نتایج جستجو برای عبارت :

همشون شدن دست خر یهو

نمیدونم میدونی چقد سخته یا نهولی خوندن معماری کامپیوتر و همزمان فکر کردن به اینکه چجوری بهش بگم ازش دلخورم چجوری بگم دارم از حسودی میترکم چجوری بگم دلم میخواد یکی محکم بزنم تو صورتش و علاوه بر همه ی اینا حواسم باشه اشکم نریزه چون حوصله جواب پس دادن ندارم، باعث میشه احساس کنم سلول های قلبم داره دونه دونه از هم جدا میشه.
.
.
به تک تک آدمایی که هرروز میبیننش حسودیم میشه.
به هم کلاسیاش، به هم اتاقیاش، به استاداش، به همشون.
از همشون سخت تر اینکه هی
دانلود آهنگ امید عامری دل من
Download Music Omid Ameri Dele Man
دانلود اهنگ دل من از امید عامری با متن شعر و ترانه از سایت پلی نیو موزیک
برای دانلود آهنگ به ادامه مطلب مراجعه کنید …
متن آهنگ امید عامری دل من
دست بردار بسته گوش کن دل خسته ازش دلگیرم بی اون من میمیرم
چاره ندارم ترکم کرده یارم ای دل عاشق و ساده ی من
دست بردار بسه آهای دل خسته همه درهارو به روی من بسته
اونی که رفته روزی بوده با من ای دل تیکه و پاره ی من
دل من بغضتو بشکن گریه کن با من دل من روزای خو
پی نوشت یک » این پست آپدیت خواهد شد 
پی نوشت بعدی » این پست به درد 18+ میخوره چون میدونم همشون دهه هفتادی یا شصتی اینا هستن . 
12سالَم بود فک کنم  اون دوره مربوط به اول یا دوم راهنمایی بود که سال بعدش میشید سوم راهنمایی و بعدش دبیرستان . 
اون موقعه بود به هم دوره ای هام  که مدلشون در حد 20 اینا بود گفتم رشته کامپیوتر آینده خوبی تو دنیا خواهد داشت اصلا گفتم قرار بترن بیاید برید این رشته اگه علاقه دارید بیایید برید ولی خیلی هاشون اون موقعه کامیپ
سه سال پیش اینجا شروع شد، و وقتشه تموم بشه
من این روزها نه کروکدیلم، نه خوشحالم، و نه توان بیانیه صادر کردن دارم
به جای همشون، خسته ترین زن زمینم، که رابطه ی خوبی با کلمه ها نداره
ممنون که کنارمون بودین، مطمئنا دلتنگتون خواهم شد
دیشب خواب دیدم.
گویا مامانم با همه فامیل برنامه شام چیده بود ب منم قول داده بود داداشتم هست، من هرچی نگاه می‌کردم نبود. عصبانی شدم و با همشون دعوا‌کردم که کو داداشم؟ چرا نیست» بعد مامانم گفت تو اتاق خوابه، رفتم بیدارش کردم و سفت بغل کردیم همدیگر رو.
چقد دلم برا بغلش تنگ شده!
یه وقتایی میشینم آرشیو و موضوعات وبلاگ رو میخونم. چه حسی داره، گذشته، گذشتن. اصلا انگار یه کس دیگه ای نوشته از حس و حالش. اینقد که برام دوره، اینقدر که همشون تموم شده ان. عجیب تر این که بعدا هم همین حس رو پیدا میکنم نسبت به حال این روزا.
هم شگفت انگیزه، هم عجیب و هم ترسناک!
به همشون رسیده بودم
تموم چیزایی که نگرانشون بودم به خیر گذشته
یه سری چیزایی که محال بوده رو بدست اوردم 
و همینقدر خوشحال دارم خودمو تو آینه نگاه میکنم و میخندم :)

هی دختر !
دیدی مشکلاتت چقد کوچیک بودن و تو بزرگ میدیشون ؟ 
همیشه همینه ! 
سلام
!!
پاسخ نظرهامو از دست دادم ! نمیدونم يهو چی شد که رفتن همشون
 
چقد اینجا متروک شده  !! فکر میکردم اول مهر فقط خودم درس دارم ! ولی مثه اینکه همه درگیرن   :)
امیدوارم شاد باشین  و درگیری هاتوون پر خوشی باشه
راستی من فردا باید برم کانون !!  همه رو آماده کردم که ترازم اونقدرام خوب نمیشه !!  :)
برام دعا کنید . خیلی بهش نیاز دارم.
 
