نتایج جستجو برای عبارت :

وای ننه توروخدا

به معنای واقعی از اینکه هیچ راه دیگه ای نیست افسرده گشته ام:(
نمیدونم چیکاارکنمم نمیدونم نمیدونم. 
واي توروخدا یکی بهم راه بگه. مغز من کشش نداره. دیگه مغزم به هیچ جا نمیکشن.  شیطونه میگه به همینا بگو یا هیچی. من پیش هر دوتاشونم نشونم دادند.
راه دیگه ای به ذهنم نمیرسه جز پذیرفتن همین، ببین فقط یک بار کوثریک بار، میری میگی سلام، فلان و راهنمایی همین همییییییین همییییییین ادامش نمیدی. حیف که ادمای دهن لقین. من که میگم الان همین دو جکله ای که تصمیم
آدم عمق تنهاییش رو وقتی می‌فهمه که اتفاق بدی واسش میفته و نیاز داره کسی دستشو محکم بگیره و فشار بده و بهش بگه: از پسش برمیای.  ولی پیدا نکنه چنین شخص امنی رو برای خودش. تلگرامو باز کنه و بالا و پایینش کنه و دنبال کسی بگرده که تو این موقعیت میتونه کمکش کنه ولی پیدا نکنه کسی رو. بعد مجبوره خودش خودشو بغل کنه و تو اوج تنهایی به این فکر کنه که واقعا از پسش برمیام؟ نمی‌شه همین الان زندگیم تموم بشه و لازم نباشه بعد از این اتفاقو ببینم؟ نمیشه تموم شه ه
سوال یکی از مخاطبان وب
سلام، من به یه نفر علاقمندم که فامیل هم هست، اگه نبود خودم یجوری بهش می گفتم، نمیدونم اونم به من حسی داره یا نه، چیکار کنم که بهم علاقه پیدا کنه و خودش پا پیش بذاره؟
وچون دوره تنها راه ارتباطی ما اینستاگرام هست
توروخدا راهکار بدید مرسی
آمار خودکشی در این شهر احتمالا بالا خواهد رفت! آخه آقا گار اینجا کنسرت دارن چند روز دیگه:)مورد داشتیم پیام داده که توروخدا معصومه برو کنسرت من طاقتشو ندارم اون اونجا باشه ولی تو نری!!!!! :|الان من دوست ندارم برم اصلاااا ،ولی اون طاقتشو نداره من نرم خووووو :)
پ.ن:نخییر! چشمای رنگی خیلی برام عجیب نیست!بابام چشم رنگی بودن و جفت داداشام چشم رنگی هستن! یعنی فکر کن چنین موضوعی فقط جذابیت باشه:| ولی آقا احسان بیاد میرم:))علیخانی:))  ، اجججراشو دوست دارم
عاقا صبح وقت آرایشگاه گرفته بودم سرصبح زنگ زد که یکم دیرتر بیا منم از خداخواستههههه گرفتم خوابیدم. !!!خلاصه که رفتم و ارایشگره بختک زد روم :| گفت چه ابروهای پرررری .جون میده برای اصلاح :|گفتم خانوم توروخدا نازک نکنیاااا.دخترونه بردار :|بعد از نیم ساعت خودمو تو آینه دیدم. دختترررر اصلا ازین رو به اون روز شده بودم.!!! حساببببی حالت داده بود به ابروهام میدونم مامانم میکشه منوووو!!!بعدشم اومدم سریع مانتو شلوارمو آب گرفتم . اما مگه خشکککک میشد.
بسهپاک شو
توروخدا پاک شو
نمیخام هروقت اسمتو میشنوم قلبم بایسته.
نمیخام حالم بد شه.
نمیخام بشینم گریه کنم تا ساعت ها.
نمیخام صدای جیغ ممتد بشنوم تو سرم.
نمیخام نمیخام نمیخام
پاک شو از تو ذهنم.
پاک شو از خاطراتم.
پاک شو از همه زندگیم.
نمیخام مجبور شم هی خودمو دیسترکت کنم وقتی چیزی ازت میشنوم.
نمیخام انقد اذیت شم.
نمیخام. نمیخام. نمیخام.
پاک شو.
لطفن.
پاک شو.
دانلود آهنگ بدم اومده از پازل بند با صدای مامان از خواب بیدار شدم: مریم! مریم! بیدار شو مگه نمیخواي آماده بشی؟ با بیحالی جواب دادم : اه مامان ولم کن. امتحانام تموم شده . توروخدا بذار بخوابم. و پشت به مامان دراز کشیدم. مامان وارد اتاقم شد: بلند شو دختره تنبل. امتحان چیه؟ امروز دادگاه محمده. با شنیدن کلمه دادگاه مغزم به کار افتاد. به یاد خواب چهار ساعت پیشم افتادم، به یاد برادر در بندم افتادم. مثل جنگ زده ها از تخت بلند شدم و همینجوری که به طرف دستشو
حوصلم پوکید انقدر تلویزیون نگاه کردم://
حالم از تلویزیون بهم میخوره دیگه
فکر کنم مادرشوهرم افسردست،هر گ میزنه دعوتمون میکنه واسه شام یا ناهار، دعوتش رو رد میکنه میگه بعدن میایم سر میزنیم.
از دیروز تا الان کپک زدم تو خونه://
وقتایی هم که خودش تنهاست،شب ها میره خونه مادرش میخوابه،صبح از ۸ یا ۹ پا میشه میاد اینجا،تنهایی میمونه،ناهار و شامشم تنهایی میخوره بعد از شام میره اونجا:/
نمیدونم چجوری تو وجودش یکم هیجان و شور و شوق ایجاد کنم،خسته شد
حوصلم پوکید انقدر تلویزیون نگاه کردم://
حالم از تلویزیون بهم میخوره دیگه
فکر کنم مادرشوهرم افسردست،هر گ میزنه دعوتمون میکنه واسه شام یا ناهار، دعوتش رو رد میکنه میگه بعدن میایم سر میزنیم.
از دیروز تا الان کپک زدم تو خونه://
وقتایی هم که خودش تنهاست،شب ها میره خونه مادرش میخوابه،صبح از ۸ یا ۹ پا میشه میاد اینجا،تنهایی میمونه،ناهار و شامشم تنهایی میخوره بعد از شام میره اونجا:/
نمیدونم چجوری تو وجودش یکم هیجان و شور و شوق ایجاد کنم،خسته شد
چرا اهنگه دانلود نمیشه؟؟؟ اه چرا اصن این اهنگ قدیمی رو من ندارم:((
به همو دلیلی مه رقیه تمام مدت فیلم  انلاین دیده بعد تو حتی حق نداری فیلمایی که دانلود کردی رو ببینی چون هدست نداری، چون تو گوشی خرم نمیشه. 
نود و  نه درصد. گیر کرده نهههههه. 
 
