نتایج جستجو برای عبارت :

چی کار کرده بگین بدونم آخه بودش یکی یه دونم

ششمین قهرمانی تیم محبوبم در لیگ قهرمانان رو به همه طرفداران واقعی تیم تبریک میگم خوشحالم و نمیدونم چطور این خوشحالی رو برای شما وصفش کنم.
به امید قهرمانی های بیشتر تیم محبوبم.
بزرگترین افتخارم لیورپولی بودنم هست و خواهد بود.
قهرمانی خیییییییلی خوب و شیرین بودش ولی جای استیون جرارد هم خالی بودش.
شاید بگين چرا زودتر این پست رو نگذاشتم واقعیتش خیلی وقت بود این وب رو فراموش کرده بودم.لیورپول
چرا به ختم امتحان این همه درنگ خوردو و به شقیقۀ من دوباره پاره سنگ خوردو يه باره دستمون به در خودکار خوردو دوباره عقل مردو و تمام خاطراتم گره به نوزده و بیست و پنج خوردو. من نمی‌دونم چرا نمی‌تونم بفهمم اینو چرا اینجوری سوال داده بودو من چه بدونم که بفهمم اینو چرا سرعت MN از PQ بیشتره و بخش B نشان دهندۀ کدوم ماه شمسيه و. من نمی‎دونم چرا نمی‌تونم اینم بفهمم که چرا هرموقع من از شعور يه معلمی تعریف کردم دیری نپایید تا خلافش بهم ثابت شدو من بازم نمی
+ این همه شهر ایران رو رفتم. تو چند تاشون زندگی کردم. تو نصفشون فامیل دارم. من گشتم، پیدا نکردم. شما هم نگردید، جایی مثل داش علی تو هیچ کجای ایران پیدا نمی‌شه. می‌دونم اسمش داداش عليه، اما من از بچگی گفتم داش علی و الان دیگه عوض نمی‌شه. اونایی که نمی‌دونن، يه بستنی‌فروشيه.
+ دیشب بعد از چهار سال دوباره تو اتاق خودم خوابیدم. ولی دیگه حس اتاق من رو نداشت، چون به جای فرشم و تختم و لباسام و استیکرام، وسایل دایی‌اینا توش بودن. هیچ حسی توم برنینگیخت
می‌گفت:می‌دونم خوشگل نیست، می‌دونم آدم خاصی نیست، می‌دونم باهوش نیست، می‌دونم اطلاعات خاصی در مورد فلسفه، هنر و ادبیات نداره، می‌دونم دوسم نداشت، می‌دونم هیچ‌وقت عاشقم نبود، می‌دونم فراموشم کرده، می‌دونم. همه اینارو می‌دونم، اما من می‌میرم براش. من همیشه دوسش داشتم و الانم دلم پر میزنه براش؛برای دیدنش، برای خنده‌هاش، برای صداش.گفتم شاید دلت برای اون حال و هوا، برای اون روزا تنگ شده، شاید دلت برای دوست‌داشتن و دوست‌داشته شدن
/
سال هر کسی از يه جا شروع میشه
يکي اولِ نوروزِيکي سال میلادی جدید.يکي ماه رمضونيکي روز تولدشيکي محرميکي هم مثل من اربعین
میخوام جوونی کنم
میخوام امشب که شب اولین سال جدیدمه با خودم قرار بزارم که قدر جوونی و عمرمو بدونم و شروع کنم
:)
قدر جوونی
وقت
و روزهایی که دارن میرن پشت هم و بدونم.
همین
واقعا همین
 
-
ناراحت‌کننده می‌شه اگر يه روزی متوجه بشم چيزی که من موفقیت می‌دیدمش توهم بوده بیشتر،يه‌وقتایی دلم می‌خواد اتفاقات آینده و اون‌چيزی که قراره تجربه کنم رو از همین حالا بدونم و يه‌وقتایی دلم نمی‌خواد چون حس می‌کنم مقدار زیادی استرس با خودش به همراه داره،ولی پوینت مثبت باخبر بودن از آینده می‌تونه این باشه که خب من که می‌دونم فردا قراره این بشه پس این‌کارو انجام ندم،نمی‌دونم شاید هم بیشتر منفی باشه و همه‌چيز یک‌نواخت و مسخره پیش بره
می‌خوام برم امام رضا! خیلی وقته نرفتم. دلم تنگ شده. تازه کلّی تشکّر هم بدهکارم. و کلّی چيز جدید باید بخوام. :-پررو
نمی‌دونم. يه روندی تو زندگی‌م دارم. هر چند ماه يه بار برم پیش امام رضا. و این روزهایی که می‌رم اون جا واقعن شارژم می‌کنن. نمی‌دونم چرا. نمی‌دونم چي داره. ولی می‌دونم يه چيز خوبی داره که حسابی دلم براش تنگ شده. :د
شاید به جز ضامن آهو، ضامن آدم‌های گم‌شده هم باشه. دستشون رو بگیره ببره برسونه به خونه‌شون. :د
 
چرا بعضی‌ها به مشهد
ناراحت‌کننده می‌شه اگر يه روزی متوجه بشم چيزی که من موفقیت می‌دیدمش توهم بوده بیشتر،يه‌وقتایی دلم می‌خواد اتفاقات آینده و اون‌چيزی که قراره تجربه کنم رو از همین حالا بدونم و يه‌وقتایی دلم نمی‌خواد چون حس می‌کنم مقدار زیادی استرس با خودش به همراه داره،ولی پوینت مثبت باخبر بودن از آینده می‌تونه این باشه که خب من که می‌دونم فردا قراره این بشه پس این‌کارو انجام ندم،نمی‌دونم شاید هم بیشتر منفی باشه و همه‌چيز یک‌نواخت و مسخره پیش بره
طبیعتِ اینجا همون سبزی رو داره که من دوست دارم. سبزِ روشنِ اول اردی‌بهشت. یاد حرف چند سال پیشم میفتم که "هر سال اردی‌بهشت سفر کنیم". هم‌سفر ها سر و صدا راه انداختن و میخندن. دوست داشتنی‌ن. يه کم دور میشم ازشون. رو يه سنگ، وسط جنگل، تنها. هوا يه کم بادی‌ه. صدای درخت ها وحشت رو به جونم میندازه. پیش خودم میگم "من قوی هستم، من قوی هستم، من قوی هستم."بلند میشم، قدم برمیدارم. تپش قلبم رو حس میکنم. هر لحظه محکم تر. هر لحظه تندتر. مصمم هستم که جلو برم. نمی
تمی دونم چکار کنم
گیر افتادم
مثل بیچاره ای که گوهر قیمتی و تنها سرمايه ش رو گول خورده و بی عقلی کرده و انداخته ته چاه.
چکار کنم.
چکار کنم.
من می دونم گرفتار بوده و هستم که این خسارت بهم وارد شده
ولی خدایا نوری، دستی، هدایتی، چيزی.
هرچي از خیر بهم بقرستی محتاجم خدا.
مامان‌بزرگم مرد. من نمی‌دونم چطور باید خودم رو خالی کنم. غمگینم. قلبم تندتند می‌زنه. بهت‌زده‌م. منتظرم صبح بشه که بریم بهشت زهرا همه گريه کنن؛ من هم شاید بتونم. نمی‌دونم باید با چشمام چيکار کنم. چون -صدالبته- نمی‌تونم گريه کنم.
ولی بیشتر از همه‌ی اینا دلم می‌خواد با يکي حرف بزنم. نمی‌دونم می‌خوام چي بگم. دلم می‌خواد يکي باهام حرف بزنه من سکوت کنم.
بابابزرگم که مرد، باید توی پزشکی قانونی می‌موند تا چندتا آزمایش روش بشه. نمی‌تونستیم هم
بچه ها صبر جواب میده ؟ 
تو این آخرین روز ماه رمضون می خوام بنویسم که نمی دونم دارم قدمامو درست میزارم یا غلط و نمی دونم باید چيکار کنم که شیش دنگ قلبش واسم بزنه 
از خدا کمک می خوام شما هم دعام کنید 
علی الحساب اوضاع خیلی خوب نیست 
احساس می‌کنم از این به بعد از چيزی که هستم بیشتر توی خودم فرو می‌رم بازم کم‌تر حرف می‌زنم و دیگه نمی‌دونم چي می‌خواد بشه،آدم‌های مورد علاقه‌م دارن کم می‌شن شایدم به صفر میل می‌کنن و خب مجبورم از این به بعد روزانه صدها بار بیام اینجا و با خودم حرف بزنم :! خیلی هم سخت نشد این‌طوری راحت‌ترم شاید.
متوجه‌ پرحرفی دو روز اخیرم هستم ولی خب نمی‌دونم چه اتفاقی توی من شروع به افتادن کرده.
این سفر هم يکي از همون اتفاقای عجیبی بود که حتما باید به گنج تجربه هام اضافه می شد.
نمی دونم الان توی ایران چي در انتظارمه.نمی دونم خدا چه برنامه ای برام در نظر داره.اما چيزی که خوب می دونم اینه که این سفر و این دیدار عجیب با اباعبدالله يکي از دلچسب ترین های زندگیم بود و قراره هیچوقت فراموشش نکنم.
خیلی همه چيز داره عجیب تر از اونی میشه که برنامه اش رو داشتم یا انتظارشو می کشیدم.فقط ممنونم از خدا که گذاشت من ببینم حرم آقا امام حسین رو و توفیق زیار
5 سال پیش، همین موقعیت رو داشتم و انتخابم يه آینده‌ی سخت ولی در عین حال ارزشمند برام رقم زد. اون موقع هم فکر می‌کردم پشتیبان دارم در راستای انتخابم. (پدر و مادر که شک به دل آدم راه نمی‌ده) ولی الان می‌دونم که تکم. می‌دونم انتخاب سخت همیشه آینده‌ی بهتر رو رقم می‌زنه. بدون سختی می‌شیم همون چيزی که ۲۰ سال بعد، بشینیم بگیم ما همینیم! از اول هم همین بودیم. گراف‌های ذهن من تو ۹۰ درصد اوقات جواب درست می‌دن. ما همیشه درگیر يه سری مش‌های کوچيک
امروز روز اول بود. فردا روز مهمی ست. هفته ی پیش رو هفته ی مهمی ست. دارم مطیعی گوش می‌دهم. الهی العفو می‌دونم این صدای لرزونو دوس داری الهی العفو می‌دونم این گدای حیرونو دوس داری الهی العفو می‌دونم این دل پشیمونو دوس داری.

