نتایج جستجو برای عبارت :

هی زنگ میزنم نمیگی کجایی الان بعد افتادم سر دوراهی

آهنگ جدید بهزاد لیتو به نام تو این شهر با لینک مستقیمتو این شهر موزیک جدید بهزاد لیتو با کیفیت بالا
 
دانلود آهنگ بهزاد لیتو به نام تو این شهر 320
دانلود آهنگ بهزاد لیتو به نام تو این شهر 128
 
متن آهنگ بهزاد لیتو تو این شهر
هي زنگ ميزنم نميگي کجايي
الان بد افتادم سر دو راهي
آره منو تو از همدیگه جداییم
بگو مگه کیو مثه من تو داری تو این شهر
تو این شهر تو این شهر تو این شهر
حس بد داره میده به من تن صدات
فکر نمیکردم راحت بری تو مثه باد
من که روز و شروع
به تازگی آهنگ جدید بهزاد لیتو به نام تو این شهر منتشر شده است که در ادامه می توانید این آهنگ را دانلود کنید.
 
آهنگ جدید بهزاد لیتو به نام تو این شهر 320
آهنگ جدید بهزاد لیتو به نام تو این شهر 128
 
بهزاد لیتو به نام تو این شهر متن آهنگ:
 
هي زنگ ميزنم نميگي کجايي
الان بد افتادم سر دو راهي
آره منو تو از همدیگه جداییم
بگو مگه کیو مثه من تو داری تو این شهر
تو این شهر تو این شهر تو این شهر
حس بد داره میده به من تن صدات
فکر نمیکردم راحت بری تو مثه باد
من که
امروز سر ناهار، همکارم خیلی بی مقدمه گفت الان از دنیات لذت نبری فردا که پیر شدی نمیتونی لذت ببریا .
 
افتادم تو خط اینکه ببینم چطور میتونم بیشتر از دنیام لذت ببرم
 
تو ادامه بحثش گفت الان ماشین خوب سوار نشی پیرشدی نمیتونی سوار شی، الان جای خوب نری بعدا نمیتونی بری و .
 
نمیدونم اینا رو چرا به منی گفت که سالی دست کم چهار پنج تا سفر خوب دارم و . ولی دیدم واقعا بهتر از اینم میشه بود و من چرا دارم هي واسه سود بیشتر دست و پا ميزنم فردا رو کی دیده
به شیطون هم وابسته نباش چون تو دوراهي كه بیفتی سخته براتاز مجهول به مبهم نرو چون تو دوراهي كه بیفتی سخته براتگاهي تایماز باش وگاهي بدون تایماز كه چون تو دوراهي بیفتی سخته براتگاهي بین تنهاموندن و رفتن یكی رو انتخاب كن تایماز كه چون تو دوراهي بیفتی سخته برات
به شیطون هم وابسته نباش چون تو دوراهي كه بیفتی سخته براتاز مجهول به مبهم نرو چون تو دوراهي كه بیفتی سخته براتگاهي تایماز باش وگاهي بدون تایماز كه چون تو دوراهي بیفتی سخته براتگاهي بین تنهاموندن و رفتن یكی رو انتخاب كن تایماز كه چون تو دوراهي بیفتی سخته برات
نمیدونم چرا امروز به طرز معجزه اسایی دارم عالی پیش میرم. خب فصل قرون وسطی هم تموم شد. الان میخوام برم سر فرانسوی تا دوباره شروعش کنم حالا چرا الان؟ خب رو مودشم. بعدم زبانو یه دور خوندم فقط باید نگاه بندازم بش که هم شب وقت دارم هم فردا صبح قبل از کلاس. تازه امتحان اصلی سه شنبه است که دوشنبه براش میخونم باز. اینقدر خوشحالم راه افتادم فکر میکردم طول بکشه تا خوب بشه حالم. 
از آخرین باری که اینجا مینویسم خیلی میگذره واو عملا فراموش کرده بودم اینجا رو ترم پیش یک درس دیگه هم افتادم الان هم که تابستونه و من یکمی درس خوندم فقط یکم البته، تفریح خاصی هم نداشتم کلاس شنا رفتم که اون هم چالش بزرگی بود واسم دیگه اینکه خبری از اون شکی که قبلا به احساسم داشتم نیست الان میدونم که واقعا عاشق "ع" ام و "ا" حتی به زور جایگاه دوست رو داره تو زندگیم. الان فهمیدم که واقعا کی و چی برام مهمه. از "ع" دورم و دوری داره اذیتم میکنه.بشه که
♫♫
جا زد به عشقمون که پشت پا زد خودش رو به هر راه زد زمونه حرف دلو تا زدباشه میرم تا راهت وا شه دلم علاقه گناشه خدا کنه بهتر از من باشههي میگی دلم پره نميگي واسه چی از چی دلخوره واسه کسی که نخواد بمونه بهونه پرههي میگی دلم پره نميگي واسه چی از چی دلخوره واسه کسی که نخواد بمونه بهونه پره
♫   ♫   ♫   ♫
♫   ♫  NITROMUSIC.IR  ♫   ♫
♫   ♫   ♫   ♫
میدونستی ولم کنی تو این دل چه غوغایی میشه دلت چه وقت نشناسی شده الان چه وقت بازیشهيه دیوونمو و خراباتی مونده ر
امروز اکثرا رو تخت افتاده بودم . هزار بار بیدار می شدم و دوباره از بی حالی و درد بدن خودم رو وادار به خواب می کردم . گاهي فکر می کنم تا کی می شه درد رو تحمل کرد تا کی تا کجا فردا اما قول دادم که کار کریس رو بهش بدم . دیروز خیلی یه حالی بودم. وقتی دیدم که کری با اینکه تنها نیست ۵۰ درصد رداکشن گرفته و یاد خودم افتادم که با چه حالی ۲۰۱۳ انواردز . اس ام ال- وار: یه روزی این دردا تموم می شه. ظهری ناگهانی یاد هری افتادم . پس اتیکز اونجا نبود؟ پس?
شاید در جریان باشید چه گاوی شده بودم هرچی می‌خوردم سیر نمی‌شدم بعدش اوضاع خوب شد امروزم بلطف غذای محلی درست غذا خوردم دیگه نیاز به اونهمه پرخوری نیست ولی انقد خوردم که الان سنگین و سیر افتادم یه گوشه. ولی روغن زیاد خوردم ಥ_ಥ
دلم میخواد تموم شه ولی نمیتونم.انگار دست و پام بستستمثل یه پرنده تو قفس گیر افتادممیخوام برماما نمیشه ، نمیتونم اسیرت شدم.تو قفس عشقت گرفتارمتو نمیبینی.ولی من هر روز برای رهایی دست و پا ميزنمکاش منو میدیدی.
 
یه پاییز زردوزمستون سردو☃
یه کلاس تنگویه درس مشنگو
غم جمعه عصرومشقا مونده رو دستو
یه دنیا سوالو⁉️رو دستم گذاشتی
کتابی دروغوتکالیف بوقو
یه درس عمیقویه هفته دریغو☹️
یه مغز مریضویه کوییز ریزویه دنیا محالوتو سینم گذاشتی
تابستون کجايي؟دقیقا کجايي؟کجايي تو بی من، تو بی من کجايي؟تعطیلات کجايي؟دقیقا کجايي؟کجايي تو بی من، تو بی من کجايي؟
پیشاپیش فرار رسیدن اول مهر رو به همه دانش‌آموزان تسلیت عرض میکنیم
بعد از چندین روز درگیری فکری و دغدغه های جشن و تنبلی و ال و بل،امروز بالاخره به یک ساعت خوندن ایده آل رسیدم.!
 
