نتایج جستجو برای عبارت :

من پرسپولیسی یم می خواهم مرا عضوکنید لطن

به سوی تو خواهم پرید  وقتی خستگی ها مرا از پای در آوردرو به سوی خانه تو خواهم گذاشت و در سرایت ، ماوا خواهم کرددستانت نوازشگر روحم خواهند شد و چشمانت وای از چشمانت که هميشه ویرانم ميکنند من در چشمانت غرق خواهم شد و به رویاهای زیبا خواهم رسید ترا از آنجایی که رهايم کردی  ، خواهم  یافت  و درکنارت خواهم ماند یک روز خواهم آمدSimin. H
با نگاهی که تو داری بر من ،من از این قاعله رد خواهم شدتو زمن فاصله مي گیری ومن  باز ازاین فاصله رد خواهم شدگرچه تاراج نگاه تو شده ،عمر ناچیز من وهستی منمن به یک ذره ی لطف تو مگر، باز از این قافله رد خواهم شددستهایت پرمهر ،دیدگانت پرنور،مقدمت عاطفه از جنس بلورباز هم با طپش قلب تو من، از در عاطفه رد خواهم شد
قایقی خواهم ساختخواهم انداخت به آب.دور خواهم شد از این خاک غریبکه در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشققهرمانان را بیدار کند.  قایق از تور تهی و دل از آرزوی مروارید، همچنان خواهم راندنه به آبیها دل خواهم بستنه به دریا ـ پریانی که سر از آب بدر مي آرند
ادامه مطلب
صدای خنده‌ی زنی از دورها.جیرجیرکی که اصرار به خواندن دارد.دخترکی که سعی مي‌کند قدم‌هایش را با پدرش هماهنگ کند.سه تا پسر جوان به همراه پیرزنی،دارند به هم چه مي‌گویند؟این سگ‌ها چرا دمشان کوتاه است؟ميخواهم دیگر نشنوم.نبینم.ميخواهم خلاص شوم،از این همه صدا.نام من کجاست؟ميخواهم تمام شود.همه‌چیز که شبیه هیچ‌چیز است.ميخواهم بدون پروزاک بخندم،مادر.ميخواهم برای هميشه خوب باشم.مثل آن‌وقت‌ها که همه‌چیز سیاهْسرخ بود.دریا،دریا در تاری
ميرومبغض خواهی‌ کرداشک‌ها خواهی‌ ریختغصه‌ها خواهی‌ خوردنفرینم خواهی‌ کرددوست ترم خواهی‌ داشتیک شب فراموشم ميکنی‌فردایش به یادت خواهم آمدعاشق تر خواهی‌ شداميد خواهی‌ داشتچشم به راه خواهی‌ بودو یک روزیک روزِ خیلی‌ بدرفتنم را  برایِ هميشه باور خواهی‌ کردنااميد خواهی شدو من برایت چیزی خواهم شدمثلِ یک خاطر ه ی دورتلخ و شیرین ولی‌ دور ، خیلی‌ دورو من در تمام این مدتغصه‌ها خواهم خورداشک‌ها خواهم ریختخودم را نفرین خواهم کردتمام لح
دو تا دانه توی خاک حاصلخیز بهاری کنار هم نشسته بودند.دانه اولی گفت: من مي خواهم رشد کنم! من مي خواهم ریشه هايم را هر چه عميق تر در دل خاک فرو کنم و شاخه هايم را از ميان پوسته زمين بالای سرم پخش کنم. من مي خواهم شکوفه های لطیف خودم را همانند بیرق های رنگین برافشانم و رسیدن بهار را نوید دهم. من مي خواهم گرمای آفتاب را روی صورت و لطافت شبنم صبحگاهی را روی گلبرگ هايم احساس کنم!
ادامه مطلب
برای دیدن چشمت شتاب خواهم کرد
تمام آیِنِه هارا جواب خواهم کرد
بلور چشم تو زیباترین نیاز من است
بر این نیاز مقدس شتاب خواهم کرد
اگر چه ثانیه ها آیهء عذاب منند
تمام ثانیه هارا حساب خواهم کرد
غزل که تاب ندارد برای گفتن تو
هزار مثنوی از تو کتاب خواهم کرد
چراغ روشن چشمت هزار خورشید است
به احترام تو خورشید را قاب خواهم کرد
(شرار آه دلم تا زبانه مي گیرد)
به وعده های چنانی مجاب خواهم کرد
اگر که پا بگذاری به چشم بی خوابم
دو چشم خسته وبی تاب را خواب خواه
باور کنتو را پنهان خواهم کرددر آنچه که نوشته‌امدر نقاشی‌ها و آوازها و آنچه که مي‌گويمتو خواهی ماندو کسی نه خواهد دیدو نه خواهد فهميد زیستن ات را در چشمانمخواهی دید و خواهی شنیدگرمای تابناک عشق راخواهی خفت و برخواهی خاستروزهای پیش رو را خواهی دیدکه نخواهند بودچون روزهای گذشتهآنطور که زیسته بودیدر افکارت غرق خواهی گشتفهميدن هر عشقیگذران یک عمر استسپری خواهی‌اش کردتو را وصف ناپذیرزندگی خواهم کرددر چشمانم خواهم زیستدر چشم‌هايم ، تو را
گفتی ازباران بسازم دفتری خواهم نوشتاینکه من راتاکجاهامي بری خواهم نوشتچشمهای توخدای حرفهای تازه اندکفرراباواژه های دلبری خواهم نوشت کنج لبهایت بهشتی گم شده رسوای منوقتی لبخندتورامثل پری خواهم نوشتبوسه بامن بوسه است ایینه باتصویرتوعشق دارددرميانش داوری خواهم نوشتاینکه من مردابم اری خط به خط کهنگیتوبرايم دفترنیلوفری خواهم نوشتدرميان دستهای کوچم جای تو نیستمن تمامت رابرای دیگری خواهم نوشتموج زیبای نگاهت ناگهان تردیدشدباتودارم حرفه
    تو رویای من هستم که هر شب مي بینم. شما برای اولین بار فکر مي کنید من فکر مي کنم هر روز صبح. تو خوشبختی من است که هر وقت احساس مي کنم. تو محبوبترین خاطره من هستم که هرگز نمي خواهم فراموش کنم.مي خواهم به شما بگويم که تمام داستانهای شما را خواهم شنید ، اشکهای شما را پاک مي کنم ، مراقب قلب شما هستم و دوستت خواهم داشت و تمام زندگی ام با شما زندگی خواهم کرد.یک شب تنها وجود ندارد ، بدون اینکه رویای شما باشد. روز و شب تو را مي خوابم ، دوشنبه تا یک
دیگر خسته شده ام
از تو نه؟!
از بی نوایی خود
که خاک بازی هنوز از ذهنم بیرون نرفته!
نمي دانم چگونه بال داشته باشم و آنگاه چگونه پرواز کنم.
آشیانه سرد شده ونفس گرمت را مي خواهم
پايم شکسته نمي توانم راه روم
عصا مي خواهم
سوی چشمان را گناه گرفته اگر تو هم بیایی نمي توانم ببینم
وای برمن
ای عزیز!
بیچارگان را دریاب
بی بضاعتميم حتی مزجات آن را نداريم.
گفته اند که قبل از خواهش گدایان عطایتان را ارزانی مي دارید.
مي دانی چه مي خواهم؟
یک عمر تمنا.
تمنای تو!
من یک بار عاشقت شدم. یادم نمي‌آید که درست از چه زمانی.  ۵ یا ۶ سال پیش بود. نه مي‌دانستم که عاشقی یعنی چه و نه متوجه شده بودم که دلداده‌ات هستم. تا این‌که یک‌بار دوستی گفت، ببین عاشق شدی! عاشق فلانی! و من فهميدم که آن شور و نشاط و کنده شدن از زمين به خاطر عشق است و تو! عجیب دورانی بود. با شکوه! مبارزطلب! از آن موقع هر روز عاشقت شدم. تا آن روز،  آن تکینگی! با جزئیات کامل به خاطر دارم. با تمام جزئیات سقوطم بر زمين را درک کردم.
بعد از آن روز، بارها عاشق
دانلود مداحی حسین سیب سرخی زنم اما از این پس مرد ميدان تو خواهم بود
شب عاشورا 1398هیئت روضة العباس(ع)نوحه واحد
 