شدیدا دلخورم به هم ریختم، همه چی رو قایم کردم ولی تحملشو ندااارم، هنوز نود و نه درصد، کوثر خطرناکه امشب یهو بابات بلند میشه نود و نه درصد
 
یکی بیاد منو از این خراب شده نجاتم بده اه دانلود شد روزای لعنت
به نظر من بیشتر آدم ها در سه جای زندگی، حسرت گذشته ها و روابط نه چندان گرم شان با پدر و مادر را می خورند و بیشتر قدردان می شوند، بار اول وقتی آخر مراسم عروسی هم دیگر را در آغوش می کشند و خداحافظی  می کنند تا خانه ی پدری را با تمام آرامشش و محبت های خالصانه و بی منت شان ترک کنند. بار دوم وقتی پدر و مادر می شوند و تازه می فهمند وقتی از عشق حرف می زنند از چه محبت ِِ بی نهایت ِ  بی دریغی صحبت می کنند، تازه می فهمند چقدر ثانیه به ثانیه ی عمرشان، پدر و ماد
دوستان سلام من دختری ۲۲ ساله هستم  به تازگی به لطف خدا تو بهترین دانشگاه مربوط به رشته خودم قبول شدم و مقطع کارشناسی هستم اولش خیلی خوشحال بودم چون یه هدف بزرگ دارم و برای رسیدن بهش قبول شدن تو این دانشگاه خیلی مهم بود  ولی الان درست مثل دوران مدرسه و راهنمایی و دبیرستان و حتی دانشگاه مقطع کاردانی ترس های من برگشته و مشکلاتم شروع شده ولی این دفعه نمیخوام استرس و سوتی دادن هام باعث شه ضعیف عمل کنم و نمره هام کم بشه و معدلم پایین بیاد چون این د
+ امروز ساعت 11 رفتم درمونگاه . کلللی آب خوردم که بتونم سونوگرافی انجام بدم!!! منم به هواي اینکه نهایتا تا نیم ساعت دیگه نوبتم میشه تا تونستممممم آب خوردم !!! عاقا من گلاب به روتووون دشوییم گرفته بود ولی مگه نوبتم می شد؟؟؟؟؟؟؟!!! ساعت یه ربع به یک تااازه نوبتم شد که برم توی  اتاق رادیوگرافی.! بد جور فشار روم بود. این خانومه هم هی پروب دستگاهو روی شکمم فشااار میداد.!!! انقد بهشش فحش دادم :| هنوووز گفت پاشو بدو بدو رفتم دشویی :|همون تشخیصی که خودم د
بالاخره برگشتم :)
اون فامیلمون که گفته بودم متاسفانه فوت شد و این چند هفته درگیر مراسم و اینا بودیم که خب بدترین قسمتش برام همون خاکسپاری بود چون قبلا نرفته بودم :/
بی خیال.
این چند روز چند تا کتاب خوب خریدم. اولیش شور زندگی بود که از سی بوک سفارش دادم، کتابی که چند وقتی بود که دنبالش بودم و وقتی که تخفیف 25 درصد سی بوکو دیدم دیگه مصمم شدم بخرم و باید بگم اون پنج روزی که طول کشید تا کتاب بیاد دم خونمون دیرگذرترین (توروخدا کلمه رو :دی) روزای تابستو
قرار بود نوبتی بگیرم که سایتش هشت صبح باز میشه و خیلی سریع نوبت‌ها پر میشه. هفت و پنجاه و پنج دقیقه مدارک رو آماده کردم و بعد سرخوشانه اینور اونور می‌رفتم. آقای هم هی می‌گفتن بیا بشین پای گوشیت که آماده باشی. منم می‌گفتم آماده‌ام بابا! سایتم که هنوز باز نشده. بعد هم گفتم من تا فلان‌جا برم زود میام. آقای گفتن اگه تو تونستی امروز نوبت بگیری! منم در حالی که داشتم می‌رفتم با خنده دستی به محاسنم! کشیدم و گفتم آ این ریشم، اگه من امروز نوبت نگرفتم!
