این سایت تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران است

نتایج جستجو برای عبارت :

نداره هیچی تاثیر روی روحیت دیگه اصلا نم واسه تومهم نیست پلو من کیه

یه موقع هایی ناخواسته یا خواسته همچین از خدا دور میشم که باورم میشه انگار بودن و نبودنش فرق نداره!
یا انگار بود و نبود من واسه اون فرق نداره!
مثل این روزای من که خیلی ازش ناامید و دور شدم. فقط چسبیدم به هدفهایی که از تلاش واسشون خسته شدم!
ديگه با خودم میگفتم خدا کاری با من نداره و منم ديگه کاری با اون ندارم. به خودم دروغ میگفتم چون مدام به یادش بودم! بهش فکر میکردم!
ازمون خواستن اول دفترمون یه جمله ی تاثيرگذار و انگیزه دهنده توی زندگی بنویسیم.
هر
نه نداره چاره ای این دل بیچاره
♫   ♫   ♫   ♫
♫   ♫  NITROMUSIC.IR  ♫   ♫
♫   ♫   ♫   ♫
نداره نه نداره آخه جز غصه ی دوی تو کاری نداره که ندارهصبر میکنم واسه تو تابگی تا کیبه شرطی که به من نگی تو هیبه بازی نگیز دله منو هینه نداره چاره ای این دل بیچارهنداره نه نداره آخه جز غصه ی دوری تو کاری نداره که ندارهنه نه نه نه نداره چاره ای دل بیچارهنداره نه نداره آخه جز غصه ی دوری تو کاری نداره که نداره
♫♫
دانلود آهنگ محسن ابراهیم زاده به نام تو بگو
تمامِ خواسته هام‌رو تغییر دادم
تمام علاقه هام رو از دست دادم 
چی شد؟ هيچي من هنوز هستم و یک راه اجباری جدید
خدایا ديگه بهت رو نمیزنم و ازت نمیخوام چیو بهم بدی چیو ندی، ديگه نمیخوام هی ضایعم کنی و یجور ديگه بهم بدی که دوست ندارم
فقط چیزایی ک دادیو ازم‌نگیر، نامردیه ، خیلی نامردیه، من که گناهی ندارم شدم بنده؟ دارم؟ خودتم میدونی اصلا دستِ من نبوده تو خواستی واسه به وجود اومدنم
پس اینقدز همه کارارو برعکس نکن بعدشم‌نگو قسمته حکمته، من هنوز از ل
گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود
واسه آرزوهای ناگفتنیت 
واسه اوناییکه هیچ کسى ازشون خبر نداره،
واسه "التماس دعا" هاىِ از ته دلت که خجالت کشیدى بگى ولى خدا شنیدتشون 
واسه تمام اینها هم که شده میخوام بگم ، نگران نباش
مطمئن باش بهترینش برات اتفاق می افته❤️
با ح به تفاهم رسیدیم که من خودم رو کنترل کنم، کمتر باهاش ارتباط داشته باشم و فقط یه رفیق معمولی برای هم باشیم. حالا رفتم تو توییترش و دیدم دوباره اون دختره هی لایکش کرده و اون هم حالم خراب شده خیلی. چرا انقدر حسودم؟ چرا نمی‌تونم ببینم کسی رو دوست داره یا کسی اونو دوست داره؟ چرا با من اینجور نيست که با اون هست؟ چون من می‌خوام گریه کنم . لعنت به من. لعنت به این زندگی. هی دارم می‌گم گند نزن خودتو نگهدار هی می‌گم آدم باش نمی‌تونم الان
قبلا نوشتم نمیتونم اشک بریزم .خشک شده و سوخته:/الان میتونم.ولی فقط واسه احمقانه ترین چیزا.چیزهایی که از قلبم نيست.مثلا ممکنه پام بخوره به میز اشکم بزنه بیرون:|یا درمورد یکی بخوام حرف احساسی بزنم صد بار صدام میگیره چشمم خیس میشهولی امکان نداره وقتی صدای شکستن قلبم میاد اشکم بیاد:/فقط بغضم باد میکنه.ازم خودم بدم میاد .ولی باید خودمو دوست داشته باشممگه غیر از خودم کسی ديگه رو میتونم بشناسم؟یا کسی میمونه واسه ادم؟اگه قرار باشه خودم واسه
گاهی به خودم میگم واقعا هیچ هستم. .
نه به موفقیتی رسیذم 
و نه مهارت خاصی دارم
۱۲ سال هم خرخون بودم و کنکورم اونجوری 
نه سواد و اطلاعات انجنانی 
و نه پول و .
من هیچ هستم هيچي مدارم
ولی اینو بدون اونی که هيچي واسه از دست دادن نداره از همه خطرناک تره
خیلی مسائل واسه فکر کردن ، خیلی تصمیمات واسه گرفتن و خیلی کارها واسه انجام دادن دارمباید واسه همشون برنامه ریزی کنم
و این در حالیه که دیروز با دوستام تفریح بودیم ، امروز در حال جمع آوری وسایل و مرتب کردن اتاق و آماده شدن واسه کلاس های فردا و مهمونی بعد از ظهرشم
فردا الف میاد پیشم.
دیدار دیروز هم باعث شد دلم بیشتر واسه ف تنگ شه.دوستی که دنبالشم.اما حیف که خیلی همديگه رو نمیبینیم
ديگه آدمی هم نيستم که توی مجازی بتونم باهاشون صحبت کنم آنچنان.هیچ
تو هر رابطه ایی اونی که بیشتر دوست داره اونی که بیشتر عاشقه باخته چون چیزی  ديگه ای واسه از دست دادن نداره اون دلشو وسط گذاشته ترسی نداره و طرف مقابلم خیالش راحته که اون همیشه هست فقط ترس طرفش از دست دادن ِ اونه و هی میتازونه . 
تو هر رابطه ایی اونی که بیشتر دوست داره اونی که بیشتر عاشقه باخته چون چیزی  ديگه ای واسه از دست دادن نداره اون دلشو وسط گذاشته ترسی نداره و طرف مقابلم خیالش راحته که اون همیشه هست فقط ترس طرفش از دست دادن ِ اونه و هی میتازونه . 
بِ من كششِ اینهمه بی مهریُ نداره، عینِ برجِ زهرما میمونه، یه جو منطق تو وجودش نيست، همه یِ حرف هاشُ براساسِ نظریه هایِ شخصی با تحكم میخواد به كرسی بنشونه، دِ هركس یه اعتقادی داره پدرِ من، ولم كن، كاری نكن عینِ بعضی ها ارزویِ مرگتُ كنم، تو باید ازون دخترهایی میداشتی كه پدرشونُ میشورن میذارن كنار، نه منِ بدخت كه هرچی تا الان گفتی گفتم چشم، چشممُ رو همه یِ علایقم بستم، بازیگری نمونه یِ بارزشِ، كه به خاطرِ افكارِ پوسیده یِ تو كه هر كی بازیگر بش
از یه جایی به بعد زندگی بیهوده می‌شه. قبل‌ترها دوست داشتن‌ها و نفرت‌ها و عصبانیت‌ها و آزرده‌بودن‌ها و خوشحال‌بودن‌ها همه خالص بودن. الان ديگه هیچ‌چیزی حس قبل رو نداره. به قول چاک پالانیکِ باشگاه مشت‌زنی انگار همه‌چی یه کپی از کپی از کپیه. آرامشی که از قدم‌زدن توی فلان خیابون دارم، خاطره‌ی بدم از فلان کافه، راحتی‌ای که کنار یکی از دوست‌های قدیمی حس می‌کنم، اشتیاقی که واسه‌ی دیدن یا حرف زدن با فلانی دارم همه بیهوده‌ن. همه اونقدر خ
امروز خیلی سرم درد بود داروخونه نگهداشتیم یه قرص بگیرم. وارد که شدم دیدم یه خانم مسن با داروساز درگیرن. هی پیرزنه میگفت پسرم خودم اومده از اینجا خریده. تا منو دید یهو گفت خانم دکتر. گفتم بامنید؟؟؟؟. گفت آرره ديگه مگه غیر از تو کسی هست؟. گفتم مادر جون من هنوز پزشک نشدم ولی بفرماید؟ امرتون؟. گفت من صبح تاحالا یه قرصی به این دکتر میگم بیاره داره ها میگه ندارم. گفتم خب شاید واقعا نداره. دکتره یهو گفت خب هی میگه دوکیلو ناف بده. خب دوکیلو ن
بِ من كششِ اینهمه بی مهریُ نداره، عینِ برجِ زهرمار میمونه، یه جو منطق تو وجودش نيست، همه یِ حرف هاشُ براساسِ نظریه هایِ شخصی با تحكم میخواد به كرسی بنشونه، دِ هركس یه اعتقادی داره پدرِ من، ولم كن، كاری نكن عینِ بعضی ها ارزویِ مرگتُ كنم، تو باید ازون دخترهایی میداشتی كه پدرشونُ میشورن میذارن كنار، نه منِ بدخت كه هرچی تا الان گفتی گفتم چشم، چشممُ رو همه یِ علایقم بستم، بازیگری نمونه یِ بارزشِ، كه به خاطرِ افكارِ پوسیده یِ تو كه هر كی بازیگر ب
امشب خیلی دلم به حال خودم سوخت. وقتی خواستم دکمه های کیبردو بزنم واسه اعلام نتایج، بابارو میدیدم که چقد امید داشت. مامانو دیدم که چجوری دست به دعا برداشته بود. فاطیما چجوری زول زده بود به اون صفحه لعنتی کامپیوتر و خدا خدا میکرد. ولی وقت رتبمو دیدم کلا وا رفتم.فقط زدم زیرگریه و دویدم تو اتاق. نمیتونستم باورکنم این رتبه و این درصدا مال منن. بابا اومد تو اتاق، هی سرمو بغل گرفت. هی پیشونیمو بوسید. گفت من نگاه نکردما؛ چندشدی مگه؟. دوستم ن
امروز خیلی فکر کردم و به جای اینکه به نتیجه خاصی برسم هی فقط عصبانی و عصبانی تر شدم از بابا
که چرا باید یهو اینقد سخت بگیره و شرطی بذاره که می دونه عملی نيست ،خب نيست ديگه معلومه که نيست:(
واسه همین تصمیم گرفتم امشب مدرسه خودم روانتخاب ولی باز یه کم تلاش کنم که توافق رو تغییر بدم اما.
وقتی امشب پرسید انتخابم کدوم شد، قبل از اینکه اصلا بخوام چیزی بگم گفت فقط یه کلمه اسم مدرسه رو بگو.اگر مدرسه خودت بود دست میدیم که یعنی توافق کردیم اگرم اون یک
میشه معامله کرد? منظورم اینه بد و وقیح و از حد خود گنده تر بازی نيست
البته که اگر اون کار رو بکنم فایده و اذیتش اول برا خودمه و اصولا هیچ کار ما ذره ای ضرر واسه تو نداره، اما خوب 
دلم می خواد بگم واسه تو این کار رو نمی کنم 
چون می دونم یه گوشه ش می رسه به چیزی که تو نهی کردی 
دله ديگه خدا 
ولی می بینی? ادب شده. تو ادبش کردی و منم بهش فقط توجه دادم که متوجه باش 
خودمونیم ها خیلی دوره طولانی ای بود 
دیشب همین وبلاگ رو ورق زدم و دیدم سال 95! هنوز حال دل
سلام به همگی 
واااای باورم نمیشه خیلیی وقته نیومدم و هيچي ننوشتم و هيچي نخوندم هعییی. یه زمانی واسه وبلاگ جونمونم میدادیم هعی:(
همه خوب هستین اون عقبیا صدا نمیاد دی:
قصد دارم به آدرس قبلی برگردم اینجا امنیت نداره دی:
+ دلم واسه تک تک بلاگر هایی که نيستن و یا در دسترس نيستن تنگ شده خیلی زیاد :(
دوست دارم امروز رو یادم باشه.فاطمه پیام داد که تا نیم ساعت ديگه میتونی بریم بیرون.برف میومد ماشین نبود رفتیم مترو بعد به مقصد کافه ولی نمیدونم چرا از پارک سر در اوردیم.شلوغ بود رفتیم خیابون گردی و اخرم آشاما هیچ کدوم اینا مهم نيست.مهم این بود که نگران حالم شده بود بعد اون پیامم تو تلگرام.
میگه هنوز نمیدونی چی میخوای که انقدر سردرگمی.هنوز چیزی واست اونقدر مهم نشده مثل طرح واسه من.راستم میگه.قرار شد از فردا برم کتابخونه.سه ماه بیشتر نمونده تا
وقتی که دوست داشتنی ترین چیزِ زنوگیتونو از دست میدین ديگه هيچي نمیترسونتتون و به هيچي وابسته نمی‌شین . هيچيو این هم بده هم خوب . بده چون احساس میکنین مُردین ، مثل یه جسمِ بی احساس ، فقط ادامه می‌دید تا یه روز نفس‌هاتون قطع بشه . خوب هم نيست هرچی فک میکنم خوبی‌ای نداره . میخواستم بگم خوبه چون قوی می‌شین ، ولی قوی نمی‌شین بلکه سنگ می‌شین .
 
