نتایج جستجو برای عبارت :

کد پیشواز شهاب مظفری طفلکی مادرم

در اینبخش بیوگرافی شهاب مظفري خواننده مشهور کشورمان را مرور میکنیم. شهاب مظفري چند وقت پیش دچار حمله قلبی شد اما خوشبختانه اتفاق جدی برای او رخ نداد. شهاب مظفري حرفه موسیقی را از کودکی شروع کرده ودر سال 96 و با انتشار گسترده فعالیت هـای خود خیلی زود بـه شهرت رسید، امروز از 0 تا 100 با این خواننده پرطرفدار آشنا می شویم. با مجله پارس ناز همراه باشید.
ادامه مطلب
سید شهاب الدین حسینی تنکابنی درسال 1352 در تهران متولد شد. او اولین فرزند خانواده اش است و یک برادر و دو خواهر دارد. تحصیلات دانشگاهی او در رشته روانشناسی دانشگاه تهران بود که آن را به قصد مهاجرت به کانادا ناتمام گذاشت.
تأسیس گروه موسیقی هفت توسط شهاب حسینی و برادرش
حسینی به همراه چندی از دوستانش و همچنین برادرش سید مهدی حسینی، گروه موسیقی هفت را تاسیس کردند. تا کنون چهار مجموعه آهنگ از این گروه منتشر شده است که شهاب حسینی در آلبوم یک و دو به دک
دانلود آهنگ جدید شهاب مظفري بنام خودت با بالاترین کیفیت










Download New Music Shahab Mozaffari – Khodet
ترانه و موزیک: علی ثابت قدم , تنظیم: امیر جمالفرد
برای دانلود آهنگ به ادامه مطلب مراجعه کنید …










 
متن آهنگ جدید شهاب مظفري بنام خودت :
بزن قیچی به عکسایی که برعکس تو خوشحالن به عکسایی که روی شونه هات دست منو دارن بزن بیرون برو اما نمیدونی کجا میری بکش کبریت زیر من خودت آتیش میگیری خودت این زندگی رو ساختی حالا خرابش کن اگه آوارگی رو دوست داری ا
دانلود آهنگ جدید شهاب مظفري بنام سی سالگی با بالاترین کیفیت

Download New Music Shahab Mozaffari – 30 Salegi
ترانه: سارا بالو , موزیک: شهاب مظفري , تنظیم: نیمان غفاری
برای دانلود آهنگ به ادامه مطلب مراجعه کنید …

 
متن آهنگ جدید شهاب مظفري بنام سی سالگی :
چه بغضی تو گلو دارم به ظاهر با تو میخندم یه جاهایی نباید دید منم چشمامو میبندم منم چشمامو میبندم آخه زخمی ازت خوردم دل و جونم تو آتیشه میخوام وایستم روی پاهام همش زانوم خم میشه همش زانوم خم میشه همش
قصه از اونجا شروع شد که تورو دیدموای وای یهو رفت دلم انگار یهو رفت دلمتا به خودم اومدم دیدم که دنیام شده چشماتاز دست اون چشمات از دست اون چشماتنمیذارم تورو بگیرن از من نباشی میخوامبمیرم اصلا تو نباشی بذار بمیرم اصلا.گیر کرده دل من همین یه بار بری من میذارم اصلا عشقو کنارگیر کرده دل من روت دیوونه تو بری کی میمونهمیدونی موندن تو کنار من یجورایی اجباریهاگه یه روز من نباشم هرجا بری بدون من تکراریهنمیذارم تورو بگیرن از من نباشی میخوامبمیرم اصلا
قصه از اونجا شروع شد که تورو دیدموای وای یهو رفت دلم انگار یهو رفت دلمتا به خودم اومدم دیدم که دنیام شده چشماتاز دست اون چشمات از دست اون چشماتنمیذارم تورو بگیرن از من نباشی میخوامبمیرم اصلا تو نباشی بذار بمیرم اصلا.گیر کرده دل من همین یه بار بری من میذارم اصلا عشقو کنارگیر کرده دل من روت دیوونه تو بری کی میمونهمیدونی موندن تو کنار من یجورایی اجباریهاگه یه روز من نباشم هرجا بری بدون من تکراریهنمیذارم تورو بگیرن از من نباشی میخوامبمیرم اصلا
 
دانلود آهنگ جدید شهاب مظفري بنام خودت با بالاترین کیفیت










Download New Music Shahab Mozaffari – Khodet
ترانه و موزیک: علی ثابت قدم , تنظیم: امیر جمالفرد
برای دانلود آهنگ به ادامه مطلب مراجعه کنید …
 










یاداشت های مهندس جوان
دانلود آهنگ جدید محسن شهاب داری میری
Download New Music Mohsen Shahab Dari Miri
 آهنگ محسن شهاب بنام داری میری
بعد تو برم کجای دنیا که دیگه تو رو یادم نیارم
 
تو واسم مثه نفس می مونی
ترانه: مرصاد محمدپور+موزیک:محسن شهاب+ تنظیم:ایمان تیموریان+ساکسفن: علی حسینی
 
ادامه مطلب
 
دانلود پاورپوینت هم خوانی" مادرم زهرا"
 
دانلود پی دی اف هم خوانی " مادرم زهرا"
 
 
 
مادرم زهرا مادرم زهرا (2)
مادرم زهرا مادرم
دخترت هستم و مهربان مادری
دست من، دست تو، تو بهشت منی،جانم
مادرم زهرا مادرم زهرا (2)
مادرم زهرا مادرم
هستی­ام حسینو دل دهم دست تو
تا ظهور مهدی، مأنم هستی تو، جانم
مادرم زهرا مادرم زهرا (2)
مادرم زهرا مادرم
منصوره، معصومه، زکیه، حکیمه
دخترت هستم و مادری فاطمه، جانم
مادرم زهرا مادرم زهرا (2)
مادرم زهرا مادرم
ــــــــــــ
شعر پيشواز محرم  تسلیت  پيشواز محرم مداحی ماه محرم , اس ام اس تسلیت محرم , شعر محرم , اشعار پيشواز ماه محرم , شعر و ترانه , اشعار محرم , نوحه پيشواز ماه محرم
نوحه پيشواز محرم
مـردم بسـاط گـریـه و مـاتـم بیـاوریـدوقتش شده که بیرق و پرچم بیاوریدمــردم کتـیبه هـای حـسـینیـّه نـزد کیـسـت؟باز این چه شورش است که.عالم» بیاوریدخواهید از خدا که در این شصت روز عمردر بـیـن روضــه هــا نـکـنــد کـم بـیـاوریـد
ادامه مطلب
کد اهنگ پيشواز محمد نجم تو دنیامی
کد آهنگ پيشواز محمد نجم هیشکی نمیدونه
کد اهنگ پيشواز همراه اول محمد نجم تو دنیامی
کد اهنگ.پيشواز همراه اول محمد نجم خواب محال

کد پيشواز محمد نجم تو دنیامی
کد پيشواز همراه اول تو دنیامی از محمد نجم
کد پيشواز همراه اول محمد نجم تو تو دنیامی
کد پيشواز همراه اول محمد نجم تنهام گذاشتی
شهاب ها و شهاب سنگ ها قطعات و تکه‌های ماده کیهانی هستند که از فضای دور دست وارد جو زمین می‌شوند. شهابها معمولا از یک دانه ریگ کوچکترند. آنها در جو بطور کامل می‌سوزند و در مسیر حرکت خود دنباله‌ای با درخشندگی ضعیف بر جای می‌گذارند. شهابها را زمانی ستارگان ثاقب می نامیدند. البته آنها ستاره نیستند بلکه اغلب قطعات کوچکی هستند که از سر یک ستاره دنباله دار جدا شده‌اند.
میلیونها شهاب هر روزه وارد جو زمین می‌شوند، ولی اکثرا بسیار کم ن
شهاب ها و شهاب سنگ ها قطعات و تکه‌های ماده کیهانی هستند که از فضای دور دست وارد جو زمین می‌شوند. شهابها معمولا از یک دانه ریگ کوچکترند. آنها در جو بطور کامل می‌سوزند و در مسیر حرکت خود دنباله‌ای با درخشندگی ضعیف بر جای می‌گذارند. شهابها را زمانی ستارگان ثاقب می نامیدند. البته آنها ستاره نیستند بلکه اغلب قطعات کوچکی هستند که از سر یک ستاره دنباله دار جدا شده‌اند.
میلیونها شهاب هر روزه وارد جو زمین می‌شوند، ولی اکثرا بسیار کم ن
کد اهنگ پيشواز مهراب همراه اول بانو

کد آهنگ پيشواز همراه اول مهراب خسته صدا

کد آهنگ پيشواز مهراب همراه اول

کد پيشواز همراه اول مهراب بانو


کد پيشواز همراه اول مهراب خسته صدا

کد آهنگ پيشواز همراه اول مهراب کاسه خون

کد پيشواز همراه اول مهراب سرباز

کد پيشواز همراه اول مهراب زیر تیغ
بانک فایل پژوهشی معلمان با تخصص تدوین طرح استاندارد و پکیج طلایی در این مورد به گرد آوری و تدوین پکیج حاضر  پرداخته است.پکیج سوالات طرح شهاب نمونه ای دقیق و کامل و با استاندارد های لازم و مورد نیاز در این رابطه است. اهالی علم و دانش و معلمان عزیز می توانند از پکیج حاضر به عنوان الگویی در نگارش پروژه و طرح خود بهره بگیرند و از آن استفاده نمایند.
 