خدا دانلود آهنگ جدید ماکان بند  دانلود آهنگ جدید ماکان بند به نام خدا با کیفیت بالا  Download New Music By Macan Band Called Khoda با متن + بخش آنلاین و دانلود مستقیم
متن آهنگ ماکان بند خدا
وقتی حالم بد بود خیلی چیزا داشتم کمبود هیچکسیم دورم نبود دستمو گرفتی چه زود
وقتی همه پسم زدن شروع کردم قدم زدن تو خلوت خودم بودم و میخواستم بگیری جونمو
گفتم خدا خودت بیا و دستتو بذار رو شونه هام آروم بشم
چرا اینجورین باهام این آدمای توی شهر انقده پس زدن منو تا از همشون دور بشم
تو درمانگاه رفتم شرح حال بگیرم؛ پدر یه بچه شیر خوار ۱ ماهه بغلش بود ، شرح حال گرفتم؛ بعد گفت ما این یکی رو آوردیم برای نمونه ! 
گفتم نمونه ی چی ؟؟؟ ادرار ؟؟؟ خون ؟؟؟؟ 
گفت نه ! 
اینها ۴ قلوان ! همشون یه مشکل دارن ! نمیتونستیم هر ۴ تا رو بیاریم ، برای همین ، این یکی رو برای نمونه آوردم :))) 
همونجا اینقدر خندیدیم با پدر و مادربزرگ بچه که از گوشه ی چشمهامون اشک میومد ! :)) 
نشستم برای 98 ام فکر میکنم چه اهدافی دارم. هیچی همون هدف های سال 97 ئه. همشون. تک تکشون. نود و هفت انگار سالی بود که یه ابرو باز کرده بودم بین زندگی و داشتم هیچ کاری نمیکردم و چقدر این هیچ کاری نکردنه خوب بود. چقدر برام لازم بود و دوستش داشتم. همین دیگه. 97 رو اسکیپ کردم. حالا تو 98 بشینم با فراغ بال و هیچ ذهن شلوغی به کارای نیمه تمامم برسم. :)
ای کربلا بودیم .
فکرمیکنم بهمن ۹۷ .
با مامان توی صحن حضرت عباس بودیم.
دیدم از دور یه کاروان کوچیک لبنانی رو که داشتن دعای کمیل میخوندن .به مامان گفتم بریم پیششون.
حدود ۵ تا زن بودن و ۵ تا مرد .یکی از مردا که صدای واقعا خوبی داشت داشت با نوای سوکش کمیل میخوند .پشت سرشون نشستیم و تا آخر کمیل رو باهاشون خوندیم ‌.
اخر کمیل مرد بلند شد و روصه خوند .یه روضه عربی و  با اشکای واقعی .خدا رو شکر عربی میفهمم .به خصوص لهجه لبنانی رو .
نو
مثه اینکه امروز روز خبرنگارهو کلی پیام و همایش تشکر از زحمات مجدانه خبرنگارانخب موقعیتی جور شده تا مسئولین و مدیران خودشونو به خبرنگارا نزدیک کنناینقد هی خبرنگار خبرنگار میکنن ک نگومعلومه واسه چی اینقد بهشون اهمیت میدین، برای اینکه هواتونو داشته باشن توی رسانه خودشونوالاالبته ن همشون
حالم از همشون بهم میخوره
فعلا همین
اینکه با هر ثانیه گذشتن از بودن باهاشون بیشتر پشیمون میشم و باز ادامه میدم
اینکه هر لحظه بیشتر بهت ثابت میشه که چقدر عوضی ان 
احمقم یا خنگ؟
دیوانه ام یا عاقل
بخشنده ام یا خر
نفهمم یا خودمو زدم ب نفهمی
اخه چرا واقعا؟ چرا دارم ادامه میدم؟ 
چرا حتی خودم نمیتونم خودمو درک کنم و اکنوقت انتظار درک کردن از بقیه رو دارم؟؟؟چرا؟!
چرا وقتی میدونم براشون پشیزی ارزش ندارم ولی برام ارزش دارن
چرا تاریخ تولد تک تکشون تو ذه
اینستای دوستامو که میبینم کانالاشونو که میخونم میبنم همشون یه کاری دارن یه هدفی دارن اعصابم از خودم خورد میشه تمام طول روز و طول شب گوشی دستمه نه درس میخونم نه کتاب دیگه ای
گوشی هم دستم نباشه الکی ول میگردم یا خوابم یا تو فکر و خیال
راستش من هیچ هدف و انگیزه ای ندارم واسه آینده
دوست دارم بنویسم دوست دارم شعر بگم نمیتونم اما
من دیگه چشم هام رو نمی بستم
برای اینکه واقعیت های دنیام رو نبینم چشامو نمی بستم
دو دستی خودمو هل داده بودم وسط همه اتفاقا
هیچ چیزی تغییر نمی کرد ، هیچ چیزی تغییر نمی کنه اینکه هر روز چشمات تصویرایی رو ببینه که همشون منزجرت میکننخفه میشی خفه ت میکننپراتو می چینن، و هنوز خوب نشدی باز می چیننشونو تو میشی تاریک ترینِ خودت با کلی حسِ بد.
باید سرپوش همه‌ی احساسات دردناکم رو کنار بزنم، باید همشون رو عریان و واضح جلوی صورتم صف کنم، باید با تک تکشون تنهایی و عمیق و روبه‌رو شم و نترسم. من از افتادن دوباره‌ تو رودخونه‌ی عشقت و غرق شدن تو گرداب‌های سهمگین غم می‌ترسم. واسه نوشتن به این هیولاهای آدم‌خوار احتیاج دارم. به این اسیدی که توش دارم حل میشم. نوشتن منو به بند کشیده. ترکیب افیونی عشق تو و نوشتن داره منو از پا میندازه پسرم.
ومنم آن متولد زیبای زیباترین فصل و زیباترین ماه❤️از خدا ممنونم که نگاه مهربونشو هیچوقت از من و زندگیم دریغ نکرد و همیشه کنارم بودهعمیقااااا حس می کنم امسال بهترین سال از زندگیم خواهد بودو یقیناا فراز و نشیب های زیادی خواهم داشت اما  مطمئنم از پس همشون برمیامبه قول اقلیما:مرا به فضل الهی و دولت شاهیگذشت مدت هجده سال روزگار بکام :)27_خرداد_137927_خرداد_1398❤️
دیروز آخرین جلسه تدریسم بود و فردا هم امتحان فاینالشون .آخر اون کلاسی که خیلی شیطون و در واقع رو اعصاب بودن برای اولین بار خندیدم گفتم خوش گذشت بچه ها :))) 
بعد يهو همشون با هم شروع کردن به گفتن این که تیجر ببخشید که خیلی اذیتتون کردیم!!
من :||| 
کم نیاوردم که ! گفتم پس فردا با هم تسویه حساب میکنیم :)))
و اونجا بود که از کرده ی خود نادم و پشیمان کلاس رو ترک کردن :D 
این روزها چه روزهایی ست؟
روزهایی ست که یه خروار درس دارم همشون مفهومی هستن و نیاز به رفع اشکال با استاد هست. باید voice سر کلاس گوش کنم. باید کلی بخونم. و این در حالی هست که واسه ی پروژه ی برنامه نویسیم عین چی تو گل موندم.
خداااااااا
اردیبهشت ماه=خونین ماه.
این روزا اومدنی سرکار تو اتوبوس انقد بیرون قشنگه کتاب نمیخونم و زل میزنم به راه تکراری و لذت میبرم فقط :) امروز دو تا بچه کنارم داشتن کتاب زبان میخوندن که منو پرت کرد به دوران لتس گو و اینا :) سه تا خانوم دیگه هم بودن تو سنین مختلف همشون با موضوع های مختلف کتاب میخوندن :/ اصن جو انقد فرهنگی معنوی بود حس انگل جامعه بهم داد يهو :/ منم بیخیال بیرون نشستم این پنج نفرو نگا کردم ^____^
کابوسام شرو شدن باز با یه تم متفاوت.تو همشون من دارم به طرز فجیحی با زنیکه دعوا میکنم .:)حداقلش الان فهمیدم که تنفرم قلبیه.قبلا فک میکردم یه حس تلقینیه که باعث میشه کمتر بهش فک کنم وفقط بگم "خب دیگه ازش متنفرم "ولی الان میدونم که این ادم گند زد به روحم :))) اونقد سیاهش کرد که همچین حس گهی داشته باشم چقد همه بم میگن ببخششون .میگن هر کی یه جور بدبختی داره و بد بختی تو پدر مادرتن .میگم عذابم دادن .میگم میبخشم و هر دفه یه تار زده میشه به دار نفرت
کابوسام شرو شدن باز با یه تم متفاوت.تو همشون من دارم به طرز فجیحی با زنیکه دعوا میکنم .:)حداقلش الان فهمیدم که تنفرم قلبیه.قبلا فک میکردم یه حس تلقینیه که باعث میشه کمتر بهش فک کنم وفقط بگم "خب دیگه ازش متنفرم "ولی الان میدونم که این ادم گند زد به روحم :))) اونقد سیاهش کرد که همچین حس گهی داشته باشم چقد همه بم میگن ببخششون .میگن هر کی یه جور بدبختی داره و بد بختی تو پدر مادرتن .میگم عذابم دادن .میگم میبخشم و هر دفه یه تار زده میشه به دار نفرت
کاش هر چه زودتر برن از اینجا، راحت بشم ازشون ، راحت بشم از این آدمای عهد قجری و احمق . 
گلی به خودت قول بده روزی که قرار شد برن ، حتی واسه خداحافظی هم نری. 
این بند عاطفی رو پاره کن بنداز دور داری خفه میشی . حالم ازشون بهم میخوره 
از اون دخترای فامیلی هم که زود و توی سن کم نامزد میکنن چندشم میشه و حالم بهم میخوره چون یک مشت احمق و بیشعورن که کل هنرشون شوهر کردن و باعث میشن پدر و مادر بی فرهنگ ما هی اونا رو بکوبن تو سرمون. حالم از همشون بهم میخوره عو
الان کهداشتم نظرات قدیمیمو نگاه میگردم ( ماله اواخر سال ۹۵،۹۶) وقتی وارد سایت چند نفر از قدیمیا شدم به طرز عجیبی همشون تبلیغاتی شده بودن !!! 
 گردشگری ، بازاریابی ، کامپیوتر ، جالبتر اونیه که نوشته بود برنج مرغوب!! 
مگه میشه يهو چند تا اینطوری بشه ؟ نکنه بلاگایی که بعد یه مدت خاک میخورن خود به خود میشن صفحه تبلیغاتی ؟:/ 
+ اعصابم خورده چون سهیل و برهان تو سریال بوی باران مردن + لیورپول باخت + فردا ساعت ۶ صبح کلاس دارم ! 
بای  
حالم از همشون به هم میخوره
افطای اشغال که فقط به فکر منافع خودشون هستن. حالم داره به هم میخوره. ای کاش یه راه گریزی داشتم که میتونستم بیام بیرون از اون خوابگاه خراب شده. تمام عمر حرص خوردم و استرس کشیدم که بعدش برم اونجا و اونطوری زندگی کنم؟؟؟ روی برگشت ندارم. از مارکو و مهربان خجالت میکشم و از طرفی میترسم اونجا هم به درد نخور باشه و الا همین فردا تمومش میکردم. 
حالا صبر کن روز قرارداد بهشون نشون میدم. عوضیا
سلام
این روزا یکم درگیرم حقیقتش
یه پروژه جدید شروع کردم هیچ ربطی به رشتمم نداره بعضی ها تشویق میکنن و بعضی ها رک و غیر رک میگن علافی بخدا
فقط و فقط بخاطر دل خودمه که پیگیر میخوام بشم
دیگه مهم نیست برام تهش چی میشهادامه میدم یا نه اما مهم اینه ک پیگیر علاقم بشم.
اما موضوع دیگه چیه؟
چن روز پیش یاد رویای 15سالگیم افتادم و گفتم میشه یعنی؟ 
و ته دلم گف شاااید اونم بعد کلی سختی زیاد و در نهایت بی خیال شدم.
و مورد بعد آنکه میتونید باور کنید از ابان ت
دو دقیقه رفتم به گلدونام برسمکاکتوسهای پرتیغ، مدل و خصلتشون همینه دیگه، دستمو پر تیغ کردن. یک ساعته دارم تیغ از دستم میکشم بیرون، جای همشون توی دستم داره ویز ویز میکنهیه ساکولنت داشتم خیلی خیلی بلند شده بودو خم شده بود به زمین. منم مثل همیشه سرشو قیچی کردم و گذاشتم تو خاک. بعد چند روز دیدم همش پلاسیده شد. کلا از خاک درآوردم. دوتا استکان برداشتم و جدا جدا گذاشتم تو آب. یکیشون ریشه داد و اون یکی نه. چندتا هم برگ جدا شده بود گذاشتم توی آب. بازم یکی
انیو آرمیون ادمین هوپ هستم
یه مدته هر کجا میریم خبر از رای گیری ها میاد و آرمی هایی که در حال تلاشن برای بالاتر بردن رای بی تی اس تو تمام زمینه های کاندید شده!
اما باید بگم که عزیزانم، اینا همشون فیک و الکی اند.
به هیییچ عنوان به این موزیک اوارد اعتماد نکنید چون معلوم نیست هر کی به هرکیه و هر شخصی میتونی بیاد یه نظر سنجی درست کنه.
از کجا میفهمیم؟! 
اگه دقت کنین برای مثال تو بخش ام وی برتر بی تی اس پنج ملیون(فرضا) رای داره اما تو همکاری برتر نه تنها
خدا زیاد کنه امثال صاب کارهای من رو ، بسیار انسان های شریف و سخاوتمندی هستن بخصوص به لطف خدا با من رفتار خیلی مناسب تری نسبت به بقیه دارن !
از بس فردِ امتحان بُکُنی بودم و هستم ، توی خیلی از کارا سرک کشیدم و انصافا توی همشون هم موفق بودم ولی بعد از مدتی نسبت به همشون سرد می شدم چون یه سری چیزها برام آزاردهنده بود بخاطر اهمیت دادنم به حلال خور و کار درست بودن کارفرما قید خیلی هاشون رو زدم ، باز بعضی ها هم که آدم های درستی بودن محیط کاری و همکارا
اونایی که ادعا میکنن یار و همراهن.میگن ادم تا زنده است قدر همو بدونه.میگن چرا کانال یکی مثل دلارام بعد از فوتش به ممبرای کانالش اضافه شد؟مرتضی پاشایی چرا بعد از فوتش معروف تر شد؟؟ اونایی که تموم هنرشون انجام یه کارایی برا بزرگداشته یه چیزایی و یه کساییه که دیگه نابود شدن.اونایی که میگن کاش زودتر فهمیده بودم. کاش بودم. اونایی که غلط زیادی میکنن.
اونا کدوم گورین؟؟
نه واقعا میخوام بدونم کدوم گورین ؟!:|
دیشب با عمه رفتیم پیتزا فروشی سلول ۱۶ ، ایده این پیتزا فروشیو مثه اینکه دونفر که تو زندان بودن (فک کنم به خاطر مهریه ) داشتن ، که الان ۱٪ از پولاشونو صرف زندانیای غیر عمد میکنن ، گارسونا خیلی خوش برخورد بودن ، همشون لباس مشکی و سفید راه راه پوشیده بودن ، و داخلش بشکه و میله بود ، حتی ظزفاشم شبیه زنداییا بود ، ایده جالبی بود۰
عکسو چطور میچرخونن ؟☹
امروز رفته بودم پیش دوستم.
برگشت گفت که فلانی؛ اسم تی ای مون چی بودش؟
منم نگاش کردم.
گفت مثلا باقالی پور؟
گفتم آره انگار
گفت تو با اون رل زدی آیا؟
گفتم وات؟
گفت بچه ها میگفتن تو با اون رل زدی؟ جان من نکردی؟
من : دقیقا کی همچین حرفی زده؟
تازه میگه یادم نیس عن خانوم.
گفتم والا آش نخورده دهن سوخته.
یا.
بیان برن این تو همشون.
تازه آخرش میگه پسره بد هم نیستا. قبلا میگفت اه پیف چون پسره تحویلش نمیگرفت.
گفتم گوه نخور.
حس میکنم چوب تو اونجای پسره کردن چو
مردا نه تنها فرق بین رنگهارو نمیتونن تشخیص بدن بلکه