- شماره حساب حقوق بازنشستگیتونه؟
- ببخشید؟
- لطفاً، شماره حساب حقوق بازنشستگیتون
-- یه حواله پول
- چیزی به این اسم وجود نداره
-- ولی الان گرفتمش
- فعلا که هيچي نيست
 خودتون ببینید
-- پس کی برگردم؟
- وقتی که براتون رسید جدید بفرستند
- خانم؟
 رسیدتون
-- کارتون اصلا نظم نداره!
 
الان داشتم فکر میکردم که باید خیلی پخته تر رفتار کنم
مثلا وقتی یکی داره میگه پلویی که شب تا صبح تو یخچال بمونه ديگه میزان قندش بیشتر شده و خوردنش ضرر داره و باس تازه تازه پلو دم کرد و خورد، یا مثلا میگه سیب زمینی پخته که اگه بمونه ديگه وحشتناکه و سم تولید میکنه و باس تازه تازه پخته شه و خورده شه،
من نباس فرتی راستشو بگم که حاجی من بخاطر شرایط زندگیم برنج پنج شیش روز مونده تو یخچالو همینجوری از یخچال در میارم و بدون گرم کردن همونجوری سردسرد سرپ
به کی بگم حالم بده. به کی بگم عطسه حالش بده
عطسه داغون شده. عطسه هیچکسو نداره
 
عطسه کيه؟؟ میشناسین؟؟
این عطسست همونی که ديگه گسسته از همچی گسسته داغون شده ديگه تحمل نداره طاقت هيچي نداره هيچي نمیخواد کسی که خسته شده ديگه هيچي جلوشو نمیگیره
 
