نتایج جستجو برای عبارت :

ندارم اصلا با آشنا کاری فرق دارم از دم با همه اینقده خوب خاصم

اجازه میدهی آرزویت کنم؟
من از خیرِ در آغوش گرفتنت گذشتم. بگذار دلخوشِ رویاهایم باشم بگذار همه بگویند "بیچاره دیوانه شده"
من کاري با این حرف ها ندارم فقط میخواهم صبح ها زودتر از تو بیدار شوم موهایت را شانه کنم دکمه های پیراهنت را ببندم دستم را روی صورتت بکشم وای دستم را رویِ صورتت بکشم. یعنی تا این حد اجازه دارم در رویاهایم نزدیکت شوم؟ 
من اصلا از تو توقعِ محبت هم ندارم میدانی دوست داشتنِ تو نیازِ من است مثلِ نیازِ ماهی به آب من بدون دوست دا
+سردمه و لرز دارم.  + سیستم سرمایششون مرکزیه :| گند بزنن به این بیمارستانای دولتی قدیمی !! باید تحمل کنم. با پتو و کیسه خواب مثلا!!؟؟
 
+ خاطرات چراغ نفتی های علاءالدین برام زنده شد. پامونو میزدیم کنارش کمرمون یخ میکرد، سرمونو میذاشتیم پامون یخ میکرد. کاش یکی از اونا الان اینجا بود بغلش میکردم :|
 
+ دوست ندارم اصلا درمورد دختر آبی چیزی بخونم ببینم بشنوم بفهمم اصلا !! اون رفته. و هیچی عوض نمیشه. خدایش بیامرزد :(
 
+شنبه کلاسام شروع میشه و یکشنبه ا
خبرت هست که بی روی تو آرامم نیستطاقت بار فراق این همه ایامم نیستخالی از ذکر تو عضوی چه حکایت باشدسر مویی به غلط در همه اندامم نیستگو همه شهر به جنگم به درآیند و خلافمن که در خلوت خاصم خبر از عامم نیست به خدا و به سراپای تو کز دوستیتخبر از دشمن و اندیشه ز دشنامم نیست دوستت دارم اگر لطف کنی ور نکنیبه دو چشم تو که چشم از تو به انعامم نیستسعدی
قلبم درد میکنه و یک در میون پالس دستگاه و قلب خودم میزنه و من تک تکشون رو حس میکنم. و.تب دارمدرد دارمگریه دارمعطش دارمفحش دارمدلتنگی دارماسترس دارمخستگی دارمعصبانیت دارمدل شکستگی دارمدرد دارمتب دارمعطش دارمدرد دارمو وقتی به این فکر میکنم فردا هم نوبت تزریق شیمی درمانیه واقعا دوست دارم طوری پودر بشم که ذرات حاصل از من اصلا از حالت تعلیق در هوا خارج نشن و فرود نیان! :|
اینقدر دلم‌هوای تو داره که خدا میدونه چند بار فال گرفتم از خدا کمک خواستم از حافظ خواستم یه راهنمایی بکنه که چیکار کنم بهش پیام بدم از حالش خبر بگیرم یا نه اما باز دو دل بودم ،هنوزم دلتنگم اصلا انگار کاري ندارم جز دلتنگی برای تو چرا من اینجوریم نمیتونم خودمو قانع کنم که دل بکنم، فقط به خاطر اینه که کسی ندارم ؟!یا واقعا خیلی دوستت دارم؟!اصلانمیدونم بهم فکر میکنی یا نه ؟!تو همیشه معادلات منو بهم میریزی ،کاش واقعا دل به دل راه داشته باشه میشه ی
راستش فردا تولدمه
ولی.
اصلا حس خاصی ندارم
نه هیجانی 
نه شوقی
نه ذوقی
ولی ی چیز دارم
بغض
تا حالا چندبار شب تولدتون یا روز تولدتون گریه کردید؟؟ینی اصلا شده گریه کنین روز تولدتون؟؟
من نمیدونم این چندمین باره
ولی انگار ناخودآگاه از تولدم ناراحتم.
دوست دارم که بخوانی غزل ایجاد کنیمیل دارم که بخندی عسل ایجاد کنیاولی دینم و بعداً دلم ، اصلا تو بگومایلی توی کدامش خلل ایجاد کنی ؟خوش ندارم که به دنیا بنمایی رخ راناگهان شورش بین الملل ایجاد کنی !یا که آغاز کنی زله‌ی هجرت راباز هم روی دل من گسل ایجاد کنی .
اعتراف میکنم که من دیشب و شب قبلش از خواب بیدار شدم رفتم سروقت یخچال و شیرینی خامه ای نوش جان کردم ،اعتراف میکنم که اصلا من همیشه وقتی شیرینی توی یخچال داشته باشیم مخصوصا خامه ای مغزم فعال میشه منو از توی خواب بیدار میکنه میکشونه به سمت شیرینی اصلا نمیدونم چرا من همیشه هوس خوردن شیرینی دارم مخصوصا وقتی از خواب بیدار میشم تنها شانسی اوردم اینه که لاغرم و استعداد چاقی ندارم ،من عاشق بستنی هم هستم البته نه اینکه نصف شب از خواب بیدار بشم و برم س
در زندگی به جایی رسیدم:
اصلا حوصله گوش کردن به رو ندارم حتی بگو یه اهنگشو (قبلنا هم به جز دو تا اهنگ بقیه شو دوست نداشتم ولی الان حدود یه ساله که حوصله اونها رو هم ندارم)
حوصله کامبیز حسینی رو نارم اصلا، مینیمم شش ماه میشه
حوصله مسود بهنود
ابی 
مبی و. 
اصلا
از اول هم نفهمیدم ملت چرا میرن کنسرت ابی؟! 
ابی چی داره؟!
ابی یه خواننده میان مایه هست که نصف ترانه هاش چرت و پرته.
نمیدونم چم شده، همش فکر و خیال میاد سراغم
فکرایی که اصلا نمیدونم از کجا میان
از خودم میپرسم این نظام اموزشی که همش بفکر پوله و نمیخواد به من روانشناسی یاد بده من چجوری در اینده روانشناس بشم؟
در باره شرایط جسمیم و ایندم فکرای جور واجور میکنم
در باره عجوزه فکر میکنم
اینده ساجده
اینده بابام
اینده مامانم
اینده خونوادم
اصلا تو اینده من چی میشم یا باید چکار کنم
در باره این که تمام مشکلاتی که گفتم چجوری حلشون کنم
باور کن من شاید در روز ۶-۷ ساعت بیدا
مامانم رفته پارچه خریده، صدام کرده میگه بیا گربه کارت دارم. پارچهه چطوره؟خوشت میاد؟
نگاهمو با تردید به گیپور دوختمو با اخم در یه حرکت انتحاری گفتم: به شدت زشته:| (و موج منفی احساساتم با غلظت اضافه جو خونه رو سیاه کرد)
یهو قیافه ی مامانم آویزون شد، خشکم زد با تردید پرسیدم  برای خودته؟؟ بیرحمانه تایید کرد(موج منفی پرغلظت بر سرم آوار شد)
احساس میکنم به کل روز مامانم گند زدم و این حس بد که یه خرید ناموفق داشته و پولشو هدر داده رو به جونش انداختم.
پا
خستم ! 
خیلی خسته ! اصلا دیگه حوصله خودم ندارم
+ ای کاش اینجوری نبود دنیا :(،
+ خدایا چرا بابا جی الان پیش ما نیست
+ خدایا نتیجه کنکور چی میشه ‌‌
+خدایا دیگه حوصله هیچ کس ندارم نه این جا نه اونجا .
+ دوست دارم حذفش کنم بره ولی  نمی تونم بهش معتاد شدم میدونم! 
+ خدایا دلم گرفته از همین دوستان بیانی 
+ دلم گرفته از همین دوستان مجازی 
+ خسته خسته خسته  حوصله سریال دیدن ندارم
+ حوصله نقد و داستان ندارم 
پ.ن: هنوز همون سه تا سریالم تموم شون نکردن
دیروز فیلم گرگ وال استریت رو دیدم ، واییی که چقدر خوب بود ، دوست دارم اینقدر ثروتمند بشم از طرفی هم دوست ندارم اينقده پول داشته باشم !!!
ولی بگما از راه درستش البته ، دوستم توی یه بیزینس کوچیک که داریم سر بقیه رو کلاه میزاره بگی نگی و من قبول ندارم اینو پس به شیوه خودم عمل میکنم
یبار برای قسمتی از معامله رفتم سراغ یه ادم خیلی پولدار ، بعد کمتر یه هفته متوجه کلاهی که سرم گذاشته بود شدم ، من حتی با اینکه اون گولم زد بازم سود کردم ولی خب واقعا از یه
همسر با دوستاش رفته باغ و من تنهام:(
بهتر که رفت، چون این چند روزه حوصله ی هیچکس و هیچ کاري رو ندارم
شاید عصری زنگ بزنم به دوست قدیمیم و باهاش برم بیرون، شایدم تنهایی برم.هنوز تصمیم نگرفتم.
به سرم میزنه پاشم برم پیش تیارا ولی خب راه دوره، حوصله ی این همه پشت فرمون نشستنم ندارم:(
کاش نزدیک تر بود، کاش شماها نزدیکم بودید، آخه این دوستم اصلا شبیه من نیست.
الان چی می کنم؟ با یه کاسه تخمه و یه عالمه لواشک نشستم پای تلویزیون و دارم "رگ خواب" میبینم و
سه تا کامنت خصوصی از سه تا دوست مختلف و دارم که بشدت این کامنتهارو دوسشون دارم.شاید اگه بگم صدبار بیشتر خوندمشون و ذوق کردم،دروغ نگفته باشم.
اصلا خوندنش بهم یه حس غریبی میده که واقعا دوس دارم‌این حسمو.
کاش میشد از حالت خصوصی درشون اورد و به همه نشون داد.
مطمئنم هر سه تاشون کلا یادشون رفته که برای من کامنت  گذاشتن.
چقد زود تموم میشه حسای خوب.کاش هیچوقت عمرم به اندازه اینروزا قد نمیداد و هیچوقت این روزای خاموش و تلخ و کذایی رو نمیدیدم
از
فکرشو بکن
حتی وقتی لازمه ببزمت دکتر، بعدشم دانشگاه با استادم قرار دارم، هیشکی رو ندارم که ازش کمک بگیرم و یکی دوساعت با خیال آسوده تو رو به دستش بسپارم تا هم تو و هم خودم از پا در نیایم توی گرما و مسافت طولانی و فضای دانشگاه که اصلا برای یک مادر به همراه بچه ش طراحی نشده.
یا امروز که جلسه قرآن داریم خونه مون، هیشکی رو ندارم که روم بشه ازش بخوام بیاد کمکم. هیشکی.
نظر شما چیه که برای خواستگاری اصلا پدرم رو با خودم نبرم؟، پدر من با زن جدیدش داره یک جای دیگه زندگی میکنه و زندگی خودش رو داره و همیشه هم من با پدر آبم توی یک جوب نرفت و اختلاف داشتم.
هیچ چیز دیگری به جز یک خانه برای زندگی کردن ندارم، دوست دارم حتی پدر خودم رو خواستگاری نبرم، این طوری راحت ترم، از حرف هاش، از رفتارهاش از همه چیزش بدم میاد. تازه اگه اون رو ببرم پای نامادریم هم باز میشه، نامادری ای که الان چندین ساله دیگه داره با پدر یک جای دیگه زن
میگم امام حسین
من نه بلدم برات شعر بگم
نه بلدم خوب اشپزی کنم مثلا که برم جایی کمک. نه اصا میتونم الان برم بیرون خودت که میبینی
کلا الان به هییییچ کارت نمیام میدونم
حتی ادم خوبی هم نیستم که مثلا یکیو متحول کنم:)))
ببخش امام حسین به خودم میخندم که هیچ نکته ی مثبتی ندارم بیام بهت بگم من در خدمتتم.
 