 ، فرق پلوپز و آرامپز و زودپز و ماهیتابه رو نمیدونن
به همشون میگن قابلمه

دستگیری مادر شوهر یزدی که گوشی عروسش را هک کرده است! 
رییس پلیس فتای یزد گفت: مادر شوهر یزدی که با هدف انتقام گیری نسبت به هک کردن اطلاعات و سواستفاده از گوشی همراه عروسش اقدام کرده بود، شناسایی و دستگیر شد. /ایسنا 
+مادرشوهرم، مادرشوهرای قدیم! حالا درسته خون به جیگرت میکردن ولی دیگه نه در این حد
الان از چند تا وب دیدن کردم دیدم همشون سردر وبشون یه تنها هست، مثلا روزنوشت یه . تنها و ازینچیزا
کلی انرژی منفی داشت، فکر کنین صبحمو با اینا شروع کنم شب چی میشه.
 
به امید روزی که همه این تنها» ها از وبلاگا پاک بشه و دیگه خود کلمۀ تنها» هیچ معنی و مفهومی نداشته باشه
دختره هرروز داره یه آرزوش و زنده به گور میکنه، هرروز خوشیا مثل ماهی از زیر دستش سر میخورن و غما جا رو براش پر میکنن و هرروز با بعد جدیدی از غصه آشنا میشه ولی هنوز به مضخرف ترین شکل ممکن امیدواره و نمیخواد شرایط و بپذیره. یکی نیست بهش بگه لعنتی هنوز چن روز ازش نگذشته که به وضوح تهش و دیدی و گفتی اگه این جهنم نست پس چیه.
دختره خله.
این همه راه جلوی پاش بود و با انتخابا و تصمیمیای غلط گند زذ به همشون.
این همه خوشی داشت و کاسهی صبرش بد جایی لبریز شد
سلام عزیز دلم
احوالت چطوره؟
خیلی وقت بود با بزرگیات حرف نزده بودم :)
می‌دونی بابا یه وقتایی احتمالا من می‌بینم که تو داری تو خلوت خودت گریه می‌کنی و خب این چیز طبیعیه! حتی خیلی خیلی بزرگتر از تو هم گریه می‌کنن و خب البته که گریه داریم تا گریه :)
یه وقتایی گریه برای دلتنگیای کوچیکه یه وقتایی برای غرای کوچیک و بزرگ و یه وقتاییم برای روضه که این آخری از همشون مهمتر و بهتر و قشنگتر و با ارزش تره!
ولی به خودم گفتم هر وقت دیدم داری گریه می‌کنی اول از
فکرکن داری دنبال یه عکس میگردی
فایلهای عکسارو باز و بسته میکنی و پیداش نمیکنی
ریز شدی و داری اسم فایلهارو میخونی که یکیش نوشته دانشگاه
اول ردش میکنی، بعد پیش خودت میگی بذار ببینم چیه
بازش میکنی و چشمت میوفته به گذشته
اینا کجا بوده؟ کی من اینارو کپی کردم اینجا؟
اصن چرا هنوز هست؟
عکسهایی که از دوران شیرین قدیم بوده
عکسهای دو نفره‌ای که توی همشون میخندیم
قلبم داشت از جا درمیومد
داشتم دق میکردم
خواستم پاکش کنم، دلم نیومد
خاموش کردم رفتم خوابی
بوی ماه مهرم اومد ولی هنوز هوا گرمه چرا؟!
داشتم وب گردی میکردم .
چه وب هایی که تموم شده بودن و تاریخ انقضا شون سررسیده بود و چه وب های سرحال و تازه شروع شده همشون یه غم خاصی دارن یا یه سرخوشی زود گذر ولی نمیدونم چرا من همیشه پابرجام:)
راستش فعلا همین بسه واسه پست دوم تا دستم راه بیافته دوباره بخوام آپ کنم
________
پ.ن:
به خودتون برسید تو این پاییز مرموز که سرما نخورید :)
دستمو بریدم خونسرد باشید :)
بوی ماه مهرم اومد ولی هنوز هوا گرمه چرا؟!
داشتم وب گردی میکردم .
چه وب هایی که تموم شده بودن و تاریخ انقضا شون سررسیده بود و چه وب های سرحال و تازه شروع شده همشون یه غم خاصی دارن یا یه سرخوشی زود گذر ولی نمیدونم چرا من همیشه پابرجام:)
راستش فعلا همین بسه واسه پست دوم تا دستم راه بیافته دوباره بخوام آپ کنم
________
پ.ن:
به خودتون برسید تو این پاییز مرموز که سرما نخورید :)
دستمو بریدم خونسرد باشید :)
گفت : - خیلی باحالی بابا پاستوریزه! یعنی تو واقعا هیچ عشق و حالی نمی کنی؟ مشروب پشروب چی؟ وقتی با انگشتهای سفید و گوشتالویش سیگار را می گذاشت لب ماتیک زده اش و پک می زد، چشمهایش را می بست. وقتی دود را می داد بیرون لبهای چسبناکش لوله می شدند و پلکهای ریمل زده اش دوسه بارتوهم می رفت و از هم بازمی شد. گفتم:- نه. گفتم که .گذاشته مشون کنار.همشون یه پخن.- گفتی شغلت چیه؟ رمان نویسی؟- داستان. داستان کوتاه می نویسم.با ماشینم تو آژانس هم کارمی کنم.خاک س
خواندن کتاب یادداشت ها از ژوزه ساراماگو تموم شد. 
راستش نویسنده ها خیلی آدم های زرنگی هستن، زرنگ از این جهت که قشنگ پشت پرده همه مسائل رو متوجه می شن و درک میکنن چه خبره و کی به کیه!
این چند تا ویژگی رو در همشون دیدم :
1- اکثرا به چپ گرایش دارند و از سرمایه داری صرف متنفرن (قبلا مخالفش بودم ولی الان من هم باهاشون موافقم، یادمون نره مارکس هم خودش نویسنده بود!)2- انسانیت بالاترین ایدئولوژیشون هست نه دین و مذهب! 3- مخاطب رو گول نمی زنن و میرن سراغ اصل
خیلی حرفا دارم ک بنویسم ولی انگار ب وقتام زالو افتاده. اخرشم شب میرسه و میبینم همش دور خودم میچرخیدمخدایا چرا يهو اینقد آدم شبیهش افریدیکاش این شیشه رو رنگ میپاشیدم بهش.من ولی دختر باجنبه ای شدم. صبوری میکنم تا جزم در بیاد. اره.راستی مامان تازه فهمید موهامو چیدم.  خیلی چپ چپ نگام کرد بعدش بهم گفتی عوضی . اعصابش خرابه اینروزا  ی مرگیم هستاینو همه فهمیدن ولی خودم نمیفهمم .مرگم از چیه.امروز سوسیس بندری درست کردم کوفتم شد. از اول تا آخر
یِ روز صُب از خوآب پآ میشیوَ متوجِه میشی هیچ حِسی بِ گُذَشته وَ آدَمآش نَدآری !دیگِه میتونی بَرآ همشون آرزویِ خوشبَختی کُنی :)یِ جور رَهآیی وَ بی احسآسی کآمِل از اون بَِعد بآ کَسی جَر وَ بحث نِمیکُنی .بِ همه لَبخَند میزَنی وَ از هَمه چی سآده میگذَری ! ♡
چند وقته دلم میخواد از رویاهام بنویسم
از رویاهایی که تبدیل به حسرت شدن 
از رویای مشهور محبوب بودن که شد مشهور چی بودن? نمی دونم مشهور حساس به معنای عصبی 
مشهور دیگه چی? نمی دونم
اما کلا مشهورم نه به چیزای خوب 
 