برای دانلود کلیک کنید
 
متن شعر مداحیزنم اما از این پس مردميدان تو خواهم بودتو فرمانم بده من تحت فرمان توخواهم بودبنا کن خيمه رامن خم به ابرويم نیاوردمبیا حاجی من اینک به قربان تو خواهم بوداگر اذنم دهی شب پاسبانی ميدهم تاصبحبه تاجان دربدن دارم نگهبان تو خواهم بودزبانم در دهان آماده یک خطبه غراقمتن مداحی زنم ولی از این پس مرد مي
اینروزهايم را نمي توانم با گذشته ام مقایسه کنم، روزهای پر رفت و آمد و شلوغ، متاسفم از اینکه بلاگری را دنبال مي کنید که اینروزها ناتوان از نوشتن است. نمي دانم چه روزی اما روزی بر خواهم گشت و از خورشیدی ‌خواهم گفت که عاشقانه مي آید و دل شکسته مي رود. از نسيمی که دیگر کسی در انتظار خبری از او نیست.
مشاوره روانشناسی تلفنی ؟(09016119681)
چون همين حالا مي توانم به یک مشاوره آگاه دسترسی داشته باشم و نیاز به گرفتن وقت ملاقات نیست
چون لازم نیست که مسافت زیادی را برای رفتن به مرکز طی کنم
چون مي خواهم اطلاعات تماسم محرمانه باشد
چون هیچ محدودیت زمانی و مکانی را نمي خواهم
چون مي خواهم در کم ترین زمان ممکن، مشکلی را که دارم برطرف کنم، بدون اینکه حتی یک دقیقه را تلف کنم
چون به مراکز مشاوره دسترسی ندارم و نیاز دارم که با یک فرد آگاه صحبت کنم
تو نتوانستی!
این واضح‌ترین عبارتیست که حال و حالت مرا توصیف مي‌کند. من در یک جنگ نابرابر شکست خوردم و این جنگ، کنکور نبود. این جنگ، درون من شکل گرفت. ریشه گرفت. فریب داد و جلو آمد. حریف، دو راه بیش‌تر بلد نبود و من، همه‌ی راه‌هايم را باخته بودم به او. گمان کردم، با این پای زخمي، با این صورت کبود، با این ریشه‌های معلق در هوا، مي‌توانم بر او غلبه کنم و جشن مرگش را به نظاره بنشینم. گمان مي‌کردم روز کنکور، زمينش خواهم زد و در اعلام نتایج تدفینش خ
من این تصميم را بارها و بارها گرفته‌ام و هر بار با خودم گفته‌ام این تو بميری دیگر از آن تو بميری‌ها نیست، و باز هم عهد شکسته‌ام، و باز هم برگشته‌ام به تو، و باز هم با یک کلمه گفتنت شکسته‌ام و شکست خورده‌ام.
من این تصميم را بارها و بارها گرفته‌ام اما این تو بميری دیگر از آن تو بميری‌ها نیست. کسی هميشه مي‌گفت: وقتی امکانی برای وصال نیست باید روی فراق خاک ریخت. حالا من ميخواهم روی این فراق خاک بریزم. ميخواهم تو و خیالت و غم نبودنت و غم نبود
من این تصميم را بارها و بارها گرفته‌ام و هر بار با خودم گفته‌ام این تو بميری دیگر از آن تو بميری‌ها نیست، و باز هم عهد شکسته‌ام، و باز هم برگشته‌ام به تو، و باز هم با یک کلمه گفتنت شکسته‌ام و شکست خورده‌ام.
من این تصميم را بارها و بارها گرفته‌ام اما این تو بميری دیگر از آن تو بميری‌ها نیست. کسی هميشه مي‌گفت: وقتی امکانی برای وصال نیست باید روی فراق خاک ریخت. حالا من ميخواهم روی این فراق خاک بریزم. ميخواهم تو و خیالت و غم نبودنت و غم نبود
و اما من.!هرگز برای امام خویش تکلیف معین نمي‌کنم،که تکلیف خود را از حسین مي‌پرسم.و من حسین را نه فقط برای خلافت، که برای هدایت مي خواهممن. حسین را برای دنیای‌ خویش نميخواهم،که دنیای خود را برای حسین ميخواهم!آیا بعد از حسین کسی را مي‌شناسی که من جانم را فدایش کنم؟ناميرا
سخت تشنۀ احترام شده‌ام. یا شاید هم سخت نیازمندم. و این‌ها برمي‌گردد به عمقِ حقارتی که کشیده‌ام. من تحقیر شده‌ام، فهميده‌ام که هستی‌ام به‌خودیِ خودش هیچ ارزشی برای افرادی که کنارشان زندگی مي‌کنم ندارد. اگر بخواهی ناساز باشی، محکومي به طردشدن؛ فوراً از دست مي‌روی! حالا ميخواهم ارزشِ این هستی‌داشتن را به آن‌ها یادآوری کنم؛ بگويم که من هر رنگی که باشم، درهرصورت هستم و من همينی هستم که مي‌بینی؛ همان علی‌یی هستم که بوده‌ام. تو اصلاً م
 از روزهای رفته و نیامده چه مي‌خواهی؟ 
فقط ميخواهم خوش‌حال باشم و بدانی یا نه، خوش‌حالی من بسته‌ست به نگاه تو. ميخواهم بدانی، در هر لحظه‌ای که گذشته تمام جان و توانم را گذاشته‌ام که تو از آن‌چه مي‌کنم راضی باشی. باور کن که هرلحظه از زندگی‌ام تا به حالا بهترینی بوده‌ام که در توان داشته‌ام. باور کن که هیچ‌وقت تو را فراموش نکرده‌ام. زندگی کرده‌ام که تو در لحظه‌هايم جاری باشی. مرا ببخش که کافی نبوده‌ام. مرا ببخش که خوب نبوده‌ام. مرا
از دیوانه ای پرسیدند : چه کسی را بیشتر دوست داری ؟
دیوانه خندید و گفت : ”عشقم” را…
گفتند : عشقت کیست؟
گفت:عشقی ندارم!
خندیدند و گفتند : برای عشقت حاضری چه کارهاکنی؟
گفت : مانند عاقلان نميشوم ، نامردی نميکنم ، خیانت نميکنم ، دور نميزنم ،
وعدهسرخرمن نميدهم ، دروغ نميگويم و دوستش خواهم داشت ، تنهایش نميگذارم ،
ميپرستمش ، بی وفایی نميکنم با او مهربان خواهم بود ، برایش
فداکاری خواهم کر د،ناراحت و نگرانش نميکنم ، غمخوارش ميشوم…
گفتند: ولی اگر تنها
مگر چه مي خواهم از وطن؟
جز لقمه‌ای نان و خیالی آسوده.
چه مي‌‌خواهم؟
جز تکه‌ای آ‌فتاب و
بارانی که آهسته ببارد،
جز پنجره‌ای که
رو به عشق و آزادی گشوده شود،
مگر چه خواستم از وطن
که از من دریغش کردند.
آه ای ميهن مغموم
وطن از پا افتاده
بدرود
بدرود.

| شیرکو بیکس |
وقتی با شرایط نا خواسته مواجه مي شوید و در نتیجه احساس بدی به شما دست مي دهد، اگر عامدانه بگویید: من مي دانم چه چیزی رو نمي خواهم.آنچه مي خواهم چیست؟ ارتعاش وجودتان، که تحت تاثیر کانون تمرکزتان است، کمي تغییر خواهد کرد و موجب مي شود مرکز توجهتان نیز تغییر بکند.
 
وقتی همچنان از خودتان، از دیدگاه پیوسته در حال تغییرتان بپرسید: من چه مي خواهم؟ سرانجام در وضعیت خشنودکننده قرار مي گیرد- زیرا نمي توانید پیوسته از خود بپرسید که خواهان چه چیزی هستی
هوا آرام ، شب خاموشراهِ آسمان‌ها بازخیالم چون کبوترهای وحشی مي‌کند پروازرَوَد آنجا که مي‌بافندکولی‌های جادو، گیسوی شب راتنم را از شراب شعرچشمان تو خواهم سوختبرایت شعر خواهم خواندبرايم شعر خواهی خواند . . .#فریدون_مشیری
دیگر نمي‌توانم دنبال این سایه‌های بیهوده بروم، با زندگانی گلاویز بشوم، کُشتی بگیرم. شماهایی که گمان مي‌کنید در حقیقت زندگی مي‌کنید، کدام دلیل و منطق محکمي در دست دارید؟ من دیگر نميخواهم نه ببخشم و نه بخشیده بشوم، نه به چپ بروم و نه به راست. ميخواهم چشم‌هايم را به آینده ببندم و گذشته را فراموش بکنم.
| زنده به گور _ صادق هدایت |
 
دیگر نمي‌توانم دنبال این سایه‌های بیهوده بروم، با زندگانی گلاویز بشوم، کُشتی بگیرم. شماهایی که گمان مي‌کنید در حقیقت زندگی مي‌کنید، کدام دلیل و منطق محکمي در دست دارید؟ من دیگر نميخواهم نه ببخشم و نه بخشیده بشوم، نه به چپ بروم و نه به راست. ميخواهم چشم‌هايم را به آینده ببندم و گذشته را فراموش بکنم.
| زنده به گور _ صادق هدایت |
 