آنچه در پکیج سوالات طرح شهاب وجود دارد عبارت است از:
کاملترین ابلاغ های طرح برای اعضای مدر
تا که سر به روی پیکرم گذاشت، جز قلم، سری به دستِ من نبود
هیچ درد سر نداشتم، اگر: این زبانِ سرخ در دهن نبود
دستِ بی‌اجازه‌ی پدر، بلند. وای از زبانِ تلخِ مادرم
کاش در زبان مادریِّ من، زن بُنِ مضارعِ زدن نبود
مادرم وطن! بگو کدام دیو، بچه‌هات را به مرزها فروخت 
مادرم وطن! بگو پدر نبود، آن که هرگز اهلِ این وطن نبود
پای حجله‌های خون، برادرم، پاش را فروخت، یک عصا خرید 
او بدونِ پا به جشنِ مرگ رفت، بس که هیچ پای‌بندِ تن نبود
توی واژه‌نامه جای جنگ،
محققان از کشف ماده جدیدی در ترکیبات شهاب سنگ فرود آمده در سیبری خبر می دهند که از الماس سخت تر است.
شهاب سنگ ها بقایای به جای مانده از اجرام فضایی نظیر دنباله دار یا سیارک هستند که از برخورد با اتمسفر زمین جان سالم به در برده و خود را به سطح سیاره رسانده اند.
برای رفتن به ادامه مطلب بر روی کلید سبز سمت چپ کلیک کنید.
ادامه مطلب
گاهی دلم هیچ چیز نمی خواهدجز گپ ریز ریز با مادرمهی من حرف بزنمهی او چای تازه دم بریزد.هی چای ام سرد بشودهی دلم گرم.آنجا که چای ات سرد می شودو دلت گرم"خانه #مادر است". .باز روز مادر است و. خانه هست ، چای هم هست. و یک دنیا حرفی که سال هاست با تو نزده ام!و روزگارم پر است از روزهای بی تویی.
مردم شهید بابایی را به ‌خوبی شناخته ‌اند و اکنون باید بیشتر پیرامون شخصیت مادرم صحبت کنم تا جامعه بداند مادرم برای تعالی پدر زحمت ‌های بسیاری را متحمل شده است. در حقیقت از دامن زن، مرد به معراج می ‌رود. همراهی و هم فکری مادرم با پدر توانست شرایط را برای رسیدنش به سرمنزل مقصود آماده و مهیا کند. در تمام شرایط سخت و نبودن‌ های پدر، مادرم بود که با تمام سختی‌ های پیش ‌رو اوضاع خانه را آرام می ‌کرد تا بتوانیم به درس و مشق خود برسیم.

ادامه مطلب
بسم الله الرحمن الرحیم
گفت : در می زنند مهمان است            گفت: آیا صدای سلمان است؟این صدا، نه صدای طوفان است             مزن این خانهء مسلمان است                                 مادرم رفت پشت در، اما
گفت: آرام ما خدا داریم                       ما کجا کار با شما داریمو اگر روضه ای به پا داریم                    پدرم رفته ما عزاداریم                      پشت در سوخت بال و پر، اما
آسمان را به ریسمان بردند                 آسمان را کشان کشان بردندپیش
سلام خدمت همه دوستان و همراهان
پسری بالای سی سال هستم. چند هفته پیش با معرفی یک واسطه به همراه پدر و مادرم برای آشنایی با خانواده ای به منزل شون رفتیم. بعد از جلسه اول و برگشتن از منزل شون مادرم از من درباره دخترشون پرسید و من گفتم از این خانم خوشم نمیاد. 
مادرم اصرار کردند که خانواده خوب و محترمی هستند و دختر خوبیه، گفت مادرش به من گفته باید چند جلسه با من صحبت کنن، یک هفته بعد تماس گرفتن و قرار گذاشتن. قبل از رفتن به مادرم گفتم اگر میشه کنسلش ک
تو خونه ای که مادر مریضه

همه جای اون بهم می ریزهدیگه نداره تحملش رومرگ براش راه گریزهای که تمام حاصل حیدریدل حیدریبمون که نیم ِ کامل حیدریدل حیدریبسته گره دلش رو به موی توبه ابروی توحقیقتا شمایل حیدریدل حیدریتو رو خدابمون بمون مادرمبازم نمازبخون بخون مادرم::مدینه شده شبیه زندونچشای علی (ع) می باره بارونبعد شبی که در شکستهندیده کسی علی (ع) رو خندونخدا چرا حُرمت مادر شکستچون در شکستتو کوچه ها دل پیمبر شکستکوثر شکستدستای حیدر و همین که بستند
نشسته ام روی صندلی، دست هایم را به هم گره زده ام .
هرچه فیلم جلوتر می‌رود حس می‌کنم قلبم  تند تر می‌زند، بعد یک هویی از یک جایی به بعد بغض می‌گیرتم، بعدِ بعدِ بعد تر آن جا که مامانِ  از تلوزیون صحنه ی کشته شدن پسرش را می‌بنید، بغضم می‌ترکد و اشک هایم سرازیر می‌شود
فیلم تمام شده ولی هنوز توی فکر فائزه و شهاب داستان هستم.
هر وقت دیدی تو زندگی یکی داره بهت ظلم می کنه، بدون جایی از زندگیش بد جوری تحقیر شده.(شهاب شادابی/بوی باران)داشتم از این زاویه نگاه میکردم! اگه هر وقت یکی اذیتمون کرد فکر کنیم از روی قدرت نیست از ضعفِ، از دردِ،از غصه س از مشکلاتیِ که تو زندگیش رقم خورده.اونوقت شاید هیچوقت دنبال تلافی نباشیم و حتی کمکش هم کنیم!
در مدت زمانی کوتاه چند نفر از نزدیکان مادرم، از جمله بچه‌ی برادرش، بچه‌ی خواهرش و بچه‌ی عمویش به شهادت رسیدند. هم‌زمان من و برادرم مدام می رفتیم جبهه و می‌آمدیم و خال هم بهمان نمی‌افتاد. چندوقتی متوجه شدم مادرم یک جوری به ما نگاه می‌کند! تا این که یک روز ما کنار و گفت: ننه! شما کجای جبهه هستین که طوری‌تون نمیشه؟ نکنه شما جبهه نمی رین. نکنه میرین یک جای دیگه، بعد برمی‌گردین می گین ما جبهه بودیم؟ اگه این‌طوریه حداقل به من بگید» دیدم خیلی د
حرف اول: همیشه می‌خوای یه تصمیمی بگیری ببین چی رو از دست می‌دی چی رو به دست می‌آری»؛ این جملۀ معروف سرپرست پروژه‌مون توی دادگستری بود. هنوز هم که هنوزه گاهی که من و ن با هم حرف می‌زنیم از این جمله‌اش یاد می‌کنیم. 
گاهی دستاورد بعضی تصمیم‌ها یا بهتره بگم تصوری که از دستاوردشون داریم انقدر بزرگه که ارزش هرجور تلاش و سختی و خستگی و. رو داره؛ ولی وقتی پای ازخودگذشتگی دیگران بیاد وسط می‌بینی همون دستاورد چقدر بی‌مقداره. 
برنامۀ کلی‌ام ت
چند شب پیش تا خود صبح کابوس دیدم حالم بد بود صبحش . ساعت 12 ظهر بابام زنگ زد گفتم سلام خوبی ؟؟؟ 
گفت نه .
گفتم چی شده ؟؟؟ و همه چیزو برام گفت و دیگه نتونست حرف بزنه گریش گرفت قطع کرد .
زنگ زدم مادرم کامل برام گفت . خودم و مادرم پشت گوشی زار زار گریه کردیم . بعد از قطع کردن من 1 روز تمام اشک ریختم برای داداشم .
نمیتونم بگم چی شده ولی دوستای عزیزم ازتون میخوام برای برادر 2 دعا کنید و انرژی مثبت بفرستید .
من آدمی نیستم که اعتقادات مذهبی داشته باشم ولی به
یکی از دوستان قدیمم وضع زندگی خوبی نداره دقیقا هم توی کوچه ماست خونشون چند سال پیش کتابای کنکورم رو برد سال بعدش بهش پیام دادم حالش رو بپرسم خیلی بد جواب داد توی خیابونم ما رو می دید اصلا توجهی نمیکرد جوری شد که من فکر کردم اینطوری راحت تره تا اینکه امسال مامانم رفته خونشون گفته به زهرا بگو بیاد پیشم بیاد خونمون من از صبح تا شب تنهام تا اینکه و کلی از مشکلاتش برای مادرم گفته مادرم هم سریع به من انتقال داد داشتم فکر میکردم باید برم خونشون یانه
سالها پیش، جایی که جز نبود توپ دو لایه و دروازه، دغدغه‌ای دیگر در زندگی‌ام نبود، پسر های به سن و سال الآن‌م را می‌دیدم که خانواده به‌شان گیر می‌داد تا آن ها ازدواج کنند و دعوا و داد و بی‌داد و اینها. آن زمان هیچ درکی از این قضیه نداشتم، اصلن حتا لحظه ای به آن واکنش ها فکر نمی‌کردم! که مثلن چرا خانواده می‌خواهد به زور برای پسرش زن بگیرد؟ یا چرا پسر نمی‌خواهد زن داشته باشد؟ به هر ترتیب، زمان است دیگر، یک آن به خود آمدم و انگار نوبت من باشد!
د
این را از مادرم بپرس. او بهتر می داند. حتما به خاطر دارد وقتی هر شب  رخت ها را توی حیاط پهن می کرد، من صدای گریه اش را می شنیدم و سخت در آغوشش می گرفتم. آن وقت اشک هایش شدت می گرفت و کودکی ام خیس می شد. بعد درش می آوردم و میچلاندمش و آرام بین لباس ها روی بند رخت پهنش می کردم و آرزو میکردم زودتر خشک شود.
آغوش؟ 
این را از باد بپرس. او خوب یادش است که یک صبح، دور باغ های شهر را از زمین تا خدا حصار کشیدند. 
آخر، شب قبل بی محابا وزیده بود و دل چند شکوفه را لر
داستانی واقعی از یک پزشک!
توی بیمارستان فیروز آبادی دستیار دکتر مظفري بودم. روزی از روزها دکتر مظفري ناغافل صدایم کرد اتاق عمل و پیرمردی را نشان ‌دادن که باید پایش را بعلت عفونت می‌بریدیم. دکتر گفت که این بار من نظارت می‌کنم و شما عمل می‌کنید.
ادامه مطلب
سلام دوستان
من یه دخترم که یه ساله ازدواج کردم، یه برادر بزرگتر از خودم دارم که اون هم متاهله و برادر *2 ساله دارم که مجرده، مشکل خونواده ی ما همین برادر کوچیکه است، ایشون تو بچگی به خاطر تشنج و زردی دچار اختلال ذهنی شدند، البته از نوع خفیف، به لحاظ حرکتی مشکلی نذارن ولی خب یه مقدار شیرین عقله.
تا سوم راهنمایی هم بیشتر نتونست بخونه، کاری هم که بلد نیست، نه راننده است نه خیلی اجتماعیه، فقط در این حد که بره از سر مغازه برای خونه وسیله بخره، البت
اوایل ک میاوردمش دانشگاه میگفتم میخام برم پیش استادم دکتر فلانی
با تهجب میگفت یعنی استدت آمپول داره دکتره؟؟
و براش توضیح میدادم ک نه اون دکتر امپول نیست
چندباری هم ک همراه من ب جاهای علمی اومده دیده که منو صدا زدن خانم دکتر
دیشب یهو وسط ی سریال ک داشتیم میدیدم ذوق زده شد و انگار چیز جدیدی کشف کرده مثل ارشمیدس
 یهو گفت آها مامان من دکتر ستاره هاست دکتر ماه دکتر شهاب سنگ