 
 
حسرت دیگه ام ازدواج بود 
رویای سوییت هوم داشتم 
می دونی دلم میخواست چند سال رو بی بچه باشم و. نقطه چین رو که نمیخواد باز کنم 
دلم میخواست یه دختر شاد پرانرژی پر شر و شور باشم که همه دوستش دارن 
 
اما حالا 
حالا همشون افسچس و حسرت و ن
راهنمای اخذ ویزای کشورها با پاسپورت ایرانی – قاره آسیا
راهنمای سفر
به روزرسانی در ۱۳۹۷/۹/۱۸: شرایط ویزای لائوس به روزرسانی شد و کشور کامبوج اضافه شد.
در ادامه مطلب قبلی که توضیحات اولیه ای در مورد ویزا و انواع اون بود، توی این مطلب میخوام فهرستی از کشورهایی که برای سفر به اون ها نیاز به ویزا نداریم و یا در بدو ورود میتونیم ویزای فرودگاهی دریافت کنیم و در آخر کشورهایی که از نظر من ویزای اونها سخت نیست رو به شما معرفی کنم. اول همه کشورهای دنیا ر
"حمید" روبه‌روی آینه‌ای نشسته بود و تصویرش نیز درون آینه نشسته بود."حمید" در میانه نشسته بود، هنگامی که آینه‌ای دیگر مقابل آن آینه قرار گرفت.حالا بی نهایت "حمید" بودند که همگی پشت سر هم و رو به روی هم نشسته بودند.زمان سپری می‌شد و تصویرها چشم در چشم هم دوخته بودند.فقط کافی بود یکی از این بی نهایت "حمید" برخیزد تا تمام "حمید"ها برخیزند.
برگرفته از کتاب "محاسبات عددی" محمود فروزبخش
پ.ن: اگه یکیشون برخیزه همشون (کل عالم هستی) برمیخزه، پس همه چی به خ
توی دوران دبیرستانم هر قدر از دوست دورو و مسخره ام "ح"  ضربه خوردم
حالا توی دانشگاهم دیدم دوستی که انتخاب کردم "ی" همونقدر احمق و عوضیه ، همونقدر منفعت طلبببب و حریص ، حسود و واقعا غیردوست 
غیردوست
هرچی هست  ، دوست نیست واقعا ناراحتم که چرا این دو ترم توی اکیپ مسخره ای بودم که تمام گفته هاشون یا غیبت پشت همدیگه بود یا پشت پسرای مردم و واقعا متاسف شدم برا خودم ک اینجور ادمای چیپی دور و ورمن و من؟ من دو ترم دانشگاهمو با اینا گذروندم 
من اییینقد ب
خیلی مسائل واسه فکر کردن ، خیلی تصمیمات واسه گرفتن و خیلی کارها واسه انجام دادن دارمباید واسه همشون برنامه ریزی کنم
و این در حالیه که دیروز با دوستام تفریح بودیم ، امروز در حال جمع آوری وسایل و مرتب کردن اتاق و آماده شدن واسه کلاس های فردا و مهمونی بعد از ظهرشم
فردا الف میاد پیشم.
دیدار دیروز هم باعث شد دلم بیشتر واسه ف تنگ شه.دوستی که دنبالشم.اما حیف که خیلی همدیگه رو نمیبینیم
دیگه آدمی هم نیستم که توی مجازی بتونم باهاشون صحبت کنم آنچنان.هیچ
خسته شدم از همه ی بی نظمی هایی که توی این کشور هست و روی اعصابمه!
چند روز پیش راجع به همایش تلسی گفته بودم که تازه زنگ زدن که ما میخوایم همون صفحه ای که مربوط به شما بود و شکل داشت رو اصلاح بکنیم و براتون بفرستیم. غیر از اون صد تومن پول اضافه از من گرفته بودن برای یک ورک شاپ که اجازه شرکت درش رو بهم ندادن (به بهانه اینکه دیگه ظرفیت نداریم!) و گفتند پولتون رو پس میدیم.
دیروز وسط کلاس بودم بهم زنگ زدن که آقای فلانی ما صد تومن براتون فرستادیم اما پنجا
سلام
امیدوارم حالتون خوب باشه. 
نمیدونم چرا همیشه یه جای کار میلنگه یه بار همه چی درست باشه سر جای خودش. 
هر بار خواستگار میاد یه اصل اساسی رو نداره. یه بار میاد استقلال نداره و مردانگی نداره. یه بار یکی میاد اعتقادات نداره. البته اینا همشون خوبن ولی خب به من نمیخورن. با یکی مثل خودشون خوشبختن. 
منم همین طور
مثل خودم کجایی؟ نیومدی دیر شد.
دارم به این فکر میکنم هر بار که من مجرد بمونم خوشبتت ترم یا با این مورد برم جلو. و هر بار به مجردی می رسم. 
مج
گربه ها رو تو حیاط خونه نگاه میکردم. مادر و بچه ها رفته بودن بالای میز بچه گربه کوچکتر از همه  هم میخواست بره پیششون ولی نمیتونست. اونا هم توجهی بهش نداشتن. همشون تو این سرما به هم چسبیده بودن و کنار هم خوابیده بودن فقط این پایین مونده بود با خودم گفتم برای من که کاری نداره برم اینو با دستم بذارم روی میز ولی بعد گفتم بالاخره اونم باید مثل بقیه یاد بگیره خودش بره بالا.بچه گربه همه روشهارو امتحان میکرد ولی نتیجه نداشت .
تو دلم گفتم احتمالا خدا هم
امشب به مدت نیم ساعت رفتم حسینیه یچیزی بدم به مامان و برگردم. دقیقا دم در حسینیه دیدم یکی گفت سلام خوبین؟. سرمو که بردم بالا دیدم یکی از برادرایی که پارسال اومده بود خواستگاریم. یه بچه بغلش بود. گویا بچه خودش بود. تو دلم حسابی خندیدم. گفتم عشق پسراهم خیلی باحاله. از پارسال که اومد خواستگاری من تا الان یکسالم نیست، ولی بچشم طرف بغلش بود یعنی بلافاصله بعد از جواب رد من رفته خواستگاری یکی دیگه. پسرا همشون همینن‌‌. یعنی تو ذوقشون کلا نم
خب با ماجراهای من و استاد در خدمتتون هستیم.
در این سری از پست‌ها "استاد" یک شخص ثابت نیست و ممکنه هربار یه استاد متفاوت باشه. مهم اینه که همشون استادن و من در برابر همشون مثل کودنا عکس‌العمل نشون میدم :))))
برای مثال وقتی پیاممو جواب میدن اونقدر در جواب دادن مکث و تامل می‌کنم که ده ساعت می‌گذره، دیر میشه، میگم چرا دیگه جواب بدم، ضایع‌ست، فلانه، کلا جواب نمیدم، می‌رینم، اصن یه وضعی.
یا مثلا میام یه پیام به استاد بدم که سلام وقت داری؟ دقیقاا دو
بالاخره انتخاب واحد هم ردیف شد خدایا مرسی !هوف هرچند کلاسام همشون از هشت صبح شروع میشن . و سخت میشه :/ و باید خیلی زود بیدار شم اما خب عوضش خیلی خارجی طوره:) شنبه یکشنبه هام تعطیله:))کیک درست کردم . شکلاتی!به هرکسی به شرطی دادم که تعریف کنن!اخه خوب شده بود :))) پونزده شونزده سالم که بود خونه تی که داشتیم دم عید اومدم فداکاری کردم گفتم ناهار با من:) ماکارونی درست کردم بابا موقع غذا خوردن خیلی یواشکی به مامان گفت بی مزه ترین غذاییه که تو زندگیم
به چه زبان هایی و در چه سطح برای مسافرت و جهانگردی نیاز داریم؟
راهنمای سفر
میخوام به تعدادی از سوال هایی که مرتب از من پرسیده میشه پاسخ بدهم.
این همه کشور رفتی زبان همشون رو یاد گرفتی قبل سفر؟
بعد از زبان انگلیسی سراغ چه زبانی برم؟
ادامه مطلب
من همون اول که با شهدا دوست شدم تصمیم گرفتم که شهدا رو به بچه های مدرسه معرفی کنم . خب مدرسه مون انجمنیه از این رو خواستم شهدا را به بچه ها معرفی کنم البته اینم بگم مدرسه مون عالیه هم بچه ها خوبن هم معلم هاو تقریبا هیچ وقتم جلوی فعالیت منو نگرفتن خدا خیرشون بده. بریم سراغ ادامه ی حرفام من سعی خودم رو کردم از طرفی موفق بودم و از طرفی نه . من نتونستم تقریبا کاری کنم بچه ها معرفت پیدا کنن به شهدا ولی توانستم تعدادی شهید رو به بچه بشناسونم الان بچه