*انقدر توی عکس های فارغ التحصیلی خوشگل افتادم که دلم میخواست پسر میبودم و به همچین دختری پیشنهاد ازدواج میدادم.اصلا کاش میشد یکی رو اینجا منتشر کنم و بکوبونم تو صورت اونایی که الان دارن توی دلشون میگن چه خودشیفته:))
گاهي آدم فقط میخواد یه جمله ای مثل "نگران نباش" یا "همه چیز خوب پیش میره" بشنوههيچیو درست میکنه؟ نهاما دل آدم آروم میگیره، یه کمی + دیروز تولدم بود. حس خاصی ندارم. یجور بی حسیانگار افتادم تو یه مایع غلیط و ژله ای آبی رنگحس شناور بودن، کمی غرق شدن، حس پر شدن دهن و دماغ و گوش، دنبال راه نجات گشتن، ولی بدون ترس. چون افتادم تو یه استخر پر از بی حسی+ از این همه تکراری بودن روزا خسته میشم. باید چیزای جالب تری اون بیرون برای کشف باشه
ته دلم خالیه. احساس میکنم جا موندم از رویاهام. نه تنها حس می کنم از بقیه هم سن و سالام عقب افتادم هر چند ممکنه تو ظاهر این جوری به نظر نرسه ولی خوب حسه دیگه، چه میشه کرد؛ احساس می کنم از خود قبلم هم عقب افتادم. حس پسرفت می کنم.
یه ناراحتی ته ته دلم هست، نمی دونم چیه اصلا.
بعضی وقتا همه چی رو میندازم گردن شرایط زندگی ام، ولی بعد به خودم میام؛ میگم نه واقعا تقصیر خودمم هست. ولی خوب که چی؟ احساس الانم تقصیر خودم بوده؟ خوب چیکار کنم؟ الان رو چیکار کنم
حالم اصلا خوب نیست
و میدونم چقد دارم با همم ی ادم های اطرافم بد حرف ميزنم.از خانواده تا دوستام.
دست خودم نیست از دزفول و از توی این خونه بودن نفرت دارم.از طعنه ها و تیکه هایی که بهم میندازن.دوست دارم از دستشون فرار کنم برم جایی که هيچکسو نبینم!
دوست ندارم اصن بیام این شهر لعنتی.با ادمای لعنتی ترش!
دارم به این فکر میکنم اصن برم امریکا با ویزای سینگل که اگه بخوامم نتونم برگردم! :/
وحشی شدم.به شدت اخلاقم بده!
دندون پزشکی و عادتای دخترونه هم
با سلام
روزی دو سه بار به مرگ فکر میکنم و حالم بد میشه و یاد خالم اینا افتادم که رحمت خدا رفتند و الان یه نفر داره زمینشون رو میسازه. انگار اصلا تو این دنیا نبودن. این شده یه عامل بازدارنده برای من. تو نت خوندم که اگه به فبرستان سر بزنید و راه برید بهتر میشید. دیشب رفتم سر زدم ولی زیاد اثر نداشت و دوباره اون حالت برگشته.
یاعلی
دیشب داشتم رختخواب ها را پهن میکردم که یهو بدون مقدمه گفت "غصه ام میگیرد وقتی که بری،با تنهایی چه کنم؟"
لبخند زدم و گفتم "خب من دوباره میام اینجا،تو بیا خونمون.قرار نیست که دیگه نبینمتون"
غلتی زد و گفت" راستش رو بگم؟وقتی با چمدون اومدی اینجا توی دلم عزا گرفتم که چطور باهم کنار بیاییم؟ولی تو اصلا بداخلاق نیستی."
توی دلم هری ریخت پایین و سعی کردم لبخندی سنجاق کنم به لب هایم"خب میدونی شاید من شوخ طبع نباشم اما بداخلاق هم نیستم."
گفت"اره بداخلاق نیس
سفید و سیاه نیست یه چی بینشه
راستی و ریا نیست یه چی بینشه
نه خوبه نه بد ، نه روزه نه شبه 
نه مونده نه رده آره همون یه چی بینشه
گرم و سرد نیست و یه چی بینشه
جزر و مد نیصست و یه چی بینشه
نه شله نه شره نه قله نه دره 
نه گرگه نه بره آره همون یه چی بینشه !
++++++++++
یاد کلاس ریااضی حسینی افتادم  
حیاطش . همکلاسیا جو کلاس شوخی ها اون ساعت و پاییز :)|
دلم واسش تنگ شدهالان داشتم آنلاین حکم بازی میکردم از تو تلگرامیاد اون روزا افتادم همون دو روز که رفتیم خونه دوستش و حکم بازی میکردن تا صبحو من نگاشون میکردم و هيچی سر در نمیاوردمحتی اسم کارتا هم بلد نبودمقول داد بهم یاد بده و چقدر ذوق داشتمخودم یاد گرفتم ولی خوب دلم واس اون روزا تنگ شدهحکم و بلک جک و.دلم واسه پیاده رفتنمون به خوابگاه سر صبح تنگ شدهلست سینش بستس و تلگرام زده 1 هفته انلاین نیسنگرانشم
 
دیشب، نیمه شب به خاطر درد زیاد رفتیم اتفاقات بیمارستان. باید میموندم دلی با رضایت شخصی و کلی بد بختی ساعت 10 اومدم بیرون.
 
واقعا چرا درد ها و حال های بد تموم نمیشن؟ حداقل موقتی! 
 
+ الان یکی از اون وقتاییه که به خاطر رضایت شخصی به گه خوردن افتادم و جرات هم نمیکنم که به بقیه بگم. دو تا فحش هم اونا میزارن تنگش . :| و من خیلی له تر از این حرفام که ظرفیتشو داشته باشم.
 
سلام دوستان
عیدتون مبارک باشه ان شاءالله بهترین هارو از خدا بخواید و عالی تر از تصورتون نصیبتون بشه
الان که دارم می نویسم صدای گنجشکا اینجارو پر کرده. یعنی چه حرفایی دارن این وقت صبح. دوست دارم یه روز بفهمم راز آوازای قشنگشون چیه. و یاد این شعر افتادم. مرغ تسبیح گوی و ما خاموش
هيچی هيچی هيچی بیشتر از وقتیکه میبینم یکی که سنش از من کمتره و کارش خیلی خوبه حالمو بد نمیکنه
همش فکر میکنم این از فلان وقت شروع کرده ینی وقتی که من نصفه اون کارو ول کرده بودم
الان به یه جایی رسیده و من هنوز دارم درجا ميزنم
چند سال دیگه خفن میشه و من تازه میرسم به اونجایی که الان هست
 
دانلود رایگان کامل سریال بر سر دوراهي سانسور نشده نوروز 1398 اثری از بهرنگ توفیقی, دانلود سریال بر سر دوراهي سانسور نشده با لینک مستقیم کم حجم کیفیت بالا عالی , دانلود سریال بر سر دوراهي سانسور نشده ایرانی جدید بدون تگ آرم تبلیغاتی نیاز به خرید اشتراک ویژه سانسور نشده 
 دانلود فیلم جدید
سلااااااامآقاااااایه عالم نوشتم دود شد رف هوادیگه انقد ازین ضدحالا بیان زده کعادت کردمخاک تو سرت✋خابآقا بریم سراغ نیوزدارم یه فیلمی میبینماین قسمتفمیدیم هممون اسکل شده بودیمخلاصه ک مای پشمزبعد دیگه الان تو خماری موندمهر چی ميزنم قسمته بعدیو دان کنههعی وسطش قط میشها نتم میره هاااولی تااخر نمیرهمیخاد زجر بدهچیکار کنمراستی بحث چیکار کنم شدآقا من مصاحبه تهران قبول شدممنو نمیبرن مصاحبه بکنم✋چیکار کنمتهران ب این خوبی خاب چرآااااااااااا
هيچوقت تو زندگیم ب اندازه ی الان کم نیاوردم هيچوقت . حتی لحظه ای ک داشتن رو جسمش خاک میریختن حتی وقتی ک رفتم تا تو سرد خونه با چشمای بسته ببینمش حتی زانوم خم شد تعادلمو از دست دادم افتادم ولی ب اندازه ی الان کم نیاوردم و این یه واقعیته  
اره این یه واقعیته ک منه احمق دارم ب خودکشی فکر میکنم
همیشه گفتم و میگم ک خودکشی کار ادمای بازنده اس . کسایی ک عرضه ندارن خودشونو جم و جور کنن آره یه واقعیته ک الان دارم ب خودکشی فکر میکنم و در عین حا
در یکسالی که گذشت چالش های زیادی رو پشت سر گذاشتم 
خیلی زیاد 
بارها تا مرز سقوط رفتم اما به یک مویی خودم رو بند کردم و در هوا معلق ماندم 
بارها شکستم و باز خودمو جمع کردم 
بارها افتادم و باز لنگ لنگان به راه افتادم 
.
.
.
اگر میدانستم پاداش این روزهای سختی که گذارندم چنین روزهای شیرینی است، تمام روزهای تلخ گذشته را با کمال میل به  آغوش میکشیدم . 
این روزها انقدر شیرین است که وقتی به گذشته ای که گذشت مینگرم با لخند میگویم چه خوب گذشت :) 
--------------------------------
مساله اول این بود که کسی که جلو و کنار راننده نشست، آقای مسنی بود که همراه ما شده بود. از همون ابتدای سفر، نگرانی خودش از اشتباه رفتن مسیر رو به من منتقل کرد. چشمتون روز بد نبینه، به هر دوراهي و تقاطعی می رسیدیم، باید توضیح می‌دادم که چرا به این جا پیچیدم و از راه یا راه‌های دیگه نرفتم؟ من چند بار سعی کردم که توضیح بدم ولی هم اعصابم خرد می شد و کم کم بیشتر حواسم پرت می شد و یکی دو تا خیابون رو اشتباه پیچیدم و همین باعث شد کمی دی
امروز کلی برای حشمت فردوس گریه کردم. وقتی رفت سر قبر عاطی و گفت حتی پول ندارم کنار تو دفنم کنن . یا موقعی که گفت اون روز داشتم به زنم فکر میکردم، به اینکه بدبختی من بعد از فوت اون شروع میشه.
و حالا فهمیدم چرا انقدر با حشمت فردوس همذات پنداری کردم و باهاش اشک ریختم. یاد پدربزرگم افتادم که چطور بعد از مرگ مادربزرگم داغون شد. یاد پدربزرگم افتادم که میگفت کاش زمین گیر میشدم، ولی اون زنده بود . خیلی دردناکه از دست دادن رفیق ۵۰-۶۰ سالت که هر روز و هر
یاد گذشته هااااااا که میافتم البته افتادم الان 
تو این آینده ای که الان هستم
با خودم میگم خیلیا خیلی الکی مثلن عاشق شدن .
عاشق تو .
عاشق بغل دستیمون.
عاشق خانواده و فامیل و که و که
و حتی همین اطرافیانمون پیش اومده که دیدیم الکی مثلن عاشق شدن
 