بعد از مدت ها توسل خواندم. الهی الهی بفاطمه . الهی بفاطمه . الهی بفاطمه . الهی بفاطمه . الهی بفاطمه . الهی بفاطمه . الهی بفاطمه . الهی بفاطمه . الهی بفاطمه . الهی بفاطمه . 
از اولین باری که تصمیم گرفتم رانندگی یاد بگیرم و داشتیم با آقای برادر پرواز می‌کردیم :)) تا خود امروز نزدیک به دو سال می‌گذره که دیگه جرئت نکردم تصمیمم رو به عمل برسونم ولی خب امروز با يه حالت اجبار ریز ترسم رو زیرپا گذاشتم و می‌تونم بگم یاد گرفتم :)) يه سوال خیلی مهمی که توی ذهنمه اینه که فقط منم که معتقدم"کلاچ" به شدت مزخرفه و باید حذف شه یا همه این‌طورین؟ :))
ولی داشتم فکر می‌کردم اگر بخواد همزمان تمرکزم روی آینه‌ی جلو/بغل/پیدا کردن چيز میزا
دیروز بالاخره رفتم پیش ف، میلی نداشتم اما فکر کردم شاید این رفتار درست تر باشه، کمردرد خیلی آزارم می داد برای همین دعوتش کردم بیاد پیش مون، تا حدود دو نیمه شب مهمون ما بود، نمی دونستم چي بگم. از این که ممکن بود خداحافظی این بار مون ابدی باشه خیلی برام دردناکه، اما از طرفی نمی دونم دلداری دادن و دوباره تو تردید تازه یی اتداختنش درست یا خیانت محسوب می شه. بهش گفتم آینده قابل پیش بینی نیست و من واقعا نمی دونم چي باید بگم. بهش گفتم برای هر دوشو
بازدید امروز 96چرا؟؟!
 
 نمی دونم والا.تو رو به امام حسین زنگ نزن .من نمی دونم چرا می خوای اذیت شم.بخدا دیگه نمیکشم.تحملم تموم شده با هر بار زنگ زدنت يه هفته ارامشم از بین میره.الانم که عزاداریم اعصاب همه خورده.از عزا در نیومده افتادیم توو عزا.نمیدونم میدونی یا نه ولی پدربزرگ پدریم فوت کرده دو هفته دیگه هم کنکور دارم يه ذره هم آرامش نمونده برام حداقل انتظارم از تو اینه ملاحظه حالم و بکنی لطفا.می دونم دلتنگی می دونم بخدا منم دلتنگم ولی با
جفری برگشت :)
يه هفته تو خیابونا پرسه زده بوده تا اینکه رفته تو محل کار يه خانمه که خیلی هم اون اطراف مسی نبوده و خانمه بهش غذا داده بوده و عصرش برده بودش پیش يه دامپزشک و اون هم چيپ ستی رو که تو بدنش بوده رو اسکن کرده بود و زنگ زده بود به جنی که گربه تون اینجاست.
این جوری بود که جفری بعد از يه هفته سرگردونی برگشت خونه و خیلی ها رو با برگشتش خوشحال کرد. طفلک آایمر داره و حالا باید بیشتر مراقبش بود تو این مدت هم کلی ضعیف و نحیف شده.
امروز هشتم مهر ماهه
پس از سال ها اولین مهر بی دغدغه زندگیم رو تجربه می کنم
البته دغدغه درس و مشق و گرنه زندگی ما اونم تو اوج جوونی هیچوقت خالی از دغدغه نیست
تابستونی که گذشت شلوغ، سخت و پر از اامیدی بود برام
به هر دری زدم 
نصفش رو سفر کردم
دوباره تفریحات گذشتم رو تجربه کردم
ولی حالم خوب نشد که نشد
ولی يه آن تو يه روز که از بی کاری مشغول جمع و جور کردن اتاق و اطلاعات لب تابم شدم
يه چيزی مثل روزنه امید بهم تزریق شد
می دونم چرا اونجا تو اون شلوغی ذه
دلم شبيه  آسمونِ ظهرِ تابستون شده. بدون ابر و زشت. منتظر پاییزم که بیاد و يه ذره رنگ بپاشه تو این خراب‌شده. شرشر بارون بباره و گرد و غبارش رو پاک کنه و همه چي پررنگ شه. زرد و نارنجیاش بریزه کف دلم و صدای خش خش بیاد. شاید دوای این آشفتگی بوی نارنگی باشه. شاید دوباره باید از حیاط مدرسه برگ جمع کنم تا دلم خوشحال بشه. نمی‌دونم. فقط اینو می‌دونم که دیگه از دست من  کاری ساخته نیست. من همه چيو سپردم دست تو و پاییز.
قلبا می‌دونم که مسیر زندگی و اساس فکریم با اطرافیانم همسو نیست، واقعیت اینه که ترسی هم از تنهایی و یکه‌تازی توی دنیای خودم ندارم ولی خیلی وقت‌ها شده که ترسیدم از دور شدنِ آدم‌ها. وقتی انتخاب‌شون باعث فاصله‌ی بیشترمون می‌شه، نمی‌دونم يه‌جور حس جداافتادگی بهم دست می‌ده و عمیقا حالم رو بد می‌کنه با وجودی که می‌دونم اون تصمیم یا اون راه با من همخونی نداره. در واقع از نپیوستن به اون جرگه ناراحت نیستم، نمی‌دونم شاید ترسم اینه که حرکت بقی
وقتی وارد دنیای يه زبان جدید میشم يه چيزی برام خیلی جذابه. اسم ها.
اسم هایی که هیچ پیش زمینه ای درموردشون ندارم. نمیدونم قدیمی ان یا جدید. نمیدونم محبوبن یا نه. نمیدونم آیا قشر خاصی از جامعه بیشتر تمایل به انتخابشون برای بچه هاشون دارن یا نه. و همه ی این ندونستن ها بهم فرصت میده که فارغ از هرچيزی، به طنینی که توی گوشم میپیچه توجه کنم. بدون اینکه بدونم "متیو" نقش اسفندیار رو توی فارسی داره یا علیرضا، چيزی معادل مجیده یا شروین، دوسش دارم.  بدون ای
سلام خسته نباشید
میخواستم بدونم دختر 14 ساله که عاشق شده باید چکار کنه؟ خواهشا نگید که دختر به این سن رو چه به عاشق شدن!، میدونم نباید تو این سن عاشق شد ولی مگه عشق دست آدمه؟، بعدشم حس کنجکاوی و علاقه به جنس مخالف از بلوغ آغاز میشه، پس چيز خیلی عجیبی هم نیست!، میگم عشق نگید يه احساس زودگذر! چون نیست. 
باید چيکار کنه در حالی که میدونه این عشق بی ثمره!
مرتبط با عشق یک طرفه :
نمی دونم چطور به پسر مورد علاقم بفهمونم که عاشقشم
فقط می خوام بدونه که عاشقش
باشه، باشه، قبول می‌کنم قرار نیست همیشه موثر باشم، ولی يه شرط داره، تو هم باید قبول کنی همیشه موثری، باش؟پ.ن. اگه هی این‌جوری بگی، نمی‌دونم، نمی‌دونم اوضاع تا کی این‌طوری می‌مونه. هیچي بی‌خیال، خوشحالم که راستش رو می‌گی، بی‌خیال!
ب.ن. خداییش انتظار بی‌جا بود، خب تو هم تاثیر نداشتی این‌جا وگرنه باید ناراحت می‌شدم دیگه، نه؟
- تازه رسیدی؟
- آره
- کجا بودی؟
- دانشگاه
- مگه هشت صبح کلاس نداشتی؟
- چرا
- الان هشت شبه ها
- طول کشید
- مدرسه که اینقدر بارش می‌کردی بهتر نبود؟
- ببین، مدرسه که کلا هیچي نبود. این هم تازه دانشگاهه. من دانشگاه رو جدی‌تر می‌دونم. یعنی جزو زندگی حسابش می‌کنم. اما يه‌جورایی پیش‌زندگيه. من برای جدی‌ترین روزهای زندگیم، می‌تونم روزهایی رو ببینم که چندماه چندماه نباشم. می‌دونی چي میگم؟
- آره می‌دونم. امین‌آباد لازمی فقط. 
- :)))
- دیوونه شدی؟
- نه
- چي ف
 
