نتایج جستجو برای عبارت :

همه شهر تار تو چشمام

دانلود اهنگ نگاه بکن به چشمام بخاطر تو خیسن دانلود آهنگ مرتضی جوان و حسین آستانی به نام چشمام بخاطر تو خیسن
متن اهنگ روزگار
نگاه بکن به چشمام به خاطر تو خیسه
نامه ی آخرم رو با اشکام مینویسم
نامه ی آخرم رو با اشکام مینویسم
دیواری از درد و غم رو فلب من تو ساختی
دل منو شدی با بی وفایی رفتی
لینک دانلود نگاه بکن به چشمام بخاطر تو خیسن
مامان‌بزرگم مرد. من نمی‌دونم چطور باید خودم رو خالی کنم. غمگینم. قلبم تندتند می‌زنه. بهت‌زده‌م. منتظرم صبح بشه که بریم بهشت زهرا همه گریه کنن؛ من هم شاید بتونم. نمی‌دونم باید با چشمام چی‌کار کنم. چون -صدالبته- نمی‌تونم گریه کنم.
ولی بیشتر از همه‌ی اینا دلم می‌خواد با یکی حرف بزنم. نمی‌دونم می‌خوام چی بگم. دلم می‌خواد یکی باهام حرف بزنه من سکوت کنم.
بابابزرگم که مرد، باید توی پزشکی قانونی می‌موند تا چندتا آزمایش روش بشه. نمی‌تونستیم هم
خیلی خیلی اتفاقی پلی لیست یوتیوب رو با ز کردم و رسید به مازیار فلاحی. صداش جالب نیست. اما ۳ تا اهنگ داره و یادمه ۱۲-۱۳ سال قبل یا بیشتر گوش می دادم. بعد مدتها گذاشتم کار می کنم و اینم تو بیتز هم هست. منو برد به ۱۲ سال جوونی تر. الان اینهمه سال گذشته احساس می کنم کم سال ترم زیباترم سرشارترم. و همونطور می رم جلوی اینه با موهای بافته و چشمام ‍پر عشق اند و همچنان پر اشک می شند از عشق. من خیلی خوشحالم دنیا کاری با من کرد که حساب ها و برنامه هام رو تغی
کلمه‌ها توی سرم رژه می‌رن. بی‌نظم، بی‌هدف، بی‌فرمانده. چشمام رو که می‌بندم صداشون رو می‌شنوم، چشمام رو که باز می‌کنم صداشون رو می‌شنوم. هیچ آهنگی، شعری، دکلمه‌ای، حرفی، سکوتی نمی‌تونه آروم‌شون کنه؛ اما تا زمانی که این کلمه‌ها، جمله‌های سؤالی رو نسازن یه نیمچه آرامشی دارم. 
من توی خواب و بیداری، توی تمام لحظات خنده و گریه، توی تک‌تک ثانیه‌هایی که با درس و کار و یللی‌تللی سرم رو گرم می‌کنم، توی عکس‌هایی که می‌بینم، توی حرف‌هایی
خیلی حالم گرفتست چشمام شده بارون بهار
اگه این متن رو میخونید برام کامنت بذارید
واقعا چه کار کنم ؟مدتهاست که قلبم از عشق یک طرفه میسوزه یه جورایی بی رگ شدم و احساس میکنم دیگه هرگز نمیخوام ازدواج کنم .
کاش خدا برای من و این حجم اندوه یه کاری کنه.
خدایا منم دل دارم
امضا سکوتی که تبدیل به اشک شد.
نوشتن راجبش هیچ جذابیتی برام به همراه نداره!تمامش اندوه و حماقت و خشمِ
این غم گنده ای که دیروز تو دلم بود چشمام رو سخت اشکی کرد
کاش همه چی حل شه،واشنا!واشنا!واشنا من بهت ایمان دارم و این ایمان دلیلش هرچیزی که باشه من نیاز دارم به بودنت.
پریروز ظهر بطور ناگهانی توی شرکت خوابم گرفت اینقدر که هر یه دقیقه برام یک ساعت میگذشت تا بلاخره ساعت 2 شد و طبق معمول رفتم خونه‌ی مامان و بعد از ناهار آریان رو برداشتم و رفتم خونه. با هر بدبختی بود غذا درست کردم و بعد از خوردن شام، حدود ساعت 8 مثل جنازه افتادم. هرازگاهی با صدای آریان بیدار میشدم اما از شدت سرگیجه و سردرد دوباره میوفتادم. پرویز هم وقتی حالم رو دید ظرفها رو شست و مراقب آریان بود. صبح وقتی چشمام رو باز کردم که بلند بشم برای رفتن به
کتابخونه چند وقته هر جمعه یه فیلم سینمایی پخش میکنه
از هفته پیش هری پاتر را شروع کرده
الان ردیف جلویی ما دو تا دختر بچه هستن که همراهشون یه پتو آوردن و جاهایی که فیلم ترسناک میشه سرسونو میبرن زیر پتوهه سبب شادی ما را فراهم کردند هرچند خودم هم بعضی قسمت هاش روسرینو آوردم جلوی چشمام و الان واسه این که حواسم پرت بشه از فیلم دارم پست میذارم
دیشب یه طوری حالم بد بود که فک میکردم هرگز خوب نمیشم. یه سیاهی بزرگی قلبم رو فرا گرفته بود. به هر چیزی فکر میکردم حس بدی داشت. حتی چیزها و آدم هایی که دوست دارم‌. یه کینه ای که روی هم انباشته شده در طی سال ها دوباره زبونه می کشید. از خودم بدم میومد. کِی تبدیل شده بودم به این هیولایی که هستم؟ با این قلب سیاه؟ این هیولایی که دوستاش رو از دست داده و همچنان میده. این هیولایی که از خوشحال بودن کسایی که دوست داره خوشحال نمیشه. این هیولایی که بی اعتمادی د
به نام او.
بعضی وقتا دلم به حال خودم خیلی می‌سوزه.
وقتایی که به عکس صفحه گوشیم نگاه می‌کنم و خودمو میبینم که چه آروم و بی صدا لبخند زدم، انگار که هیچ دردی ندارم.
اگه کسی پیدا بشه و توی چهره ام دقیق خیره بشه غم چشمامو میبینه،اما طبق معمول من کسی رو ندارم که به غم های توی چشمام زل بزنه و بگه آروم باش من کنارتم.
اینکه همه‌ی آدما در واقعیت موجودات تنهایی هستن برام اثبات شده اما من همیشه دنبال این بودم که عکس این موضوع رو برای خودم ثابت کنم که هی
نه سری هست و نه صدایی ! 
انگار در اینجا  خاک مرده پاشیدند . نه کسی می آید و نه کسی می رود . نکند سال ها از مراسم ترحیم من گذشته و من بی خبرم.  شاید اصلا زندگی نکرده ام . ریه هایم رنگ هوا را له خود دیده اند ؟ چشم هایم غیر از چهار دیواری تنهایی چیز دیگری دیده است؟ 
شاید من در اعماق زمینم در اوج آسمان به دنبال خود می گردم ؟ 

پ.ن: 
برم دکتر حالم خیلی بد شده . این وقت روز که زمان هذیان گفتن نیست . 
تب دارم.  چشمام سیاهی میره . نکنه باید دخیل ببندم ؟ اصلا به ک
برق خوشحالی تو چشمام بود .
از اینکه چشم های دخترم در جشن عروسی به جای اینکه  دنبال عروس باشه ،دنبال هلی کم بود.
ومدام نشونم میداد ومیگفت : مامان ،هواپا.
چون این یعنی اولین استارت آرزوی مامانش .

پیوست


+هیچ اجباری نیست که بچه هامون اونی بشن که ما میخوایم
ما فقط راه رو بهشون نشون میدیم
علاقه رو به وجود میاریم
بقیش باخودشونه
همین.
این مقدار از رک بودن بعید و دور از انتظاره!پری روز و دیروز از بدترین روزهای این ماه بودن!
خب زندگی گاهی خیلی به ادم تنگ میگیره شایدم ادم خودش به خودش تنگ میگیره‌.
خیلی واسه خودم خوشحالم که خودم رو بخشیدم و به خودم اجازه دادم فکر کنم و فکر کنم و فکر کنم.
100 صفحه از "مردی به نام اُوِه"باقی مونده فقط صبر کنید تا تمومش کنم.
اونقدر اشک از چشمام اومد که گردنم خیس شد،خیس به معنای واقعی.
نمیدونم الان خوب شدم یا نه اما آدم شدم.
یادتونه چند وقت پیش گفتم رابط
ساعت 02:50 شبه.
من هنوز بیدارم
و خوابم نمیبره
چشمام خیلی خستس و خودمم خیلی خوابم میاد
اما فکرم خیلی درگیره
مغزم نمیذاره بخوابم
هزارتا تب تو مغزم باز شده ، به هزارتا چیز باس فک کنه، واس همین هنگ کرده
و کلا دیگه نه میتونه فکر کنه نه بخوابه
نمیدونم چجور ذهنمو آزاد کنم
حس جنسی منسیم هم رفته چن وقته
کلا خیلی بی‌حسم
روزا هم منگم
همه صداها انگار بم شدن
نمیتونم رو هیچی تمرکز کنم
رو هیچی
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
کاش شب تموم شه سریع
~~~~~~~~~~~
گاهی یه چیز تو ذهنم بم میگه ک
صبر میکنم صبر و صبر و صبرچشمام میخوره بهش:)))
خودشه! نکنه رویاس؟ خواب؟ توهم؟؟ :|
ولی نه خواب نیست!