1- بش گفتم چرا لست سینت هزاران سال پیشه؟ بعد از اینکه شمارشو گرفتم. بعد گفت چون کسیو ندارم باش حرف بزنم. گفتم خب واتساپم که همینطوره، گفت خب بالا نمیاد. انی وی، اصلا واقعا خسته شدم واقعا. آخه من چرا باید چک کنم؟ چیو چک کنم؟ لست سین ملتو؟ بعد از خودم میپرسم که واقعا چرا میخوام برم فلان جا؟ بعد به خودم میگم برای خودت دلیل میاری، وابسته به بقیه هم نباشه. بعد مثلا میخوام برم و واقعا دلیل دارم. ولی دلیلم اینطوری نیست که معنیش این باشه ساعتی ی
حدسم درست بود، ح با یاسی است و دارند از حضور هم بهره می‌برند. خوش بحالشون. به من چه. چقدر از این دنیا بدم میاد. محدودیت. متنفرم. دلم براش تنگه؟ نمی‌دونم، دلم می‌خوادش! نمی‌دونم، ح هم مثل س و م و استاد. با اونا کم زمانی نداشتم. . اما تنها کسی که لمسم کرده بود و دوسم داشت ح بود. نه نه از فکرشم بیا بیرون اون مال من نمیشه، اون یاسی رو دوست داره و با من بودنش لذت لحظه‌ای بود . اصلا ولش کن گور بابای این بغضی که تو گلومه . گور بابای همه چیز . من دار
دارم با تنهایی بدی دست و پنجه نرم میکنم ولی به خودم قول دادم زیر قولم نزنم. 
تا قبل از اینکه تکلیفم با خودم و زندگیم و آیندم مشخص نشه، وارد هیچ نوع رابطه ای نمیشم. 
تازه داشتم یه وبلاگی رو میخوندم دختر انگار من بود ولی چند ورژن بالاتر. من تازه اولاشم ولی اون خیلی وقته این نوع نگرش ها رو داشت. 
میدونی یه نفر به دختر گفته بود : دخترای مثل تو رو دیدم، یجور خاصن ولی عاقبت همشون تنهایی و تنهایی و تنهاییه :(
مهم نیس. 
مهم اینه که بتونم خودمو کنترل کنم و
گفته بودم که ترس بین احساساتی که میشناسم از همشون کشنده تره . از شنبه قراره برم پانسیون تو خونه نمیتونم درس بخونم خودشون بمونن و خونشون از بس نگران بودم براشون  ولی الان میگم به من چه اصلا .دوروزه قفسه سینم درد میکنه گوشمم همینطور تو گوگل سرچ کردم به چیزای جالبی نرسیدم حس میکنم انگشتم کج شده و میترسم ، وقتهایی که خونمون تو سکوته رو دوست دارم کاش میتونستم مغزمم ساکت کنم جدیدا متوجه شدم شستن دستام بهم ارامش میده ولی به نظرم بهتره یه جایگزین د
امشب خونه خاله مامان هستیم.چقدر مهربون و باحاله.چقدر نوه هاشو دوس داره.بیشتر از جوونها سرحاله!خدا حفظش کنه،من که خیلی دوسش دارم.فردا میریم روستا.فک کنم اونجا چند روز بمونیم.همه میگن به ما هم سر بزنین حتما.ولی وقت نمیشه تو دو سه روز!دیروز حالم خیلی بد بود.تا الان تموم بدنم درد میکنه،مامان میگه چشت زدن شب پاتختی اونجا که رقصیدی.مادر خانوم وحید واسم اسفند دود کرد.ظهر که احساس ضعف میکردم و حالت تهوع داشتم.فک کنم باز این ویروس جدیدس:/ویروسا همشون
چهارشنبه مسولان ادارات مختلف و هم چنین بازرسان مدارس تعالی ، اومدن مدرسمون 
برای خوشامد گویی بچه های پیشتازمون یه رژه رفتن عالی ، جوری که فرمانده سپاه شهرمون از بچه های پیشتازمون دعوت کرد تا شنبه جلوی سپاهیان و نظامیان رژه رو اجرا کنن؛تازه فرمانده پیشتازمون هم از سه نفر ازمسولین هدیه گرفت 
خلاصه که همه بچه های مدرسه عالی بودن هم نظمشون و هم ادبشون 
 بچه بسیج هم که مسولش منو دوستم بودیم عالی بودن سربند یا حسین برای همشون داده بودیم .چفیه دا
صبح بود ، آماده شدم و رفتم بیمارستان !
رفتم سر کیس ،که خیلی هم وحشتناک نبود الان که فکر میکنم  ،،، شاید اون لحظه که قلبم داشت میومد تو حلقه مهم نیست دیگه !
دکتر مرد بود و پرسنل هم مَرد  
من قشنگ صورتم عین گچ شده بود و داشتم نگاه میکردم يهو یکی از همکارمون گفت:
+ خب دیگه خودت باید تنهایی کمک دکتر بکنی ؟
-من ،تنهایی ؟ :|
+آره دیگه میتونی برو و کمک بهش بده   کاملا جدی گفت با لبخند دندون نما  »
اون لحظه مغزم اِرور میداد که واقعا تواناییش رو دارم ؟ :/ و
نمیدونم چی شد.چرا؟واقعا عاشقش شدم.از این موضوع خوشحال نیستمنمیخوام طرد شماز همه.نمیخوام وقتی حس مو میفهمه پرتم کنه بیرون و  واسه همیشه ازم متنفر شهالبته الانم فکر کنم دیگه دوستم نداشته باشه و ازم خوشش نیاد:/از بس وقتی می‌بینمش به هول و ولا میرفتم و هیزی میکنم.دست خودم نیست:/یک بار مچ خودمو گرفتم که به سینه هاش زل زده بودمبعد همش عذاب می کشم که چند نفر دیگه منو تو همچین حالتایی دیدنواقعا هیچ تحریکی نسبت به پسر جماعت حس نمیکنم:/او
یه سوال
کیا اینجا رو می خونن؟
منظورم اینه که کیا وقتی اسم وبلاگ رو میبینن ، میزنن روش تا ببینن چی توش منتشر شده، نه فقط اینکه اسمشون توی دنبال کننده ها باشه
اینو برای اطلاعات شخصی خودم میخوام
فقط می خوام یه عدد دستم بیاد ، هر چند که اعداد همیشه گول زننده اند
و اونایی که می خونن، نظرشون چیه راجب وبلاگ؟
+ چند وقتی بود که دلم می خواست یه روزنوشته بزارم ، یکم خاطره، یکم حرف دل، یکم گِله ،نشد ولی، نذاشتن، نذاشتید ، نتونستم.:)++ چقد غریبه شدم توی همه
یه مثل هست میگن واسه کسی تب کن که حاضر باشه برات بمیره. همیشه باید آدما تو شادی و غم باهامون شریک باشن اینکه آدمای اطرافم نه توی شادیام نه توی غم هام هیچ جا کنارم نبودن و من از همشون متنفرم و ازشون فاصله گرفتم. حتی یک نفر هم کنارم ندارم :) نمیدونم ولی من فقط یه آدم عادیم که با هر چیز غیرعادی متضادم.یا شاید اونقدر غیر عادیم که با ادمهای عادی متضادم .
ولی اینو مطمئنم که هیچ آدم عادی تو زندگیم ندیدم :/ 
خیلی دلم میخواد زندگیم و آدمای اطرافم عوض ک
تـا حالا سعی کردم بهش فکر نکنم و دوری کنم ازش ، ولی واقعیت اینکه حسودی میکنم به کسایی که رتبه خوب اوردن و قراره برن دانشگاه :) حس قشنگیه ! آماده میشی برای اینکه تو مسیری قرار بگیری که زندگیت رو به کلی تحت تاثیر قرار میده .مستقل بودن رو تجربه میکنی، اینکه حواست به ولخرجیت باشه که آخر ماه کم نیاری:) دوستای جدید ، آدمای جدید ! خوشبحالتون :) امروز رفتیم یه جایی و يهو دیدم کل دوستام اونجان .همه بچه هایی که طهران درس میخونن .یه جیغ کشیدم و همشون متوجه من
سلام!یه محلول معجزه گر درست کردم که دوروز دیگه اماده مصرف میشه!
اگه موثر بود حتمامیام دستورالعملشو توضیح میدم!
 
