نتایج جستجو برای عبارت :

میگم هر دفعه که میای پیشم بعدش عادی نمیشم وقتی که دور میشیم از هم

از نظر من جذاب ترین مرد دنیاست،  وقتي نگاش میکنم فکر میکنم اگه ساعت ها هم همین طوری بش خیره بشم بازم از دیدنش سیر نميشم :) حتی دستاش هم برام جذابَن ،وای چشماش که خدای جذابیته . باورم نمیشه انقد بش علاقمند شده باشَم.3>ب امروزم نرسیدم چون تا ده خواب بودم. اما بازم یه سری چیزا رو پیش بردم.فردا دیگه واقعا باید ۹ بیدار شم برم آرایشگاه ، بعدش میام خونه رو تمیز میکنم یکم لباس میشورم ، نیم ساعت کتاب میخونم بعدش دوش میگیرم میرم بانک و بعدش هم باید برم پیش
بالاخره بعد دوساعت گریه كردن و با سه تا ادم مختلف حرف زدن تونستم به خودم بیام الان دیگه بهش فك نمیكنم اولش كه با زهرا حرف زدم خیلی خودمو كنترل كردم ولی نشد بعدش فائزه زنگ بیست دیقه هم لا اون گریه كردم بعدش شفق پی ام داد ی ی ساعتم با اون حرف زدم گریه كردم گفت كه میاد پيشم گفتم نه نیاد  خیلی باهام حرف زد از خواب بیدارش كردم ولی چون حالم بد بود هیچی نگفت خیلی اروم شدم الان ارومم حالمم خوبه بریم كه به زندگیمون ادامه بدین اصن گور بابای همچی
سه شنبه صبح ساعتای یه ربع به 5 رسیدم و شوهر اومد دنبالم :)خوابیدیم و صبح پا شدیم صبحانه گرم خوردیم و همه چیز اوکی بود تا بعد ناهار . بعد از ناهار گفتیم یکم بخوابیم و بعدش بریم ببیرون قدم بزنیم. سر یه شوخی شوهر زد  به شکمم و کیستم پااااره شد :(عاقاااااااااا مرگمووو دیدماااا. دفعه پیش که این دردو کشیدم زاااااار زاااااار گریه میکردم ولی دلم نمیخاست جلو شوهر گریه کنم در نتیجه فقطططط تحمل کردم که بعد از حدود یه ساعت دردش خوابید :(شب رفتیم سمت معلم.
سه شنبه صبح ساعتای یه ربع به 5 رسیدم و شوهر اومد دنبالم :)خوابیدیم و صبح پا شدیم صبحانه گرم خوردیم و همه چیز اوکی بود تا بعد ناهار . بعد از ناهار گفتیم یکم بخوابیم و بعدش بریم ببیرون قدم بزنیم. سر یه شوخی شوهر زد  به شکمم و کیستم پااااره شد :(عاقاااااااااا مرگمووو دیدماااا. دفعه پیش که این دردو کشیدم زاااااار زاااااار گریه میکردم ولی دلم نمیخاست جلو شوهر گریه کنم در نتیجه فقطططط تحمل کردم که بعد از حدود یه ساعت دردش خوابید :(شب رفتیم سمت معلم.
وقتي بیشتر میرم تو شکم یه چیزی، هی کنجکاوی میکنم ، وقتي میگن چرا تو خودتی (مودبانه چرا عین گوه شده ریختت) ميگم بخاطر هوای اتاقه!  وقتي ناهار دیروزُ میزارم رو گاز میرم تو بالکن سالن و نیم ساعت بعد از خیره شدن به بیرون و ذهنی خالی برمیگردم میبینم نصفش از دست رفته. وقتي هی سر و ته میکنم ولی هیچی به هیچی ، هی ميگم اینو بچینم پازله تمومه ولی انگار دست بچه هفت ماهه خورده بهش و همه پر!  هی 
بیخیال داستان دارم این موقع ها ،بیهوده!  بیخود گیر میکنم تو ی
کاش بابام میفهمید وقتي فقط یه ثانیه بهم محبت میکنه،تا یه ماه بعدش هیچی نمیتونه اذیتم کنه =)کاش مهربونی و دریغ نکنیم از هم،من تهش و ندیدم ولی تهش هیچی نیست!بداخلاق زندگی کردن و ميگم،لجباز شدن و خسیس بودنُ ميگم باشد که رستگار شویم ^^
هنری فورد هر جمعه برای زنش از یک گلفروشی، گل می خرید. یک بار از گل فروش پرسید:"آقای محترم، شما مغازه خوبی دارید. چرا یک شعبه دیگر نمی زنید؟"
گل فروش گفت بعدش چی .آقا؟"
فورد گفت:"بعد از مدتی، نیز چندین شعبه در دیترویت دایر خواهید کرد."
گل فروش گفت بعدش چه.آقا؟"
فورد گفت:" بعد هم در تمام آمریکا."گل فروش گفت:"بعدش . چی آقا ؟"
فورد با عصبانیت گفت:"لعنت بر شیطان! بعد می توانی راحت باشی."
گل فروش گفت:"همین حالا هم راحت هستم !"
فورد سرش را پایین انداخت و رفت.
اومده تو آشپزخونه میگه ( یادم نیست ی سوالی پرسید)
خندیدم بهش گفتم از اون یکی زنت بپرس
خیلی جدی میگه : من اگر بخام ی زن دیگه بگیرم اول به زن خودم ميگم. بعدش طلاقش میدم بره پی زندگیش. بعدش میرم با یکی دیگه. اینجور نیستم ک خیانت کنم به زنم.
مسخره بازی میکنم و بحثو عوض میکنم.
مستیم بدان حد که ره خانه ندانیم.
_خاااااانوووم!+بعلهههههه؟
_نمیترسی تنهاااااییی سوار شددددییییی؟
+دیگه کاااارم از تررررس گذشته!
.
این مکالمه دیشب من با دو تا خانوم بود سوار تله سیژ.چالی دره مشهد!
حالا این که تله سیژ واقعا ترسناک بود یا نه .محل بحثه اما.یه چیز به وضوح مشخصه .اون اینکه وقتي زن داداشت زل میزنه تو چشمت که دفعه بعد که خواستیم بیایم مشهد سعی کن شوهر کرده باشی که بابا رو از مامان جدا نکنی .!و عددمون فرد نباشه .و تو علت فردی اعضای خونواده نباشی .!صدای شکستن دلت
من از قوی بودن میترسم!از آن جنس قوی بودن ها که در ذهن اتفاق نمی افتد… که فقط تظاهر است، نمایش قدرت است…از آن ها که وقتي کسی غمی دارد، سکوت می کند، معمولی رفتار می کند، لبخند می زند تا به همه نشان دهد که محکم است اما در حقیقت آنقدر به گذشته فکر می کند که امیدهایش زیر خروارها حسرت دفن می شوند، و احساس زنده بودن را از خودش می گیرد …قوی بودن، خودسانسوری نیست سکوت نیست…گریه کن !فریاد بزن به در و دیوار مشت بکوب دلت را خالی کناما بعدش روی پاهایت
پسر به دختر گفت: متن زیبایی است، تا من بروم آبی به صورتم بزنم تو آن را بخوان. 
در آن متن نوشته شده بود: خانم زرنگ! از این به بعد با هیچ پسری دوست نشو، اگر هم شدی، پیشنهاد رفتن به رستوران را قبول نکن! 
حالا این دفعه پول ناهار را حساب کن تا دفعه دیگر هوس دوستی با پسران و غذای مجانی نکنی! با این حال غذای خوشمزه ای بود. مرسی!
تصمیمی که گرفته و قراره چندماه دیگه اجرا بشه خیلی روی زندگی من و همسر تاثیر میذاره اون لحظه که داشت راجع بهش حرف میزد با هر جمله اش من ناامیدتر و غمگین تر میشدم ولی بروز ندادم و سکوت کردم 
فقط تو دلم گفتم پس ما چی ؟
بعدشم تا همین چند لحظه پیش کلی غصه خوردم و از آینده ی مبهمی که پیش رومونه ترسیدم
یه لیوان چایی ریختم برای خودم برای رفع خستگی و پیشگیری از سردرد احتمالی 
حین خوردن چای رفتم تو فکر
به این که چندبار از وقتي من و همسر به هم رسیدیم این ا
یه موقع هایی خدا به زور بغلت میکنه
تو گریه میکنی
میگی: نمیام .منو بذار زمینميگم بذارم زمین
نمیذاره
ورت میداره با خودش میبرتت 
توی بغلش دست و پا میزنی 
میگی: ولم کن ميگم ميگم نمیام
ولت نمیکنه
عینهو بچه ها لج بازی میکنی،نق میزنی، دری وری میگی
لبخند میزنه بهت
بعدش که یکم میگذره تازه میفهمی چیکار کرده برات
خیلی کیف میده .خیلی . وقتي میفهمی انقدر حواسش بهت هست.
خندم گرفته از خودم.
از بچه بازیام.
 