زدم زیر خنده بهش میگم چی میگی
میگه مامان دکتر تلوزیونم هستی یا مثلا دکتر
پدر علاقه ی شدیدی به مادرم داشت.
 بعد از شهادتش، از همرزمانش شنیدیم که وابستگی بیش از حدی به خانواده اش داشت و همیشه دوست داشتند راز این دلبستگی را بدانن.
این علاقه حتی دربین همرزمانش در سوریه هم پیچیده بود.
همیشه به ما سفارش میکرد که به مادرتان احترام بگذارید و دست و پای مادرتان را ببوسید.
دوستت دارم را خیلی به مادرم میگفت.
مدافع حرم
شهید حسین رضایی
@modafeanharam77
شب شده بود
آسمان اشک می بارید
معشوقم چای می ریخت
برگ های نارون در حیاط خانه ی ما
عاشق شده بود
باران نقاشی شب را خط خطی می کرد
هوا سوز سردی داشت
اسمان با ابر سلفی می گرفت
مادرم
سوزن نخ می کرد
باد با زمزمه اش لالا یی می خواند 
پنجره خوابش گرفته بود.!
شاعر:عیسی کیانی کری
 
فیلم «ساکن طبقه وسط»
نخستین ساخته سینمایی شهاب حسینی به روی پرده خواهد رفت. 
ساکن طبقه وسط اولین فیلم شهاب حسینی در مقام کارگردان است. این فیلم در مورد نویسنده جوانی است که وارد یک خانه سه طبقه شده و در آن خانه با اتفاقات جالب و عجیبی روبرو می‌شود. 
بازیگران: سید شهاب حسینی، فرهاد اصلانی، حسین یاری، حسین محجوب، ساره بیات، طناز طباطبایی، دکتر محمد هادی کریمی، بابک حمیدیان، بهناز جعفری، کامبیز دیر باز، فرید سمواتی، هنگامه
بر خلاف همیشه، وقتی مادرم یک بار صدام کرد از جام بلند شدم.
خوشحال بودم و همچنان هم هستم.
دیشب هم خسته بودم و هم از فکر کردن به این که باید ساعت 3،4 صبح بیدار شم، ناخودآگاه چشم هام بسته شد.
و بالاخره ماه برکت.
ان شاءالله خدا، سفره ها دل و خونتون رو پر و پربرکت کنه.
نماز و روزه هاتون قبول
التماس دعا
من متولد اصفهانم، به غیر از یکبار آن هم در سالهای دور، به شهرهای جنوبی ایران سفر نکرده ام، ولی باور عمیقی از درون به من این احساس را میدهد که ریشه ام در جنوب ایران است. مادرم روزهای کودکی و نوجوانی اش را در آبادان گذرانده است و خود را خوزستانی میداند، و از کودکی، مدام به ما گوشزد کرده است که شما اصفهانی نیستید! برای همین من کمتر خودم را اصفهانی میدانم و دلم برای مردم جنوب، شهرهای جنوب و شهرهای جنگ زده خوزستان میتپد و دلم بدجوری آنجاست!
من عاشق
دلم بسی گرفته 
دوست داشتم خانواده متحدتری داشته باشیم 
خانواده ما خیلی دلمون پاکه، فقط از اشتباهات همدیگه نمی تونیم بگذریم و خیلی راحت قط رابطه می کنیم و طبعا مردم پشت سر ما حرف می زنند.
میدانید بعد از فوت مادرم و قبل از رفتن به دانشگاه رسم مادرم رو حفظ کردم و هفته ای یه بار خانواده برادر مرحومم و یکبار هم خواهرامو دعوت می کردم هر چند اوضاع بابام خیلی بد بود و اصلا غذا ب راحتی از گلوی آدم پایین نمی رفت،  یادمه روزایی رو که آرزو داشتم تو یک اتا
وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم ، هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.
قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم.
بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند. اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد. ساعت درست را می دانست و شما
دوباره پایم پیچیده بود و باید به سراغ دکتر محبوبم می‌رفتم که با یک نگاه مشکل را می‌فهمد و در عرض یک دقیقه زور ورزیدن روی پا و به خود پیچیدن من همه چیز اعم از مچ، عضله، رگ و حتی پوست پا را جا می‌اندازد. سه‌شنبه‌ی هفته‌ی قبل مراجعت کرده بودم ولی منشی‌ها نوبت نداده بودند. نوبت‌های دکتر ۶ ماهه است ولی اگر مریض اورژانسی باشی و مثلاً پایت پیچیده باشد، همان روز نوبتت می‌دهند و به من نداده بودند. حالا بعد از سه روز تعطیلی مطب به قدری شلوغ بود که ا
اسمش که میاد تو ذهن هر کس یه چیزی نقش می‌بنده، یکی خنده‌هاش،یکی چشماش، یکی صداش و .
تو ذهن من اما دست‌هاش! دست‌هایی که خشک و زبر شدن، دست‌هایی که می‌کشه روی پارچه و میگه "ببین چطوری شدن؟ گیر میکنه به پارچه"؛ اما با همین دست‌ها گوشه‌های بهشت خدا رو می‌گیره و میاره رو زمین، با همین دست‌ها نوازشم میکنه، از اون نوازش‌هایی که نه مشابه تقلبی چینی داره و نه اصلِ کره‌ای و آلمانی، فابریک فابریکش مالِ خودشه! همون دست‌هایی که فقط کابوس نبودنش کا
دیشب ساعت یک رفتم سراغ دختر خاله ام و با هم رفتیم خونه ی مادربزرگ.
بساطمون رو جمع کردیم و به اتاق خرپشته کوچ کردیم، دیدیم حیفه تو این هوا، زیر سقف بمونیم و راهی پشت بوم شدیم.
همزمان با صدای محسن ابراهیم زاده ،موهامون با نسیم، به رقص دراومدن و ما شدیم شاهزاده های نیمه شبِ پشت بوم؛)
شهاب سنگ دیدم و چشمام رو بستم و دعا کردم برای خودم و دختر خاله.
با طلوع آفتاب، دیوونگی هامون جون گرفتن و پشت بوم و آسمونِ سر صبح، آتلیه ی مخصوص ما شدن.
ساعت ۷ از سرما لر
مادرم
زمانی که خبر شهادتم را شنیدی گریه نکن.
زمان تشییع و تدفینم گریه نکن .
فقط زمانی گریه کن که مردان ما غیرت را فراموش می کنند و
ن ما عفت را. وقتی جامعه مارا و بی حجابی گرفت ، مادرم گریه کن که
اسلام در خطر است.
 وصیت نامه شهید سعید زقاقی
٢٠ سال پیش از ایران رفتم امریکا ، ما در ایران یه خانواده متوسطی بودیم ،اوایل تو تهران زندگی میکردیم و بعداً در منطقه کلارک کرج ، دوره دبستان در کرج بودم ، اما دوره راهنمایی مادرم گفت که مدرسه برم تهران ، بنابراین صبحها با مادرم 3-4 کیلومتری پیاده میومدیم لب جاده تا با اتوبوس بریم تهران ، که احساس میکنم خیلی طول میکشید ، چون از ساعت 5 صبح از خونه میومدیم بیرون . تهران میرفتم یه مدرسه که فکر میکنم اول اسمش بود روش نو و بعد شد نور .