یکی از انتظارات جالبی که خدای مهربان از ما بنده های نامهربان دارهدعاکردنهالبته دعا معمولا برای ما تداعی گر ادعیه عربی معصومین هستاونا که جای خود دارنولی چیزی که نباید ازش غافل بشیم مناجات های خودمونی و محاوره ای هستاین نوع مناجات چون از ته دل بلند میشهمیسوزونه.هم دل تو رو ، هم دل خدا رودعای کمیل خیلی خوبه هاولی بعدش که تموم شد یا وقتی که تو پارک و خیابون تنها شدی از مناجات خودمونی غفلت نکن+آقا ما ته دلمون هیچ چیز خودمونی با خدا نداریم که بگ
هنوز به ب.ا (که استاد راهنمام باشه، اسمش یادتون بمونه، دفعه های دیگه نمیگم کیه) ایمیل ندادم. دو سه روزه از ایمیلش گذشته. فردا ایشالا جوابشو میدم.
امروز رفته بودم دانشگاه، بچه هارو ببینم، رفتم سر کلاسشون نشستم. خیلی تجربه خوبی بود خدایی :)))) نه استرس داشتم، نه کسی باهام کاری داشت، نه هیچی، فقط نشسته بودم گوش می‌دادم. بچه‌های خود کلاس پاره شدن ولی من از 1.5 تا 7 که کلاس بود، خیلی شاداب نشسته بودم :))) البته آخراش سررر درددد داشتما دیگه.
استاد سر کلا
اینم از محمدی که رفت.البته شاید واسه خداحافظی باز بیاد، ولی احتمالش خیلی کمه.امروز اینقدر شلوغ بود و درگیر بودیم که نتونستم زیاد کنارش باشمخونه میشه پر از مهمون و خالی میشه. این گروه میره یکی دیگه میاد. ماهم اگه کمک نکنیم دیگه کی کمک کنه؟.امروز آستین زده بودم بالا و ایستاده بودم ظرفارو میشستم. دیدم محمد اومد آشپزخونه و گفت رژی سریع؛ سریع چندتا آبمیوه و شیرینی بچین ببرم. دستکشو تا در آوردم و برم گفت یه خواهشی کنم ازت‌. خواستم سربسرش
سلام .
راستش حالم گرفته شد وقتی امروز خبر فوت یکی از بچه های مجازی رو شنیدم :(
یه پسر کم سن و سال و مهربون مشهدی :(((
کسی که تو همین مجازی ماه ها با سرطانش جنگید و از مبارزه ش پست و مطلب به اشتراک گذاشت و با قلب مهربونش همه رو به امید به زندگی تشویق می کرد !
منی که همیشه ناشکر خدا بودم و قدر نعمتاشو نمیدونستم می رفتم پستاشو میخوندم و ازش درس زندگی و شکرگزاری یاد میگرفتم !
بچه ها دنیا چقدر نامرده.!!!
اون همه جوره با بیماریش می جنگید و همه ماها بخ
سلام .
راستش حالم گرفته شد وقتی امروز خبر فوت یکی از بچه های مجازی رو شنیدم :(
یه پسر کم سن و سال و مهربون مشهدی :(((
کسی که تو همین مجازی ماه ها با سرطانش جنگید و از مبارزه ش پست و مطلب به اشتراک گذاشت و با قلب مهربونش همه رو به امید به زندگی تشویق می کرد !
منی که همیشه ناشکر خدا بودم و قدر نعمتاشو نمیدونستم می رفتم پستاشو میخوندم و ازش درس زندگی و شکرگزاری یاد میگرفتم !
بچه ها دنیا چقدر نامرده.!!!
اون همه جوره با بیماریش می جنگید و همه ماها بخ
سلام بعداز مدتها کلنجار رفتن باخودم این بار تصمیم گرفتم قصه خودم بنویسم و عوض خواندن سرگذشت دیگران این بار دیگران سرنوشت من مرور کنن. مادرم توی کودکی بی سرپرست شد و والدینش از دست داد. خاله اش سرپرستی اش قبول کرد. مثل خانواده تناردیه ازش کار میکشیدن. کتکش میزدن گرسنه اش میذاشتن. تا اینکه توی دوازده سالگی با کتک شوهرش دادن. بابام اهل آینده نگری نبود. خانواده اش هم فقط به شکم بها میدادن. و دست کج بودن. حاصل این وصلت دوپسر و دو دختر بود. م
ی خان یک رمان در سبک ارباب رعیتی به قلم الف ب میباشد که هر شب در کانال تلگرام منتشر میشود. هم اکنون میتوانید جهت دانلود رمان  ی خان با فرمت pdf بدون سانسور و لینک مستقیم رایگان از مجله اینترنتی هیلتن اقدام کنید.
 