 
 
اقایون محترم یا نسبتا محترم یا هر چی اصلا.انقدر به یه خانم نگید بانو.زندگیم.عشق.نفس.زیبا.گلی. .یا هرکوفت دیگه ای.بابا یه چیزیم نگه دارین شاید یه روز عاشق شدین با یکی خواستین برای تمام عمر زندگی کنید به اون بگید.بله ما خانما میدونیم نه زندگیتونیم نه عشق نه بانو نه هر کوفت دیگه ای ولی متاسفانه وقتي باشیم انقدر این هرمونای کوفتی بالا میره که باور میکنیم.اونوقت عاشق ميشيم.بعد خر بیار باقالی بار کن.نگو برادر من.نگو پسر من.اسمش چه ای
پس فردا انتخاب واحد دارم :_(.متنفرم ازین کار :/ .کاش رو کاغذ مینوشتیم تحویل مدیر گروه مون میدادیم خودش کلاس بندی مون میکردD:برنامه تخمی فردام اینه ۹ صبح بیدار شم . یک ساعت خونه رو تمیز کنم و  بیزینس پلن های کسشرمو واسه مغازه رو کاغذ بیارم :/ بعددددش برم آرایشگاه سیبیل و ابرو رو بزنیم بره :/. البته همین یک هفته پیش سیبیلامو برداشته بودما ولی زود در میاد. بعدش هم یا میام خونه یا منتظر ابی میمونم .اوه یس. بعدش هم باید برم بانک بعدش هم پیش ابی و . عصر هم
خب باید بگم که ورود خودمو به جمع کنکوریای 99 خوش آمد ميگم :/
بعععله دوستان بازم پشت کنکوری و بازم درس ولی دیگه سال آخری که اینکار میکنم چون بعدش نه دیگه واسه نظام قدیما کنکور برگزار میشه نه من دیگه توان اینو دارم که یک سال دیگه بشینم .
فقط و فقط همین 1 سال رو وقت دارم بجنگم بعدش دیگه تماااااام .
نمیخوام به نشدن فکر کنم فقط میخوام به شدن و رسیدن فکر کنم .
زندگی من گره خورده به این کار .
همه حرف و حدیثا رو به جون میخرم ولی بازم تلاش میکنم .
یه روز بالاخر
این سختی و این دنیا یا میگذرد یا نه
این خشکی و این صحرا یا میگذرد یا نه
در یاد دلم مانده دنیای پس از مرگم
آیا برسد عقبا؟ یا میگذرد یا نه
هر بار تو را کشتم با مکر و دروغ و جبر
این بار بکش من را ، یا میگذرد یا نه
هر دفعه سفر کردم ، یاد تو و یاد تو
در لحظه برو هرجا ، یا میگذرد یا نه
ذکری به دلم افتاد ، تا صبح خوشی بخشید
در شب ، دل من را با یا میگذرد یا نه»
هر دفعه تو را دیدم در لحظه به فکرم 
اندیشهٔ فرداها یا میگذرد یا نه
یا میگذرد یا نه چون در گذر است این
به خودم نگاه میکنم.خب یه افسرده ی بدبختم که به هییییچ چیز هیچ شوقی ندارمهیچی واقعا خوشحالم نمیکنه،حوصله ندارم‌مغزم پر شده از مزخرفات، یه کار کوچیک رو سه ساعت طول میکشه تا انجام بدم،مدام توی فکرام غرق میشمنمیخوام این طوری باشم ولی دست خودم نیست، به خاطر شرایطه و تا شرایط تغییر نکنه فکر نکنم وضعیت منم تغییر کنه.این حرفا غمگین ترم میکنه،،،وقتي میخوام خودمو دلداری بدم ميگم:خبحداقل امید دارم که اون زودتر از من بمیره و من بعدش بتونم ز
صبح تا ظهرم را گذاشتم و خیلی نوشتم و خواندم و ویرایش کردم و آماده ی آماده بود برای انتشار که دستم خورد و همه اش پرید. هیچ کجا هم پیدایش نمیکنم. 
شکست سختی بود برای تلاش طولانی دفعه ی اول. خسته بودم، خسته تر شدم و احساس میکنم قلبم بد شکسته است :))
همین دو خط را بپذیرم از خودم. انشاالله دفعه ی بعد. 
 
زندگی من؟الهی قوربونت بشم؟ الان که دارم این پست را تایپ میکنم ساعت 4:16 دقیقه صب نمیدونی خانمم چقدر الان عالیم دورت بگردم زندگیم؟ وقتي پيشم هستی اروممممم و وقتي واسع چن ساعت نیسی نا اروممممم به شدت الهی قوربونت بشم نازنینم خواب های قشنگی ببینی. .شبت بخیر زندگی من عاشقتمممممممممممممممممم خانممعشق بی همتای من؟ بهزادت دیونته و این بار هزارم قطعا دارم ميگم از گفتنش خسته نميشم الهی قوربونت بشم نازنینم تا فردا عاشقتمممممممممممممم
غر زدن ممنوع تا اطلاع ثانوى! حالا كه دارمش عشق رو ميگمحسرت بى حسرت ! همه چى حل میشه .به قدرتش ایمان دارم. باز هم عشق رو ميگم تنها معجزه اى هست كه دستهایت رو محكم میگیره و از منجلاب كرختى بیرون میكشه و دستهامو میذاره تو دست هاى مهربان تو باید زندگى رو ساخت من زندگى رو با تو میسازماى عشق
یه فامیل جالبی دارم ، سه بار منو تو این سال 98 دیده هر سه بار هم پرسیده که چه رشته ایی میخونم ، ميگم فلان ، میگه : عه همینجا ؟ ميگم بله ، میگه فلان دانشگاه اینجا ؟ ميگم بعله ! بعد تو هر سه دفعه من علامت تعجب شدم که چرا اینجوری میکنه ! واقعا یادش میره یا نه یه مردم ازاریی داره تو وجودش!
. حوصله ی هیچی جز خواب رو ندارم ، کی تموم میشه این دانشگاه یکم بگیرم بخوابم ! به تحویل پروژه فکر میکنم مغزم داغ میکنه |:  
یه فامیل جالبی دارم ، سه بار منو تو این سال 98 دیده هر سه بار هم پرسیده که چه رشته ایی میخونم ، ميگم فلان ، میگه : عه همینجا ؟ ميگم بله ، میگه فلان دانشگاه اینجا ؟ ميگم بعله ! بعد تو هر سه دفعه من علامت تعجب شدم که چرا اینجوری میکنه ! واقعا یادش میره یا نه یه مردم ازاریی داره تو وجودش!
. حوصله ی هیچی جز خواب رو ندارم ، کی تموم میشه این دانشگاه یکم بگیرم بخوابم ! به تحویل پروژه فکر میکنم مغزم داغ میکنه |:  
از ترس این که نکنه این متن ۳۰۰ کلمه ای را که تا عصر باید به اتمام برسانم بد بنویسم یا خوب نباشم، به فروشگاه های اینترنتی پناه بردم و سر از ویرگول در آوردم و همین طوری که فکر های خودم را میکردم ظاهر کلمه هایی که بقیه نوشته بودند را نگاه میکردم. نمی دانم یک دفعه از کجا دوباره فکر پایان دادن به ذهنم رسید. با خودم بعدش را تصور کردم و یک لحظه یک طوری شدم که نمیدانم چه بگویم. ولی باز مغزم پرید روی کلمه های روی صفحه و فکرام گم شدند. فقط میدانستم چیز مهمی
11/3/1398
امروز عصر سخت درگیر مرتب کردن خونه بودم و تند تند داشتم کار میکردم چون مهمون داشتیم ،و تو هم بازی میکردی و گاهیم ناز میکردی که من بیام پیشت،در همین حین ناز کردن،خیلی تلاش کردی که یه چیزای بگی که یه دفعه خیلی محکم گفتی ممممما بعدش رون گفتی ماما واااای خیلی حس خوبی بود غرق در شور و ذوق و شادی شدم حس عجیبی بود و غیر قابل وصف،تو برای اولین بار با درک و معنا اولین کلمه ی زندگیت رو گفتی ماما
مرسی که هستی دخترم
خدایا شکرت
خیلی جالبه
یکی به تو بدی میکنه
بعد تو اولش ناراحت میشی
بعدش میگی اوکی بی خیال
ولی سر اون ادم همه اون بدیا میاد و بعدش تو میگی وای خدا چرا؟!
یعنی گریزی نیست. سر طرف میاد هر بدی ای به شما کرده.
اینقدر زنده میمونین تا شکستش رو ببینین.
به عصای تکیه داده به کنج اتاق نگاه میکنمعصایی که در این لحظه از زندگیم بیشتر از هرچیزی در دنیا  ازش نفرت دارمدوست دارم لهش کنمجرش بدمنابودش کنمریز ریزش کنم اما اون  خشک و بی روح به کنج اتاق تکیه داده .بهش ميگم چرا زودتر به من نگفتین؟ میگه چون چیز خاصی نیست نمیخواستیم نگرانت کنیم مادر.به قدم های آهسته و سختش نگاه میکنم و با هر قدمش انگار یه نفر میکوبه به دیوار دلمبهش نگفتم که وقتي نمیگی و همش میگی همه چی خوبه و یه دفعه اینجوری میبینم
داشتم از شرکت چار میزدم بیرون برنامه نویس آقای محمد حسین خ بهم گفت دوباره سرور رو ریختی بهم داری میری؟ به خنده بعد مدیر_پروژه آقای ی گفت آره ریخته بهم نذارم بره؟ گفت نه شوخی میکنم بعدش #برنامه_نویس_خانم_شکیلا_میم گفت کار همیشگی ش وقتي بهم میرزه دَرِ میره؟!!!! بعد خداحافظی کردم و الکی خندیدم با شوخی شون! اومدم جلوتر که #برنامه_نویس_آقای_ایمان_سین بهم گفت باز نری عکس بگیری بذاری اینستاگرام؟ بعدش بقیه شون شروع کردن به مسخره کردن و خندیدن!!!!!
دانلود آهنگ محمدرضا هدایتی یه روز مياي + کیفیت عالی
هم اکنون جاز موزیک برای شما کاربران ترانه یه روز مياي با صدای محمدرضا هدایتی با کیفیت 320 و 128
Exclusive Song: Mohammadreza Hedayati – Yerooz Miay” With Text And Direct Links In jazzMusic.blog.ir
 متن آهنگ محمدرضا هدایتی یه روز مياي
───┤ ♩♬♫♪♭ ├───
یه روز مياي عاشق تو میشم دیوونه و دیوونه تر از این شم ♬♫♪تو قلبمم تو رو داشته باشم مست توام وقتي هستی پيشم ♬♫♪من عاشق همین دیوونگیتم عاشقتم اما بهت نميگممیخوام برام یار همیشگی
منو غزاله باهم که حرف میزنیم دقیقا میفهمیم چی میگیم این فهمیدن خیلی عمیقه ازم پرسید ماشین عروس چی درنگ نکردم و گفتم اسنپ! بعد هردو خندیدیم خیلی خندیدیم بعدش جدی شدیم گفتم دوسال نامزدی پیاده گز کردم اون شب ماشین میخوام چیکار گفت اره وقتي موقع خودش چیزیو نداری دیگه ارزشی نداره گفتم اره ما بلاخره ماشین میخریم قطعا ولی دیگه خوشحالم نمیکنه گفت اره وقتي اون شب بعد عروسی فلانی تو بارون ماشین گیرمون نیومد و پیاده رفتیم بعدش انقد گریه کر
واسه شام رفته بودیم بیرون. رفتم حساب کنم دیدم یه شیشه خوشگل رو میزه و داخلش پره آبنبات چوبی. آقاهه رمز کارت رو پرسید حواسم تازه جمع شد بعدش گفتم:میشه ازینا برداشت؟گفت بله برای کوچولوهاسگفتم ما سه تاییم!!!!!در حالی که داشت آبنبات هارو برمی داشت بده بهم گفت: اینم سومی برای کوچولوی اصلی!!!!!دیگه سرمو بالا نگرفتم آبنبات بدست اومدیم بیرون و همونجا بازشون کردیم. واقعا هم خوشمزه بودن.حالا آبجیم می گه چه خوب گرفتی من دفعه قبل روم نشد!!!!
ما رو باش خیال می کردیمهمیشه یکی رو داریمیکی که به وقتِ گریه سر رو شونه هاش بذاریم
ما رو باش خیال می کردیم یکی به فکر ما هستمیون این همه وحشت؛‌بین این مردمون پست
من که واسه ی چشمات قرصِ ماهـو می شکستممن رو بـاش چه بچگونهکی رو عاشق می دونستم
توی کوچه باغِ رویاواسه کی شبا نشستیمما رو باش دل به کی بستیم؛کی رو عاشق می دونستیم
ما رو باش خیال می کردیمگلِ عشقی که شکفتیراز شب های بغض روبه هیچ نامحرم نگفتی
ندونستم میری یه روزیتموم عشق تو پوچهحیفِ او
قبلا از اینکه روابط منو دوست نزدیکم بهم ریخته و من اولش خیلی ناراحت شدم و بعدش بی تفاوت، بهتون گفته بودمیه مدت تلاش میکردم از زندگیم حذفش کنم ولی خب حذف یه دوستی حدودا8ساله کار راحتی نیست اون هم دوست من که واقعا آپشن ها و اخلاقیاتش فراتر از اونی بود که من دوس دارم
یه مدت شاید حدودا1سال ارتباط ما به صفر میل می‌کرد اما حالا دیگه 2سالی هست که تقریبا همه چیز برگشته به حالت عادي و اوضاع داره بر وفق مراد میشه
من کلا حال خوشم با اونه، وقتي باهاش حرف م
سسسلللامممم^^
من برگشتممممم!
 