خیلی از این الکیا الان واسه همین بعضیا خنده داره
من عاشق اون دلیلای خنده دار مثلن عاشقیشونم
 
عاشقی به به زیباترین وصف دنیا .
حسی که ،وجودی که با هيییییییییچ حس مبتذلی محاله که
وقتی بچه بودم شوهر خاله ام که بهش می گیم دایی برای من و خواهرم دوتا عروسک کادو گرفته بود؛عروسک من بزرگ بود با موهای طلایی و لباس توری صورتی.حتی با عروسکهای الان مقایسه اش می کنم هم واقعا چیز تکی بود.یادمه همه بچه ها عاشقش بودند و کلی اصرار می کردند تا باهاش بازی کنند.گم شد یا شاید یدنش.هنوز که هنوز مثل یه چیز تموم نشده توی ذهنم هست.
امروز یکی از بچه ها یه عروسک با خودش آورده بود که یه لباس توری کرم رنگ تنش بود اون که دیدم یاد عروسک خودم افتادم
قشنگ وقتی هزار تا کار اساسی داری که باید انجامشون بدی ذهنت میگرده ببینه یه کار غیرضروری و کاملا بی اهمیت پیدا میکنه تا عین خوره بندازه تو جونت و نذاره به اصل کاری هات برسی!
مثلا الان گیر داده که من موهامو کوتاه کنم 
خب من میترسم عین چی به غلط کردن بیفتم سر کوتاه کردن 10 سانت مو! 
امروزم سردرد کامل منو از کار و زندگی انداخت و آخرش به حالت تهوع افتادم و میتونم بگم از ظهر فقط یا نالیدم یا خوابیدم یا قرص خوردم الانم یکم بهترم که گیر دادم به موهام!
قبل‌تر توی قسمت عمیق استخر، وقت کرال رفتن، اونجا که هي کله‌تو میچرخونی و نفس میگیری و می‌چرخونی و یه منحنی میزنی توی آب و خودتو توی آب جلو می‌کشی، یاد نشدن‌ها می‌افتادم. اینکه ردخور نداره، همونطور که تا الان نشده و منو تبدیل به یه آدم خشمگین و ضعیف کرده، از این به بعدم.
اما آخرین بار، جای اینکه سرمو کنم زیر آب و گریه کنم، بدنمو با زور توی آب جلو میکشیدم، و هر بار میگفتم، من به رویام میرسم. می‌رسم. می‌رسم. می‌رسم. می‌رسم. و آبو پس میزدم. حا
دیروز رفته بودم توچال کلن هم خیلی سخت بود یعنی واقعن پدرم در اومد هم کمرم داقون شد هم وام درد میکرد و همه جام هم سردش بود ولی فارق از این ها بهم خوش گذشت داشتم فک میکردم که واقعن چرا بهم خوش گذشت اخه واقعن هيچیزه جالبی نبود جز سختی به این نتیجه رسیدم که شاید از خود سختیش خوشم میاد یعنی مثل یه جور مازوخیست  بعد فرداش (که میشه امروز) یاده حرف یکی افتادم که میگفت وقتی اسایشت بالا بره مشکلات و دقدقه های ذهنیت هم پیچیده تر میشن مثلا اگه من همین چن وق
یه ساعت و نیم تو آشپزخونه بودم ظرفای از دیشب تا امروز رو شستمواسه شام امشب و ناهار فردا هم غذا آماده کردمالان کمرم درد میکنه دراز کشیدم نمیتونم ت بخورم :)))یعنی دلم میخواد یه بار دیگه دختردایی بزرگم بگه تو کار بلد نیستی، لوسی حساسی، یه بچه ای نذاشتن دست به سیاه و سفید بزنی و. ميزنم تو دهنش ^-^  + یه اپ آموزش زبان نصب کردم فان و جالب و مجانیه. برم ادامه درسای امروزمو بخونم الان :))
حدودا سه چهار سال قبل ، در چنین روزی ( دیروز جمعه ) رفته بودم روستا .عصر بیخوابی زد به سرم .رفتم داخل باغ .یک درخت گردو و یک درخت انجیر در کنار هم روئیده بودند .مردد بودم که از درخت گردو بالا بروم و گردو بچینم یا درخت انجیر .خلاصه از درخت انجیر رفتم بالا .چند تایی انجیر چیدم و درست موقع آمدن به پایین ، یک انجیر درشت دیدم که نوک یک شاخه بود .شاخه را کشیدم سمت خودم و در آخرین لحظه ، شاخه شکست و من هر چه کردم شاخه ی دیگری را بگیرم نشد .البته گرفت
الان که دارم تایپ میکنم توی خوابگاه لش کردم و خیلی خستم.راستش امروز از اول صبح که از خواب پاشدم تا همین الان دوندگی داشتم.خدا رحمم کرد کارا اوکی شد و الان فرصت شد صرفا جهت اینکه یادم بمونه و ثبت خاطره بشه بیام بنویسم.
پدر و مادرم امروز خیلی زحمت کشیدن و خسته شدن.امروز بیشتر از هر روز دیگه ای فهمیدم چقدر دوست شون دارم.لحظه ی خداحافظی و گریه و.:)))))) بابام وقتی دید منو مامان داره اشک مون میاد گفت مردم بچه شون میره خارج کشور اینکارو هم نمیکنن.دلم بر
یاد قدیم و اینا افتادم حالا مثلا انگار خیلی گذشته یا مثلا فراموش کرده بودم یهو یادش افتادم=))ی کلیپ از علی ضیا دیدمک میگف دو بار رفتم خواستگارییی بارم ک کوچیک بودم قرار بود وقتی بزرگ شد و مجری شدبره خواستگاری ک تو عالم نوجوانی گویا قرارشو گذاشته بوددختره گفته بود اگ مجری شدی .منم زنت میشمخلاصه میگ بعد چندسال دخترو همراه بچه اش دیدمگفتم بهش یادته و اینا گفته گذشته ها گذشته مهم اینه ک هردومون خوشبخت شدیمی حس عجیبی پیدا کردمخب بعضی وقتا نمی
امروز صبحْ زود بیدار شدم و بعدشم نخوابیدم و خوابم دیگه تنظیم شده. و با اینکه عصر خیلی خوابم میومد هر طور شده بود تا الان بیدار موندم.
احساس چی بگم از احساسم؟ چند دقیقه پیش آهنگِ "نوشین لبانِ" نامجو رو گوش دادم و احساس اذیتم کرد. احساسْ سنگینی می‌کنه.
یادِ روزای خردادِ بی نظیرِ امسال افتادم. تمامِ روزاش. چقد این آهنگو گوش میدادم، چقد اون آهنگا رو گوش میدادم
حس میکنم احساس بهم سیلی میزنه،
این موقع شب،
تو این خراب آباد
هر شب ساعت هشت شبکه سلامت بازی مافیا رو نشون میده که مجریشم بهنام تشکره. واقعا برنامه خوبیه بعضی وقتا میخندی ، تعجب میکنی عصبانی میشی که ای بابا دارن شهروندی میندازن بیرون !! الان یهویی یاد یه قسمتش افتادم که مافیاعه اکثر اوقاتی ک میخواست حرف بزنه هي می‌گفت من گیجم. من گیج این بازیم (منظورش این بود که نمی‌دونم کی شهرونده کی مافیا) خلاصه هر وقت مافیاها دارن حرف میزننن هي میگم من گیجم یا من گیج این بازیم :دی 
انشاالله شماها هيچوقت گیج زندگی نشی
امشب سجاد یه ویدیوکلیپ از یکی از ترانه های ابراهيم منطفی واسم فرستاد، اینقد صداش غم داشت که یه لحظه دلم واسه غم تنگ شد. یاد بقیه ی آهنگای رامی هم افتادم، خنیاگرِ جنوب. ظرفیتِ گوش کردنِ آهنگاشو ندارم تو این ایام. کلاً کم پیش میاد آهنگ گوش کنم (وقتی خونه ام، وقتی تنها و یه جای دور نیستم)، اینجوری هيچوقت خسته کننده نمیشه. 
داشتم میگفت، دلم واسه غم تنگ شده. واسه عصبانیت و ناامیدی نه! واسه یه نوع ناراحتی. عصبانیت و ناامیدی خیلی مزخرف و نخواستنی ان،