 
می دونم روزای پیش رو کلی کار دارم، دو تا کلاس زبان، درسهای پايه و رسیدگی به مامان و بابا و بازی با آبرنگ و از ازکتاب های نخوانده نگویم که باید خوانده شود و وسط این هیاهو و بدو بدو می توانم سازم رو کوک کنم و برگردم و در کوبه قلبو بزنم ؟
 
 
 
نمی‌دونم بعضی چيزا واقعا کوچيکن یا بزرگ. اگه کوچيکن و گوشه زندگیمون، اگه جایی توی زندگیمون ندارن، اگه واقعا مهم نیستن پس چرا انقدر توی قلبمون بزرگن. چرا با هر اتفاقی که میوفته -هر چقدر هم ممکنه برای بقيه کوچيک بنظر بیان- ما رو لبریز می‌کنن. چرا در عین کوچيکی، کوچيک نیستن؟نمی‌دونم. چي بزرگه چي کوچيک؟ قلب من یا دیگران؟مهساـا
تو روز بی‌نهایت سختی رو گذروندی، ولی من به خاطر این که در نهایت مامان و صبا با هم قهر نیستند و به خاطر این که با مهرسا قایم موشک بازی کردم و رفتم دنبالش و دیدم خودم رو روی تخت انداخته و چشماش رو محکم بسته و این که يه آهنگ بی‌نهایت زیبا و يه تصویر از آینده‌مون پیدا کردم، خوشحالم.
و در نهایت من می‌دونم که ما از اینا گذر می‌کنیم. چون به طرز واقعا احمقانه‌ای باور دارم که زیبام و با زیبایی من عمرا چيزی وجود نداره که ما نتونیم از پسش بر بیایم. حتی گ
پنل آمار و وبلاگ‌هایی رو که دنبال می‌کنم از صفحه‌ی مدیریت وبلاگم حذف کردم. به خودم می‌آم و نور از ترک‌های روی پوستم گذشته و قلبم رو روشن کرده؛ به خودم می‌آم و قلبم شبيه حیاط کوچک پاییز در زندانيه که اخوان حرفش رو می‌زد. خسته شدم از این بازی امید و ناامیدی. اون روز دفتر فیروزه‌ای رو که آرزوهام رو می‌نوشتم، برداشتم و نشستم روی تاب. دفتر رو باز کردم، دونه دونه آرزوهام رو خوندم تا بلکه جون بگیرم. ولی دلم هیچ کدوم رو نمی‌خواست دیگه. نمی‌دونم؛
دانلود مداحی محمود کریمی می دونم بدم می دونم که نمی کنی ردم
شب چهارم محرم 1394هیأت رایة العباس (ع)نوحه شور
 
برای دانلود کلیک کنید
 
متن شعر مداحیمی دونم بدم می دونم که نمی کنی ردمولی اومدم دوباره در خونتو زدممادرم خونده تو گوشم که فقط من تو رو دارمبه جون مادرم آقا از تو دست بر نمی دارماشک و ناله هام از اشکای زلال مادرمهاین پیرهن سیام از سفره حلال پدرمهسینه می زنم تا بمونه نشونه رو تنمرگ گردنم شده ضامن سینه زدنمبه خدا لطف تو آقا بی جوابش نمی
خیلی کنجکاوم بدونم چند نفر از اعضای بلاگفا مثل من تونستن دووم بیارن و به زندگیشون ادامه بدن؟؟؟تا حالا شده تا چند روز غذا برای خوردن نداشته باشین و شب تا صبح با شکم گشنه سر به بالش بزارین؟؟؟تا حالا شده از شدت رنج و درد بیماری تا خود صبح زجه بزنینو خواب به چشتون نیاد چون پول کافی برای رفتن به مطب دکترو خرید داروهای مربوطه رو نداشته باشین؟؟؟تا حالا شده از موقعی که چشم باز کردین تا کمی که بزرگتر شدینپاتون رو از شهرتون بیرون نزاشته باشین؟؟؟تا ح
خیلی بهم ریختم امشب.خیلی.ولی خوبم الان.حالم بهتره.+گاهی وقتا يه حرفایی هرچقدر هم كه ساده باشه بدجور دل ادم میشكنه.خیلی دلم شكست امشب.اشك تو چشام جمع شد.ولی با وجود همه اینا يه خوبی كه وجود داشت این وسط این بودش كه دیگه مُرد واسه من.+امشب ارزو كردم واسه همیشه دور شم از این شهر.اونقدر دور شم كه دست هیچكس بهم نرسه. 
سادگی مهم ترین فضیلت و مادر همه‌ی فضائل است. یعنی آنچه که بود» ماست با نمود» ما یکسان باشد و سعی ما بر این باشد که به بهسازی درونمان همت داشته باشیم نه اینکه به دنبال ظاهرسازی بیرونمان باشیم. پس سادگی یعنی ترجیح بهسازی #باطن خود بر زیباسازی ظاهر خود.انسان ساده درباره‌ی خودش صحبت نمی‌کند. فقط کار می‌کند مانند طبیعت. یک بلندگو دست نمی‌گیرد و بگوید تا حالا این کارها را کرده‌ام، الان مشغول این کار هستم و در آینده این کار را خواهم انجام داد.ا
( بوی پدر )
پدرم
شبا دیر میومد
همه در خواب بودیم
جز مادر
صبحِ که بیدار میشدم 
تـویِ اون هوای سرد
رفته بودش پدرم
 رخـتِ خـوابِش خالیَ بود
میخـَزیـدَم آروم
سـوی رخـتِ خـوابِ گرم بابا
اون مُتـکا و پَتـو 
بوی بابارو میداد
کاش بودی بابا
حبیب رضائی رازلیقی
تقدیم به تمام پدران که هستند و پدرانی
که آسمانی شدند
روز پدر مبارک
قصد
نداشتم امروز بنویسم، گفتم يه شماره 33 آخر پست قبلی می‌زنم، کسی بهم سخت نمی‌گیره.
آخر هفته‌ها سخت‌تر از روزهای دیگه‌ست. امیدوارم آخر این قصه خوب باشه، يه قصه‌ی
طولانی که مثل گاوآهنی که زمین رو شخم می‌زنه آهسته بود. ولی خب، ساعتای عمرمون
مثل يه چرخ دنده‌ی کوچيک که يه چرخ دنده‌ی بزرگ رو می‌چرخونه، خیلی تند و سریع
بود. شاید اگه يه روز آدم مهمی ‌شدم زندگی‌نامه‌م رو نوشتم ولی الان برای کسی
اهمیت ندارم. نمی‌دونم آدما تا کی به آینده‌شون ف
+ تصمیمم رو گرفتم. می‌رم انسانی. 
- انسانی، یا فرهنگ؟
+ انسانی!
- سولویگ، فرهنگ نمی‌تونی بریا. 
+ بابا می‌دونم!
- خب چرا ناراحت می‌شی؟
+ ناراحت نمی‌شم که نمی‌تونم برم. ناراحتم که فکر می‌کنید من خنگم. نفهمیدم همون دیشب که توضیح دادی!
- دیگه خودت دیدی که. نمی‌شه این جوری. 
+ مهم نیست. 
پ. ن. ولی يه چيزی تو دلم می‌گه مهمه. می‌گه نمی‌خواد سه سال بعدی‌شو تو این قبرستون ادامه بده. هرچع‌قدر هم بگن که مدرسه اون قدرا هم مهم نیست و مهم خود آدمه، مهم بودن م
در حد فجیعی دوس دارم سیگار بکشم :/ ولی مامانم خونه س :// و آخرین باری که کشیدم رفتارای خشنی از خودش بروز داد :/ البته زیادم جدی نشد که خیلی داد و بیداد کنه ولی خب نمی‌دونم .شاید یکم غیر طبیعی رفتار کردم:/ و مخفی کاری نکردم و اینا :/ به هر حال از پریروز همه ش تو ذهنمه و يه وسوسه ی کلافه کننده ای شده :// حتی دیشب تو خواب داشتم سیگار می‌کشیدم :///من نمی‌دونم کاغذ و گیاه خشک شده چه بلایی میخواد سر آدم بیاره :/بعدم چه اصراريه آدم خوشگل و سالم اصلا بره زیر خا
یاد آن آموزگار ساده پوش
  یاد آن گچها که بودش روی دوش
ای معلم نام و هم یادت به خیر
یاد درس آب و بابایت به خیر
ای دبستانی ترین احساس من
بازگرد این مشقها را خط بزن بازگرد این مشقها را خط بزن  . . . . . 
مدرسه قطعه ای از بهشت است که خدا به زمین بخشیده است و معلم پارچه زربفتی است با تار محبت و پود علم. معلمی هنر است , معلمی عشقی است الهی و آسمانی , تا خدا بوده و هست , معلم بوده و هست و هر روز روز معلم است .
خاک بر سر دانشگاهی که رییسش تویی هستی که کل دغدغه ات خلاصه شده در کنترل پذیرایی های سر جلسه دفاع و یک زیردست بدبخت را با دستور مستقیم می‌فرستی تو سالن دفاع که جعبه شیرینی دست نخورده ای را که تنها وسیله پذیرایی روی میز هست جلو دانشجویان حاضر در جلسه از روی میز بردارد و برایت بیاورد!!!
و چه نیکو گفت همان به خیال تو زیردست که من شرمنده م ولی دستور رییس دانشگاهه و من هم می‌دونم که از شدت بیشعوریش هست
 