خلاصه و دانلود رمان ی خان
داستان در رابطه با دختری روستایی به نام شاناز میباشد که مورد آزار و اذیت هایی از طرف پسر خان روستا، ورنا خان قرار میگیرد و پس از مدتی…
 
بخش هایی از متن رمان
شاناز”دستم رو محکم گرفت و کوبوندم
ی خان یک رمان در سبک ارباب رعیتی به قلم الف ب میباشد که هر شب در کانال تلگرام منتشر میشود. هم اکنون میتوانید جهت دانلود رمان  ی خان با فرمت pdf بدون سانسور و لینک مستقیم رایگان از مجله اینترنتی هیلتن اقدام کنید.
 
خلاصه و دانلود رمان ی خان
داستان در رابطه با دختری روستایی به نام شاناز میباشد که مورد آزار و اذیت هایی از طرف پسر خان روستا، ورنا خان قرار میگیرد و پس از مدتی…
 
بخش هایی از متن رمان
شاناز”دستم رو محکم گرفت و کوبوندم
 
گااهی .
 
نمیدونم چرا توی دلم غوغایی شده .
 
از نوجوونی هام عادت داشتم یه کتابی رو که بر میداشتم تا
 
بخونم تا تمومش نمیکردم ، نمیتونستم زمین بزارمش .
 
سر خرید کتاب و انتخاب خواندنی ها هم خیلی حساس بودم .
 
دیشب یه رمانی رو انتخاب کردم و خوندم به نام رویای وصال !
 
همون داستان حسنا و سید طوفان . عجیب به دلم نشست .
 
کل دیشب رو نخوابیدم و رمان رو امروز صبح تموم کردم .
 
راست میگه ! تو راه عشق به همین راحتی ،
 
هر کاری دلت خواست نمیتونی انجام بدی .
واسه پست قبل همون قد روده درازی بس بود
در ادامه باس عرض کنم که:
عاغا وايسا توروخدا قبل از ادامه، یه چی راجع به قبلی تو دلم مونده اونم بگمو خلاااص
 
وقتی رفتم دم ماشین که غذا رو از پیک ه بگیرم، بهش گفتم چقدر تقدیم کنم بابت پیک
اونم گفت نیازی نیست تقدیم شده
نفهمیدم هول شد و یا ندونسته و بی منظور اینو گفت؟! یا مسخره م کردو تیکه انداخت مثلا
 