چرا اینجام چرا وبلاگ خودم نيستم
نمیخوام اونجا باشم اونجا پر بوده از انرژی مثبت دوست ندارم یهو خرابش کنم وقتی انرژی منفی بره توش ديگه بیرون نمیاد
من فلسفه سوشی را درک کردم!اینها کس شعر است که می خوان خاصیتش با حرارت دیدن از بین نره و الخ!این حرومزاده ها نون نداشتند بخورند، واسه اینکه دیرتر هضم بشه کمتر بخوان گشنگی را تحمل کنند، ماهی را خام می خورده اند!به قرعان!شما یک سر برید تلگرام، عکس بشقاب غذایی که من امروز با دو تا غول برزیلی خوردم را نگاه کنید!غذا واسه من بس بود، قطعا واسه اینها کم . منتهی خوردند و خیلی هم طبیعی بود و بعدشم هيچي ديگه ندیدم بخورند. خب پیداست خام خوردن دیر هضم شدن دار
بس کن رژیا. چقد میخوای گوشه اتاقت بشینی و زول بزنی به دیوار؟. چقد میخوای عزا بگیری واسه اینکه کنکور هيچي نشدی؟. شکست خوردی؟ باشه. اینهمه آدم ديگه هم شکست خوردن. اون شد ۱۶۱ و همه به به و چه چه، ولی کسی به تو نگفت خرت به چند؟ عیب نداره توهم خدارو داری. بلند شو از سر جات دختر. اینجوری بخوای ضعیف بازی دربیاری امسال که هیچ، سال ديگه هم قبول نمیشی.یک سال به خودت سخت بگیر. یکسال عاشقی تعطیل یکسال محمدو بیخیال شو. برات مهم نباشه که ناراحت بشه
سلام.
امروز که نه، دیروز به شکلی ناگهانی بازدید های وبلاگم بالا رفت و به هزار بازدید رسید. برای کسایی که الان سه چهار ماه و بیشتر که وبلاگ دارن، فکر نکنم خیلی عدد و رقم عجیب و غریبی باشه. ولی برای من جالبه.
هزاربار خونده شدن، هزار بار آدم ها از این گذر رد شدن و رفتن. دیوار نوشته هاش رو خوندن و چیزی حس کردن. خوشحال شدن، غمگین شدن، اصلا اعصابشون خورد شده باشه شاید! ولی به هر حال یه حسی پیدا کردن.
شاید عبور از این گذرگاه راه خیلی ها رو عوض کرده باشه (
♫♫
نفسم به نفست بنده ديگه بسه غم چشماتو نبینم واسه من مقدسهدل من به دل تو هنوز احساس داره به چشات هنوزم علاقه ی خاص دارهاونی که میمونه واسه من دل ناب داره اونی که میمونه مث من تب و تاب دارهموج موهات داره منو میکشونه چون گرداب داره …
♫   ♫   ♫   ♫
♫   ♫  NITROMUSIC.IR  ♫   ♫
♫   ♫   ♫   ♫
همه اینو میدونن تو واسم عزیز جونی دل منم شک نداره که تو واسه دلم میمونیاز وقتی که دیدمت تورو فهمیدم واسم میمونی از این اخلاقا ندارم که بگم دوست دارم زبونیهمه اینو
متن آهنگ مهدی جهانی بخواب دنیا
Text  Music Mehdi Jahani Bekhab Donya 
 متن اهنگ بخواب دنیا مهدی جهانی
دست من نيست اگه انقد دلم هواتو
داره اگه نمیتونه تنهات بذاره
تو که خوب میدونی نداره چاره
دست من نيست اگه بارون میاد یادت میوفتم
به کسی از تو من چیزی نگفتم
اگه دستات بیاد باز میشه مشتم
بخواب دنیا کسی با من ديگه کاری نداره
دل بی کس من یاری نداره
دل من میل دلداری نداره نداره .
بخواب دنیا کسی با من ديگه کاری نداره
دل بی کس من یاری نداره
دل من میل دلداری نداره نداره
مثل ماهی میمونم که از کنج تنگ نقلیش درش میارن و میندازنش تو دریا،نمیدونه کجاس، واسه چی اینجاس ؟اصن قراره چی بشه !از کدوم طرف باید بره؟این روزا ذهنم پر از سواله،یعنی من اشتباه انتخاب کردم؟ نکنه به خودم ضربه بزنم آیندم چی میشه؟قراره چکار کنم من.دورم پر از آدماییه که با تجربه ای که خودشوندارن میگن بلید چکار کنم ،میگن داری راه اشتباهی رو میری ،این راه تهش هيچي نداره برات فقط عمرت و هدر میدی.راستش و بگم من از اولش مطمئن بودم به انتخاب رشته ام،.یع
نه که تو این گروهه خانم‎های مذهبی بیان درد و دل و ناله کنن و زندگی‎شونو بریزن وسط ولی واسه بعضی مشکلاتی که درمونده‎شون کرده م میگیرن و از تجارب هم استفاده میکنن. و خب واکنش بعضیاشون به مشکلات جدی بقیه برام جالبه. مثلا خانومه میاد میگه همسرم اصلا خرجی نمیده و واسه هزینه‎های خوراک و پوشاک واقعا درمونده شدم چیکار کنم یکی ديگه میگه امتحان هرکس یه چیزه امتحان شمام اینه صبر کن! یا یکی میگه همسرم ده سال ازم بزرگتره دائم بهم سرکوفت می‎زنه و ن
هزار بار پتو رو کشیده بودم روي سرم و گریه کرده بودم . حال و حوصله هیچکس رو نداشتم ، اشتها نداشتم ، حرف نمیزدم ، فقط گریه میکردم . یه روز ، دو روز ، یک هفته ، دو هفته ، یکماه ، دوماه بود که حال و حوصله نداشتم ، ديگه دلم برای هیچ مریضی نسوخت ، ديگه از غم کسی غصه نخوردم ، وقتی رفتم ختم کسی اشکم در نیومد ، حتی ناراحت هم نشدم ! رويه زندگیم تغییر کرد ؟ نمیدونم . ولی ديگه دلم نخواست بگم بخندم ، قرار های دورهمی و بیرون رفتن رو پشت هم کنسل کردم ، یا رفتم مثل جغ
از وحشتناکترین کارهای دنیا، ازدواج کردن است!فکر کن، یکی که تا دیروز نمی شناختی، امروز.اصلا ولش کن اون بحث بزو بزو رافک کن دو تا خانواده که هر یکی یک عالمی است واسه خودش، یک شب جمع می شن دور هم!چه سنخیتی؟کی به کجا ؟چی دارن مشترک اینها ؟اصلا همین شما، با شوهرت.نمی ترسید از هم ؟!!. 
بسم الله الرحمن الرحیم
سعی کردم بپذیرم همه چیز رو و خوشبختی رو بسازم
همه چیز داشت خوب پیش میرفت حالم عالی بود
اما انگار امتحان ها تمومی نداره و حس خوشبختی دوامی نداره.
اشکالی نداره این دنیا پایان داره ولی زندگی انسان نه
میدونین ترسم از اینه که به خاطر این نیتی ها زندگی ابدیم تحت الشعاع قرار بگیره
+ازاینکه قصه های سرگذشت رو کامل نکردم عذر میخوام اصلا مرور خاطرات برام جذاب نيست
 اینکه به کسی حق طلاق نمیدیم ااما معنی ش این نيست که به طرف مقابل اعتماد نداریم ربطی ندارهمطرح کردنش اعتماد رو واسه هر دو طرف کم می کنه ،حس خوبی واسه مردا واسه شروع یه زندگی دوست داشتنی رو نمیده یکی از دوستان مربی آموزش شطرنج بود یه روز پدر یکی از دانشجو های دختر اومد و به مربی گفت باید شروع به کار کنه دخترم شطرنج به دردش نمی خوره می دونم که خیلی پیشرفت داشته تا حد قهرمانی هم رفته اما فردا اگه طلاق گرفت باید یه منبع درآمدی داشته باشه تامین ک
چطور بغض نکنموقتی خانوم نون میگه فراموشم کنیو تُ میگیی سری چیزا هیچوقت فراموش نمیشنتلاش کردن فایده ای نداره!_این جمله ت تا اخر عمرم یادم میمونه.+تگای مربوط ب توعم معنیش میشه همیشگیم:)شاید اصلا ی روز جدا شیم واسه همیشهولی فعلا میخوام اون حس خوبی ک باهات دارمو بیشترش کنم:)پ.ن:بعضی دوستان اشتبا متوجه شدنما نه رلیم ن عاشقیم!فقط دوستیماز نوع صمیمیش!
دقیقا همون زمانی که یه ذره شادی میاد تو وجودم ، یکم حس میکنم خوشبختم و همه چیز خوبه ، درست همونجا که اصلا فکرشم نمیکنم حالم گرفته میشه . انگاری که واقعا خنده به من نیومده . جنگیدن رو دوست دارم . جنگیدن واسه چیزایی ک میخوام، جنگیدن با مشکلات . اما این وسط فهمیدم جنگیدن همیشه جواب نيست. بعضی وقتا باید هیچکاری نکرد . دلم خیلی گرفته . همه چیز انگار فلش بک خورده عقب و دوباره پلی میشه . من طاقت و تحملشو دارم ولی صبرم کم شده . دلم روزای خوب میخواد . من ۶ سا
امروز یاسمن حالش خوب نبود از همون اول صبح که رسیدم نگار گفت برم ببینم چشه. رفتم پیشش و پرسیدم چیشده؟ گفت هيچي. باز پرسیدم و گفت نمیخوام چیزی بگم راجع‌بهش. و خب منم بیخیال شدم. حالا نگار اومده میگه چشه میگم نمیدونم. هی گیر داده یعنی چی نمیدونم و نمیگه. گفتم خب بابا دلش نمیخواد بگه. بعد هی میگه نه بی منطقه. گفتم کی؟ یاسمن؟ نه اصلا. خب دلش نمیخواد حرف بزنه راجع‌بهش زور که نيست. بعد باز دو زنگ بعدش میگه نه این واسه من چیز کرده :/ میگم نه‌بابا برای چی
دیدین بعضیا واسه اینکه بگن انتخاب خودمون یا یکی از اعضای خانوادمون کاملا درست بوده کامیون کامیون گِل میارن که رو .طرف بریزن؟هی میخوان ثابت کنن بهت که تو اشتباه میکنی و فلان نظیر نداره تو دنیا حالا خودشم میدونه طرف هيچي نيستا ولی هی اصرار میکنه به بی نظیر بودنش
امروز ظهر .کتاب جنگل نروژی رو شروع کردم.البته این کتاب با اسم چوب نروژی چاپ شده .!
۳۰۰ و خورده ای صفحه بود .
و الان تموم شد .!
منگ منگم.