+میتونید حدس بزنید دوباره افتادم روی دور پستای چرت و پرت گذاشتن اما نگران نباشید در اینده ای نه چندان دور همشون پیش نویس(!)میشن
++تحمل کنید لطفا -_-
+++اگه قرار باشه بین یه لیوان گنده شیر موز یا یه لیوان نسکافه توی یه فضای خوب یکیو انتخاب کنید
کدومو ترجیح میدید؟
منتظر نظرات ارجمندتون توی قسمت حرفی سخنی هستم!
 
++++به زودی همتونو کامنت ب
۱.از هفت و نیم صبح که مانیا رو رسوند مدرسه راه افتادهیه ربع پیش زنگ زدم گفت: ده دقیقه ی دیگه می رسم!
#خدای بزرگ هر جا که هست سلامت دارش :)
 
۲.من و بابام و یکی از خواهرم اگه در حد مرگ هم مریض باشیم یه ناله ام نمی کنیم .هر چی درد و مریضیمون بیشتر باشه ساکت تر میشیم دقیقا برعممامانم از سیصد و شصت و پنج روز سال سرجمع سیصد روزشو مریضه و  هر روز انقدر صدا میزنه و ناله می کنه و به ائمه پناه میبره که  قشنگ چهارده معصومو میاره جلو چشمونهمشون خون
دو سه روز پیش اومدیم سوار ماشین بشیم، یک یادداشت روی شیشه ی ماشین بود:
برای تامین خسارت تشریف بیاورید ایستگاه آتش نشانی
سپر و بغل ماشین خورده بود. مامان ناراحت شد و گفت اگر طرف واقعا خواسته بود مسئولیت خسارتشو بپذیره، شماره میذاشت نه نشانی.
تا اینکه امروز زنگ در رو زدند. با دو لباس مقدس که پر از عشق و غرور بود. گفتند که چرا مراجعه نکردین و اینکه ما شب ها خوابمون نمی برده. برای نجات یک بچه ی در خطر نمی تونستن صبر کنن تا ماشین رو بیان جا به جا کن
توله
برادرم الان یه ماه که یه سگ از رفیقش اورده که ماده هست .بچه دادشت برادم تو حیاط خونشون انباری داشت اورد اونجا بزاد
پنج تا توله زاید ک سه تاشون نر بودن دوتاشون ماده قراره دوتا توله رو نگه دارن بقیشون رو هم صاحبش ببره صحرا


این سفیده خیلی شلوغ کاره به همشون
ازیت میکنه
امروز یکی به خاطر رفتن یکی‌از مهم ترین ادماش ناراحت بود. من میتونستم ارزش اون ادم براش رو تا حدی تصور کنم و میدونستم این ارزش فرا تر از تصور من بود و هست.برگشتم به گذشته؛زمانی که از دست دادن ادما برام درد داشت زمانی که برا رفتنشون گریه میکردم زمانی که اخرین سلاحم برا نگه‌داشتنشون ' لطفا نرو ' بود. نمیدونم چقد از اون موقع گذشته ولی به نظر زیاد میاد دیگه مزه ی اون احساساتو یادم نمیاد. همشون دادن تبدیل میشن به یه سری جزوه که عملا به دردم نمیخو
ب این فک میکردم عشق چیز جذابیع
ولی فقط دو طرفش.همین!
_بعد یمسافرت نسبتا خوب بشدت ب خواب نیاز دارم
ولی جای سُرُمم درد میکنهو زین روی خوابم نمیبره
جلو اینه نشسته بودم یکی گف چرا ایطوری میکنی با خودت دختر؟
_ دست خودم نیست
+چرا هس
_هیچی از من نمیدونی پس چرت نگو!
جوری عصبی بودم ک فقط پا شدم رفتم مشت نزنم ب ایینه!
خوبهحداقل فهمیدم هستن کسایی ک هنوزم معرفت داشته باشن:)
جوری امروز صیح زیر ابِ ابشار داشتم میسوختم از سرما
ک دستام ک همیشه گرماش زبونزد ب
امروز بعد تصادف تمام چیز‌هایی که تو این مدت تلاش کردم یادم بره باز یادم اومد، من بعد تصادف تمام صحنه های تصادف اومد جلو چشمام تمام صدا ها، صدای شکستن شیشه، صدای له شدن ماشین، روزهایی که بیمارستان بودم همشون یادم اومد
وقتی افسر رفت و نشستم تو ماشین برای چند لحظه همه چیزو فراموش کردم هیچ چیز یادم نمیومد خیلی حال بدی بود خیلی شرایط روحی ترسناکی داشتم، قبل این که برسم خونه اینقد صدای له شدن ماشین و شیشه و تصادف تو سرم پیچید که بالا اوردم
پنج شنب
دقیقا یکسال دیگه  من کنکور دارم و باس بجنگم واس دندون 
چیزی که شاید باهاش رها شم و برم سمت دنیای رنگی خودم.
 روزایی که دارن میگزرن پراز  نبود ادماس که همشون منو تنها گذاشتن 
کسی نیست تو روزای من ،تنها چیزی که داره فرق میکنه ورق های کتابامه .
دلم میخاد ده ها کیلومتر بدوم و اخرش از خستگی بيهوش شم.
دلم می‌خواد حرف بزنم. دلم می‌خواد بگم. دلم می‌خواد بنویسم همون لحظه‌ای که کلمه ها بی‌رحمانه هجوم میارن. ولی نمی‌تونم! انگار یکی دستمو می‌گیره می‌کشه عقب وقتی می‌خوام این‌جا از بابام بنویسم. انگار یکی دستشو می‌ذاره رو دهنم وقتی می‌خوام از مامانم و داداشم و دلخوریام بگم. ولی از دست همشون خسته شدم. خسته که هیچی، بُریدم! من فقط یه کم، فقط یه کم آرامش می‌خوام. حتی یه ذره بیشتر و کم‌تر هم نه! فقط یه کم پول می‌خوام و یه خونه‌ی جدا. که
بسم رب المهدی (عج) : رستاخیز عاشقی: محمد سرشارچاپ اول ۱۳۹۷قیمت:۲۱۵۰۰ تومنانتشارات کتابستانقالب: رمانموضوع: عاشقانه.اجتماعی.فرهنگی.ییک لقمه از کتاب:این کتاب با یک خط و دو خط شناخته نمی شود که برایتان بنویسم! رستاخیز عاشقی با ۳۰۶ صفحه رستاخیز عاشقی شناخته می شود.آقای سرشار واقعا گل کاشتن! هرچند بخش هایی از کتاب واقعا تعجب کردم که چرا اینطور بیان کردن.اما در آخر متوجه شدم باید همه آن ها می بود تا رستاخیز عاشقی یک رستاخیز عاشقی شود!پ.ن: دم ه
امروز باید م برم مشاوره من نمیدونم دقیقا چی گفته که مشاورش ازم خواسته اینبار من همراهش باشم مشاوری که چندسال پیش خودم مراجعه اش بودم و ازش متنفر بودم مطمئنم اونم همین حس رو داشت حرفهایی میزد که برای من بلند پرواز خیلی دور بود امروز مطمئنم دوباره حرف هایی خواهد زد که من اصلا حوصله شنیدنش رو ندارم یکسری نصیخت و خواسته های بیخود همشون میخوان بمونم پیش خواهرم تا حالش خوب بشه ولی من محاله اینکار رو بکنم یکبار برای برادرم بخشی از زندگیم ر
یه دختر یعنی دامن بپوشه و رژ بزنه و برا خودش برقصه
یه دختر یعنی میره یه جا از خودش صد تا عکس بندازه
یه دختر یعنی وقتی از جلو آیینه رد میشه یا بیاد جلو و خودش رو نگاه کنه وتعریف کنه یا برقصه

یه دختر که باشی خوشی ها زیاد میشه و هیچ چیز نمیتونه جلو شادیتو بگیره
.

.
لایک کنین به افتخار دخترهایی که وقتی جدی هستی شوخی میکنن
.