مي خرامي در خیالم ، ميکنی شرمنده ام زین خیال و مهر توکی بگردم  بیخیال ؟! کی ، کجا، اصلا چرامن رها گردم ز تو ؟! من که مجنونت شدمعاشق رویت شدممن که جز تو هیچ کسهمدمي  نگزیده امکی شوم سیر از نگاهتکی شوم دور از تو من بنده روی  تو هستم بی گلایه بی سخن،لطف تو از حد فراتر  ودستانم  وه چه  کوتاه   جز تو عاشقتر کجا  یابم  بگو ؟!جز تو صادقتر که را بینم بگو ؟! نه نگو ،  هیچم نگو جز تو یاری من نمي خواهم ، نگو 
.-وقت بذاری کمکت ميکنم-مرسی حتما به کمکت نیاز خواهم داشت-هنوز که کمک نکردم-همينکه هستی. +دیدن پیامت کافی بود تا همه خستگی هامو فراموش کنم.مگه ميشه تو حالمو بپرسی و خوب نباشم++ سفر هم تموم شد شکر خدا و تنها برنامه ای که بهش رسیدم گوش کردن به کتاب صوتی "دختر پرتقال" بود. سوال فلسفی خوبی در انتهای داستان مطرح ميشه که انشاالله اینجا خواهم نوشت
من عاقبت از اینجا خواهم رفتپروانه ای که با شب مي رفتاین فال را برای دلم دیددیری استمثل ستاره ها چمدانم رااز شوق ماهیان و تنهایی خودمپر کرده ام وليمهلت نمي دهند که مثل کبو تریدر شرم صبح پر بگشايمبا یک سبد ترانه و لبخندخود را به کاروان برسانمامامن عاقبت از اینجا خواهم رفتپروانه ای که با شب مي رفتاین فال را برای دلم دیدشفیعی کدکنی
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگوپیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگوور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفتآمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر مي‌ترسمگفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفتسر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو
قمری جان صفتی در ره دل پیدا شددر ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو
گفتم ای دل چه مه‌ست این دل اشارت مي‌کردکه نه اندازه توست این بگذر
ای آنکه دوست دارمت اما ندارمتبر سینه مي فشارمت اما ندارمتای آسمان من که سراسر ستاره ایتا صبح مي شمارمت اما ندارمتدر عالم خیال خودم چون چراغ اشکبر دیده مي گذارمت اما ندارمتمي خواهم ای درخت بهشتی، درخت جاندر باغ دل بکارمت اما ندارمتمي خواهم ای شکوفه ترین مثل چتر گلبر سر نگاه دارمت اما ندارمت
بعد از تو.تو را از دست دادم، آی آدم‌های بعد از تو! چه کوچک مي‌نماید پیش تو غم‌های بعد از توتو را از دست دادم، تو چه خواهی کرد بعد از من؟چه خواهم کرد بی تو با چه خواهم‌های بعد از تو؟تو را از دست . ؛ دادم از همين زخم است، مي‌بینی؟دهانش را نمي‌بندند مرهم‌های بعد از توتو را از یاد خواهم برد کم‌کم» بارها گفتمبه خود کی مي‌رسم اما به کم‌کم‌های بعد از تو؟بیا، برگرد، با هم گاه. با هم راه. با هم.، آه!مرا دور از تو خواهد کـُشت با هم»های بعد از ت
امروز در پاکت مي نویسم:
ميخواهم به اتفاقات خوبِ نیفتاده، اعتماد کنم؛
به رسیدن ها، گرفتن ها، به دل ها .
دست یار و لبخندش، آرامش و ثبات دلش، دلم .
و ايمان داشته باشم که یکی از همين روزها، 
این اتفاقات، خواهند افتاد .
درست لا به لای دغدغه هایی که از 
سرو کولِ روزمرگی هايم بالا مي روند،
در دل نگرانی هایی که حوالیِ باورهای من، 
جا خوش کرده اند .
و در اعماقِ خستگی های مفرط و تکراری ام .
درست در اعماق خستگی های مفرط و تکراری ام .
اتفاقات خوب، خواهن
این وبلاگ، اغلب، یادآور بدترین و زشت‌ترین خاطرات من است. البته متن»های یکساله‌ی قبل را دوست دارم؛ اما آن پیش‌زمينه‌ای که باعث زایش آن متن‌ها شده است را نه. من نميخواهم از این واقعیت فرار کنم! این واقعیت هميشه همراه من خواهد بود. اما نباید هربار با دیدن یک عنوان، یاد یک ماجرا برايم زنده شود. آن هم یک ماجرای نامربوط به منِ حقیقی. این منِ خودساخته‌ی این یکی دوسال را نميخواهم. پس وبلاگی که از این یکی دوساله سرچشمه دارد را هم نميخواهم
س
دوست دارم در جمع باشم.دوست دارم در تمام این جمع‌ها باشم.دوست دارم که دوست‌هایی داشته باشم و تنها نباشم.
تلاش مي کنم.تلاش مي کنم و باز هم تلاش مي کنم.
در نهایت روزی موفق خواهم شد.روزی مثل این‌ها مي شوم و در آن روز من تنها کسی خواهم بود که مي‌دانم رنگم اینجا ناشناخته‌ست.
خدایا، بنده‌ی روسیاهت چگونه شکرت را بجا آورد؟ خدایا، مگر مي‌شود توان ادای شکر همه‌ی نعمت‌هایت را داشت که آن هم بدون عنایتت محال است.
خدایا، جهالت این بنده‌ات را انتهایی نیست مگر به لطفت که شامل حال این ظالم شود که براستی ظالم به خود است.
خدایا، وقتی مرور مي‌کنم زندگی‌ام را، آمدنم را، بودنم را، مگر مي‌شود که بودنت را ندید، مگر مي‌شود زندگی را بی تو در فهم آورد.
خدایا، زندگی سخت است و دنیا هزار رنگ و هزار حیله دارد و چه سراب‌هایی که گویی ه
1با این که گفته اند به گردت نمي رسمپای گریز و شال و کلاهی هنور هست/ سونیا نوری2درد ها داده به من گردش دوران اماهیچ دردی چو غمت خانه بر انداز نشد/ شهرام نصیری3عجب قند سمرقندی، عجب چای بخاراییبیا مهمان حافظ شو، غزل دم کردنش با من/ شهراد ميدری4برای مستی و دیوانگی، مي و افیونخوشند هر دو و چشمت ز هر دوان خوشتر/ حسین منزوی5آشفته ام. زیبایی ات باشد برای بعدمن درد دارم، شانه ی مردانه مي خواهم/ علیرضا بدیع6تو را از یاد خواهم برد کم کم" بارها گفتم.به خود ک
چند خط سکوت و چند صفحه‌ی سفید مي‌گذارم بماند برای این شب‌ها که دیگر هیچ چیز از خدا نميخواهم.
مي‌گذارم بماند تا روز حسابش، نشانش بدهم و بگويم ببین! هیچ چیز از تو دیگر نخواستم. آخر مگر چندبار باید خواست؟ چند بار باید نشود تا دیگری اميدی به شدن نداشته باشی؟
کفر است؟
من در شب قدرت کفر مي‌ورزم!
اميدم را از تو برداشته‌ام. دیگر هیچ شدنی نميخواهم! دیگر نميخواهم به خواسته‌هايم رسیدگی کنی. بگذار همه چیز همين‌گونه پیش برود. 
من دیگر اميدی ندارم
به نام او
او مي‌گفت نمي‌خواهد تا همواره غمگین بماند،و من چه ساده نمي‌فهميدم.آواز باد در گوش برگ‌های سوزنی بود،رد مي‌شد و سوت مي‌کشید.درست در لحظه‌ای که همه چیز مي‌چرخید،من نچرخیدم!نگاه که مي‌کنم ميبینم امروز هیچ چیز دیگر ميل به چرخیدن نداردو من تنها مي‌چرخم و هیچ چیز جور در نمي‌آید.دلم برای بعضی لحظات تنگ مي‌شود.قلبم به درد مي‌آید!ميخواهم فرار کنم ولی نمي‌شود
ميخواهم از زمين وسیع خدا بهره ببرم ولی نمي‌شود!من مانده ام و یک دن
بسم اللهميخواهم به شمال مملکت بروم، سفیر #انگلیس اعتراض مي‌کند؛ ميخواهم به جنوب بروم، سفیر روس اعتراض مي‌کند. ای مرده‌شور این سلطنت را ببرد که #شاه حق ندارد به شمال و جنوب مملکتش مسافرت نماید!ناصرالدین شاه قاجار(تاریخ ی معاصر ایران، سید جلال‌الدین مدنی، ص۷۱ - به نقل از حدیث پيمانه، حميد پارسانیا)
پ.ن. هیچ. دم بچه‌های  عزیز» سپاه گرم. العزة لله و لرسوله و للمؤمنین.
مطمئنا فرداها ای کاش هایی فکرم را پر کنند که دیروزها اگر بودندفرداها دغدغه هایی خواهم داشت که دیروزها فقط برنامه بودندفردا من خودم را دوست خواهم داشت!خود آینده ام را!درحالیکه نفرت تنها واژه ایست که از خود گذشته به یاد دارم.دیدی متفاوت خواهم داشت مانند سهراب سوار بر قایق که آینده ام را با آن بسازم.اینده ای پر از هیجان. پراز عشق.پر از بودن.و آینده ای پر از اميد.اینده ای که حتما مي اید و آینده ای که هست!
فردا ها کمين کرده اند. فرداها منت
با واژه‌هايم جهان را فتح مي‌کنمزبان مادری را فتح مي‌کنمفعل‌ها، اسم‌ها، علم نحو راسرآغاز اشیا را از بین مي‌برمو با زبانی نوکه موسیقی آب را دارد و پیام آتش راروزگار آینده را روشنی مي‌بخشمو زمان را در چشم‌های تو متوقف خواهم کردو محو خواهم ساخت خطوطی راکه زمان را از این لحظه‌ی یگانهجدا مي‌کنند.
ای آنکه دوست دارمت اما ندارمتبر سینه مي فشارمت اما ندارمتای آسمان من که سراسر ستاره ایتا صبح مي شمارمت اما ندارمتدر عالم خیال خودم چون چراغ اشکبر دیده مي گذارمت اما ندارمتمي خواهم ای درخت بهشتی، درخت جاندر باغ دل بکارمت اما ندارمتمي خواهم ای شکوفه ترین مثل چتر گلبر سر نگاه دارمت اما ندارمت
 