بینابین کتاب خوندن رفتم کلاس .پست گذاشتم.شب رو با ستاره های تاریک دره و یه لیوان چای داغ از دستای نازنین بابام گذروندم و با خوندن آهنگای قدیمی تو تاریکی مطلق شب .!توی کوهستان تقریبا سرد .گرم و روشن کردم.!
تولد قمریم بیشتر از تولد شمسیم یاد خانواده اس.!
مامان میگه گردنه شبا خطرناکه .اما بابا امشب واس
آخ جووون کتابامو فرستادن هرچند هنوز نرسیده اما خیلی خوشحالم که با خودم میبرمشون ديگه معلوم نبود کی بشه. یه خورده نگران بودم که گفتنم بد شده باشه یا نه ولی خب چیکار کنم دلم میخواست کتابام دستم باشه به خصوص این که نمیرسم انقلاب هم برم اتوبوس فقط فردا صبح بلیط داشت :/ عصر نداره واسه همین منمو یه روز تعطیل. بدو بدو تا قفسه گفت فرستاده کتابارو حاضر شدم رفتم پول گرفتم که به پیک بدم. اصلا حواسم به اینش نبود هیچکدوممون هم نقد نداشتیم اما رسیدم به خونه
یه نفر رو می شناسم که واسه قبول شدن توی رشته مورد علاقه ش 7 ساله پشت کنکور مونده و انتخاب رشته نمی کنه!
واسه سال بعد هم تصمیم داره دوباره بخونه!
من روز سه شنبه امتحان دارم. کتابهایی که دو سه ماه پیش امتحان دادم رو باید دوباره بخونم.
اصلا حوصله ندارم بخونمشون. 
موندم بعضیا چجوری اون همه کتاب تکراری واسه کنکور میخونن اونوقت من توی خوندن مجدد یکی دوتا کتاب موندم!
خیلی بهم ریختم امشب.خیلی.ولی خوبم الان.حالم بهتره.+گاهی وقتا یه حرفایی هرچقدر هم كه ساده باشه بدجور دل ادم میشكنه.خیلی دلم شكست امشب.اشك تو چشام جمع شد.ولی با وجود همه اینا یه خوبی كه وجود داشت این وسط این بودش كه ديگه مُرد واسه من.+امشب ارزو كردم واسه همیشه دور شم از این شهر.اونقدر دور شم كه دست هیچكس بهم نرسه. 
گاهى حتى یك متر مربع تو این دنیاى بزرگ گوشه ى دنج تو نيست یه جایى كه متعلق به خودت باشه و درونش آرامش و آزادى داشته باشى انگار فقط یه نفسى میره و میاد با یه سرى مواردى كه بر حسب وظیفه و مسئولیت انجام میدى درست مثل یه ربات!!حتى تو بدنت هم آزاد نيستى ! عضله هاى منقبض و دندان هاى به هم فشردهبا اشك هایى كه گاه و بیگاه از چشمانت جاریه و ته مونده ى روياهاتن ! الان اصلا با مشكل كسى ديگه نمیخوام كار داشته باشم نمى خوام فكر كنم خب فلانى چى بگه كه بیمار سر
چون دوست دارم یهویی بنویسمخوشم نمیاد از قبل طراحیش کنم و پلات داشته باشممیخوام چیزا یهو یش بیانمیدونم شاید اونقدرا خوب نشه، ولی واسه خودم هیجان انگیزترهو واسه من اصلا مهم نيست کسی نوشته هامو بخونهمن واسه خودم مینویسم چون خلق کردن لذت بخشهاین اصراری که همه انسان ها دارن برای ارائه هنرشون به همه رو درک نمیکنمشاید اگه یه روزی حس کردم خیلی خوب شده و دیگران هم عن نيستن و عیب و ایراد نمیگیرن و هی نمیخوان بپرسن این چرا اینجوریه؟ اون چرا اونجوریه
قسمت اول فصل آخر گات رو دیدم.تهش یه سری جدید از HBO تبلیغ کرد به اسم چرنوبیل.پارسال کتابش رو خوندم.حتی لوگوی اسم فیلم هم همونی بود که تو کتاب نوشته بود:از هم پاشیدن همه چیز.یکم از کتاب رو با هم بخونیم:
اون شروع کرد به تغییر کردن. و من هر روز انگاری با آدم ديگه ای روبرو میشدم.آثار سوختگی کم کم داشت خودشو نشون میداد:رو دهنش رو زبونش رو گونه هاش.اولش به نظر میرسید یه سری زخم جزئی باشن ولی بعد شورع کردن به بزرگ و پوسته پوسته شدن درست مثل یه لایه ی سفید.
سال بعد کنکور دارم. کنکور یه هدف نيست بیشتر شبیه یک سرگرمیه یه سرگرمی هیجان انگیز و رکوردی که تلاش و تمرکز روزانه می خواد. چی بهتر از اینکه یک سال رو میتونی بهش فکر کنی و باهاش سرگرم باشی؟ به همین سادگی یک سال از این زندگی رو که رفته توی پاچه ات سپری میکنی!
هر چقدر فکر میکنم جایی برای من در این دنیا وجود نداره. باید کوله پشتی ام را بردارم و برم. 
یکی از معلم های دبیرستان بهم میگفت: سال بعد کنکور میدی؟ 
_ آره
رشتت چیه؟
_ ریاضی
به نظرت آینده داره؟
_ آ
این‌روزا از هرچیزی که بخاطرش ایستادم متنفرم. از دوره و هر مدالی که ممکنه بگیرم متنفرم. جلوی آینه وایمیسم و خودمو نگاه می‌کنم و می‌پرسم ارزششو داشتی؟ تو خونه فریادا می‌ره تا آسمون و من زیر پتو می‌لرزم که بخاطر اینا این بلا رو سر زندگیم آوردم؟
پاهام جون راه رفتن نداره. دویست‌کیلو وزنه رو سینمه. همه زندگیم می‌لرزه. دنیا به گریه‌ی بزرگِ بی‌فایده‌ست. چون که همه‌ش بی‌فایده‌ست.  ديگه راهی واسه درست شدنِ هيچي وجود نداره.
روزی هزاربار آرزو می
٢٥ روز از سربازیم مونده و میدونم مه ده روز مرخصی رو ختما طلب دارم و از باقیش مطمئن نيستم یعنی اما و اگر داره در كل هیچ چیز سربازی سخت نيست نه رفت و اومد ها و نه صبح بیدار شدن ها و نه حتی فكر كردن به ٢١ ماه عمری كه بیهوده تلف میشه بدترین چیز سربازی تو مخ رفتنها هست اینكه هیچ چیز قطعیت نداره ، همه تاكید میكنم همه توی پادگان ممكنه به سادگی اب خوردن بزنن زیر قول و قرارشون اینكه اگر اشنا پارتی نداشته باشی تقریبا بی ارزش ترین موجود توی یك پادگانی
صبح که وارد جلسه شدم،تو خواب و بیداری صندلیم رو پیدا کردم چون شب قبلش، بی خوابی داشتم و ۴صبح خوابیدم.
قبل از آزمون،از یه نفر راجع به کلاس های کنکوری اینجا پرسیدم،یه جایی رو معرفی کرد گفت اساتیدش پروازی ان و هر کلاس حدود۸۰ نفرن:/
هيچي ديگه کلا از کلاس رفتن پشیمون شدم، چون من باید همش سوال بپرسم از استاد و خب مسلما تو یه کلاس۸۰ نفری همچین چیزی امکان نداره.باید بگردم یه آموزشگاه ديگه پیدا کنم.
سوالا رو تا حدی که بلد بودم جواب دادم و خواستم از جلسه
برای هیچ انسانی هیچ محدودیتی وجود نداره.
ولی فراموش نکن که یک شبه نمیشه به آرزوهات برسی باید قوی باشی و از زمین خوردن نترسی.
 
شک نکن اگه عاشق کاری باشی که انجام میدی و عاشقانه واسه هدفت بجنگی و تلاش کنی حتما بهش میرسی
 -چته تو؟
+اعصاب ندارم
-چرا؟
+می‌دونی، موندم این چشه آخه؟ این‌همه باهاش حرف می‌زنم ولی هیچ عکس‌العملی نداره.درباره همه چیز پست زده و نوشته ولی من رو نه! انگار اصن نيستم . . .
-خب عادیه ديگه!
+چیش عادیه آخه؟ :|
-آدم کسی دوسش داشته باشه که هیچ‌وقت رفتاری از خودش نشون نمیده! فقط کسایی که دوسشون داره رو ازشون حرف می‌زنه.
+پس من چی؟
-هيچي! اصن مگه خودت هیچ‌وقت درمورد اون دخترک شاعر [آخ که چه شعرایی داشت . . .] جایی حرفی زدی؟ یا اون دخترک که حافظ رو از بَر
واییی کلی ذوق دارم واسه باز شدن مدارس آخی هنرستانمون دلم چقدر براش تنگ شده آخی آقای میلادی بدبخت خدا کنه امسال نیاد کلاس ما اینبار ديگه میره دیوونه خونه آخی دلم واسه امتحانا هم تنگیده واسه تقلب های گروهی تو سر و کله هم زدن بچه بازی در آوردن غیبت دبیرا رو کردن هی روزگار
مقاله ک رو تموم کردم. و قرار شد ک برای مارک بفرسته. اونوقت من رو تو سی سی نذاشته واقعا مشکل دارن در حالی که نه ل نه ار نه دنیل اینطوری نمی کنن. امروز به روند ه. گذشت مثل بهشت هست اونجا. هوا هم عالی. من هم که در مورد شاملو و ویرجینیا و اسکات و کافکا و . ام. احساسم؟ احساسم خیلی عجیبه. طبیعی هم هست . امروز دیدم --- زنگ زده و من هم فقط و فقط از سر دلسوزی بهش زنگ زدم . همین که زدم شروع کرد. دقیقا همونی بود که هست. اصلا اصلا احساس نداره   بسیارتاکسیک
نمیدونم چی شد.چرا؟واقعا عاشقش شدم.از این موضوع خوشحال نيستمنمیخوام طرد شماز همه.نمیخوام وقتی حس مو میفهمه پرتم کنه بیرون و  واسه همیشه ازم متنفر شهالبته الانم فکر کنم ديگه دوستم نداشته باشه و ازم خوشش نیاد:/از بس وقتی می‌بینمش به هول و ولا میرفتم و هیزی میکنم.دست خودم نيست:/یک بار مچ خودمو گرفتم که به سینه هاش زل زده بودمبعد همش عذاب می کشم که چند نفر ديگه منو تو همچین حالتایی دیدنواقعا هیچ تحریکی نسبت به پسر جماعت حس نمیکنم:/او
یه مجموعه نوشته هست واسه یکی از بهترین استادهام دکتر نقشینه
به اسم اقتسادنامه
واسه پبلاگ ایشونه که از اونجا که یه چندسالی هست بروز نشده داره از دسترس خارج میشه
من متن‌هاش رو کپی کردم ازش اجازه بگیرم پست‌ها رو تدریجی میذارم اینجا
در مورد اقتصاد هست که طبق گفته‌ی ایشون تحصیلات اقتصاد نداره و رشته‌ی دانشگاهی آمارو احتمال هست نوشته اقتسادنامه
گفتم ک گفت گوشیش فرمت شده ؟؟؟؟ ی پروفایل گذاشته بود ک پیام بدین معرفی کنید و امروز دیدم برشداشته. باز من بهم ریختم. اخه عکسی ک گذاشته برام نشون نمیده شایدم هيچي نذاشته. شایدم اصلا منو سیو نکرده باشه. چون این خطمو نداره
یه چیزی هم بگم بعد برم برای مرور. 
ته ته دیوونگی و آشفته حالی من ختم میشه به نالیدن از سینگلی. یه جوری که خودمم باورم نمیشه این منم همونی که بقیه رو مسخره میکنه واسه این چیزا
آخ که اگه هوا هم اینجوری ابری باشه اصلا دلم داره کنده میشه
البته بودم باباجونم هم بی تاثير نيست که میگه باباجان شوهر رفت زیر گل. شوهر کجا بود این زمونه؟ همه یه مشت شده ان بعد گندش درمیاد یا معتادن یا بیکارن یا چی.
به هر حال حاجیه ديگه. خیلی به فکر نوه اشه
خب میخوام در مورد خستگی بنویسم.به نظرم خستگی اصلا دلیلی برای وجود نداره. مثلا ما میگیم حتی مگس یا فلان میکروارگانیسم هم یه علت وجودی داره و هرچند ما متوجه نقشش در هستی نشویم، ولی بالاخره تاثير داره تو نظام جهان.
ولی من میگم خستگی اصلا چیزی نيست که وجود داشته باشه!
میدونید چرا؟ نشستم فکر کردم که علت های خستگی چی هست، مثلا وقتی حس میکنم خسته ام، ديگه نمیتونم ادامه بدم، وای مردم، دلیل این حسم چیه؟
یا از درون خودمه
یا از محیط
یعنی یا خودم بیماری ر
حالا که قرار مدار عقد گذاشتیم,دلخوش خرید هامونو تقریبا کردیم ,امروز نشسته بودم لیست مهمان بنویسم ,رفتم از مامانم بپرسم فلانی چند نفرن?! که گفت صبا یکم دست نگه دار!!!! گفتم چرا . گفت داداشت از تو بزرگتره ولی هنوز ازدواج نکرده ,درست نيست تو زودتر عقد کنی  داداشت دق میکنه!!!!! هاج و واج نگاهش کردم ,یعنی چی مامان? داداش که نامزد هم نداره من صبر کنم  تا عقد کنه! گفت تو یکی دوسالی صبر کن تا منم واسه داداشت یه زن خوب پیدا کنم!!!!!!!!!!! بعد سریع واسش عقد و عروسی
توی زندگی
نیاز نيست خودمون رو جای کسی جا بزنیم
یا غرق بشیم توی شخصیت کسی
تا بخوایم معنا پیدا کنیم.
 
