نتایج جستجو برای عبارت :

می‌دونم ذات کثیفتودادی نشونم

می‌گفت:مي‌دونم خوشگل نیست، مي‌دونم آدم خاصی نیست، مي‌دونم باهوش نیست، مي‌دونم اطلاعات خاصی در مورد فلسفه، هنر و ادبیات نداره، مي‌دونم دوسم نداشت، مي‌دونم هیچ‌وقت عاشقم نبود، مي‌دونم فراموشم کرده، مي‌دونم. همه اینارو مي‌دونم، اما من می‌میرم براش. من همیشه دوسش داشتم و الانم دلم پر میزنه براش؛برای دیدنش، برای خنده‌هاش، برای صداش.گفتم شاید دلت برای اون حال و هوا، برای اون روزا تنگ شده، شاید دلت برای دوست‌داشتن و دوست‌داشته شدن
تو می‌شنوی صدامو
خودت گفتی تو دلای نگرانیتو دل آدمای ناامیدی که جز تو کسی رو ندارن.
منم الآن جز تو کسی رو ندارم.
امروز که قرآن خوندم همون چیزایی که تا الآن حفظ کرده بودم ازشون خواستم از کلمه‌ها خواستم دعام کنن، ازشون خواستم بگن که یه روزی من بهشون متوسل شدم و الآن کمکم کنن به خاطر همون روزای هرچند کم و بی‌توجه.
نیمه‌ی شعبانهمی‌گن اماما جشن و شادی رو بیشتر دوست دارن، و بیشتر حاجت می‌دن.الآن که عیده و دلتون شاده دل مارم شاد کنیدخواسته‌ی
الانی که هفدهم مرداده، مثل پریشب بازم دقیقا همین ساعت از خوابی که داشتم می‌دیدم بیدار شدم و می‌خوام بنویسمش هر چقدرشو که یادمه.کنارم نشسته بودی اما هم‌زمان یه نسخه ازت روی صحنه بود. نگاهش کردم، تاب نیوردم. اشکم چکید. با نسخه‌ای که کنارم بود نگاهم کردی، اشکم رو دیدی. تا تهِ چشمامو جست و جو کردی و گفتی چی شد؟ چرا داری گریه می‌کنی؟ این دفعه زل زدم به خودت و باز اشک و اشک. یهو دوستت اومد، اونی که دلبر داره. گفت راستی تو انقدر خوب می‌نو
می‌خوام برم امام رضا! خیلی وقته نرفتم. دلم تنگ شده. تازه کلّی تشکّر هم بدهکارم. و کلّی چیز جدید باید بخوام. :-پررو
نمي‌دونم. یه روندی تو زندگی‌م دارم. هر چند ماه یه بار برم پیش امام رضا. و این روزهایی که می‌رم اون جا واقعن شارژم می‌کنن. نمي‌دونم چرا. نمي‌دونم چی داره. ولی مي‌دونم یه چیز خوبی داره که حسابی دلم براش تنگ شده. :د
شاید به جز ضامن آهو، ضامن آدم‌های گم‌شده هم باشه. دستشون رو بگیره ببره برسونه به خونه‌شون. :د
 
چرا بعضی‌ها به مشهد
چرا به ختم امتحان این همه درنگ خوردو و به شقیقۀ من دوباره پاره سنگ خوردو یه باره دستمون به در خودکار خوردو دوباره عقل مردو و تمام خاطراتم گره به نوزده و بیست و پنج خوردو. من نمي‌دونم چرا نمی‌تونم بفهمم اینو چرا اینجوری سوال داده بودو من چه بدونم که بفهمم اینو چرا سرعت MN از PQ بیشتره و بخش B نشان دهندۀ کدوم ماه شمسیه و. من نمی‎دونم چرا نمی‌تونم اینم بفهمم که چرا هرموقع من از شعور یه معلمی تعریف کردم دیری نپایید تا خلافش بهم ثابت شدو من بازم نمی
مامان‌بزرگم مرد. من نمي‌دونم چطور باید خودم رو خالی کنم. غمگینم. قلبم تندتند می‌زنه. بهت‌زده‌م. منتظرم صبح بشه که بریم بهشت زهرا همه گریه کنن؛ من هم شاید بتونم. نمي‌دونم باید با چشمام چی‌کار کنم. چون -صدالبته- نمی‌تونم گریه کنم.
ولی بیشتر از همه‌ی اینا دلم می‌خواد با یکی حرف بزنم. نمي‌دونم می‌خوام چی بگم. دلم می‌خواد یکی باهام حرف بزنه من سکوت کنم.
بابابزرگم که مرد، باید توی پزشکی قانونی می‌موند تا چندتا آزمایش روش بشه. نمی‌تونستیم هم
بچه ها صبر جواب میده ؟ 
تو این آخرین روز ماه رمضون می خوام بنویسم که نمی دونم دارم قدمامو درست میزارم یا غلط و نمی دونم باید چیکار کنم که شیش دنگ قلبش واسم بزنه 
از خدا کمک می خوام شما هم دعام کنید 
علی الحساب اوضاع خیلی خوب نیست 
تمی دونم چکار کنم
گیر افتادم
مثل بیچاره ای که گوهر قیمتی و تنها سرمایه ش رو گول خورده و بی عقلی کرده و انداخته ته چاه.
چکار کنم.
چکار کنم.
من می دونم گرفتار بوده و هستم که این خسارت بهم وارد شده
ولی خدایا نوری، دستی، هدایتی، چیزی.
هرچی از خیر بهم بقرستی محتاجم خدا.
این سفر هم یکی از همون اتفاقای عجیبی بود که حتما باید به گنج تجربه هام اضافه می شد.
نمی دونم الان توی ایران چی در انتظارمه.نمی دونم خدا چه برنامه ای برام در نظر داره.اما چیزی که خوب می دونم اینه که این سفر و این دیدار عجیب با اباعبدالله یکی از دلچسب ترین های زندگیم بود و قراره هیچوقت فراموشش نکنم.
خیلی همه چیز داره عجیب تر از اونی میشه که برنامه اش رو داشتم یا انتظارشو می کشیدم.فقط ممنونم از خدا که گذاشت من ببینم حرم آقا امام حسین رو و توفیق زیار
5 سال پیش، همین موقعیت رو داشتم و انتخابم یه آینده‌ی سخت ولی در عین حال ارزشمند برام رقم زد. اون موقع هم فکر می‌کردم پشتیبان دارم در راستای انتخابم. (پدر و مادر که شک به دل آدم راه نمی‌ده) ولی الان مي‌دونم که تکم. مي‌دونم انتخاب سخت همیشه آینده‌ی بهتر رو رقم می‌زنه. بدون سختی می‌شیم همون چیزی که ۲۰ سال بعد، بشینیم بگیم ما همینیم! از اول هم همین بودیم. گراف‌های ذهن من تو ۹۰ درصد اوقات جواب درست می‌دن. ما همیشه درگیر یه سری مش‌های کوچیک
امروز روز اول بود. فردا روز مهمی ست. هفته ی پیش رو هفته ی مهمی ست. دارم مطیعی گوش می‌دهم. الهی العفو مي‌دونم این صدای لرزونو دوس داری الهی العفو مي‌دونم این گدای حیرونو دوس داری الهی العفو مي‌دونم این دل پشیمونو دوس داری.