چرا من هیچ کاري نمیتونم انجام بدم که شما رو خوشحال کنم؟
 
 
خب اینا رو ولش کنیم چون نتیجه ای نمیگیریم
میگم امام حسین خیلی دوستت دارم
خیلی آقایی راستی م
تعداد رفیق های هم سلیقه ام فقط دو عدد هستن که بیشتر اوقات هم یا اینجا نیستن یا جایی سرگرم کارشونن . این چندشب انواع تیاتر و نماش های نقالی و روحوضی اینجا برگزار میشه . یکیشون سر کاره یکی دیگشونم بخاطر تعطیلات دانشگاه رفته شهرستان.فقط من موندم که تنها اینجاها رو برم که اصلا و ابدا هم بهم خوش نمیگذره.مثل دیشب که تنها رفتم. البته خیلی آسون تر هم میشد اگه ماشین داشتم . با اینکه اصلا مشکلی با بی ماشینی هم ندارم اما خب بالاخره باید یک جایی یک بهونه ا
تعداد رفیق های هم سلیقه ام فقط دو عدد هستن که بیشتر اوقات هم یا اینجا نیستن یا جایی سرگرم کارشونن . این چندشب انواع تیاتر و نماش های نقالی و روحوضی اینجا برگزار میشه . یکیشون سر کاره یکی دیگشونم بخاطر تعطیلات دانشگاه رفته شهرستان.فقط من موندم که تنها اینجاها رو برم که اصلا و ابدا هم بهم خوش نمیگذره.مثل دیشب که تنها رفتم. البته خیلی آسون تر هم میشد اگه ماشین داشتم . با اینکه اصلا مشکلی با بی ماشینی هم ندارم اما خب بالاخره باید یک جایی یک بهونه ا
به جز نام تو نجوایی ندارمبه غیر باغ وبستان خیالتسر،سیر وتماشایی ندارمبسوز،ای شمع وما راهم بسوزانکه من از شعله پروایی ندارمیک امشب تا سحر مهمان من باشکه من امّید فردایی ندارمبیابان گردم واندوهم این استکه پای راهپیمایی ندارممرا اعجاز عشقت روح بخشیدبه غیر از تو مسیحایی ندارمبه سر غیر از تو سودایی ندارمبه دل جز تو تمنّایی ندارمخدا،داند که در بازار عشقتبه جز جان،هیچ کالایی ندارم
درد من ، درد بودن با دیگرانه درد اینه که دلم میخواد توی جمع باشم اما خودمو کافی نمیدونم ، خودمو خوب نمیدونمدرد من اینه که دوس دارم توی جمع باشم بین یه عالمه دختر باشم باهاشون آشنا بشم حرف بزنم دوس بشم ، دیده بشم از طرفی چیزی واسه ارائه دادن ندارم چیزی واسه دلبری کردن ندارمنمیدونم امکانی واسه تحقق خودم در جامعه ندارمجمعی ، گروهی که توش عضو بشم و توش امکان دیده شدن داشته باشم ندارم دلم نمیخاد حس کنید منظورم دقیقا همینه که دارم میگمعمیق تر
. وای! شب‌گریه اگر جای من آرامت کردآه! اگر آینه تلقین بکند، من خوبم! نگرانم که پیامی ندهی صبح شودای به‌هم ریختنت ساعتِ خوابآشوبم! من خرابِ تواَم ای لذّتِ مشروع و هنوزحدّ ندارد به من این مستیِ نامشروبم جرعه‌ای خواستم از یادِ تو بیرون بروماز تب و تابِ تو انداخت به تاب و توبم! با سوادی که ندارم، به تو ایمان دارمتو ببخشا به مسلمانیِ نامکتوبم. #حوت#مهدی_فرجی[ با سوادی که ندارم - طرح شماره 2 ] [ دانلود هر دو طرح با کیفیت اصلی ]
متن آهنگ علی لهراسبی بنام تو رو دارم
از قبل تو برخورد هات فهمیدم آینده دارم باهات
تو اومدی که با تو ثابت شه هیچکی بعد تو نمیتونه دیگه بیاد جات
انقدر حرف دارم که براش تو قلبم حتی جا ندارم
خیلیه یه آدم اینجوری بتونه بگه تو انتخابم اشتباه ندارم
من خیلی خوشبختم که تو رو دارم سر کن با عشقم تنها نزارم
خوشبختی یعنی که تو آرزومی هر وقت بخوامت همیشه پیشمونی
من ترس از دست دادن ندارم خیال دل پس دادن ندارم
محاله وقتی از خدا یه چیزی میخوام نگفته باشم اسمتو
سلام دوستان 
من یه پسر ۱۹ ساله م که یه اخلاقی دارم، اونم اینه که یه کاري رو دوست دارم خودم از ۰ تا ۱۰۰ ش رو خودم انجام بدم و از کسی کمک نگیرم.
حالام موضوعی که پیش اومده اینه که پدر من مغازه دارن و کارشون و موسسه تبلیغاتی هستش و پدر من چند وقت پیش یه مغازه جدید خریدن و قراره اون رو بدن به من و یه دستگاه چاپ بنر که من قراره خودم کار کنم و اقساط اون دستگاه رو بدم.
حالا طبق اخلاقی که من دارم و اصلا دوست ندارم از کسی کمک بگیرم و این مغازه توسط پدرم خریدا
سلام
امروز تا ظهر سرکار بودم
عصر سردردم خیلی بدتر شد
با شمایی که نمیشناسم که تعارف ندارم راستش رو بخواید پول ندارم برم دکتر
و از طرفی هزینه های زیادی بهم اضافه شده
سخت شده
گاهی میترسم از این سردرد هام
پر از ابهام و علامت سواله زندگیم
کار هرشبم شده فکر و فکر و فکر
فکر کنم توی دایره لغات هم نمی گنجه حالم
حس میکنم محرم نزدیکه
خدایا من جز تو کسی رو ندارم
به این باد پاییزی سرد
خبرهای جنجالی زرد
نه من اعتمادی ندارم
به بختی که هی می‌زند رعد
فرو ریختن های ممتد
امید زیادی ندارم
دلم خانه‌ی دردهای فراری
گلویم نگهبان فریاد جاری
فرو می دهم خون، نباید ببارم
چه میدانی از قلب طوفانی من
چه میدانی از چشم بارانی من
سدی پشت هر گریه دارم
گذشت بر من هر فصل پاییز غم بود
هنوز ایستاده‌م بر پای بر خود
در آغوش تو ریشه دارم
نمی ترسم از هجمه‌ی خشم این آسمان
خودت گفته بودی کنارم بمان
به چتر اعتقادی ندارم
من از زخم‌ه
 سلام
من یه مشکلی دارم، اونم اینه که همیشه توی زندگیم سعی کردم آدم درستی باشم، بیست و چند سال دارم، شغلی رو پیدا کردم، در زمینه تحصیل هم خدا رو شکر، منتهی داستانی که هست اینه که راستش اولا من با اطرافیانم عمیقا احساس صمیمیت ندارم قلبا.
یعنی دوست ندارم کاري رو که بعد از کلی سختی بهش رسیدم، یعنی خدا بهم داده، به کسی بگم فوت و فنش رو که یاد بگیره غریبه یا آشنا.
از طرفی هم من همیشه سعی میکنم رفتارم رو بررسی کنم که اگر مشکلی دارم برطرفش کنم، واسه خا
بازگشتِ تو خوب است، امّا، دیگر اسمی از آن زن نیاور!
هر زنی بود فرقی ندارد، بعد از این اسمی اصلاّ نیاور!
گرچه خورشیدِ بی‌آسمانم، می‌توانم درخشان بمانم
هی نگو اسم معشوقه‌ات را! ماه در روزِ روشن نیاور!
من فقط دوستت دارم و بس؛ خواهشی هم ندارم جز این که:
ماجراهای بی‌قیدی‌ات را، گوشه‌ی حُرمتِ من نیاور!
این‌همه گل که دیدی و چیدی، شک ندارم که حتماً شنیدی:
عطرِ مریم فقط ماندگار است؛ بی‌خودی لاله سوسن نیاور
یوسفِ بی‌ملاقاتیِ من! - گرچه با دست‌های
دوستش دارم 
و دارم تمرینهام رو انجام میدم 
کم کم 
کم کم 
تابستون نمیرم 
گرمه 
اگه بشه میخوام کلاس نقاشیمو کنسل کنم 
اصلا انگیزه ندارم 
حالمم که اون شب بد شد که هیچی دیگه 
فقط روم نمیشه بهشون زنگ بزنم بگم پولمو بدید :| 
میخوام به داداشم بگم زنگ بزنه :/ 
باز میگم زشت نیست آخه؟ خودم یه زن خرس گنده باز داداشم زنگ بزنه :/ 
هزینه اون دو جلسه رو بردارن 
دارم آهنگهای دشتی رو میزنم 
غمگین و زیبا
غمگین ها 
یعنی اگه دل آدم غصه داشته باشه اشکتو درمیاره 
مث
به این فکر میکنم :
1- ادامه تحصیل بدم و استاد دانشگاه و هیئت علمی و حداقل حقوقم 9 تومن باشه و در نهایت با یه نفره هم ازدواج کنم بدون هیچ اغراقی اصلا دوست ندارم پزشک یا همکار و هم رشته و اصلا شاخه علوم پزشکی باشه دوست دارم شاخه مهندسی درس خونده باشه :) » جدیدا بیان میکنم عجیبه D:البته نه که بده حالا دو تا پزشکی خوبه ولی دو تا پرستار واقعا سخته !
2- دوباره کنکور و پزشکی بخونم ، یه چیزی بگم نه من توهم پزشکی دارم و نه هیچ چیز دیگه فقط من این چند سال افسرد
س* یکم پیش پیام داد و گفت فردا بریم دانشگاه. نتونستم نه بیارم. با اینکه اصلا توانایی حرکت کردن ندارم. بدنم همش میلرزه و درد دارم. حتی شاید فردا بدترم بشم. این مدت از بس عرق ارامبخش سرکشیدم عین مستا بدنم جوش اورد. گاهی فکرمیکنم خوبه من اهل اون نوع عرقه نیستم وگرنه دهنم سرویس بود.بهم گفت که جشن عروسیش 23 آبانه و تالار نزدیک ما. البته که نمیتونم برم. ولی گفتم باشه حتما میام.به عروس سابق پیام دادم و تک زدم تا بیاد انلاین بشه. بهش گفتم فردا توام میایی م
عایا این درسته که این کار رو انجام بدم؟ چرا باید واسه کاري که دوستش هم ندارم با یه پرحرف پرمدعا پررو رو اعصاب احمق سر و کله بزنم؟؟ مجبور نیستم دوست هم ندارم ولی دارم اینکارو میکنم -____- خب تو زندگی نمیشه که فقط کارایی که دوست داری رو انجام بدی!! همیشه که همه چیز به میل تو پیش نمیره !!  هرچند فکر کنم صد در صد پروندمش -___-
هروقت به زندگی های خواهرام و اداهای شوهراشون و اینا نگاه می ‌کنم با خودم میگم چه تضمینی هست که ازدواج کنی و زندگیت شیرین باشه اصلا تو که یبار ازدواج کردی و اون ازدواج رو خراب کردی
می دونم ازدواج واسه این نیست که کسی بیاد زندگی منو اداره کنه اما 
دلم دقیقا همینو میخواد! چون همین الانم زندگیمو خانواده ام و مخصوصا مامانم اداره می کنن 
معده ام ترش کرده 
رانی ندارم فامو دارم 
امپرازول ندارم من خر دیشب رفتم داروخونه هاا! :/ 
معده ام ترش کرده دیشب ش
یکی می گفت دوست دارم همسرم باهوش باشه.
پرسیدن باهوش یعنی چی؟
_گفت وقتی که لازم نیست حرف نزنه وقتی که لازمه حرف بزنه وقتی بهش احتیاج دارم کنارم باشه و وقتی بهش احتیاج ندارم خودش بفهمه وقتشه از پیشم بره.
_بفرمایید که از نظر شما باهوش بودن یعنی این که هر کاري دوست دارید باید انجام بده.
_تقریبا بعله.
_این که انتهای بیهوشیه. ما همچین آدمی تو دنیا نداریم که هرچی شما میخواین رو از حفظ باشه و انجام بده. اصلا یه همچین توقعی بیجاست.
_اما من میخوام.
_شرمنده ب
فیلم چهل سالگی رو دیدم ، اینکه رفتم دیدمش فقط بخواطر یه دیالوگش بود که خیلی وقت پیش شنیده بودمش و امروز با سرچ پیداش کردم 《 عشق ، ایمان ، مرگ ، همون سه کلمه ای که هر کس باید تنهای تنها تجربه کنه ، تنها عاشق میشی ، تنها ایمان میاری و تنهاییم می میری 》.
جز فیلمایییی بود که خیلی دوستش داشتم و خیلی باش حال کردم  و بازم دوست دارم ببینمش .
نمیدونم چرا اينقده با این فیلم عاشقانه این مدلیا رابطم خوبه .
یه اعتراف بکنم به عنوان یه پسر میشه که توی یه سری سک
دیگه تحمل این خانه و این خانواده کوفتی ندارم حالم ازشون بهم میخوره کاش یا بمیرم یا اونقدر ازتون دور بشم ک هیچ وقت منو نبینید اصلا فراموشم کنید
امشب داشتیم میرفتیم جشن که جاشو بلد نبودیم بعد من زدم توی گوشیم روی نقشه نشون داد هرچی حرف میزدم اصلا هیچکی توجه نمیکرد انگار کر بودن مخصوصا مامانم محو بود همش با دیوار حرف میزنم صد بار میگم اینجوری از اون ور اصلا انگار من روحم و اونا انسان نمیفهمن.
بعد داییم رانندگی میکرد نمیدونم خوب بود یا بد اصلا ه
قبلا تلگرام داشتم اما اینستا نه ،در حال حاضر نه تلگرام دارم و نه اینستا، با مشکلات فیلتر شدن تلگرام و برنامه های مشابهش و مشکلات و اینکه دیگه مخاطب خاصی هم نداشتم قید تلگرام زدم واتساپ هم فقط واسه این دارم که خیلی از دنیای فناوری عقب نباشم و گاهی وقتها اقوام یا دوستان کاري باهام داشتن وسیله ارتباط باشه البته بماند که فقط یه دوست صمیمی دارم که ماهی یک بار از طریق وات باهاش درارتباط  البته اگه اون به من سر نزن ممکنه خودم اصلا کاري به
راستش اصلا نمیتونم دیگه به هیچ پسری اعتماد کنم اصلا وقتی میگه دوست دارم خندم میگره 
ببخشید ولی بران غیر قابل باور شدن
مهر پارسال یادتونه مریض شدم ۲۰ روز من همش بیمارستان بودم
امسال هم همینجوری شدم
اصلا من هر موقع میخوام درس بخونم اینشکلی میشم
چ خبرا دوستان؟؟
ا اینکه الان ساعت یک و بیست و چهار است و من پشت پنجره ی اتاقم افتاده ام و گلدون ها را دید میزنم و یک مشت کتاب هم جلویم پهن است، و فقط پهن است ، دارم میمیرم . نه راستش اصلا مردنم از این ها نیست :/ من ا اینکه نمیتوانم با کسی که دوست دارم، ارتباط داشته باشم  به شدتِ فاکی ناراحتم:/ و بدتر از آن ا اینکه چیزهایی که دوست دارم اینقد دور از دسترس اند و حداقل فاصله شان با من به اندازه ی فاصله‌ی کهکشان راه شیری و آندرومدا است ، میخواهم خودم را بکشم:/ و به طور کل
قصد نگران کردنتان را ندارم. اما.
 