حقیقتش خیلی خوشحالم ازین که عکسای وزنه برداریتو و اون یکی عکسی که کلی گردنت مو داشت رو برداشتی.
میدونی چرا؟
 
چون خودت نبودی.
 
چون تو خود خود واقعیت همون پسر خندونه که دندونای قشنگی داره، چشمای براق و قشنگی داره، لبهای خوشگلی داره.
 
نیازی نيست اینقدر وزنتو کم کنی، لاغر شی، بی رمق و بی فروغ شی،
نیازی نيست عکس یه خواننده یا دی جی یا هرچی رو همه ش
تموم شدی برای من حواسم از تو ديگه پرتهمیدونی برای من همیشه صداقت شرطه برو که ربطه رابطه ی ما به هم بی ربطهتو کم گذاشتی واسه من برای من ديگه تو مردیگذاشتی پا رو حرفتو قسمایی که میخوردی بارها که آبروي عشقمونو تو بردیتموم کن برو که ديگه حسه من به تو عوض شده تموم کن برو که موندنم با تو خیاله بیخوده
♫   ♫   ♫   ♫
♫   ♫  NITROMUSIC.IR  ♫   ♫
♫   ♫   ♫   ♫
تموم کن برو که چشم نداره ديگه ذهنو جونه من تموم کن برو نه ديگه حرفه موندنو با من نزنچشات یه حرفی داشتو
دل تو دلم نبود که عکسای امشب برسه دستم و ببینم که چه شکلی شدم با اون آرایش دست و پا شکسته ی خودم و آقا نگم که خودم عاشق خودم شدم و منتظرم کار وخونه و ماشین و غیره جور شه برم خواستگاری خودم! ( مزاح) 
ولی جدی باید با آرایش آشتی کنم رژگونه ی هلویی معجزه میکنه
سایه اسموکی خیلی به من میاد
رژ لب زرشکی هم بهم میاد
و بعد قرن ها تونستم مدل مویی که بهم میاد رو پیدا کنم و عشق کنم با موهای بلندم
چقدر اون پیراهن سفید با گل های مشکی هم به تنم نشست اصلا از واجباته
شاید بالاخره بتونی ارور رو رفع کنیولی اینکه ندونی مشکل کجا هست که این کوفتی بالا نمیاد واااقعا کار سختیه -_-
.
.
اقا اقا اقا
یه دعوای باحال کردیم باهم خوشالم
فک کنم وبلاگم کامل نوسان رو حس میکنه
انی وی
سه تا کار مهم دارم تا آخر تابستون
تایپ انگلیسیم رو قوی کنم
زبان کار کنم واسه تعیین سطح نندازنم سطح پایین
پی اچ پی رو یه جوری تکمیل کنم که تو طول سال بتونم کار گیر بیارم
معدل این ترمم بیاد بالای 15 :(
این ربطی به تابستون نداشت، ولی خب
.
.
واسه ترم بعد
وقت هایی که پیشم نيستی عزیزم به سختی همین طور میگذره و چه برسه ببینم ناراحت هم هستیناراحت از این نظر که فلان احمق که دوست اسمش را گذاشتی باعث اعصاب خوردی هر 2 ما میشه راسش عزیزم بهت گفته بودم پرو دپ را اصلا باهاش میونه خوبی ندارم متاسفانه از اونجایی که داخل این خراب شده به دنیا اومدیم نمی تونیم توقع زیادی از ادمهایی داشته باشیم که سراسر عقده و کینه اند پس چه کاری داخل گروه موجودات زنده حسابشون کنیم؟؟؟خیلی راحت باید بتونیم بزاریم کنار ک
یکی نيست بگه که بشر، بگیر بخواب، مگه مجبوری پست می‌ذاری؟!
منم بهش میگم که مغزم اضافه بار داره، باید درستش کنم.
____
دلم یه کیسه بوکس می‌خواد! نه، حسش نیس. دلم اصلا چیزی نمی‌خواد، غلط کرده اصلا چیزی بخواد.
____
بزرگ‌ترین لذت این روزا که از پروژه‌های درسیم آزاد شدم، خوردن آب یخه. در این حد والا و متعالی.
____
شنبه همین هفته برای اولین بار توی چهار سال دانشگاه، به یکی از دخترهای دانشگاه سلام دادم‌. اعتراف می‌کنم که تو عمل انجام شده قرار گرفتم.
____
فصل تابستان امسال برای من بیشتر در دفاع تموم میشه و شروع یک ازمون دیگر و درس خواندن برای مقطع بعدی میتونه باشه البته در کنارش باید دنبال کار هم باشم ولی متاسفانه شرایط امروز جامعه خیلی مساعد کار نيست شاید اصلا جنگ هم داشته باشیم راستی اگر جنگ بشه جه اتقاقی برای من و ما و ایران پیش میاد اصلا اسم جنگ هم ترس و وحشت داره همراهش . امیدوارم هیچ وقت ديگه جنگی در ایران زمین و سرزمین مادریم رخ نده کسی از فردا خبری نداره خدا یا به همه مون رحم کنید لطفا ز
دلم تنگ شد واسه قدیما، واسه روزایی که دختر بچه شش ،هفت ساله بودم، واسه کوچه بن بست کنار خونه بابا بزرگ ،واسه شیطنت کردنا و بازی کردنمون.واسه اون حوض مربعی شکل کنار باغچه ،واسه خونه ای که خیلی وقته چراغش خاموشِ
دلم تنگ شد واسه روزای عید که  بی قرار قبلی و دعوت و هماهنگی،همه جمع بودیم خونه بابا بزرگ ،واسه جمعمون که جمع  بود.روزای عید قربان بی اراده ذهنم میره به سال های بچگی و روزای خوب وخوش گذشته .روزایی که بعد فوت بابا بزرگ و مامانبزرگ حکم
دلم تنگ شد واسه قدیما، واسه روزایی که دختر بچه شش ،هفت ساله بودم، واسه کوچه بن بست کنار خونه بابا بزرگ ،واسه شیطنت کردنا و بازی کردنمون.واسه اون حوض مربعی شکل کنار باغچه ،واسه خونه ای که خیلی وقته چراغش خاموشِ
دلم تنگ شد واسه روزای عید که  بی قرار قبلی و دعوت و هماهنگی،همه جمع بودیم خونه بابا بزرگ ،واسه جمعمون که جمع  بود.روزای عید قربان بی اراده ذهنم میره به سال های بچگی و روزای خوب وخوش گذشته .روزایی که بعد فوت بابا بزرگ و مامانبزرگ حکم
جدیدا اونقدرا حسش نيست ، یعنی حس هيچي نيست 
این روزا بهم خوش گذشته و کلی چیز میز خوب واسه نوشتن دارم ولی باشن واسه بعد 
از نظر جسمی کلا حس میکنم خوب نيستم اونقدرا و قراره یه چکاپ کلی بشم 
یه مدته کلا حس اینو دارم که بازیچه شدم بازیچه دست خیلیا ، نمیدونم درسته یا نه شایدم اشتباه میکنم 
اصلا هيچي نمیدونم هيچيیییی فقط مطمنم که خدا هوامو داره و بهش اعتماد دارم 
از صبح که بیدار شدم کلا پر بغض بودم دم لبریز شدن بودم ، نشستم با مامانم به صحبت بحث کشی
یه آهنگ غمگین شبا پخش میشه سونات نبودت تو پائیز جاریبازم قرصهامو فراموش کردم که تجویز کردی واسه بیقراریمفراموش کردم قراره نباشی فراموش کردم فراموشیا روشبیه سلام تو شاید شنیدم خداحافظی های تو گوشیا روفراموش کردم قراره بمیرمفراموش کردم قراره بمیرمکه بعد از تو جز مرگ چیزی نموندهیه جوری تمامه جهانم سیاهه که شاید جز این رنگ چیزی نموندهقوی نيستم وقتی از دست میدمقوی نيستم عشق اصلا قوی نيستکسی که تو تنهاییهاش پیله بستهغزل گفته از تو ولی منزوی
امروز پنج شنبه یکی از روزای خداس
جشن روز پرستار بود و با همکاران و خانم چوپانیان(تجهیزات پزشکی) رفتیم سالن همایش
کلی بی حوصله برا خوندن جزوه ازمون توجیهی بدو خدمتم
امروز بعد از ظهر قصد بر خوندن است, امید خدا که بشه خوند
درگیری تو خونه ما که تمومی نداره, گره کار خواهرم فقط خدا باید باز کنه
لباس اداری مونده, کلا کلی خرید دارم که هنوز فرصت نشده
خواهرم امروز میخوان برن بنگاه واسه خونه خریدن,خدا کنه امروز دلش شاد بشه
چقدر حرف واسه گفتن دارم, چقدر حس
 