خودمو کنترل میکنم و یه ساعت بعد میگم قبوله!
هیچ حرکت دیگه ای نمیکنم و فقط و فقط زل میزنم و نگاه میکنم
بعدم میرم پیش خانوادم با شادی:/ جوگیر شدم باز! :)) خداروشکر میکنم و اینبار از ته دل میخندم 
مونا بهم پیام میده و شوخی میکنه و منم و جوگیری دوباره و تمام و تمام
به وقتِ20ام! مینویسم ک یادم بمونه
 پ.ن: میدونم خیلیی گنگه این پست ولی من نمیتونم الان باز کنم
هی فشار پشت فشار، گریه و درس و دوری، دلم میخواست وسط همه ی اینا تو بودی، تو بودی تا به جای این بالشو پتو سرمو بذارم رو بازوتو تو بغلت اروم بگیرم، دلم میخواست تو بودی وسط همه این شلوغیا، وسط بود و نبود ادما، تو بودی که صبح چشمام رو به تو باز شه نه دیوار زرد بی روح، دلم میخواست تو بودی و بغلم میکردی دستتو میبردی لای موهام و میذاشتی تو بغلت اروم بگیرم تو بغلت گریه کنم حتی شده بمیرمدلم میخواد باز بهم بگی دوستم داری بهم بگی خواستن تو چشماتو الکی نمی
دیشب ساعت یک رفتم سراغ دختر خاله ام و با هم رفتیم خونه ی مادربزرگ.
بساطمون رو جمع کردیم و به اتاق خرپشته کوچ کردیم، دیدیم حیفه تو این هوا، زیر سقف بمونیم و راهی پشت بوم شدیم.
همزمان با صدای محسن ابراهیم زاده ،موهامون با نسیم، به رقص دراومدن و ما شدیم شاهزاده های نیمه شبِ پشت بوم؛)
شهاب سنگ دیدم و چشمام رو بستم و دعا کردم برای خودم و دختر خاله.
با طلوع آفتاب، دیوونگی هامون جون گرفتن و پشت بوم و آسمونِ سر صبح، آتلیه ی مخصوص ما شدن.
ساعت ۷ از سرما لر
این روزا خیلی آشفته م آشفته و پریشون،از چهرم میباره غم رخنه کرده تو سلول سلولم تو وجودم تصور کنین کلی از وقتی که زیر چشمام چاله ایجاد شده بود میگذره و خوب شده بودم بازم برگشت. من دوسِت دارم درسته که این مِهر به این سادگیا ولم نمیکنه و بیشتر از این حرفا دمار از روزگارم در میاره اما مطمئنم این غما اگر نکُشَتَم آدمم میکنه ارزش آدما اندازه تایمیه که بهشون فکر میکنی خیلی با ارزشی‌،با ارزش بودن جذابه نه؟تو چی میفهمی از اینا =)چند بار بهتون گفتم به
1. امروز حال نداشتم از ماشین پیاده شم داداشم رفت نون خرید بستنی نذری دادن بهش :| حالا اگه من میرفتم نون و خرما میدادن شانس نداریم که :|
بعد همزمان داداش من رفت تو صف اشتباهی جلو یه اقای رفتگر وایساد. بهش گفتم برو پشتش وایسا. رفت پشتش بعد پسره داداشمو فرستاد جلو. همچین چشمام قلبی شد :)) ادما هرچی هیچی ندارن مهربونترن :))
2. امروز همه تو خونه با هم دعوامون شد، بعد یهو تو اون فضای سنگین بابام زارت خورد زمین و همه پکیدیم :))
3. یه فیلم یافتم خیلی باحاله. Level 1
تو حیاط بودیم که صدای داد و جیغ یه زن رو شنیدیم، سریع رفتیم تو کوچه تا ببینیم چه خبر شده، نمیدونم چجور بگم.فقط چیزایی که شنیدم رو می نویسم.
_ چطور تونستی علیرضا؟ منه احمقو بگو گفتم بعد یه هفته دارم میام الان منتظرمی. ولم کنید شما نمیدونید.من اینو با زن شوهر دار دیدمآخه نجس من بچه دارم، چطور تونستی؟ چند بار گفتم تو دوست دختر داری هی گفتی نه. من این خونه زندگی رو با خون دل ساختم کثافت چطور تونستی؟ میخوام طبل بی آبروییت رو همه جا بکوبم تا
متن آهنگ حمید هیراد بنام ای وای
 
یه چال روی گونه دو ابروی کمونت دلمو میکشونه روز وصالمونه آره روز وصالمونهعشقی که بینمونه آره مال هردومونه میگذره این زمونه عشقه فقط میمونه عشقه فقط میمونهای وای ای وای من دلبر زیبای من من به تو مینازمای وای ای وای من مستی دنیای من من به تو میبازمخوشبختم از آنکه کنار من تو هستی خوشحالم از آنکه به قلب من نشستیخوشبختی من اینه چشمام تورو میبینه دلم آروم میگیره دلم آروم میگیره دلم آروم میگیرهای وای ای وای من دلب
دیشب با دیدن یک ویدئو اشک توی چشمام جمع شد . انقدر از بدی ایران برای مردم آمریکا گفتن، که یک پسربچه ی آمریکایی توی کشتی دست رحمان رو پس میزنه و رحمان مظلومانه زمین رو میبوسه . حتما با رسانه ها شون تصورات این بچه رو  خراب کردن و باعث این همه کینه توزی شدن . دوست داشتم بهش بگم عزیزم برخلاف اون فیلمای هالیوودیتون که ایران به آمریکا حمله می کنه الان ما در محاصره ی سربازای شماییم . چقدر رسانه موثره و چقدر این اسلحه در دستان آمریکا قوی تره. ما هر
امروز بعد تصادف تمام چیز‌هایی که تو این مدت تلاش کردم یادم بره باز یادم اومد، من بعد تصادف تمام صحنه های تصادف اومد جلو چشمام تمام صدا ها، صدای شکستن شیشه، صدای له شدن ماشین، روزهایی که بیمارستان بودم همشون یادم اومد
وقتی افسر رفت و نشستم تو ماشین برای چند لحظه همه چیزو فراموش کردم هیچ چیز یادم نمیومد خیلی حال بدی بود خیلی شرایط روحی ترسناکی داشتم، قبل این که برسم خونه اینقد صدای له شدن ماشین و شیشه و تصادف تو سرم پیچید که بالا اوردم
پنج شنب
دیدی وقتایی که نصف شب از خواب بیدار میشی و آب میخوای،مجبوری کورمال کورمال راه بری تا برسی به یخچال؟
توی راه به احتمال زیاد به دیوار و وسیله ها میخوری، درد رو تحمل میکنی اما سعی میکنی صدات در نیاد!
بر اساس اون تصویر ذهنی که از قبل داشتی سعی میکنی موانع رو پیش بینی کنی تا با کمترین دردسر برسی به یخچال.
وضعیتِ الانِ من هم همینجوریه!!!
توی تاریکی مطلق دارم کورمال کورمال سراغِ نور رو میگیرم.
تصویر ذهنی که از قبل دارم بهم قوت قلب میده که ادامه بدم،حت
4 روز پیش یه سری اتفاقا افتاد کلا فکرمو مشغول کرد . باعث شد حتی این چند شب خواب درست و حسابی نداشته باشم . طی چند روز نتونستم هیچ کار خاصی انجام بدم فقط و فقط فکر فکر فکر . همیشه فکر میکردم فعالیت های جسمانی آدمو خسته میکنه ولی الان میبینم فکر بیشتر از هر چیزی انرژیو از آدم میگیره . با اینکه دیشب تقریبا خوب خوابیدم باز هم احساس خستگی میکنم . در ضمن فکر کنم چشمام هم ضعیف شدن امروز قراره برا فردا از چشم پزشکی نوبت بگیرم ولی معلوم نیست فردا دک
از دو روز پیش چندتا تصمیم جدی گرفتم و مکتوبشون کردم . اول اینکه هر یک ساعت یک بار موقع کار به چشمام یه استراحتی بدم . به هر حال این چشما باید تا روزی که شرط break حلقه زندگی اجرا بشه کار کنن . بعدش اینکه یه سری رژیمای غذایی رو اضافه کردم و یه سریو کلا حذف کردم و به این صورت هستش که روزانه حد اقل دو لیوان شیر بخورم + یه چاشنی برا شیرینی نوشابه ، فست فود ، چیپس و تنقلات تا اطلاع ثانوی تعطیل . البته ورزش رو هم تو برنامه قرار دادم ولی هنوز اجرا نشده
هر روز صبح
قبل از رفتن سر کار آدمها و اتفاقات خونه رو در جای خودشون ثابت نگه می دارم،
منجمدشون می کنم، تا وقتی که برگردم و ببینم که همه چیز مثل همیشه سرجاشه. هر روز
از در که وارد میشم جواب سلام هامو قاب می کنم تو چشمام. بو می کشمشون.جواب سلام
امروز بوی پونه می داد، دیروز بوی جعفری، پریروز بوی مریم، بوی امام رضا، بوی تو.