من گلودرد مختصری داشتم. امروز از جلوی مرکز اهدای خون رد شدم و خانواده گفتند: راستی تاریخ اهدای خونت مگر آخر هر فصل نبود؟
من هم سریع از ماشین پیاده شدم و به قول ادبی ها شتافتم، گون از نسیم پرسید!»
چون حس میکردم اصلا بیمار نیستم و فقط یک گلدرد مختصر است، با پزشک در میان نگذاشتم و خون اهدا کردم. ساعات اول حالم خوب بود، اما کم کم رو به بیهوشی داشتم میرفتم. سرم شروع به گیج رفتن کرد و پاهایم توان ایستادن نداشت.
چشم
سلام چطوری ؟ خوبی عزیز
میدونم کم پیدام ، کم میام پیشت دیگه تازگی ، نمیدونم متاسفانه یا خوشبختانه خوبه یا بده که کم میام پیشت !!!
عجیبه واسم ، روزام تکراری نیست ، اون روزمرگی رو ندارم ، یه جورایی ازش فرار کردم و دارم فرار میکنم ، میدونی احساس میکنم هیچی فرق نکرده کافی یه ، یه روز بیکار باشم تا اون بی قراری مزخرف مثه خوره باز بیوفته به جونم
اینو میگم چون دوشنبه که تعطییل بود (6 خرداد) اصلا اروم و قرار نداشتم و بیکار بودم اصلا نمیدونستم چیکار کنم وا
دیگه هرکس هم ندونه، شما می‌دونید که من الان بعد گذشتن ۶ سال از زندگی مشترکم، چقدر شوهرم، بچه‌هام و خونه گرمی که با هم ساختیم رو دوست دارم و برای نگهداری ازش تلاش می‌کنم.
یکی دو سال پیش به واسطه یکی از دوستان شوهرم، ما با "نوید ابراهیمیِ ارموی" آشنا شدیم. کسی که مبلّغ چند همسری هست در فضای مجازی و خودش ۴ تا زنِ دائمی داره. (بگذریم از داستانِ خودِ این نوید که بعدا مفصّل در موردش خواهم نوشت.)
وقتی همسرم و دوستاش که در معرض موعظه‌های نوید قرار گر
چیزی که چند وقتی است مرا آزار می دهد؛مخصوصا از وقتی که زندگی درونی ام متحول شده.و آن حس آزار دهنده این است که چرا این سالها غصه خوردم؟چرا این سالها را از دست دادم.چرا دهن روح و جسم و جانم را سرویس کردم به خاطر چیزی که اصلا ارزشش را نداشتهربار هم در پاسخ این دلیل را دارم که آن موقع سنم کم بود.آن موقع واقعا من یک دختر هپلیِ مظلومِ بی دست و پای ساده بودمآنقدر که وقتی یادم می افتد؛به خاطر حال آن روزهایم گریه ام می گیردکه شاید همه ی آن شرایط هم
. از اونجا شروع شد که دلش پر بود از کلی چیزا و با یه اتفاق کوچیک فقط منفجر شد. امروز بالاخره اومد. و به طرز خیلی خیلی عجیبی استرس داشت و به نظر میومد که واقعا پشیمونه و خب مسلما من همون لحظه بخشیدمش! من که اصلا غرور ندارم. دارم؟! ( نه اینکه ازش ناراحت باشم! غرور کلا چیز مسخره ایه!) من همیشه آدمیم که راحت می بخشم بقیه رو. و دلیلش هم کاملا خود خواهیه!  اصلا برای چی باید قلبمو به خاطر یکی دیگه تیره کنم؟
ولی چیزی که خیلی توی حرفاش برام جالب بود این بود ک
دیشب داشتیم میومدیم خونه اشتباهی از سمتی ک هیئته رفتیم و راه بندون بود ولی ی قسمتش باز بود. نوحه خون میخوند و من چشام میجوشید. گمون کنم امسال اصلا طاقت نوحه و روضه نداشته باشم احساس میکنم توانایی گریه کردنم اونقد رفته بالا ک اصلا تموم نشه. همین حالا ک دارم مینویسم اومدم بالا نیم ساعته دارم باخودم کلنجار میرم یکم بخوابم اروم تر بشم خودم سره گیج و منگم و اعصابم ولی همش اشک و اشک و اشک.چرا اخهآدمی ک اصلا نمیدونه چقد داره منو عذاب میده و من چقد
سلام دوستان 
دختر ۲۰ ساله ای هستم، امسال سومین سالی بود که کنکور دادم و رتبه ام ۳۰۰۰۰ شد، هیچ انگیزه ای ندارم، الان حدور ۵ ساله اینطوریم، اوایل پزشکی رو دوست داشتم تا پارسال هم میخوندم که پزشک بشم اما به این نتیجه رسیدم به پزشکیم علاقه ندارم.
اصلا نمیدونم چه رشته ای رو دوست دارم، تو چه رشته ای میتونم موفق بشم و این باعث شده تبدیل به یه دختر بی هدف و بی انگیزه و کم حوصله بشم، از طرفی هم خیلی دوست دارم در آینده درآمد خوبی داشته باشم و تو دوران دا
سلام دوستان 
دختر ۲۰ ساله ای هستم، امسال سومین سالی بود که کنکور دادم و رتبه ام ۳۰۰۰۰ شد، هیچ انگیزه ای ندارم، الان حدور ۵ ساله اینطوریم، اوایل پزشکی رو دوست داشتم تا پارسال هم میخوندم که پزشک بشم اما به این نتیجه رسیدم به پزشکیم علاقه ندارم.
اصلا نمیدونم چه رشته ای رو دوست دارم، تو چه رشته ای میتونم موفق بشم و این باعث شده تبدیل به یه دختر بی هدف و بی انگیزه و کم حوصله بشم، از طرفی هم خیلی دوست دارم در آینده درآمد خوبی داشته باشم و تو دوران دا
1. 
یه دختر تین ایجر امریکایی تو اینستاگرام بود از مدل میکاپ هایی که میکرد خوشم میومد یه مدت کوتاهی فالوش کرده بودم خیلی mess بود پدرش معلوم نبود کجاست، مامانش هم نمیخواستش، و پیش مادر بزرگش زندگی میکرد، ماریجوانا میکشید و شاید چیزهای دیگه که نمیدونم من اسمشونو. یه روز لایو گذاشته بود و میگفت مادربزرگم هم از خونه بیرونم کرده و الان هوم لِس ام و در ماشین می زی ام، و همزمان هم داشت ماریجوانا میکشید، براش کامنت گذاشتم واقعا بیوتیفولی تو، با
فعالیت این روزام : نت وب واتساپ . نت وب واتساپ .نت وب واتساپ . و درست کردن ناهار و مرتب کردن خونه . اصلا انگار نه انگار اینده ای دارم که باید براش مبارزه کنم * قید کنکور رو میزنم . دیگه بشینم از بیکاري تو خونه . سمت کتاب جماعت نمیرم :/ . حوصله غر زدنای اتاق فرمون رو ندارم :| 
بگو چرا بنویسم به دفتری که ندارمهنوز هم غزل از حال بهتری که، ندارم غم آنچنان نفسم را گرفته‌است که اینکامید بسته‌ام اما، به ساغری که ندارم دلم هوای تو دارد ولی چگونه ببندمهزار نامه به پای کبوتری که، ندارم؟ به رغم آن که نبودی، همیشه پایِ تو ماندمکه سخت مؤمنم اما، به باوری که ندارم اگرچه بافتنی نیست راه ِتا تو رسیدنبه جز خیال، ولی کار ِدیگری که ندارم شبیه ابر بهاری، دلم عجیب گرفتهکجاست شانه ی امن ِبرادری که ندارم؟ #سجاد_رشیدی_پور
فقط این جمله داره تو سرم میچرخه ( چطوری دوباره از مهر بخونم؟ چطوری میتونم؟ اخه توانشو ندارم)نیاز دارم زنگ بزنم واسه یکی گریه کنم ولی هیچکسو ندارم جز آقا. که اونم ندارم خیلی حالم بده وخیم وخیم خراب خرابمدلم صداتو میخواد چطوری بهت زنگ بزنم؟ 
خبرای خوب دارم شاید امروز بزرگ ترین قدم زندگیمو برداشتم کاري کردم که هیچ وقت جراتش و نداشتم و الان حس خوبی دارم به شدت ازم انرژی گرفته و جون تایپ کردن ندارم الان فقط در حالی که رو تخت ولو شدم با یه لبخند ملیح میتونم بنویسم :من تونستم :)یکم حالم جا بیاد خستگیم برطرف شه میگم چه خبره 
خبرای خوب دارم شاید امروز بزرگ ترین قدم زندگیمو برداشتم کاري کردم که هیچ وقت جراتش و نداشتم و الان حس خوبی دارم به شدت ازم انرژی گرفته و جون تایپ کردن ندارم الان فقط در حالی که رو تخت ولو شدم با یه لبخند ملیح میتونم بنویسم :من تونستم :)یکم حالم جا بیاد خستگیم برطرف شه میگم چه خبره 
نمی‎دونم چرا تمام پست‎هایی که قبلا گذاشتم و نیم‌فاصله‌هاشون درست بوده؛ به هم متصل شده‌ن! بنده حوصله ندارم برم درستشون کنم به هر روی.
مدت مدیدیه که آثاری ازم دیده نشده در این جا. واقعیت امر اینه که یا کار دارم؛ یا اگه کار دستم نیست بی‌حوصله و خسته و شل و ولم! تو این فاصله دوتا دندون عقل هم جراحی کردم و جراحی دوتای دیگه مونده! خلاصه اخبار همین بود، و این که تازه شروع کردم برای ارشد درس بخونم. فقط برام دعا کنید که دانشگاهی که می‌خوام، پرونده‌
بسم الله مهربون :)
واقعا خسته شدم از این چرخه ی درس و امتحان. بی صبرانه منتظرم ترم تموم شه و تعطیلات برسه. وارد سال چهارم شدم دیگه ولی هنوزم دارم فکر میکنم اگه من مهندسی میخوندم الان چی شده بود و کجای زندگی بودم!
امروز کلاس زبان دارم ولی نمیرم. شنبه یه امتحان سخت دارم که هنوزم کلی نخونده دارم، فرصت کلاس رفتن ندارم. جدیدا فرندز رو هم دانلود کردم، امروز قسمت اولش رو دیدم ولی خب یه جاهایی اصلا متوجه نمیشدم چی میگن :| باید چند بار گوشش بدم تا متوجه بش
به خودم اومدم با ژست استیون هاوکینگ دارم صبحونه می‌خورم.+ عزیزان، گایز =)) من همونطور که قبلنم گفتم نت ندارم پس چطور اینجا پست می‌ذارم؟ سادست. روی گوشیم نت ندارم ولی بلاخره اینجا یه لپتاپی کوفتی چیزی پیدا می‌شه که من بتونم پست بذارم
بهم پیشنهاد دآد فکر خرید یه ماشین ظرفشویی باشم و زمانم رو برای خوندن کتاب سیو کنمقرار بود امروز عقد دوست عاشقم باشه. دیشب باهاش حرف می زدمیه مشکلی پیش اومده، براش دعا کنید.اصلا دوست ندارم بهم بخورهطاقت غمگین دیدنش رو ندارم،  