ادامه مطلب
عروس را که آوردند صدای شادی مردم به هوا رفت. روی سر عروس تور قرمز بود. چند تا از زن ها، عروس را در میان مردم گرداندند. برادرم و خودم مرتب آسمان را نگاه می کردیم و دعا می کردیم [تا بمباران نشود]. همه چیز با خیر و خوشی تمام شد.
 
چند روز از عروسی گذشته بود. برادرم را دیدم که ساک می بندد. با تعجب پرسیدم: به خیر، کجا می روی؟»
خندید و گفت: همان جا که باید بروم».
مادرم کنارمان آمد و گفت: ابراهیم، برایت زن گرفتیم که کمتر از ما دور شوی».
ابراهیم سرش را بلند
در روشنای خاموشی : داستان بعضی زندگی ها آنقدر زیباست که ختم در یک کتاب نمی شود
 
در روشنای خاموشی : فاطمه اکبری، نشر آهنگ قلم، مروج
معرفی:
خیلی از زندگی ها دچار مشکل می شود چون زن و مرد و یا بچه ها مشکلی دارند که همه شیرینی ها را مبدل به تلخی می کند. دلیلش هم بد زندگی کردن ماست.در روشنای خاموشی داستان زیبا و پر روح یک زندگی است که هم شیرین بوده، هم موفق و هم پر از زیبایی.حتماً حتماً بخوانید. نکات بسیار زیادی را خواهید آموخت.
بریده کتاب:
مادرم شوکت،
همه چیز عادی بود تا شب
تا شب که چند تا اسکرین شات از یک مکالمه به یاد موندنی به دستم رسید. خوندنشون ده دقیقه طول میکشه و از اون موقع هر ده دقیقه یک بار میرم و میخونمش
میخونم که یادم بمونه.خوندنش برام عذاب محضه ، شکنجه ی روحیه اما باز هم میخونم
فردا که از خواب بیدار شم دوباره میخونم
میدونی رفتم امتحان کردم و دیدم حتی میم هم نمیتونه توی این قضیه اثری داشته باشه که حتی عصبانی تر و خشمگین ترم میکنه
نمیدونی ، هیچی نمیدونی.باید جای من باشی که نیستی و
 