 
داره میرقصه و قر میدهچشاش دل ما رو دریدهچیه اسمت ور پریدهبه تو چه دختر ندیده
شما چقدر دلبریبگو هات داره خاله بندریبذار فدار بشم اگه زن ذلیلیبده دستتو نکن تنبلی
لاله همه دارن میگن بابایه شما پولدارهیه دوماد خوشگل و خوش جیب مثل من دوست دارهلاله مال منی تو بیا
هوادار داری تو زیادهمشون خوب میدونن مال منی پس جایی نریا
میدونی دل بیقراره لاله لاله لاله لاله زندگیم با تو بهارهلاله لاله لاله لاله
همیشه در حال فرارهدل و کرده پاره پارهزندگیم بی
 
 
داره میرقصه و قر میدهچشاش دل ما رو دریدهچیه اسمت ور پریدهبه تو چه دختر ندیده
شما چقدر دلبریبگو هات داره خاله بندریبذار فدار بشم اگه زن ذلیلیبده دستتو نکن تنبلی
لاله همه دارن میگن بابایه شما پولدارهیه دوماد خوشگل و خوش جیب مثل من دوست دارهلاله مال منی تو بیا
هوادار داری تو زیادهمشون خوب میدونن مال منی پس جایی نریا
میدونی دل بیقراره لاله لاله لاله لاله زندگیم با تو بهارهلاله لاله لاله لاله
همیشه در حال فرارهدل و کرده پاره پارهزندگیم بی
مردن اتفاق تلخی واسه بقیه دورو بریاستولی خود ادم اگ خوب بوده باشه اونورم واسش خوبه اگه بد بود اونورم واسش بده امیدوارم همه اینور خوب باشن تا ی اونور خوبی داشته باشناصلا باورم نمیشدبا اینکه ی کنتاکی پیدا کرده بودیم راضیبه مرگش نبودمولی بر اثز ی مرگ طبیعی از دنیا رفتواقعا واسه همه سخته مخصوصا خونوادش 
یکی بود یکی نبود
یه پسر بود که زندگی ساده و معمولی داشت
اصلا نمیدونست عشق چیه عاشق به کی میگن
تا حالا هم هیچکس رو بیشتر از خودش دوست نداشته بود
و هرکی رو هم که میدید داره به خاطر عشقش گریه میکنه بهش میخندید
هرکی که میومد بهش میگفت من یکی رو دوست دارم بهش میگفت دوست داشتن و عاشقی
مال تو کتاب ها و فیلم هاست
روز ها گذشت و گذشت تا اینکه یه شب سرد زمستونی
 