تکست و متن آهنگ سامان جلیلی به نام جاده

قلبا تورو میخوام تویی دنیام مث قبلا قبلا تو هم میگفتی با منه قلبت الانا اصلا
من دلم میخواد بزنیم به جاده بریم لب دریا با پای پیاده
دلم میخواد بارون بشوره غمامو خیره شی به چشمام بدون اراده
اصلا نمیفهمم یعنی چی ما دور باشیم قطعا بارون میاد باید یه جا باشیم
ادامه مطلب
سمت راستم پایانه اتوبوسه و سمت چپم تعداد زیادی تاکسی خطی و راننده‌هایی که هر کدوم مقصد خودشون رو برای گیر انداختن یه مسافرِ خسته از مترو فریاد می‌زنن. عصرها وقتی از سرکار بر می‌گردم بدون هیچ تردیدی تاکسی رو انتخاب می‌کنم ولی الان که خورشید بعد از ساعت‌ها خودنمایی تو آسمان، گورش رو گم کرده می‌تونم با خیال راحت‌تری استراحتی به جیبم بدم و سوار اتوبوس شم.هشت و بیست و سه دقیقه‌ست و طبق زمان‌بندی هشت و نیم باید حرکت کنه. اولین مسافر اتوبوسِ
.
معتقدم گاهی تنها نوشتنه که میشه سلاح آدماتنها نوشتن و نوشتن و نوشتن.نوشته هایی که بعضا به دست کسی نخواهد رسید.نوشته هایی که هیچ مقدمه و بدنه و نتیجه ی منسجمی ندارن.اما همین بی انسجامی هست که منو آروم میکنه.دنیای بهم ریخته و شلوغه تو سرم رو ساکت میکنه.معتقدم گاهی نوشتن تنها راه دفاعهدفاع از چی؟!در برابر چی؟!سادست.دفاع از خودم در برابر حمله های افکار خودخواهم خودخواهناین افکار و تصورات من بی اندازه خودخواهنانگار منو نمیشنونخستگی هامو
دلم نمیخواد تا فردا بخوابم .که اگه بخوابم دلم میخواد حالا حالاها بیدار نشم .هر لحظه حس میکردم دمای بدنم بیشتر میره بالا و بیشتر به اون تب عصبی مسخره نزدیک میشم . مدت هاست که سعی میکنم کنار بیام باهاش اما نمیشه . ینی وقتی فهمیدم که که به محض مشغول شدن ذهنم و گره خوردن افکارم . دچار تب شدم و بعد که پاشدم برم پذیرایی در مقابله با مامان یکم تند حرف زدم . البته نه کلمه ی بدی . لحنم کلافه و شاکی و بی اعصاب و حوصله بود . یه لیوان برداشتم و یه ویت
اینجناب چنان شخصیت سحر خیزی بودم که بقیه رو هم نصحیت میکردم زودتر بیدار بشید به زندگیتون برسید!
ولی نمیدانم کدوم ناسحرخیزی منو چشم زده که دو هفته تلاشم برای بیدار شدن ناکام مانده‌:/
یعنی هر کاری میکنم و خسته میشم طوری که ساعت ۶-۷  عصر دیگه چشمام به زور بازه ولی منتظرم حداقل ۹بشه بخوابم منتها ساعت ۹ میشه ولی نه تنها خوابم نمیاد که هیچ تا ۲ شب هم بیدار میمونم ، چراشو نمیدونم://‌
یه آلارم ریختم باید گوشی ت بدی تا خاموش بشه ؛
پیشنهاد خود نرم اف
روز هشتم
نمیدونم شمایی که داری این مطلب رو میخونی تا حالا عاشق کسی شدی که دوستتون نداره ؟
کسی که میخوای کنارش باشی اما اون نمیخواد کنارت باشه
کسی که وقتی پیش اون هستی احساس خوشبختی میکنی ولی اون وقتی کنار تو هست حتی ذره ایی احساس نمیکنه خوشبخته
کسی که هر لحظه و هر ثانیه باهاش حرف میزنی جلو اینه ،حین راه رفتن ،بیدار شدن اما اون حتی لحظه ایی هم بهت فکر نمیکنه
کسی که میخوای تا اخر عمرت باهاش باشی اما اون نمیخوادت
نمیدونم تا حالا برای شما هم پیش ا
      خدا جونم آرزوی کم شدن دلتنگیامو دارمخدایا آرزو دارم دوباره شادی رو تو چشمام ببینمآرزوی کم شدن دردامو دارمآرزوی نشستن زیر درخت انگور حیاطمونو دارم​​​​​​​دلم می خواد ریه هامو پر کنم از هوایی که ذره ذره ش نعمت و رحمت​​​​​​​خدا جونم دیشب وقتی داشتم بهت فکر می کردم یهو حس کردم دستمو ول کردی​​​​​​​ول نکنی دستمو،میدونی که راهو بلد نیستم نمیرسم بهت​​​​​​​
وقتی این پست رو خوندم، مطمئن بودم که نمی‌خوام شرکت کنم. چون من به کلیت آینده امیدوارم و چیز خاصی که با نگاه کردن بهش امید از چشمام فوران کنه به ذهنم نیومد.
اما بعد که این ایمیل بهم رسید، نوع خاصی از امیدواری رو درک کردم. اینکه از یک روز خاص که چند روز دیگه است به اونور، ممکنه مسیر زندگیم عوض بشه. هنوز در مرحله‌ی "ممکنه" قرار داره و کفه‌ی "ناامیدی" از تغییر شرایط هم خالی نیست. اما به هر حال تو کفه‌ی "امید" وزنه‌ی سنگینی قرار گرفته که باعث میشه با
بنویسید و کاغذهارو پاره کنید بریزید دور ولی کسیو پر نکنید 
بعد ازین برگه های اگهی ک تو خونه تون میندارن و جمع کنین به کارتون میاد
نشستم درس بخونم یعنی تست بزنم واقعیتش اینه که تنها کاری ک نمیکنم همینه
مینویسم و مینویسم و مینویسم.
فکر میکنم و خاطرات گذشته میاد جلو چشمام و با اتفاقات اخیر جمع میشه سوالای تکراری یه دوستی گفته بود تو حرفای محمد افلاکی خیلی غرق نشو! باید بگم اگر تاثیر حرفاش تو این یکسال نبود و اگر اون پست خاصش نبود یا دق می
داشتم یه قسمت دیگه از Girls رو می دیدم و سعی می کردم یه عالمه احساس مخنلف رو process کنم و هی با خودم حرف می زدم و تجریه تحلیل می کردم. بعد از یه مدت خیلی طولانی بالاخره یه سریال نه چندان مشهور تونسته انقدر منو درگیر کنه.با خودم گفتم حیف الآن هیچ کس نیست که این سریالو دیده باشه تا بتونم باهاش حرف بزنم، تا بتونم نصف شب وقتی یه سکانس هیجان زدم می کنه یا یه دیالوگ عمیق می شنوم دکمه ی پاوس رو بزنم و سریع بهش تکست بدم و راجع به احساسم حرف بزنم.و بعد با خودم گ
ما رو باش.
ما رو باش خیال می کردیم همیشه یکی رو داریم
یکی که به وقتِ گریه سر رو شونه هاش بذاریم
ما رو باش خیال می کردیم یکی به فکر ما هست
میون این همه وحشت؛‌توی این مردمون پست
ما که واسه تـو قــرصِ ماهـو می شکــستیـــم
ما رو بـاش چه ساده کی رو عاشق می دونستیـم
توی کوچـه بــاغِ دل واسه کـی شبـــا نشستیم
ما رو باش دل به کی بستیم؛ کی رو عاشق دونستیم
ما رو باش خیال می کردیم گلِ عشقی که شکفتی
راز شب هـــای بغــضمــو به قلبِ کسی نگفتی
ندونستم می گذری
ذهنم درگیره و تمرکز نمیتونم بکنم.
کاش فقط بتونم تمرکز کنم و کارمو جلو ببرم.
به صورت باورنکردنی ای خسته‌ام تمام مدت.
نمیتونم کار کنم.
خسته‌ام.
تو دیگه نیا تو ذهنم این جور وقتا. میشه؟!
دور شو از ذهنم.
نمیخام بمونه اثری ازت.
دور شو.
لطفن.
نمیتونم. قوی نیستم انقدری که کنار بیام با قضیه.
انقدری هم اعتماد به نفس ندارم که قبول کنم اوکی بوده رفتنت.
هنوز بهت فکر میکنم. یادت میفتم. اشک جمع میشه تو چشمام غصه‌م میگیره.نمیدونم. آدمای دیگه زیاد میبینم. دلم نم
چند شب پیش، با دختر خالم سوار کشتی صبا (همون اژدهای خودمون) شدم، از ترس تمام مدت چشمام رو بسته بودم و جیغ میزدم و دو دستی دختر خالم رو چسبیده بودم.
فردا شبش، دوباره سوار شدیم. قبل از حرکت، متصدی دستگاه اعلام کرد چون تو این دور،به جز شما دو نفر( من و دخترخالم)، همه پسرن میخوام تند تر از دورای دیگه برم و اگه می ترسید پیاده بشید، بعدشم اومد جلو و گفت خانوم شما دیشب خیلی ترسیدی، اگه میخواید دور بعد سوار بشید.