هنرمند بزرگ فرانسوی "مارسل دوشان"، یک سال قبل از مرگش، در جواب سوالِ خبرنگاری که از او می‌پرسد در حال حاضر چکار می‌کنید، اینگونه جواب می‌دهد: 
منتظر مرگ هستم، به همین سادگی. می‌دانید زمانی می‌رسد که دیگر آدم دلش نمی‌خواهد هیچ کاري بکند. من دلم نمی‌خواهد کاري بکنم. میل به کار یا میل به انجام دادن چیزی ندارم، بسیار حال خوبی دارم
فکر می‌کنم وقتی می‌رسیم به اینکه اصلا دلمان نخواهد کاري بکنیم، زندگی بسیار زیبا می شود. یعنی کاري نداشته با
اعصابم خیلی خورده چون مامانم مثل دختر شاه پریون رفتار میکنه و هیچ کاري نمیکنه بعد حرف بهش میزنم چون حرفم درسته میخنده :/ بعدم قهر میکنه ینی هنوزم قهره ولی مهم نیس کاش همش قهر باشه چون در هر حالت هیچ کاري باهم نداریم.
خداروشکر از فردا میرم دانشگاه و کلاس حتی اگه هیچکی نیاد من همونجا میمونم و نمیام خونه چون اصلا حوصله خونه رو ندارم و دوشنبه ها و چهارشنبه ها و شاید پنج شنبه ها کلاس حسابداریم باشم وقتم پر تره و کمترررر خونه ام . نمیتونم کامل بگم چی
حامله بودن خیلی سخته،
گاهی وقت ها احساس میکنم  دارم افسردگی حاملگی میگیرم. خیلی بدم میاد ک چاق شدم :(
دوروز دیگه تولد شوهرمه نمیدونم براش چیکار کنم.
حوصله هیچ کاري رو ندارم اصلا :(
خیلی بی حوصله شدم، مثلا الان مامانم زنگ زد و درمورد جواب سونوگرافیش که با یکی دیگه اشتباه شده بود کلی با هیجان صحبت میکرد، و من با سردی تمام فقط گوش دادم،،،،
خداکنه نفهمیده باشه و از دستم ناراحت نشده باشه.
خدایا خوبم کن :0

بچه های یکی از همکارهام عاشق ی دختری بوده و و
اوه اوه یه سریال دارم میبینم اگه نبینی هیچی ندارم که بهت بگم دیگه
The Handmaid's Tale
اونقدر همذات پنداری خواهی کرد که از عصبانیت به مرز میرسی حتی قدرت گریه هم ازت سلب میشه
درموردش هم هیچی نمینویسم
فقط تنها چیزی که میتونم ازش منتقل کنم خشمه
البته هنوز اوایل سیزن 2 هستم، امیدوارم در آخر دل آدمو خنک کنه.
 