 
کلى ماجراس ک نصفشو ميگم!
اولش ک تو راھ آب پز شدنو درک کردم!
رفتیم آرایشگاه
بعدش
خونه
بعد تالار!
آقا انتقققققاد دارم!!!!ینى چی داماد میاد میگن لباس بپوشیم؟!بعد میرن جلوش قر میدن؟
ھممممممم
بعداز عروسی منتظر عروسو داماد شدیم تا بیان /بعدش پشت عروس و داماد رفتیم خونه مادر شوهر عروس.تقریبا2نصفه شب بودش!!!!!عروس پیاده شد تا بیاد رفتم آب خو
ردم برگشتمک یھو یکى گفتخانم نیا نگاھ کردم دیدم جلوپام گوسفندرو کشتن:////      بع
دیشب یه خواب خوب دیدم و با یه حس خوب از خواب بیدار شدم.
من و هم اتاقیم و یکی از بچه های دبیرستان تو یه جای دانشگاه طور دخترونه بودیم و جشن فارغ تحصیلی دانشگاه بود.
اصل مطلب همون دختر بود.
خیلی وقته ندیدمش. با قد کوتاه. یکم تپل طورو با اون چشمای روشن و مژه های پر ردیف برگشته ش که همین الان یادم افتاد چشماش روشن نیست و انعکاس نور از مژه های بورش تو چشمش باعث میشخ روشن دیده بشه. 
خلاصه این دختر بشدت نازه و اگه پسر بودم حتما میگرفتمش.
خیلی وقته همو ندی
یه دردی از کتفم میکشه پایین میاد قاطی میشه با درد مچم، هر چی‌گفتم دستم تازه خوب شده اصلا رحم نکرد یه کمم.می گفت آخرین بار گفتم یه بار دیگه دستت بخوره چیکارت می کنم.
گفتم کی گفتید اصلا من جرات دارم هیچوقت از این کارا کنم،حالا ایندفعه یه غلطی کردم‌ رحم کنید یه کم
دیگه ولم‌کرد منم‌خوشحال شدم ولی بدتر کرد.
گفت پاشو برو قیچی رو بیار.
میخواست ده سانت از موهامو کوتاه کنه 0_o 
زورمم نمی رسید در برم دیگه اشکم در اومد گفتم بابا دستمو که قطع کردید چی
دارم فکر میکنم چقدر چقدر چقدر با آدم های نامعمول و عجیبی ارتباط دارم! شاید هم چون عجیب هستند باهاشون هستم و شایدم چون خودم هم عجیبم با اونا هستم. ولی واقعا شاخ در میارم بع بعضی چیز ها فکر میکنم.
ای کاش میتونستم اینجا بنویسمشون چون احتمالا بعدا اینی که الان تو ذهنمه رو فراموش خواهم کرد.
--
مربوط به مطلب "عجیب" نیست اما چون همان روز است! دوباره همینجا مینویسم. با یگانه قرار داشتیم که برویم همان کتابفروشی ای که کتاب ها ممنوعه خفن دارد و کتابفروش جا
آبجی هلاکمون کرده ،هر دفعه که دعوا می‌کنن میاد میگه میخوام به هم بزنم هفته ای دو سه بار تقریبا 
هر بار ما به مامان میگیم زود دست به کار شو .مامان طرف پسره رو می‌گیره و هممون کلافه و عصبی با داد و بیداد قهر میکنیم همه با هم قهر .جو سنگین 
دیروز آبجی بزرگه گفت هر دفعه دعوا میکنید مياي اینجا و اعصاب همه رو خورد میکنی وقتي خوبید با هم چرا نمياي بگی این اخلاقش خوبه این کارا رو میکنه 
خوشیت تنها تنها غمت تو دلِ ما، چقد قشنگ گفت 
دیشب پسره نصف شب زن
هدهد دیروز می‌گفت "ایشالا یه روز جبران می‌کنم برات، یه روز که مهمون داشتی و دست تنها بودی، میام خونه‌ت و برات آشپزی می‌کنم و ظرف می‌شورم و." منظورش وقتيه که ازدواج کرده باشم و خونه‌ی خودم باشم. نمی‌دونم بار چندمه اینو گفته، ولی فکر کنم زیاد ازش طلبکار باشم، ذخیره‌شون می‌کنم که بعدا استفاده کنم :)))
حدودا بیست تا مهمون داشت برای ظهر. ساعت هفت بهش ميگم نمی‌خوای پاشی از خواب؟ میگه یه غذاست دیگه، کاری نداره :|| واقعا هفت تا دوازده برای آماده
همیشه فکر می کردم دردهای روحی بدتر از دردهای جسمیه چون التیامش خیلی سخت تره و دیرتر فراموش میشه!
اما امروز که رفتم دکتر، فقط خدا خدا می کردم بهم بگه دردهای اخیرم تموم میشه. وقتي گفت هیچ مشکلی نداری، کاملا بغض کرده بودم. بهش گفتم پس چرا اینقدر درد دارم؟ چیکار کنم باهاش؟
گفت واکنش بدنته!
برای اولین بار دلم می خواست مریض باشم تا لااقل یه درمانی براش باشه. اما وقتي علتی نباشه، معلولی هم نیست. در نتیجه راهکاری هم براش نیست.
باید با بدنی که سر لج افت
زهرای بابا سلام
 