حقیقتش بهم برخورد و گفتم نه نمی ترسم و میش
.
همیشه محدوده‌ی مشخصی دور خودم و ذهنم و زندگی و روابطم ساختم و فکر می‌کردم درست همینه؛ اما حالا هِی می‌گذره و من می‌فهمم شاید کار درستی بود اما تمامش به خاطر این بوده که می‌خواستم خودم رو گول بزنم. می‌خواستم چیزهایی که نمی‌خوام رو انکار کنم.یک بار به سین می‌گفتم شاید دلیل اینکه عکس‌هام واقعی نیست همینه. میل به انکار. خیلی خوب بلدم چطور یک چیزی رو هزار بار قشنگ‌تر توی عکس نشون بدم. چشمام میگردن دنبال سوژه‌ها و بعد همیشه جمله‌ی همیشگی ا
اون عجیبه ، حرفاش باهم تناقض داره ، سه چهار بار بیشتر ندیدمش و روهم رفته یک هفته س که می‌شناسمش فکر میکنم تظاهر می‌کنه به خجالتی بودن ، بهش گفتم من کمی خجالتیَ م بخاطر همین بیرون نمیام اصرار کرد که بریم بیرون و قسم خورد که منم خجالتی هستم ( آخه قسم خوردن نداره دیگه ) اسمِش مَهدیه ََ س ، دختری که تو کلاس عکاسی باهاش دوست شدم تازگیا عجیبه بشدت . ازش بخاطر رفتاراش ترسیدم و سعی کردم خودم رو عقب بکشم . راحت تو چشمام زل میزنم و دروغ میگه میخندم و و
اون عجیبه ، حرفاش باهم تناقض داره ، سه چهار بار بیشتر ندیدمش و روهم رفته یک هفته س که می‌شناسمش فکر میکنم تظاهر می‌کنه به خجالتی بودن ، بهش گفتم من کمی خجالتیَ م بخاطر همین بیرون نمیام اصرار کرد که بریم بیرون و قسم خورد که منم خجالتی هستم ( آخه قسم خوردن نداره دیگه ) اسمِش مَهدیه ََ س ، دختری که تو کلاس عکاسی باهاش دوست شدم تازگیا عجیبه بشدت . ازش بخاطر رفتاراش ترسیدم و سعی کردم خودم رو عقب بکشم . راحت تو چشمام زل میزنم و دروغ میگه میخندم و و
سلام
دلم می خواد برات بنویسم، قربون صدقه ات برم ، ثبت کنم این روزهای قشنگ رو . ولی هی نمیشه . نمی دونم چرا . ولی حالا بی خیال . الان اومدم بنویسم . بنویسم از این روزهای آخر فروردین . الان آخر شبه دوشنبه است . به عبارتی وارد سه شنبه ۲۷ فروردین شدیم،  شنبه و یکشنبه دو بار با هم مفصل حرف زدیم . از اقلیم حضور همدیگه لذت بردیم ، کلی کل کل کردیم و خندیدیم . از سفر اروپا گفتی که قراره به زودی بری. بعدش گفتم کی میای ببینمت؟ کلی مسخره بازی درآوردی و
چه دنیای کوچیک و عجیبیه! فکر نمیکردم دوسال از پست یکی مونده به اخرم گذشته باشه فکر نمیکردم بازم دوسال از زندگیمو حروم کرده باشم منی که هربار با خودم عهد میبندم. عزیزم شش سال زمان کمی نیست نمیدونم حسم بهت چیه به تویی که تاحالا یه بارم لمست نکردم به تویی که تو ذهنم بوی عطری یه بوی عطر تند که اصلا دوست ندارم، به تویی که سرتا پا تفاوتی با من به تویی که یه نقطه نظر مشترکم نداریم، نمیدونم چرا دوستت دارم نمیدونم چرا هربار میبخشمت نمیدونم چجوری یادم
صبح تا میتونستم خوابیدم، از یه جا ب بعد دیگه خوابت نمیبره اگ قبل یک خوابیده باشی، و صبحم تا یازده و اون موقعا ولو بوده باشی! بعد رفتم کتاب گرفتم، فیلم نصفه دیشبمو دیدم. و دیدم چقد بده اینا ک عمل میکنن بعد جنسیتشونو تغییر میدن. و الهی چقد اذیتن ): و خب وقتی چشمام درد میکنه انتخابای زیادی ندارم برای اینکه چیکار میتونم بکنم. خواب بزرگترین سابجکت زندگی من بوده و هست. همیشه هم بعد اینکه یکیو از زندگیم بیرون کردم توش دچار مشکل شدم، چون یهو قبل خوابم چ
دیروز برای کار که توی یکی از کانالای استخدامی دیده بودم تماس گرفتم. دفترشون تهران بود. کاریم که من باید میکردم تولید محتوا سایت بود و کلاً تو خونه بودم. و این یه مزیت بود.
بعد بهم گفت فکراتو بکن فردا زنگ میزنم. امروز زنگ زد میگم من مشکلی ندارم فقط ساعت کاری مشخص داره؟ گفت بله از 8 صبح تا 4 بعد از ظهر 
؛ یعنی فکر کرده من بیکارم !!!؟؟!(البته همون دیروز بهم گفت شما که دانشجو ارشدی نمیرسی این کارو انجام بدی) بهش میگم یعنی من همش باید پشت سیستم باشم! میگه
از مبارک بودن روزی ک گذشت
همینقدر بگم 
ک چشمام ب هم نمیاد ک بخوابه
از باور نکردنی بودن میزان برکتش
خدا حسابی پارتی بازی راه انداخته بود
صبحی که با جآنت بخیر میشهـ
بعد از ظهری که امام رضا و این اهل کرامت بخیر میکنن
وقتی ک صورت جآنآ بی هوا تو حرم بین گلای قشنگ روسریش پیدا بشه
و بغلی که سیر نشه از فشردن دلبر.
میگنجه شکرش؟
حاشا،
حاشا که بگنجه.
سرمه میکشیم که عیده:)
کِل میکشیم ک عروسیه.
و مینویسم تو دفترم به نام عشق:)
به مریم نگاه میکنم و زیر لب میگ
هزار بار پتو رو کشیده بودم روی سرم و گریه کرده بودم . حال و حوصله هیچکس رو نداشتم ، اشتها نداشتم ، حرف نمیزدم ، فقط گریه میکردم . یه روز ، دو روز ، یک هفته ، دو هفته ، یکماه ، دوماه بود که حال و حوصله نداشتم ، دیگه دلم برای هیچ مریضی نسوخت ، دیگه از غم کسی غصه نخوردم ، وقتی رفتم ختم کسی اشکم در نیومد ، حتی ناراحت هم نشدم ! رویه زندگیم تغییر کرد ؟ نمیدونم . ولی دیگه دلم نخواست بگم بخندم ، قرار های دورهمی و بیرون رفتن رو پشت هم کنسل کردم ، یا رفتم مثل جغ
- خواهر پرژین یکی از بهترین وبلاگ نویس هایی که میشناسم فوت شدن، براشون از صمیم قلب آرزوی صبر میکنم. از وقتی وبلاگشون رو باز کردم و اون مطلب رو دیدم تا همین الان تو شوک هستم. امیدوارم اون دو تا بجه ی نازنینش آسیب نبینن و در آرامش بزرگ بشن با اینکه سخته.
- مزخرف تر از سندروم پیش از قاعدگی نداریم و نخواهیم داشت، فرشته مقرب الهی هم که باشی در این دوران میشی سگ پاچه بگیر.
- برانکو گفته از چند ماه پیش با الاهلی مذاکره کرده بودم، چند ماه پیشش هم میشه همو
خواب بد دیدم
میان تعقیب و گریز و فرار از ادم قاتل و نجات خانواده ام خصوصا مامانم ک میفته و پاش در میره و فداکاری من ک ببریدش تا من مشغولش کنم این قاتل روانی .
از خواب میپرم
میرم نزدیکش اروم دم گوشش میگم خواب بد دیدم.
هیچ عکس العملی نداره فکر میکنم خوابه یهو ت میخوره میفهمم بیداره
میگم تو بیداری و هیچکاری نکردی و خودتو بخاب زدی
روشو میکنه بهم میخنده
عصبانی میشم
دستشو میاره بغلم کنه
دور میشم
میگه خب ببخشید نشد خابالو بودم
تکرار میکنم : تو شن
تیکه تیکه خوندن آمار بالاخره تمام شده و بعد از اتمام دور اول گرچه نمیتونم هنوز تست هاش رو جواب بدم اما خودم رو اینطور آروم میکنم که نگران نباش،فعلا درحال قلق گیری هستی.باید اکسترای فارما رو شروع کنم اما ازش وحشت دارم.از اینکه چطور این حجم رو بخونم و اصلا چه تضمینی وجود داره بعد از خوندنش بتونم اون شش سوال دستیاری رو جواب بدم?
از نورو هم وحشت دارم.از درس هایی که مدتهاست نخوندمشون و با فکر بهشون توی این ماراتون احساس ضعف میکنم.اما من نباید ا
برشی از یک قسمت زندگیم  که به لحاظ زمانی خیلی هم دور نیست رو بخاطر آوردم و ناخودآگاه تماماً لبخند شدم .