امشب سجاد یه ویدیوکلیپ از یکی از ترانه های ابراهيم منطفی واسم فرستاد، اینقد صداش غم داشت که یه لحظه دلم واسه غم تنگ شد. یاد بقیه ی آهنگای رامی هم افتادم، خنیاگرِ جنوب. ظرفیتِ گوش کردنِ آهنگاشو ندارم تو این ایام. کلاً کم پیش میاد آهنگ گوش کنم (وقتی خونه ام، وقتی تنها و یه جای دور نیستم)، اینجوری هيچوقت خسته کننده نمیشه. 
داشتم میگفت، دلم واسه غم تنگ شده. واسه عصبانیت و ناامیدی نه! واسه یه نوع ناراحتی. عصبانیت و ناامیدی خیلی مزخرف و نخواستنی ان،
۱
هيچ‌خبری نبود همه‌جا تاریک بود، خالیِ خالی. اول راه ایستاده بودم. نور شبرنگ تابلوها، با نوشته و جهت‌هایشان، تو چشمم مات و چندتایی می‌شد. تاریک بود ولی معلوم بود. راه افتادم.
۲
هيچ خبری نبود. تاریک بود، یعنی تا چشم کار میکرد تاریکی و سیاهي. میتونستم هر سمتی که بخوام برم. مثل این بود که دارم پا تو هوا می‌ذارم. تو فکرم میدونستم می‌خوام کجا برم، اما نمیدونستم الان کجام. راه افتادم.
۳
هيچ خبری نبود. اونقدر روشن بود که نور چشم رو میزد. میتونستم ه
سفره رو که انداختیم ، اولین لقمه رو که داشتم میخوردم گفتم بذار کانال تلوزیونو عوض کنم ، زدم یه شبکه ای نوحه بود و تعویض پرچم حرم امام حسین. وای نمیدونم حالمو چطور توصیف کنم . مثل بچگیام . مثل چندین سال پیشم . یاد خودم افتادم ، یاد چیزی ک بودم و چیزی که الان هستم . محجبه ی قبلی و ریلکس امروز . نمیدونم فقط دلم لرزید . غذا تو گلوم موند ‌. چشامو بستم تو دلم گفتم " از دل سلامت میکنم السلام علیک یا حسین بن علی ، السلام علیک یا عباس بن علی " چقد دلم واسه ای
من چه دانم که چرا از تو جدا افتادم؟
نیک نزدیک بدم، دور چرا افتادم؟
چه گنه کرد دلم کز تو چنین دور افتاد؟
من چه کردم که ز وصل تو جدا افتادم؟
جرمم این دان که ز جان دوست‌ترت می‌دارم
از پی دوستی تو به بلا افتادم
حاصلم از غم عشق تو نه جز خون جگر
من بیچاره به عشق تو کجا افتادم؟
پایمردی کن و از روی کرم دستم گیر
که بشد کار من از دست و ز پا افتادم
تا چه کردم، چه گنه بود، چه افتاد، چه شد؟
چه خطا رفت که در رنج و عنا افتادم؟
چند نالم ز عراقی؟ چه کند بیچاره؟
که د
داشتم وبلاگاتونو میخوندم .
یاد دبیرستانم افتادم.
اولین بار که فهمیدیم دبیر کامپیوتر مرد تشریف دارن .
آقای اومد سرکلاس .
بچه ها میخواستن درسته قورتش بدن بنده خدا رو .
روشو برمیگردوند رو تابلو یه چیزی بنویسه بچه ها همه میرفتن تو رویااااا.‌‌
برمیگشت میگفت مثلا هستی بیا اینجا به بچه ها اینو بگو تا من بیام .هستی سه بار غش میکرد که آقای فلانی عاشق من شده
اصلااا یه وضعی بودااااا.بنده خدا ریموت پروژکتور _ویدیو فراتاب*_*_خراب شده بود روش
دیشب تو بیداری رویای حسین رو دیدم 
بعد که رفتم خوابیدم نمی دونم خواب چه چیزیو دیدم اما خیلی خوب خوابیدم و وقتی بیدار شدم فکر می کردم رو بهارخواب خونه مون هستم 
وقتی هم راه افتادم صبح بیام خونه باز هم رویای حسین باهام بود 
رویای قشنگی بود 
گرچه که تو کلش گریه می کردم اما همین که بغلم کرده بود و من همه ی دلخوریامو بهش می گفتم و میخواست از دلم دربیاره خیلی خوب بود 
کجايي تو؟ چی کار می کنی؟
دومین پست امروز
چند وقت پیش یکی پرسید ازم (یاد پستای اینستاگرام افتادم
ساعت دو ناهار خوردم. ساعت 4 رفتم همبرگر خریدم نوش جان کردم. داشتم از گشنگی میمردم :| افتادم به جون همبرگره :| تمااااام مانتوم سسی شده :| و الان با این سر و وضع میخوام برم فاینال بدم :| و تازه به مناسبت اخرین جلسه کلاس قراره کییییک بخوریم و سایر تنقلات -____-
اسم فروشنده هه اصغر بود اقا. از فردا هي میرم بهش میگم اصغر؟ 
اونم میگه سلام خانوم مخلصیم. جونم؟
منم بگم همون همیشگی :)
+ دعا کنید ترم اخری برندارن مدیر موسسه رو بذارن مراقب -____- پلنمون دسته جمعی چیتی
به خودم میگم اگه هواتو دارن و بهت احترام میذارن چون خدا دوسِت داره :)
این چند مدت همش خاطره ها و روزایی که بیمارستان کار میکردم تو ذهنم میومد
وقتی برای اولین بار وارد بیمارستان شدم و با همکارا آشنا شدم از همون اول منو دخترم صدا میزدن D:
از دکتر گرفته تا خدمات ،،کم مونده بود نگهبان هم بهم بگه دخترم
یادم نمیره وقتی یه گوشه ایستاده بودم دکتره صدام زد و شروع کرد به توضیح دادن اینکه آره این مبحث و جراحیه اینطوریه و آخرش گفت حالا فهمیدی ؟:) هر وقت من
یه پیشنهاد کوچیکحتما دیدید کسانی رو که مدام دنبال این هستند که چرا این زبان بهتره و باید کار بکنند و .مهم هم نیست چه زبانی باشه اونها همیشه دنبال جواب این سوالند توی مدتی که من توی حوزه برنامه نویسی مشغولم سعی کردم با روش های مختلف جواب بدم بعضی وقتا باهاشون مخالفت می‌کردم و دلایل خودم برای بهتر بودن سی پلاس پلاس رو می‌گفتم.بعضی وقتا براشون توضیح می‌دادم که برای هر کاری توی هر حوزه‌ای که وارد می‌شید ممکنه یک زبان برتری داشته باشه با توجه
ا  برادر ل ۲۲ سالشه تازه. و جالبه که می فهمم چی شده.  امده پا جای ل گذاشته همون رشته همون دانشگاه بچه اخر. بچه اخر یا کاملا وابسته می شه یا کاملا مستقل. برعکس ل که همه چیز رو خودش باید تصمیم بگیره :))  دیروز غروب خورشید رو از وستاند دیدم. امروز کنار رودخونه نزدیک وست این با ویجینیا :) احساس کردم تابستون داره می ره و امروز مقاله ل-ا رو برای امانویل فرستادم. ۳ کی. بعد ۴ کی. بعد ۶ کی. ۱۳ کی حداقل امدم. وقتی خونه رسیدم خیلی گرسنه م بود. فردا باید برای کا
تو چرا خسته نمیشی از جدایی جدایی …
♫   ♫   ♫   ♫
♫   ♫  NITROMUSIC.IR  ♫   ♫
♫   ♫   ♫   ♫
تو اصلا از من نخواه نباشی آروم بشم هرکی میپرسه چی شد میگم فقط خواهشاحوصله ندارم من یه بی قرارم …بارون داره میزنه اینجا تو کجايي کجايي کجاييآخ دلم لک زده واست تو چرا خسته نمیشی از جدایی جداییتو چرا خسته نمیشی از جدایی جدایی …بارون داره میزنه اینجا تو کجايي کجايي کجاييآخ دلم لک زده واست تو چرا خسته نمیشی از جدایی جداییتو چرا خسته نمیشی از جدایی جدایی …
♫♫
د
 