 
بوگوذریم، بریم سر ادامه
 
صبح ساعت 4 خوابیدمو ساعت یه ربع به هشت پا شدم که برم ترمینال که برم دیگه
و امیدوار
این روزها بیشتر از هر وقت دیگری دلتنگ دوران خوش المپیاد هستم.
دلتنگ اساتیدم که کلا دو نفر بودند و چه دوست داشتنی بودند! کاش هیچ وقت روزهایی که با آقای پوریا (به دلایلی از ذکر کردن اسم کامل افراد معذورم) کلاس داشتم تمام نمی‌شد!
هربار با خودم می‌گویم اگر آن روز در دفتر مدرسه، وقتی که سال دوم بودم و خسته، امید نمی‌داد و نمی‌گفت بمان، مسیرم چطور می‌شد؟
یا مثلا اگر امیر پرتوی ایرانفو را نمی‌ساخت، استاد را از کجا پیدا می کردم؟ 
استادی که نه تنها
اینروزا اینقدر گرفتارم که شب سرم به بالش نرسیده بیهوشم. دیشبم گوشی به دست خوابم برده بود، صفحشم اینقدر روشن موند که شارژش خودش تموم شده گوشی خاموش. حالا خواستم به محمدم باز پیام بدم آشتی کنم خوب که دیشب پیام ندادم.الان باید فقط شکل اتاقمو ببینین. پر از کارتن کتابه. خب اسباب کشی دردسر داره دیگه. حالا باز خوبه کلا نمیخوايم بریم وگرنه نابود میشدم. همین چندتا کارتنم که پر کردم الان کمرم بلند نمیشه. مشکلات جسمی هم بدترم کرده. امروز ساق پا
امشب خیلی کلافم. ذهنم درگیره. خیلی پریشونم. سرشبی به محمد دوباره زنگ زدم جواب نداد. براش پیام گذاشتم باهات کار فوری دارم لطفا هرچی زودتر بهم زنگ بزن. رفتم وات یکم سرگرم بشم دیدم چندتا پیام دارم. باز که کردم یه لحظه خوشحال شدم‌ هفته پیش بود که بابا شماره فاطمه عبادیو داد بهم. اینقدر خوشحال بودم که همون لحظه بهش پیام دادم. حالا بعد از یه هفته خود فاطمه عبادی بهم پیام داد. یه خوشی لحظه ای تجربه کردم ولی بازم منتظر تماس محمد بودم.تاای
یه سری زوج ها هستن که تو اینستاگرام عکس میذارن و احساس روشنفکری شدیدی دارن کلا مثلا به دنیا پشت کردن و کافه میرن و ساعتها میشینن کتاب میخونن و غالبا تو انقلاب و چهار راه ولیعصر پلاسن و استایلشون اینجوریه که پسره یا ریش داره یا موهاش درازه، دختره هم موهاش کوتاهه و شلوار زانو زده و پیرهن مردونه میپوشه و کف زمین تو طبیعت ولوعه درکل آزاد و رها از دنیا و مافیها فقط بعد از یه مدت میتونی تبلیغ نون خشکی اینام تو پیجشون ببینی
یا یه سری پیجای دیگه
اینجوری شدم که یک پست میزنم مینویسم بعد پیش نویس سیو میکنم دلیلشو الان میگم بعد دوباره میام قبلیا رو پاک میکنم چرت و پرت جدید مینویسم دوباره پیش نویس سیو میکنم! یا حتی میام بنویسم میبنیم ذهنم خالیه. یادم نمیاد در مورد چی میخواستم بنویسم یا یادمه در مورد چی میخواستم بنویسم نمیدونم چی میخواستم در موردش بنویسم!
نمیدونم چرا اینقدر از نوشتن تو بلاگ میترسم! انگار میترسم توکن هام تموم شن:/ کاتا باور کن تموم نمیشن!
نمیدونم نمیدونم چرا اینجوری شدم!
سلام. توضیحات این چالش رو تا الان حتما همتون فهمیدین پس دیگه من نمیگم. از اونجایی هم که بسیااااار بهم اصرار شد(!) که منم نامه بنویسم، نوشتم:
بسم الله الرحمن الرحیم