توی یه خیابون خلوت و تاریک
داشت واسه خودش راه میرفت که
یه دختری اومد و از کنارش رد شدپسر قص
بسم الله الرحمن الرحیم
کتاب حتی یک قطره اشک هم نریخت» تالیف یک جمعی که اسم اشون یادم نيست.
کتاب تقریبا اصلا معروف نيست و حتی تو گوگل هم پیدا نمی شه :) واسه همین هم عکس صفحه اول اش رو نذاشتم فعلا، تا بعدا از روي کتاب عکس بگیرم و بذارم. اما با این حال، کتاب بدی نبود یک مرور خلاصه بر زندگی شهید چمران، از دوران دانشجویی تا بعد از اون تو آمریکا، مصر، لبنان، ایران و نهایتا شهادت اش.
در مورد چمران چندین کتاب تو این بلاگ داشتیم که کتاب های قوی تری بودن
این که پیشنهاد هیات علمی شدن تو یه دانشگاه رو رد کردی و بعد یه سال تازه داری افسوس می خوری خیلی عصبانی م می کنه!اینکه مدام منتظری من بگم نه عزیزم، اشکالی نداره، بازم فرصت هست، کار درستی کردی، اصلا دانشگاهش به درد نمی خورد، .سعی می کنم خونسرد باشم، کلا تو با ترس و تردیدهای همیشگی خودتو تو دردسر میندازی اصلا به من چه؟!  .
سلام خدامونخدای ما،خوبی خوشحالی اون بالایی اون بالاهمه چی كوچیكن نه؟!من بقیه مشكلات ارزوها بدیا دل ادما .همه چی كوچیكه .دلم واسه توام تنگ شده توچی.توام بین اینهمه خوب دلت وأس منه بدتنگ میشه.برااون دختركوچیك بادردای بزرگ ،برادلم كه ارزوهاش شدحسرت ابدیش.فداسرمون خدامون.وقتی ب صلاحم نيست وقتی قدرتشوندارم دنیاتوبه هم بریزم وقتی من هنوزیه دختركوچولوامچاره ی ديگه ای هم دارم؟!خداچرااینهمه ازت سوال دارم خدااینجاتنهاجاییه كه حرفام سانسورنم
. درد معدم که خفم کرده بماند،
درد دلتنگی هم داره خلاصم میکنه. اتفاقا ایندفعه ها دلتنگی واسه محمد
نيست، دروغ چرا؟. دلتنگی محمد ديگه برام عادی شده. ببینمش یا نبینمش
برام فرقی نمیکنه.
دلتنگ مامانم شدم. خیلی دلم براش تنگ شده.
اونقدر که وقتی یکیو میبینم از مامانش میگه ناخواسته حسودیم میشه. وقتی
یکیو میبینم با مامانش میره بیرون منم ناخواسته دلم میخواد یدفعه.
این
هفته رفتم بهشت صادق، ولی فقط سرخاک آقاجون؛ سرخاک مامان هیچوقت دلم قبول
ن
وقتی بیکاری قدر فرصتی که داری رو نمیدونی و وقتی میری سر کار حسرت یک ساعت بیکاری رو میخوری.
الان به خودم میگم که اگه وقت داشتم واقعا می‌تونستم بخونم و یه آزمون رو قبول بشم.ایشالله یکی دو سال ديگه که این پروژه که تموم شد و پتروشیمی ساخته شد ، میرم سفت میچسبم هم ارشدمو میگیرم و هم به صورت بسیار جدی واسه آزمون های استخدامی میخونم.
آزمون های استخدامی زیادی شرکت کردم ولی خوب جز یه مورد ، هیچ کدوم به مصاحبه دعوت نشدم.آخرین آزمونی که شرکت کردم نیروگ
نمیدونم تا حالا حس حالت تهوع و سرگیجه و دل درد رو با هم یکجا داشتید یا نه؟! یه حس خیلی مزخرف و بدیه! اصلا نمیتونی اروم بگیری. نه حالت تهوعت میخوابه، نه سرگیجت تموم میشه و نه دل دردت. هیچ درمانی هم نداره بجز بالا اوردن! تا زمانی که بالا نیاری هی باید زجربکشی. ولی وقتی که بالا میاری، یه حس ارومی تو رو دربر میگیره. حالا نه از حالت تهوع خبریه نه از سرگیجه و نه از دل درد. اروم ارومی. یجوری خوب میشی که اصلا یادت میره چند دقیقه قبل داشتی چه زجری میکشیدی!
امشب که تقریبا دو هفته مونده به عروسی، وسط بل بشوی خونه ای که باید مرتب شه لباسی که باید آماده شه و هزار تا هماهنگی که باید انجام شه و همش تمام و کمال به گردن منه، دلم واسه خودم تنگ شده، واسه کتاب خوندن و خیال کردن، واسه پیاده روي و موزیک گوش کردن، واسه درس خوندن و آرزو کردن دلم واسه یه روز بی دغدغه تنگ شده، روزی که نه حسرت دیروزو داشته باشی نه دلهره فردا، نه برای شروع دیر باشه نه واسه بیخیال شدن زود 
حس میکنم ديگه چیزی نمیتونه منو بشکنه، یه د
میخوام واسه تولد مهسا خودم یه چیزی درست کنم . طرحش تو ذهنمه اما دقیقا در موردش مطمئن نيستم . بعدشم شاید رو یه کاپ کیک شمع بذارم که پیش خودم فوتش کنه . دلم نمیخواد ببرمش کافی شاپ و خیلی قضیه رو فَنسی کنم . فقط میخوام حس کنه که چقدر دوسش داشتم و واسش وقت گذاشتم .خدا میدونه من عاشق روزای تولدم و اینکه بقیه رو خوشحال کنم . هدیه دادن باعث میشه به ارگاسم معنوی برسم :)))+ اگه کسی ایده واسه کادوی تولد دوست دختر / پسرش خواست ، میتونه ازم کمک بگیره . چون میلیان
واقعا دلم میخواد بعد از صحبت‌هایی که قراره شنبه اتفاق بیفته یه پشتیبان روحی داشته باشم.کاش میشد چند ساعت ديگه کنارم باشه بعد بره (واسه همیشه؟) نه به خاطر اینکه چیزی بینمون پیش بیادا، نه. فقط واسه وداع پایانی.ولی خب از اونجایی که خواسته‌های من فقط روي کاغذ برای سامر چایلد مهم بوده و نه در عمل، امیدی به برآورده شدنش نيست.شاید من توقع زیادی دارم از کسی که ديگه تو زندگیش نيستم. هم؟
اونقد دلم مسافرت میخواد:(( اصلا دارم میمیرم واسه یک‌روز‌ بیرون زدن از این شهر :( 
ولی نمی دونم بگم به بابا؟ نگم؟! می‌ترسم بازم بگم بگه نه بعد من قاطی کنم:( 
خب اصلا چرا باید بگه نه؟ تعطیلی که هست ، واسه روحیه اشم خوبه.
فاطمه دیروز زنگ زد گفت نمیایید این طرفا؟ اصلا زنگش بیشتر هواییم کرد. گفتم نمی دونم شاید.
گفت هوا عالیه بارونی و م .واای خدا میشه بریم؟
امشب میگم به بابا. دعوا نشه صلوات:))
-------------------------
فردا هم علوم داریم، جلسه پیش یه امتحان کلا
بعد مرگش اولین سوال تو ذهنم این بود ک :این ک به این راحتی مرد.واسه زندگیش برنامه ریزی کرده بود واسه آیندش ، شغلشحالا ینی همه چی تموم؟میدونی جوابش چیه؟اینه ک آدما نباید به این دنیا وابسته باش. اول فکر میکردم ک ولش کن این ک مرده اگر قرار ماهم اینطوری بشیم پس دیگ تلاش واسه چیه؟حالا فهمیدم واسه اینه ک اگه رفتی اونور زندگی باارزشی ک اینجا داشتی واست ارزشمنده.دقیقا نمیدونم دلیلش چیه اما مطمئنم این دنیا واسه "saveخوبی هاست"اگه الان تلاش نکنیمکلی فرصت
فضای مجازی پر شده از این تیتر: فرزند رامبد جوان و نگار جواهریان به دنیا آمد
بعدشم ریز زیرش نوشت که اسمش گذاشتن نوردخت
از هر ده تا کامنتم یکی گفته چه اسم قشنگی نه تای ديگه به الفاظ مختلف گاهی محترمانه و اغلب با توهین هر چی فحش و نارواست حواله رامبد و نگار کردند
واقعا چرا انقدر بی شعوریم؟ نه واقعا چرا انقدر بی شعوریم؟
مامان بابای نگار کانادا هستند، موقعیت به دنیا آوردن بچه اش توی کشوری بهتر از ایران رو داشتند. بعدا که بچه بزرگ بشه همین( کانادا ب
دیروز تولدم بود.راستش احساس میکنم از وقتی پای اینستاگرام و عکسهای دلبرش به زندگیهامون باز شده سطح توقعات و انتظاراتمون هم بالا رفته.عکس های عروسی یا عکس های تولد دیگران رو میبینی،ناخودآگاه  خودت رو باهاشون مقایسه میکنی.اما خب با این اوضاع،باز من انتظار خاصی برای تولدم نداشتم و ندارم.یعنی انتظار جشن تولد،بادکنک،کیک و کادوی آنچنانی(مثل جشن تولدهای اینستاگرامی) رو ندارم.دلم فقط یه کیک کوچولوی دو نفره و یه هدیه میخواست.ولی هيچي به هيچي.
اول
از کجا شروع می کنیم به اهمیت دادن به آدما توی ابعاد شخصی زندگیمون؟‌
اصلا تعریف شخصی چیه؟ خب واضح اینه که شخصی و غیرشخصی واسه هر کسی یه بازه ای از کارا رو پوشش می ده. اما با این حال، با همون تعریف شخصی از شخصی! یعنی خودمون می دونیم چی واسه خودمون شخصی هست و چی نيست.
یه بار یه نفر گفت که ما به خاطر بقیه باید به ظاهرمون اهمیت بدیم! که حال بقیه بهتر شه با دیدنمون! و اونجا بود که کلا ذهنم hang که چطور ممکنه یکی اینجوری به ماجرا نگاه کنه؟
فک کنم که خشمی
از اینکه قراره تاسوعا و عاشورا رو هم توی خونه بمونیم و جایی هم نریم و م هم قهرم ,کلافه ام.هیراد هم که نيست. از طرف ديگه شهریوری داره آتیش میباره ,صدرحمت به مرداد ماه. اگر نریم باید بشینم و کار های عقب افتادمو این چند روز تموم کنم
امروز خاله ام آبگوشت میدن ولی یه شهر ديگه هستن و تا اونجا دوساعت راهه و دووووره .منم هوس آبگوشت کردم ,نه هر آبگوشتی ,از اونا که واسه  امام حسین میدن. . 
 