الان یه چیزى یادم افتاد که میخوام درموردش صحبت کنم.
یه جامعه شناس آلمانى یهودى به اسم نوربرت الیاس هست که من علاقه دارم بهش. کتابهاى مختلفى ازش ترجمه و چاپ شده و پیشنهاد مى کنم بخونید. اما چیزى که الان یادش افتادم اینه که الیاس یه نظریه داره که عنوان کتابش هم هست با اسم فرایند تمدن. خیلى ساده میگه وقتى تمدن اومد با خودش کنترل احساسات و بزرگنمایى تفکر آورد. و متمدنانه آن بود که فرد جلوى تحریکات آنى و لحظه اى خودش رو بگیره و از ابزار روانى اجبا
همینو میخواستن -_- صدامم که درنمیاد باید حنجرمو پاره کنم تا صدام شنیده شه الان نفس می‌کشم می‌سوزه. چرا باید من اطلاعاتمو نداشته باشم؟ :/ اگه داشتم تا الان پسووردمو عوض کرده بودم :/ الان ترجیح میدم رتبمو نبینم تا اینکه اولین نفری که می‌بینه خودم نباشم.
توی کانال سر کتاب خاطرات سفیر بحث اعتقادی شد.کلا از چیزی که بدم میاد بحث.یاد یک عزیزی افتادم که به زووور میخواست خیلی از اعتقادات دینی منو عوض کنه! خخ تا اینکه باهاش قهر کردم و خودم دنبالش رفتم البته بدون اینکه اون بفهمه. نمیگم کافر بودم و الان مسلمونم نه. ولی کلا نسبت به همه چی بی حس وپوچ میدونستم با خدا زیاد درگیر میشدم و یکبار تا مرز خودکشی رفتم. ولی از وقتی خودم یک چیزایی پیدا کردم و فهمیدم با خدا کمتر دعوا میکنم.کمتر گله میکنم.راحت تر د
من اینجا زیاد خاطره نمی نویسم! و البته الان خیلی وقته که کلا زیاد چیزی نمی نویسم اما مگه میشه اینقد ذوق چیزیو بکنم و اینجا ننویسم؟! :دی
نیایش کوچولوی ما تو سن 6 سالگی عینکی شد! 
راستش خودمم نمی دونستم با دیدنش خوشحال باشم یا ناراحت! از یه طرف اونقدر عینک بنفش گردش بهش میومد و گوگولی شده بود که دلم میخواست بخورمش این جوجه فنچ خوشمزه رو از یه طرفم یاد اولین باری افتادم که عینک زدم! راستش خیلی خوشحال نبودم آخه قبلا رویای جامعه بهم القا کرده بود که
چند روز اخیر خیلی کم خونه بودیم و امروز صبح کلافه بودم از شلوغی و بهم ریختگی پیش اومده.راستش هوا گرم بود و انرژی هم نداشتم و فقط دور خودم میچرخیدم انگار و کاری پیش نمیرفت.میم داشت میرفت سرکار تا آخرشب و من بیشتر دمق شدم.عصر تصمیم گرفتم بزنم بیرون و رفتیم خونه یکی.اونجا کلی صحبت و حرف پیش اومد و من به این نتیجه رسیدم که مردم چه مشکلات عجیب غریبی دارن! مشکلات ما در برابر اونا هيچِ و من خیلی وقتا قدر چیزهایی که دارم رو نمیدونم و فقط کمبودها رو میبی
تا اومدم بیرون چند قطره بارون افتاد روی صورتم. یاد حرف مریم افتادم. گفته بود احتمالا تو زندگی قبلیت یا ابر بودی یا بارون». اون موقع به حرفش خندیدم اما الان به این فکر می‌کنم که چقدر معجزه نیازه که هر وقت غمگینم بارون بیاد؟ می‌باره و قلبِ شکسته‌م رو تسکین می‌ده. سرقولش هست. همیشه. حتی تو یه عصرِ تابستونی.
به وقتِ بارونِ عصرگاهيِ بی‌وقتِ تهران
بیستِ
تیرِ
نود و هشت
بسم رب الرفیقپ.ندلتنگ شب هایی ام که دلم ضربان داشت؛شاید فقط ترس باشه که باعث شده دست روی دست بذارم و جرأت نکنم قدمی از قدم بردارم. سن آدم که میره بالا محتاط تر میشه، دیگه اون بی پروایی سابق رو نداره. اتفاقا الان یاد اولین باری افتادم که علاقه م رو ابراز کردم. چه اولین بار جذابی بود. چقدر استرس و ترس و نگرانی از پس زدن داشتم! و چقدر سادگی در حرف های کوچک و بریده بریده گنجیده بود. آه! واقعا گاهي دوست دارم دوباره برگردم و یک بار دیگه خیلی حس ها رو، خی
یه مدته دارم سفرنامه می خونم. یه خانوم قجری به اسم عالیه خانم. امروز تو شرکت میون حجم زیادی از کار یهو یاد عالیه خانم افتادم. - غریب بودن اینکه یه نفر تو یه صبح بهاری سال ۹۸ یاد یه خانمی تو عصر ناصرالدین شاه بیفته به کنار - اومدم بگردم ببینم چیزی راجبش هست اصلا؟‌نه می دونم کیه، نه می دونم چند سالشه وقتی داشته سفر نامه ش رو می نوشته، بچه داشته؟ نداشته ؟ بعد می بینم الان حتمن توی یکی از این قبرستون قدیمیا قبرش داره خاک می خوره. شایدم چون ۳۰ سالش پر
در پایین می توانید آهنگ جدید ابی و حسین تهي را دانلود کنید.
 
دانلود آهنگ ابی و حسین تهي به نام کاش با کیفیت 320
دانلود آهنگ ابی و حسین تهي به نام کاش با کیفیت 128
 
متن آهنگ ابی و حسین تهي به نام کاش
کاش دوباره برگردیم بهاولین بوسه به اولین دیدارکاش کنار هم باشیم تااخر دنیا تا اخرش این باروای چشای مست تو تواولین دیدار یه کاری دستم دادوای نمیدونی چشمات چه حسیاون لحضه به قلب خستم دادتهيتلخ جدایی برام کجايي الان
دانلود آهنگ جدید ابی و حسین تهي به نا
مامانم یک کتاب داشت به اسم کلید و راه های گفتگو با نوجوان همچین چیزی بعد یادمه کلاس ششم بودم رفتم کتابخونه مامانم اونو برداشتم خوندم فقط به خاطر اینکه هروقت مامان یک کاری طبق اون کرد من برعکسشو انجام بدم:///
 
 
بعله همینقدر لجباز:/// البته دیگه یادم نمیاد کامل خوندمش یا کردم یا چی ولی الان دست ابجیم دیدم یاد این افتادم
 
 
یک چیز مسخره و مسخره:// داشتم غر میزدم
-اه من فلانو میخام
مامان گفت
-مگه این چشه
- اثر نداره
- پس چرا برای ما اثر داره
 -چ میییی
خیلی وقتها
نه!
تقریبا همیشه. آره!
هر وقت به خودم قولی میدم ميزنم زیرش. همیشه این اتفاق میفته. 
واقعا که آدم بی اراده ای هستم. شایدم تنبل.
گاهي میگم چرا قول میدی؟ چرا تصمیم میگیری؟ یهو عمل کن جای حرف زدن.
اما میخوام فکر "اگه بگی نمیشه" و "تصمیم بگیری نمیشه" رو بریزم دور.
میخوام بعضی از عادت هامو بذارم کنار. حتی اون خوباشو.
مثلا تا الان همش توی اینستا میچرخیدم و عکس جمع میکردم که بعد اجراشون کنم.
الان میخوام بذارم کنار این کارو. الان وقت اجراست. د
واقعا چرا آخه؟!!
الان خیلی بی پولم و درسته که این حس بی پولی رو بارها در زمان های گذشته تجربه کردم
اما
الان در این سن، این همه بی پولی سخته واقعا
چی کار کنم که دوست دارم یه سری چیزا داشته باشم. چی کنم؟ الان این زیاده خواهيه ؟ یا چیز مهمی نیست، واجب نیست و چیزای مهمتری وجود داره یا انسان در درخواستاش سیری نداره یا اینا زیاده خواهيه یا خیلی های دیگه بودن که همینایی رو که الان دارم رو نداشتن یا این شرایطی که الان دارم آرزوی کس دیگه است؟ یا چی؟!!!
واق
دانلود آهنگ ماکان بند ناخدا
هم اکنون شنونده موزیک جدید و فوق العاده ی * ناخدا * با صدای زیبای هنرمند محبوب و مشهور , ماکان بند باشید.
دانلود آهنگ ماکان بند به همراه متن, پخش آنلاین و بهترین کیفیت (کیفیت اصلی) از رسانه مدیاک
Download new song by Macan Band called Nakoda With online playback , text and the best quality in mediac
متن ترانه ماکان بند به نام ناخدا
کشتی من به گل نشست ناخدای خوبی نداشتتن شکستمو ندید منو رو موج تنها گذاشتبه شوق مقصدی قشنگ تنمو به دریا زدم دستم تو دست ناخدا میگفت ک
معده! هوی معده با توام
امشب داری پدر منو سر هيچ و پوچ درمیاری یه برگر و چار تا جمله ناراحت کننده که انقد هوچی بازی نداره بچه
دو تا پنتوپرازول ناقابل بهت هدیه نکردم که اینجوری دهنمو سرویس کنی که
احمق
خب بیخیال این کار خودشو میکنه
سلام و عرض ادب 
حالم بهتره! معده با تو نبودم! بقیه حالتامو گفتم
بله حالم بهتره و احساساتم تحت کنترله 
روز سخت و جانکاهي در پیش دارم و تا الان که ساعت سه و سی و هفت دقیقه ی صبحه چشم رو هم نذاشتم
گفتم کمی اینجا بنویسم تا از
این روزا همه دارن از فشار اقتصادی مینالن 
اما من میگم فشار اقتصادی خیلی بهتر از راننده سرویس بدقول و بی نظمه
راننده سرویس بدقول و بی نظم خیلی بهتر از صاحبخونه ی خسیس و حساسه
صاحبخونه ی خسیس و حساس خیلی بهتر از یه همکار کنجکاو و رو اعصاب و خشک مقدسه
همکار کنجکاو و رو اعصاب و خشک مقدس هم خیلی بهتر از نگهبان فضول و بی ادب سر کوچه ست
اینا همه برای من فشار روحی هستن. چیزایی که مستقیم روی روان آدم تاثیر میذاره. فشار اقتصادی رو میشه تحمل و حتی مدیریت
1. یک حالتی امشب آمد سراغم که یک ماهي بود پیدایش نبود
کمی بعدش فکر کردم که موضعم چه باید باشد، یاد مواضعم افتادم :)
2. حرف تلخی شنیدم که پشت سرم گفته شده. شاید دو ساعت نشده باشد از شنیدنش. البته پیش رویم پیش از این شنیده بودم و این خصوصیت حرفهای تلخ است که زهرشان گرفته نمی شود. الان البته حالم بهتر است. آنقدر تلخ و وحشتناک به نظر نمی آید
همین که زمان میگذرد و حال دوران ثابت نیست خودش کلی حرف است. به هر حال تصمیمم این است که از این قبیل مسائل نرنجم.
3.
چه حرفی
چه حرفی توو نگاهت هست
که چشمات زندگی داره
که این دنیایِ تکراری کنارت
تازگی داره
همیشه
همیشه بین عقل و عشق یکی هم دستِ آدم نیست
از عشق همینو میدونم که هيچوقت دستِ آدم نیست
یه جا تسلیم عشق بودن همه دیوونگیت میشه
کسی که فکر نمیکردی
تمومِه زندگیت میشه
چه دنیایی به من دادی
به من که دل نمیدادم
چه عشقی توو دلم گُم بود
که با تو یادش افتادم
کجا ما رو رسوندیمون که راضی ام به تقدیرم
و خودم دارم از اون راهي که میترسوندمت میرم
کجا ما رو رسوندیمون که
به تازگی آهنگ جدید ماکان بند به نام ناخدا منتشر شده است و شما می توانید در ادامه این آهنگ را با کیفیت اورجینال دانلود کنید.
دانلود آهنگ ماکان بند - ناخدا با کیفیت 320دانلود آهنگ ماکان بند - ناخدا با کیفیت 128
 