خب خب و اکنون منی که شروع به نوشتن نامه ای کردم که قرار نیست هیچوقت به مقصدش که گذشته باشه برسه. ولی از اونجایی که 99 درصد اوقات خلاف حرفای من ثابت شده باید طی همین چند روزه منتظر رسیدن خبر کشف راه برگشت به گذشته، ان هم به صورت تضمینی و بدون بازگشت باشیم! شایدم با بازگشت.نمیدونم.
حالا
 عصر
یک روز بارانی بود. بدم نمی آمد که از ترکیب (چتر نمی خواهد این هوا، تو را می
خواهد) بهره گیرم، منتهی آن روز ها مکررا باران های سیل آسا و مهیبی می بارید که
به همه چیز شبیه بود، الا یک موقعیت مناسب دونفره!
صدای آسمان هم مدام درمی آمد که بهتر است زودتر
برگردی به خانه تان وگرنه قورچتو در میارم!
اما من به راهم ادامه دادم. اصولا مرغم یک پا دارد.
رعدوبرق و باران شدید که هیچ، توفان، گردباد، سونامی و حتی زله های  بم و سرپل ذهاب طور هم نمی توانند من را
 عصر
یک روز بارانی بود. بدم نمی آمد که از ترکیب (چتر نمی خواهد این هوا، تو را می
خواهد) بهره گیرم، منتهی آن روز ها مکررا باران های سیل آسا و مهیبی می بارید که
به همه چیز شبیه بود، الا یک موقعیت مناسب دونفره!
صدای آسمان هم مدام درمی آمد که بهتر است زودتر
برگردی به خانه تان وگرنه قورچتو در میارم!
اما من به راهم ادامه دادم. اصولا مرغم یک پا دارد.
رعدوبرق و باران شدید که هیچ، توفان، گردباد، سونامی و حتی زله های  بم و سرپل ذهاب طور هم نمی توانند من را
نشسته‌ام روی تاب کوچک حیاط و تاب می‌خورم. بالا می‌روم. پایین می‌آیم. زل زده‌ام به شاخه‌های درخت گیلاس. نسیم ملایمی شاخه‌ها را آرام تکان میدهد. گیلاس‌های رسیده سیاه شده‌اند و توی نور کم‌جانِ مهتابی، برق میزنند. میگویم گنجشکا همشونو خوردنا». با لحن شکرپنیری میگویی نه! توروخدا برام نگه دارین دیگه». میخندم و میگویم تا بیایی باید فریزشان کنم. بلند میشوم. راه میروم و حرف میزنم. شب از نیمه گذشته. حرف‌هایمان تمام نمیشوند. شنیدنمان تمام نمیش
دیروز، نزدیک‌های ظهر ناگهانی تصمیم گرفتم که کیک تولدم رو یه شب زودتر درست کنم، شب ولادت امام حسن عسگری (ع). علاوه بر اون مهمون هم داشتیم. مامان که رفتن بیرون من دست به کار شدم. اما!!! دیدم شکر نداریم و بیکینگ‌پودر هم کمتر از نصف مقدار موردنیاز داریم. چند لحظه‌ای تسلیم شدم و بعد فکری به ذهنم رسید. مقداری قند ریختم تو هاون و کوبیدم، بعد هم ریختم تو آسیاب و تبدیلشون کردم به پودر قند! کمبود بیکینگ‌پودرم بیخیال شدم و با همون مقدار درستش کردم. بازم ا
هو الرحمن الرحیماز وقتی اومده یه جوری شده همون آدم سابق نیست دنبال یه فرصت مناسب که ببینم چشه همش تو دلم میگم اخه این دختر تو این اربعین و کربلا چی دیده اینطوری شده 
اخر سر اصرار که از اربعین بگو چی شد کجا رفتینانکار که این دو روز دارم میگم دیگه گفتم نه قشنگ بگو از اون اول اول 
شروع کرد از سختی و شیرنی های این سفر از اینکه از همه دنیا اومده بودن اینکه چقدر خوشحال بود با همسر و دخترش قسمت شده تا اینکه لو داد چی شد اخلاقش عوض شده میگفت میدونی ک
*امروز رفتیم دکتر واسه مامان و سیم سازم که بریده بود رو انداختم و خرید و کلی کار دیگهآخرم رفتیم نمایشگاه و با دوتا تشک واسه تخت هامون و دوتا محافظ تشک و سه تا بالش برگشتیم و جالبش اینه که نمایشگاهش هیچ ربطی به تشک نداشت :/