 
پ.ن: نمی‌دونم سوسولم یا چي؟ ولی با این اتفاق
می‌خوام بگم پدر و مادرهای ما این حس امنیت و مراقبت رو حتی وقتی از حالای ما کم‌سن‌تر بودند برایمان ایجاد کردند، پس چيه که من آنقدر میترسم و شک دارم درباره‌ش؟ میگم این انصاف نیست که اونموقع بچه و نفهم بودم و اونها مدیر و عاقل، حالا که بیشتر میتونم درک و همذات‌پنداری کنم و توی موقعیت قرار گرفتم انگار اونها کمتر از داستان سر در میارند. میگم آره اصلا پیری و فرسودگی بخشی از طبیعت زنده بودن هست، لطفی نداره اگر هر روز یک شکل ثابت باشی و هیچي خم به
ته دلم خاليه. احساس میکنم جا موندم از رویاهام. نه تنها حس می کنم از بقيه هم سن و سالام عقب افتادم هر چند ممکنه تو ظاهر این جوری به نظر نرسه ولی خوب حسه دیگه، چه میشه کرد؛ احساس می کنم از خود قبلم هم عقب افتادم. حس پسرفت می کنم.
يه ناراحتی ته ته دلم هست، نمی دونم چيه اصلا.
بعضی وقتا همه چي رو میندازم گردن شرایط زندگی ام، ولی بعد به خودم میام؛ میگم نه واقعا تقصیر خودمم هست. ولی خوب که چي؟ احساس الانم تقصیر خودم بوده؟ خوب چيکار کنم؟ الان رو چيکار کنم
بترکه ایشالا عباس این چندوقت عین گربه همه ش کف حیاط پلاسه. خب نکبت دو دیقه تو خونه تون باش شاید يکي لب پنجره ی اتاق خوابیده و برای خالی کردن گاز معده ش حوصله نکنه تمام جوانب احتیاط رو رعایت کنه. به من چه دیگه صدایی هم اگر شنیدی. بادی بود و راهی داشت به تو چه آزاری داشا؟ نه در بودش پیشش‌کنم نه گربه بود کیشش کنم.ولله گیری کردیم یا تو حیاطن یا تو راهرو ولوئن خانواده ی اینا.
بترکه ایشالا عباس این چندوقت عین گربه همه ش کف حیاط پلاسه. خب نکبت دو دیقه تو خونه تون باش شاید يکي لب پنجره ی اتاق خوابیده و برای خالی کردن گاز معده ش حوصله نکنه تمام جوانب احتیاط رو رعایت کنه. به من چه دیگه صدایی هم اگر شنیدی. بادی بود و راهی داشت به تو چه آزاری داشا؟ نه در بودش پیشش‌کنم نه گربه بود کیشش کنم.ولله گیری کردیم یا تو حیاطن یا تو راهرو ولوئن خانواده ی اینا.
نمی دونم چي منو اینجور کردهباز خواستم يه چيزی به يه پسر بگم، دستم رفت سمتش که بزنم صداش کنم. دستمو برگردوندم. نمی دونم چي باعث شده من انقدر راحت باشم. از دید خودم اصلاً موضوع جالبی نیست چون تا وقتی بدونن ایرانی هستی و از فرهنگت آگاه باشن یا خودشون ایرانی، هر جای دنیا که باشی، فکر بد دربارت می کنن. کسی نمی گه: "به به چه اپن مایند" نه. تنها حس خوبی که ممکنه دست بده همون سرخوشيه که ازش بدم میاد. من اینکاره نیستم. ولی بازم همینکه جلوی دستمو گرفتم برخو
یک روزی با آهنگ توی آسانسور بغضم میشه و  به قیافه ام تو آینه نگاه میکنم و یک روز بعد با همون آهنگ تو اون جعبه ی کوچيک در حال حرکت قر میدم. امروز رو کامل نوسان نداشتم و توی اتوبوس یک کتاب جدید شروع کردم و رفتم ورزش و از سلف جدید ناهار گرفتم و زاده ام حرف زدم و جواب سوال کلاس فردا را نوشتم. نمی دونم چي میشه به دخترداییم که چهار سال پیش از علاقه ام به رشته ام میگفتم پیام دادم و لا به لاش گفتم خیلی پول پرست شدم . مدتيه دارم يه کتاب می خونم که نش
نمی دونم دوشبه دلم حسابی گرفته
و نمی دونم دلیلش چيه 
فقط میدونم حال دلم زیاد خوب نیست
برای اینکه حال دلامون خوب بشه اگر میشه حمدی بخوانید
با یقین آمده بودیم و مردد رفتیم
به خیابان شلوغی که نباید رفتیم
می شنیدیم صدای قدمش را اما
پیش از آن لحظه که در را بگشاید رفتیم
زندگی سرخی سیبی است که افتاده به خاک
به نظر خوب رسیدیم ولی بد رفتیم
آخرین منزل ما کوچه ی سرگردانی است
دربه در در پی گم کردن مقصد رفتیم
مرگ یک عمر به در کوفت که باید برویم
دیگر اصرار م
رتبه ها اومد
مبارکتون باشه .
نمی دونم باید به خودم تبریک بگم یانه ؟شایدم بایدصبرکنم تا شهریور ببینم چي پیش میاد؟شایدم توقع من زیاد.نمی دونم
رتبه م نمی گم خوب شده ولی ازچيزی که بعد جلسه فک میکردم بهترشده اول که رتبه ها اومد ققط زل زدم به رتبه م هیچ حس خاصی نداشتم یکم گیج بودم یکم که چه عرض کنم .ازم سوال میپرسیدن اصلا نمی تونستم جواب بدم
بعدش کم کم که ویندوزم بالا اومد يه حس خوشحالی اومد سراغم خواهروهمسر خواهر عزیز زنگ زدن پرسیدن چي کارکرد
خودتون جمله سازی کنید دیگه 
حال دلمم تعریفی نیست آسنتراها را گذاشتم کنار یعنی راستش تموم شدن 
یعنی راستش این آخریا تق و لقی می خوردم 
Major Depression? نمی دونم 
Depression اما هست می دونم 
دل و دماغ سه تار رو اصلا ندارم 
دل و دماغ نقاشی رو که اصصصصصصصصصصصصصصلا :/ 
جدیدا وقتی ناراحتم یا به چيزی اعتراض دارم ترجیح می دم حرف نزنم
امروز واقعا روز بديه. اینقدر بد که همه چي بده. يه جوريه انگار فردا قراره آنفولانزا بگیرم
همه چي خیلی معموليه ولی نمی دونم چرا اینقدر حالم بده
خیلی وقت بود اینقدر بی دلیل و بی خودی حالم بد نبود
الان واقعا احتیاج دارم به يه دوست که بگه بیا بریم به درک و با هم بریم به درک و فضولی نکنه توی عمیق ترین اعماق وجودم و توی دریایی که تا حالا توش شنا نکرده. (کارهایی که مریم خیلی دیگه داره جدیدا ا
بسمه تعالی
 
سلام. 
خب اوّل این که بعد از مدّت‌ها برگشتم و خیلی خوش‌حال کننده می‌بینم بعد از سال‌های سال (دقیقا نمی‌دونم چندوقته، نهایت يکي دوساله!) دوازده سیزده نفر وبلاگ رو دیدن. نمی‌دونم چي باعث می‌شه کسی به وبلاگی که این همه مدّت به روز نشده سر بزنه؟ البته چون لحن نوشته‌ها قابل انتقال نیست نمی‌تونم بگم که خیلی ذوق کردم از این موضوع! خیلی زیاد! اما راستش شاید جز یک نفر شخص دیگه‌ای به ذهنم نمی‌رسه.
 