اخیرا مادرم را به شهر پل‌سفید که چهار فرسخ با روستایمان دادوکلا فاصله دارد، جهت درمان نزد پزشک بردم. در بین راه مادرم از اوایل دهه چهل، زمانی که هنوز جاده اتومبیل‌رو احداث نشده بود و از سختی‌های آن دوران برایم صحبت می‌کرد.
مادر می‌گفت: زمانی که کوچک بودی وقتی مریض می‌شدی، جسم بی‌هوش تو را کول می‌کردم و با پای پیاده مسیر ۲۵ کیلومتری را طی می‌کردم و تو را نزد پزشک می‌بردم بعد از ویزیت پزشک و دریافت دارو مجبور بودم همین مسافت را طی کنم و
اک بنداک بند یعنی چه؟ همه فک میکنند اک بند یعنی کالایی کا مستقیما از شرکت سازنده امده و هنوز باز نشده. در واقع اینطور نیست!در زمان حکومت شاه ایران از انگلستان خیلی کالا دریافت میکرد و همه در بندر ابادان تخلیه میشد.در ان زمان کالاهایی که از کشور انگلستان به ایران وارد میشد یک برچسب روی هر جهبه میزدن که رو اون برچسب به انگلیسی نوشته شده UK BAND که UK به معنای مخفف UNITED KINGDOM که یعنی پادشاهی متحد.کارگران تخلیه در بندر این نوشته را اک بند میخواندند و فک
سلام 
این وبلاگ رو من چند سال پیش راه اندازی کردم
اما به دلیل مشغله کاری و نداشتن محتوای مناسب هیچ وقت مطلبی توی اون انتشار پیدا نکرد 
من شهاب هستم، تجارت الکترونیک خوندم و زمینه‌ی کاری و علاقه‌ام هم تجارت الکترونیک هست. 
تو حوزه موفقیت محصول نرم افزاری کار میکنم. چه مباحث فنی، بازاریابی آنلاین، سئو، کنترل پروژه نرم افزاری و هر چیزی که مناسب باشه و لازم داشته باشیم صحبت میکنیم. 
قراره هر چیزی که برای راه اندازی یک سایت نرم افزاری نیاز هست
یک بار
تابستان برادرم حامد خونه نبود، من که رسیدم خونه مادرم گفت حامد رفته تو یه باغ
نگهبانی بده، گفته شب هم نمیاد. عصبانی شدم و خون به مغزم نرسید. گفتم چرا اجازه
دادین همچین کاری بکنه؟ گفت به حرف من گوش نکرد، تو اگر بهش زنگ بزنی میاد. عصبانی
بودم، حامد رو از دست داده بودم. تصور اینکه شب اونجا بمونه، یکی سیگاری چیزی دستش
بده و حامدی که چند روز بعد برمی‌گرده همون حامد نباشه، برادر کوچک باهوش و
بااستعداد من. کوچکترین امیدی نداشتم با زنگ زدن من ب
به نظرم بلاگفا دوباره داره جون میگیره یا شاید من یه مدت زیاد نبودم اینجا به نظر خاک خورده میومد.خوشحالم که اینطور نیستو جالبتر اینکه یکسری از وبلاگ ها رو بوکمارک کردم که در زمان مناسب بخونمراستی دلم برای بیمارستان و مریض و آنژیوکت بسیار تنگ شده و دلتنگ بوی مزخرف و گه الکلمدایی مادرم هم اومده بود میگفت سال دیگه میای بیمارستانخواستم بگم مومن من سه ساله بیمارستانمموقت شاید
بسم الله
قطار عمر لحظه ای از حرکت باز نمی ایستد و تا آنسوی کلمات و معنایی پیش خواهد رفت . 
این ما مسافران سواره بر قطار هستیم که هر یک در ایستگاهی مرکب را به مقصد وصل ترک میکنیم . 
آنها که شوق وصال بی تابشان کرده سر مست از نزدیکی ایستگاه مقصد و آنها که دارایی خود را در مبدا جا گذاشته اند و با فراموشی و دست خالی راهی شدند در اضطراب و دلهره چه خواهد شد ترس را هجی میکنند . 
خوشا انانکه برای رسیدن به وصل و مقصد دلدار خویش پرواز را به حرکت با قطار ترجیح
دوروز زیبا بعد از سالها درکنار دوخانواده ی دوست داشتنی من. خانواده ی سه نفری خودم و پدرو مادرم بسیار لذت بخش بود.هرچند تازه باورم شد که کهولت سن از راه رسیده وگرد پیری برچهره ی دو عزیزم نشسته.اما همسر و دختری درکنار من تلاش کردند به پدری ومادرجان خوش بگذره.یک شب زیبا و دوروز قشنگ به یادماندنی به پایان رسید. در راه برگشت با نم نم بارون دلپذیرتر شده.مهربان باشیم.
به نام خدا 
سلام
من یک دخترم، مجرد و درون گرا هستم و لیسانس دارم. همیشه حسرت یک زندگی شاد و آروم رو داشتم. از زمانی که بچه بودم پدر و مادرم اختلاف داشتند. همیشه تنها بودم و بدون هم بازی. زیاد با کسی رفت و آمد نداشتیم. به خاطر ساکتی و کم حرف بودن همیشه با هم سن و سالان خودم مقایسه می شدم که چرا مثل اون ها حرف نمی زنم.
هیچ لحظه ی شادی تو زندگی نداشتم. تنها خاطرات خوبی که به یادم مونده از همسایه های خوب و دوستان و همکلاسی های دوران مدرسه و دانشگاست. اکث
دور تا دور جنگل را می چرخم. جنگل به این بزرگی، دریغ از یک روشنایی. روشنایی جز نور ماه و ستارگان نیست. پیدا نمیکنم. همه جا تاریک است، خیلی تاریک. دلم میگیرید. اما چاره ای نیست. باید دنبال روشنایی بگردم. 
از بین شاخ و برگ درختان می گذرم، به امید یک روشنایی. چون همه جا تاریک است چیزی را واضح نمی بینم و به درختان و برگ هایشان برخورد می کنم و بال های ظریفم درد می گیرد. لحظه ای صبر میکنم و دوباره به راه میافتم. به یاد دیشب که این موقع کنار مادرم بودم میاف
برکت یعنی بخاطر نیاز مادر با نهایت خستگی، یک ساعتی بیشتر بیدار بمونی. بعد فردا هم صبح به موقع بیدار بشی، هم مترو خلوت تر از روزهای قبل باشه، هم طی روز خوابت نگیره.
یعنی من شب هایی که کارهام طول می‌کشه و دارم دیر میخوابم نگران انرژی روز بعدم هستم مگر اینکه مادرم یهو یه کاری بهم بسپره و من هم انجامش بدم.
 *
ولی انصافا چه سخته وقتی خسته ای یا صبح زود باید پاشی، امر خدا رو جدی بگیری. انقدر سخته که غالبا خودمون رو انتخاب میکنیم.
اینقدر عصبانیم که اندازه ای براش نیست پدرم همیشه دوستان زیادی داشت البته اقوام زیادی هم داره و این اقوام و دوستان بخصوص هم صنفی هاش ترجیح میدن ازدواج بچه هاشون با هم باشه تا غریبه چند سال پیش یکی از دوستان بابام همینطور برای خواستگاری اومد و من اینقدر از این پسر بیزار بودم که حالم رو بهم میزد هر طور میگفتم علاقه ای بهت ندارم نمی فهمید و الان دقیقا دوباره یکی دیگه اومده باز از همان دوستان پدرم هر چقدر فریاد زدم من از این ادم بدم میاد باز پدرو
سلام دوستان :)
طاعات و عبادات شما قبول باشه ان شاءالله
گفتیم یه سری بزنیم اینجا تا این قدح رو بیشتر از این گرد و خاک نگیره
چن روز پیش یه مهمان اصفهانی داشتیم تو محل کارمون ، یه آقای محترمی که با لهجه شیرین دیار زاینده رود برامون صحبت میکرد .
میگفت بچه که بودم یادمه یه خونه ی قدیمی و بزرگ داشتیم که انباری تاریک و ترسناک داشت .
هر وقت ما بچه ها بازیگوشی میکردیم ، مادرم اون انبار رو نشونمون میداد و میگفت اگه شلوغ کنین به اون یک سر دو گوش که تو انباری
جزئیات مهم هستند
نمیدانم تا الان تجربه نوازندگی را داشتید یا نه؟ یا اگر داشتید استادتان چقدر به شما نکات مهم و اساسی را یادآوری کرده است ولی در هر صورت نوازندگی برای من فقط صرف یک تفریح یا یک مهارت برای پز دادن جلوی جمع نبود. 
هرچند استاد من از نظر رفتاری خشک بود و من نمیتوانستم خیلی مواقع باهاش ارتباط برقرار کنم ولی روی یک موضوع خاص خیلی تاکید داشت و آن هم جزئیات نوازندگی بود 
زمانی که به من گفت فرق یک نوازنده خوب با یک نوازنده متوسط در رعای
"کم‌تر حرف بزن و بیش‌تر گوش کن!"
خانه‌ای که من در آن بزرگ شدم، پر بود از فعالیت‌های مختلف. مادرم مدام در حال طرح‌ریزی فعالیت‌های کارآفرینی جدید بود و من و خواهرانم به شدت مشغول اجرای آنها بودیم.»
در میان این هرج و مرج، پدر اما، لنگرگاه آرامش و ثبات و مسئول پشتیبانی از خانواده بود. وی می‌نویسد: پدرم فرد ساکتی نبود. اما به اندازه‌ بقیه‌ ما حرف نمی‌زد. این حالت، باعث ایجاد یک تعادل معرکه در خانواده شده بود. ما می‌دانستیم هر اتفاقی که بیفتد
ازازل در طلبت چشم ترم گفت حسین
 هرکجا بال زدم بال وپرم گفت حسین 
مادرم داد به من شیر محبت اما من حسینی شدم از بس پدرم گفت حسین 
هرچه دارم همه ازلطف پدر بود که بنشسته به بالین سرم تا به سحر گفت حسین 
تاکه نام گل تو واشد به لبم بازپدر گفت شکر خدایا پسرم گفت حسین 
اگر به جز عشق حسین در سرم باشد خداکند که روز آخرم باشد 
از عشق علی مددگرفتیم آن چیز که می شد گرفتیم .
مادر مثل هوا می مونه، دائم در هوای محبت خالصانه و بدون توقعش نفس کشیدی، گاهی حتی از همه بیشتر بهش اعتماد داری بدون اینکه بفهمی و بدانی.
اونقدر در این هوایی که گاهی ممکنه فراموشش کنی، تا اینکه نفست تنگ بشه از مدتی دریافت نکردنش.
اگر به عقب برگردم، حددداقل تواضعم در برابرت هزار چندان میشه مادرم.

+شاید شبیه ترین آغوش به آغوش خدا بعد از آغوش رسول الله و امام زمان، آغوش مادر باشه.
سوال ارسالی از مخاطب وب
منم آخرین خواستگاری که راه دادم همه معیارامو داشت. مخصوصا مذهبی بودن. ولی خب طبق معمول اینا هم رفتن پشت سرشونم نگاه نکردن. باعث شدن من و خانوادم به هم بریزیم. حالا من خودمو دلداری میدادم و برمیگشتم به حال سابقم دوباره مثل خمپاره مادرم بهم میتوپید. دیگه کلافه شدم.
ادامه مطلب
  
اگر اشتباه نکنم ، تابستون ۷۵ یا ۷۶ بود که عزم سفر به مشهد کردیم.
خواهرزاده کوچکم که چند ماهی شایدم چند روز بود که بدنیا اومده بود بیمار بود و شب و روز آسایش رو از همه مون بخصوص خواهرم و دومادمون گرفته بود.
هر روز بی قرارتر از روز قبل گریه و بی تابی میکرد
برده بودنش دکتر و دکتر به خواهرم اینا گفته بود که باید آماده اش کنید برای جراحی و اتاق عمل ، مشکلش تا جاییکه یادم میاد نافش بود که گویا نیاز به جراحی داشت 
وقت عمل مشخص شد و گفتند شنبه روزی بای
فقط برقصید.
امروز به طرز وحشتناکی ناامید بودم بعد تصمیم گرفتم کمک مادرم کنم یکم حالم بهتر شد ولی آخرش مثل تمام شب هایی که توی خوابگاه دلتنگی و حال بد من رو میکشوند وسط سالن ورزشی و اهنگی کوردی میزاشتم و با تمام وجودم می رقصیدم می رقصیدم می رقصیدم تا آدم جدیدی متولد می شد زهرایی آرام انسانی که تمام درد ها و غصه هایش با تمام حرکاتش ریخته بود و من بودم یک دختر نورانی.
امشبم رقصیدم بعد آرام گرفتم نمازم رو خواندم و بعد دعا کردم حالا حالم خوبه و وقتش
تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست میدارم
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست میدارم
برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب میشود
و برای خاطر نخستین گناه
تو را به خاطر دوست داشتن دوست میدارم
تو را به جای همه کسانی که دوست نمیدارم، دوست میدارم
پل الوار