غمگینم و این تمام حرف من است.
دیروز همه را کنار گذاشتم، دلم خالی‌ست از هر عشق ورزیدنی و در این کهنه خاک کسی خاطرم را نمي‌خواهد لکن به ، نخواهد. هزار سال. باید قوی شوم این تنها حاصل زندگی من خواهد شد اگر بشود و جز این نميخواهم. با ح با م با مح با ميم . هیچ کس نمانده برايم. با ميم زندگی مي‌کنم لکن پارتنريم و آزاد و همين حالا که آزادم کسی را ندارم.
تنهايم.
ح گفت بیا هم رو ببینيم اما نميخواهم دوباره به دام عشقی بیهوده بیفتم بهتر این است که
دوستان دیروز، امروز و فردا سلام
هميشه شروع یک کار سخت است. خیلی هم سخت است. اصلا فکرش را هم نمي کنی که انتقال آن همه افکار جور و واجور بر روی کاغذ -البته اینجا روی صفحه وبلاگ- تا این اندازه دشوار باشد. اما بالاخره شروع کردم. قصدم هم ادامه دادن است.
از خودم، اتفاقات مختلف اجتماعی، فرهنگی و علمي خواهم گفت؛ از گام های اساسی نگارش رساله دکترا هم خواهم گفت؛ ساده و مختصر؛ از صميم قلبم و اميدوارم برای خودم و دیگران مفید فایده واقع شود. ان شاء الله
ميخواهم به اتفاقات خوب نیفتاده،اعتماد کنم
و ايمان داشته باشم که یکی از همين روزها خواهند افتاد
درست در لابه لای مشغله‌هایی که از سر و کول روزمرگی‌هايم بالا مي‌روند،
در دل نگرانی‌هایی که حوالی باورهای من جا خوش کرده‌اند،
و در اعماق خستگی‌های مفرط و تکراری‌ام اتفاقات خوب، خواهند افتاد
و من دوباره شبیه کودکی‌ام؛
لبخند خواهم زد.
ابری نیست بادی نیست  مي‌نشینم لب حوض گردش ماهی‌ها، روشنی، من، گل، آب پاکی خوشه‌ی زیست   مادرم ریحان مي‌چیند نان و ریحان و پنیر، آسمانی بی‌ابر، اطلسی‌هایی تر رستگاری نزدیک؛ لای گل‌های حیاط نور در کاسه‌ی مس، چه نوازش‌ها مي‌ریزد! نردبان از سر دیوار بلند، صبح را روی زمين مي‌آرد پشت لبخندی پنهان هر چیز روزنی دارد دیوار زمان، که از آن، چهره‌ی من پیداست چیزهایی هست که نمي‌دانم مي‌دانم سبزه ای را بکنم خواهم مرد. مي روم بالا تا اوج، من پر
ثانیه‌های آخر، ثانیه‌های مهمي‌اند. داريم که یک روز نزد خدا، به اندازه‌ی هزارسال است. این، یک فانتزی نیست. دقت که مي‌کنم، مي‌بینم اگر این نباشد، فانتزی مي‌شود. فکر کنید، همه‌چیز، همين‌قدر بی‌هوده باشد، همين‌قدر خشن و خشک و سریع؛ آن‌وقت، چه مي‌خواهد قضاوت شود؟ پس آن نيم‌لرز‌هایی که بر دل مي‌افتد چه؟ آن‌ها به کدام قلم روایت مي‌شوند؟
ثانیه‌های آخر را مي‌گذرانم. آخرین لحظاتی که مي‌توانند همه‌ی گذشته را تبدیل» کنند. مفهوم ترکیب
بهر تو خلقی مي کشد آخر من بدنام رابس مي نپايم، چون کنم وه این دل خودکام رایک شب به بامي دیدمت، آنگه به یاد پای تورنگین بساطی مي کنم از خون دل آن بام راخواهم که خون خود چومي در گردن جامت کنمدانی چه دولت مي دهی هر ساعت از لب جام راتا چند هر دم از صبا در جنبش آید زلف توآخر دمي آرام ده دلهای بی آرام راگر آب چشمي نیستت باری کم از نظاره ایاین دم که آتش در زدم بازار ننگ و نام رانگرفت در تو سوز من اکنون که خواهم چاره ایدوزخ مگر پخته کند این شعله های خام را
مي دانم که هرچقدر سن آدم بالا برود؛انتخاب هایش،کم و کمتر مي شود تا جایی که حتی برای کوچکترین نیازهای زندگی اش نیز حق انتخابی قائل نمي شود.حالا من دوباره به انتخاب راه جدید فکر مي کنم و از آنجایی که مي خواهم این بار،همه چیز را با عشق و علاقه به سرانجام برسانم؛برای همين برای انتخاب پیش رويم دارم حسابی فکر مي کنم.شاید بعد از این انتخاب زندگی من ادامه پیدا نکند و شاید هم دیگر هیچ انتخابی تا پایان عمری که نمي دانم چند وقت طول مي کشد؛انجام ندهم.ام
بیادت خيمه ميسازم  کنار دشت تنهایی برایت کوه خواهم کند کنار کوه  تنهاییبرایت نغمه ميسازم ،شبیه نغمه بلبلبرایت قصه خواهم بافت  شبیه قصه های دلبرایت یه دل تنگ و کمي خلوت  مهیا شد کمي غصه کمي اشک و هزارن آه پیدا شد  بیا در کوی ما بگذر  بیا بنشین کنار ما که عطرت زنده خواهد کرد دل بيمار و تنها را
شاید باید دوباره شروع به نوشتن کنم. مغزم پیچ در پیچ راهی شده که من را در خود مي کشد. حتی قکر کرده ام به روانشناس و روان پزشک ولی در اخر. مگر از حقیقت کم ميشود؟
امروز صبح ذوق شعريم برگشته بود. در نطفه خفه اش‌ کردم. من ادم منطقی هستم اما سیاهی های در ان بلعیده شده ام باعث تفکرات عجیب و وسواس های غیر معمولم مي شوند. تمام قبلی ها ذوق شعر بود و او نبود. این بار‌ميخواهم برعکس باشد.
نميتوانم خودم را پیدا کنم. یک من عجیبی در وجودم ریشه دوانده که به شدت با
 
تا پاییز صبر مي‌کنم
اگر نیامد
خودکشی خواهم کرد
در انتظارش هستم
این جهان افسرده را
باید
با کسی تقسيم کنم
.
دیگر نمي‌گويم
اگر نیامد خودکشی خواهم کرد
هرکه از کنارم عبور مي‌کند
مي‌گوید: شما چقدر
به ابر
به باران
به سکوت
به نیستی شباهت دارید
من آرام، تنها و منزوی
در آستانه‌ی بهار ایستاده‌ام
پس از آن که برای آخرین بار
خودم را در آینه نگاه کردم
با کفش‌های کهنه
تنها
پا به بهار گذاشتم.
 