*بابا داره یه کارایی می کنه
یه چیزهایی تو سرشه
حدس میزدم ها اما نمی فهمیدم
تا امروز خودشم اقرار کرد گفت آره یه چیزایی هست ولی به شماها نمیگم
بعدم به شوخی واسه در آوردن لج مامان گفت نارنج به تو اعتماد دارما بهت میگم اما به ماما
1. اون شب با مدیر عامل و یکی از مهندسا رفتیم شام بخوریم، قبل از غذا، کره و نون داغ و این چیزا آورده بودن رئیسم میخواست کره رو خالی خالی بخوره :)) عوق بهش گفتم ما با نون میخوریم اینو بعد یه کم کره ورداشت گذاشت رو نون مالید گفت اینجوری؟ گفتم آفرین پسرم :)) فکر کنم خوشش اومده بود، چون همشو خورد :))

2. پسر روبوکاپی به بهانه اینکه تو گمرک موقع حرف زدن گفته بودم گوشیم یه سری چیزا رو نداره، میخواست منو ببینه که مثلا گوشیمو اوکی کنه ولی من علاقه و حوصله
1. اون شب با مدیر عامل و یکی از مهندسا رفتیم شام بخوریم، قبل از غذا، کره و نون داغ و این چیزا آورده بودن رئیسم میخواست کره رو خالی خالی بخوره :)) عوق بهش گفتم ما با نون میخوریم اینو بعد یه کم کره ورداشت گذاشت رو نون مالید گفت اینجوری؟ گفتم آفرین پسرم :)) فکر کنم خوشش اومده بود، چون همشو خورد :))

2. پسر روبوکاپی به بهانه اینکه تو گمرک موقع حرف زدن گفته بودم گوشیم یه سری چیزا رو نداره، میخواست منو ببینه که مثلا گوشیمو اوکی کنه ولی من علاقه و حوصله
ی خان یک رمان در سبک ارباب رعیتی به قلم الف ب میباشد که هر شب در کانال تلگرام منتشر میشود. هم اکنون میتوانید جهت دانلود رمان  ی خان با فرمت pdf بدون سانسور و لینک مستقیم رایگان از مجله اینترنتی هیلتن اقدام کنید.
 