متن آهنگ ماکان بند به نام ناخدا
کشتی من به گل نشست ناخدای خوبی نداشتتن شکستمو ندید منو رو موج تنها گذاشتبه شوق مقصدی قشنگتنمو به دریا زدمدستم تو دست ناخدامیگفت که راه رو بلدماعتماد کردم بهش عاشقش شدم شدیداما این عشق منو ناخدا هيچوقت ندید
5
دوری از همسرت خیلی سخته همه میدونن و ما درست 10 ماه و دو هفته و 5 روزه که دوریمو خیلی کم همو میبینیم و این خیلی خیلی روی شخصیتم اثر کرده .من به حالت کشسانی عظیمی بین حالت قوی بودن و شکننده بودن در جریانم.
اون شکست مالی خیلی بیشتر منو ضعیف کرد الان هم که داره موقعیت کاریم متزل میشه و اعصابم خیلی تحت فشاره .سرکاریه سری موقعیت ها پیش اومده و ممکنه یکی  جایگزین من بشه و منم ول معطل بمونم و دیروز به همین خاطر خیلی پریشان حال بودم و داشتم برا خودم میگ
5
دوری از همسرت خیلی سخته همه میدونن و ما درست 10 ماه و دو هفته و 5 روزه که دوریمو خیلی کم همو میبینیم و این خیلی خیلی روی شخصیتم اثر کرده .من به حالت کشسانی عظیمی بین حالت قوی بودن و شکننده بودن در جریانم.
اون شکست مالی خیلی بیشتر منو ضعیف کرد الان هم که داره موقعیت کاریم متزل میشه و اعصابم خیلی تحت فشاره .سرکاریه سری موقعیت ها پیش اومده و ممکنه یکی  جایگزین من بشه و منم ول معطل بمونم و دیروز به همین خاطر خیلی پریشان حال بودم و داشتم برا خودم میگ
الان که فکر میکنم، میبینم یکی از مهمترین اتفاقات امروزم به اون بخشی برمیگرده که دست از امید واهي و یکسری از ترسهام کشیدم؛ به خودم گفتم به خداوند اعتماد کن. دوباره و دوباره و دوباره و دوباره و دوباره. تلاش کن. به خودت کمک کن. دعا کن. قوی باش. قدم بردار. پیش برو. توکل کن. خیر بخواه و ایمان داشته باش.یاد این افتادم که قدیما میگفتم: آدمها برای اینکه از دست ترس و اضطراب و غصه و احساس تنهایی و خستگی و. رها بشن راه های مختلفی رو انتخاب میکنن. بعضیا سی
خاک وطن این چند سالی که کانادا بودم خدا میدونه چقدر دلم واس ایران و رهامیر تنگ شده بودهمچنین خانواده گرامیوسایلمو جمع میکنم و از هواپیما ميزنم بیرونساکمو برمیدارم و همونجور از پله برقی ها میام پایینبا خودم فک کردم گفتم هعییییالان امیر 23 سالشه و رهام 28 سالآهنگ ایرانی اصلم تازه اومده بود بیرونتو همین فکرا بودم که مردی داد زد : خانوم کجا میری برسونمتتاکسی بودمرسی خودم‌ ماشین دارم.سوار ماشین شدم و در و بستممیخاستم کمربندمو بزنم که پیش خودم
تو خانواده همیشه بهم گفتن از این شاخه به اون شاخه نپر،چون من یک از شاخه پر قهار هستم.اما حرف هاشون فایده نداشت و در نهایت من الان کلی چیز بلدم که تو هيچ کدوم هم قوی نیستم:) اگه خانواده این قدر بهم حس گناه نمی داد از این همه شاخه عوض کردن،خیلی وقت بود که شادی بیشتری داشتم.حالا الان نمیخوام غر بزنم.اومدم یه ویدئو نشونتون بدم که کشف امروزم رو بفهمین:اگه هدف زندی شادی باشه،این دانشگاه رفتن و شغل پیدا کردن و درآمد تنها نیست که شادی برات میاره.بلکه د
یه زمانی آرزوم این بود وضع زندگیم بشه اینی که الان هست
ولی الان اون حس لذتی که اگه اون موقع میداشتمش رو بهم نمیده
یه جورایی حالت قدر ندونستنه:)
دلم میخواد امتحانا تموم شهو بشینم به کارو زندگیم برسم یکم سرو سامون بدم وضع زندگیمو
ولی هنوز 5 تا امتحان دادم از 16 تا:))
+برای سلامتی همه مریضا دعا کنیم خصوصا سرطانیا:)
++دارم میذارم موهام بلند شه از یه بند انگشت الان رسیده به یک وجب^-^
امشب که شب بیست و سومه یاد اون روزی افتادم که ساکت نشستم، بلند نشدم بگم چرا داری سخت‌ترین لحظه‌های زندگی یک زن رو مسخره می‌کنی،چرا تویی که با این پوشش و اعتقاداتی داری این‌کار رو می‌کنی.بلند نشدم بگم اون شهيدی که مسخره‌ش می‌کنی هرچقدر با اعتقادات تو نخونه بالاخره همسر و امید یک زن بوده، یکی هم‌جنس خودت، چطور به خودت اجازه می‌دی این‌طور باشکوه‌ترین لحظات و در عین حال سخت‌ترین لحظه‌هاش رو مسخره کنی.
حرف نزدم سکوت کردم.نمی‌گم رفتم نشس
بی غیرتم نامردم پستم جنایتکارم اخر هرچیزی که بگی هستم.
فقط یه شانس دیگه.فقط یه فرصت دیگه. با دستای خودم خودمو میکشم اگر ازش استفاده نکنم.هرجوری شده جراتشو پیدا میکنم.نمیدونم حالا اگه کشتنم نشد یه صدمه ای ميزنم اخه من چیزی جز این تن ندارم که بخوام ازش مایه بذارم نمیدونم ولی الان ازت اینو میخوام به حرمت این روزا و تمام انرژیایی که الان تو کایناتته فقط یک بار دیگه مهلت بده.
خودت همه چیو میدونی منم همینطور.هررررچی که بگیو قبول دارم.
فقط یه بار دیگ
هي میخوام بنویسم هي دستم به نوشتن نمیره میگم مائده این چه وضعیه قرار نبود اینجوری بشی چرا حرفی نمیزنی چرا این روزا تقریبا بیشتر از قبل سکوت میکنیو نميگي تو چه وضعیتی هستی. خب شاید جواب بدم نمیدونم چه مرگمه :/ تو یه حالت خنثی افتادم. نه خوشحال نه ناراحت. حس مزخرفی اگه بقیه هم اینجوری باشن در حالت عادی  خدارو میتونم شکر کنم نوسانات خلقی دارم. چون خنثی بودن مثل شیشه ی بی رنگ میمونه. دقیقا مثل شیشه هم اینورو میبینی هم اونورو و دقیقا حالت مثل شیشه س
معلم علوم اجتماعی چهار سال دبیرستانم را خیلی دوست داشتم. خانم جعفری محبوب نبود. خیلی از هم مدرسه ای هایم او را به سخت گیری می شناختند اما من جور دیگری دوستش داشتم. او هم مرا دوست داشت. آن سال ها برخلاف الان برونگرا و اهل گپ و گفت و خنده و شوخی بودم. همین می شد که احتمالا تا از چیزی ناراحت می شدم همه می فهمیدند. روزهای سوم دبیرستان بود که در حیاط مدرسه به مریم گفتم که به پوچی رسیدم. مریم خندید. من هم الان به آن روز و آن حرف می خندم. چه می دانستم پوچی
امروز خیلی وقته شروع شده. از وقتی بیدار شدم نشستم پای زبان از اول همه رو دارم میخونم خدا کنه نمرم خوب بشه. بی دقتی نکنم یه خورده هم استرس دارم چون تا قبل این کلاس هرچی امتحان زبان دادم افتضاح بودم فقط یه بار ۱۹ شدم اونم فاطمه کنارم نشسته بود همه چیو از رو اون نوشتم:دی معلمم اینقدر سر بود که نفهمید. دانشگاهم یه بار پنج شدم ! دوباره برش داشتم پاسم کرد این یکی استاده. میخوام بگم ادم ممکن واقعا ندونه یا بلد نباشه فقط باید تلاش کنه تغییر بده وضعیت رو.
 