                     - احمدرضا
 
  
آیا ما سزاوار بوديم
ت
✍✍✍
نظر کرده ای ! نشان شده !منتخب سراچه ی مصالح الهیشميم رحمانیت حضرت یارمي تراود از هر اشاره ات ! آمده ای باهزار دلیلِ دُردانگی .شبیه نیستی به هیچِ این دنیای دَنی.تو  شاید تمام  باران های فصلی کویربوده ای یا خورشیدی که صبحی اگر برنمي آمد جهان را  زمهریر و ظلمت فرامي گرفت .اما تو اکنون غنيمت وار در مَنظر جانی . ماهی ام  در مقابل ! درمانی ودرد در سُویدای دل .تورا شعر خواهم کرد !خواهمت سرود  به تمامي زبانهای جهان.چشم هایت غزل خواهندشد! دستهایت
    مي خواهم تمام زندگی ام را دوست داشته باشم. ما با هم مثل پیوند قوی هستيم و آرزو مي کنم هرگز شکستگی یا از بین نبرد.من از تو خواب دیدم و در خواب من شما را بغل کردم ، شما را بوسیدم و گفتم دوستت دارم. آیا به من اجازه مي دهی آن خواب را زندگی کنم؟در آغوش شما احساس گرما ، امنیت ، شاد و خاص دارم. مي خواهم برای هميشه در نزدیکی قلب تو بمانم.
اسم نوشته | سایت سفارش و طراحی عکس نوشته
امشب پائیز از پنجره ب درون اتاقم خزیده است؛انگشتانم به سرمای مبارک پائیزی منجمد اند.چقدر دلتنگ پائیزم؛دلتنگِ لباس های کاموایی رنگارنگُ سرمای لطیفی کِ بِ پوستم نفوذ مي کنددلتنگِ عطر نارنگیِ ناشتاییدلتنگِ آسمانِ آماده شده برای باراندلتنگِ آرشیو موسیقی های پائیزی امپائیز پارسال را وصیت کرده بودم  بپیچانندم در پتویی نازک و بگذارندم در کوچه پس کوچه های بارانی تجریش جان دهم نم نم!اما این پائیز را مي خواهم پر از زندگی باشم!مي خواهم زیر تمامِ
چند روز اخیر مدام در حال دویدن بودم. از این کلاس به آن کلاس. از این خیابان به آن خیابان. از این دوست به آن دوست. از پختن این غذا به پختن آن غذا. برای آخر هفته، دو گروه مختلف از دوستانم برنامه‌ی کمپ دارند. در آخرین لحظات برنامه را با علیرضا کنسل کردم. قرار بود آقای ر» هم با من بیاید. اما دیگر حس خوبی به او ندارم. خسته‌ام و ميخواهم که این دو روز را در تنبل‌ترین و بی‌حرکت‌ترین حالت ممکن بگذرانم. ميخواهم وسط وبلاگم بنشینم، بنویسم و کتاب بخوانم
پکیج پیراهن تيم اول پرسپولیس و تیشرت با افتخار پرسپوليسي ام
مخصوص هواداران دو آتیشهقيمت مناسبکیفیت بالا
خرید پیامکی: ارسال کدمحصول 242023 به شماره 1000100073 
خـرید پستی>>قيمت فقـط: 39000 پرداخت وجه درب منزل شــما
خرید در تلگرام:
خرید سریع اینترنتی:
خرید آنلاین:
مشخصات کلی محصول:
سایز بندی تیشرت: L/XLجنس تیشرت :فلامنتباکیفیتمخصوص هواداران واقعی

باشگاه فوتبال پرسپولیس تهران باشگاه فوتبالی ایرانی است که در سال ۱۳۴۲ در شهر تهران، پایتخت ایران ب
سپیده حان؛نمي دانم چرا زبان یکدیگر را متوجه نمي شويم.به من گفتی همراهم باش، گفتم هستم و خواهم بود.و هنوز هم مي گويم که همراهت هستم و خواهم بود.و تا به الان لحظه ای به بودن با تو شک نکرده ام.و لحظه ای رها کردن تو در پناه خدا را متصور نشده ام.نمي دانم هنوز آن حرفت یادت هست یا نه.که گفتی همراهم باش تا حالم بهتر شود. و بعد از آن هم مي توانيم همچنان رابطه خوبی داشته باشيمیک رابطه عاشقانه.اگر اشتباه نکنم گفتی که مي توانيم رابطه خوب و زیبایی دا
یادم نیست آسمان آرزوهايمان از کی فرق کردیادم نیست چه شدکه دلش خواست بزرگ شودچه شد که دیگر من هم نتوانستم با شیطنت هايم رامش کنم.چه شد که حوصله اش از من سر رفت ودلش هوایی شدچه شد که حوصله ی بودن هايم سر رفت و.دلش خواست بزرگ شود.دلش خواست برای خودش کسی شود.گفت مي خواهم برومدل دل کردم برای ماندن و رفتنگفت بیا.پای ماندن نداشتم و پای رفتنم لنگ مي زد
گفتم بمانگفت فکرهايم را کرده ام باید برومشاید من هم باید همراهش ميشدمکنارش
و من باز مي‌گردم به تو. هزاران بار اگر از تو بدوم تا هزار هزار کیلومتر آن طرف‌تر، یک‌هو حال زار خودم را پیدا مي‌کنم که مرا نشانده روی زانوان محکمت. بی‌خود نبود که از قدم‌ها و پاهات شروع به مُردن کردی. تو مي‌دانی، من چه دانم؟ مرا گویی : که رایی؟ من چه دانم.
و همه‌اش درباره‌ی داستانِ سمبلیکِ اخته‌گیست. درباره‌ی loss، رنج، مرگ.
پشتت را مي‌کنی به همه نازیبایی‌های روان و روح من این بار، مي‌روی. این بار تو مي‌روی. هربار رفته‌ام تا تو دیگر نروی.
آمدم باز کنم دفتر شعرم را
ناگهان در تپش شعرهايم
چشمم افتاد به شعر سهراب
((قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این خاک غریب))
با خودم ميگفتم
که چه گوید سهراب
شاید او خواب دیده
ورنه این حرف ز سهراب بعید مي آید
گفته سهراب که من ميسازم
قایقی زیبا را
من بگويم سهراب
تو برو شعرت گو
فکر قایق ساختن
از سرت بیرون کن
گر تو خواهی که بسازی قایق
ژن خوب ميخواهی
که به تو وام دهند
وام بی بهره و بی سود و رقم بالایی
غیر این گر باشد
ایده ات را خاک کن
تو
یک پای ثابتِ حرف هايم تویی.اما ميگذارمت کنار آینه ی غبار گرفته ی ایام و چند صباحی مي خواهم خود را غرق کنم در ازدحام همين دنیا،اصلا مي خواهم از خود تهی باشم و هجوم ببرم به پهنه ی لایتناهی امواجی که مي گویند بی زاری از آن بی معناست!هی بال و پرم را بکوم به دسته ی قلمي لرزان و واژه های محبوسِ در اسارت را، جاری کنم روی سپید صفحات مجازی و حرف هایی را بنویسم کهبیشتر به کار مردم مي آید تا جان اسیر خودم. شاید به پاس آزادی روح کلمات، از اینجا عبور کنم و م