بعد از مدت ها توسل خواندم. الهی الهی بفاطمه . الهی بفاطمه . الهی بفاطمه . الهی بفاطمه . الهی بفاطمه . الهی بفاطمه . الهی بفاطمه . الهی بفاطمه . الهی بفاطمه . الهی بفاطمه . 
یا رب نظر تو برنگرددالان توی رم دقیقا یک ماه و چهار روزه ام. مثل یه فسقلی که داره راه می‌ره و با تحیر به دنیای دورش نگاه می‌کنه. به فرهنگ و عادت مردم. به اتمسفر اینجا.این یک ماه چه طور بوده؟ نمي‌دونم!بگم گیج؟ بگم دنبال کشف؟ بگم سر در گریبان و مشغول خود؟ یا همش با هم؟وقتی هواپیما تو ترکیه نشست با اینکه عقلا می‌دونستم می‌خوام با روسریم چی کار کنم اما دست دست کردم. ولی تهش عقل من می‌بره. مگه نه؟ مثل همیشه می‌بره.حس تعلیق بهترین توضیح براشه. دیگه
دیروز بالاخره رفتم پیش ف، میلی نداشتم اما فکر کردم شاید این رفتار درست تر باشه، کمردرد خیلی آزارم می داد برای همین دعوتش کردم بیاد پیش مون، تا حدود دو نیمه شب مهمون ما بود، نمی دونستم چی بگم. از این که ممکن بود خداحافظی این بار مون ابدی باشه خیلی برام دردناکه، اما از طرفی نمی دونم دلداری دادن و دوباره تو تردید تازه یی اتداختنش درست یا خیانت محسوب می شه. بهش گفتم آینده قابل پیش بینی نیست و من واقعا نمی دونم چی باید بگم. بهش گفتم برای هر دوشو
.
خوش به حال اوناییکه میخوان زنده باشن و زنده هستن و از زندگی لذت می برنو چه حال بدی هست که غم ها و ظلم ها نذارن زنده بودن را بخوای و آرزوی مرگ کنی.خدایا چه جوری از تو بخوام و خواهش کنم تا منو ببری پیش خودتیه راهی نشونم بده برا رفتن از این دنیای نامردخدایا تو که راضی به ذلت من نیستی. نذار دشمن شاد بشم
با اینکه نتونستم کنکور شرکت کنم ولی با اعلام نتایج حال منم بد شده.چرا؟ چون امسال کلی تلاش کردم و از همه چیز زدم تا درس بخونم اما نشد که نتیجه شو ببینم‌.
دارم به گزینه های محدود پیش روم نگاه میکنم و به صداهایی که میگن برو دانشگاه گوش میدم.
کاش یکی دستمو بگیره و فارغ از همه چیز، راه درست رو نشونم بده.
من.این منِ ناتوان از تصمیم گیری.‌‌خسته است، سردرگم و بی پناهه
امروز هشتم مهر ماهه
پس از سال ها اولین مهر بی دغدغه زندگیم رو تجربه می کنم
البته دغدغه درس و مشق و گرنه زندگی ما اونم تو اوج جوونی هیچوقت خالی از دغدغه نیست
تابستونی که گذشت شلوغ، سخت و پر از اامیدی بود برام
به هر دری زدم 
نصفش رو سفر کردم
دوباره تفریحات گذشتم رو تجربه کردم
ولی حالم خوب نشد که نشد
ولی یه آن تو یه روز که از بی کاری مشغول جمع و جور کردن اتاق و اطلاعات لب تابم شدم
یه چیزی مثل روزنه امید بهم تزریق شد
می دونم چرا اونجا تو اون شلوغی ذه
دلم شبیه  آسمونِ ظهرِ تابستون شده. بدون ابر و زشت. منتظر پاییزم که بیاد و یه ذره رنگ بپاشه تو این خراب‌شده. شرشر بارون بباره و گرد و غبارش رو پاک کنه و همه چی پررنگ شه. زرد و نارنجیاش بریزه کف دلم و صدای خش خش بیاد. شاید دوای این آشفتگی بوی نارنگی باشه. شاید دوباره باید از حیاط مدرسه برگ جمع کنم تا دلم خوشحال بشه. نمي‌دونم. فقط اینو مي‌دونم که دیگه از دست من  کاری ساخته نیست. من همه چیو سپردم دست تو و پاییز.
قلبا مي‌دونم که مسیر زندگی و اساس فکریم با اطرافیانم همسو نیست، واقعیت اینه که ترسی هم از تنهایی و یکه‌تازی توی دنیای خودم ندارم ولی خیلی وقت‌ها شده که ترسیدم از دور شدنِ آدم‌ها. وقتی انتخاب‌شون باعث فاصله‌ی بیشترمون می‌شه، نمي‌دونم یه‌جور حس جداافتادگی بهم دست می‌ده و عمیقا حالم رو بد می‌کنه با وجودی که مي‌دونم اون تصمیم یا اون راه با من همخونی نداره. در واقع از نپیوستن به اون جرگه ناراحت نیستم، نمي‌دونم شاید ترسم اینه که حرکت بقی
باشه، باشه، قبول می‌کنم قرار نیست همیشه موثر باشم، ولی یه شرط داره، تو هم باید قبول کنی همیشه موثری، باش؟پ.ن. اگه هی این‌جوری بگی، نمي‌دونم، نمي‌دونم اوضاع تا کی این‌طوری می‌مونه. هیچی بی‌خیال، خوشحالم که راستش رو می‌گی، بی‌خیال!
ب.ن. خداییش انتظار بی‌جا بود، خب تو هم تاثیر نداشتی این‌جا وگرنه باید ناراحت می‌شدم دیگه، نه؟
- تازه رسیدی؟
- آره
- کجا بودی؟
- دانشگاه
- مگه هشت صبح کلاس نداشتی؟
- چرا
- الان هشت شبه ها
- طول کشید
- مدرسه که اینقدر بارش می‌کردی بهتر نبود؟
- ببین، مدرسه که کلا هیچی نبود. این هم تازه دانشگاهه. من دانشگاه رو جدی‌تر مي‌دونم. یعنی جزو زندگی حسابش می‌کنم. اما یه‌جورایی پیش‌زندگیه. من برای جدی‌ترین روزهای زندگیم، می‌تونم روزهایی رو ببینم که چندماه چندماه نباشم. می‌دونی چی میگم؟
- آره مي‌دونم. امین‌آباد لازمی فقط. 
- :)))
- دیوونه شدی؟
- نه
- چی ف
 
 
می دونم روزای پیش رو کلی کار دارم، دو تا کلاس زبان، درسهای پایه و رسیدگی به مامان و بابا و بازی با آبرنگ و از ازکتاب های نخوانده نگویم که باید خوانده شود و وسط این هیاهو و بدو بدو می توانم سازم رو کوک کنم و برگردم و در کوبه قلبو بزنم ؟
 
 
 
نمي‌دونم بعضی چیزا واقعا کوچیکن یا بزرگ. اگه کوچیکن و گوشه زندگیمون، اگه جایی توی زندگیمون ندارن، اگه واقعا مهم نیستن پس چرا انقدر توی قلبمون بزرگن. چرا با هر اتفاقی که میوفته -هر چقدر هم ممکنه برای بقیه کوچیک بنظر بیان- ما رو لبریز می‌کنن. چرا در عین کوچیکی، کوچیک نیستن؟نمي‌دونم. چی بزرگه چی کوچیک؟ قلب من یا دیگران؟مهساـا
دانلود مداحی محمود کریمی می دونم بدم می دونم که نمی کنی ردم
شب چهارم محرم 1394هیأت رایة العباس (ع)نوحه شور
 
برای دانلود کلیک کنید
 
متن شعر مداحیمی دونم بدم می دونم که نمی کنی ردمولی اومدم دوباره در خونتو زدممادرم خونده تو گوشم که فقط من تو رو دارمبه جون مادرم آقا از تو دست بر نمی دارماشک و ناله هام از اشکای زلال مادرمهاین پیرهن سیام از سفره حلال پدرمهسینه می زنم تا بمونه نشونه رو تنمرگ گردنم شده ضامن سینه زدنمبه خدا لطف تو آقا بی جوابش نمی
احساس می‌کنم از این به بعد از چیزی که هستم بیشتر توی خودم فرو می‌رم بازم کم‌تر حرف می‌زنم و دیگه نمي‌دونم چی می‌خواد بشه،آدم‌های مورد علاقه‌م دارن کم می‌شن شایدم به صفر میل می‌کنن و خب مجبورم از این به بعد روزانه صدها بار بیام اینجا و با خودم حرف بزنم :! خیلی هم سخت نشد این‌طوری راحت‌ترم شاید.
متوجه‌ پرحرفی دو روز اخیرم هستم ولی خب نمي‌دونم چه اتفاقی توی من شروع به افتادن کرده.
+ تصمیمم رو گرفتم. می‌رم انسانی. 
- انسانی، یا فرهنگ؟
+ انسانی!
- سولویگ، فرهنگ نمی‌تونی بریا. 
+ بابا مي‌دونم!
- خب چرا ناراحت می‌شی؟
+ ناراحت نمی‌شم که نمی‌تونم برم. ناراحتم که فکر می‌کنید من خنگم. نفهمیدم همون دیشب که توضیح دادی!
- دیگه خودت دیدی که. نمی‌شه این جوری. 
+ مهم نیست. 
پ. ن. ولی یه چیزی تو دلم می‌گه مهمه. می‌گه نمی‌خواد سه سال بعدی‌شو تو این قبرستون ادامه بده. هرچع‌قدر هم بگن که مدرسه اون قدرا هم مهم نیست و مهم خود آدمه، مهم بودن م
در حد فجیعی دوس دارم سیگار بکشم :/ ولی مامانم خونه س :// و آخرین باری که کشیدم رفتارای خشنی از خودش بروز داد :/ البته زیادم جدی نشد که خیلی داد و بیداد کنه ولی خب نمي‌دونم .شاید یکم غیر طبیعی رفتار کردم:/ و مخفی کاری نکردم و اینا :/ به هر حال از پریروز همه ش تو ذهنمه و یه وسوسه ی کلافه کننده ای شده :// حتی دیشب تو خواب داشتم سیگار می‌کشیدم :///من نمي‌دونم کاغذ و گیاه خشک شده چه بلایی میخواد سر آدم بیاره :/بعدم چه اصراریه آدم خوشگل و سالم اصلا بره زیر خا
خاک بر سر دانشگاهی که رییسش تویی هستی که کل دغدغه ات خلاصه شده در کنترل پذیرایی های سر جلسه دفاع و یک زیردست بدبخت را با دستور مستقیم می‌فرستی تو سالن دفاع که جعبه شیرینی دست نخورده ای را که تنها وسیله پذیرایی روی میز هست جلو دانشجویان حاضر در جلسه از روی میز بردارد و برایت بیاورد!!!
و چه نیکو گفت همان به خیال تو زیردست که من شرمنده م ولی دستور رییس دانشگاهه و من هم مي‌دونم که از شدت بیشعوریش هست
 