برگردیم به بیشتر از یک سال قبل. به روز عید غدیر. مثل هر سال می خواستیم برویم  پیش بی بی تا این روز را پیش بی بی باشیم. ماما حوصله شلوغی و میهمانی را نداشت برای همین صبح طوری به جاده زدیم که درست 2 ظهر وقتي آخریم میهمانها رفته بودند به مقصد رسیدیم. این طوری هم  هم روز عید پیش بی بی می بودیم و هم مجبور نبودیم به ابراز همدردیهای تکراری جواب بدهیم و قصه چگونه از دست دادنت را برای همه تکرار کنیم. فردایش زن عمو از غیبت عمو استفاده کرد و
چرا اینقدر دایره ی دوستام زیادن چرااا؟
دلم نمیخاد با هیچکدومشون حرف بزنم. نه ببینم. هیچی نشه پقی میزنم زیر گریه. دست خودم نی میزنم زیر گریه. گریه ای که بعدش همه چی دوبرابر خراب تره.
به چه زبونی بهتون بگم نمیخام باهاتون حرف بزنم و ناراحت نشید؟ سه باره اومدی پیویم سکوت تحویل گرفتی برو دیگه هروقت حالم خوب بود بهت پی ام میدم حرف بزنیم.
میخام تنها باشم. بخواید نخواید فقط شادیهام با شماس. اصن خواستن شما مهم نی. من نمیخام غمامو جز اون نفرات انگشت
هرچی سعی میکنم حداقل روی پست های مربوط به نجفی ، تهدیدات پرزیدنت ترامپ ، سخنرانی های اخیر رهبری ، تحلیل ها و تحقیر ها و تجیل ها و . وایسم ، اصلا نمیشه
اصلا اهمیتی ندارن
شدن مثل سریال های تلوزیون
شاید دفعه اول یه کم جلب نظر کنه
دفعه دوم ، سوم ، چهارم ، پنجم.
بسه دیگه
بذارید زنجانی اعدام بشه حالا
بعد نجفی
بذارید اول نماینده سراوان ، مشایی ، داداشای عراقچی ، اقوام باقی ورزا فعلی و اسبق ، مهناز افشار و شوهرش و . حل و فصل بشن اول
هروقت جوری حل و فصل
 اتفاقی رفتم پایین برای خودم یه لیوان چای ریختمُ نشستم زمین با نعلبکی چای رو بخورم . حین خوردن چای سوکت عجیبی خونه رو فرا گرفته بود صدای کولر هم بود ها البته ولی من برای چند دقیقه صدای که هیچکس نمی شنید رو داخلش قرار گرفتم با حس شناوایم داشتم دریافتش  میکردم  نمیدونم شاید یکی از بیرون این صدا رو پخش میکرد ولی بعید میدونم کسی این مدل آهنگ ها رو جز من تو محلمون گوش کنه . یه موزیک بی کلام با بطن ملایم لالالا لایی لالالا لایی تهش صدای یه زن همین لا
شعر از قدیمی ترین گونه های ادبی و شاخه ای از هنر است.
شعر متنیه همراه با وزن و آهنگ که به ما در بیان احساسات کمک میکنه
دنیای شعر و شاعری خیلی دنیای شیرینه
پشت خیلی از اشعار مفاهیم عمیقی نشسته که اگه بهشون دقت و فکر کنیم به زیباییشون پی میبریم
من خودم یه زمانی به شدت از شعر متنفر بودم تا اینکه با یه شعر به شدت عمیق رو به رو شدم جوری که نگاهم به شعر رو عوض کرد و نه تنها شعر حتی میتونم بگم نگاهم به زندگی رو عوض کرد.
دلم نیومد اون شعر رو بهتون معرفی نک
دیروز بعداز هر که رفتم یاناکار تا ساعت 7:30 کار کرده ام بعدش جلسه کاری بود و بعدش با حبیب کاف حرف زده ایم و حرف زده ایم برای پیشرفت نتیجه اش این شد که من ظرف غذا و فلاسک آب برداشت از یاناکار و امروز برای خودم غذا آورده ام و صبحونه خورده ام . کارهای هرگز نکرده البته کم صبحونه خورده ام اما خب قراره بیشتر کنم این شرایط رو .
برای مریم نوشتم : حس نهیلیسم بودنم برگشته بهم. خوش نیستم نوشته : نه. نزار این حال لعنتی بیاد سراغت . گند میزنه به همه چی . گند میزنه به هر حسی . خونه نباش بزن بیرون . کار کن. به خودت فرصت فکر کردن نده و نزار اینا بیان سراغت  
به فاطمه از دلتنگی ميگم و غم دوری
میگه : آره اولین رابطه همیشه اینطوریه , برای بعدی ها بعدش همه چی بهتر میشه
ميگم : جان؟!
 میگه : ببین دیدت رو یکم باز کن. تو دوستی ها , نفر اول رو باید کنار گذاشت اون یه انتخاب بچگانست . بعدش گزینه ها
به قول صادق هدایت: اصلا چه کار احمقانه‌ای کرده. چرا وصیت‌نامه نوشته؟ آدمی که خودش را می‌ترکاند [خودکشی می‌کند] دیگر به چس‌ناله و وراجی احتیاج ندارد. به او چه که بعدش چه خواهد شد که مردم را پند و نصیحت بدهد؟ همین ترکیدی و رفتی، دیگر تمام شده است، بعدش دیگر به تو مربوط نمی‌شود.»
| آشنایی با صادق هدایت _ مصطفی فرزانه |
ميگم تو مفاتیح نوشته چهار رکعت و رکعت دوم حمد و انا انزلناه ، میگن نه دفعه قبل کاروان گفت مثل نماز صبحه:/یک داستانی داشتم برای اعمال مسجد کوفه الان هم میفرمایند که با ماشین بریم کربلا ، زیبا نیست ؟؟؟؟؟؟؟؟خدایابه من صبر بده که فقط این سفر تموم بشه
جناب اوشون همه تقصیر شماستا
دانلود آهنگ حامد برادران فقط باش + کیفیت خوب و عالی
هم اکنون می توانید از رسانه جاز موزیک ترانه بسیار زیبای فقط باش از حامد برادران با تکست و بهترین کیفیت دانلود کنید
Download New Song By : Hamed Baradaran – Faghat Bash With Text And Direct Links In jazzMusic.blog.ir
متن آهنگ حامد برادران فقط باش
عشقم باش و فقط باش و فقط باش
بگو میمونم به تو دل دادم
دل دادی و من میدونم
عشقم باش و فقط باش
بگو میمونم به تو دل دادم
دل دادیو من میدونم
عاشقت میشم روزی صد دفعه
جوری که هیچکس عاشقت نشه
قول میدم
واضع مقولات عشر ارسطو بوده او مقولات را یعنی آنچه را که قابل تصور در ذهن و یا تفکر است  به ده قسم تقسیم نموده که در زیر آورده شده است.
 
 
کم و کیف وضع این له ز بعدش هم متی
 
 
 
 
 