سکانس مدار صفر درجه- شهاب حسینی
دیروز وقتی مطمئن شدم مامان اومد خونه زود خوابیدم و بعد بیدار شدم و ناهار خوردم و .حدود ساعت چهار حالا نوبت مانیاستبرای اولین بار دندانش درد می کند
من قرار است کلاس برومآهنگ، غمی که نداره چاره،نگفتنش بهتره  را می خواند و من تند تند نقاشی می کشمقبل از اینکه حاضر شوم برای "س" پیام می فرستم.[من: امروز میای کلاس دیگه؟  و "س"جواب می دهد:فااااطمهههه کلاس صبح بود!!!!!]
جلسه قبل به استادل گفتم شاید من پنج شنبه نیایم چون قرار بود برویم سفر و اگر نشد رو
وَقتی پسر بچه‌ای بیش نبودم ، مسئولیت خرید شیر با من بود. آن وقت‌ها شیر‌هایِ پاکتی را بعد از ظهر‌ها بین مغازه‌ها تقسیم می‌کردند و به هر نفر هم نهایتاً دو پاکت شیر بیشتر نمی‌دادند. و من هر روز بعد از ظهر برای خریدن شیر دوچرخۀ سبز رنگم را سوار می‌شدم و با مقدار پولی که مادرم دستم می‌داد می‌رفتم برایِ خرید شیر. خوش‌حال بودم از اینکه مسئولیتی را در خانواده به عهده دارم و می‌توانم هر روز انجامش بدهم. سر سفره وقتی نان و شیر می‌خوردیم همیشه به

.
روح‌الله تو مرام و معرفت یک بود.
جوری خودش رو برای دیگران خرج می‌کرد که انگار خودی وجود ندارد و تمام خودش برای دیگران است!
.
چنین آدمی می‌تواند شیرین‌ترین و با ارزش‌ترین سرمایه‌اش که جانش» است، برای نجات انسان‌ها فدا کند.
.
یک بار سر موضوعی با برادرم حرف می‌زدیم. به او گفتم:
من میدونم همه اطرافیانم اگر منافعشون تهدید بشه، من رو کنار می‌زارن و حاضر نیستند به خاطر من خودشون رو هزینه کنند. به جز دو نفر که واقعا با مرام هستند:
مادرم» و ر
شهاب الدین یحیی بن حبش بن امیرک سهروردی، ملقب
به الموید بالملکوت، خالق البرایا و قدح اند- آتش افروز و شگفتی آفرین- و
معروف به شیخ مقتول، شیخ شهید و شیخ اشراق در سال‌ ۵۳۳ -۵۴۹ هجری –  در
شهر سُهرورد دیده به جهان گشود. شهر سُهرورد ( گل سرخ)، در جنوب زنجان و
غرب سلطانیه در ایالت جبال، یعنی ماد کهن واقع شده بود. این شهر در قرن ششم
هنوز آبادان و پُر رونق بود. سهروردی پس از سپری کردن ایام کودکی  در
سهرورد، برای فراگیری دانش راهی مراغه شد. در مراغ
دیروز تنها فامیلمون که اینجاست خونمون بود  . درمورد اینکه احتمال داره خونمون بره شهر دیگه ای باهاش صحبت کرد مادرم و  فامیلمون که من عمه صداش میکنم گفت گلی پیش ما بمونه قدمش سر چشم . دختر بزرگشم که کلاس ششم دبستان خیلیی خوشحال شد دوس داره پیششون باشم و خب این خیلی خوبه که منو دوس داره و از اینکه 1 سال پیششون زندگی کنم خوشحال شده :)خب خدا رو شکر دل نگرانیم از این بابت رفع شد . نیاز به کرایه و اینام نیس دیگه چون از شرکت ر اینا میگو میارم براشون که یه
پست‌هایتان را می خوانم و گاهی برایتان شاد و گاه غمگین می‌شوم،با اطرافیانم حرف‌ می‌زنم و می‌خندم اما تلخی‌ این روزها مقابل چشمانم دور نمی‌شود، عجیب روزهای گندی دارم،تو گویی مشکلات چون مسلسلی به رگبارم می‌بندد و تنِ خسته‌ام را بی‌جان‌تر می‌کند،زخمی‌ام،زخمیِ زخم‌های روزگار! چه برای پاییز می‌دیدم و چه شد.
۱۸ روز پیش(که البته ما ۵ روز پیش فهمیدیم) برادرم جدا شد، انقدر ناگهانی و شوکه کننده بود که حتی فرصت ریختن اشک‌هایمان را هم پیدا
سلام به همه
روزتون بخیر
امروز بریم چندتا خونه ی قدیمی و خیلی خوشکل ببینیم .
خاطرات خیلیا زنده میشه .
من تا اونجا که صاحبای خونه هارو بشناسم اسماشونو مینویسم .

1-خانه ی قلی نیا ( خونه ی پدرپزرگ پدری )


2- خانه ی نظامی ( خونه ی پدربزرگ مادری)


3- خانه ی قمر نظامی ( خاله ی مادرم )

4-خانه آهنگی ( شوهر خاله ی مادرم )



5-


6-



7-


8-


9-

10-

11-

12 -

13-
سلامسرکار بدلیل حقوق کم دیگه نمیرم
کارم شده پخش یه سری لواشک و آلوچه
وضع مالی عجیب دغدغه ام شده و نمیدونم چیکارکنم
بین دوراهی مهاجرت به تهران و یا ماندن در رفسنجان مانده ام
کاش توی زمین و زندگیمون گاهی یه کلیدهایی داشتیم که میتونستیم با فشار دادنشون از گزینه کمک استفاده کنیم و راه درست و غلط رو تشخیص بدیم
امروز نمیدونم چرا حال غریبی داشتم
بااینکه کنار خانوادم بودم و امروز حتی محمدرضا دوستمم دیدم باز حالم یه جوری بود
انگار کنارشونم ولی دل ت
گاهی وقتا واقعا احساس حماقت عجیبی می کنم. چرا باید یه سری اتفاقات احمقانه امروز برای من پیش بیاد و من فقط بشینم و همکاری کنم. امروز فهمیدم تنها دوستی که دارم دشمن منه و هر کاری می کنه تا منو بندازه توی چاله ای بدون انتها :/ من همیشه تو اینجور موقعیتها خیلی احمق ظاهر می شم و بعدن که بهش فکر می کنم انقدر از دست خودم عصبانی می شم که کاش صاعقه بزنه خشکم کنه همین حالا.
با اینکه خسته ام و خوابم میاد نمی تونم چشم روی هم بگذارم، وقتی طرفم یه آدم دوروئه
تنهای تنها نشستم گوشه ی یکی از اتاقهای خونه ی مادرم
هیچکس نیست.
مامان بابا چن روزی میشه که عازم  سفر حج شدن.
من روزها میام اینجا یه دستی روی خونه میکشم و به گلها آب میدم و راه به راه چای درست میکنم و میگذارم جلوی هرکی اومد اینجا تا حس غربت نبودن بابا مامان رو کمتر حس کنن.
چهل روز ،خیلی زیاده ،خیلییی
ولی به هرحال باید تحمل کرد
ان شاء الله که سفر خوبی داشته باشن،نه فقط بابا مامان من که همه ی حاجی ها.
دومین پست رابه نام خداوندی شروع می کنم که مادرم به درگاهش برایم دعا می کند. قصد ندارم خودم آتش بیار اوضاعم شوم. اما گاهی - و واقعا فقط گاهی - روحم و بدنم میزبان حمله هایی است که به شدت در برابرشان مقاومت می کنم. برای خودم برنامه نوشته ام و یک سریال جدید شروع کرده ام. فیلم دیدن می تواند مرا برای دقایقی از دنیایی که هستم بیرون بیاورد. هفته ی بعد اگر امام رضا بطلبند می خواهم بروم مشهد و دلم برای حرمشان تنگ است و این دلتنگی این چند روز بیشتر خودش را نش
پارسال در فاصله دو ماه هر دوشون رو از دست دادم . یکیشون عید نوروز و یکیشون عید فطر . پدرِ مادرم که جانِ ما نوه ها بود و با رفتنش غم بزرگی رو برامون گذاشت . بعد از یکسال و پنج ماه ، خوابش رو دیدم  همزمان با اذان صبح . همین که خواست باهام حرف بزنه . مامان بیدارم کرد برای نماز صبح با گریه از خواب بیدار شدم . هنوزم که مینویسم اشکم روان است دلم برایش تنگ است . کاش بود ولی نیست .پست پایین که نوشتم . پارسال دو شب قبل از فوتش ، هممون خونه موسی
سکانس اول: روی بنر بزرگی نوشته شده کباب سیخی 4000 تومان!
سکانس دوم: مغازه پلمپ شده! یخچال ها که از پشت شیشه مغازه دیده می شن، خالی هستند و فقط برگه پلمپ روی در مغازه است. مردمی که از جلو مغازه رد میشن شروع می کنن فحش دادن که خدا لعنتت کنه گوشت خر میدادی به خورد ملت.
سکانس سوم: روز قبل از سکانس دوم، آشپز که پسر جوون 25 ساله ایه، بعد از اینکه حلیم اول صبح رو می فروشه، میره نونوایی و سفارش سنگک ناهار رو میده. برمی گرده مغازه و برنج رو خیس می کنه، کباب ها
هر روز دوازده و نیم ظهر، من از اتاقم بیرون میام تا یه چایی بردارممرغمون که تازه تخم کرده از لونه ش در میاد و قدقد میکنه
مادرم که غذای ناهار رو بار گذاشته، از آشپزخونه در میاد و میره تا به کمرش کمی استراحت بده
و خواهرزاده م که تازه از خواب پاشده از دست به آب درمیاد و با چشای پف کرده و دهنی که وا نمیشه میگه سالام.