وقنی دوخت آخرین کیفم تموم شد ساعت ۵ ونیم عصر شده بود.   (دوخت و مونتاژ قسمت آخر کار نیست  و بعد از اون تمیز کاری و ریزه کاری و رنگ لبه و سمباده ش میمونه) 
همین دیروز بود دیگه . درست ۶ روز از وقتی که خلق کردنش رو شروع کردم گذشته بود .
آلارم گوشیم داشت خودکشی میکرد اما توان خاموش کردنش رو نداشتم .  فقط با صداش پرت شدم به دو روز قبل که بعد از ظهر همین
خواهرم که کوچیک بود، یه کاپشن سبز سدری داشت
یه کاپشن سبز سدی خیلی پف پفی با کلی جیب مخفی که هرکسی رو به این فکر مینداخت که یه بچه چی داره برای قایم کردن تو اینهمه جیب.شاید دست عروسکی که تو مهمونی از بچه ی صابخونه کش رفته
بگذریم
خواهرم بزرگتر که شد، وسط جابجا کردن لباسا و خاطرات، یهو این کاپشن ته مهای چمدون قدیمیه پیدا شد
ازش پرسیدم:یادته چقدر اینو دوست داشتی؟همش این کاپشنو میپوشیدی
گفت بهش علاقه نداشتم
چشمام چارتاشد:جدا؟!!
خیلی معمولی انگار
چند سال پیش از سردرد شدیدی رنج میبردم و اصلا فکر نمیکردم که میگرن دارم همیشه تصورم این بود که سردرد شدیدی دارم و باید مسکن بخورم تا دردش برطرف بشه ، بعد ها فهمیدم که به این نوع سردرد ها میگرن میگن . !
 
وقتی در موردش تحقیق کردم دیدم که علل مختلفی داره م متاسفانه درمانی هم نداره .
این بسیار برای من ناراحت کننده بود . چون دردش به حدی بود که حالت تهوع پیدا میکردم و نهایتا منجر به تهوع میشد . دکتر گفت : بدن در مقابل فشار درد زیاد رفلکس نشون میده و یکیش
اون شب که بهم گفت نباید دوستش داشته باشم جا خوردم.دوست داشتن که دست خود آدم نیست ، اتفاقی نیست که براش تصمیم بگیری ، پیش میاد. اما اون می گفت گاهی تو باید برای دلت تصمیم بگیری وگرنه ممکنه دلت تصمیمای خطرناکی برات بگیره ، منم یکی از همون تصمیمام ، زندگیت رو پای من نسوزون !! نمی دونستم چرا دوست داشتنش کبریت پر خطره.نمی دونستم چرا یه تابلو ورود ممنوع سر در زندگیش نصب کرده اما می دونستم که حاضرم برای وارد شدن بهش هر جریمه ای رو بدم. می دونستم که ر
امروز سرگرم اتاق تمیز کردن بودم به گلام آب دادم غذا درس کردم ،مامانم مثل همیشه سرم غر میزد جوابشو ندادم با سیم هندزفری منو زد ولی بخاطر پرتاب بدش خورد به تخم چشمام که بسته بود ، درد نداشت ولی خودمو زدم به موش مردگی اون بیچاره هم فکر میکرد چشمام چیزیش شده ولی وقتی دید دارم میخندم با خنده اتاقم بیرون رفت
 امروز  یک سال شد . ۲۰ سالگی ازدواج کردم ،۲۲ سالگی طلاق گرفتم شاید عنوان مطلب برای خیلی از افرادی که این پستو میخونن عادی باشه ولی برای د
#بگو_سیب 
#دل_نوشت_ناب
#پارت_بیست‌و‌پنج
سری ت داد و با زمزمه ی به سلامت بدرقم کرد.ک.رو به سمانه لبخندی زدم و ازش بابت چای تشکر کردم و با سرعت از آموزشگاه خارج شدم.کمی دیر شده بود و محال بود قبل تاریک شدن هوا برسم خونه، راهم وبه سمت ایستگاه بی آرتی
کج کردم و با نشتن روی صندلی های ایستگاه، منتظر اتوبوس کمی به اطرافم دقیق شدم.
نمی دونم چرا، ولی حس می کردم کسی داره تعقیبم می کنه.یه حسی مثل حضور یه سایه قدم به قدمم، چشمام اطرافم و کاوید و با ندیدن چ
پریروز صبح ساعت 5:30 صبح برای شنا از خونه خارج شدم. وقتی پاهام شن‌های ساحل رو لمس می‌کرد هوا گرگ و میش بود و من هنوز گیج خواب بودم. عده‌ای شنای شبانگاهی خودشون رو به پایان رسونده بودن و به خانواده‌هاشون که لب ساحل نشسته بودن ملحق می‌شدن که به خانه‌هاشون برگردند. تقریباً یک سالی می‌شد که به دریا نرفته بودم آب خیلی سرد بود و همچنین باد سردی می‌وزید. دریا هم مثل دخترهایی که قهر کرده باشند با موج‌های بلندش می‌گفت این همه مدت نیومدی حالا هم برگ
اولین خاطره‌ای که از فیلم بازی کردنم تو ذهنمه مال پنج‌سالگی‌مه. از طرح یه لیوان که خاله‌ام اون زمان تازه خریده بود و خونه‌شون که تازه اثاث‌کشی کرده بودن سنم رو می‌گم.
اصلا قضیه اینه که هر وقت اون طرح لیوان رو می‌بینم یاد این فیلم بازی کردنم می‌افتم.
اون روز رفته بودیم خونه‌شون، خب اون موقع (حدوداً 22 سال پیش) موز هنوز یه میوۀ لوکس بود. معمولا یه بخشی‌اش برای عصرونه و دسر و. راهی فریزر می‌شد. نمی‌دونم چی شد که خاله گفت قراره اون روز شیرم
سه تا قوطی یک کیلویی دانمارکی
دو تا یک کیلو پشمک یزدی
یک کیلو شکلات با سلیقه خودم
تنها یادداشتی که بعد از پاک شدن کامل اطلاعات در این چند ماهه توی گوشیم هست! واسه یک روز بعد از عروسی خاله کوچیکه یعنی 42 روز قبله ! نمیدونم چه رسم عجیبیه که حتما روز بعد از مراسم همه اینارو(شیرینی و پشمک و شکلات) را با معجونی عجیب غریب به اسم آرد روغنی و کلی چیزهای دیگه مثل تخم مرغ و گوشت و دل و جیگر و. میفرستن خونه داماد! اونروز، روز گرمی بود و احساس خوبی داشتم ازین
بگو_سیب #پارت_سی‌و‌سهبا دستای لرزون دوربین و بالا کشیدم و دوباره چندتا عکس پشت سرهم انداختم.خواستم عقب بکشم که با خالی شدن یک باره زمین سست زیر پام ٬ قلبم به کف پام سقوط کرد و قبل از این که جیغی بکشم یک دست قوی دور بازوم حلقه شد و من و عقب کشید‌.شاید همه ی این حادثه ها فقط در چندثانیه اتفاق افتاد اما ترسی که درون وجودم مثلیک جوهر در آب پخش شد منو در حد یک قطعه یخ شناور تو اقیانوس های قطبی سرد کرد.نفس حبس شدم با کشیده شدنم به عقب پر صدا آزاد شد و
#بگو_سیب 
#پارت_بیست‌و‌هشت 
مست خواب خودمو بغل گرفتم و یه خمیازه بلند بالا کشیدم : چون با سرعت رانندگی کردی ٬ تازه یک ربع به هفته.ما هفت باید میرسیدیم.
دوباره بلند خندید و چشمای آرایش شدش و تاب داد: الان سر یک ربع ناراحتی؟! 
بی خیال حرفش دوباره یه خمیازه کشیدم و دستامو از دو طرف رها کردم تا خواب آلودگیم کم شه: تو چه جوری صبح اول صبح حوصلت اومده انقدر آرایش کردی؟!
تو آینه ی ماشین خودش و نگاه کرد و ابروش و بالا داد: مثل تو باشم خوبه؟عین روح شدی.
آفت
سلام.
جمعه ظهر ها همیشه برایم یادآور بوی غذای خونه ی مادربزرگم و سر و کله زدن با پسرخاله ها و خوراکی گرفتن از دست خاله هایم است.حالا که خیلی دور شدم از این فضا دلم میخواهد دوباره شروع کنم و هر جمعه یک آهنگ با حال و هوای خوش اینجا بگذارم و غرقش بشوم.به یاد روزهایِ سرخوشیِ بی انتها!
اگه عمری باشه میخوام مرتب تر بنویسم.یه روز از شعر یه روز از فیلم یه روز از کتاب و مجله یه روز از. و با هم بیشتر حرف بزنیم راجع بهشون!
امروز رویاها از مرجان فرساد
میتونی
در آیینه به چشم‌های قرمزم نگاه می‌کنم. به بینی و لب‌های ورم کرده‌م. اما باز هم هیچکدوم نمی‌تونن راویِ حقیقیِ قلبِ شکسته‌م باشن. هر چند دقیقه یک بار، تصاویرِ اون روز هجوم میارن به مغزم. تکه تکه‌ان اما هر بار به خودم می‌لرزم. اون روز به روحم شد. به اعتمادم به آدم‌ها. 