همچنین باشد مضاف و فعل و بعدش انفعال
 
توضیحات مقولات عشر
ادامه
 
نمیدونم چرا یهو هس ریزش بهم دست میده ! یهو دلم میگیره نمیفهمم برا چی برا كی ؟ یهو حس دلتنگی عمیق بهم دست میده. انگاری دنبال یه چیزیم پیداش نمیكنم یا ازم خیلی دوره . نمیفهمم این حالمو ! ولی خوبیش به اینكه میگذره:))))+ كارا داشت خوب پیش میرفت گفتم اخر هفته میرم تهران حالا باز امروز فهمیدم نه خیر ! هنوز كار داره :)))+ مهدی رو دیدم دیروز ! اومده بود برا چهلم مامان بزرگش . دیگ انقدكه من بد قولی كردم نتونستم برم تهران اخر سر خودش اومد :))))) شاید باهم برگردی
بعضی وقتا یه اتفاقایی می‌افته که بعدش دیگه هیچی مثل قبل نمیشه.
مثل یه گسل بزرگ بعد از زله. مثل سوختن یه جنگل، مثل شکستن یه سد و سیلی که هست و نیست آدمی را با خودش ببره. این وقتا به خودت مياي و میبینی هیچی برات نمونده الا یه احساس سوزش شدید توی قفسه سینه‌ت، احساسی مثل جای دشنه در قلب، اون هم از عزیزترین کس.
اینجور وقتا کمر آدم می‌شکنه دیگه نمیتونه رو پاش وایسه. 
بسم او .
سین تو کانالش نوشته بود ۹۷ رو بنویسید سکانس به سکانس .
منم تصمیم گرفتم که بنویسم.
سکانس۱) میشه آخرین غروب ۹۶ از اتوبوس پیاده شدیم تا یکم هوا بخوریم و بعدش یکم خرید سوغاتی و بعدش هم سفره هفت سینی که پای مزار شهدا چیده شد. ۹۷ شد اولین سال زندگیم که لحظه سال تحویل پیش خانوادم نبودم و چه غمی داشت و چه غربتی .
ادامه مطلب
یه سوپه خوشمزه درست کردم تو خوابگاه که نگو و نپرس!!
خیلی راحت درست میشه!!
سوپ جو و قارچ الیت رو درست کردم تو یه قابلمه بعدش
 تو یه قابلمه ی دیگه نودالیت سبزیجات درست کردم.
بعدش این نودالیت که آماده شد
 ریختمش تو سوپ!!!بعدش جعفری تازه رو خورد کردم ریختم
 توشو یه مزه ی عاااالی داد بهش!!لیموی تازه هم ریختم آخرش. 
برای کنار غذا یه خورده جعفری رو خورد کردم و با
 پیاز خلالی و آبلیمو مخلوط کردم!!
امتحان کنین!!
فاصله زمانی جغرافیای من و جایی که قراره خونه بعدیم باشه جوریه که وقتي اونا وسط خواب نازن ما خسته از کار برگشتیم. من استرس ساعات باقی مانده رو دارم و اون تو خواب نازه. حرفای بینمون میتونه زندگی منو از این رو به اون رو کنه ولی برای اون شاید فرقی نداشته باشه. همشم ته دلم ميگم اگه بشه خوب میشه و حس میکنم بعدش چه راحتم. لحظه موعد میرسه و حرفاش همونی میشه که قراره زندگی من رو از این رو به اون رو کنه. دو سه تا جیغ خوشحالی میکشم و تموم میشه و وجودم پر از ا
سلام
یکی از بچه ها هستش که همزمان با من اومد و لبشون خیلی نزدیک به ماست. فیلد کاریش هم یکیه. آدم ساکت و خوبی هم هست. بنابرین من 4 5 ماه سعی می‌کردم یکم باهاش دوست بشم ولی معمولا همه ی مکالمه هامون مونولوگ بود و خیلی حرف نمیزد. خلاصه که خیلی انرژی گزاشتم که بیاد حرف بزنیم، بریم بیرون، باشگاه، هر فعالیتی تقریبا. ولی خب هرچی انرژی میدی هیچی پس نمیگیری. 
خانمش البته بسیار اهل بگو بخند و اجتماعیه. جدی هم هست تا حد خوبی. 
خلاصه که چون این دوتا جدی هستن
آهنگ جدید سیروان خسروی درست نميشم
دانلود آهنگ دیگه درست نميشم  از سیروان خسیروی همراه با پخش آنلاین و بهترین کیفیت
Dl Ahang Jadid Sirvan Khosravi Dorost Nemisham

متن آهنگ درست نميشم سیروان خسروی
میخوام دو دوتا چهارتا نشه چی میشه هرچی شد از حالا نشهنه دیگه فرقی نداره که کجام با همه وجودم آرامش میخوام آرامش میخوامروزایی که دوست داشتم برن اصلا دور و بریام از دست من خستنمن تو فکر تو تو بی خبرم از من ببین ببین …من دارم میرم با من مياي یا نه فکر تغییرم با من مياي یا
دیروز یه دعوای خیلی سخت با یه وایت داشتم.خیلی سخت.بهش گفتم ریسیستی گفت چون من وایتم اینو میگی گفتم چون فاکینگ ریسیستی اینو ميگم.چون اگه ما سفید بودیم غلط میکردی که اون حرکت رو انجام بدی.همسر به زور منو جدا کرد.ولی خب هنوزم عصبانیم.نباید یهو داغ میکردم.اصلا نمیدونم چی شد.حالا اینکه اون چکار کرد و چی شد مهم نیست مهم اینه که از همون دیروز عصر تا الان اعصابم خرده.از صبح که بیدار شدم بعد از کلاس پیانوم هیچ کاری نکردم و همین جوری نشستم.گفت
با سلام
درسته که خدمت سربازی عمر ادم رو تلف میکنه ولی یه مزایایی هم داره. یه مثال بزنم من بی نظم بودم قبل از خدمت ولی بعدش خیلی با نظم شدم. ولی چون حرف زور تو کتم نمیرفت یه چند ماه اضاف خوردم. چیز خاصی هم نبود فرمانده گفت باید رو برجک شیفت بدی من قبول نکردم و من دو هفته پادگان نرفتم و بعدش که رفتم به دلیل سزپیچی و غیبت اضافه خدمت خوردم. من با فرمانده سر این موضوع دعوام شد و منو یه دو روز بازداشت کردن و پست خوب قبلیم رو ازم گرفتن. و.
 
 
پسر سی ساله‌ای روی تخت شماره‌ی چهار بخش افتاده و از ساعت سه و نیم بعد از ظهر تا هشت و ربع که شیفتم تموم بشه به فاصله‌ی هر پنج دقیقه یک حمله‌ی تشنج تونیک کلونیک داره ،ما از صدای لرزش تخت برمیگردیم و متوجه شروع یه حمله‌ی جدید ميشيماز دست ما و رزیدنت‌های نورولوژی فقط همین برمیاد که با چهره‌ای غم زده به تشنج‌هاش خیره بشیم و فکر کنیم که بیچاره،با این سنش!
از یکی از روستاهای اطراف اومدن ، پدرش میگفت تو بچگی یبار معلم زده تو سرش بعدش رفته اتا
بعد از مدتها دوباره برگشتم. ده روز نبودم. راستش تقریبا ۷ روز رو خونه نبودم. رفتیم کرج اولش و بعدش تهران و بعدش قم و بعدش برگشتیم خونه.
میدونم که الان میخاید بیاید بگید عهههه چرا تهران اومدی به ما خبر ندادی که همو ببینیم. از کامنت های زیادی که این ده روز گذاشتید مشخصه چقدر محبوبیت دارم :)))
ولی خب انقدر همه چی تند تند بود که نمیشد قرار وبلاگی بزارم . حتی اولش قرار نبود تهران بریم . بعد قرار شد یه روز باشیم و صبح که اومدیم بریم قم فهمیدیم یه روز دیگه
گفت: کوچولو چطوره؟گفتم: بزرگ ماست!
الولد سید سبع سنین و عبد سبع سنین و وزیر سبع سنین
(مکارم الاخلاق طبرسی، چاپ شریف رضی قم، 1370، ص 222)
به فرموده رسول خدا که الگوی ما باید باشند، بچه تا هفت سالگی، آقا و سرورماست. بعدش تا 14 سالگی باید عبد و بنده باشد؛ بعدش تا 21 سالگی هم باید وزیر باشه.
ساعتا15همه  بیدارشدن و منو ابجی تواتاق بودیم اسرا یواشکی میومد تو اتاق مارو نگاه میکرد هرجی ميگم بیا ببوسمت مابیدارشدیم نمیومد خجالت میکشید ک اخر خاله گفت برو ببوسشون بیدارشون کن  مامان اینا رفتن خیاطی و منم کل خونه رو تمیزکاری کردم هرچی جمع میکردم تموم نمیشد بمب افتاده بود توخونه اصن این تعطیلات عید چیه پدر ادمو درمیاره از هرچی عید و تعطیلاته متنفرم بعد اینک کارارو کردم میخاستم برم حموم دوش بگیرم ک خاله اسرارو پیش من و ابجی گذاشته بود
دیشب که تا خود صبح بیدار بودم و نتونستم بخوابم. الانم که خوابم میبره یدفعه از خواب میپرم. آدم تو زندگیش خیلی چیزا میشنوه؛ ولی گاهی اوقات از کسیکه توقع نداری، یه حرفایی میخوری که تاابد داغش رو دلت میمونه.صبح ساعت ۹ تازه یکم خوابم برده بود که گوشیم زنگ خورد. چشمامو یه کوچولو باز کردم، عکس چشماشو رو صفحه دیدم. ناخواسته لبخند زدم ولی جواب ندادم. بازم زنگ زد. این دفعه هزارمش بود. ولی بعدش یه پیام اومد رو گوشیم، گفتم ولش کن الان یا ایرانسله
تا قبل از اولین کنکور من ادامه داشت ارتباطم با دوستای مجازیم بعدش کم کم کمرنگ شد 
ولی خب ارتباطمو تونستم با بعضیا حفظ کنم :) 
چند روز قبل ب "ف" پیام دادم بعد از یکسال فکر کردن که پیام بدم ندم
 دلو زدم ب دریا عاقا :)) و چه خوب شد که حرف زدیم ساااعتها حرف زدیم و نوشتیم برا هم 
کلی خاطرات نوجوانیم زنده شد و چه دوران قشنگی بود! بهترین بود برای من :)
 متاسفم از این که سالهایی که غم داشت کنارش نبودم . 
دوس دارم بتونم کمک کنم اما هنوز من هیچ سررشته ای توی
انگار همین دیروز23 سالم بود و اینجا از حسم نوشتم.چند روز دیگه27 سالم میشه و من نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت فقط از فک کردن بهش دلم میگیره.
این روزها بزرگترین سرگرمی من تماشا کردن فیلم.من بهش می گم فرار کردن از خودم.اما ادم مگه تا ابد می تونه از خودش فرار کنه و خودش نبینه.هر  روز تو آینه از خودت می پرسی این منم؟ دختری که اینجاست منم؟ می گذری و میری اما حسش ته قلبت.انگار یکی با ناخن ته دلت خراش می ده.
از مدرسه و همکارهام خسته ام دلم میخواد زودت
تا حالا شده تو یه موقعیتی گیر کنی و یه مشکلی برات پیش بیاد که بمونی توش که حالا باید چیکار کنی!
نه کسی هست بهت کمک کنه و نه میتونی از کسی بگیری
و یهو این وسط یه راه حلی به ذهنت میرسه و حلش میکنی!!!
بگذریم از ذوق و شوق بعدش که آخ جون چه خودم تنهایی حلش کردم!! ولی عایا شده تا حالا؟؟
شده؟
هر چند کوچیک در حد حل مسئله ریاضی!
اگر شده ممنون میشم اینجا شرح بدی بعدا ميگم چرا :)
سلام
من این روزها رو مدی هستم که چیزی خوشحالم نمی کنه، یا بهتره بگم خیلی سخت خوشحال میشم.
الان یه پیام دریافت کردم از همون دوستی که گل را دریافت کرده بود. گفت که مسافرت بوده و خودش دریافت نکرده. همکارارش در شرکت دریافت کردن و عکس گل را براش فرستادن.
حتی نپرسیدم کجایی. فقط گفتم مسافرت خوبی داشته باشید. همین.
 