 
پ.ن: نمي‌دونم سوسولم یا چی؟ ولی با این اتفاق
میخوای بگی من عجیبم؟ که تو اینجوری نیستی؟ هیچکس نیست؟ فقط منم که به عمل آدما عکس العمل نشون میدم و عین احمقا و آویزون ها رفتار نمیکنم؟ که با کسی دوست بامعرفت میشم که اون معرفت نشونم میده، که عاشق کسی میشم که عشق بهم میده، که کسیو که قیدمو میزنه فراموش میکنم، که کسیو که اذیتم میکنه. نه. اذیتش نمیکنم. فقط عین بچه ها فرار میکنم.
ته دلم خالیه. احساس میکنم جا موندم از رویاهام. نه تنها حس می کنم از بقیه هم سن و سالام عقب افتادم هر چند ممکنه تو ظاهر این جوری به نظر نرسه ولی خوب حسه دیگه، چه میشه کرد؛ احساس می کنم از خود قبلم هم عقب افتادم. حس پسرفت می کنم.
یه ناراحتی ته ته دلم هست، نمی دونم چیه اصلا.
بعضی وقتا همه چی رو میندازم گردن شرایط زندگی ام، ولی بعد به خودم میام؛ میگم نه واقعا تقصیر خودمم هست. ولی خوب که چی؟ احساس الانم تقصیر خودم بوده؟ خوب چیکار کنم؟ الان رو چیکار کنم
نمی دونم دوشبه دلم حسابی گرفته
و نمی دونم دلیلش چیه 
فقط میدونم حال دلم زیاد خوب نیست
برای اینکه حال دلامون خوب بشه اگر میشه حمدی بخوانید
با یقین آمده بودیم و مردد رفتیم
به خیابان شلوغی که نباید رفتیم
می شنیدیم صدای قدمش را اما
پیش از آن لحظه که در را بگشاید رفتیم
زندگی سرخی سیبی است که افتاده به خاک
به نظر خوب رسیدیم ولی بد رفتیم
آخرین منزل ما کوچه ی سرگردانی است
دربه در در پی گم کردن مقصد رفتیم
مرگ یک عمر به در کوفت که باید برویم
دیگر اصرار م
رتبه ها اومد
مبارکتون باشه .
نمی دونم باید به خودم تبریک بگم یانه ؟شایدم بایدصبرکنم تا شهریور ببینم چی پیش میاد؟شایدم توقع من زیاد.نمی دونم
رتبه م نمی گم خوب شده ولی ازچیزی که بعد جلسه فک میکردم بهترشده اول که رتبه ها اومد ققط زل زدم به رتبه م هیچ حس خاصی نداشتم یکم گیج بودم یکم که چه عرض کنم .ازم سوال میپرسیدن اصلا نمی تونستم جواب بدم
بعدش کم کم که ویندوزم بالا اومد یه حس خوشحالی اومد سراغم خواهروهمسر خواهر عزیز زنگ زدن پرسیدن چی کارکرد
خودتون جمله سازی کنید دیگه 
حال دلمم تعریفی نیست آسنتراها را گذاشتم کنار یعنی راستش تموم شدن 
یعنی راستش این آخریا تق و لقی می خوردم 
Major Depression? نمی دونم 
Depression اما هست می دونم 
دل و دماغ سه تار رو اصلا ندارم 
دل و دماغ نقاشی رو که اصصصصصصصصصصصصصصلا :/ 
جدیدا وقتی ناراحتم یا به چیزی اعتراض دارم ترجیح می دم حرف نزنم
امروز واقعا روز بدیه. اینقدر بد که همه چی بده. یه جوریه انگار فردا قراره آنفولانزا بگیرم
همه چی خیلی معمولیه ولی نمی دونم چرا اینقدر حالم بده
خیلی وقت بود اینقدر بی دلیل و بی خودی حالم بد نبود
الان واقعا احتیاج دارم به یه دوست که بگه بیا بریم به درک و با هم بریم به درک و فضولی نکنه توی عمیق ترین اعماق وجودم و توی دریایی که تا حالا توش شنا نکرده. (کارهایی که مریم خیلی دیگه داره جدیدا ا
بسمه تعالی
 
سلام. 
خب اوّل این که بعد از مدّت‌ها برگشتم و خیلی خوش‌حال کننده می‌بینم بعد از سال‌های سال (دقیقا نمي‌دونم چندوقته، نهایت یکی دوساله!) دوازده سیزده نفر وبلاگ رو دیدن. نمي‌دونم چی باعث می‌شه کسی به وبلاگی که این همه مدّت به روز نشده سر بزنه؟ البته چون لحن نوشته‌ها قابل انتقال نیست نمی‌تونم بگم که خیلی ذوق کردم از این موضوع! خیلی زیاد! اما راستش شاید جز یک نفر شخص دیگه‌ای به ذهنم نمی‌رسه.
 
دوّم این که. می‌خوام اینجا رو بکوب
سردرگمم، سردرگمم
نمی دونم چه کاری درسته، نمی دونم به کسی باید بگم یا نه، نمی دونم درباره ی مدتش راست گفته یا نه
حالم یه جوریه که انگار وسط مه گیر افتادم، نه راه پس دارم نه راه پیش
باورم نمیشه چیزایی رو که تجربه میکنم
شک و شبهه هام دوباره برگشته، دوست دارم باز سرمو کنم توو برف و با خیال راحت زندگی کنم، ولی نمیشه، اینبار دیگه نمیشه
پار سال به خاطر پول نداشتن مقدمات سفر رو فراهم نکردم  و گذاشتم به دقیقه ی نود . خدا رو شکر همون دقیقه ی نود کار ها انجام شد و هر طور شد خودمو رسوندم به این سفر . باز امسال وضع برعکس شد پول جور شده خدا رو شکر . اما چیزی که هست اینه که به هرکی می گم بیا بریم کربلا با یک حالت خسته ی بیحالی می گه نه . . .
همین الآن به ذهنم زد که یه نفر هست که می تونم باهش همسفر بشم . اما می دونم بیچارم می کنه . پارسال خیلی اتفاقی باهش همسفر شدم . با ماشین من رفتیم و برگشتیم
نمي‌دونم تازگی‌ها من دارم زیاد ناراحت می‌شم یا ناراحتی‌هام به جاست!مسئله‌ این‌جاست که با شخصی که باعث‌ش شده هم حرف نمی‌زنم،اصلا نمي‌دونم این مشکله یا درسته؟به‌هرحال الان از یه سری اشخاص به دلایلی ناراحتم،باهاشون حرف نمی‌زنم باهام حرف نمی‌زنن چون قطعا متوجه ناراحتی‌م نیستن.
این‌ها همه به‌کنار،چه‌قدر بدم می‌آد از شوعاف و چه‌قدر بدم میاددد که یکی بیاد به‌جای من این‌کارو بکنه [اصلا نمي‌دونم ساختار جمله‌م درسته یا نه ولی خب.]
بازدید امروز 96چرا؟؟!
 
 نمی دونم والا.تو رو به امام حسین زنگ نزن .من نمی دونم چرا می خوای اذیت شم.بخدا دیگه نمیکشم.تحملم تموم شده با هر بار زنگ زدنت یه هفته ارامشم از بین میره.الانم که عزاداریم اعصاب همه خورده.از عزا در نیومده افتادیم توو عزا.نمیدونم میدونی یا نه ولی پدربزرگ پدریم فوت کرده دو هفته دیگه هم کنکور دارم یه ذره هم آرامش نمونده برام حداقل انتظارم از تو اینه ملاحظه حالم و بکنی لطفا.می دونم دلتنگی می دونم بخدا منم دلتنگم ولی با
چند روز پیش بعد از سال ها رفتم پیش یکی از آشناهامون و با هم گپ زدیم تا این که خواست عکس یکی از دوستاش که وقتی با هم ترکیه بودن که هر دفعه می گفت خیلی شبیه به منه رو نشونم بده
توی گالری گشت اما ندید و دست به دامن اینستاگرام شد تا از روی حساب کاربریش ، تصویرش رو به من نشون بده همینجور که داشت می گشت یه لحظه بهم گفت محمد ، تو الان با شاخ اینستا طرف هستی پستام تا 60.000 تا لایک هم می خوره و چندتاییش رو نشونم داد . پست هایی به شدت ارزشمند شامل رقص یه سری
نمي‌دونم این تعریف، زیرمجموعه‌ی "اسم سرخپوستی من" قرار می‌گیره یا نه، ولی اگه بخوام ده ماه اخیر خودم رو نام‌گذاری کنم، چیزی جز این نخواهد بود: "تهی از معنا"
گاهی میزان تلخی و درد به قدری هست که قول و قرارت رو می‌شکنی و ازش می‌نویسی، چون نیاز داری که شنیده بشی و ابرازش کنی. اون دیو سیاه رو فراموش نکردم و نمی‌کنم اما انصاف اینه که وقتی روزنه‌ای از نور رو می‌بینی، حتی اگه دیری نپاید و دمی کوتاه رنگ بده به لحظه‌هات، زیبا اینه که اون رو هم بنوی
پنل آمار و وبلاگ‌هایی رو که دنبال می‌کنم از صفحه‌ی مدیریت وبلاگم حذف کردم. به خودم می‌آم و نور از ترک‌های روی پوستم گذشته و قلبم رو روشن کرده؛ به خودم می‌آم و قلبم شبیه حیاط کوچک پاییز در زندانیه که اخوان حرفش رو می‌زد. خسته شدم از این بازی امید و ناامیدی. اون روز دفتر فیروزه‌ای رو که آرزوهام رو می‌نوشتم، برداشتم و نشستم روی تاب. دفتر رو باز کردم، دونه دونه آرزوهام رو خوندم تا بلکه جون بگیرم. ولی دلم هیچ کدوم رو نمی‌خواست دیگه. نمي‌دونم؛
یه سوالی ، چرا قالبای عرفان دیسلایک ندارن?:/ این که همه ش پسندیدم»وجود داشته باشه یه حس خودخواهانه ای به آدم میده .حالا بگذریم . امروز هیچی نخوندم،میتونم بگم بیشترشو خوابیده بودم . ولی در کل فقط هفت ساعت از شبانه روز رو خواب بودم :/ نمي‌دونم چرا آدم اینکارو با زندگی خودش می‌کنه . اینکه می‌دونه یه راهی اشتباهه ولی بازم پاشو میذاره توی همون راه ، یا اینکه حتی یه اشتباه رو بارها انجام داده و بازم با همه ی نیتی و جنگ با خودش دوباره کارش رو تکر
خوب نمی دونم با خودتون چه فکری می کنید که اخ جون چهارتا صفر می خوان بردارن یا ای تو روحشون چهارتا صفر می خوان بردارن
 