تیر اول جایی شلیک شد که روی صندلی مقابلم تو کافه نشست و گفت :چطور نفهمیدی که شما دو تا اصلا مناسب هم نبودین؟» و بعد لیستی از تفکرات "اون" رو برام ردیف کرد. بالاخره خیلی وق
فرض کن من فراموشکارم تو بیا یادم بیارکه اولین بار که دیدمت تو بدترین روزای عمرم بود ک چشمم از هرچی مرده بیزار بود تو اون روزایی ک بدترین بحران زندگی ما بود و شروع شد. ت  قدیمی ترین یادگاری اون روزایی تو شاهدترینی.وقتی ک برای اولین بار با چشمای خیس دیدمت هیچوقت فکرنمیکردم آخرین بارهم همین چشما دوباره تکرار بشن. من اما تصور دیگه ای داشتم.حالا من هروز باخودم مرور میکنم روزهامون رو بدون اینکه یادم باشه.بیاباهم مرورکنیم و بخندیم. بیا باهم تکرار ک
بیست و یک آذر اومده بودم که بنویسم:
همونطور که معیارهای فیلم خوب و بد تو ذهن آدم‎های مختلف متفاوته و
از نظر یه نفر هری پاتر چرته و تگزاس قشنگه، معیارهایی که باعث می‌شه
روزتون م یا گند به‌نظر بیاد هم آدم به آدم فرق می‎کنه.
امروز گند بود. از همون لحظه‎ای که چشمامو باز کردم و سوزش چشم ناشی از بی‎خوابی سراغم اومد بگیر تا تهش.
صبح وحشیانه سرد بود و من حوصلۀ هیچ کاری رو نداشتم حتی بستن زیپ
کفشام . درحقیقت همین بی‌حوصلگی و کرختی بود که باعث م
این روزا هر طور که هست سرم رو به کار گرم می‌کنم.هشت و نیم - نه صبح می‌زنم بیرون می‌رم سر کار، تقریبا هشت شب برمی‌گردم. تا یه استراحت کوچیک کنم و یه سریال ببینم نصفه شب شده و باید بخوابم.اگه کار نباشه می‌شینم سر پروژه و خودم رو خوب مشغولش می‌کنم. البته اونم ددلاینش سه چهار روز دیگه‌س. باید یه سرگرمی جایگزین پیدا کنم. آها البته یادم به پروژه کارشناسی نبود! شاید فردا باز بشینم سر اون. یا بعد از ددلاین. هر وقت که کاری نداشتم. هر وقت دیدم فکرم داره
ز هم واز پیچیدگی در هم جدا نشدیم و نمیدونم چطور شد که من از خستگی روزانه به خوابی شیرین به مثابه شیرین شدن بدنم رفتم
حس خنکی بین انگشتای پام حس کردم زیر ملافه و داشت بدنم خنک و خنک تر میشد چشمامو باز کرد و دیدم صبح شده کنارم نبود .درهم بودن دیشب دوباره به چشمام اومد و پلک زدم و حس شیرینی بهم دست داد که لذت آنی نداشت بلکه خوشحالی مدوام و خاطره رو از عشق دلم به یادگار گذاشته بود.ملافه رو کامل رو من کشیده بود که من سردم نشه .میدونست اگر تن گرمش رو
من دیشب راه افتادم با اتوبوس اومدم تهران از شهرمون. و من همیشه از بس استرس مسیر دارم، هیچ وقت خوابم نمیبره و تا صبح جاده رو نگاه میکنم. میترسم راننده یه وقت خوابش بگیره، یا حتی میترسم راننده سکته کنه. از کنار این نفت‌کشا هم که رد میشیم فقط به دقت نگاه می‌کنم و نفسم در نمیاد. بدترین قسمت جاییه که یه ماشین سنگین تو جاده هست، یه کامیون داره ازش سبقت میگیره و در همون حین اتوبوس هم وارد سبقت میشه، من همش میگم خب الان اگه خدای نکرده یک ثانیه این کامی
1. عشق بچگیام نامزد کرد :| و من اصلا ناراحت نیستم که هیچ، دغدغه اینو دارم که جشنش چی بپوشم :| یه همچین ادم شادی هستم.
2. امروز ساعت دو و نیم رفتم مدرسه :) انقدر شاخ شدم ینی :))
3. معلم گسسته و هندسه مون یکیه و دو روز پشت هم باهاش کلاس داریم و هر روز دو زنگ. دیروز جلسه اولش بود چهار ساعت کامل حرف زد :| توانایی عجیبیه ولی از پسش بر اومد :| ینی مثلا مسئله راجع به تعداد پلاک کردن ماشینا بود و اینکه مثلا چندتا ماشین با فلان عددا شماره میشن بعد دو ساعت راجع به الو
+ چهل هشت ساعت از بیست و چهار ساعت دچار چشم دردم (واقعا نسبت به قبلم خیلی کم از گوشی استفاده میکنم، شبام نسبتا زود میخوابم!) و بیست و چهارساعتشم دچار سردردم. تمام کارایی که دوست دارم انجام بدمم چشمین. کتاب خوندن، فیلم دیدن، نقاشی کردن. سه تا سابجکت بزرگی که تا الانشم تابستون با اونا گذشته! تازه مزخرف تر اینکه خوابمم نمیاد! -.- مثن تو این حالت باید چیکار کرد؟ باید مرد ینی؟ ینی چشم نداشته باشم باید برم سرمو بذارم بمیرم -.- 
+ پسر. همه چیزای این یارو ه
سلام
اول این که تبریک به هرکی نتایج کنکورش اومده. دوم این که یادش بخیر. یادم نیست چند سال گذشته، فکر کنم 6 7 8 سالی شده؟ نه؟. اون زمانا من خیلی خیلی استرسی بودم. یادمه روزی که نتایج میخواست بیاد سایت سنجش به مشکل خورد و یه روز تاخیر انداختن. یعنی روی هم 2-3 بار تاخیر خورد. 
من هر وقت خیلی استرسی میشدم درد سینوزیتی تو سرم ایجاد میشد و 4-5 ساعت طول میکشید. راه درمانشم یا خوردن یه کیلو مسکن بود که تضمینی هم نداشت، یا این که کل زندگیم رو باید بالا میوردم ط
متن و دانلود آهنگ لب کارون آغاسی


لب کارون چه گلبارون
میشه وقتی که میشینند دلدارون
تو قایقها دور از غمها میخونند نغمه خوش روی کارون
هرروز و تنگه غروب تو شهرما
صفا داره لب شط پای نخلها
چه خوبو قشنگه لب کارون چه گلبارون
لب کارون چه گلبارون
میشه وقتی که میشینند دلدارون
تو قایقها دور از غمها میخونند نغمه خوش روی کارون
هرروز و تنگه غروب تو شهرما
صفا داره لب شط پای نخلها
چه خوبو قشنگه لب کارون
میشه وقتی که میشینند دلدارون
تو قایقها دور از غمها میخ
من میام هی براتون از خستگی و بدبختی میگم و شماها هی به روی خودتون نمیارین،یادتونه خیلی وقت پیشا میگفتم ژینو همش منو از غر زدن وا میداره و یه طورای take it easy زندگیمه؟یادم نیست بهتون گفتم که اون رابطه تباه شد یا نه.اما الان یاد اون روابط افتادم،هیچ وقت به صورت جدی به قطع رابطه م با ژینو فکر نکرده بودم،در حقیقت این قطع ارتباط با تحول های خیلی بزرگی همگام شد و میتونم بگم واقعا همه چیمو بهم ریخت،احساس حقارتی که پرم کرده بود و دردی که همراه این پوچی
در رو باز کردم، سلام دادم و نشستم صندلی عقب، جواب سلام نشنیدم ولی متوجه شدم زیر لب جواب سلامم رو داد. پرسید دقیقا کجا میرم، گفتم: شما برید مسیر رو میگم، گفت: نه خانم حوصله دور زدن ندارم، خاطراتم با مهدیه و لبخند آوردنامون رو لب آدمای عصبی و ناراحتی که تو کوچه و خیابون میدیدیم تو ذهنم مرور شد. اینبار مظلوم تر گفت: خانم نمیگی کجا؟! جواب دادم: بلوک پنجاه و هفت. پیاده شدم و بدون اینکه توجه کنم به ردیف ها رسیدم پیش مهدیه. براش کلی حرف زدم، به تلافی همه
امشب ددلاین آخرین پروژه‌ی این ترمه و فردا قراره برم دانشگاه که استاد منو ذبح کنه به دلیل غیبت طولانی و بی‌خبرم. البته که استاد خیلی مهربون‌تر از این حرفاس، ولی خودم نسبت به این که این چند روز نرفتم دانشگاه اصلا حس خوبی ندارم.
پروژه‌هه این جوریه که تقریبا ۶ سری داده به ما دادن(مربوط به تمرین‌های طی ترم) بعد الان گفتن برای یکی از داده‌ها یه مدل مناسب پیشنهاد بدید و استدلال کنید چرا مناسبه و نتیجه رو هم تحلیل کنید و با تمرینی که قبلا انجام دا
دلم می‌خواست یکی بهم توجه کنه، بعد دو سال دیگه نه تنها روحم بلکه جسمم نیازشو داد می‌زد.این یه هفته خی‌لی گریه کردم و استرس کشیدم چون درد توی بدنم می‌چرخید هرجا گیرش می‌آوردم از زیر دستم فرار می‌کرد و در می‌رفتگیرش نمی‌آوردم و این حالمو بد می‌کردکلیه‌م درد می‌کرد و تا آزمایش کلیه می‌دادم دردم فرار می‌کرد و می‌رفت توی پاهام انقدر که دیگه نمی‌تونستم درست راه برم تا پاهام خوب می‌شد درد می‌اومد بالا و می‌رسید به چشمام.