.
به افتخار دخترهایی که وقتی میبینن دوستشون داغون همش کاری میکنن بخندع
.
.
.
به افتخار همشون لایک کنین و کامنت بزارین


نظرتـ
یک وقتایی واقعا کم میارمم.ازهمه طرفف برام میباره همه چیییززز
دیگه به معنای واقعی دارم جرمیرم.
ازهمه طرف داره برام میباااارههنمیدونمواقعااا نمیدونمم تاااکی قراره این وضع زندگی ادامه 
پیداکنههه.اون ازرفتارهای خانوادم.اون از نبودنم و دلخوری های نرگس
ازون طرفم بهونه گیری های همه وووووووووو
همشون ب سادگی حل میشه اما ادماش،نمیدونم نمیخوان یا نمیشه یا نمیتونن
چجوری هست رو واققععاا نیمدونم اما هرچی که هست نمیشهههرچی تلاش میکنم تا 
یک وقتایی واقعا کم میارمم.ازهمه طرفف برام میباره همه چیییززز
دیگه به معنای واقعی دارم جرمیرم.
ازهمه طرف داره برام میباااارههنمیدونمواقعااا نمیدونمم تاااکی قراره این وضع زندگی ادامه 
پیداکنههه.اون ازرفتارهای خانوادم.اون از نبودنم و دلخوری های نرگس
ازون طرفم بهونه گیری های همه وووووووووو
همشون ب سادگی حل میشه اما ادماش،نمیدونم نمیخوان یا نمیشه یا نمیتونن
چجوری هست رو واققععاا نیمدونم اما هرچی که هست نمیشهههرچی تلاش میکنم تا 
دیروز به خانوادم زنگ زدم اینترنتی بلیط گیرم نیومده میرم فردا ترمینال جنوب اگر تونستم بلیط بگیرم میام وگرنه میمونم خانوادمم بشدت اصرار داشتن بیا منم صبح بیدار شدم ساعت ده رسیدم ترمینال تمام تعاونی های بلیط فروشی رو گشتم اصلا اتوبوس نداشتند برای شهرمون حتی مرکز استان منم یادم بود دوسه تا استان ماشیناشون از استانمون میگذره رفتم تعاونی که همیشه میرفتم گفتم آقا برای این سه تا شهرم بلیط ندارین یک دفعه یکی از پسرای بلیط فروش شهرمون از عقب گفت خ
دبستان که بودم یادم میاد عید غدیر که میشد میومدن سر صف به همه بچه هایی که سید بودن جایزه میدادن و من همیشه میگفتم کاشکی من هم سید بودم. کما اینکه خیلی از دوستام بهم میگفتن که تو بهت میخوره سید باشی ها! ولی خب نبودم! در طول زندگانی بیست و اندی سال که من داشتم با آدم های متفاوتی آشنا شدم و دوست شدم. میتونم به جرأت بگم بین همشون سید ها یه چیز دیگه بودن (و هستن البته). سید ها خیلی دل های پاکی دارن، خیلی خوش قلبن، مهربونن،  چهره های خیلی معصومی دارن یه
داریم پیج یه فروشگاه آنلاین رو نگا میکنیم ،من یه پلت سایه میبینم و میگم اینو میزارم تو ویش لیستم!!
سهی که قیمتشو میبینه اضافه میکنه:ولی من اینو میزارم تو دریم لیستم!!
دریم لیست 'واقعا واژه زیبایی نیست؟
تو این یک ساعتی که متوجه شدم دریم لیستم میتونه وجود داشته برای گزینه اولش یه سفر مالدیو در نظر گرفتم:/

تا شیش ماه آینده پنجشنبه جمعه در اختیار کلاسای موسسه ام و خب الان با دو تا بحران رو به رو ام
بحران اول:اگه اون کراش سابقم همکلاسیم باشه چی-___-
ب
 
 
اسمم نوشتم کاروان پیاده روی مشهد برای ایام شهادت امام رضا(ع) .
ولی به این اسم ها و لیست ها من اعتقاد ندارم؛
اینا که میگن سال بعد اسم مینویسم کربلا و. همشون الکی میگن؛ دست اونا نیست اسم هارو کسی دیگه مینویسه!
شدیدا اعتقاد دارم به طلبیده شدن و دل نگرانم که راهم ندن یا وسط راه منو برگردونند.
تا با چشمام حرم نبینم باور نمیکنم منو طلبیده باشه.
دفعه قبل که رفتم دست به ضریح نزدم، گفتم چرا الکی اینو هل بدم اونو هل بدم ؟
گفتم به جا این کارها و وقت ت
حالا بعد از گذشت حدود 7 ماه
ی روزایی خوبم ، اصلا تو کل روز و شب شاید فقط چند لحظه یادش بیفتم
ی روزایی نه ، با یادش بیدار میشم و با یادش می خوابم ، نه با یادش 
با خاطراتم
خوب یا بد
میگذره بهرحال
کار هم تمومه فعلا
بقیه هم هستن ولی بی فایده ان همشون 
کتاب خوندم بعد از مدتها 
چیزهای تیز جنایی ، تقریبا خوب 
من پیش از تو رو هم خوندم ، از سر بیکاری رمان معمولی عاشقانه ، هیچ چیز خاصی نداشت که جلبت کنه و چیز آزاردهنده ای هم نداشت که از خوندن منصرفت
بالاخره مقاوتمو شوم و رفتم پیش مشاور مشاور دانشکدمون 
ترم  یک هم ۷-۸ جلسه ای رفته بودم پیشش و بحثای خوبی داشتیم . 
این خیلی خوبه که هیچ مشاوری نمیتونه منو با کلمات بازی بده :))
 فی الواقع آخر جلسه همشون میگن که تو بردی :)) 
اما چند تا نکته نگفت که حتما به درد همه میخوره . 
۱- از کسی بنا به هر دلیلی خوشت اومده؛ رفتارش، اخلاقش، نوع پوشش و . مطابق اون معیار هاییِ تو ذهنت داشتی ؛ خیلی عاقلانه و بالغانه برو و باهاش مطرح کن 
۲- نباید تو صحبتات خیلی
اومدم با یک سری عکس نوشته انیمه ای که خودم خیییلی باهاشون حال میکنم( چون همشون رو خودم درست کردم) .
پ. ن : این پست رو از روی پست های بلاگ رایان» : viva-avalanche.blog.it تقلید کردم و امیدوارم که خوشتون بیاد .
(خیلی علاقه دارم بدونم که کدوم تصویر بهتر شده پس حتما حتما نظر بدید و علاوه به نمره دادن به هر تصویر ، تصویری رو که به نظرتون از همه بهتره بگید)
( اگه تو رؤیای خودت رو نسازی، یکی مجبورت خواهد کرد که کمک کنی به ساختن رؤیاهای» خودشون)
ادامه مطلب
 
+بهمن تو کانالش نوشته :
 
دلارام فوت کرد.
دلارام گفته بود هزینه ی درمانم تو خارج از کشور حدود 250 هزار دلاره! منم با خنده گفته بودم آدم بمیره به صرفه تره!
من شوخی کرده بودم دختر جون چرا جدی گرفتی!
 
+ماری تو کانالش نوشته :
 
لال شدن مگه همین نیست، دختر مهربون و پرانرژی‌مون رفت.روحت در آرامش باشه دلارام عزیز
 @my_diaryyyyyy
 
+من تو کانالم نوشتم :
 