به زودی سالیان عمرم به پایان مي‌رسد و من هنوز ناگفته‌هایی دارم. در این چند روز حالم بهتر بود، بيماری روح به تن منتقل شد و من از این جهت خوشحالم. در رویایی دیدم که روی یک صندلی نشسته و توانِ تکان دادن خویش را ندارم. تعبیرش این بود که شاید آخرین بيماری روزگار دنیا را تنِ من متحمّل است.این محبوبِ مردم، جان همه را مي‌ستاند، چه اینک چه فردا. من هم گله‌ای ندارم، هر چند خیلی زود در آتش خشم کسی که جز او کسی هست فرو مي‌روم ولی چاره چیست؟ هر چه پیرتر مي
 فصل زیبا و دل انگیز پاییز اصلا متوجه نشدم کِی اومده ، برگی که زیر پام صدای خش خشش دلمو آروم ميکرد ميگفت خودتو به نفهمي نزن چه بخوای چه نخوای پاییز اومده ،با این همه قشنگی باز دوباره . .ميدونین در طول این سالهایی که گذر عمر دیده ام هميشه منتظر ميموندم تا پاییز بشه ،تا زندگی کنم تا نفس بکشم تا خاطراتم زنده شن و من . اما مدتهاست که هر سال با آمدن  پاییز هزار بار ميمیرم و زنده ميشماصلا پاییز مياد که منو بکشه ،کاشکی دنیا یادش بره که من دارم تو
یک یادداشت ویژه برای شخصی که همين حالا در حال خواندن این مطلب است. تجلی واقعی است ، تجلی قدرتمند است ، و من مي خواهم شما باور داشته باشید که مي توانید عشق را تجلی دهید! اگر اکنون این مطلب را مي خوانید ، لیاقت عشق را دارید. به اولین قدم برای ماجراجویی خود در نحوه آشکار کردن عشق خوش آمدید! تجلی ارتباط زیادی با قانون جذب دارد. من این مقاله را ایجاد کردم زیرا مي خواهم همه عشق را تجربه کنند. من این روند دقیق و توجه به جزئیات را با مشتریانی که توانسته ا
یادم نمي‌رود که اسفند سال نود و هفت به تنهایی داشتم با مرگ عزیزی کنار مي‌آمدم. یادم نمي‌رود که تنهایی را با گوشت و خون و استخوان حس مي‌کردم. یادم نمي‌رود که دلتنگی نفسم را بریده بود. یادم نمي‌رود که فلوکسیتین اثر نمي‌کرد. پتوی گرم اثر نمي‌کرد. سرما تا مغز استخوانم دویده بود. یادم نمي‌رود که احساس رهاشدگی، بی‌پناهی در بند بند وجودم رخنه کرده بود. یادم نمي‌رود که اشکم نمي‌آمد‌. خالی نمي‌شدم. آغوشی نبود. صدایی که نمي‌گفت آرام باش. گوشی ک
باز هم مهرماه و شروع یک سال تحصیلی دیگر رسید.
مهر ماه که مي رسد کمتر کسی است که روزهای نخستین مدرسه و کلاس درس را فراموش کند.
همه ی ما یکی از خاطرات مهم زندگيمان مربوط به اولین روزی است که پا در خانه ی دوم خود گذاشته ايم 
شاید بارها و بارها ان را در ذهن خود مرور کرده ايم.
باز آمد بوی ماه مدرسه ////بوی بازی های راه مدرسه 
بوی ماه مهر،ماه مهربان////بوی خورشید پگاه مدرسه 
از ميان کوچه های خستگی /////مي گریزم در پناه مدرسه
باز مي بینم ز شوق بچه ها ////
سلطان صلاح الدین به فکر فریب یکی از رعایای یهودی ثروتمندش افتاد که پیشه اش صرافی بود.اگر ميتوانست او را بفریبد پول خوبی نصیبش ميشد.پس یهودی را به حضور فراخواند و پرسید کدام دین بهتر است؟ صلاح الدین با خود اندیشید:اگر بگوید دین یهود،به او خواهم گفت که طبق دین من او یک گناهکار است و اگر بگوید اسلام،به او خواهم گفت پس تو چرا یهودی هستی؟»
اما یهودی که مرد زیرکی بود،وقتی سؤال سلطان را شنید این چنین پاسخ داد:عالی جناب ،روزی روزگاری پدر خانواده ا
سلام مدتی نبودم. گرفتاری کارهای مختلف مثل هميشه. مي‌دانم حرف تازه‌ای نیست مي‌دانم وعده‌های زیادی داده‌ام و مي‌دانم عده‌ای از اینکه دیربه‌دیر ميهمانشان مي‌شوم شاکی هستند. مي‌دانم که مي‌دانید گرفتارم. از شما چه پنهان بيماری مادر دوباره قوت گرفته این بار کنسر لنف از حوالی کلیه سردرآورده و مثل هميشه تنها دل‌خوشی‌مان دعای خیر دوستان و آشنایان است. این بار سراغ روازاده هم رفته‌ايم. اگر فرصتی پیش بیاید بر خواهم گشت و دراین‌باره خواهم ن
رشته کوه های هيمالیا هميشه حسرت من را برمي‌انگیزد گفتن اینکه چرا نتوانستم تاکنون به آنجا سفر کنم.
رشته کوههایی که قله‌های ۸۰۰۰ متری قله های هفت هزار متری و قله‌های ۶۰۰۰ متری خیلی زیادی دارند.
کوهنوردی در این قول‌ها دل و جرأت مي خواهد ولی تماشا کردن این قله ها از راه دور خالی از لطف نیست من به زودی به کشور نپال سفر خواهم کرد و در طول نپال از شهرهای کاتماندو شهری چیتوان و شهر پخارا دیدن خواهم کرد.
شهر چیتوان یکی از نقاطی است که مي توان ح
خیابانی گویندگی‌اش در شبکه های ماهواره‌ای را تکذیب کرد
خیابانی: بنده فرزند این سرزمين هستم و تا آخرین نفس فقط برای سرزمين خودم تلاش خواهم کرد.
جواد خیابانی در واکنش به گزارش یک رومه مبنی بر گویندگی‌اش برای شبکه نشنال جئوگرافیک نوشت: بنده جواد خیابانی فرزند این سرزمين هستم و تا آخرین نفس و آخرین کلام فقط برای سرزمين خود و سازمان خودم تلاش خواهم کرد و افتخار من این است که در کشورم و برای شادی هموطنانم کار کرده ام و خواهم کرد . در ادام
سلطان صلاح الدین به فکر فریب یکی از رعایای یهودی ثروتمندش افتاد که پیشه اش صرافی بود.اگر ميتوانست او را بفریبد پول خوبی نصیبش ميشد.پس یهودی را به حضور فراخواند و پرسید کدام دین بهتر است؟ صلاح الدین با خود اندیشید:«اگر بگوید دین یهود،به او خواهم گفت که طبق دین من او یک گناهکار است و اگر بگوید اسلام،به او خواهم گفت پس تو چرا یهودی هستی؟»
اما یهودی که مرد زیرکی بود،وقتی سؤال سلطان را شنید این چنین پاسخ داد:«عالی جناب ،روزی روزگاری پدر خ
من اینجام تو خونمون توی راه پله رو به روی یه لپ تاپم براتون تایپ ميکنم . این جا همون جای که حس نوشتن پیدا ميکنم به زودی از قطعه های کوچیک خونه و شهرم براتون عکس خواهم گرفت و راجب خیلی چیزها خواهم نوشت این روز ها حس ميکنم دارم یه نفس درست درمون مي کشم . 