موجودات خونه ی ما اهداف متفاوتی رو دنبال میکنن و روزها به همین ترتیب داره می گذره.
شما چه خبر؟
وقتی کاری بهم سپرده شده، به هر دلیل کند انجام میشه و یکی بتمن وار و زورو صفت وارد میشه که کمکم کنه جمعش کنم حالم از دو تا چیز به هم می‌خوره:
1. خودم، که چرا انقدر کندم!
2. خیّر محترم و طفلکي و دلسوز و آگاه به زمان‌بندی خروجی‌های تشکیلاتی! :دی
دست خودم نیست. کمال‌گرایی و تمامیت‌خواهی مجموعا من رو برده، انگشتام رو فرستاده برای خانواده‌م!
بابت مساله ای اضطراب داشتم و نمیتونستم روی درس متمرکز باشم.هر نیم ساعت یکبار بی هدف دست به موبایلم میبردم.بچه ها توی گروه کلاسی درحال بحث در مورد چند و چون جشن بودن.عکسهای خنده داری از ترم های اول تا همین ترم آخر رو میفرستادن تا برای کلیپ ازشون استفاده بشهدلم میخواست در جواب عکسهایی که میکول میفرستاد استیکر خنده بفرستم.دوست داشتم من هم جزئی از این بدو بدو میبودم.
مادرم گفت بدون گرفتن جشن چطور میخوای فکر کنی این هفت سال تموم شده و از فر
بسم الله
خدا رحمت کند بی‌بی را؛ از آن وقتی که من به یاد دارم بی‌بی پیرزن بود. یکی از تکراری‌ترین و البته شیرین‌ترین خاطرات کودکی ساده‌ی ما - آن موقعی که نه تلفن داشتیم، نه ماشین، نه قوم و خویشی که خانه‌شان نزدیک باشد - این بود که عصر پنج‌شنبه راه می‌افتادیم و سه اتوبوس خط واحد را سوار می‌شدیم و می‌رسیدیم خانه‌ی بی‌بی و می‌ماندیم تا بعدازظهر جمعه. خانه‌ی بی‌بی چه‌قدر درس‌هایی از قرآن» آقای قرائتی را دیدیم و چه‌قدر سرزمین نور» و
دیشب سی نفر مهمون داشتیم که به مناسبت خریدن و اومدن تو خونه جدید،اومده بودن خونه مون.من خیلی مهمون دوست دارم اما نهایتا تا پونزده نفر،نه بیشتر.
با اینکه مادرم و خاله ام هم خیلی کمکم کردن اما باز فشار زیادی بهم وارد شد.تو خونه مون یه دست مبل ده نفره داریم و چند تا صندلی میز ناهار خوری که برای پنج نفر کافی بود.برای ۱۵نفر باقی مونده با همسرم رفتیم صندلی اجاره گرفتیم.بعد برو بهترین قنادی شهر که دقیقا اون سر شهره شیرینی بخر،کلی بگرد میوه خوب بخر،
از وقتی زبونم باز شدوحرف زدن رو یادگرفتم اولین چیزهایی که به مامان و بابام میگفتم این بود:من میخوام برم خارج.این ارزو هنوز هم به دلم هست و هر روز و هرثانیه به خانواده م میگم وقابل ذکراست که بگم هیچ جابه اندازه ی کشورسوئدزیبانیست وسوئدرفتن برای ادامه ی تحصیل و زندگی ارزویی است که همواره برای مادرم روایت میکنم و او در مقابل روایت این ارزویم لبخندشیرینی میزند و میگویدتو حتما به سوئدمیری چون هرکی هرچی به دلش بیفته براورده میشه.همه ی زندگیم پ
صبح که مامان بیدارم کرد ، تو چند لحظه ای که بین بیدار شدن و نشدن بودم حس کردم چقدر به مادرم بیگانه‌م، حس کردم یه غریبه‌ست، یه زن میانسال با کمی اضافه وزن، صورت سفید، موهای قهوه‌ای و تک و توک سفید. اونقدر کابوس کوتاهی بود که سریع گفتم: بیدار شدم مامان جان. با تاکید روی مامان جان‌. انگار که بخوام به اون چند لحظه‌ای که گذروندم ثابت کنم که اون مامان‌جانِ منه! همون زن میانسال با همه نقص ها، چروک های روی صورتش، گاهی اخم و بداخلاقی هاش زیبایی زندگی
اخیرا چندین پست نوشتم که هم مبهم بوده هم ظاهرا مهم بوده نقشش واسم که اینجا باعث سوبرداشت شده و از اونجایی که مخاطبینم بهم لطف دارن و نگرانم میشن نمیخواستم بی جواب بذارم
اولین و مهمترین نکته اینه که میم همچنان با همون نقش و اهمیت توی زندگی من هست(خواهد بود)و پستها هیچ ربطی به اون نداشتن. راستش ماجرایی که اتفاق افتاد بین دوست مشترکمون با من و میم و مادرم بود
و راجع به خود اتفاق هم بگم که صرفا یک مکالمه بین دو نفر دیگه بوده و من و میم فقط تماشاگر
در آستانه ی این مصاحبه ی سرنوشت ساز، شاید یکی از غریب ترین حال و هواهای زندگیم رو دارم. دلتنگم و تا فرصتی به ذهنم میدم در خاطره ها غرق میشم. دلشکسته م و فکر اینکه چه روزها و جریان هایی رو پشت سر گذاشتم قلبم رو مچاله میکنه. چشم انتظار یک معجزه م، یک معجزه مثل پدیدار شدن آریا در آستانه ی شکست بشریت از نایتس کینگ. هر چند که زندگی شبیه فیلم ها نیست و در یک لحظه معجزه ای رخ نخواهد داد. باید سال های سال صبر کرد به قول پرور و اینکه دیر و زود اومدن پرنده
بودنش شبیه یک نسیم خوش که صورتهایمان را نوازش میداد و روحمان را شاداب میکرد بوداماازوقتی رفته مانند یک زله یایک طوفان رعب انگیز یا سیل یا سونامی یاگردباد ویاهرچیزویران کننده دیگه بود ،به قول مادرم انگاردرزندگیمان یک زله امده وهمه چیزروبرده و شهرخالی شده وتنهاشدیم، شهر را یک سکوت مرگ بارفراگرفته ،دیگه هیچ حرفی برای گفتن نداریم وهیچ چیزشبیه سابق نیست،حتی ارامش ازشبهایمان رخت بستند ورفتند، به گمانم دراین شهرگم شده ایم یانه سرگردان و
دیتا Bethesta net بازی RAGE 2 که مشخص شد فاقد قفل Denuvo است، توسط Codex کرک شد! کمپانی بتسدا بازی RAGE 2 را منتشر کرد. بازی Rage 2 با همکاری دو استودیوی بازی‌سازی استودیو آوالانچ (Avalanche Studios) و id Software ساخته شده است. داستان نسخه دوم ۳۰ سال پس از وقایع ریج اتفاق می‌افتد. بازیکنان هدایت شخصی به نام واکر را برعهده می‌گیرند؛ کاراکتری که توانسته است در جهانی آخرامانی و در میان هیولاهای جهش یافته زنده بماند. جهانی که پس از برخورد شهاب سنگ به آن، به‌طور کل ناب
دکتر مشهور و موفقی که سه تا زن گرفته بود مورد سرزنش زن مسنی که مریضش بود قرار گرفت:
زن مسن گفت تو که دکتری با فرهنگ و روشنفکری پس چرا سه تا زن گرفته ای؟
دکتر در پاسخش گفت اولی دختر عمویم بود و آنرا بخاطر رضایت پدرم گرفتم.
دومی هم دختر دائیم بود و آنرا بخاطر رضایت مادرم گرفتم.
سومی را خودم خواستم و برای رضایت دل خودم گرفتم.
پیرزنه گفت بیا منو هم بخاطر رضای خدا بگیر 