 
نه در اصل اینه که دولت گند زده اونم گندی که توی قرن بی سابقست. بعد برای لاپوشونیش مجبوره چشم مردم رو کور کنه مثل جنسی که به جای 100 هزار میدن 99 هزار تا ما فکر کنیم ارزونه اونم همینه هیچ فرقی نداره. 
 
من فقط می دونم چهارتا صفر کم بشه از این به بعد بستنی هزاز تومنی رو باید بخریم ده هزار. اها شاید بگی مگه میشه. ولی وقتی چهارتا صفر کم
امروز بالاخره اولین قرار وبلاگیم رو رفتم و یه دوست خیلی خوب رو ملاقات کردم.
خیلی خیلی خیلی خوش گذشت و کلی ذوق کردم*__*
کل دانشکده و دانشگاهش رو نشونم داد و من یه عالمه انگیزه گرفتم واسه درس خوندن.
انقدرخوشحال وذوق زدم که نمیدونم چجور باید بنویسمش،فقط می نویسم تاشیرینیش برای همیشه برام موندگار بشه.
ممنون دوست جونم:*
+آقا برید دوستای وبلاگیتون رو ببینید، خیلی خوووووووبه:-P 
+ این همه شهر ایران رو رفتم. تو چند تاشون زندگی کردم. تو نصفشون فامیل دارم. من گشتم، پیدا نکردم. شما هم نگردید، جایی مثل داش علی تو هیچ کجای ایران پیدا نمی‌شه. مي‌دونم اسمش داداش علیه، اما من از بچگی گفتم داش علی و الان دیگه عوض نمی‌شه. اونایی که نمی‌دونن، یه بستنی‌فروشیه.
+ دیشب بعد از چهار سال دوباره تو اتاق خودم خوابیدم. ولی دیگه حس اتاق من رو نداشت، چون به جای فرشم و تختم و لباسام و استیکرام، وسایل دایی‌اینا توش بودن. هیچ حسی توم برنینگیخت
بهش قول داده بودم که تنهاش نذارم. پای قولمم هستم و خواهم بود. هر چقدرم بگه دیگه اون آدم سابق نیست و داره سعی می‌کنه منو از زندگیش حذف کنه و برام آرزوی موفقیت تو آینده‌ای بدون خودش رو بکنه. مي‌دونم یه مرگش هست. همهٔ این حرفایی که می‌زنه اداس. سه هفته‌س کمتر از انگشتای دست باهام حرف زده. می‌گه دوستی ما حداکثر یه ساله. کسی که قرار بود باهم پول جمع کنیم از این جهنم فرار کنیم واسم آرزوی موفقیت می‌کنه. کسی که کیک تولد شونزده سالگیمو خرید. همونی که
می دونم نبودم تا چند روز دیگه به چشم نمیاد چون سابقم خرابه. خودم گوشی جور کردم و اومدم بگم که گوشیم سوخته و دیگه هیچ دسترسی به اینترنت ندارم :( بزرگترین غم های عالم روی دلم سنگینی می کنه، نه این که دیگه نخرم ولی باید برای خریدنش دنبال کار بگردم چون خونوادم مسئولیتشو قبول نمی کنه. نمی دونم کی برمیگردم ولی همیشه به یاد شما دوستای با معرفتم می مونم. چقدر بده که علاوه بر نداشتن دوست حقیقی، دوست مجازی هم نمی تونم داشته باشم :/واسه همتون آرزوی خوشبخت
من نمردم و می‌نویسم تا بگم زنده‌ام. 
پاییز لعنتی با هوای تاریک و بارون‌های دپرس کننده اش اومده داره حال من رو بد می‌کنه.
ولی من لذت می‌برم. لذت می‌برم از زبان خوندن یاد گرفتن لغاتی که تا حالا نمی‌دونستم. لذت می‌برم از تلاش برای مسابقه‌ای به اسم تافل هر چند خیلی دیر جدی خوندن رو براش شروع کردم.
 
این روزها پنجشنبه‌ها تنها پا میشم میرم شهربازی. تمرین‌ می‌کنم تا وقت‌هایی که یک دستگاه خیلی وحشتناک سوار می‌شم ریلکس باشم، جیغ نزنم، تپش قلب
میخواستم بگم که خیلی ذوق کردم برات! خیلی بهم میای! از این به بعد دوست دارم بشم اون دختره که همیشه یه حلقه سبز دستشه! این بشه آدرس من 
نمی دونم چرا فکر می کردم یکی دیگه باید بهم هدیه بده همچین چیزیو اما حالا می دونم این دقیقا همون چیزی بود که خودم باید به خودم هدیه می دادم.
افتخار می کنم که از این به بعد من متعهدم به مراقبت و مهر ورزیدن و احترام گذاشتن به خودم و دوری کردن از هر رفتار ، راه و آدمی که اون سه امر مهم رو مخدوش کنه
همیشه ۱۰۰ درصد نخواهم ب
ولی من از هیچ‌کاری نکردن لذت می‌برم. از نشستن و نگاه کردن. نگاه کردن و فکر کردن. نگاه کردن و کتاب خوندن. از دیدن لذت می‌برم. از نشستن پشت پنجره‌ها و دیدن هرچی که از پشتشون میشه دید، هرچیزی که طبیعت و شهر نشونم میدن. وقتی توی اتوبوس میشینم و پنجره‌ها رو باز می‌کنم، کتاب روی پام میذارم و هر از گاه از بین خطوط سرم رو میگردونم تا تصاویر گذرا از کنارم رو نگاه کنم. خیلی وقت‌ها آرامش رو اینطوری پیدا‌ می‌کنم و تمام مدت لبخند می‌زنم. 
امروز برای بار چندم حروف اسمشو سرچ کردم اما نبود این آیدی دیگه وجود نداشت.نبودنش و این‌که مي‌دونم می‌تونم پیداش کنم و باهاش حرف بزنم اما جرئتش رو ندارم اذیتم می‌کنه و بهم احساس ضعف می‌ده.
دلم می‌خواد برم باهاش حرف بزنم، بهش بگم متاسفم که با احساسات نپخته‌م و هیجاناتی که همیشه ادعای کنترلشون رو دارم اما حقیقت این نیست بهت فرصت حرف زدن ندادم و فقط گفتم نمي‌دونم چرا این‌جام.
فقط فرار کردم بدون این‌که صبر کنم بدون این‌که به تو هم فرصت حرف
چند وقته دلم میخواد از رویاهام بنویسم
از رویاهایی که تبدیل به حسرت شدن 
از رویای مشهور محبوب بودن که شد مشهور چی بودن? نمی دونم مشهور حساس به معنای عصبی 
مشهور دیگه چی? نمی دونم
اما کلا مشهورم نه به چیزای خوب 
 
 
 
حسرت دیگه ام ازدواج بود 
رویای سوییت هوم داشتم 
می دونی دلم میخواست چند سال رو بی بچه باشم و. نقطه چین رو که نمیخواد باز کنم 
دلم میخواست یه دختر شاد پرانرژی پر شر و شور باشم که همه دوستش دارن 
 