یه لپ تاپ ، هارد اکسترنال  همين

پی نوشت اول : این جا خیلی بهم ریختس راستش نميدونم من باید جمع کنم یا مامان :| فردا یه کارش ميکنم .
پی نوشت دوم : اون کسیه ها برنج " سبز بهار " تو تصویر بالا مي بینید جز ا
در این مقاله در مورد فريم ورک های بزرگ فرانت اند بزرگ مانند React، Angular، Vue و غیره صحبت خواهم کرد و حتی ویرایشگرهای کدهای محبوب مانند Atom، VS Code، Sublime . من فقط مي خواهم یک لیست از ابزارهایی را که برای سرعت بخشیدن به آنها مفید است به اشتراک بگذارم یک گردش کار توسعه دهنده را بسازید.
بعضی ها احتمالا اکثر این موارد را دیده اند، اما خوشحالم که اگر کسی چیزی جدید و مفید پیدا کند.
این لیست دارای منابع متنوعی است که من آنها را در گروه ها سازماندهی مي کنم.

ادا
این روزهايم شده پشت سرهم دیدن "فیلادلفیا هميشه آفتابیست" با قهقه ای غلیظ قسمت هایش را پشت سر هم ميبینم و دلم مي خواهد این ماجراهای دوست داشتنی هیچوقت تمام نشوند. زندگی همين است. همين نگاهیست که آدم های این سریال به آن دارند. من! دارم به لبه های سی سالگی ام ميرسم و فهميده ام زندگی چیز خوبی ست و خوشحالم از آن چیزی که تا حالا بودم. تنها چیزی که کم دارم، نوشتن است. دلم نوشتن مي خواهد. از آن نوشتن های طولانی. از همان هایی که حالا حالا ها تمام نمي شود قص
معمولا وقت هایی که تو بلاگ چیزی نمي نویسم و دست و دلم به انتشار پست نميره، وقایع اطراف فوتبال تنها موضوعی هست که باعث ميشه بیام و کمي کی برد فرسایی کنم. (ورژن جدید قلم فرسایی)
الان حس بچه ای دارم که یه بابا داشته که پشتش به این بابا گرم بوده، و هر اتفاقی که مي افتاده یه نگاه به باباش مي کرده ادامه ميداده. به طور حتم این بابا نمي تونسته یه بابای معمولی بوده باشه. حتما تو شرایط سختی که اصلا این بچه انتظارش رو نداشته یه کارهایی که کرده که این بچه دیگ
منم که سائل یار و گدای خوبانمعبید روسیهی در سرای خوبانمتمام عمر اسیر نوای خوبانمخوشم که تا به ابد مبتلای خوبانم
فقیرم و شده ام اشکبار شاه نجفمن از ازل شده ام بی قرار شاه نجف
علی است کوه کرامت علی است سرِّ مماتعلی است باب امامت علی است راه نجاتعلی است شاه قیامت علی است رمز حیاتعلی است مرد شهامت علی است معنی ذات
چو لعن دشمن او تا هميشه کار من استغلامي حرمش تاج افتخار من است
کبوتر حرمم آب ودانه مي خواهمزیارت حرم او شبانه مي خواهممنی که از سر کوی
خیلی حس خوبی دارم :)
خیلی به آینده خوش بینم :)
سه روز دیگر تا پایان تیر مانده. و آن وقت یک ماه از تابستان تمام مي شود. احساس مي کنم در آغاز رویاهايم ایستاده ام. احساس مي کنم آن حس آسان گیری‌یی که آدم را به سطح مي کشاند و درم نفوذ کرده بود دارد مي رود. دارم برمي گردم به آنچه که باید باشم. دارم مي روم به سوی آنچه که باید باشم.
هیچ احساسی بهتر از رضایت درونی نیست. نمي ترسم. همانطور که تا حالا انجامش دادم باز هم خواهم داد :)
برايم کاری ندارد. لذت بخش است. ه
بهرحال دیشب قول دادم این زندگی "مسخره ای" را که برايم خودم ساخته ام عوض کنم.
روزهايم پر شده بود از تنبلی، خواب، استرس، موهای ژولیده، غذا خوردن بدون اینکه گرسنه ام باشد، بیگانه شدن رژ لب و کرم پودر با صورتم، بی تحرکی، تنبلی برای حتی یک نيمرو، تو نيم بات افیو.
نداشتن روحیه این روزها شده خورنده ی جانم.
اما فکر ميکنم این بازی مسخره ای که پیش گرفته ام کافی باشد.
باید تلاش کنم مثل پارسال این موقع بشوم.
همين روزها مي روم آرایشگاه. دوباره ميخواهم توی خا
سلام کاربران گرامي به نظرتون بازی رو جوری تنظيم که امتیازاتون توی هاست ذخیره بشه و در نسخه های بعدی بازی بتونید با درج اطلاعات مربوطع وارد بازی شوید البته با همان امتیاز اولیه مثل حساب گوگل البته من از هاست خودم استفاده خواهم کرد تا 800 هزار تا برای گوگل پول ندم برا اینکار باید 5 روز دیگر صبر کنید ولی بازی در حالت عادی سه روز دیگر در مایکت منتشر خواهد شد و در نسخه های بعدی از این امکان استفاده خواهم کرد
الان تو نسخه اولیه از این ابزار استفاده ک
خواهم ازعشق توصدباربميرمازعشق تو ای دلبر غدار بميرمخواهم.که ازعشق تو ای یارفسونگرصدبارشوم زنده و هربار بميرمگرنیست توان سرزلف توگرفتندرحسرت زلف تو گرفتار بميرمگرهم که خدايم بدمت در تن من روحبازم ز سرعشق تو ناچاربميرمگر زاروحقیرم بکنی گیش رقیبانباناله ی جانسوز و دل زار بميرمنیش تو اگر کام مرا تلخ نمایداززهر وسم نیش توای ماربميرمنازتو اگ هم بکند زنده بگورمباشدکه بميرم وبه تکرار بميرمگردار مکافات تو را ساز نمایندمنصور شوم برسر آن دار ب
تو چه گفتی سهراب .؟!قایقی خواهم ساخت .با کدوم عمر دراز ؟!نوح اگر کشتی ساخت، عمر خود را گذراندبا تبر روز و شبش، بر درختان افتادسالیان طول کشید، عاقبت اما ساختپس بگو ای سهراب . شعر نو خواهم ساختبیخیال قایق .یا که ميگفتی .تا شقایق هست زندگی باید کرد؟این سخن یعنی چه؟با شقایق باشی. زندگی خواهی کردورنه این شعر و سخنیک خیال پوچ استپس اگر ميگفتی .تا شقایق هست، حسرتی باید خوردجمله زیباتر بودتو ببخشم سهراب .که اگر در شعرت، نکته ای آوردم، انتقاد
زندگی از پس لحظه هایی که گذشت
اینک که دست به قلم برداشتم فقط برای تو خواهم نوشت
برای تو که گرمای وجودت مرا غرق مي کند
تو که مرا در انبوه دردها و غم ها مرهمي هستی 
تو ميدانی که عشق رنگ و بوی بهار را دارد و اکنون در خزان, من از عشق چگونه بنویسم مگر انکه رنگ رنگ برگان را جمع کنم و برایت بیاورم و تو از رنگ ها شعر بسرایی,
مجموع رفتارهای زندگی تلنگری است در لحظه برای اثبات خود
مگر نه این است که ما در تلاطم دریاها و امواج خروشان در حزنی هستيم ابدی
دگر بار
ناداوری  فغانی به خاطر روزی که فرهاد مجیدی خودش را زد


فغانی در دوران بازیگری مجیدی دو بار او را اخراج کرد تا این روزها به خاطر یک جمله، تحت فشار باشد.


داریوش
سعیدی-خبرگزاری خبرآنلاین؛ علیرضا فغانی داور مطرح ایران که اخیرا رده بندی جام جهانی
را سوت زد، در مصاحبه ای گفت در
گذشته پرسپوليسي دو آتیشه بوده و بعد از شروع داوری، دیگر از این تيم
طرفداری نکرده است. اظهارات او در روزهایی که هنوز داوری مي کند، بازخورد
ز
سالی که گذشت از پرتجربه‌تربن سالهای عمرم بود تا به الان، سالی که در ابتداش حتی قسم مي‌خوردم به اعتبار و اعتماد آدم‌هاش که الان بسی پشيمانم، سالی که ميگفتم بدون فلان جا یا فلان فرد یا فلان دوست و فلان فاميل دنیا سخت ميشه و من زندگی بدون اینا رو نمي‌خوام الان به جایی رسیدم یا مرا به جایی رساندند که از کارهای کرده و نکرده‌ام پشيمان شده‌ام! گاهی ميخواهم فریاد بزنم که مگر خودت شاهد نبودی چه بر سرم آمد و یا آوردی پس این همه اصرار برای ماندنم ب
مدام مي خواهم کسی دوستم بدارد
تو
آن تکه ی سنگ
شب در تاریک ترین حالتش
مدام مي خواهم بوسیده شوم
با لبهای تو
با دستهای نامرئی نسيم
و بوی تابستان در گندم زار
مدام مي خواهم اميدوار بمانم
به آمدنت
سرودن یک شعر خوب
و اینکه تاریکی بزرگتری،
تاریکی ام را از من ند
 
مدام مي خواهم
و هیچکس نمي فهمد
که " مدام"
چقدر کشنده تر از
گلوله هاست.
 
98/6/14
همين‌جا بمانم.همين‌جا بمان.من تنها هستم.تو تنها نیستی.من دارم نگاهت مي‌کنم.فقط همان‌جا که هستی بمان.من باید همين‌جا منتظرش بمانم.چرا داری گریه مي‌کنی؟چرا دارم گریه مي‌کنم؟کجایی؟من کجايم؟دستت را بلند کن.من باید دستم را بلند کنم.دست به هرچه مي‌زند دور مي‌شود.دست به من نزن.به چی فکر مي‌کنی؟من نباید فکر کنم.خفه شو.اگر هر دو همزمان گلوی هم را بچسبيم،فشار دهيم،قول مي‌دهی زودتر خفه نشوی؟من از تنهایی مي‌ترسم.تو تنها نیستی.هميشه چشمي هست که
مي خواهم انصراف بدهم.
-از چه؟
از زندگی.
-از زندگی یا اجبار هایش؟
از هر دو.
-فرقشان را مي دانی؟
نه،تو بگو.
-زندگی زیباست اما اجبار هایش زشت هستند.
از اجبار هایش بدم مي آید.
-یعنی تو حاضر نیستی بخاطر زیبایی زندگی ، عیب هایش را نیز بپذیری؟
خیر
-پس تو عاشق خوبی نمي شوی!
چرا؟
-اگر عشق را مي فهميدی،عاشق زندگیت مي شدی، اما حالا داری انصراف ميدهی
اما من عاشق شدم.
-پس چرا عشقت را رها ميکنی و ميروی؟!
زیرا او دیگر نیست.
-کجاست؟
رهایش کردم.
-چرا؟
زیرا او را فقط با
ظهر باز در بدحالی بودم، احساس مي کردم نمي توانم بار دنیا را تحمل کنم، احساس مي کردم چیزهای زبادی هست که فراموش کرده ام و بعدا برای بیاد آوردنش عذاب خواهم کشید. احساس مي کردم کم خواهم آورد نه حالا، بعدا، احساس مي کردم موجودی بانکی برای کارهایی که مي خواهم بکنم کافی نیست، احساس مي کردم قول خودم برای زیر دین کسی نرفتن را کم کم دارم زیر پا مي گذارم، احساس مي کردم کنترل زندگی ام از دستم خارج شده." اما اعتنا نکردم. مي دانستم بعد از ظهر یادم مي رود، نه
با سلام به همه دوستان
من تا کنون خیلی از کارهایی که انجام داده ام به تقلید از بقیه بوده است بنا براین در خیلی از زمينه ها مثل بقیه هستم و شاید این یکی از امن ترین و بهترین راههای گذران زندگی باشد .حالا که بسیاری از مردم وقت خود را صرف انتشار مطالب خود در فضای اینترنت ميکنند و یا مطالب دیگران را مي خوانند . پس من هم که تا کنون فقط در زمينه دریافت مطالب فعال بوده ام مي خواهم بنویسم وانتشار دهم  
ولی امروز که چند ماه از نوشته بالا ميگذرد مي خواهم اس
منتظر کولاک خرید جدید پرسپولیس باشید : به محض شروع بازی‌ها، خودم را نشان خواهم داد !