دیگه از اون روزهای کنجکاوی من گذشته. هر جایی باشه. داخل یا خارج. دیگه برای من خیلی چیزها مهم نیستند.
 
من الان باید خوشحال باشم ولی نیستم. ف
هی تپلی یادته بهت گفتم یوگی خیلی شبیه توئه یادته یبار بهت گفتم ک ن*این رو گفت و بعدش یوگی رو بغل کرد و من چقد دعواش کردم!تو خندیدی.از همون خنده های خوشت.بعدش گفتی بیا بغلم.الهی دماغت 3 تا جوش چرکی بزنه اخهالان با کی هستی نکبت.ای کاف.کاف.کاف.کوفت نگیری الهی.بغلت کوبیا بخوابون منو لعنتی.یوگی همینجاست.هنوز مثل تو چشماش عسلیه.هنوز موهاش سیخ سیخیه.ای شوهر جلف من.کدوم گوری هستی.با کی.چرا.با چی.کیهی
1. در ساختمون مدرسه باز بود و به‌طور تقریبا نامحسوسی رفتیم تو. همه‌جا تاریک بود و چشم چشم رو نمیدید. فکر کنم ۷، ۸ نفری بودیم. رفتیم طبقه دوم و همینجوری میگشتیم. حتی نمیدونستیم جلوی پامون چیه. تقریبا با نگار پشت همه بودیم. یهو دیدیم دارن جیغ میزنن و یکی هم پخش زمین شد :/ یکی از بچه‌ها یهو خودشو انداخته‌بود جلوشون و اینا هم همه سکته کرده‌بودن از ترس =))))) بعدش رفتیم طبقه سوم سمت کلاس‌های خودمون. بچه‌ها هم همه از ترس داشتن میمردن :/ ولی خا حاضرم نب
سلام امیرحسین هستم
 از استان قزوین
ما توی یه خونه زندگی میکنیم که خیلییی خیلی وحشت ناکه
مخصوصا طبقه ی بالایی که یه پیرمرد و پیرزن زندگی میکردن که فوت شدن. 
داستان این طوریه که این پیرزن همیشه با یه نفر به اسم نامشخص صحبت میکرده که کسی نمیدیدتش و همه فک میکردن که دیوانست
یه بار بابام به پیرزنه میگه تو دیوانه ای و پیرزن میگه امشب خواهی فهمید
شب همون روز یه دفعه صدای هزاران گربه تو حیاط به طور وحشت ناکی بلند شد که وقتي رفتم دیدم حتی یه گربه ه
هنـوز نمیتـونم آدمـا رو کـامل بشناسـم و اعتـماد کنـم بهشـون ، همـش میترسـم یه جـایی از حرفـلم سوء استفـاده بکنن .امشـب مهمون بودیـم طـرف پدر ،طرفـای 9 رفتیـم ،دختـر عمم گفت بیا پیاده روی کنیم .وسطش هم حرف میزدیم از کنفرانس میگفت که دو روز پیش رفته بود و چند تا پسر دیده بود و هی داشت ازشون تعریفـ میکرد منم هی شوخـی میکردم .دیگهـ داشتم خسته میشدم که دخترعموم اومد :) بغـل و بوس و اینـا به جمع پیوست ، دوبـاره دخترعمم برا اونم توضیح میدادمن رفتم اب
هنـوز نمیتـونم آدمـا رو کـامل بشناسـم و اعتـماد کنـم بهشـون ، همـش میترسـم یه جـایی از حرفـلم سوء استفـاده بکنن .امشـب مهمون بودیـم طـرف پدر ،طرفـای 9 رفتیـم ،دختـر عمم گفت بیا پیاده روی کنیم .وسطش هم حرف میزدیم از کنفرانس میگفت که دو روز پیش رفته بود و چند تا پسر دیده بود و هی داشت ازشون تعریفـ میکرد منم هی شوخـی میکردم .دیگهـ داشتم خسته میشدم که دخترعموم اومد :) بغـل و بوس و اینـا به جمع پیوست ، دوبـاره دخترعمم برا اونم توضیح میدادمن رفتم اب
دو روزی میشود که از سفر برگشته ام. روز اول سفر خیلی سخت بود ولی از روزهای بعدش اوضاع بهتر شد و توانستم تلخی هایی که در پست چه وقت سفر رفتن بود بیان کردم را تا حدودی فراموش کنم. آخر قبلا هم وقتي حالم خیلی گرفته بود سفر رفتن را امتحان کرده بودم ولی جواب نداده بود ولی این دفعه نمیدانم چرا و چگونه جواب داد و حالم را کمی بهتر کرد.یک نکته بگویم راجع به همسفر، اینکه می گویند آدم ها را در سفر بایستی شناخت واقعا درست است شما هرگز یک آدم را نمی شناسید مگر
اوووه خیلی وقته واست ننوشتم،فکر نمیکردم این همه مدت نیمده باشم،دیگه سعی میکنم زود به زود واست بنویسم،جونم برات بگه که از وقتي شدی هفت ماه دقیقا از روز بعدش شروع کردی به سینه خیز رفتن،یعنی رسما دیگه سینه خیز میری،اولش وقتي شب بابا خونه بود میرفتی ولی بعدش دیگه از وقتي بیدار میشدی دیگه کارت همین بود،الهی من فدای تو بشم عششششقم،خلاصه این روزا سینه خیز میریو کل خونه رو رصد میکنی موقع غذا خوردن تمام مخلفات سفره اطرافش هستن و تو وسط سفره،گاهی و
الان که دارم مینویسم ساعت ده مین به سه بامداد دوشنبه فردا عید غدیر و تعطیل. امروز همش بیرون بودم. صبح با ح عزیزم که خدا میدونه چطوری قراره با دوریش کنار بیام بیرون بودیم و کلی خرید کردیم. بعد اومدیم خونه ناهار خوردیم فادی با کلی خرید اومدن بعدش با مامامی یکی از چمدون هامو بستیم و وزن کردیم فیکس بیست و سه بود. بعدش رفتم شال و کلاهی که به سختی پیداش کرده بودم رو گرفتم و شب هم خونه دایی اخری دعوت بودیم. فامیل همه تبریک گفتن البته برخورد ها متفاوت ب
سلام و شب بخیر.
امروز صبح دوباره با اسنپ رفتم و زودتر از همه رسیدم.زنگ اول رو ادبیات داشتیم  و خیلی معلم از انشا ی اول امسالم خوشش اومدزنگ دوم که معارف داشتیم،بچه ها مغز معلم رو خوردن،یعنی از سال پیش همش سر کلاسش چرت و پرت میگن و الکی با صدای بلند میخندیدن و خلاصه مغز ماهارو هم تیلیت کردنزنگ بعدش هم شیمی داشتیم که نصف کلاسو در مورد تعیین رشته حرف زدیم و آخر کلاس هم دو گروه اول مندلیف رو حفظ کردیم.امروز ساعت 12 و نیم تعطیل شدیم ولی همه رفتن و من س
دیدین یه آدمی میاد توی زندگیتون و از حضورش واقعا لذت میبرین دوسش دارین بعد یکبارا میفهمین وقتي کنارشین کارهایی میکنید که از پایه غلط اند   اون لحظه متوجه نمی شین بعدش میبامین که قابل جبران نیست من یه دختر دایی دارم دقیقا همینه خانوادم خیلی تلاش میکنند از من دورش کنن ولی تا الان فایده نداشته و اینبار با حضورش کاری کردم که حدود دا میلیون بهم ضرر زده و بدجور دارم میسوزم ولی مداگ ميگم حقت بود باید این بلا سرت میومد تا حکمت دوری ازش رو اینبار بفه
پارسانا اگه خواستی فیلم بزاری نباید از اینجا بزاری میری تو نت میزنی پیکوفایل بعدش میزنی روی نام کاربری بعد میدی رمز عبور هم میدی بعد میزنی ویدیو بعد ارسال فایل جدید بعدش انتخاب میکنی ویدیو تو بعد میزاری آپلود شه بعد که آپلود شد کپیش میکنی 
 