خسته شده بودم
حیفم اومد از دیروز نگم :)
دیروز که اخرین روز هفته ی پیش بود منم باید اون برنامه هایی که تو دو پست قبل گفته بودمو اجرا میکردم تصمیم گرفتم صب پاشم برم توچال!
5 از خواب بیدار شدم و با همراهی فاطمه راهی توچال شدم!
اقا ما رفتیم حرکت کردیم و اینا رفتیم و رفتیم.هوا بسی گرم بود!منم کلاه نداشتم افتاب داشت مغز کله ی بنده رو میخورد!
در سه روز گذشته ی دیروز که کلا در خوابگا سکنا گزیده بودم و تنها تفریح و مسافت زیادی که طی نموده تا دس به اب بود ، دچار چشم درد شد
دست راستم که زیر بارون بود هنوز خیسه. رفته بودم زیر سایه‌بون یه جایی پیدا کردم که بارون خیسش نمی‌کرد و نشسته بودم اثر بارش روی زمین رو نگاه می‌کردم. دستم رو از منطقۀ امنم بردم بیرون، چند قطره افتاد روی مچم، فهمیدم مستقیم از آسمون نیست، از یکی از شیارهای سایه‌بون می‌آد. دستم رو طوری گرفتم که قطره‌ها بیفتن کف دستم. احساس خوبی بود ولی اصلاً خاص نبود، حتی تکراری هم بود. یاد یه روز توی خوارزمی افتادم، بارون خیلی شدیدی می‌اومد و بچه‌ها هی می‌گ
اسمون تاریک و نور ضعیفی از لابه لای پنجره به داخل اتاق نفوذ کرده بود و نسیم خنکی صورت وبدن نیمه جان ونیمه هوشیارم رو نوازش میکرد به سختی در رختخوابم نیم خیز شدم ودستم رو کنارم پیش بردم وموبایلم رو پیداکردم انگار ساعت5 و نیم صبح بود،باورم نمیشد فکر کردم اشتباه دیدم ،چشمام هنوز خوب نمیدیدن اما حس کردم که سایه یه مرد بلند قدی از مقابل چشمانم رد شدن،نمیتونستم نگاه کنم دستهای خواب با قدرت تمام مایل بود پلکهای مرا بهم بِدوزد،نفهمیدم چیشدکه به خو
ب رو میشناسید؟ ب همون دختر خاله امه که یه کمی مشکل ذهنی داره و دقیقا همسن منه.
مادر ب یک ماه قبل خونه کلنگی رو سپرد به بساز و بفروش که براشون بسازه .وقتی کل اسباب کشی تموم شد و مستقر شدن بابای من تو خیابون دیده بودشون که دارن خرده ریز میبرن بالاخره گفته بودن آره یهویی شد دادیم خونه رو بساز بفروش بسازه برامون! 
خواهر ب ما رو عروسیش دعوت نکرد.خواهر ب ما رو برای جشن سیسمونی و جهازش دعوت نکرد. ب وقتی تازه رفته بود سر کار هر وقت سراغش رو میگرفتیم ماما
رهام:مامانش با جیغ دوید سمتش و چند تا پرستار اومدن بردنشدنبال پرستارا راه افتادم بردن و گذاشتنش روی تخت و بهش آرامبخش زدنروی صندلی کنار تخت نشستم و گوشیمو چک کردم۳۲ میسکال از امیر انگار مغز سرم تیر کشیدشمارشو‌گرفتم که محلت نداد حرف بزنمالو کجایی چرا جواب نمیدی چیزیت شده کجاییییی-بیمارستانمچیییییییی-یواش بابا کر شدمکدوم بیمارستان-بیمارستانه.وایسا تا بیام وایسااااگوشیو روم قطع کرد حتی نپرسید چرا اونجام ای خدامرال:سوار هواپیما شدم و چش
یا مقلب القلوب
(از پست های پراکنده ، به سبکِ هرچه میخواهد دل تنگت بگو! )
1: فردا با مریم میخوایم بریم خونه یکی از دوستان. تصمیم بر این بود که سه تایی بریم امامزاده صالح.
اما یه نفرِ چهارمی بهمون اضافه شد که بچه نوزاد داره. خیلی سخت میشد با مترو امام زاده
قرار بر این شد همون بریم خونش!
2:تولد ریحانه است. به بیمزه ترین شکل ممکن بهش تبریک گفتم. ینی فقط پیام!
هرچند پیام های شادی بود. اما خب. فقط پیام بود.
دوست داشتم تولد بگیریم براش
3: اعصابم خورده. بعد این
همیشه وقتی می نویسم که خیلی فکر تو ذهنمه. احساس کردم الان یکی از وقتایی هست که نیاز به نوشتن دارم. مطمین نیستم هنوز کسی اینجا رو میخونه یا نه.
این روزا خیلی به زندگی بقیه فکر میکنم. خیلی دلسوزی می کنم. صدای فریاد هایی که توی کوچه میاد باعث میشه فکرم سمته بی نهایت اتفاق بره. این روزا پسرهای زیر 18 سال زیادی می بینم که یه پلاستیک دستشونه و تو اشغالا دنبال پلاستیک می گردن. به این فکر میکنم که دارن به چی فکر می کنن؟ ارزوشون چیه؟ مدرسه هم میرن؟ به جایی
دانلود آهنگ جدید علی سفلی دیوونه
Download New Music Ali Sofla Divooneh
آهنگ جدید علی سفلی بنام دیوونه
داغونم تیکه هات ویرونم کرد و من دیوونم از چشمام حرفمو میخونی رفتنت آسون نیست با اینکه دل اون عاشقم
نبود ولی باز آروم میشدم پهلوش یادش بخیر روزی که فکر میکردم دلش با کسی غیر من نبود اصلا از اولم مال من

ادامه مطلب
انتخاب رشته نکردم و دیگ استعداد درخشان رو کلاً فراموش کردم . یه جورایی ناامید شده بودم.
با اینکه یکی از آشنایان از همین طریق ارشد خونده بود و ایشون گفتن برو، بزن شهرای دیگه و کلی توضیح دادن که از دست نده این فرصتو. از طرفی یکی دیگه از دوستای خودمم که اون هم مجاز شده بود برای انتخاب رشته خیلی میگفت که بیا دو تایی با هم ارشد بخونیم .اما من همچنان دو دل بودم و باز هم انتخاب رشته نکردم :)) تا مهلتش تموم شد. دوستم انتخاب کرد اما من نه :/ فرداش بهم زنگ زد
* صـبح اومدم اینجا بنویسم چشمم به گوشیه تا اسمس واریز دریافت کنم و اینطور حس میکنم که هر چی بیشتر به این گوشی فسقلی نیم وجبی نگاه کنم اسمس مربوطه زودتر به دستم میرسه . وسط نوشتن گفتم نه ! با اینجا نشستن و زل زدن به گوشی مشکلی حل نمیشه بهتره برم تو بانک ، به نیت انتظار زل بزنم به گوشی . 
سریع خودم رو به بانک رسوندم . فیش های مربوطه رو برداشتم و شروع کردم به پر کردن . برداشت 50 میلیونی از حسابی که فقط یه میلیون موجودی داشت :(  نمیدونستم برای شرایط پی
میدونی چند وقت پیش یه صحبت شنیدم که میگفت درسته ماها ممکنه کتابایی هم توی زندگیمون خونده باشیم که اصلا حالا یادمون نیاد چی بوده محتواش ولی خب به ما بینشی رو داده و چیزی رو به ما اضافه کرده که بخشی از تصمیم فکری و نگرش ما به جهان شده. 
این حرف رو من در ابعاد بزرگش وقتی که کتاب بادبادک باز رو خوندم کاملا درک کردم. دیدی که نسبت به کشور افغانستان و پاکستان داشتم کاملا تغییر کرد. بماند کتاب های علمی که خوندم و بازم خیلی تاثیر گذار بودن و قابل شرح نیس
سلام
ادامه سفرنامه بنیامین جانم رو از زبان چنور میخونید .
خب داشتم می گفتم رفتیم بازار طلا فروشی ها و شاید بگم بالای 30 تا مغازه رو نگاه کردم و از تقریبا از هر مغازه ای از یه سرویس خوشم اومده بود .