اما حالا 
حالا همشون افسچس و حسرت و ن
یه دوست جدید دارم
شدیم رفیق راه و گلستان
سعی می کن در طول روز زیاد سمتم نیاد
ولی می بینم همون اطراف می گرده
مخصوص ساعت های عصر که سرم خلوت تره
هیچی نمیگه منتظر می ایسته
میگم خب من یک ساعت زمان آزاد دارم چی کار کنیم؟میخوای چی نشونم بدی؟
اصلا یادم نمی اد بار اول چی شد سر صحبت باز شد
فکر کنم توی یه کاری گیر کرده بود کمکش کردم
که رفتار عجیبی از سمت من نبود چون  دوروبرم تقریبا به هر کسی که بتونم کمک میکنم
بعد سر حرف باز شد به کارهایی که کرده
روز اول فه
یه چیزهایی هم هیچ‌وقت برای ما نیست. مي‌دونم این جمله خیلی دم دستی و کپشن‌طوره، و مي‌دونم که این شاید یکی از بدیهیات و نکات اولیه‌ایه که باید درباره‌ی زندگی بدونیم؛ ولی واقعاً این‌طور هستیم؟ واقعاً این‌طور هستم؟ گاهی تا دم مرگ نمی‌خوایم این رو باور کنیم و به‌خاطر نداشته‌ها یا ازدست‌داده‌هامون حرص و اندوه حسادت رو توی خودمون تلنبار می‌کنیم. یه‌جورهایی انگار نمی‌خوایم بریم سراغ چیزهای دیگه؛ حالا از سر تنبلیه یا ناامیدی یا چی نمی‌
یه چیزی هست در وجود من ، شخص یا آدم نیست ، یه چیزی که ماهیتش درست مشخص نیست و نه از هویت و نه از جنسیت یا ماهیتش چیزی نمی دونم ، البته اون چیز یا موجود ، شاید درون خیلی های دیگه هم باشه ، ماهیتش رو نمی شناسم اما متوجه چیز خیلی تلخی شدم ، اون کاری میکنه که من  به بهانه هایی که خودش درست میکنه یا یه جوری مثل بازی می مونه و اتفاقاتی که پشت سر هم برام می افته و  درش می افتم ، از هدف اصلی دور بمونم و انگار خبره این کار شده. در وجودم ، من رو با همه دشمن میک
برق خوشحالی تو چشمام بود .
از اینکه چشم های دخترم در جشن عروسی به جای اینکه  دنبال عروس باشه ،دنبال هلی کم بود.
ومدام نشونم میداد ومیگفت : مامان ،هواپا.
چون این یعنی اولین استارت آرزوی مامانش .

پیوست


+هیچ اجباری نیست که بچه هامون اونی بشن که ما میخوایم
ما فقط راه رو بهشون نشون میدیم
علاقه رو به وجود میاریم
بقیش باخودشونه
همین.
پست های امروزمو خوندم. از جیغ کشیدن خروسها تاااااا عروسی خاله زام.یک بابای دیشب پیام داده بود که چقدر عصبانی بوده ای از همگاننمی دونم اگه مال امروزمو می خوند چی می گفت!کلا یک گاهی، تشخیص ها، تهش خیس خورده انگار.حق هم دارند دوستان. فضاها سواست. و این سوایی فضاها، واقعا تاثرهای خاص خودش را داره.دارم فکر می کنم به این یابو علفی چقدر رو بدم. ماهی خریده ام و این گفت از ماهی خوشش نمیاد. خب اگه بگم تو بگو کی نیستی که من ماهی بپزم که زیادی خوش به حالش
چند
سالیه تلاش می‌کنم راحت بگم "نمي‌دونم". هر چی می‌گذره تعداد سوالاتی که
جوابشون "نمي‌دونم"ه بیشتر می‌شه. پاسخ بالای 90 درصد سوالاتی که ازم می‌شه
رو نمي‌دونم. قبلا عادت داشتم یه جوابی بدم اما حالا می‌بینم اون پاسخ‌ها درست
نبودند. اکثر پاسخ‌هایی که می‌دادم بی‌مبنا و حسی بودند. حالا دیگه "نمي‌دونم"
یه سبکی خاصی بهم می‌ده.
یک روزی با آهنگ توی آسانسور بغضم میشه و  به قیافه ام تو آینه نگاه میکنم و یک روز بعد با همون آهنگ تو اون جعبه ی کوچیک در حال حرکت قر میدم. امروز رو کامل نوسان نداشتم و توی اتوبوس یک کتاب جدید شروع کردم و رفتم ورزش و از سلف جدید ناهار گرفتم و زاده ام حرف زدم و جواب سوال کلاس فردا را نوشتم. نمی دونم چی میشه به دخترداییم که چهار سال پیش از علاقه ام به رشته ام میگفتم پیام دادم و لا به لاش گفتم خیلی پول پرست شدم . مدتیه دارم یه کتاب می خونم که نش
دارم تایپ می کنم صدای بچه ها داره از تو کوچه میاد؛ هنوز مشغول بازیند و نرفتن خونه هاشون! ساعت 9 و 28 دقیقه به وقت محله ی ما!
امروز یکی از همسایه ها نمی دونم چطوری یه گربه رو با ماشین زیر گرفته بود و جسدش رو زمین مونده بود. دو تا آقای همسایه، یه گوشه از فضای باز محوطه روبرویی رو کندن و دفنش کردن و اون قسمتی که جسد گربه بینوا بود رو شستن! ناراحت شدیم برای حیوون بیچاره! ننه می گه جون هر موجودی برای خودش عزیزه. جون، جونه! و حیوونا هم درد رو حس می کنن! 
صدا
دقیقاً نمي‌دونم از کِی و اصلاً نمي‌دونم چرا، ولی مطمئنم پنج‌ساله که اون رادیو فقط یک شئ دکوراتیوه که سالی یه‌بار گردگیری‌ش می‌کنم.دیگه برام جذابیتی نداره. صدا مهمه، هنوز شنیدن ُ دوست دارم و از همه بیشتر گوش کردن به داستان و نمایش رادیو‌یی رو. ولی .یعنی اصل مطلب حرفم اینه حالم خوب می‌شه وقتی به یه کتاب داستان یا نمایشنامه گوش می‌دم، ولی غم‌انگیزه که چیزهایی که یه روزی شیفته‌شون بودم دیگه اون جذابیتی که برام داشتنُ ندارن. دنبال دلیل ن
دانلود آهنگ مهراد جم خوابم برد
هم اکنون شنونده موزیک جدید و فوق العاده ی * خوابم برد * با صدای زیبای هنرمند محبوب و مشهور , مهراد جم باشید.
دانلود آهنگ مهراد جم به همراه متن, پخش آنلاین و بهترین کیفیت (کیفیت اصلی) از رسانه مدیاک
Download new song by Mehraad Jam called Khabam Bord With online playback , text and the best quality in mediac
متن آهنگ خوابم برد مهراد جم
پس بگو قرار بود که تو بیایو من نمیدانستم دردت به جان بی قراره پر گریه اماین همه سال ماه ساکت من کجا بودی حالا که آمدی حرف ما بسیار و
خدا وقتی منو تو رحم مادرم شکل می داد، از همون لحظه شروعم، می دونست چه امیالی در سرم پرورش پیدا خواهند کرد. چه گرایشهایی چه نیازهایی خواهم داشت. همه رو می دونست و نا مناسب ترین خانواده ی ممکن رو برام انتخاب کرد که سی سال از زندگیم درش عذاب بکشم مریض بشم خواسته هامو دورشون خط بکشم خودمو مسلمون نشون بدم تظاهر کنم.به هیچی نرسم و هرروز همه چی بدتر و بدتر شه. 
خدا وقتی منو تو رحم مادرم شکل می داد، از همون لحظه شروعم، می دونست چه امیالی در سرم پرورش پیدا خواهند کرد. چه گرایشهایی چه نیازهایی خواهم داشت. همه رو می دونست و نا مناسب ترین خانواده ی ممکن رو برام انتخاب کرد که سی سال از زندگیم درش عذاب بکشم مریض بشم خواسته هامو دورشون خط بکشم خودمو مسلمون نشون بدم تظاهر کنم.به هیچی نرسم و هرروز همه چی بدتر و بدتر شه. 
سیگار نه. . 
مواد مخدر هم نه. .
قرص توهم زا هم نه. .
امشب دارم تسلیم یه مخدر عمیق تر می شم.
عباس معروفی. .
سال بلوا. .
به نوعی انگار داستان منه.
 