دوّم این که. می‌خوام اینجا رو بکوب
سردرگمم، سردرگمم
نمی دونم چه کاری درسته، نمی دونم به کسی باید بگم یا نه، نمی دونم درباره ی مدتش راست گفته یا نه
حالم يه جوريه که انگار وسط مه گیر افتادم، نه راه پس دارم نه راه پیش
باورم نمیشه چيزایی رو که تجربه میکنم
شک و شبهه هام دوباره برگشته، دوست دارم باز سرمو کنم توو برف و با خیال راحت زندگی کنم، ولی نمیشه، اینبار دیگه نمیشه
مردمی بودند در تاریخ دور
سربلند و شادمان ، پر شرّ و شور
صنعتی پر رونق و کسبی حلال
غرق خوشحالی به دور از هر ملال
اختلافی شد سر مرز و حدود
اصل مطلب بود آبی از دو رود
حاکم یک سرزمین با ادّعا ،
گفت مال ماست این رود هر دوتا
حاکم همسايه با صبر و وقار ،
گفته است هستیم ما هم در کنار
از دو رود جاری در منطقه
برده ما هم سهم ، حرفی منطقه
حرف همسايه پذیرفته نشد
نطفه ی جنگ و جدل ها بسته شد
گشته درگیری چو آتش شعله ور
گشته هریک سوی آن یک حمله ور
ادّعای بیخودی از حا
پار سال به خاطر پول نداشتن مقدمات سفر رو فراهم نکردم  و گذاشتم به دقیقه ی نود . خدا رو شکر همون دقیقه ی نود کار ها انجام شد و هر طور شد خودمو رسوندم به این سفر . باز امسال وضع برعکس شد پول جور شده خدا رو شکر . اما چيزی که هست اینه که به هرکی می گم بیا بریم کربلا با یک حالت خسته ی بیحالی می گه نه . . .
همین الآن به ذهنم زد که يه نفر هست که می تونم باهش همسفر بشم . اما می دونم بیچارم می کنه . پارسال خیلی اتفاقی باهش همسفر شدم . با ماشین من رفتیم و برگشتیم
نمی‌دونم تازگی‌ها من دارم زیاد ناراحت می‌شم یا ناراحتی‌هام به جاست!مسئله‌ این‌جاست که با شخصی که باعث‌ش شده هم حرف نمی‌زنم،اصلا نمی‌دونم این مشکله یا درسته؟به‌هرحال الان از يه سری اشخاص به دلایلی ناراحتم،باهاشون حرف نمی‌زنم باهام حرف نمی‌زنن چون قطعا متوجه ناراحتی‌م نیستن.
این‌ها همه به‌کنار،چه‌قدر بدم می‌آد از شوعاف و چه‌قدر بدم میاددد که يکي بیاد به‌جای من این‌کارو بکنه [اصلا نمی‌دونم ساختار جمله‌م درسته یا نه ولی خب.]
مردمی بودند در تاریخ دور
سربلند و شادمان ، پر شرّ و شور
صنعتی پر رونق و کسبی حلال
غرق خوشحالی به دور از هر ملال
اختلافی شد سر مرز و حدود
اصل مطلب بود آبی از دو رود
حاکم یک سرزمین با ادّعا ،
گفت مال ماست این رود هر دوتا
حاکم همسايه با صبر و وقار ،
گفته است هستیم ما هم در کنار
از دو رود جاری در منطقه
برده ما هم سهم ، حرفی منطقه
حرف همسايه پذیرفته نشد
نطفه ی جنگ و جدل ها بسته شد
گشته درگیری چو آتش شعله ور
هر یک از هرسو به دیگر حمله ور
ادّعای بیخودی از ح
سلام به همه.
من قبلا نگفته بودم که یک عروس هلندی دارم.سه تا اسم داره:مکس،قاسم،خنگول.خخ.امروز قراره بدمش به دایی محمد.بابام میگه خسته شده از تمیز کردنش و نگه داریش،میگه ببرمش خونه ی مامان.مامان هم میگه نه و حوصله نداره.آره دیگه به عنوان عیدی از بابا گرفته بودم،الانم شش ماه میشه دارمش خودشم نه، ده ماهشه.هعی.ناراحتم،خیلی بامزس،میاد روی شونم و سرشو میچسبونه به صورتم و می خوابه.خیلی ناراحتم ولی می خوایم بدیمش بره.در واقع بابام میگه که من باهاش خی
سلام به همه.
من قبلا نگفته بودم که یک عروس هلندی دارم.سه تا اسم داره:مکس،قاسم،خنگول.خخ.امروز قراره بدمش به دایی محمد.بابام میگه خسته شده از تمیز کردنش و نگه داریش،میگه ببرمش خونه ی مامان.مامان هم میگه نه و حوصله نداره.آره دیگه به عنوان عیدی از بابا گرفته بودم،الانم شش ماه میشه دارمش خودشم نه، ده ماهشه.هعی.ناراحتم،خیلی بامزس،میاد روی شونم و سرشو میچسبونه به صورتم و می خوابه.خیلی ناراحتم ولی می خوایم بدیمش بره.در واقع بابام میگه که من باهاش خی
نمی‌دونم این تعریف، زیرمجموعه‌ی "اسم سرخپوستی من" قرار می‌گیره یا نه، ولی اگه بخوام ده ماه اخیر خودم رو نام‌گذاری کنم، چيزی جز این نخواهد بود: "تهی از معنا"
گاهی میزان تلخی و درد به قدری هست که قول و قرارت رو می‌شکنی و ازش می‌نویسی، چون نیاز داری که شنیده بشی و ابرازش کنی. اون دیو سیاه رو فراموش نکردم و نمی‌کنم اما انصاف اینه که وقتی روزنه‌ای از نور رو می‌بینی، حتی اگه دیری نپاید و دمی کوتاه رنگ بده به لحظه‌هات، زیبا اینه که اون رو هم بنوی
لعنتی اصلا دوستت ندارم. اصلا. ولی نمی تونم فراموشت کنم. با من خاطره های عمیقی ساختی و ول کردی رفتی. مگه نگفتی دخترا فلانن احساساتی ن باید از مردشون اجازه بگیرن؟ درسته زر زدی و منم بخاطر همین کارات گذاشتمت کنار ولی تو که احساساتی نبودی چرا رفتی آخه؟ مثلا تو باید مث يه مرد میموندی. اما نموندی. حالا که بیشتر فکر میکنم میبینم تو نمی خواستی بمونی. میخواستی بری و میخواستی منم زندگی مو زمین بذارم و باهات بیام. ولی من زندگی مو فدای تو نکردم. شاید چون تو
 
درونگرایی و برونگرایی از اولین چيزایيه که هرکسی در مورد روانشناسی یاد می‌گیره ولی من با این که از نوجوونی دنبال این چيزا بودم و با این همه ادعام، تازه چند ماه پیش و در 28 سالگی فهمیدم که درونگرا هستم.
برای خودم که واقعا عجیبه و تا قبل از این مطمئن بودم که برونگرا هستم. الان ولی خیلی راحت‌تر هستم و می دونم اولویت‌هام چيه. مثلا وقتی قراره يه مهمونی برم، حتی اگه واقعا دوست داشته باشم که برم ولی بدونم بعدش دیگه وقتی برای خودم و تنهاییم باقی ن
توی مصاحبه ازم پرسید نظرت در مورد شهدای مدافع حرم؟! نظرم رو گفتم. گفت یعنی به نظرت به خاطر پول نرفتن؟! گفتم من کنار تموم اون رزمنده‌‌ها نبودم تا جواب این سوالو بدونم. اما حداقل يه نفر مثل شهید حججی رو می‌دونم به خاطر پول نرفت.
نتیجه این‌که کمتر از دو هفته مونده تا فهمیدنِ این‌که قراره معلمِ آینده شم یا مهندسِ آینده! 

پست رو با انضمامِ یک عکس خطرناک به پایان می‌رسونم.
هر سه مربوط به امسالن.
معذرت می‌خوام که برای بعضی از شما من تنها خوزستانی
يه سوالی ، چرا قالبای عرفان دیسلایک ندارن?:/ این که همه ش پسندیدم»وجود داشته باشه يه حس خودخواهانه ای به آدم میده .حالا بگذریم . امروز هیچي نخوندم،میتونم بگم بیشترشو خوابیده بودم . ولی در کل فقط هفت ساعت از شبانه روز رو خواب بودم :/ نمی‌دونم چرا آدم اینکارو با زندگی خودش می‌کنه . اینکه می‌دونه يه راهی اشتباهه ولی بازم پاشو میذاره توی همون راه ، یا اینکه حتی يه اشتباه رو بارها انجام داده و بازم با همه ی نیتی و جنگ با خودش دوباره کارش رو تکر
بسم الله
داستان شمع و گل و پروانه کودکی هایم 
داستان سوختگی های درجه یک تا سه بود 
شمعی که فلسفه وجودش بر سوختن و نثار کردن بنا شده بود و این را سر نخ بیرون  زده از عمق وجودش نشان میداد .
پروانه ای که عشق چنان واله و شیدا کرده بودش که دل داده بود به سوختن کنار معشوق
و گل امان از گل که در حسرت دلدادگی و فراق میسوخت  . در اصل گل سوختنش نه با شعله بود که دود فراق خفه اش میکرد
و این سوختن قبل از شعله به خاکستر می نشاند وجود را .
تو قصه فراق از حضرت در ر
کارگاه تربیت جنسی کودک میریم
يه خانم خیلی مسن هم هست میاد 
حرف می‎زدیم يکي گفت حاج خانوم شما که بچه کوچيک ندارید چرا میاید؟
گفت نوه که دارم! يه روز نوه‎م کنارم بود براش سوال پیش اومد باید بدونم چکار کنم!
.
› یعنی میبینمش انرژی میگیرم :))
حدسم درست بود، ح با یاسی است و دارند از حضور هم بهره می‌برند. خوش بحالشون. به من چه. چقدر از این دنیا بدم میاد. محدودیت. متنفرم. دلم براش تنگه؟ نمی‌دونم، دلم می‌خوادش! نمی‌دونم، ح هم مثل س و م و استاد. با اونا کم زمانی نداشتم. . اما تنها کسی که لمسم کرده بود و دوسم داشت ح بود. نه نه از فکرشم بیا بیرون اون مال من نمیشه، اون یاسی رو دوست داره و با من بودنش لذت لحظه‌ای بود . اصلا ولش کن گور بابای این بغضی که تو گلومه . گور بابای همه چيز . من دار
خوب نمی دونم با خودتون چه فکری می کنید که اخ جون چهارتا صفر می خوان بردارن یا ای تو روحشون چهارتا صفر می خوان بردارن
 