حرف چندانی برای گفتن به دیگران ندارم؛ یعنی در این ساعت شب ندارم، وگرنه چهارشنبه بعد از مدت‌ها به جلسۀ باشگاه نجوم تهران رفتم و کلی موضوع جالب یادداشت کردم که به امید خدا ازشون می‌نویسم. داشتم می‌گفتم، حرف چندانی برای دیگران ندارم؛ اما خودم به این برون‌ریزی افکار خیلی احتیاج دارم.
کم نبودن اتفاقات مهم و غیرمهمی که خواب‌هام جلوتر خبر وقوعشون رو بهم رسوندن؛ از فوت مرحوم مامان‌جونم و رتبۀ کنکور سراسری گرفته، تا اتفاقات پیش پا افتاده‌ای م
باسلام و عرض روز خوش و خسته نباشید
پسری 28 ساله، داری تحصیلات بالا، شاغل و از نظر مالی تامین هستم، از نظر
اقتصادی کاملا مستقل از پدرم هستم و بخاطر شرایط کاري ام در شهری دور از
خانواده ام زندگی میکنم، حدود 8 ماه است که به خانمی علاقمند شده ام که از
هر لحاظ ایده آل من هستند و میخام با ایشون ازدواج کنم
اما از اونجا که در خانواده ما ازدواج فامیلی مرسوم بوده و از بچگی اسم من
رو کنار اسم دخترعموم گذاشتن پدرم مانع از ازدواج من هستن، تا بحال خیلی با
پ
اگر بخواهی یک داستان بنویسی درباره سقوط یک هواپیما، باید سوار هواپیما بشی؛کمربندت را محکم ببندی،شروع کنی به اوج گرفتن، پرواز کردن، لذت بردن از پرواز، بعد یکباره سقوط میکنی، با تمام سرعت به زمین میخوری، همه چیز نابود میشه، ولی تو از بین خرابه ها بیرون می آیی، لباست را می تکانی و میری سمت خونه!پشت میزت می نشینی و شروع میکنی به نوشتن. من احساس میکنم که دارم سقوط میکنم یه حالت عجیبی هست که نه میتونم باور کنم سقوط رو نه کاري از دستم برمیادفقط ح
سلام
19 سالمه، امسال به احتمال زیاد دانشگاه قبول میشم، نمی شه گفت میخوام سوال بپرسم ولی میخوام در مورد یه موضوعی که چند روزه ذهنم رو درگیر کرده حرف بزنم .
همیشه درس خوندم و درس خوندم، تا حالا دوست پسر نداشتم، اینکه بگم تا حالا به پسری فکر نکردم یه دروغ محضه، خب بوده که در مورد کسی با دوستامون با هم حرف زدیم، مسخره کردیم و خندیدیم ولی تا حالا با کسی دوست نبودم و تا حالا کسی رو دوست نداشتم، یعنی عاشق نشدم، اینکه بگم وای من فلانی رو خیلی دوست دارم
نمیدونم امروز چندمه اما از استوری های بچه ها 
و حرفاشون میدونم که خیلی به مهر نزدیک شدم!
کل حسی که الان دارم پوچی محضه!:/ 
یادمه پارسال خیلی برای اول مهر استرس داشتم و کلی هم دلتنگ دوستام بودم.
اما الان اصلا هیچ حس خاصی ندارم ، خالی خالی خالی ـ
بدون هیچ احساسی:! 
ادامه مطلب
سلام
من هستم
کم هستم
و کمی خسته م
ببخشید که دیگه حوصله بلاگ بازی ندارم، حوصله شلوغ کاري ندارم، حوصله کامنت بازی ندارم. حوصله هیچ کاري ندارم.
نق نمیزنم،
غر نمیزنم،
کاملا بی تفاوتم
و معنی ش این نیست که برام مهم نیستین ( البته بعضیا که از اولم مهم نبودن همچنان مهم نیستن )
فقط این که عوض شدم کمی
دوز خوشحالی م کم شده
دوز بی تفاوتی م بیشتر شده
یخ شدم
اینا اعترافات سنگینیه ها از کنارشون به راحتی نگذرین :))
im a monster
می دونم و بازم اهمیتی نمیدم آه .
تمامِ خواسته هام‌رو تغییر دادم
تمام علاقه هام رو از دست دادم 
چی شد؟ هیچی من هنوز هستم و یک راه اجباری جدید
خدایا دیگه بهت رو نمیزنم و ازت نمیخوام چیو بهم بدی چیو ندی، دیگه نمیخوام هی ضایعم کنی و یجور دیگه بهم بدی که دوست ندارم
فقط چیزایی ک دادیو ازم‌نگیر، نامردیه ، خیلی نامردیه، من که گناهی ندارم شدم بنده؟ دارم؟ خودتم میدونی اصلا دستِ من نبوده تو خواستی واسه به وجود اومدنم
پس اینقدز همه کارارو برعکس نکن بعدشم‌نگو قسمته حکمته، من هنوز از ل
سلام نفس بابا
امروز وارد چهارمین سال زندگی مشترک منو مامان شدیم،روزهای سخت و بدی رو پشت سر گذاشتیم روزهای بدتری هم در راه هست ولی چه میشود کرد باید شهامت و شجاعت داشت باید با زندگی جنگید باهمه ی خوب و بدش زندگی اینطور معنا پیدا میکند .
روزگار خوشی ندارم حالم اصلا خوب نیست غمگینم ،ناراحتم،خسته ام، بیزارم، دلشکسته ام ولی به هرحال شاید در این وانفسا مقصر خودم باشم باز هم امید دارم و پرامید ادامه میدهم چون شماهارا دارم دیشب خسته بودم عصبی بودم
امروز روز اول مهر بود
 . پارسال و سال قبلش که میرفتم مدرسه یه تاکسی بود که یه پسر تقریبا جوون راننده اش بود و یه پسر بچه کوچیک صندلی جلو مینشست.فقط یبار سوار تاکسی اش شدم، اونم چون خیلی عجله داشتم و دیرم شده بود.من از این آدم خوشم‌نمیومد هیچوقت.اما همه مسیر راننده در حال مسیج دادن بود و حواسش به گوشیش بود پسر بچه هم جلو نشسته بود و با یه قیافه مبهوت بیرون تماشا می کرد؛ بعد برگشت و تا وقتی رسیدیم به مدرسه به من نگاه کرد. حالا اون پسر بچه شاگرد منه
چند وقته من ساعت هفت صبح رو ندیدم اصلا؟! :)
از خوبی های صبح زود بیدار شدن اینه که، صبح زود هیچ کانالی یا بلاگی آپ نشده معمولا. آدم ترغیب میشه همون چند تا کانالی که نگاه میکنه(من جوین نمیشم معمولا) رو هم دیگه کلا ول کنه و بگه اه اصلا چه کاريه؟ چرا این همه بطالت؟! من کارای مهم تری دارم (دو نقطه قلب قلب)
امروز میخوام برم یکی از دوستان دوره دبیرستانم رو ببینم. راستش احساس خاصی ندارم، خوشحالم. صرفا میگم اون اضطرابی که قبلا برای بیرون رفتن داشتم رو ندار
ساعت از دوازده گذشته بود. داداشم آهنگ لالایی گذاشته بود و همه مون داشتیم تو ماشین خمیازه میکشیدیم جز فرد مورد نظر!از سر شب گوشیم دستش بود.بهش گفتم عمه زیاد به گوشی نگاه کنی حالت بد میشه ها. بدون اینکه سر بلند کنه داد زد: نمیشه!از وقتی کارتون شرک رو دیده همه ش مثل شرک داد میزنه!
گفتم: بابا اصلا کار دارم با گوشیم!دست خالیشو گرفت سمتم و گفت: خب بیا! تو با گوشی من کار کن. من بهت اجازه میدم!
کم نیاوردم، گفتم: باشه عمه. ممنونم. و اون "هیچی" رو از تو دستش
.دلم جنگل، دلم باران، دلم اصلا غلط کردهدلم بوسه، لب یاران، دلم اصلا غلط کردهدلم دریا، دلم ساحل، دلم یک کام پر حاصلدلم خلوت، دلم جانان، دلم اصلا غلط کردهدلم یک شب، دلم یک تب، به عشق یار شیرین لبدلم شاعر، دلم دیوان، دلم اصلا غلط کردهدلم خنده، دلم شادی، دلم فریاد آزادیدلم پروازی از زندان، دلم اصلا غلط کردهدلم مو را، شب او را، دلم آن چشم جادو رادلم یک صبح جاویدان، دلم اصلا غلط کردهدلم خواهش، دلم بارش، جواب ناب و بی پرسشاز آن شیرین لب خندان، دلم
چقد ناله میکنید بابا عه . پی وی ما رو کردید مستراحمگه من خودم حالم خوشه که شماها حالتون بده؟منم مشکلات دارم باید بیام بگم ؟عجبا .خسته شدم ، یه بار یکی نشد بیاد بگه عزیزم بیا بریم بیرون ، قدم بزنیم دلمون وا شه یه سره فقط ناله ناله زندگی سخته دیگه من اصلا حوصله ی خودمم ندارم الان بعد باید درد دلای صدنفرم گوش بدم یه بار شد شما بیایید به دردای ما گوش کنید که توقع الکی دارید
چند وقتی میشه که این سوال ذهنمو به خودش مشغول کرده و ازتون میخوام که لطفا بهش جواب بدید. :) 
سوال: برای چی اینجا رو میخونید؟ اصلا میخونید که چی بشه؟ مثلا الان ده روزه که ننوشتم اینجا و نخوندید چیزی شده؟ فکر نمیکنید وقتتون تلف میشه؟ 
پ.ن۱: برای این میپرسم که میدونم خودم چقدر چرت و پرت و بی‌محتوا مینویسم و قلم خوبی هم ندارم اصلا
پ.ن۲: فکر نکنید دارم خودمو لوس میکنم و میخوام برم و فلان :/ فکر میکنم اکثرتون خوب منو بشناسید و بدونید جونم به اینجا بن
من دوست زیاد دارم.
هم از اون دسته از دوست‌ها که از کنارشون رد می‌شم و فقط سلام می‌کنیم بهم و تمام! (شاید اسم دوست زیاد باشه براشون!)
هم از اون دسته از دوست‌ها که کم دیدنشون هیچ تاثیری نمی‌ذاره و هردفعه که می‌بینیشون انگار از قبل، دوست ترن.
از اون‌هایی که فقط گاهی یادم می‌کنند که کارشون رو راه بندازم هم دارم! هممون داریم و اصلا شاید خودمون یه همچنین دوستی واسه بعضیا باشیم!
از اون‌هایی که توی ذهنم فقط باهاشون دوستم و تو واقعیت خجالت یا هرچیز
از تو خبر هست ولی خیلی کم. گاهی تو خواب میبینمت و خیلی هم شبیه خودمی اتفاقا. صداهایی که از تو حرف میزنن رو اگرچه دوست دارم ولی گوشمو میگیرم تا نشنوم. وقتی گوشمو میگیرم صداها رنگ میبازن. میدونی؟ فکر کردن به تو و عواقب بعد از تو، بهم استرس میده. واسه همین دارم جاخالی میدم. این روزا روزای خوبی نیست واسه ورود شکوهمندت. روزای من رنگش مدام بین نارنجی و سبز و بنفش در نوسانه. روزای هیجان و آرامش و ترس من قاطی شده و اصلا موقع خوبی برای پاشیدن یه رنگ جدید ن
اشعار حسین جنتی لادانی + علت بازداشت حسین جنتی لادانی چیست اگر چه به صورت رسمی علت بازداشت این شاعر اعلام نشده اما گفته می شود حسین جنتی پس از شعر خوانی در دانشگاه اصفهان به اتهام 
 
نگرد بیهده! یک سکه ی سیاه ندارم
 
به کاهدان زده ای ! هیچ غیر کاه ندارم
 
جز اینکه هیچ ثوابی تمامِ عمر نکردم،
 
دگر  - به صاحب قرآن قسم - گناه ندارم!
 
خیالِ خیر مبر، من سرم به سنگ نخورده ست،
 
زِ توبه خسته شدم، حالِ اشتباه ندارم!
 