قبلا چقدر تاسوعا عاشورا خوش میگذشت ,میرفتیم امام زاد
یه پسر بچه ، شایدم دختر . هر شب توو خیابونای شهرم قدم میزنه. زیر نور ماه زیر فریاد هایی از جنس سکوت! ولی خب انگار واسه اون اصلا مهم نيست.
یادمه یه بار به همکلاسیش میگفت هر شب یه فرشته میاد به خوابش و اونو میبره به سرزمین خودشون. جایی که آدما همه همديگه رو دوست دارن نه بخاطره اینکه جنس مخالف همن ! نه چون میخوان پول همو بالا بکشن یا انتقام اشتباهات گذشته خودشونو بگیرن! اونجا همه خوب همو می خوان همه دنبال خیر هم هستن نه اینکه زیر پای همو خالی کنن!
حی
سه تا کامنت خصوصی از سه تا دوست مختلف و دارم که بشدت این کامنتهارو دوسشون دارم.شاید اگه بگم صدبار بیشتر خوندمشون و ذوق کردم،دروغ نگفته باشم.
اصلا خوندنش بهم یه حس غریبی میده که واقعا دوس دارم‌این حسمو.
کاش میشد از حالت خصوصی درشون اورد و به همه نشون داد.
مطمئنم هر سه تاشون کلا یادشون رفته که برای من کامنت  گذاشتن.
چقد زود تموم میشه حسای خوب.کاش هیچوقت عمرم به اندازه اینروزا قد نمیداد و هیچوقت این روزای خاموش و تلخ و کذایی رو نمیدیدم
از
ديگه عادتت شده هر شب چند جرعه از روح خستت رو به کف خیابونای سرد و بی روح این شهر می چشونی. انگار هوای بازدمت توی این سرما خاطراتت رو باهاش زنده می کنه ؛ مگه نه ؟!
یاد مالبرو می افتی، لایتش !! با یه فندک ، همدم بی کلک ، که سوخت تا بسوزونی ذره ذره از وجودتو. چه فایده ای داره وجود وجودت، وقتی اونی که باید کنارت وجود داشته باشه ديگه وجود نداره ؟!
دستت می ره توو کاپشنت تا پیدا کنی یارتو اما انگار یادت رفته که تو اصلا سیگاری نيستی!! متاسفم برات که فقط توی
پدربزرگم خیلی مریضه هر لحظه منتظریم که خبر بده را بگندلتنگم ،کسی را ندارم که باهاش در و دل کنم ،همیشه سنگ صبور بودم اما ديگه نمیتونم .اتفاقات ناخوشایندی توی این دو سال واسه من افتاده که اعتماد به نفسم از دست دادم،چیزهای زیادی هست که ندارم و فرصت داشتنشون دارم از دست میدم مهمترینشون جوانی و شادابی منه که ديگه نمیشه تمدید کرد.نگران آینده ام ، شغلم درامد بالایی نداره و نمیدونم آینده تنهایی چه کار باید بکنم نه بیمه درست و حسابی نه بازنشستگی نه
پدربزرگم خیلی مریضه هر لحظه منتظریم که خبر بده را بگندلتنگم ،کسی را ندارم که باهاش در و دل کنم ،همیشه سنگ صبور بودم اما ديگه نمیتونم .اتفاقات ناخوشایندی توی این دو سال واسه من افتاده که اعتماد به نفسم از دست دادم،چیزهای زیادی هست که ندارم و فرصت داشتنشون دارم از دست میدم مهمترینشون جوانی و شادابی منه که ديگه نمیشه تمدید کرد.نگران آینده ام ، شغلم درامد بالایی نداره و نمیدونم آینده تنهایی چه کار باید بکنم نه بیمه درست و حسابی نه بازنشستگی نه
مردی که در حال نظافت زمین کف بیمارستان بود، داشت با کسی حرف می زد ولی هرچی نگاه کردم کسی رو ندیدم. حتی لحنش جوری بود که انگار داره یه اتفاقو به طور کامل شرح می ده و حتی با آب و تاب توضیح می ده و داره با درک خودش تحلیل می کنه. دسته جاروش تو دستش بود می رفت و می اومد و حرف می زد و اصلاً براش مهم نبود که صداشو بشنوم و حس کنم خل شده. بچه بودم یه کارتون دیدم که چند نفر رفتن ته دنیا. رسیدن به یه جا که از اون به بعد ديگه هيچي نبود و فقط فضا بود و اگه جلوتر می
یادم نمیاد توى هیچ دوره اى از زندگیم اینقدر دلسرد بوده باشم، انگار واقعا ديگه کارى ندارم توى این دنیا، نه امیدى و نه انگیزه اى. حالا میفهمم عصبانیت و هر واکنش تند منفى هم نشونه زنده بودنه، اما حالا تنها واکنش من بغل کردن پتو و جمع شدن توى خودمه و فکر به اینکه کى به تهش میرسه این شربت حیات.
حتى ديگه نا ندارم در برابر کسى که محکومم میکنه به اینکه تقصیر خودته و یه حرکتى بکن، از خودم دفاع کنم. رسیدم به جایى که به همه حق بدم که فقط دهنشونو ببندن. 
وق
.دلم جنگل، دلم باران، دلم اصلا غلط کردهدلم بوسه، لب یاران، دلم اصلا غلط کردهدلم دریا، دلم ساحل، دلم یک کام پر حاصلدلم خلوت، دلم جانان، دلم اصلا غلط کردهدلم یک شب، دلم یک تب، به عشق یار شیرین لبدلم شاعر، دلم دیوان، دلم اصلا غلط کردهدلم خنده، دلم شادی، دلم فریاد آزادیدلم پروازی از زندان، دلم اصلا غلط کردهدلم مو را، شب او را، دلم آن چشم جادو رادلم یک صبح جاویدان، دلم اصلا غلط کردهدلم خواهش، دلم بارش، جواب ناب و بی پرسشاز آن شیرین لب خندان، دلم
یکی از دوستان قدیمم وضع زندگی خوبی نداره دقیقا هم توی کوچه ماست خونشون چند سال پیش کتابای کنکورم رو برد سال بعدش بهش پیام دادم حالش رو بپرسم خیلی بد جواب داد توی خیابونم ما رو می دید اصلا توجهی نمیکرد جوری شد که من فکر کردم اینطوری راحت تره تا اینکه امسال مامانم رفته خونشون گفته به زهرا بگو بیاد پیشم بیاد خونمون من از صبح تا شب تنهام تا اینکه و کلی از مشکلاتش برای مادرم گفته مادرم هم سریع به من انتقال داد داشتم فکر میکردم باید برم خونشون یانه
از تو خبر هست ولی خیلی کم. گاهی تو خواب میبینمت و خیلی هم شبیه خودمی اتفاقا. صداهایی که از تو حرف میزنن رو اگرچه دوست دارم ولی گوشمو میگیرم تا نشنوم. وقتی گوشمو میگیرم صداها رنگ میبازن. میدونی؟ فکر کردن به تو و عواقب بعد از تو، بهم استرس میده. واسه همین دارم جاخالی میدم. این روزا روزای خوبی نيست واسه ورود شکوهمندت. روزای من رنگش مدام بین نارنجی و سبز و بنفش در نوسانه. روزای هیجان و آرامش و ترس من قاطی شده و اصلا موقع خوبی برای پاشیدن یه رنگ جدید ن
نود و هفت ،نود و هشت، نود و نه .صد. با ته لهجه دهاتیش داد زد .مرجان بیا ببین صد تا سکه اس .مرجان که گره روسری گلدارش را باز میکرد گفت :گفتی چند تا؟ صد تا؟ از مهر منم بیشتره که. هی غلام به نظرت چقدر می ارزه؟ 
غلام دستی به سر و رويش کشید و گفت نمیدونم ولی فک کنم چهارصد پونصد تومنی بیارزه.
مرجان سینی چای را روي فرش کنار پای غلام گذاشت و گفت :چهارصد پونصد میلیون؟ 
-هاااا آره .
-کاش میشد یه خونه نقلی بخریم هر چند خونه نقلی بدون صدای بچه صفایی نداره.نه غلا
سلاماول بگم دارم از تعجب شاخ درمی یارم.از خودموبلاگم بعد سال ها خوندم.عوض شدم یک دنیافرق کردم یک دنیاچقدررررر  بچه بودماما به اون روز ها غبته می خورمتو این سال ها بیشتر از دست دادم تا بدست بیارم.فرسنگ ها با آرزوهای قبلیم فاصله دارم. کلا ديگه خودم در واقع خود قبلیم رو یادم هم نمی یاد.راستش پست های گذشته رو که خوندم خودم از خودم تعجب کردم.صد در صد ديگه الان این فضا دنبال کننده ای نداره و کسی اینجا نمی یاد خودم هستم تنهااز اطرافیانم از این مکان ه
داشتم فکر می‌کردم نصف و یا حتی بیشتر از نصف درگیری‌های ذهنی من، ناراحتی‌هام و ضدحال‌هایی که خوردم، به خاطر چیزهایی بوده که نباید می‌دیدم و دیدم. یا نباید می‌شنیدم و شنیدم یا نباید می‌دونستم و فهمیدم.
یکیش همین چهارشنبه‌ای که گذشت. به ظاهر روز خیلی خوبی بود. واقعا هم تا یه جایی روز خیلی خوبی بود. در واقع از حدود ۹ تا ۴ و نیم بعدازظهر روز خیلی خوبی بود، اما ۴و نیم بعدازظهر من چیزی رو دیدم که نباید می‌دیدم. چیزی که نمی‌تونم از ذهنم بیرونش کن
داشتم فکر می‌کردم نصف و یا حتی بیشتر از نصف درگیری‌های ذهنی من، ناراحتی‌هام و ضدحال‌هایی که خوردم، به خاطر چیزهایی بوده که نباید می‌دیدم و دیدم. یا نباید می‌شنیدم و شنیدم یا نباید می‌دونستم و فهمیدم.
یکیش همین چهارشنبه‌ای که گذشت. به ظاهر روز خیلی خوبی بود. واقعا هم تا یه جایی روز خیلی خوبی بود. در واقع از حدود ۹ تا ۴ و نیم بعدازظهر روز خیلی خوبی بود، اما ۴و نیم بعدازظهر من چیزی رو دیدم که نباید می‌دیدم. چیزی که نمی‌تونم از ذهنم بیرونش کن
آی الان دلم خنکککه آی خنکه :) بالاخره بعد چند وقت تونستم حرفمو به یکی از اونایی که تو مخمه بزنم همین دوستم که چند پست پیش گفتم ! بهش گفتم که ازش ناراحتم و واقعا این دوستیمون ارزش نداره خودشم ديگه واسم ارزش نداره :/ ینی ارزشش شده واسم قد یه دوست مجازی حتی میخوام بگم کمتر بهش ولی نگفتم کمتره ! ولی واقعا کمتره دوستای مجازیم خیلی بامرام تر و مهربون ترن تا اینا واسم ارزش قائلن اما اینا چی بدتر باعث ناراحتیم میشدن :/ بهش گفتم خلاصه ! دلم خنک شد ^_^ ادم
Akse Aghaye Khamenei

آخرین جستجو ها

گروه آموزشی آیلتسر فروش اینترنتی گوسفند زنده نمونه دیجیتال مارکتینگ رزین آجر سنگ، تمیزکردن شوره، براق کننده نانویی- نانو چوب. الکل اتانول انتشارات و پخش ژوپین بوک اقلیم وجود روزهای رنگی ارکیده دیزل ژنراتور سالم زیبا