عباس معروفی آدم رو می بره تو قعر ناامیدی.
و خودش هم می شینه کنارت گریه می کنه.
و با نگاهش بهت می فهمونه دنیا همینه.
همین قدر پَست.
ولی به این قانع نمیشه، دستت رو می‌گیره می بره به یه جایی بعد از غم.و تو می فهمی غم پایان ماجرا نیست.و میشه کارت از گریه هم بگذره.
بعد از گریه سکوته.
.
عباس معروفی مخدره.
م
یه مدته دارم سفرنامه می خونم. یه خانوم قجری به اسم عالیه خانم. امروز تو شرکت میون حجم زیادی از کار یهو یاد عالیه خانم افتادم. - غریب بودن اینکه یه نفر تو یه صبح بهاری سال ۹۸ یاد یه خانمی تو عصر ناصرالدین شاه بیفته به کنار - اومدم بگردم ببینم چیزی راجبش هست اصلا؟‌نه می دونم کیه، نه می دونم چند سالشه وقتی داشته سفر نامه ش رو می نوشته، بچه داشته؟ نداشته ؟ بعد می بینم الان حتمن توی یکی از این قبرستون قدیمیا قبرش داره خاک می خوره. شایدم چون ۳۰ سالش پر
نمی دونم چی منو اینجور کردهباز خواستم یه چیزی به یه پسر بگم، دستم رفت سمتش که بزنم صداش کنم. دستمو برگردوندم. نمی دونم چی باعث شده من انقدر راحت باشم. از دید خودم اصلاً موضوع جالبی نیست چون تا وقتی بدونن ایرانی هستی و از فرهنگت آگاه باشن یا خودشون ایرانی، هر جای دنیا که باشی، فکر بد دربارت می کنن. کسی نمی گه: "به به چه اپن مایند" نه. تنها حس خوبی که ممکنه دست بده همون سرخوشیه که ازش بدم میاد. من اینکاره نیستم. ولی بازم همینکه جلوی دستمو گرفتم برخو
درونم شلوغه و نمی دونم چی بگم.
یک وقت هایی نمی دونم کی ام؟ چکاره ام؟ هدفم چرا گم شد؟ چرا ول دادم؟ چرا شل شدم؟ (علاوه بر کار حرفه ای توی فضای مجازی) دلم یه هدف محکم میخواد تا توی فضای حقیقی براش بدوام. 
بدبختی اینه خودم میدونم چمه ولی راه حلش رو نمیدونم.
از قضاوت شدن و راه حل های بقیه خسته و زده شدم.
حوصله ی حرف زدن با بقیه رو ندارم.
یه رفیق دارم که هیچ وقت بهش نمیگم چمه، فقط بهش میگم "من نیت میکنم تو برام حرف بزن" چون خودش میدونه و بهش گفتم که خدا خ
ناراحت‌کننده می‌شه اگر یه روزی متوجه بشم چیزی که من موفقیت می‌دیدمش توهم بوده بیشتر،یه‌وقتایی دلم می‌خواد اتفاقات آینده و اون‌چیزی که قراره تجربه کنم رو از همین حالا بدونم و یه‌وقتایی دلم نمی‌خواد چون حس می‌کنم مقدار زیادی استرس با خودش به همراه داره،ولی پوینت مثبت باخبر بودن از آینده می‌تونه این باشه که خب من که مي‌دونم فردا قراره این بشه پس این‌کارو انجام ندم،نمي‌دونم شاید هم بیشتر منفی باشه و همه‌چیز یک‌نواخت و مسخره پیش بره
چیزی که تا الان یه هفته گذشته و هنوزم یادم نمیره، دعوایی بود که هفته پیش اول صبح گرفت :)
البته عمرش به ده دیقه هم نکشید ولی خوب از اونجایی که الان کم ظرفیت هستم؛ یادم نمیره و هربار که طرف رو میبینم، انگار دارم فیلم دعوامون رو میبینم. نمی دونم شاید تا یه هفته ی دیگه نگاتیو فیلم پاک بشه :)
می خوام بگم که آدما رو خیلی نباید تحمل کرد، حتی اگه در زمره ی بهترین دوستان و آشنایان باشن :) بعدا مسائلی پیش میاد که آدم دلش واسه خودش می سوزه. 
پ.ن: حالا نمی دونم
به معنای واقعی از اینکه هیچ راه دیگه ای نیست افسرده گشته ام:(
نمیدونم چیکاارکنمم نمیدونم نمیدونم. 
وای توروخدا یکی بهم راه بگه. مغز من کشش نداره. دیگه مغزم به هیچ جا نمیکشن.  شیطونه میگه به همینا بگو یا هیچی. من پیش هر دوتاشونم نشونم دادند.
راه دیگه ای به ذهنم نمیرسه جز پذیرفتن همین، ببین فقط یک بار کوثریک بار، میری میگی سلام، فلان و راهنمایی همین همییییییین همییییییین ادامش نمیدی. حیف که ادمای دهن لقین. من که میگم الان همین دو جکله ای که تصمیم
دنیا هستم و بعد از ایجاد کردن یه عالمه مشکل برای خودم،زنده ام.حالم خوبه و نفس میکشم.تمام این مدت یه نفر فقط نشونم داد عاشقمه اونم خدام بود:)هیشکی پشتمو نگرفت و کسی که توی تاریک ترین نقاط ذهنم نور بود خدا بود.اینا شعار نیست.تجربه ست و فریادهایی از درونم
ازین به بعد کسانی رو راه میدم به درون خودم که اونقدر جرات داشتن که توی تاریک ترین لحظات من حضور داشته باشن.بالاخره بزرگ شدیم و من نترس تر
سلام به روزهای تاریک آینده.
این منم،چــراغی که نورش چیزا
چیزی که من رو از اعماق وجودم به وجد می‌آره، اینه که صبح، کله‌ی سحر پاشم، تلگرامم رو باز کنم و ببینم یه هم‌مدرسه‌ای‌ای که خیلی هم صمیمی نبودیم و الان زیست می‌خونه، به من پی‌ام داده و از من پرسیده که آیا مي‌دونم که چه‌طور اعداد گویا رو می‌شه با اعداد طبیعی شمرد. خب واقعا، فارغ از علاقه‌ی خودم، از این ذوق کردم که دختر زیست‌خوانمان، سوالات این شکلی داره، و فراتر از اون، دنبال سوالاتش می‌ره تا جوابشون رو بگیره. البته، ممکنه این سوال مثلا
دیروز و امروز درگیر کارهای اداره بودم خانومش تا ده و نیم دفتر بوده ،رییس رفته کربلا و خانومش صبح به صبح دفتر رو باز می‌کنه و ظهر میاد و من می‌رم .فکر می‌کنه کلیدها رو ندارم و منم چیزی بهش نگفتم .
خانومش کلا با من مشکل داره نمي‌دونم چرا !! بعد رییس بهش گفته من کارورزم و بابت واحدهای دانشگاهم باید بیام اونجا یه سالی .اونروز بهم می‌گفت نمی‌تونی پارتی پیدا کنی فقط برات ساعت بزنن؟!!!حالا فعلا هم بهم نیاز دارن واقعا هااااا!!!
حالا امروز که از اداره
داشتم به بچه‌ها می‌گفتم من توی محیط جدید که قرار می‌گیرم اصولاً حرف نمی‌زنم، ارتباط نمی‌گیرم و سخت وارد اینتراکشن میشم. تصورم از خودم همیشه این بوده که از اون بچه‌هایی هستم که سخت دوست پیدا می‌کنن. باید با یکی شش ماه توی یک میز بشینن تا رفیق بشن. ولی گویا تجربه، چیز دیگه‌ای رو نشون میده.دارم بیشتر حرف می‌زنم. بیشتر با آدم‌ها وارد تعامل میشم. بیشتر ارتباط می‌گیرم و به شکل ویژه‌ای بیشتر دوست پیدا می‌کنم. نمي‌دونم این روند کی شروع شده و
نمی فهمم چرا تمام اشتباهات متن هایی که توی وبلاگم می گذارم درست بعد از انتشار به چشمم می آد 
مثل آخرین نوشته ام خیلی لذت بخش است نظاره گر تماشای تازش آب :/ ینی اگه هزار بار هم پیش از انتشار اون متن رو بخونم محال اشتباهاتم به چشمم بیان شما رو نمی دونم من که این جوری ام می نویسم و انتشار و ذخیره و می نویسم بعد میام دوباره می خونمش و می زنم تو سرم.:/
گاهی وقتا این قدر اشتباه داره که کلا پاکش می کنم ،متنرو ویرایش می کنم بعد می گذارمش چون من یه جای دیگ
آخر همه‌ی حرفا این‌طوری می‌شم که می‌گم یه روز برمی‌گردم و لیسانس ادبیات می‌گیرم اما حالا برای کسی که دنبال یه چیز تازه و وسیعه این انتخاب عاقلانه است؟
انتخاب بر چه اساسی؟تکانشی؟احساسی؟ حتی وابسته؟
به چه امیدی واد دانشکده‌ بشم درحالی‌که حتی مطمئن نیستم آدمایی که الآن می‌خوام به خاطرشون تصمیم بگیرم چقدر قراره بمونن و کجای زندگی من باشن و چه میزان از اون رو اشغال کنن
و آیا این همون چیزیه می‌خوام؟این همون چیزیه که من سال‌ها است وقتی چش
-
ناراحت‌کننده می‌شه اگر یه روزی متوجه بشم چیزی که من موفقیت می‌دیدمش توهم بوده بیشتر،یه‌وقتایی دلم می‌خواد اتفاقات آینده و اون‌چیزی که قراره تجربه کنم رو از همین حالا بدونم و یه‌وقتایی دلم نمی‌خواد چون حس می‌کنم مقدار زیادی استرس با خودش به همراه داره،ولی پوینت مثبت باخبر بودن از آینده می‌تونه این باشه که خب من که مي‌دونم فردا قراره این بشه پس این‌کارو انجام ندم،نمي‌دونم شاید هم بیشتر منفی باشه و همه‌چیز یک‌نواخت و مسخره پیش بره
یه دختره هست، خیلی وقته درست ندیدمش ولی وقتی می بینمش، سلام که نمی کنه. (سطحش پایینه) من سلام می کنم با اینکه چندسال بزرگترم. دهنشو کج می کنه یعنی لبخند می زنه به زور جواب می ده انگار ازم طلب داره، انگار کارمندمه، سه ماهه حقوقشو ندادم ولی مجبوره برام کار کنه.کلاً انرژی منفیه. بهش فکر که می کنم، استرس می گیرم ولی نمی دونم چرا هی می خوام ازش احوال بگیرم. حالشو بپرسم. هر دفعه هم که پیغام می دم احوال پرسی کنم، کلی فشار عصبی بهم وارد می شه تا چندین ساع
تو می دونی که من می دونم و منم مطمئنم که تو می دونی که من می دونم!!!! 
با این حال هیچ موقع حرفی درباره اش نزدیم. شاید جفتمون می ترسیم از اینکه به زبون بیاریم یا شاید هم می دونیم که این کار اشتباه است یا شاید خجالت می کشیم و یا چهره موجه و درستمون رو با بیانش از دست می دیم.
داریم کنار هم، خوش و خرم زندگی می کنیم و هر روز به صورت هم نگاه می کنیم و توی فکرمون این رابطه و شرایطش و احتمالات و اینکه اگه درباره اش حرف بزنیم چی میشه رو مرور می کنیم. انگار داری
حدسم درست بود، ح با یاسی است و دارند از حضور هم بهره می‌برند. خوش بحالشون. به من چه. چقدر از این دنیا بدم میاد. محدودیت. متنفرم. دلم براش تنگه؟ نمي‌دونم، دلم می‌خوادش! نمي‌دونم، ح هم مثل س و م و استاد. با اونا کم زمانی نداشتم. . اما تنها کسی که لمسم کرده بود و دوسم داشت ح بود. نه نه از فکرشم بیا بیرون اون مال من نمیشه، اون یاسی رو دوست داره و با من بودنش لذت لحظه‌ای بود . اصلا ولش کن گور بابای این بغضی که تو گلومه . گور بابای همه چیز . من دار
نمی دونم چرا از بچگی هیچ وقت دوست نداشتم میزم شلوغ باشه حتی دسکتاپمم همیشه خلوت بود، یه آی کامپیوتر و یه سطل آشغال فقط همین! نمی دونم چرا ولی تو خیلی چیزا اینطوریم!
امروز هم خیلی از مطالب بلاگمو حذف کردم شاید چون دیگه ازشون خوشم نمی آد!
خیلی حال می کنم وقتی می بینمم با گذشته ام چقدر متفاوتم و عوض میشم یه طوری باحاله. الان میتونید به گذشته سفر کنید و گاهی ببینید که چقدر احمق بودید! وقتی یه عکس رو می بینید یا یه صدای ضبط شده رو می شنوید این خیلی