اگر به کشت
دارم از استرس دفاع خفه میشم و همچنان ذهنم درگیر مح و شکستی هست که در مقابلش خوردم و یا طعم درست ناچشیده‌اش یا هرچی!
حال و روز خوبی ندارم، ذهنم پرت مح میشه مدام و غمی الکی گلومو می‌گیره. نمی‌دونم حتی حال اینجا نوشتن و از خودم نوشتن رو هم ندارم 
الان که دارم فکر میکنم،می‌بینم خیلی کم حوصله و بیحال شدم.
امروز ساعت ۲ظهر از خواب بیدار شدم ، ناهارمو خوردمو دوباره اومدم توی تخت تا بخوابم:/ ، اگه میخوابیدم عصر ساعت ۷ بیدار میشدم تا ۹ و دوباره میخوابیدم:/!!
چه این وضعیه؟ چرا انقدر خسته و تنبل شدم؟ 
واقعا با چه امیدی میخوام برم مدرسه؟
 با پتو و بالش برم؟-_- 
الانم که دارم می‌نویسم به زور چشمامو باز نگه داشتم حوصله هیچ کاريو ندارم ، راستش اگه نت داشتم ، شاید میشد یه جوری از بی‌حوصلگی در بیام 
ا
. زیاد میخوابم بد میخوام اعصابم خورده! خوشم نمیاد اینجوری باشم اصلا. اه
 دارم
کتاب خودت باش دختر رو میخوندم. هنوز پنج فصلشو خوندم و احساس میکنم ک
خیلی روم تاثیر گذاشته.حس بهتری دارم نسبت ب خودم و اعتماد بنفسم بالاتر
رفته. انگار خودمو بیشتر دوس دارم.برای خودم احترام بیشتری قائلم. هرچند با
اون مورد خواب م مشکل دارم اون قضیه ش جداس
سلام
یکی از مهمترین چیزایی که میتونه اوقات فراغت خوبی برام بوجود بیاره، یادگیریه! یاد گرفتن هر چیزی که بهش علاقه دارم میتونه برام فراغت حساب بشه!
از جمله علایقم، یادگیری زبان بوده! زبان رو دریچه ای میدونم به فرهنگ هر ملتی. و عاشق اینم که از این طریق با فرهنگ های مختلف آشنا بشم.
البته از اونجایی که اون موقع که من رفتم سراغ این علاقه ( فکر کنم سال هشتاد و دو بود!)، زبان انگلیسی رو بورس بود، در نتیجه رفتم و تا حدی یادش گرفتم، هر چند سالی هم باز میر
سلام
یکی از مهمترین چیزایی که میتونه اوقات فراغت خوبی برام بوجود بیاره، یادگیریه! یاد گرفتن هر چیزی که بهش علاقه دارم میتونه برام فراغت حساب بشه!
از جمله علایقم، یادگیری زبان بوده! زبان رو دریچه ای میدونم به فرهنگ هر ملتی. و عاشق اینم که از این طریق با فرهنگ های مختلف آشنا بشم.
البته از اونجایی که اون موقع که من رفتم سراغ این علاقه ( فکر کنم سال هشتاد و دو بود!)، زبان انگلیسی رو بورس بود، در نتیجه رفتم و تا حدی یادش گرفتم، هر چند سالی هم باز میر
دوره‌ی فترت را می‌گذرانم. دور مانده از هر عشقی. عشق میم، عشق م، عشق ح و . دورم از همه‌کس و هیچ کس را رای من نیست. دلم خالی، جهانم خالی، روحم تنها، . من مانده‌ام و خودم و گستره‌ی بی‌پایان هستی. و هستیِ جدا مانده از وجود. درد هم ندارم فقط اخلاقم گه است و حوصله‌ی هیچ کس و هیچ چیزی ندارم
چیه این هستی؟ چیه این زندگی؟ چقدر تنهام و بی‌کس و بی‌عشق و بی هم‌صحبت حتی. ح هم بدرد من نمی‌خورد او هم آنقدرها هم آدم فهیمی نیست. میم هم این روزها درگیر عشق تا
شاید زمان آن رسیده باشد که بنشینیم و برای آدمِ رفته آرزوی خوشبختی کنیم.بگذاریم شبیه عشاق دنیای ادبیات، برای هم از روسِ اصیلِ مغرور و بارانی‌های انگلیسی بگویند و جعبه‌ی کوچک کادوپیچ شده‌ی توی جیب چپش و قاصدک‌هایی که به امید رسیدن به هم فوت می‌کنند.
می‌دانی چیست؟ احساس دختربچه‌ی پنج شش ساله‌ای را دارم که ناگهان از دنیای کوچک و رنگی رنگی زیبایی که خودش با دستان کوچکش برای خودش ساخته، بیرونش انداخته‌اند و پرتش کرده‌اند توی دنیای خاکست
توقع ندارم چشم هایت مرا شفا بدهد. تو فقط مرا نگاه کن، زیرا در تمام دنیا فقط من بیمار نگاه تو هستم. 
نمی خواهد با صدایت همت مرا سلسله جنبان کنی! فقط مرا صدا کن. آرام و ملکوتی! من محتاج صداشدن هستم.
از گیسوانت هم افشاندن و جعدیت نمیخواهم. من فقط میخواهم با دستهای استخوانی و رگهای برآمده ام گاه گاه موج زلفانت را حس کنم.
من هیچ قرارداد شاعرانه ای با کسی ندارم. تنهاترین آدم روی زمین هم بشوم، باز عاشقانه خواهم زیست.
 
+ناشناسی آشنا!؟ مرا میخواند که به
سلام
من پسری ۲۹ ساله هستم قصد ازدواج دارم، اما موضوعی منو نگران کرده، اونم اینکه من چند سال افسردگی داشتم، الان خوب شدم اما همچنان اختلال خواب دارم و قرص خواب میخورم، اما تعریف از خود نباشه، اخلاق به شدت خوبی دارم و بسیار اجتماعی هستم و بسیار زیاد احساساتی، و ظاهر خوبی هم دارم، اما میترسم با داشتن اختلال خواب ازدواج کنم.
از طرفی نمیخوام با کسی دوست بشم چون خودم هم خواهر دارم، دخترها رو مثل خواهر خودم حساب میکنم، چون همین طور که خودم دوست ندا
کارهای زیادی ریخته سرم و قدرت انجام برنامه‌هایم را ندارم. همان ماه پیش به روانشناسم گفتم که نمی‌توانم. ولی یک ماه به من فرصت داد. هیچ چیزی برایش ننوشتم. چندان سرحال نیستم. هندوانه‌های زیادی هستند که باید با یک دست بلند کنم و نمی‌دانم که از کجا شروع کنم. این آشپزی کردن هم شده بلای جان. اصلا چرا آدمیزاد چرا باید غذا بخورد و نیاز به ادرار و دفع داشته باشد؟!
با علی توی کارگاه نقد عکس آشنا شدم. عکاس خبری‌ست. 32 سال دارد و نصف کف پای چپش را دو سال پیش
امروز نرفتم کتابخونه و چه اشتباهی کردم.من نباید تنها بمونم ، وقتی تنهام نمیتونم خوب تمرکز کنم.باید یکی باشه باهاش حرف بزنم .خونه ما صبح تا شب هیچ کس نیست و در این لحظه دارم دیوونه میشم از این میزان سکوت حاکم.به برنامم خوب نرسیدم.کلی فکرای منفی تو سرم میچرخن ، هوا ابره و به شدت سرده.احساس میکنم چقدر همه چیز دارکه.
دوست دارم گریه کنم و به زمین و زمان لعنت بفرستم.
حتی حوصله ندارم برم بیرون.برم دوش بگیرم شاید بهتر شد ، ها؟ یه فیلم هم ببینم
از ساعت پنج اینطورا بیدار شدمو میخوام شروع کنم. از شانسم فعلا خوابم نمیادو خسته نیستم. این روزا سعی میکنم زود بیدار شم که بتونم زیاد کار کنم تا عقب نمونم کار زیاده و زمان کم. دیروز با این که کلی از برنامم رو انجام دادم فقط کتاب چندین صفحه اش آخرش موند با این حال کم نمیارمو امروز تمومش میکنم و سهم امروزمم میخونم. نباید کند پیش برم. همش میترسم نرسم آخرش اما ادم نباید از این ترسا داشته باشه و حتی نباید از اونور بوم بیفته که دل گندگی کنه ( درست گفتم)
پارانوییک شدن من بر میگرده به دوران خیلی کوچیکیم از اون موقعی که یادم میاد من کلا با خودم راه نمیومدم.
اگه حق با من بود بازم من تو وجودم خودمو مقصر میکردم
و کلییی بعد ترش که بزرگتر شدم ادامه پیدا کرد. من همیشه تنها متهم قصه های توی ذهنم
همیشه گناهکار و همیشه زندونی
مجازات میکردم خودمو برای گناه بقیه
الان بزرگ شدم
ولی بازم هنوز همونم
هنوزم وقتی برای کسی کاري انجام میدم و طرف مقابلم ری اکشن نه چندان مودبانه ای نشون میده حس میکنم منم که لیاقت
دلبرم،عشق‌خاصمخیلی خوشحالم که اومدی و هستی.خداروشاکرم نفسات بهم نزدیکه هرچند.ولی همینشم عشقه،امیده،زندگیه،دلگرمیه،پناهه.هزار بار گفتم بازم میگم خوشبخت ترین دخترام چون قراره خانومه آقایی به باغیرتی تو بشم.دلم میخواد بیای و باشی و باشی و باشی و باشی.هرلحظه خواهان سلامتیت و برقراریت از خدام،بهترینم،چه خوبه که هستی.←تاسوعا‌←مرخصی دوروزه←هفدهمین شب آموزشی
سلام
من برگشتم!!
اینم از آخر سربازی!
توی یه جزیره فوق حساس و امنیتی و فعالیت های سربازی زیاد و همچنین رد یه پیشنهاد کاري از اونجا اومدم خونه و واقعا خوشحالم.
الان چند وقته ناراحتی ندارم.
الان چند وقته خوشحالم.
الان چند وقته دنیا برام رنگارنگ شده!
الان چند وقته دارم به پیشرفت فکر میکنم دارم به روایت نصر فکر می کنم.
الان چند وقته که غمی از رفتن یکی از خوشحالی هام ندارم، چون دلایل خوشحالیم اینقدر زیادن که یکیش بره، بقیشون جاشو پر میکنه.
الان دارم س
با مامان زیاد سره دانشگاه حرف میزنیم رابطه م با مامان روز به روز داره بهتر میشه نمیدونم چه اتفاقی داره میوفته!تا قبل از بهبود روابطمون پیش خودم میگفتم اگر چندین سال هم نبینمشون اصلا اهمیتی نداره اما این روزا دارم میفهمم که چقدر ته دلم خانوادم دوست دارم،شاید بد موقعی داره خوب میشه.باید بنویسم که یادم بمونه شرایط دقیقا چطوری بود!از طرفی دانشگاهِ همینجا و خب درکنار خانواده بودن و راحتی برای رفت و امد!از طرف دیگه کسایی که دوست ندارم مثل این روز
بسم الله مهربون :)
 