دارم دق میکنم.باورم نمیشه
روزی ک کانالشو پیدا کردم رفتم و بهش پیام دادم اما جواب نداد. رفتم پی وی بهمن. گفت
بسم الله الرحمن الرحیم
من فکر میکردم برادرای مذهبی که چششون کف خیابونه واقعا نمیبینن چون اصلا نگاه نمیکنند و آدم خیالش راحته و نباید نگران اونا بود
مثلا رفیقم (همون خواهر بسیجی غلیظ هم اتاقی)که میرفت جلسه بسیج دانشگاه با کلی پسر   بهش گیر نمیدادم(چون من نقش مرشد داشتم) زیرا فکر میکردم اون برادرا نگاهشون درویشه و به رفیق ما نگاه هم نمیکنند
بماند که این رفیق ناقلای ما تو همون بسیج برا خودش شوهر جور کرد :))
اما واقعا فکر میکردم نگاه نمیکنند و نم
اینکه خانواده ام چه پدری چ مادری همشووون مادی گرا اند خبر خیلی بدیه ینی توی رفتارهاشونم میشه فهمید چقدر ادمای پولکی و ظاهر بینی هستن و هرچی طرف مقابل ادا و اصول با کلاسها رو در بیاره از نظر این خاندان خیلی شاخ و با شعوره و همش تو کف بقیه اند اما اگر از خودشون بخوان اونجور رفتار کنن یا باشن لهش میکنن خفه اش میکنن در نطفه و با یکسری افکار نخ نما و منسوخ شده پرورشش میدن. خانواده خودمو مقصر نمیدونم بلکه پدر و مادراشون اینجوری بودن و هنووووزم سعی
.
معتقدم گاهی تنها نوشتنه که میشه سلاح آدماتنها نوشتن و نوشتن و نوشتن.نوشته هایی که بعضا به دست کسی نخواهد رسید.نوشته هایی که هیچ مقدمه و بدنه و نتیجه ی منسجمی ندارن.اما همین بی انسجامی هست که منو آروم میکنه.دنیای بهم ریخته و شلوغه تو سرم رو ساکت میکنه.معتقدم گاهی نوشتن تنها راه دفاعهدفاع از چی؟!در برابر چی؟!سادست.دفاع از خودم در برابر حمله های افکار خودخواهم خودخواهناین افکار و تصورات من بی اندازه خودخواهنانگار منو نمیشنونخستگی هامو
بالاخره بعد از 25 روز سلام :)
تو این بیست و چهار روزی که از عقدم میگذره کلی اتفاق و کلی حرف نگفته هست اونقدر زیاده که فکر نکنم همشون توی یه پست جا بشه دی:
توی این بیست و اندی روز دردسر و خوشی و کلی چیز دیگه رو تجربه کردم و فهمیدم تا اون جایی که میتونم نباید اجازه بدم اطرافیان واسم انتخاب کنن یا انتخاب هام رو رد کنن و باتشکر از مامان جانمان که تو این امر یاری نمودند والا :|
کلا این روز ها خیلی متفاوت و در عین حال عادی هم هستن! از دلتنگی های من واسه ی آ
مادر بزرگ من خدا بیامرز آدم مذهبی بود .هر وقت دلش واسه امام-رضا تنگ میشد میگفتم مادربزرگ حالا حتما لازم نیست بری مشهد از همینجا یه سلام بده . اما من واسه تفریح میرفتم شمالاون به من نمیگفت حتما لازم نیست بری شمال همینجا تفریح کن .وقتی سفره میگرفت وقتی محرم میشد به هیت محل برنج و روغن میداد بهش میگفتم اینا همه سیرن پولشو ببر بده به چهارتا آدم محتاج *اما وقتی من با دوستام مهمونی میگرفتم اون فقط میگفت مادر مراقب خودت باش .سالها گذشت تا
میدونی من هر بلایی سرم بیاد به قول معروف پوستم کلفته! هر چند بار که بخورم زمین و زانوهام زخمی شن باز هم پامیشم
تا اینجای زندگیم اومدم . قوی ، محکم ، موفق ، سربلند
نمیذارم چهارتا آدم که هیچ جایی توی زندگیم ندارن اینا رو ازم بگیرن
یه درخت تنومند رو هر چقدر هم سنگ به سمتش پرتاب کنن چیزیش نمیشه.شاید خراش برداره ولی همچنان ریشه هاش توی زمین جا دارن و رشد میکنه و رشد میکنه و میره به سمت آسمون
خیلی اتفاق ها ممکنه توی زندگی برامون بیفته که پیش بینی نم
✌هیچ آسانسوری برای موفقیت وجود نداره
تو یکی یکی باید پله‌ها رو بالا بری✌
________________________________________
خب ایام عزاداری هم گذشت و وقتم کمی آزاد شد.اینجور که بوش میاد انشاالله آخر هفته اثاث کشی می کنیم و این یعنی یه عااالمه کار دارم:)
موکت اتاق خواب رو هنوز نشستم،پرده ها رو نشستم،کتابام رو جمع نکردم،خریدام رو انجام ندادم،ثبت نام قلم چیم مونده و .
ولی مهم نیست،من میتونم همشون رو به موقع انجام بدم:)
به علاوه باید این هفته حسااابی درس بخونم،البته برای
دعاها و گریه هاتون مورد قبول خدا و امام حسین مهربونشسلام، بالاخره تاسوعا و عاشورای نود و هشت هم به پایان رسید. تاسوعای من به همراه دو تا از دخترداییام که دو سه سال از من کوچکترن در تلا‌ش برای یافتن شیرکاکایو گذشت :) اقا خیلی میچسبه این شیرکاکایو های نذری. ولی خب شاید باورتون نشه ولی دریغ از یه قطره :) به امروز امیدوار بودیم، گفتیم عاشورا حتما پیدا میکنیم. صبحی همشون اومده بودن خونه مادربزرگ واسه کمک به نذر شربت من. دستشون درد نکنه. هوس نکنید ول
امروز ظهری که یکم خلوت شد و غریبه ها رفتن مردا اومدن سالن . همشون ریختن وسط و شروع کردن خوندن. يهو یکی از پسرخاله هم شروع کرد ماشالله و ایشالله خوندن. پشتش گفت عروسی مبین. مبین جو زده شد شروع کرد جیغ کشیدن و دست و پا زدن.نوبتی اسم همه مجردارو میخوند و کل میکشیدن. البته این قسمت از مراسم ربطی به مکه اومدن خاله اینا نداشت، کلا عادت داریم دورهم که جمع میشیم شلوغ کنیم.يهو گفت همگی بگین ماشالله عروسی رژیا، آخ آخ یادم رفت، ماشالله، ماشالله
همیشه عادت جامعه این بوده در برابر نو آوری ها مقاومت کردن. فناوری های نوین همیشه مورد انتقاد بسیاری از افراد جامعه هستند و در نهایت همون افراد خودشون بیشترین استفاده را از فناوری میبرن.
تلگرام و اینستاگرام و سایر شبکه های اجتماعی همشون این دوران را در جامعه ما طی کردن و در نهایت محبوب شدن. دقیقا سئو هم همین مسیر را طی کرد اما روزی هم رسید که چندین دوره مسابقه برایش برگزار شد و همینطور سمینارهای مختلف.
اوایل مردم به کسی که کامپیوتر داشت چندان
تصورات دیگه ای از خودم داشتم برا اینده،خودمو توی یه رشته دیگه و یه شهر ویگه تصور می‌کردم ولی امروز ظهر، وقتی توی خیابون نتیجه رو دیدم، همونجا وسط خیابون نشستم رو صندلی و زار زار گریه کردم،اومدم خونه و با گریه خوابیدم، از خواب که بیدار شدم یادم اومد بازم بساط اب غوره رو راه انداختم.
خدا شاهده اگه دریاچه بودم تا حالا خشک شده بودم. 
میخواستم برم جایی که 1143 کیلومتر دورتر از شیراز باشه، افتادم جایی که 1175 کیلومتر دورتره.
همه چیز خیلی سریع اتفاق اف
سلام خدمت دوستان ، اول از کسانی که برای راهنمایی بلاگ منو انتخاب می کنند سپاسگزارم. خیلی حس خوبی بهم دست میده وقتی به بلاگ نویس کمک میکنم! خودم همچین دورانه رو سپری کردم البته با یه روش دیگه!

بلاخره امروزه امتحاناتم تموم شد و یه نفس تازه گرفتم ؛ ساعت 7:0 دو تا امتحان با هم داشتم ، بد نبود خوب هم نبود . ساعت 7:9 به دانشگاه رسیدم بعد طی کردن حدود 100 کیلومتر :( ! . اصن من همه ترس و دلهره ام نرسیدن به جلسه بود ! والان فقظ خدا کنه استاد پروژه وقت تحویل رو اع
سلام دوستان 
دلم براتو حسابی تنگ شده بود
مرس که حالمو میپرسیدید:/
خب میخوام بگم براتون از درسا
مدرسمو عوض کردم 
استادا خوبن و میتونم بگم عالینن ولی بچه ها مشکل دارن یه کم
مثلا یه هفته برا ازمون نخوندم انقدر استرس داشتم گفتم 5 نفر اخر کلاس میشم رفتم دیدم نفر 5 ام شدم فک کردک از اخر به اول زدن دیدم نه خیر در همین حد همه گند زدن
ولی خب میدونی دارم رو خودم کار میکنم از اول جدی شروع کردم و سعی میکنم درصدام پایین 50 نشه به جز زبان:/
خب معلم زیستمون رو خلی
در ایران سواحل زیادی وجود نداره اما اونهایی که هستند بسیار زیبا می باشند. من شخصا خودم اکثرشون رو رفتم و می تونم بگم شمال و جنوب تنها دارای ساحل نیستند.
توصیه می کنم به دیگر حا های ایران که دارای دریاچه هستند هم سر بزنید.
اما امروز می خوایم درباره بهترین مکان ها برای زندگی صحبت کنیم. مثلا من چند وقته که دارم در سواحل جنوب زندگی می کنم و یک ویلا شگفت انگیز اجاره کردم. شما هم می تونید با قیمت ها ی مناسب ویلا اجاره کنید.
مثلا من تونستم با 1/3 قیمت از
دانلود آهنگ دل سنگ از فتانه کاش میتونستم بیشتر بخوابم، خیلی خوابم میومد. شب قبل تا دیروقت روی پروژه ی دانشگاهم کار می کردم، ترم آخرم توی دانشگاه بود و باید پایان نامه تحویل میدادم. بیشتر توی رختخواب موندن جایز نبود، داشت کم کم دیرم میشد. با کرختی و بی حالی از جام بلند شدم و به دستشویی رفتم. بعد از شستن صورت و مسواک و وضو گرفتن به اتاقم برگشتم. شلوار لی آبی تیره ای پوشیدم و بی حوصله دکمه های مانتوی مشکیمو بستم. جلوی آینه ایستادم، کرم ضدآفتابمو ز
Akse Aghaye Khamenei

آخرین جستجو ها