با
پایان دوران محروميت باشگاه پرسپولیس از جذب بازیکنان جدید، شرایط تازه‌ای
برای سرخپوشان رقم خورده است. آن‌ها از حالا به بعد مي‌توانند از
بازیکنانی که در پست‌های مختلف جذب کرده‌اند، استفاده کنند.
ادامه مطلب
زنبوری موری را دید که به هزار حیله دانه به خانه ميکشید و در آن رنج بسیار مي دید و حرصی تمام ميزد. 
او را گفت:
ای مور این چه رنج است که بر خود نهاده ای و این چه بار است که اختیار کرده ای؟! بیا تا مطعم و مشرب (آب و غذا) من ببین، که هر طعام که لذیذتر است، تا من از آن نخورم، به پادشاهان نرسد، آنجا که خواهم نشینم و آنجا که خواهم خورم. این بگفت و به سوی دکان قصابی پر زد و بر روی پاره ای گوشت نشست.
قصاب کارد در دست داشت و فی الحال بزد و زنبور را به دو پاره کر
به نام خدا
 
 
در زندگی بعدی، کاش مي‌شد مسیر را وارونه طی کنم. در آغاز، پیکری بی‌جان و مرده باشم و آن‌گاه راه آغاز شود.
در خانه ای از انسان‌های سالمند، زندگی را آغاز کنم و هرروز همه چیز، بهتر و بهتر شود. به خاطر بیش از حد سالم بودن، از خانه بیرونم کنند. بروم و حقوق بازنشستگی‌ام را جمع کنم. و سپس، کار کردن را آغاز کنم.
روز اول، یک ساعت طلایی خواهم خرید و به مهمانی و پایکوبی خواهم رفت. سپس چهل سال پیوسته کار خواهم کرد و هرروز ، جوان‌تر خواهم شد. آ
به دیدارم بیا هر شب
در این تنهایی تنهاوتاریک خدا مانند
دلم تنگ است
بیا ای روشن،ای روشن تر از لبخند
شبم راروز کن در زیر سرپوش سیاهی ها
دلم تنگ است
بیا بنگر چه غمگین وغریبانه
در این ایوان سرپوشیده
وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده ام با این پرستو ها وماهی ها
واین نیلوفر آبی واین تالاب مهتابی
بیا ،ای هم گناه من در این برزخ
بهشتم نیزو هم دوزخ
به دیدارم بیا ،ای هم گناه ، ای مهربان بامن
که اینان زود ميپوشندرودر خواب های بی گناهی ها
ومن مي مانم و بیداد
دارم به این نتیجه ميرسم که بنشینم توی خانه دنیوی و اخروی برای خودم و بچه هايم بهتر است. کار آن فرصتی که برای نوشتن لازم داشتم را مي توانست در اختیارم بگذارد که یا من نتوانستم از آن فرصت استفاده کنم یا سزاوار نبود ساعت کاری را به کاری دیگر بگذرانم و یا اصلا روزيم نبود که این اتفاق برايم بیافتد
در مورد گشایش مادی هم چیز محسوسی رخ نداده این ماهی دو سه تومن که به خانه ميبرم شاید برايم ماهی صد تومن دویست تومنی که به بعضی ها کمک مي کنم داشته باشد و در
 
بازرگانی در بغداد زندگی ميکرد روزی از خانه به قصد بازار بیرون آمد غریبه ای را دید که با حیرت و تعجب او را مي نگرد.
به سوی خانه بازگشت و توشه ای اندک فراهم نمود و سوار بر اسب راهی سامراء شد.
شب در سامِراء منزلی گرفت و خواست که استراحت کُند که عزرائیل به سراغش آمد و گفت مي خواهم جانت را بگیرم.
بازرگان گفت : ای فرشته مرگ مي دانم که چاره ای جز تسليم در مقابلت ندارم اما پیش از آنکه جانم را بگیری سوالی دارم که مي خواهم به آن جواب دهی و آنگاه تسليم تو هس
مکالمه انگلیسی در بانک
من مي خواهم یک حساب باز کنم.
I would like to open an account.
 
‫این پاسپورت من است.
Here is my passport.
 
‫و این آدرس من است.
And here is my address.
 
من مي خواهم پول به حسابم واریز کنم.
I want to deposit money in my account.
 
من مي خواهم از حسابم پول برداشت کنم.
I want to withdraw money from my account.
 
من مي خواهم موجودی حسابم را بگیرم.
I want to pick up the bank statements.
 
من مي خواهم یک چک مسافرتی را نقد کنم.
I want to cash a traveller’s cheque / traveler’s check (am.).
 
‫مبلغ کارمزد چقدر است؟
What are the fees?
 
‫کجا را
 
خدایا عذر مي خواهم از اینکه در مقابل تو مي ایستم و از خود سخن مي گويم و خود را چیزی به حساب مي آورم که تو را شکر کند و در مقابل تو بایستد و خود را طرف مقابل حساب آورد!

خدایا آنچه مي گويم از قلبم مي جوشد و از روحم لبریز مي شود. خدیا دل شکسته ام، زجر کشیده ام، ظلم زده ام، از همه چیز نا اميد و از بازی سرنوشت مایوسم. در مقابل آینده ای تیره و مبهم و تاریک فرو رفته ام. تنها تو را مي شناسم، تنها به سوی تو مي آيم، تنها با تو راز و نیاز مي کنم.
 
 بخشی از نیای
وقت دیدار با پدر، گریه
کار ما هست بیشتر، گریه
گریه گریه به پشتِ در، گریه
سرِ شب تا خودِ سحر، گریه
اشک، راه وصول عاشق هاست
اشک، اذن دخول عاشق هاست
عاصی ام، تازیانه مي خواهم
عفو کردی؟! نشانه مي خواهم
بغضِ محضم که شانه مي خواهم
بغلی حیدرانه مي خواهم
ای نبی سیرت و خدا صورت
بچشان باده ای ز انگورت
خاک بودم، ابوتراب شدی
بر منِ ذره، آفتاب شدی
من گنه کردم و تو آب شدی
فقط از دست من عذاب شدی
با وجودی که عبدِ رسوايم
پدری کرده ای و اینجايم
فکرِ سیر تعالی ام،
بسم الله
سلام خدا جان،
خوبی؟
این چه سوالی ست. معلوم است که تو هميشه خوبی. خوب که بهترینی.
این منم که روزی خوبم و روزی بد. ساعتی خوبم و ساعتی بد.
خداجان واقعیت اش را بخواهی از دست خودم خسته شدم. ماه رمضان آمد، رفت ولی آدم نشدم. خداجان به جان خودم اگر نباشی و کمک نکنی مي روم ته جهنم ها. خب خداجان نمي خواهم به خدا. اگر مي خواستم که دم در تو نمي آمدم آخر.
خداجان اصلن بهشت را نمي خواهم. ارزانی بنده های خوبت. تو فقط بگو راضی هستی از من مرا هرجا خواستی ببر. خ
سلام اون بازی که به سبک mini militia بود به یه دلایل خصوصی به محمد صالح کامياب فرستاده شد تا کد نویسیشو بکنه و از ایشان ممنويم که ادامه پروژه ما را به عهده گرفت
ولی اینبار یه بازی جدید با جدول آنلاین برتر و دو نفره به صورت آنلاین است و سبک فوتبالی دارد واقعا روش خیلی کار کردم یه مرغ گرافیکی اینبار با گرافیک بالا و نيمه فلت استفاده کرديم و درواقع برای مدیریت بازيم از یه نرم افزار دیگر استفاده خواهم کرد بله یعنی برای اولین بین برنامه های کل جهان اینک
< لی لی، چند قدم بیرون از اون دنیای ساختگی بردار
چیز های زیادی هست که تو باید یاد بگیری
برای هر قدم تو هر گذرگاهی
هر شهر تو هر رویایی
من راهنمای تو خواهم بود >
ميبینی نور هایی رو که باعث زایششون شديم ?
سایه هامون رو ميبینی که کوچک تر ميشن ?
< برای هر کوچه به سمت هر منظره ای
هر کجا که تا حالا نبودی
من راهنمای تو خواهم بود
لی لی ميدونی که هنوز جایی برای آدمایی مثل ما پیدا ميشه
ميدونی بال ها نیستن که فرشته رو فرشته ميکنن
فقط باید این خفاش هارو از س
در این روزهایی که از هميشه عجیب‌تر هستند، اولین بار است که حالم این چنین عادی مي‌نماید. ميخواهم این لحظه‌ها را ثبت کنم. این‌ها باید بمانند. اولین بار است که دلم نمي‌خواهد چیزی را بفهمم یا کشف کنم. فقط ميخواهم باشم. با تمام وجودم، هر چقدر که توانستم. مي خواهم یادم بماند که چه ساده تا اوج مي‌روم اما نميخواهم معنی این را بدانم. ميخواهم احساس کنم این را که با تمام وجودم دارم احساس مي‌کنم. اولین بار است که پیشيمان نیستم، حسرت‌زده نیستم،
Akse Aghaye Khamenei

آخرین جستجو ها