 
نه در اصل اینه که دولت گند زده اونم گندی که توی قرن بی سابقست. بعد برای لاپوشونیش مجبوره چشم مردم رو کور کنه مثل جنسی که به جای 100 هزار میدن 99 هزار تا ما فکر کنیم ارزونه اونم همینه هیچ فرقی نداره. 
 
من فقط می دونم چهارتا صفر کم بشه از این به بعد بستنی هزاز تومنی رو باید بخریم ده هزار. اها شاید بگی مگه میشه. ولی وقتی چهارتا صفر کم
۱ - بر طبل شادانه بکوب، یار پسندید مرا. 
هرچند که ح. من ُ توی یک مخمصه‌ی جدید انداخت، ولی ارزش‌ش ُ داشت. 
 
 
۲- روش‌های تربیتی صددرصد موثر.
برادرم به م. که نه‌سالشه، می‌گفت که توی کارتون پاندا گ‌فوکار» بازی کرده و استاد شیفو هم به‌ش هنرهای رزمی ُ یاد داده. م. هم می‌گفت اگه راست می‌گی، چرا تا حالا نشون‌ت ندادن؟» من‌م گفتم هنوز وارد داستان نشده؛ توی قسمت‌های آینده نشون‌ش می‌دن.» باور کرد.
امروز هم ناخن‌هاش، اندازه‌ی ناخن‌های من ش
سلام عزیزم!بازم نیستی و بازم دلتنگی منو وادار به نوشتن کردهبهم گفته بودی: قلم تو معجزه‌س! به کمتر از عالی قانع نشو!ولی من، خودمو درگیر نوشتن چرت و پرت کردم و تو، واسه اینکه تو ذوقم نزده باشی هیچي بهم نگفتی.می‌دونم دلت می‌خواد حرفای خوبی از زبون قلمم بشنوی و به قول خودت دلت می‌خواد منو اون بالابالاها» ببینی، ولی‌ راستش وقتایی که اینجوری بد می‌نویسم انگار ته دلم يه لجی با خودم کرده‌م. انگار می‌خوام اینجوری به يه چيزی که تو دنیای واقعی هست
بهش قول داده بودم که تنهاش نذارم. پای قولمم هستم و خواهم بود. هر چقدرم بگه دیگه اون آدم سابق نیست و داره سعی می‌کنه منو از زندگیش حذف کنه و برام آرزوی موفقیت تو آینده‌ای بدون خودش رو بکنه. می‌دونم يه مرگش هست. همهٔ این حرفایی که می‌زنه اداس. سه هفته‌س کمتر از انگشتای دست باهام حرف زده. می‌گه دوستی ما حداکثر يه ساله. کسی که قرار بود باهم پول جمع کنیم از این جهنم فرار کنیم واسم آرزوی موفقیت می‌کنه. کسی که کیک تولد شونزده سالگیمو خرید. همونی که
می دونم نبودم تا چند روز دیگه به چشم نمیاد چون سابقم خرابه. خودم گوشی جور کردم و اومدم بگم که گوشیم سوخته و دیگه هیچ دسترسی به اینترنت ندارم :( بزرگترین غم های عالم روی دلم سنگینی می کنه، نه این که دیگه نخرم ولی باید برای خریدنش دنبال کار بگردم چون خونوادم مسئولیتشو قبول نمی کنه. نمی دونم کی برمیگردم ولی همیشه به یاد شما دوستای با معرفتم می مونم. چقدر بده که علاوه بر نداشتن دوست حقیقی، دوست مجازی هم نمی تونم داشته باشم :/واسه همتون آرزوی خوشبخت
من نمردم و می‌نویسم تا بگم زنده‌ام. 
پاییز لعنتی با هوای تاریک و بارون‌های دپرس کننده اش اومده داره حال من رو بد می‌کنه.
ولی من لذت می‌برم. لذت می‌برم از زبان خوندن یاد گرفتن لغاتی که تا حالا نمی‌دونستم. لذت می‌برم از تلاش برای مسابقه‌ای به اسم تافل هر چند خیلی دیر جدی خوندن رو براش شروع کردم.
 
این روزها پنجشنبه‌ها تنها پا میشم میرم شهربازی. تمرین‌ می‌کنم تا وقت‌هایی که یک دستگاه خیلی وحشتناک سوار می‌شم ریلکس باشم، جیغ نزنم، تپش قلب
میخواستم بگم که خیلی ذوق کردم برات! خیلی بهم میای! از این به بعد دوست دارم بشم اون دختره که همیشه يه حلقه سبز دستشه! این بشه آدرس من 
نمی دونم چرا فکر می کردم يکي دیگه باید بهم هديه بده همچين چيزیو اما حالا می دونم این دقیقا همون چيزی بود که خودم باید به خودم هديه می دادم.
افتخار می کنم که از این به بعد من متعهدم به مراقبت و مهر ورزیدن و احترام گذاشتن به خودم و دوری کردن از هر رفتار ، راه و آدمی که اون سه امر مهم رو مخدوش کنه
همیشه ۱۰۰ درصد نخواهم ب
.
امشب بعد مدتها رفتم اونجا :) نمیدونم چرا ولی محیطش به شدت دلگیر شده بود شاید به خاطر درخت نارنج بزرگ و سرسبز وسط حیاط بود كه گرمای افتاب كاملا  سوخته بودش و كج شده بود.یا به خاطر ساكت بودن اون خونه بود.شایدم به خاطر بازسازی های اخیرش بود كه دیگه حس و حال اون روزهای بچگیمونو نداشت :) بچه كه بودم همیشه ارزوم بود زودتر  عصر پنجشنبه بشه و بریم اونجا و تو حیاطش خاك بازی كنم یا با سنگ های خوشگلی كه اون حیاط داشت خونه درست كنم :) وقتایی كه میرفتم اونج
از وقتی یادم میاد "چشم‌ها"ی آدما برام اِلِمان خیلی معنی‌دار و مهمی بوده.
حتی از قبل اینکه بفهمم کتاب "چشم‌هایش" مال بزرگ علويه!
حتی قبل از وقتی که بدونم کتابی به اسم "چشم‌هایش" وجود داره
تو اتوبوس واستادم و دارم به مردم نگاه می‌کنم.
يه لحظه نگاهم به چشم يه پسر بچه میفته و میرم توی دنیاش :)
دنیای بچگانه با دغدغه‌های ساده و نگاه ساده‌ش به دنیا. خیلی ساده خیلی خیلی ساده.
از شدت سادگیش کلافه می‌شم، یاد جمله‌ی عیسی میفتم که توی يه کتاب خون
کاش يه جا میساختن که آدم وقتی کلافه‌س ، خسته‌س ، بریده از همه ، متنفر شده از خونوادش ، تنهایی میخاد دلش ، هیچ آشنایی دوروبرش نمیخاد ، بره اونجا. بره تا هروقت خواس بمونه ، کاش يه جا بود ، کاش تو این کشور لعنتی يه قانونی بود که وقتی خونوادت اذیتت میکنن بری اونجا ، چه بدونم بری بمونی ، بری گم شی ، محو شی ، بری بمیری !
امروز برای بار چندم حروف اسمشو سرچ کردم اما نبود این آیدی دیگه وجود نداشت.نبودنش و این‌که می‌دونم می‌تونم پیداش کنم و باهاش حرف بزنم اما جرئتش رو ندارم اذیتم می‌کنه و بهم احساس ضعف می‌ده.
دلم می‌خواد برم باهاش حرف بزنم، بهش بگم متاسفم که با احساسات نپخته‌م و هیجاناتی که همیشه ادعای کنترلشون رو دارم اما حقیقت این نیست بهت فرصت حرف زدن ندادم و فقط گفتم نمی‌دونم چرا این‌جام.
فقط فرار کردم بدون این‌که صبر کنم بدون این‌که به تو هم فرصت حرف
چند وقته دلم میخواد از رویاهام بنویسم
از رویاهایی که تبدیل به حسرت شدن 
از رویای مشهور محبوب بودن که شد مشهور چي بودن? نمی دونم مشهور حساس به معنای عصبی 
مشهور دیگه چي? نمی دونم
اما کلا مشهورم نه به چيزای خوب 
 