اونجایی که عکس رو پیدا کردم 
 
بعد از این همه مدت اومدم و صفحه رو باز کردم و یه چیزایی نوشتم و بر اثر اتفاقی ناگوار همه اش پرید . حالا نکته ی خاصی هم نداشت ها ؛  فقط من دیگه نمی تونم دوباره اونا رو همونطوری بنویسم و شاید الان اصلا یه چیز دیگه نوشتم . 
مثلا اصلا عنوان پست قبلی این نبود ولی دلم خواست الان اینو بنویسم . قبلا ها یه پست بود که عنوانش بود " ما نشان ندهندگان " . بعد چند روز پیش که یه سری عکس گذاشتم دوباره یادش افتادم . از اون عکسا بود که مر
دارم میمیرم از خستگی و چشم درد.ظهر خوابم نمیره و شبها دائما چُرت ميزنم.الان فقط یه پیک شراب قرمز میتونه سرپام کنه.
 
*یکی از دوستان رسما کارش رو شروع کرده و عکس اولین روز کاریش رو فرستاده و مختصری از ماجراهای بیمارهاش برامون نوشته.من?آه.حسرت.چقدر دلم میخواد الان میتونستم برم سر کار.اما.اما چشم میبندم روی این وسوسه ها و ادامه میدم.
 
پ.ن به شما:من از ساعت 5:30صبح تا وقت خوابم هيچ تایم استراحتی ندارم اما هرشب به عشق زنده نگه داشتن اینجا چند
الان ۳ شبه مدام دارم کابوس میبینم همشم جز به جز یادمه مثلا دوشب پیش خواب دیدم کوچیکم دعوام شده زدم خونین و مالینش کردم و اونم فقط دوست داشت با حرفا رو رفتارش تحقیرم کنه عای زدمش :/ 
شب بعدی خواب دیدم بابام گفته برو ماشین جابه جا کن ماشین روشن کنار کوچع ول ورده بودم نمیدونم با کی داشتم حرف میزدم یهو اومد سوار ماشینمون شد و حرکت کرد زد تو دیوار ماشین از دونقطه نابود شد واییییی اینقدر حرص خوردم مامانمم بودش بعد بابای دختره (هم
اوایل رابطه مون که از هم جدا شده بودیم. دو روز نتونستم دووم بیارم بهش زنگ زدم گفتم چرا این کارو کردی اونم تو این شرایط. مگه نمیدونی من موقع امتحانامه.نمیدونی درس دارم نمیتونم تمرکز کنم بخونم.  میذاشتی یه ده روز بگذره امتحانام تموم شه بعد این مسئله رو مطرح میکردی. دوستش داشتم. مگه میتونستم بدون اون دووم بیارم. گفت خب میگی چیکار کنیم میخای ده روز دیگه هم با هم باشیم. خنده مون گرفته بود از این حالت مسخره. مسخره میکردیم که وارد ده روز بعد از کات شدی
خط ميزنم
اسم خودم را
جلوی تخته سیاه زندگی
خط ميزنم و تمام نمیشوم
خط ميزنم و هنوز هستم و به خطخطی هایم نگاه میکنم
آینده را میخوانم
مرور میکنم
هر لحظه، هرکجا
چند شبی است نخوابیده ام
خواب را نیز خط زده ام
شب ها نمیخوابم و آرزوهایم را خط ميزنم
زیادند
مثل ساعت های لحظه های جنونم
صبح به صبح تمام عقده های 20 سال زندگی ام بالا می اورم و یک صبح خیلی عالی را شروع میکنم
خط ميزنم
زمین و زمان را خط ميزنم
متنفرم از آینده های احتمالی
از فکر به این که چه میشود
دو سه روز قبل داشتم با دوستم (یه وایته) که داره برای مصاحبه ش اماده میشه، اسکایپی تمرین میکردم (کاناداییه و کانادا به دنیا اومده و هفت جدش هم کانادا بودن) که برای من یه ارائه بده و اماده بشه و تکنیک هامو یادش بدم.
 
یاد خودم افتادم.
 
یاد روزی افتادم که به making progress میگفتم doing progress، چون فشار، اضطراب، بی اعتماد به نفسی، سواد کافی نداشتن و. حتی هول کردن، باعث میشه بد حرف بزنی.
یاد روزایی افتادم که همین دوستام قدم به قدم برای من انگلیسی تصحیح میکردن
دو سه روز قبل داشتم با دوستم (یه وایته) که داره برای مصاحبه ش اماده میشه، اسکایپی تمرین میکردم (کاناداییه و کانادا به دنیا اومده و هفت جدش هم کانادا بودن) که برای من یه ارائه بده و اماده بشه و تکنیک هامو یادش بدم.
 
یاد خودم افتادم.
 
یاد روزی افتادم که به making progress میگفتم doing progress، چون فشار، اضطراب، بی اعتماد به نفسی، سواد کافی نداشتن و. حتی هول کردن، باعث میشه بد حرف بزنی.
یاد روزایی افتادم که همین دوستام قدم به قدم برای من انگلیسی تصحیح میکردن
سلام
من برگشتم!!
اینم از آخر سربازی!
توی یه جزیره فوق حساس و امنیتی و فعالیت های سربازی زیاد و همچنین رد یه پیشنهاد کاری از اونجا اومدم خونه و واقعا خوشحالم.
الان چند وقته ناراحتی ندارم.
الان چند وقته خوشحالم.
الان چند وقته دنیا برام رنگارنگ شده!
الان چند وقته دارم به پیشرفت فکر میکنم دارم به روایت نصر فکر می کنم.
الان چند وقته که غمی از رفتن یکی از خوشحالی هام ندارم، چون دلایل خوشحالیم اینقدر زیادن که یکیش بره، بقیشون جاشو پر میکنه.
الان دارم س
سلام
من این روزها رو مدی هستم که چیزی خوشحالم نمی کنه، یا بهتره بگم خیلی سخت خوشحال میشم.
الان یه پیام دریافت کردم از همون دوستی که گل را دریافت کرده بود. گفت که مسافرت بوده و خودش دریافت نکرده. همکارارش در شرکت دریافت کردن و عکس گل را براش فرستادن.
حتی نپرسیدم کجايي. فقط گفتم مسافرت خوبی داشته باشید. همین.
 
دیگه از اون روزهای کنجکاوی من گذشته. هر جایی باشه. داخل یا خارج. دیگه برای من خیلی چیزها مهم نیستند.
 