مدتیه برای نماز مغرب و عشا میرم مسجد. آرامش فوق العاده ای بهم میده. پنج دیقه قبل اذان میرم و فورا بعد نماز هم برمیگردم. خب من چادری نیستم‌. گاهی میپوشم، خیلی کم البته! اما حجابم سعی میکنم همیشه کامل و قابل قبول باشه. مسجد هم که میرفتم بدون چادر میرفتم، فقط سجاده و چادر نمازم رو میبردم
چندتا خانم هستن که پای ثابت نماز جماعت هان که البته من اصلا دوسشون ندارم! روز های اول که میرفتم یه جوری نگاه میکردن که حدس میزدم به خاطر با ما
  الهی چون در تو نگرم از جمله تاج دارانم و چون در خود نگرم از جمله خاکسارانم خاک بر باد کردم و بر تن خود بیداد کردم و شیطان را شادالهیدر سر خمار تو دارم و در دل اسرار تو دارم و بر زبان اشعار تو .الهی اگر گویم ستایش و ثنای تو گویم و اگر جویم رضای تو جویم .الهی اگر طاعت بسی ندارم اندر دوجهان جز تو کسی ندارم .الهی ظاهری داریم بس شوریده و باطنی داریم بخواب غفلت آلوده و دیده ای پر آب گاهی در آتش میسوزیم و گاهی در آب دیده غرق .خواجه عبداللّهانصاری 
وقتی یکی میگه حرفی ندارم یعنی خیلی دلش پره اما احساس غریبگی میکنه ، غریبی میکنه اعتمادش سلب شده . من الان اینطوریم ، من نیاز به امنیت دارم اینکه برای هربار بیان احساساتم یکی بیاد تهدیدم بکنه و باهام بد رفتاری بکنه این عادلانه نیست .
یک هفته بعد از عروسیمون بابابزرگم که خیلی برام عزیز بود، فوت شد.
سکته کرد، خیلی یهویی.

اینقدر این درد برای من عمیق و بزرگ بود که نمیتونستم و نمیتونم باور کنم، اصلا هربار که میخوام بهش فکرمیکنم قلبم فکرم رو پس میزنه (خودم هم نفهمیدم چی گفتم.) غیر از روزی که خاکش کردن، همون لحظه دیگه اشک نریختم.
شاید خودم هم فکرمیکردم که بی احساسم. خودم هم داشت باورم میشد که اشتباه فکرمیکردم که دوستش دارم.
دوست داشتم مراسم هفتم تموم بشه، برگردم به زندگی عادیمون
بازگشت دوباره خودمو تبریک میگم
ناشناس نوشتن سخته چقدر.
حقیقتا فضای مجازی اون طرف انقدر آدمو درگیر میکنه که کلا وبلاگ داشتنو یادم رفت
ولی دلم تنگ شد برای اینجا غر زدن و واقعا نوشتن و از ته دل گفتن
با چند نفر انسان جدید آشنا شدم و اصلا از حال و روز یکنواخت تنهای منزوی رو به زوالم راضی نیستم
سرم خیلی شلوغه کلی کار دارم و  تحقیقات داره جلو میره و دوتا پروپوزال نوشتم
اما تنهام
سخت درگیر کارم و به شدت تنها
و این تنهایی منو آزار میده
حتی تلاشم برای
ایها الناس من "مرتضی نظری" اعتراف دارم که مسلمان نیستم. من مخصوصا شیعه هم نیستم. اصلا انسان هم نیستم. من هیچی نیستم. به اندازه تفی ارزش ندارم، باور کنید ندارم.وقتی انسان هایی که اتفاقا مسلمان هم هستند و اینگونه در خاک و خون غوطه‌ور هستند ولی من اینگونه بیخیال دار زندگی میکنم، یه جوری که انگار نه انگار. پس کسی میتونه بگه من ارزشی دارم؟ یه جوری با دوستان هستم میخندم که انگار نه انگار هیچ اتفاقی در جهان اسلام نه در جهان انسان رخ میده. خدای
دیگه حوصله ی هیچی رو ندارم .دوس دارم مامان بابام زودتر جدا شن.و دنیا به آسایش برسه.دوس دارم زودتر درسم تموم شه و من بتونم احساس آزادی کنم . دوس دارم یکی رو داشته باشم که حوصله ی منُ داشته باشه . فقط یکی.فقط همون یدونه رو میخوام. دوس دارم به کامک بگم یه نازپروده ی لوسِ گریه اوی آب دماغیه و مادرش گند زده با تربیتش.و بهش بگم ازین ضعیف بودنش متنفرم. و اونم بدش بیاد و ناراحت شه و بیشتر به قول خودش احساس خشم و نفرت کنه .
من اینجام. نه اینکه کفتر جلد باشم، فقط چون جای دیه ای نیست ک برم.  و نموندم اینجا چون بلد نیستم ک برم، فقط اصلا دلم نمی خواست ک هیچوقت هیچ جایی می بودم. برای همین، نه برای برداشتن یه قدم کوچیک جدید حاضرم، و نه زیاد با این تکرار همیشگیم خوب کنار اومدم. متاسفانه زیاد برای "هیچ جایی" بودن مناسب نیستم. به ظاهر عادی و نه حتا هنجار شکنم و میلی نیست برای برخلاف جریان بازی کردن، در واقع اصلا دوست ندارم ک بازی کنم. یک جورایی متاسفم ک اینجا وجود دارم. و حال
یکی نیست بگه که بشر، بگیر بخواب، مگه مجبوری پست می‌ذاری؟!
منم بهش میگم که مغزم اضافه بار داره، باید درستش کنم.
____
دلم یه کیسه بوکس می‌خواد! نه، حسش نیس. دلم اصلا چیزی نمی‌خواد، غلط کرده اصلا چیزی بخواد.
____
بزرگ‌ترین لذت این روزا که از پروژه‌های درسیم آزاد شدم، خوردن آب یخه. در این حد والا و متعالی.
____
شنبه همین هفته برای اولین بار توی چهار سال دانشگاه، به یکی از دخترهای دانشگاه سلام دادم‌. اعتراف می‌کنم که تو عمل انجام شده قرار گرفتم.
____
امروز از اون روزهاست که غم دنیا بی هیچ علتی ریخته توی دلم. حرفی برای گفتن ندارم، ولی یه قسمتی از وجودم حرف زدن رو تنها راه نجات می‌دونه. برعکس وحشی، هرچند دلتنگم، ولی با همه‌کسم میل سخن هست. ولی تنها همین وبلاگ رو دارم که حرف بزنم براش.
از روزمرگی خسته‌ام. از این‌که هیچ حرفی برای گفتن ندارم. از این‌که هیچ چیز درست حسابی‌ای نمی‌نویسم. از این‌که هیچ‌کسی رو برای حرف زدن ندارم. از این‌که صبح تا شب توی خونه تنهام برای خودم می‌چرخم و فکر می‌کن
Akse Aghaye Khamenei

آخرین جستجو ها