخوام گریه کنمنمیدونم چی بگماصلا بذار بگم یکم راجع من(هوووووووووووووووووووف)هیس!!!کمی سکوت محض!راستی اصلا من کيم؟:)(هععععععععععععععععععی)بیخیالپشیمون شدمننوشتم که بخونیدنوشتم که خالی شم

ببخشید!!!

صبر کن!مگه چیزی هم در
و بلاخره دیروز اینگار که اجبار باشه به سرِ قرارم با ژینو رفتم.
کتاب"رویا در شب نیمه ی تابستان" از ویلیام شکسپیر،رو بهم هدیه داد،با یه چیزی که شبیه جاکلیدیِ و با رزین و پوست گردو و یه کم خرت و پرت درست شده بود.
اگر ف.ح اونجا نبود احساس خوبی نداشتم،واشنا رو شکر کردم که حداقل گاهی اون رو کنار خودم دارم.
یکم شیطنت کردیم و خندیدیم و مثل اکثر اوقات هیچ چیز خوردنی و نوشیدنی و غیر خوراکي تهیه نکردیم.
سینما اونقدر شلوغ بود که از کنار باجه تا کنار درخت های
با آقای الف برای تدریس صجبت میکنم و میگم هرچی زنگ زدم برای مدرک TTS کسی جواب نداد،میگه منظورت TTC بود؟گنگ نگاش میکنم و میگم مگه نگفتم TTC؟
زنگ زدم آژانس بیادبرم باشگاه ميخوام برم پشت اداره پستمیپرسه کجا میرید؟میگم پشت هتل پارس!میگه هتل پارس؟میگم اهان نه ببخشید منظورم اداره پسته پیش خودم میگم هتل پارس از کجا اومد تو دهن من؟
زنگ زدم بعد کل چرب زبونی راضیش کردم توی گروه مشاورشون عضوم کنه،میگه خانم ق کد بورسیتو بفرست برام میگم چشم چشم الان کد پست
امروز که از چند روز میگذره که از سرکار اومدم بیرون، به خودم گفتم بشینم بنویسم، ببینم از دنیا چی ميخوام
به کدومش میتونم برسم و به کدوم نمیتونم
بعد شروع کنم توی مسیر رسیدن به آرزوم حرکت کنم
که هی اینجوری نرم توی ی مسیر و بعدش ببینم چیزی نیست که ميخوام
حالا اگه بتونم بفهمم چی ميخوام خودش خیلیههههه یعنی خیلی 
اول از همه ی خونه که اندازه اش خیلی اهمیتی نداره
ولی ی جای خوش آب و هوا باشه
آروم و به دور از همسایه های فضول
دور از خانواده
البته رفاه داشت
چند روزه بشدت احساس تنهایی میکنم
چند روزه همش دلم میخواد بزنم زیر گریه و دنبال بهانه م
ولی هی میگم الان ن الان ن و انقدر خودمو گول میزنم تا از ذهنم بره
اما نمیره و هی روهم تلنبار میشه
با خودم فکر میکنم چرا هیچ دوستی ندارم؟
و البته جوابش همون لحظه میاد ب ذهنم.چون خودم خواستم!
تنها دوستی ک چند هفته اخیر بشدت باهاش وقت گذروندم رو هم دارم از دست دادم!
شایدم اونی ک دلم میخواد داشتن ی دوست نیس
دلم خودمو میخواد
زندگی خودمو میخواد
دوست دارم اونجور ک می
من عاشق امروزم 
عاشق لحظه به لحظه اش؛ ثانیه به ثانیه اش
حتی اگر مناسبتای ناراحت کننده بيفته امروز ، به همون اندازه مناسبتهای قشنگم داشته.
امروز برای من سال تموم میشه، سال جدیدم آغاز میشه ته دلم امید دارم امسالم پر روشنیه پر مهر و قشنگی پر سبزی و نور
خلاصه که همه درگیرن و یادشون نیس امروز منو 
پس تولدم مبارک خودم.
 
 
 
Akse Aghaye Khamenei

آخرین جستجو ها

حوزه نوین دانلود رایگان دوره هوش مالی ماهان تیموری خرید رای تلگرام دانلود برنامه و بازی اندروید و کامپیوتر وبلاگ من روانشناس خوب فرش لطفی آهنگ رپ ایرانی آی پهباد