خلاصه و دانلود رمان ی خان
داستان در رابطه با دختری روستایی به نام شاناز میباشد که مورد آزار و اذیت هایی از طرف پسر خان روستا، ورنا خان قرار میگیرد و پس از مدتی…
 
بخش هایی از متن رمان
“شاناز”دستم ر
ی خان یک رمان در سبک ارباب رعیتی به قلم الف ب میباشد که هر شب در کانال تلگرام منتشر میشود. هم اکنون میتوانید جهت دانلود رمان  ی خان با فرمت pdf بدون سانسور و لینک مستقیم رایگان از مجله اینترنتی هیلتن اقدام کنید.
 
خلاصه و دانلود رمان ی خان
داستان در رابطه با دختری روستایی به نام شاناز میباشد که مورد آزار و اذیت هایی از طرف پسر خان روستا، ورنا خان قرار میگیرد و پس از مدتی…
 
بخش هایی از متن رمان
“شاناز”دستم ر
سلام دلبرا:)
اوووف این هفتم تموم شد:) بااینکه نمیدونم کی چهارشنبه شد ولی هفته خسته کننده ای بود:(
لعنت بر ی و یسم:( لعنت بر پی ام اس البته:(
ایقد شلوغ بودم که متوجه این این سندروم نبودم، این هفته بعدبااینکه من ادم محتاطیم همیشه هم نواربهداشتی میذارم توی کیفم، ولی خوب واقعا شوکه شدم امروز که شدم اونم چندروز جلوتر، این نشون میده بدنم خسته است درگیر بحران روحی هم بوده وکلی فشار رو تحمل کرده اینطوری جبرانش کرده:(
چقد خوب میشد این مس
((هیوا))_اها این دوست عزیز نمیخواد خودشو معرفی کنه؟امیر دستمو گرفتم منو کشید عقب و رفت جلو دستشو سمت باربد گرفت تا دست بده_امیر هستمتا باربد دستشو گرفت امیر دستشو پیچوند و.((امیر))باهاش دست دادم ولی همون لحظه دستشو پیچوندم و با مشت زدم رو صورتش همچنان دستشو میپیچوندمولی لعنتی وا نمیداد دوباره یکی دیگه تو صورتش زدم تلافی اون سیلی که به ناحق به هیوا زدولی همچنان تو چشمای من زل زده بودو خیره خیره نگام میکرد پوزخند میزددلم میخواست خفش کنمبابا عج
((امیر))من: هیوا این باعث میشه من خوابم ببره اگه این نباشه شبام و با چشای باز با هزار تا فکر و خیال و استرس میگذره_من یه کاری میکنم دیگه به این احتیاج نداشته باشی سر ت دادمهیوا: خب . ادامه بدیم؟؟_اره_اها بگم چرا نیومدم بیرون این باربد که بهت گفته بودم یه مدته خیلی به پرو پامون میپیچهشماره ی خط جدیدم و پیدا کرده دم به دقیقه زنگ میزنه چرت پرت میگه تحدید میکنه میترسمادماشو فرستاده باشه دور اطراف خونه تا متوجه نبود من شه یه بلایی سره هلن و برشین
 
مادلین آلبرت معروف می گوید:
مکان ویژه ای در جهنم وجود دارد که مخصوص نی است که به ن دیگر کمک نمی کنند.” من این نکته را به آن اضافه می کنم که ” یک گوشه مخصوص در جهنم برای نی است که در تکنولوژی دست ن دیگر را نمی گیرند.”مادلین آلبرت به عنوان زنی که در حمایت از مربیانی مانند مارک بنیوف موفق بوده است، می گوید باید در این زمینه بهتر از این عمل کنیم. دیگران فرصت را برای رشد و  ما فراهم کردند و در طول مسیرمان نقطه اتکای ما بودند.حالا نو
Akse Aghaye Khamenei

آخرین جستجو ها