یه سرویس بود خیلی قشنگ بود و یه دختر و یه مادر هم اونجا بودن که همزمان با هم به سرویسی که انتخاب کردم گفتن خیلی قشنگه ولی قیمتش زیاد بود و منم به بنی قول داده بودم جوری طلا بردارم که بهش فشار نیاد و تقریبا مشابه همون سرویس خیلی شیک تر و ساده ترش و خی
خاطرات اصولا چیز های غم انگیزی‌ان. خاطرات بد که تکلیفشون معلومه. خاطرات خوب اما خیلی غم انگیز‌ترن. چون یک بار اضافی به نام حسرت» رو به دوش می‌کشن. حسرتِ لحظه ی خوبی که گذشت و حالا چیزی جز یک تصویر ذهنی از خودش به جا نگذاشته. خاطرات خوب، دلتنگی آورن. خصوصا خاطراتِ خوب از آدم ها، خونه ها، مکان ها و هر چیز تکرار نشدنی. مثل خاطراتِ خونه ی قدیمیِ مادربزرگ که حالا جاش یه آپارتمان هفت طبقه سبز شده. یا خاطرات آدم های رفته. عشق های تموم شده. دوستی های ف
امین! از اون روزی که با همون لحن سرد و خشک همیشگیت پیام دادی که داری میری سربازی و تا وقتی که برگردی نمیخوای کسی رو ببینی یا با کسی حرف بزنی یه سوال مثل یک جیرجیرک تنها وسط شب،  آرامش ذهنم رو به هم زده و هر کاری میکنم نمیتونم خفه اش کنم و هروقت میرم تا بگیرمش این یه جیرجیرک میشه هزارتا و خودم رو و محصور بین هزار تا علامت سوال پیدا میکنم.
اون جیرجیرک لعنتی مدام این سوال رو تکرار میکنه:  تا چه اندازه میشه به آدما بخاطر گذشته و رنج های ناخواسته شون
#بگو_سیب 
#دل_نوشت_ناب
#پارت_بیست‌و‌نه
گیر ماشین و زد و سری برام ت داد.هردو از عرض خیابون گذر کردیم و نگاه پوریا موقع چرخیدن و صدا کردن یکی از بچه ها روی من نشست.عینک آفتابی شو از روی چشماش به روی موهاش سر داد و چند قدم فاصله ی بینمون و طی کرد٬ لیلی دستمو از هیجان فشرد و سر زیر گوشم کرد: یعنی کوفتت بشه٬ بگو خب.
برای این که اذیتش کنم خندیدم و جواب دادم: خب‌.
نتونست چیزی بگه ٬ چونپوریا راد بهمون رسید و با اون نگاه همیشه مغرور اما موقرش بهمون س
متن های رمانتیک زیبا برای بیو پروفایل
دنیا هم که از آن تو باشدتا زمانی که درون قلب یک زنجایی نداشته باشیتا درون آوازهای عاشقان زنیزندگی نکنی و سهمی ازدلشوره های زنی نداشته باشیفقیرترین مردی …
******
متن رمانتیک برای تبریک تولد همسر
امروز یک انسان فوق العاده خاص متولد شده و آن شخص تو هستیتولدت مبارک مهربانم …
******
متن رمانتیک برای تبریک سالگرد ازدواج
روزی که تو همسرم شدیشادترین روز زندگیم بوددوستت دارم آرام جانمسالگرد عشقمون مبارک!
******
می خ
ایام ایام امتحانات بود.از اونجایی که از بچه های ورودی جدید بودم فقط به اول شدن فکر میکردم. آنقدر خودم رو غرق کتابها می کردم که فراموش میکردم بایستی غذایی می خوردم. به وضع ظاهرم هیچ توجهی نداشتم. امتحانات به پایان رسید؛ چند هفته بعدش دعوتنامه ای به دستم رسید که من رو به جشن دانشجویان ممتاز دعوت کرده بودن. به قدری درگیری واسه خودم درست کرده بودم که حتی توی اون مدت وقت نکرده بودم صورتم رو اصلاح کنم. جشن فردا بود و من امروز کلی کلاس داشتم. زمان گذش
آره . این انتخاب خودم بود تا حرف ندارم چیزی نگم یا وقتی دستم درد میکنه نارسا ننویسم‌. فکرا رو میزنم کنار، پنجره رو میکشم به چپ تا هوا بیاد .لپتاپ رو باز میکنم. مقاله ی ۴۴ ام :اختلال ناهماهنگی رشد» که میگه: هماهنگی حرکتی ضعیف در کودکان  از سالهای قبل از ۱۹۳۷ مورد توجه قرار گرفته بود و.» سال ۱۹۳۷. اگه تو آلمان بودم شغلم چی بود؟ تازه چند سال سایه ی سیاه و شوم جنگ از زندگیم دور شده بود، یه شِف بی حوصله بودم که تو یه رستوران  که بعد اون همه دریدن و
سلام
چقدر حرف دارم برای گفتن.
از یکشنبه هفته قبل شروع میکنم که قرار بود م برید تهران هم خرید کنیم هم لباس مجلسی برای من نگاه کنیم و بخریم و هم جمعه شب بریم استقبال بنیامین مهربانم
یکشنبه حدود ساعت ده شب بود نه من و نه خواهرم چمدان نبسته بودیم که خواهر بزرگم زنگ زد گفت برادر دامادمان از جای  بلندی افتاده پایین و بدجور آسیب دیده،  من و خواهرمم بدو بدو خودمون رو به بیمارستان رساندیم و سفر فردا رو کنسل کردیم،  رفتیم دیدیم کل روستا ا
قسمت چهارم
حالا همه فهمیده بودن که هرکسی یه دردی داره ولی درد بعضیا عجیب دردناکه.
سمانه:#
از این انجمن کوفتی چیزی دست گیرم نمی شد ولی خدایی موتور سواریش حال داد. دلم می خواست برگشتن با عباس باشم ترک موتور. ولی خوب فکر کنم یه ذره شعور داشتم که چیزی بهش نگم.
سوار ون شدیم که برگردیم. عباسم رفت. داستان عجیبی داشت. خیلی عجیب. یعنی زیادی عجیب بود خدایش.
 
روز بعد اتاق سمانه
گیووو گیوووو گیووو
یه نگاه به گوشیم انداختم یه شماره ناشناس که خیلی برام آشن
پس کى تهران کنسرت میزارى داش گلم
sarl.azizianAliiii bodiiiieshqiiii❤️❤️❤️
7.avaaa_29چقدر قشنگ نگاهتون میکنه
saharmosafer683عـــــــــــــالیالان اون بچه نشسته وسط جمع فامیلاشو داره تعریف میکنه از دیشب،اخ ک چ پزی میده و پزم داااره واقعا
royalriz20@vida.htc
alirezaalipour_22❤❤
yasamanezahraای جانم!
zeinab.afkari.78
alirezatalischi_farimaBehtrin jn
miss_samaneh_ss❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
shakilia3655عععععععششششققققققییییی
mobina.v23چقددد سفید بهتون میاااااادبهترین رنگه براتونننننو این مدل مو هم خیییییلى بهتون میااااد خی
یک زن اگر دوستت داشته باشد می تواند برای
پاسخ به دعوت تو برای نوشیدن قهوه از پاریس به پیشت بیاید و اگر قلبش را به روی تو
ببندد خسته تر از آن است که یک حبه قند با تو بخورد.
نزار قبانی
--------------------------------------

یک زن مى تواند مردى را از اندوهى که
سالها گریبانش را گرفته رها کند و فقط یک زن مى تواند مردى را چنان اندوهبار کند
که سالها گریبانش را بگیرد.
--------------------------------------


 روزها کتاب می‌خوانم، چای
می‌خورم؛به تو فکر می‌کنم.فیلم می‌بینم، سینما می‌
#بگو_سیب 
#پارت_بیست‌و‌شش
صدای مامان از پشت خط بلند شد: یعنی هیچ کدومتون متعادل نیستین،گوشی رو بده به من پولاد کم بچزونش‌‌.
منتظر بودم گوشی رو بده به مامان اما قبلش با خنده گفت: موش شاید من باشم،اما پیری کلا برازنده ی خودته پیردختر.
جیغ بلندی کشیدم که صدای بلند مامان ساکتم کرد: چته دختر کر شدم!
لبم و گزیدم و تو دلم پولاد و مورد عنایت قرار دادم،سریع گوشی رو داده بود مامان و حرکتم و پیش بینی کرده بود: ببخشید مامان،سلام.
صداش دوباره مهربون شد:
طولانیه و خوندنش یا نخوندنش فرقی به حالتون نداره! ولی جانِ خودتون کپی نکنید دیگه:/
از صبح کلافه دورِ خودم میچرخم. هزار بار صفحه ی گوشیو برای پیامی یا تماسِ از دست رفته ای چک میکنم. حتی بلاک لیست گوشیو چک میکنم و احتمال میدم شمارتو اشتباهی فرستادم اونجا که خبری ازت نشده ولی نه. دیشب که تا صبح خواب به چشمام نیومد و الانم حتی با وجودِ بی خوابی دیشب نمیتونم بخوابم. از دیروز هزار بار شمارتو دونه دونه روی صفحه تایپ کردم ولی آخرش قبل از اینکه تماسو بز
یه گرامر زبان هست به اسم "گذشته در آینده". با دیدن اولین پستی که تحت عنوان چالش "تصور آینده" بود، ذهنم flashback زد به زمانی که کانون زبان میرفتم. عنوان پست من برگرفته از اون گرامره. :) خب دیگه بریم سر اصل مطلب!
 
 صدای گوشیم بلند میشه. یه چشمم بازه یکی بسته، نیمه هوشیارم. دست میبرم به سمت میز کنار تختم تا گوشیم رو جواب بدم.
+ سلام. صبح به خیر نفس مامان.
- سلام مامان. خوبی؟ بابا چطوره؟ صبح تو هم به خیر!
+ الحمدلله. ما خوبیم. بیدار شدی دخترم؟ الان بیداری کامل
Akse Aghaye Khamenei

آخرین جستجو ها