 
 
حسرت دیگه ام ازدواج بود 
رویای سوییت هوم داشتم 
می دونی دلم میخواست چند سال رو بی بچه باشم و. نقطه چين رو که نمیخواد باز کنم 
دلم میخواست يه دختر شاد پرانرژی پر شر و شور باشم که همه دوستش دارن 
 
اما حالا 
حالا همشون افسچس و حسرت و ن
بی خوابی های ده دوازده سال قبل رو اینجا مینوشتم. توی این دفتر. هنوز دارمش و امروز داشتم نگاه میکردم به اون نوشته ها . گاهی خوبه آدم برگرده به گذشته. مسیری که طی کردیم رو مرور میکنیم.دوست دارم بدونم ده سال دیگه چه جوری فکر میکنم. خدا میدونه. 
يه چيزهایی هم هیچ‌وقت برای ما نیست. می‌دونم این جمله خیلی دم دستی و کپشن‌طوره، و می‌دونم که این شاید يکي از بديهیات و نکات اوليه‌ايه که باید درباره‌ی زندگی بدونیم؛ ولی واقعاً این‌طور هستیم؟ واقعاً این‌طور هستم؟ گاهی تا دم مرگ نمی‌خوایم این رو باور کنیم و به‌خاطر نداشته‌ها یا ازدست‌داده‌هامون حرص و اندوه حسادت رو توی خودمون تلنبار می‌کنیم. يه‌جورهایی انگار نمی‌خوایم بریم سراغ چيزهای دیگه؛ حالا از سر تنبليه یا ناامیدی یا چي نمی‌
يه چيزی هست در وجود من ، شخص یا آدم نیست ، يه چيزی که ماهیتش درست مشخص نیست و نه از هویت و نه از جنسیت یا ماهیتش چيزی نمی دونم ، البته اون چيز یا موجود ، شاید درون خیلی های دیگه هم باشه ، ماهیتش رو نمی شناسم اما متوجه چيز خیلی تلخی شدم ، اون کاری میکنه که من  به بهانه هایی که خودش درست میکنه یا يه جوری مثل بازی می مونه و اتفاقاتی که پشت سر هم برام می افته و  درش می افتم ، از هدف اصلی دور بمونم و انگار خبره این کار شده. در وجودم ، من رو با همه دشمن میک
امروز رفته بودم پیش دوستم.
برگشت گفت که فلانی؛ اسم تی ای مون چي بودش؟
منم نگاش کردم.
گفت مثلا باقالی پور؟
گفتم آره انگار
گفت تو با اون رل زدی آیا؟
گفتم وات؟
گفت بچه ها میگفتن تو با اون رل زدی؟ جان من نکردی؟
من : دقیقا کی همچين حرفی زده؟
تازه میگه یادم نیس عن خانوم.
گفتم والا آش نخورده دهن سوخته.
یا.
بیان برن این تو همشون.
تازه آخرش میگه پسره بد هم نیستا. قبلا میگفت اه پیف چون پسره تحویلش نمیگرفت.
گفتم گوه نخور.
حس میکنم چوب تو اونجای پسره کردن چو
میخام بدونم اون لحظات به چي فکر میکردی که همه خوبی ها
همه خوشی هامون
یادت رف؟
فک کنم حالا معلوم شد که چرا به این حال و روز افتادی
چرا همه ازت ناراحتن
حیفم میاد
به اون دیقه ها و ثانيه هایی که صرف دوست داشتنت کردیم
که بقيه کارامون به کنار
بی خیال
فقد بیا و حداقل
الانش به خاطر اون خوشیامون
در حق همدیگه بدی نکنیم
 
پست های امروزمو خوندم. از جیغ کشیدن خروسها تاااااا عروسی خاله زام.یک بابای دیشب پیام داده بود که چقدر عصبانی بوده ای از همگاننمی دونم اگه مال امروزمو می خوند چي می گفت!کلا یک گاهی، تشخیص ها، تهش خیس خورده انگار.حق هم دارند دوستان. فضاها سواست. و این سوایی فضاها، واقعا تاثرهای خاص خودش را داره.دارم فکر می کنم به این یابو علفی چقدر رو بدم. ماهی خریده ام و این گفت از ماهی خوشش نمیاد. خب اگه بگم تو بگو کی نیستی که من ماهی بپزم که زیادی خوش به حالش
چند
ساليه تلاش می‌کنم راحت بگم "نمی‌دونم". هر چي می‌گذره تعداد سوالاتی که
جوابشون "نمی‌دونم"ه بیشتر می‌شه. پاسخ بالای 90 درصد سوالاتی که ازم می‌شه
رو نمی‌دونم. قبلا عادت داشتم يه جوابی بدم اما حالا می‌بینم اون پاسخ‌ها درست
نبودند. اکثر پاسخ‌هایی که می‌دادم بی‌مبنا و حسی بودند. حالا دیگه "نمی‌دونم"
يه سبکی خاصی بهم می‌ده.
دقیقاً نمی‌دونم از کِی و اصلاً نمی‌دونم چرا، ولی مطمئنم پنج‌ساله که اون رادیو فقط یک شئ دکوراتیوه که سالی يه‌بار گردگیری‌ش می‌کنم.دیگه برام جذابیتی نداره. صدا مهمه، هنوز شنیدن ُ دوست دارم و از همه بیشتر گوش کردن به داستان و نمایش رادیو‌یی رو. ولی .یعنی اصل مطلب حرفم اینه حالم خوب می‌شه وقتی به يه کتاب داستان یا نمایشنامه گوش می‌دم، ولی غم‌انگیزه که چيزهایی که يه روزی شیفته‌شون بودم دیگه اون جذابیتی که برام داشتنُ ندارن. دنبال دلیل ن
دانلود آهنگ مهراد جم خوابم برد
هم اکنون شنونده موزیک جدید و فوق العاده ی * خوابم برد * با صدای زیبای هنرمند محبوب و مشهور , مهراد جم باشید.
دانلود آهنگ مهراد جم به همراه متن, پخش آنلاین و بهترین کیفیت (کیفیت اصلی) از رسانه مدیاک
Download new song by Mehraad Jam called Khabam Bord With online playback , text and the best quality in mediac
متن آهنگ خوابم برد مهراد جم
پس بگو قرار بود که تو بیایو من نمیدانستم دردت به جان بی قراره پر گريه اماین همه سال ماه ساکت من کجا بودی حالا که آمدی حرف ما بسیار و
زری الیزابت منم. البته نسخهٔ دیگهٔ من. می‌دونم اینکه آدم چند تا نسخه داشته باشه بده و اینا اما لازمه. باور کنید. مثلاً من اگه برم همین حرفایی که اینجا می‌زنمو پیش دوستام (حتی صمیمی‌ترینشون) بزنم يه جوری نگام می‌کنن که پشیمون می‌شم کلاً. نه اینکه نگاه‌‌کردنشون بد باشه‌ها نه؛ ولی يه‌جوريه. يه‌جور گنگ.
آره داشتم می‌گفتم. زری الیزابت اون نسخهٔ منه که دوست داره تو چشماش خورشید باشه ولی تو واقعیت لامپم توش روشن نیست. اینجا داره سعی می‌کنه خو
سیگار نه. . 
مواد مخدر هم نه. .
قرص توهم زا هم نه. .
امشب دارم تسلیم يه مخدر عمیق تر می شم.
عباس معروفی. .
سال بلوا. .
به نوعی انگار داستان منه.
 
عباس معروفی آدم رو می بره تو قعر ناامیدی.
و خودش هم می شینه کنارت گريه می کنه.
و با نگاهش بهت می فهمونه دنیا همینه.
همین قدر پَست.
ولی به این قانع نمیشه، دستت رو می‌گیره می بره به يه جایی بعد از غم.و تو می فهمی غم پایان ماجرا نیست.و میشه کارت از گريه هم بگذره.
بعد از گريه سکوته.
.
عباس معروفی مخدره.
م
سلام
يه سوالی مدت ها ذهنم رو درگیر کرده بود و خواستم نظرات شما رو هم بدونم، ببینید شروط ضمن عقد رو که همه مون میدونیم هست و حتی به علت نقض اون ها میشه طلاق گرفت. مثلا شرط تحصیل خانوم و . حالا من میگم این شروط برای من یعنی بی اعتمادی نسبت به فرد مقابلم.
میگم آخه مردی که از همون اول برنه زیر حرف هاش که دیگه تکلیفش معلومه. برای همین هم سعی میکنم طرفم رو خوب بشناسم ولی شرط ضمن عقد نذارم. حالا شما نظرات تون رو راجع به دیدگاه من بگين. درسته یا غلط؟ 
ا
يه مدته دارم سفرنامه می خونم. يه خانوم قجری به اسم عاليه خانم. امروز تو شرکت میون حجم زیادی از کار يهو یاد عاليه خانم افتادم. - غریب بودن اینکه يه نفر تو يه صبح بهاری سال ۹۸ یاد يه خانمی تو عصر ناصرالدین شاه بیفته به کنار - اومدم بگردم ببینم چيزی راجبش هست اصلا؟‌نه می دونم کيه، نه می دونم چند سالشه وقتی داشته سفر نامه ش رو می نوشته، بچه داشته؟ نداشته ؟ بعد می بینم الان حتمن توی يکي از این قبرستون قدیمیا قبرش داره خاک می خوره. شایدم چون ۳۰ سالش پر
سسسلللامممم^^
من برگشتممممم!
 