من الان باید خوشحال باشم ولی نیستم. ف
دانلود آهنگ مهراد جم خوابم برد
هم اکنون شنونده موزیک جدید و فوق العاده ی * خوابم برد * با صدای زیبای هنرمند محبوب و مشهور , مهراد جم باشید.
دانلود آهنگ مهراد جم به همراه متن, پخش آنلاین و بهترین کیفیت (کیفیت اصلی) از رسانه مدیاک
Download new song by Mehraad Jam called Khabam Bord With online playback , text and the best quality in mediac
متن آهنگ خوابم برد مهراد جم
پس بگو قرار بود که تو بیایو من نمیدانستم دردت به جان بی قراره پر گریه اماین همه سال ماه ساکت من کجا بودی حالا که آمدی حرف ما بسیار و
شروع مهر و پایانش رو مریض بودم!
این شهر ما فقط و فقط دو فصل داره؛ تابستون و زمستون. تغییر فصلش هم کاملا ناگهانیه. دیروز ظهر کولر روشن بود. شب مجبور شدیم کل دریچه های کولر رو ببیندیم تا سوز سرما داخل نیاد! اردیبهشت هم بخاری روشن بود و یهویی توی یه روز به حدی گرم شد که کولر رو دادیم سرویس کردن! چیزی به اسم بهار و پاییز هم نداریم. :| سه روزه خیلی ناجور داره بارون میباره و منم دیروز گیر افتادم توی خیابون. قبل رفتنم به باشگاه یه آفتاب سوزان بود که مجبور
این تنها گمانِ من بود که زندگی ما، نه زندگی من و تو از جایی به هم گره خورده یا گره می خورد و یا اصلا دوراهي نیست و ما، نه من و تو مسافران یک جاده ایم ولی حقیقتِ مانند همیشه تلخ غیر از این بود و این جاده که شاید روزی به هم متصل بود؛ حال دیگر به دوراهي مبدل شده که روز به روز بیشتر از هم فاصله میگیرد.
داستان زندگی ما، نه داستانِ زندگی من و تو برای مدت طولانی آنقدر شبیه هم بود که گمان کردم این داستان، داستانی مشترک است اما.
شبا یک عالمه مسکن و آرامبخش ميزنم و میخورم و میخوابم که از درد یه کم جدا شم.فرداش پا میشم میرم باز خودم رو له میکنم.الان باز شب شده و من غرق در درد و تب. و دارو هم که. :|کاش خفه شم زودتر.
 
+ ای پرتو لعنتی کی تموم میشی پس؟ :((
 
+ ببخشید که اینقد منفی شدم.:(
 
+میشه برام انرژی مثبت و موج دعا و حس خوب بفرستید؟؟ جوری که حس کنم! لطفااااا. خیلی نیاز دارم.
الان ۰۵:۳۰ جمعس
آخرین پست من برای ظهر چهارشنبس
از غروب چهارشنبه تا غروب پنج شنبه فقط فیلم دیدم.شیش تا فیلم از ادگار رایت
فیلم‌ساز خوبیه ولی سلیقه من نیست.
علمی تخیلی و فانتزی باز ها از دستش ندن.حال خوبی داره آثارش و از همه مهم تر تنوع فراوونی هم دیده میشه بین کاراش.
تخصصی تر خواستید بدونید در محفل دیگری صحبت خواهيم کرد.
غروب پنج شنبه مامان و بابا اومدن و خانواده بار دیگر دور‌هم جمع شد.
سلام و احوال پرسی کردم و زدم بیرون از خونه و الان برگشتم.
و
نشسته بودم تک وتنهامیان قفسه های کتاب کانوندر فکر خیال برنامه ها بودم که دستی به در زد و از جا بلند شدم .سلام ببخشید من قصد بدی نداشتم از اینکه شمارتون رو خواستم چرا ناراحت شدید .خب باشه من حضوری میبینمتون ونیاز ب شماره ندارم واز ظهر تا به الان منتظرم که پیام بدید.!!!!راضی نیستید نمیخوام.
من:سلام !!شماره ؟!چه شماره ای؟!کی شماره منو خواستین؟!  من متوجه نشدم .جریان چیه؟!
انگار که متوجه چیزی شده باشد گفت باشه من میرم فردا آماده میکنم میام.ورفت 
دو
تنگی نفس دارم از بچگی 
ولی هيچ وقت دکتر نرفتم جدیدا داره اذیتم میکنه 
اردیبهشت ۹۶ بود که این قضیه رو کردم برا خودم هدف. قبلت هم حیلی به فکرش بودم ولی نمیدون چرا این همه سال رو به فنا دادم. شاید چون فکر میکردم از راه دیگه ای میتونه اتفاق بیفته بدون تلاش خودم. و چفدر احمق بودم که همچین فکری میکردم. 
بگذریم
تا تابستونش تموم شد پیگیر یکردم و یه کارایی هم کردم. اون موقع اوج اذیتای "نین" بود. تمرکزم رو از دست دادم. به شدت ناامید شدم و همین شد که از تکاپو
دانلود آهنگ بدم اومده از پازل بند با صدای مامان از خواب بیدار شدم: مریم! مریم! بیدار شو مگه نمیخوای آماده بشی؟ با بیحالی جواب دادم : اه مامان ولم کن. امتحانام تموم شده . توروخدا بذار بخوابم. و پشت به مامان دراز کشیدم. مامان وارد اتاقم شد: بلند شو دختره تنبل. امتحان چیه؟ امروز دادگاه محمده. با شنیدن کلمه دادگاه مغزم به کار افتاد. به یاد خواب چهار ساعت پیشم افتادم، به یاد برادر در بندم افتادم. مثل جنگ زده ها از تخت بلند شدم و همینجوری که به طرف دستشو
یکی از اون سه تا کتابی که امیر حسین بهم داده بود رو امروز شروع و تموم کردم!
یه کتاب بود راجب یه دختر شهرستانی که رشته اش نقاشی بود و برای درس میاد تهران! که یه سری اتفاقا براش میافته
نمیدونم علت اینکه این کتابو بهم داد چی بود!!و اینکه اتفاقای توش اصن اتفاقای جالبی نبود!
الان خیلی از دست کتابه عصبانیم!چون نفهمیدم اخرش پسره چیشد!!
ولی یه سولل تو مغزم میچرخه که خب چرا این کتابو داده به من؟!
امروز علاوه بر اون کتاب درس هم خوندم و کارای زیادی کردم.
ول
پکیج الان وقتشه عزت خواه
دوست خوبم پکیج کامل الان وقتشه در جهت بهبود و پیشرفت زندگی شما تهيه گردیده و شما به راحتی می توانید با مطالعه و اجرای نکات گفته شده در این پکیج، تغییراتی در پیشبرد بهينه اهداف خود در زندگی ایجاد کنید.
و…
اطلاعات بیشتر …. کلیک کنید
ی کاج مطبق دارم یک ساله ت نخورده
نه خشک میشه نه رشد میکنه
یک سااااااااااااااالههه
قبلش خیلی بچه بهتری بود
ولی الان دیگه دلمو زده
قشنگه ها
ولی اگر من میخواستم ی گل خوشگل ثابت و ایستا داشته باشم خو گل مصنوعی می گرفتم
چه کاریه هي من میام پای جنابعالی آب و کود می ریزم و خاکتو هم ميزنم و شما هيچی به هيچی:/
بخشی از بهترین دوران زندگیم رو اشتباه سرمایه گذاری کردم یعنی اشتباه انتخاب کردم و سرمایه‌ی عمرم رو جای اشتباه سرمایه گذاری کردم و الان پشیمونم. با تبعات و ضرر و زیانش چیزی حدود ۶ سال عقب افتادم به اضافه ی همه ی دردسر ها و زحماتی که متحمل شدم و در ادامه خواهم شد.

حواستون باشه که سرمایه اصلی یعنی عمر رو توی چی سرمایه گذاری می کنید یعنی حواستون به انتخاب هاتون باشه
بخشی از بهترین دوران زندگیم رو اشتباه سرمایه گذاری کردم یعنی اشتباه انتخاب کردم و سرمایه‌ی عمرم رو جای اشتباه سرمایه گذاری کردم و الان پشیمونم. با تبعات و ضرر و زیانش چیزی حدود ۶ سال عقب افتادم به اضافه ی همه ی دردسر ها و زحماتی که متحمل شدم و در ادامه خواهم شد.

حواستون باشه که سرمایه اصلی یعنی عمر رو توی چی سرمایه گذاری می کنید یعنی حواستون به انتخاب هاتون باشه
فردا مهمون داریم:) دوستِ صمیمی و قدیمی مامانم 25 سال شده دیگه دوستشون البته این اواخر همیچن گل و بلبل نبود ها! نزدیک به 2 ساله ک با هم ارتباطی ندارن!!! اتفاقاتی افتاد باعث کدورت شد و انقدر سنگین بود ک این زمانِ 2 ساله برایِ ترمیمش و شروع دوباره اش لازم بود.مامانم نشون نمیده ولی خوشحالِ ک دوباره میخوان رفت و آمد کنن، کاشکی آدم ها روزهایی رو ک با هم گذروندن یادشون نمیرفت شاید اینجوری این کدورت هم پیش نمی اومد.خلاصه ک کلی کار داریم فردا،باید ژله د
Akse Aghaye Khamenei

آخرین جستجو ها