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
بودنش شبیه یک نسیم خوش که صورتهایمان را نوازش میداد و روحمان را شاداب میکرد بوداماازوقتی رفته مانند یک زله یایک طوفان رعب انگیز یا سیل یا سونامی یاگردباد ویاهرچیزویران کننده دیگه بود ،به قول مادرم انگاردرزندگیمان یک زله امده وهمه چیزروبرده و شهرخالی شده وتنهاشدیم، شهر را یک سکوت مرگ بارفراگرفته ،دیگه هیچ حرفی برای گفتن نداریم وهیچ چیزشبیه سابق نیست،حتی ارامش ازشبهایمان رخت بستند ورفتند، به گمانم دراین شهرگم شده ایم یانه سرگردان و
بیا ببین ای برادرم خواهرت آمدزیارت ِ این تن ِ جدا از سرت آمدچهل منزل به دنبال سرت بودمپناه گریه های دخترت بودم (۲)من. به زبان ذکر یاعلی، امااو. فقط هرشب: کجایی ای بابا؟ (۲)یا ثارالله . اباعبدالله::برایت از شام غم فراوان سخن دارمهزار سوغات از این سفر بر بدن دارمدر این ره ماه شبهای حرم بودیولی چون سایبان، روی سرم بودی (۲)تو. به لبت آیه های قرآن بودمن. به دلم داغ چوب و دندان بود (۲)یا ثارالله . اباعبدالله::میان این خاک پربلا، ناله ها کردمکه هم عب
از خواب پاشدم دیدم کسی خونه نیست. زنگ زدم به مامانم می بینم صدای جیغ و داد و سوت میاد. میگم: کجایین؟مامانم با خوشحالی: ما اومدیم شهر بازی، تو مگه باهامون نیستی؟
این جوکی که گذاشتم واسه منم اتفاق افتاده
 اغا قرار بود واسه عید98 بریم کفش بخریم .اماده و خوشحال اومدم برم سوار ماشین بشم که بریم (همراه پدرو مادرم اونا تو ماشین منتظرم بودن)
اغا رفتم در سمت چپ عقب ماشینو باز کردم دیدم خاکیه درو بستم برم اون سمت بشینم دیدم ای دل غافلگازو گرفتنو رفتن !!م
در عالم کودکی به مادرم قول دادم که تا همیشه هیچ کس را
بیشتر از او دوست نداشته باشم . مادرم مرا بوسید و گفت نمی توانی عزیزکم.
گفتم می توانم . من تو را از خواهرم برادرم ، تمام
عروسکهایم و حتی پدرم بیشتر دوست می دارم. ولی مادرم گفت روزی کسی می‌آید که تمام
دنیای تو می شود و هیچ کس را نمی‌توانی به اندازه او دوست داشته باشی. روزها و
سالها گذشت و من بر سر قولم مانده بودم.
اما در یکی از روزهای سرد زمستان یکی آمد که تمام جان من
شد. همان روز مادرم با شادمان
از وقتی رفتم کلاس اول مادرم به شدت روی دیکته وسواس داشت و اگرچه نمره ای به جز ۲۰ هیچوقت براش قابل قبول نبوده و نیست اما در مورد دیکته و غلط های املایی همیشه می‌گفت اگر میخوای آدمی بشی که غلط غلوط بنویسی ترجیح میدم دیگه نری مدرسه اصلا! و این جوری شد که من هم به شدت حساسم نسبت به غلط های دیکته ای و نگارشی و تلفظ مثل امروز که توی مترو آقایی که سفره یکبار مصرف می‌فروخت و داد می‌زد که پُرفَراژ هم داره و شرایط طوری نبود بهش تذکر بدم و فقط حرص خوردم ی
بعد از صبحانه رزا به سختی به اتاق مادر رفت . وقتی در زد ، خانم آنا در را باز کرد .
رزا وقتی به داخل رفت با اتاقی زیبا رو به رو شد . البته او قبلا دیده بود .
رزا با زبان اشاره به خانم گفت : من آن نامه را دیدم . می خواهم بگویم ، اگر مرا می خواهید ، مرا بفرستید و بگذارید سوزان  در اینجا بماند . لطفا تنها خواسته مرا بپذیرید . بگذارید او در لطف و مهربانی شما غرق شود لطفا بگذارید من تا اخر این ماه اینجا بمانم . همین یک ماه ! چون به سوزان قول دادم در مسابقات است
ازگفتارهای کتاب های عهدعتیق بود.زمانی خواهدرسیدکه همه خواب میرونداززمان و زمین چیزی جزمستی وجشن شهوت پرستی نمیفهمند.درحالیکه دربرابرخداگناه میکنندشیطان گویدمن توانستم همه رافریب دهم وبرعرش وحکومت عادلانه خداوندمهرباطل زنم.درهمین حین فردی از سمت نورمیایدونورانی ترازقبل دنیاراغرق درشادی وخشم شیاطین میکند.
عده ای بااعتقادابلیس زندگی میکنندوعده ای سمت هیچ جشن شهوت پرستی نخواهندرفت.مداراباظلمت نمیکنندوپرده های ظلمت را پاره پاره میکن
راه را روشن و واضح ساختی و جانشینانی اختیار کردی و نگهبانی پس از نگهبان و از زمانی تا زمانی دیگر و برای برپا داشتن دینت و حجتی بر بندگانت برای اینکه حق از جایگاهش برداشته نشود و باطل بر اهل حق پیروز نگردد.(فرازی از دعای ندبه)حواست هست و خیالم راحت است.حواست هست و من بدون نگرانی کتاب می خوانم و داستان می نویسم و با دوستانم می خندم.به گلدان ها اب می دهم و شب قبل از امدن پدر به خانه برای خستگی هایش چای دم می کنم.
وقتی حواست هست ته دلم ارام است.همه چی
من هیچ کدوم از پدربزرگ هام رو ندیدم. پدرِ پدرم که 9 سالگی بابام از دنیا رفته بود و بابام خیلی سختی و دردسر کشیده بود تا بزرگ بشه. البته مادربزرگم خیلی شیرزن بوده و این رو از حرف های مردمی که اون رو دیده بودند، می گم. مثل یک مرد از دو دختر و یک پسرش حمایت کرده بود و اون ها رو بزرگ کرده بود. مادرِ پدرم هم یک سال پیش از تولد من از دنیا رفته بود. خدا رحمتشون کنه!
پدرِ مادرم یک حکیم بوده که ظاهرا کارش خیلی درست بوده و از شهرستان می اومدند دنبالش و برای در
این متن را در چهلم(نمی دانم دقیقا چرا چهلمین روز، روز خاصی بود) مادربزرگم نوشته بودم:
چند روز پیش، روز چهلم درگذشت (درگذشت؟!) مادر بزرگم بود. مادر بزرگم حدودا نود ساله بود ولی چهره اش کمتر نشان می داد! شبیه مادربزرگ های توی کارتون که همیشه میخندند و نخود و کشمش می دهد نبود یکم زرنگ تر و باحال تر و تا قسمتی متفاوت بود.
من رفتن او را حس نکردم یعنی وقتی مادرم گفت "حال مادربزرگت بد شده" و اشک در چشمانش حلقه زد و مرا بغل کرد فهمیدم که حال مادربزرگم بد ن
حدودا چهار سال سن داشتم. کودکی و هیجان های خاص خودش؛ اون دوران گِل بازی رو خیلی زیاد دوست داشتم اما حق کثیف کردن لباس هام رو نداشتم، همیشه حاجی بابا (پدربزرگم) هم با من گِل بازی میکرد و برام انواع و اقسام حیوانات و وسایل دیگه رو درست می کرد اون موقع ها بزرگترین هنرمند گِل بازی دنیا رو پدر بزرگم میدونستم و الان هم میدونم. پدربزرگم همیشه راهی برای کاشتن لبخند روی لبهامون پیدا میکرد اما محوریت داستان پدربزرگم نیست، برادر پدر بزرگمه؛ مَشَ نورالل
دلم برای مادربزرگم می‌سوزد. بیش‌تر از سوختن، گاهی حتی می‌ترکَد. هیچ‌وقت خیلی دوستش نداشتم و این خودش شدت احساساتم را بیش‌تر می‌کند. توی خانه‌شان، بدون پدربزرگم، صراحتاً باید رید.شبیه بیماری می‌ماند که پرستار و یا شاید نگه‌بانِ شبانه‌روزیِ 40 سالش مُرده. حالا خیلی تنها شده و بیماری‌هاش به طریقه‌های عجیبی بارز می‌شوند. رفتارهای وسواس‌گونه و کنترل‎گرانه‌اش جلوه‌های خنده‌داری گرفته‌اند. کسی نمی‌تواند تحملش کند. گمانم من توی این
Akse Aghaye Khamenei

آخرین جستجو ها