یادته؟من که خوب یادمه،پنداری عینِ روزِ روشن.توی این یک سالی که گدشت،هرجا که کارم گره میخورد،همون همیشگی رو پلی میکردم و فقط به خودت فکر می کردم.نه که بگم خیلی لارجم.نه،صاف و ساده بگم،غیر خودت کسی رو ندارم که مطمئنم کنه.یادته اون راهِ بلندی که پیاده می رفتم؟یادته تمامِ متنش رو با خودم زمزمه میکردم؟هرجا که فرصت میشد؟تو تمام اون لحظات دلم میخواست از تهِ دل بگم دوسِت دارم که فرمونِ زندگیم رو دست گرفتی.آخه من هیچ وقت تو زندگیم بند پ نداشتم.اما ت
گاهی یک سری چیزهای ساده، چه قدر عجیب به نظر می آن!
دو سه بار اسم خودتون رو که تکرار بکنید، کم کم براتون بی معنی می شه. بیشتر که تکرار بکنید، ترتیب کلماتش به هم می خوره. همینطوری پیش می رید که فقط ازش یک آوا باقی می مونه که یکهو یک نفر به  همون اسم صداتون می زنه و بلافاصله بر می گردید، طرفش. ژووومپ!
چی شد؟
نمی دونم که واقعا این چه قضیه ای هستش که این اتفاق می افته. خب. شاید دلیلش ضربه ای بودنش باشه. شاید همین حالت "ژوووومپ"مابانه اش باشه که یادمون می
خدایا به خاطر اینکه قدر حسین رو ندونستم و اون قدر راحت و الکی از دستش دادم منو ببخش 
بخاطر حماقتهام در رفتارم باهاش منو ببخش
هرچی فکر می کنم خیلی خر بودم و بودم و بودم و 
هستم 
حسین که از دست رفت خدا 
و فقط ته دل من می دونه که چقدر جاش خالیه و چقدر غصه ی نبودشو می خورم 
شاید برادراش مادرش و یا پدرش از چهره ی من چیزی نبینن و شاید حتی شادی و خنده ببینن 
اما فقط دلم و تو می دونین جاش چقدر خالیه 
می دونم که دیگه عروسم نمی کنی چون باز شدن پیشونی به مشکل
یکی بیاد که دستشو ببرم بالا، بگم هرکس که من دوست، آشنا و فامیل او بوده‌ام، زین پس فلانی دوست، آشنا و فامیل اوست.
یه تعداد آدم رو فقط انتخاب کنم، بگم شماها حق ندارید اون جدیده رو دوست، آشنا و فامیل خودتون بدونید. من برای شما هستم هنوز. 
بعدشم دست همون تعداد (یا اگه دستشون نمی‌شه یادشون) رو بگیرم و برم یه جایی که کسی نشناسدم به جز همونا. و کسی زبونم رو نفهمه و زبون کسی رو نفهمم به جز همونا. 
+عیدتون مبارک. از این پونصدیا و هزاریای عیدی نصیب همه‌تو
فکر می‌کردم اینایی که هی دستشون تو موهاشونه قصد دلبری دارن. 
اما الان می‌بینم که نه، خیلی کیف می‌ده! 
+ زدم موهامو. کوتاه کوتاه کوتاه. احساس سبکی دارم، ولی همزمان حس می‌کنم دیگه خودم نیستم. ولی جالبه. 
+ داشت پشت گردنمو تیغ می‌زد (می‌نداخت؟)، هم غلغلکم میومد هم می‌ترسیدم گردنمو ببره. ترسناک بود. 
+ موهامو همون جوری بافته بریدم آوردم خونه که نگهشون دارم. دایی‌م موهامو ت می‌ده، می‌گه سولویگ دُمتو کندیم ولی هنوز داره ت می‌خوره! 
+ از و
دیشب مهمون داشتیم، عمو شاهرخ اینا و بابا جون اینا.چقدم خوب بود همه چی خیلی هم داشت خوش میگذشت تا اینکه نمی دونم کی زد شبکه سه عصر جدید:/
من خودم از عصر جدید خوشم نمیاد هیچوقت، هیچوقت نمیدیدیم ولی امشب که داشت پخش میشد نمی دونم چی شد که منم دیدم، شاید چون همه توجهشون جلب شده بود به نمایشی که یه خانمه داشت با شن انجام میداد.
ولی بعدش.
یعنی خدا بگم چیکار کنه این علیخانی رو که هر جا باشه اونجا رو‌میکنه ماه عسل:| دقیقا سر همین از ماه عسلم بدم میام.
ه
دیشب مهمون داشتیم، عمو شاهرخ اینا و بابا جون اینا.چقدم خوب بود همه چی خیلی هم داشت خوش میگذشت تا اینکه نمی دونم کی زد شبکه سه عصر جدید:/
من خودم از عصر جدید خوشم نمیاد هیچوقت، هیچوقت نمیدیدیم ولی امشب که داشت پخش میشد نمی دونم چی شد که منم دیدم، شاید چون همه توجهشون جلب شده بود به نمایشی که یه خانمه داشت با شن انجام میداد.
ولی بعدش.
یعنی خدا بگم چیکار کنه این علیخانی رو که هر جا باشه اونجا رو‌میکنه ماه عسل:| دقیقا سر همین از ماه عسلم بدم میام.
ه
اینکه امروز یه قرار بسیار حیاتی دارم دودلی و ناراحتی رو دوبرابر به جونم انداخته ، نه آدم بدیه نه انسان خدانشناس ولی من با اون سرگذشتی که از سرم گذشته چجور تو چشماش نگاه کنم سخته خیلی ام سخته !!
خیلی سخته آدم از یجایی به بعد بخواد با خودش بجنگه طرف حساب جنگش خودش باشه ولی به این فکر میکنم اگه نجنگم یه روز از اینکه خودم رو توی آیینه ام نگاه کنم درد میکشم چه برسه که جلوی چندین نفر آدمم خورد میشم فقط از خدا میخوام خودش کمکم کنه و امروز یه راه حل خوب
می‌دونی؟ زندگی بی‌حساب و کتاب‌تر از اون چیزیه که بهت قول بدم بالاخره همه چیز درست میشه یا یه همچین چیزی، دنیا به حدی ناپایدار و غیر قابل پیشبینیه که شاید بهتر باشه کلا بیخیال بشیم و خیلی بهش دل نبندیم، نمی‌گم تلاش نکنیم، نمی‌گم بشینیم به مسیر حوادث روزگار، نمی‌گم تغییری توی زندگی ندیم، این طوری با مرده چه فرقی داریم؟ اما می‌گم به زندگی و نتیجه و آینده‌اش دل نبندیم، واقعیت اینه که نگرانی ما توی زندگی فقط و فقط وقتی تموم میشه و همه چیز وق
 کفش مجلسی ای که حدودا یکسال پیش خریدم و یکبار هم ازش استفاده کردم و سرراست رفته بود تو کارتونش الان داغون شده! رنگش کرمی، شیریه و تا حدی به سفید می زنه و جنسش هم از یه نوع پارچه است که دقیقا نمی دونم چه نوعه. حالا مشکلش چیه اینکه روش دونه های سیاه و بیشتر مایل به طوسی ظاهر شده ( شاید شبیه دونه های کپک روی نون!) و از یه طرف هم بعضی قسمتاش که بیشتر سمت پاشنشه خطوط قهوه ای پررنگی ظاهر شده که حدس می زنم پاشنه اش میخ ها و برش های آهنیی داشته که زنگ زده!
به نام او
اومدم از این چند روز پر جریان بگم
از حس های مختلفی که سر جریانای مختلف تجربه کردم
از شروع بد اردو 
اما بعدش گذروندن یکی از بهترین اردو هام کنار دوستای خوب و دوست داشتنی
از برگشتن و یه تصمبم برای خالی کردن زندگیم
یه تصمیم برای خودم
برای اینکه به خودم ثابت کنم حد اقل خودمو دارم
که برای خودم ارزشمندم
و نگه داشتن نشونه های این تصمیم برای عبرت گرفتن های بعدی.
از حس خوب صبح بعد که پر از حس رهایی بود
از تجربه قشنگ اینکه اگه یه چیزایی که نا آ
هو
خیلی ازت دور موندم، خیلی زیاد. اونقدر که اصلن هیچوقت فکرشو نمیکردم؟ نکنه باز با من قهری؟ نکنه یه حال گیری اساسی تو راهه؟ نکنه چی؟ من که نمیفهمم این همه دوری رو. نمیفهمم بخدا. خستم. خیلی خسته. خسته ی روحی. فکری. جسمی. حال و حوصله ی هیچکس و هیچ چیز رو ندارم. دنبال یه راه حلم. یه گشایش. یه نیم نگاه. تو که مارو تحویل نمیگیری. قبول اصلن. از همین راه دور بهت میگم. خودت همه چیز رو درست کن. خودت راه رو نشونم بده. خودت چراغ بده دستم. این چه وضعیه آخه؟این
دایه های مهربون تر از مادری که دارن نابودم میکنم:)حرف زد و حرف زد و حرف زدهر چی که حس میکرد باید بگه رو گفت  ،قشنگ نبود خانواده رو یک نفری جبران کرد ، فقط خانواده شاید یک مقدار رعایتم رو میکردم اما رعایت نکرد، سکوت کردم ،وقتی کسی حرف تو رو نمیفهمه توجیه کردنش چه سودی داره؟؟همچنان سکوت کردم تا زمانی که گفت: تو تو  درس موفق نمیشی، برو دنبال علاقه ات ، یک حرفه ، مثل همه دخترای جوان، سال بعد  برمیگردی دوباره همین جا ، به من خواهی گفت حق با تو بود
می‌خواستم یه چیز دیگه بنویسم. یه فیلم خفن می‌خواستم معرفی کنم بهتون، اما هرچی حس و حال داشتم از تنم رفت. 
یکی از چیزایی که همیشه ازش خوشحال بودم و خدا رو شکر می‌کردم به خاطرش این بود که دندونام چندین ساله که مشکلی نداشتن. شیش هفت سال پیش، همه تابستون رو توی دندون‌پزشکی سر کردم و همه مشکلاتو حل کردیم تموم شد رفت. 
امروز پا شدیم بریم مدرسه ثبت‌نام کنیم و از اون طرف هم رفتیم دندون‌پزشکی. یه دندون اضافی داره در میاد. دندون عقلم نیست، داره بالای
نمی‎دونم چرا تمام پست‎هایی که قبلا گذاشتم و نیم‌فاصله‌هاشون درست بوده؛ به هم متصل شده‌ن! بنده حوصله ندارم برم درستشون کنم به هر روی.
مدت مدیدیه که آثاری ازم دیده نشده در این جا. واقعیت امر اینه که یا کار دارم؛ یا اگه کار دستم نیست بی‌حوصله و خسته و شل و ولم! تو این فاصله دوتا دندون عقل هم جراحی کردم و جراحی دوتای دیگه مونده! خلاصه اخبار همین بود، و این که تازه شروع کردم برای ارشد درس بخونم. فقط برام دعا کنید که دانشگاهی که می‌خوام، پرونده‌
به نظرم زندگی شبیه پلکانیه که یه سری آدما از همون اول که به دنیا اومدن روی پله های بالا بودن و یه سریا پایینش، اونی که پایین بوده ممکنه انقد تلاش کنه، رسش کشیده شه، از تعداد زیادی پله اش بره بالا؛ ولی بازم از اونی که از اول بالا بوده؛ پایین تر باشه. 
باید بگم که از ته دلم ناراحت میشم وقتی با آدمایی هم کلام میشم که معیار خوب و معقول بودن یه آدم رو، شغل پدر مادرش و محل زندگیش و وضعیت مالی می دونن. البته خیلیا اینجورین، شاید خودمم این شکلی باشم، ن
و عزیزم، واقعا به ندرت زندگی‌م انقدر شلوغ بوده. به ندرت انقدر به چیزای مختلف مجبور بودم فک کنم. نمي‌دونم نوشتن می‌تونه کمک کنه یا نه. 
مي‌دونم که همه‌ی اینا برای اینند که تمیز بشم، و مي‌دونم که لازمند. صرفا نمی‌خوام کل عمرم در حال تمیز شدن باشم. 
دیروز در نهایت شروع کردم به تلاش کردن تابستونی. آهنگهای قدیمی‌م که از سر ترسیدن از گوش‌ کردن به آهنگ‌های جدید گوش می‌دادم، پاک کردم و آهنگ‌های جدیدی رو شروع کردم. با وجود ابن که بی‌نهایت سخته،
سلام عزیزم!بازم نیستی و بازم دلتنگی منو وادار به نوشتن کردهبهم گفته بودی: قلم تو معجزه‌س! به کمتر از عالی قانع نشو!ولی من، خودمو درگیر نوشتن چرت و پرت کردم و تو، واسه اینکه تو ذوقم نزده باشی هیچی بهم نگفتی.مي‌دونم دلت می‌خواد حرفای خوبی از زبون قلمم بشنوی و به قول خودت دلت می‌خواد منو اون بالابالاها» ببینی، ولی‌ راستش وقتایی که اینجوری بد می‌نویسم انگار ته دلم یه لجی با خودم کرده‌م. انگار می‌خوام اینجوری به یه چیزی که تو دنیای واقعی هست
 