تا حالا شده یه اتفاقاتی براتون بیوفته و شما موفق بشید که اژدهای خفته درونتون رو ببینید؟
مثلا یه حسد اون گوشه دلتون زیر فرش باشه
یا مثلا یه کوچولو تکبر 
یا حرص و ولع و.؟
واااای مثل فیلمهای تخیلی و ترسناک مخصوصا بری سینما اونو 3 بعدی ببینی !
وااای اصلا باورت نمیشه خودتی!
بعدش که ناگزیر باورت شد
میری تو سکوت با دنیا 
بعدش خدا اون وسط مسطا یه نور میفرسته 
دوباره دستتو میگیره 
اما حواستو جمع کن 
زشته هعی اژدها راه بدی تو دلت 
بابا مگه طو.ست؟

زیر
تو رفتی و کسی دیگه با من کاری نداره. من با چه هدف و امیدی نامه‌ی خودکشیتو ببرم نشون بدم؟ باور نمیکنن. حتی منم باور نمی‌کنم. میترسم نامه نتیجه‌ی یکی از اون خلصه‌های حضور تو باشه. که خودم نوشته باشمش. من غرق عادت تو شدم. ازم برمیاد نوشتن یه نامه با لحن و دست‌خط خودت.دیشب خواب دیدم اومدی خونه‌ام داری پفک رو از کابینت درمیاری با ماست موسیر میاری میذاری رو میز کوچولوی کنار تختم. میگی واسه بعدش. و تو آغوش هم گم ميشيم.صبح که بیدار شدم فقط سه قطره اشک
 
سلااااااااااااام سلااااااااااااام سلااااااااااااام سلااااااااااااام خوبید؟منم خوبم!جونم براتون بگه که دیروز ساعت نه سوییت رو تحویل دادیم و راه افتادیم سمت کرج و اول از لاهیجان پیمان و پیام رفتند طبق معمل همیشه کلی کلوچه و این چیزا گرفتند و بعدش دیگه سوار شدیم و روندیم به سمت کرج ،وسطا هم یه جا نشستیم صبونه خوردیم و ساعت دو و نیم اینجورام رسیدیم قزوین و اونجام ناهار خوردیم و دو سه ساعتی استراحت کردیم و بعدش یه کله تا کرج اومدیم و پیام جل
اومدم اینجا که مسیر بنویسم
3 بار هست که داره اهنگ مثه سگ پلی میشه و من چیزی نمینویسم 
ولی الان میخوام بنویسم
ببین من نیمدونم که چقدر دیگه قراره زنگ بزنن و چقدر دیگه بعدش میرن تهران و چقدر دیگه بعدش من میرم تهران  
اما اینو میدونم که یه چیز گنده جلوم هست که دوبار تا حالا زده تو گوشم !
اینبار سومین باره . جوری میزنمش که نتونه پاشه
چجوری ؟
ببین تو کاغذ راحت ترم
با اینجا حال نمیکنم
 
سلام سلام:))با گوشی مامانم در حال نوشتن این پست ام.پ.ن همین اول متن:قطعا دیلیت هیستوری میزنم بعدش و دلیل اینکه گوشی مامانم دستمه اینه ک امروز صبح با گوشیم ی زنگ زدم،بعدش دیگه صفحه اش روشن نشد:/ ینی صدا داره حتی معلومه ک تاچش هم کار میکنه اما تصویر نداشت و گوشی رو بردن برا تعمیر گفته بود از ی قطعه اشه و ببرید شیراز بدید درست کنه. امسدوارم ب سررررعت درست بشه:( !خب دیشب رسیدیم فسا تو راه خوووش گذشت بهم! و دیگه رسیدیم،  قبلش هم کارامو کرردم:)))از دیش
اومدم اینجا که مسیر بنویسم
3 بار هست که داره اهنگ مثه سگ پلی میشه و من چیزی نمینویسم 
ولی الان میخوام بنویسم
ببین من نیمدونم که چقدر دیگه قراره زنگ بزنن و چقدر دیگه بعدش میرن تهران و چقدر دیگه بعدش من میرم تهران  
اما اینو میدونم که یه چیز گنده جلوم هست که دوبار تا حالا زده تو گوشم !
اینبار سومین باره . جوری میزنمش که نتونه پاشه
چجوری ؟
ببین تو کاغذ راحت ترم
با اینجا حال نمیکنم
شایدم وویس :/
دیشب از فکرو خیال نمیتونستم بخوابم رفتم یه دوش گرفتم و بعدش موهامو سشوار کشیدم ابجی هم بیدار بود همینطور نگاش میکردم  اخه من چقد دلم برات تنگ میشه یکی یدونه حتی واسه دعواهامون من اصلا نمیخوام جایی برم میخوام تا اخر عمرم همینجا باشم ابجی هم یه جوری معصومانه منو نگاه کرد و لبخند میزدفداتبشمبعدش گرسنمون شدو پنیر و گوجه خوردیم و اهنگ گوش  دادیم و نفهمیدم کی خوابم برد ظهر هم ساعت 15بیدارشدم و بعدش ناهار خوردم و خونه هارو تمیز کردم نمیخواستم
سلام خدامونخدای ما،خوبی خوشحالی اون بالایی اون بالاهمه چی كوچیكن نه؟!من بقیه مشكلات ارزوها بدیا دل ادما .همه چی كوچیكه .دلم واسه توام تنگ شده توچی.توام بین اینهمه خوب دلت وأس منه بدتنگ میشه.برااون دختركوچیك بادردای بزرگ ،برادلم كه ارزوهاش شدحسرت ابدیش.فداسرمون خدامون.وقتي ب صلاحم نیست وقتي قدرتشوندارم دنیاتوبه هم بریزم وقتي من هنوزیه دختركوچولوامچاره ی دیگه ای هم دارم؟!خداچرااینهمه ازت سوال دارم خدااینجاتنهاجاییه كه حرفام سانسورنم
هو
بعد از قریب به سه سال این طولانی ترین مدتی ه که ازت بی خبرم.
دلم برای صدات، لبخند هات، حتی برای اخمت تنگ شده. 
می دونم که خسته از راه مياي پيشم. با دست هایی که این ساعتها با اسلحه هم آغوش شدن، با دلی که ایمان داره به این راه. با چشم هایی که مست خوابن. منتظرت هستم.
خب ما از ترم ۵ گروه بندی ميشيم و خیلی از کلاسامون بر اساس همین گروهمونه.ما از خیلی وقت پیش تصمیممونو گرفته بودیم و دیگه درگیرش نبودیم.حالا الان که باید دیگه اسامی رو تحویل بدیم یه بحثی پیش اومد و گروه بالینی‌مون قشنگ پاشید از هم!فقط به خاطر خودخواهی یه عده!انقدر عصبی و ناراحتم که حد نداره.نمیدونم قراره الان چیکار کنیم اصلا!همه گروه های خوب هم پره!چقدر مسخرس که همین اخر کار که باید گروه جمع شه یهو اینجوری شد!از فکر کردن بهش هم خستم حتی.برام مهم
وقتي منو دید یهو با خوشحالی گفت: عمه شبیه شادی شدی تو درون بیرون!گفتم: گوشی رو به منم میدی بازی کنم؟!گفت: به شرط اینکه قول بدی دیگه منو نزنی!با چشمای گرد گفتم: دورت بگردم، من کی تو رو زدم؟!!یه کم فک کرد و جمله شو مثلا اصلاح کرد: به شرط اینکه قول بدی پسر خوبی باشی!گفتم: عمه من دخترم!همونجوری که سرش تو گوشی بود گفت: تو پسری!اصرار کردم: من دخترم!!!سرشو بلند کرد و با اخم نگام کرد و گفت: تو پسری!مامانش پا در میونی کرد و از جوجه پرسید: چرا فک میکنی عمه پسر
به نام خدابه باشگاه که میرسم چندپسرتقریبا سن هجده تابیست،بادیدن من پوزخند میزنند ویکی به یکی میگه شب احیاست یامحرم شده .اون یکی هم خنده ی ریزی می کنه و میگه آره!داخل باشگاه میشم.بانگاه چپ چپ چندخانم شال به سرباموهای رنگ کرده وشلوارجین تنگ که پاچه هاش تاساق کوتاهه وسفیدی زننده ی پاها رو توی ذوقم میزنه مواجه میشم.میرم طرف رختکن .بچه ها همه باقیافه های منهای لبخند نشستن که بادیدن من هرکسی به کارخودش می پردازه.بلند ميگم:سلام دوستان سلام خانما.خ
حدود 39 روز دیگه محرم امام حسینه.
این یه انگیزه خیلی بالاست که به نیت با حال خوب وارد محرم شدن، رو کارهام دقت کنم.
بریم سراغ کاراها؟!
1- مراقبه:
سه چهار بار رفتم طرفش.
دفعه آخر از دفعات دیگه بیشتر تونستم پیش برم توش. در جریانید که دیگه؟! (از بخش موضوعات، بخش مراقبه رو انتخاب کنید!)
ولی بازم نتونستم ادامش بدم.
ولی این دفعه دیگه کم نمی ذارم. میخوام عادت بشه برام دیگه. چقد برم طرفش و ولش کنم.
2- درس:
این 6واحد درسی که برداشتم، یعنی 2تا درس رو فقط نمره 20 می خ
آآآآخ کخ 
تا همین چند دقیقه پیش بارون می‌بارید. فکر می‌کردی تا شب نشده آسمون از خجالت زمین درمیاد و حسابی سیرابش می‌کنه. اما نشد.
به همون سرعتی که بارون شروع‌شد، یه دفعه تموم شد و فقط سرماش موند. بی‌هیچ اثری. بی‌هیچ تغییری.
چند سال پیش مدیری داشتم که درست مثل بارون امروز باریدن می‌گرفت. 
تبلیغ تلویزیونی که می‌رفت آرام و قرارش هم می‌رفت و فردا صبح که وارد موسسه می‌شد قشنگ می‌فهمیدی چند هزار بار خواب تبلیغش رو دیده
و بی‌صبرانه منتظر می‌
اول هفته بهم گفت همه این احوالات تقصیر منه و آدما برای من تاریخ انقضا دارن. بعد پرسید با اون دختره مهسا چند سال دوست بودم! گفتم تا الان ۱۰ سال گذشته ولی اصلش پنج سال. بعد گفت خوبه پس تاریخ انقضای منم رسیده. گفتم اینطوری نیست. گفت اونی که توی وبلاگش نوشت داریم از هم دور ميشيم تو بودی. گفتم آره همه چی تقصیر منه. اصلا توان توضیح دادن ندارم. اصلا شرایط منو درک نمیکنی‌. همه چی همینطوره که فکر می کنی. گفت حرف بزنیم گفتم نه دفعه بعد. 
 