 
کلى ماجراس ک نصفشو میگم!
اولش ک تو راھ آب پز شدنو درک کردم!
رفتیم آرایشگاه
بعدش
خونه
بعد تالار!
آقا انتقققققاد دارم!!!!ینى چي داماد میاد میگن لباس بپوشیم؟!بعد میرن جلوش قر میدن؟
ھممممممم
بعداز عروسی منتظر عروسو داماد شدیم تا بیان /بعدش پشت عروس و داماد رفتیم خونه مادر شوهر عروس.تقریبا2نصفه شب بودش!!!!!عروس پیاده شد تا بیاد رفتم آب خو
ردم برگشتمک یھو یکى گفتخانم نیا نگاھ کردم دیدم جلوپام گوسفندرو کشتن:////      بع
رئیس گفت فلانی گزارش نه ماهه ات با شش ماهه ات نمی خونه که
گفتم آره نمی خونه خودمم فهمیدم اما کاریش نمی تونم بکنم هیچ توضیحی هم ندارم
رئیس: آخه باید معلوم شه اشتباه از کجاست
گفتم نمی دونم خیلی گذشته و توضیحی ندارم. توی زیر زمین اداره شلاقم هم بزنین کاریش نمی تونم بکنم .اشتباه شده دیگه
رئیس: زیر لب گفت چه راحت حرف می زنی! و لبش رو جوید!
و من با خودم گفتم: تا شما باشین منو استخدام محکم نکنین! یک دهم این پرروئی و یک شیشم این اشتباه رو توی شرکت خصوصی ا
درونم شلوغه و نمی دونم چي بگم.
یک وقت هایی نمی دونم کی ام؟ چکاره ام؟ هدفم چرا گم شد؟ چرا ول دادم؟ چرا شل شدم؟ (علاوه بر کار حرفه ای توی فضای مجازی) دلم يه هدف محکم میخواد تا توی فضای حقیقی براش بدوام. 
بدبختی اینه خودم میدونم چمه ولی راه حلش رو نمیدونم.
از قضاوت شدن و راه حل های بقيه خسته و زده شدم.
حوصله ی حرف زدن با بقيه رو ندارم.
يه رفیق دارم که هیچ وقت بهش نمیگم چمه، فقط بهش میگم "من نیت میکنم تو برام حرف بزن" چون خودش میدونه و بهش گفتم که خدا خ
دو روز گذشته پدر و مادرم به یک سفر فوری رفتند و من علی رغم میل باطنی ام، مجبور شدم مادربزرگ نفرت انگیز و خون آشامم رو تحمل کنم. در حالیکه هر بار يکي از نمره های وحشتناکم ثبت می شد و فحش های زشتی از ذهنم می گذشت، مجبور به حفظ ظاهر و لبخند زدن و راضی کردن تمایلات کودکانه یک زن پیر 80 ساله بودم. بالاخره اون دوران عذاب و وحشت به پایان رسید و من تصمیم گرفتم رويه غصه خوردن برای وضعیت دانشگاه رو تغییر بدم چون چندتا نمره و عدد که مستقیما به وضعیت روحی و جس
چيزی که تا الان يه هفته گذشته و هنوزم یادم نمیره، دعوایی بود که هفته پیش اول صبح گرفت :)
البته عمرش به ده دیقه هم نکشید ولی خوب از اونجایی که الان کم ظرفیت هستم؛ یادم نمیره و هربار که طرف رو میبینم، انگار دارم فیلم دعوامون رو میبینم. نمی دونم شاید تا يه هفته ی دیگه نگاتیو فیلم پاک بشه :)
می خوام بگم که آدما رو خیلی نباید تحمل کرد، حتی اگه در زمره ی بهترین دوستان و آشنایان باشن :) بعدا مسائلی پیش میاد که آدم دلش واسه خودش می سوزه. 
پ.ن: حالا نمی دونم
دلم میخاد بدونم چي تو دنیات میگذره نهنگ 52 هرتزی من
تو اونقدر غرق سروصدای ذهن خودتی ک نمیفهمی ممکنه کسی هم پی کشف دنیای تو باشه
و شاید منم يه نهنگ 52 هرتزی ام. شاید هممون يه عالمه نهنگ تنهاییم ک نمیفهمیم کسی هست ک پی کشف ما باشه
سلام خدمت همگی خانواده برتری ها!
باز هم مزاحم تون شدم تا نظرات ارزشمندتون رو بدونم. راستش میخواستم بدونم که روانشناسی جنس مخالف یعنی دخترخانوم ها به چه صورته ؟ به هرحال شما هم جنس خودتون رو بهتر میشناسید . مثلا اگه يه دختر میگه آره یعنی نه، و اگه میگه نه یعنی آره !!! همین قدر پیچيده و مرموز ، حالا اینکه تقریبا شوخی بود، ولی دخترخانوم ها معمولا چطور فکر میکنند؟ مسائل رو از چه دیدگاه هایی بررسی میکنن ؟
جزئی نگرن یا کلی نگر ؟، درسته که سمعی هست
خدایا خودم میدونم مقصر بودم 
از این به بعد حلال تو رو رعایت می کنم
درس عبرتی شد برای من 
حلال تو رو حلال و حرام تو رو حرام بدونم 
لغزش و خطا از خودم بود 
فقط منو ببخش 
از حرفهای زشتی که گفتم بگذر 
جز تو کسیو ندارم 
قول میدم هیچ وقت تکرار نکنم 
خدایا خودم میدونم مقصر بودم 
از این به بعد حلال تو رو رعایت می کنم
درس عبرتی شد برای من 
حلال تو رو حلال و حرام تو رو حرام بدونم 
لغزش و خطا از خودم بود 
فقط منو ببخش 
از حرفهای زشتی که گفتم بگذر 
جز تو کسیو ندارم 
قول میدم هیچ وقت تکرار نکنم 
توی فصل پروازبازم دل شکستهپرنده نشستهنشسته همونجاهمونجا که بغضشتو روزای سرماهمیشه شکستهيه روز خزونیيه مرغ شکاریزد و جفشو بردهمین شاخه بودشهمین شاخه ای کهکنارش ، شکستهغم و غصه هامونصداشون سکوتهبا چشمای بستهبازم میشه پر زدبازم میشه سر زدولی باز خیالیبه روزای رفتهبا يه ذهن خستهچرا هیچ عقابیسراغش نمیاداخه این پرنده دلش اونو میخواديه جفت خیالی يه دنیای دیگهيه روز خزونیپرنده که رفته
اینم از خزعبلات تنهایی و اتاق تاریک و خلوت جولای هست که همه رفتن احتمالا.
به خودم مفتخرم که خیلی وقته ندیدمت.
چيزی رو هم از دست ندادم واقعا.
زندگی اونقدر برام اتفاق نو آورده که نیازی ندارم به چيز جدیدی.
اما کنجکاوم که بدونم تو چه طوری و چه طور بودی توی این ایام؟
با چشمای خیره دنبال جوابم گاهی.ناخودآگاه.
چيزی که من رو از اعماق وجودم به وجد می‌آره، اینه که صبح، کله‌ی سحر پاشم، تلگرامم رو باز کنم و ببینم يه هم‌مدرسه‌ای‌ای که خیلی هم صمیمی نبودیم و الان زیست می‌خونه، به من پی‌ام داده و از من پرسیده که آیا می‌دونم که چه‌طور اعداد گویا رو می‌شه با اعداد طبیعی شمرد. خب واقعا، فارغ از علاقه‌ی خودم، از این ذوق کردم که دختر زیست‌خوانمان، سوالات این شکلی داره، و فراتر از اون، دنبال سوالاتش می‌ره تا جوابشون رو بگیره. البته، ممکنه این سوال مثلا
•. يه روزی آقـــای کـــلاغ،
یا به قول بعضیا جناب زاغ
•. رو دوچرخه پا می‌زد،
رد شدش از دم باغ
•. پای یک درخت رسید،
صدای خوبی شنید
•. نگاهی کرد به بالا،
صاحب اون صدا رو دید
W•. يه قناری بود قشنگ،
بال و پر، پر آب و رنگ
•. وقتی جیک جیکو می‌کرد،
آب می‌کردش دل سنگ
• قلب زاغ تی خورد،
قناری عقلشو برد
•. توی فکر قناری،
تا دو روز غذا نخورد
•. روز سوم کلاغه،
رفتش پیش قناری
•. گفتش عزیزم سلام،
اومدم خواستگاری!
• نگاهی کرد قناری،
بالا و پایین، راست و چپ
Akse Aghaye Khamenei

آخرین جستجو ها