پریشب یه خواب دیدم. می دونید چند روز پیش تو گروه مجازی فامیلی، که از بعد از این ماجرا ها روابط خیلی کمرنگ شده توش و سعی می کنم فقط جهت انجام صله رحم توش باشم و گاهی پیامی بدم ، یکی از دختر خاله ها پستی گذاشت از آیت الله بهجت در مورد رضایت والدین و اینکه اگر رضایت والدین رو نداشته باشیم به جایی نمی رسیم. با توجه به جو گروه انگار پیام رو خطاب به من داده بود. والدین من هم که قهرند هنوز.
پریشب خواب دیدم که وارد مجلسی شدم. انگار مجلس ختمی، عزایی . ، ب
می خواستم همه چیز رو از اول بنویسم، می خواستم احساساتم رو درباره شون بنویسم اما می دونی چیه؟ در بدترین حالت خودمم. هیچی سر جاش نیست و از خودم متنفرم. اینکه هیچ چیزی خوشحالم نمی کنه و حتی خودم هم نمی تونم کسی رو خوشحال کنم. اینکه احساسات سرکوب شده م رو نمی دونم چجوری باید هضم کنم. اینکه می دونم آخر این مسیر من داغون تر از چیزی می شم که هستم و انتظار دارم. دوست دارم همه ی این احساسات رو بالا بیارم و خالی شم از آدما و حسی که بهم میدن. کلی کتاب نخونده
رسیدم به این جمله :برای من هیچ چیز به اندازه ی تنهایی ام اهمیت ندارد!
نفس عمیقی کشیدم. کتاب رو بستم و بغل کردم. نگاهم افتاد به انبوه ماشین های منتظر پشت چراغ.
کلافه شدم و فکر کردم الان بیشتر از هر چیزی به تنهایی احتیاج دارم. برای التیام جراحت قلبم در خلوت. برای بغل کردن خودم در تاریکی. کجا خوانده بودم : خودم را در آغوش گرفته ام. نه چندان با لطافت، اما وفادار ؟
دعا دعا میکنم گل فروشی هنوز باز باشه. قصد کردم به مناسبت روز معلم برای مامان یک شاخه رز صو
بلخره آخرین کلاسمونم تموم شد.
امروز در کمال تعجب، کلاس صبح برگزار شد و در حالی ک در عین ناامیدی داشتم میرفتم کلاس قرآن، دیدم تشکیل نشد!!
استادامون بچه های خوبی‌ان. استاد میکروب باحالتره! سر کلاس فیزیو دیگه داش خوابم میبرد که گف جمع کنین برین!
برخلاف تصورم، اینجا بهتر از چیزیه که فکر میکردم. فقط دوباره با معضل غذا روبروعم
اینجا تنهام و مامانم نیس که زورم کنه غذا درس کنم و بخورم!منم ک تنهایی زورم میاد واس یه نفر(که خودم باشم) غذا درست کنم!
از
می‌دونی چیه رفیق؟
اگه کربلا نرم خیلی گرون تموم می‌شه برام. از درون یه چیزی ویران میشه تو وجودم.
ده ساله دارم خودم رو اینطور آروم می‌کنم که نمی‌رم چون خانواده م شرایطش رو ندارن، چون عرفان همراهی نمی‌کنه، چون تنهایی اجازه نمی‌دن برم، بذار ازدواج کردی می‌ری. هر چند می‌دیدم آدم هایی رو که با شرایط بدتر از من هم می‌رفتن! ولی خودم رو با این بهانه آروم می‌کردم دیگه
حالا که آقای میم هست، ما بلیط هامون رو گرفتیم و من به مدرسه و شاگردهامم گفتم ا
Akse Aghaye Khamenei

آخرین جستجو ها