سه روز پیش منتظر ب
امروز ظهری که یکم خلوت شد و غریبه ها رفتن مردا اومدن سالن . همشون ریختن وسط و شروع کردن خوندن. یهو یکی از پسرخاله هم شروع کرد ماشالله و ایشالله خوندن. پشتش گفت عروسی مبین. مبین جو زده شد شروع کرد جیغ کشیدن و دست و پا زدن.نوبتی اسم همه مجردارو میخوند و کل میکشیدن. البته این قسمت از مراسم ربطی به مکه اومدن خاله اینا نداشت، کلا عادت داریم دورهم که جمع ميشيم شلوغ کنیم.یهو گفت همگی بگین ماشالله عروسی رژیا، آخ آخ یادم رفت، ماشالله، ماشالله
همیشه و در همه حال خودتون باشین. اگه احساسی رو بروز میدین، همون احساسی باشه که واقعا دارین. اینطوری بعدش هرچی بشه، مجبور نیستین پای احساسی وایسین که مال خودتون نیست. مجبور نیستین بابت پیامد های احساسی که واقعا نداشتین جواب پس بدین. و شب تو رختخواب پهلو به پهلو نمیشین که یعنی اگه واقعا خودم بودم هم باز اینطوری میشد؟»برای همینه که من الان میام و بهتون ميگم خوب نیستم. نگرانم. از خودم نامطمئنم. تنهام. و می ترسم. خیلی می ترسم. میام و بهتون ميگم، با
دیروز بعداز هر که رفتم یاناکار تا ساعت 7:30 کار کرده ام بعدش جلسه کاری بود و بعدش با حبیب کاف حرف زده ایم و حرف زده ایم برای پیشرفت نتیجه اش این شد که من ظرف غذا و فلاسک آب برداشت از یاناکار و امروز برای خودم غذا آورده ام و صبحونه خورده ام . کارهای هرگز نکرده البته کم صبحونه خورده ام اما خب قراره بیشتر کنم این شرایط رو .
دوباره پرسید: خواهر شوهرت نجیبه؟
زن داشت حرف می زد.نخواست یا نشنید شاید که جواب نداد,این بار.
دفعه ی اول گفت بود.انگار با تردید. گفت رفت سر کار.
آن یکی گفت همونه. سرو گوشش می جنبد حتما.
و عروس تایید کرد. از وقتي رفت سر کار چشم و گوشش باز شد.
و این ها درباره زنی بود که طلاق میخواست بخاطر بد دلی شوهرش.
یکی از دوستان قدیمم وضع زندگی خوبی نداره دقیقا هم توی کوچه ماست خونشون چند سال پیش کتابای کنکورم رو برد سال بعدش بهش پیام دادم حالش رو بپرسم خیلی بد جواب داد توی خیابونم ما رو می دید اصلا توجهی نمیکرد جوری شد که من فکر کردم اینطوری راحت تره تا اینکه امسال مامانم رفته خونشون گفته به زهرا بگو بیاد پيشم بیاد خونمون من از صبح تا شب تنهام تا اینکه و کلی از مشکلاتش برای مادرم گفته مادرم هم سریع به من انتقال داد داشتم فکر میکردم باید برم خونشون یانه
تو نباید می‌رفتی. نباید منُ تنها میذاشتی. نباید با اون سوزن ته گردی که دستت بود، قبل رفتنت حبابِ "تو موندی و حوضت" رو می‌تردی.می‌دونی اخلاق منو. خودم می‌فهمم تنهایی چیه. خودت باشی و خودت، چیه. ولی اگه کسی به زبون بیاره اینارو، حالم بد میشه. یه دفعه با خودم ميگم "یک سال و نیمه تنها و در به درم. آره دیگه باید به روی خودم بیارم".چرا باهوش نبودم به اندازه کافی. چرا نشد دانشمند بشیم. که یه نسخه کوچیکِ جیبی ازت درست کنم و دلم بهت گرم باشه.
آهنگ تا وقتي مال من نشی یه لحظه آروم نميشم اهنگ تا وقتي مال من نشی یه لحظم اروم نميشم دانلود آهنگ آره برات میمونم از فتانه دانلود آهنگ آره برات دیوونم فتانه اهنگ اره برات میمونم خسته شدی به جونم دانلود اهنگ دوست دارم خلاصه شه تموم دنیام تو چشات اهنگ اره برات دیوونم بسته شدی به جونم فتانه اره برات دیوونمدانلود آهنگ جدید
از وقتي اومدم خونه اصلا حوصله ی نوشتن ندارم. خیلی وقتا پیش میاد که به خودم ميگم برم بنویسم فلان چیز رو، بعدش به این فکر میکنم که باید کامپیوترم رو روشن کنم و چیزی که توو ذهنم هست رو تبدیل کنم به خطوطی که توو مجازی واقعا وجود دارند(اگر چه هیچ چیزی ثابت نمیکنه که مجازی از فکرای من واقعی تره، ولی حداقل مجازی رو میشه دید.) ميگم بیخیال کی حوصله داره.
حقیقتش اینه که به معنای واقعی جون میکنم که روزی چند صفحه کتاب بخونم. میخوابم و میخوابم و میخوابم و گا
خاطره ساختن‌ از رویاها یک وضعیت خطرناک است. گاهی متوجه‌اش نیستم. ولی وقتي می‌فهمم خودم را سرزنش نمی‌کنم. قلبم هنوز از زندگی در خیال درد می‌گیرد اما رنج برخورد نسنجیده با خودم هم آزرده‌ام می‌کند. امروز صبح از پله‌های باغچه پشت دانشکده انسانی بالا می‌رفتم و در عین حال در ماشین با او درباره رضایتم از میزان خستگی روزهام حرف می‌زدم. که چقدر خوشحالم که می‌توانم از جایم بلند شوم و کار کنم و درست بخوانم و حتی آن موقع که افسرده بودم هم خوشحال ب
وقتي بهت ميگم اینکارو بکن اون کارو نکن
وقتي بهت ميگم بافلانی حرف نزن
وقتي بهت ميگم یه کاریو انجام نده.
وقتي بهت ميگم پیش فلانی نرو.
وقتي بهت ميگم عکستو به هرکسی نده
وقتي بهت ميگم همه چیزتو به هرکسی نگو
وقتي بهت ميگم به فلانی دست نزن.
وقتي یکی میاد سمتت یا بهت دست میزنه یا بغلت میکنه،بهت اخم میکنم ومیرم اونطرف
وقتي بهت ميگم اگه اینکارو بکنی ناراحت میشم.
یعنی واقعا ناراحت میشم
یعنی دلم نمیخواد کس دیگه ای بهت نزدیک بشه.
یعنی و
Akse Aghaye Khamenei

آخرین جستجو ها

سازمان معلمان استان قم گروه دانش بنیان و تولیدی مرتضوی KBM (برای دریافت قیمت ها کلیک کنید) دانلود موزیک لایت و بی کلام دانلود رایگان مجموعه جدیدترین ها بارنجی ، با ما بهترین باشید. saerftg DDPCH INTERNATIONAL SHIPPING تغذیه و زندگی سالم مهندسی برق - دانشگاه آزاد سوادکوه فروش اقساطی آیفون