این سایت تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران است

نتایج جستجو برای عبارت :

من جوان بودم استاد مرا پیر کشید

 
روزی فردی جوان هنگام عبور از بیابان، به چشمه آب زلالی رسید.آب به قدری گوارا بود که مرد سطل چرمی اش را پر از آب کرد تا بتواند مقداری از آن آب را برای استادش که پير قبیله بود ببرد. مرد جوان پس از مسافرت چهار روزه اش، آب را به پيرمرد تقدیم کرد.
پيرمرد، مقدار زیادی از آب را لاجرعه سر کشيد و لبخند گرمی نثار مرد جوان کرد و از او بابت آن آب زلال بسیار قدردانی کرد. مرد جوان با دلی لبریز از شادی به روستای خود بازگشت.
اندکی بعد، استاد به یکی دیگر از شاگردا
هنگامی که لیلی و مجنون ده ساله بودند روزی مجنون در مکتب خانه پشت سر لیلی نشسته بوداستاد سوالی را از لیلی پرسیدلیلی جوابی ندادمجنون از پشت سر آهسته جواب را در گوش لیلی گفت اما لیلی هیچ نگفتاستاد دوباره سوال خود را پرسید و باز مجنون در گوش لیلی و باز لیلی هیچ نگفت و بعد از بار سوم استاد لیلی را خواند و چوب را بر پای لیلی بست و او را فلک کردلیلی گریه نکرد و هیچ نگفتبعد از کلاس ، لیلی با پای کبود لنگ لنگ قدم بر می داشت که مجنون عصبانی دستش را بر بازو
مرشد و پيری که چشمان کم سویی داشت روزی از یکی از مریدانش، خواست که از طرف او به معشوقش نامه ای بنویسد ،مرید هر چه که استاد در وصف معشوق گفت را نوشت، فردا بازهم از او خواست همین کار را انجام دهد، اما نامه عاشقانه تر از روز قبل بود ، این کار روزها پشت سر هم تکرار شد.آنچه مرید را به تعجب وا می داشت آن بود که استاد نامه ها را در گوشه ای نگاه می داشت و آنها را به معشوقش ارسال نمی کرد، اما  روزی رسید که استاد دیگر از شاگردش نخواست تا برایش نامه بنویسد،
farshadmohammadzadeh10 To:Jim Kar Aug 7 at 9:40 PM   گل زیبایی که شایان اردشیری هنرمندانه در زمین کنکور کاشت  با کمال مسرت اطلاع حاصل کردیم جوان برومندمان آقای شایان اردشیری فرزند استاد فرمان و استاد فوزیه اردشیری در کنکور سراسری در رشته هنر حائز رتبه ۹۰ و در رشته زبانهای خارجی رتبه ۱۳۰۰ گردیده است ما ضمن تبریک به آقا شایان و خانواده های محترم اردشیری و دوستداران وبلاگ علیشیخ از خداوند منان برای این جوان توفیقات بیشتری را خواهانیم    
 
روزی دو مرد جوان نزد استادی امدند واز او پرسیدند: فاصله  بین دچار
  مشکل شدن تا راه حل یافتن برای حل مشکل چقدر است؟استاد اندکی تامل کرد وگفت: فاصله مشکل یک فرد وراه نجات او از آن مشکل برای  هر شخصی به اندازه فاصله زانوی او تا زمین است.  آن دو مرد جوان گیج وآشفته رفتند وبیرون مدرسه به بحث وجدل پرداختند.اولی گفت:منظور استاد معرفت این بوده است که باید به جای روی زمین نشستن از جابرخاست وشخصا برای مشکل راه حلی پیداکرد.با یک جا نشستن وزانوی غم بغ
 
روزی دو مرد جوان نزد استادی امدند واز او پرسیدند: فاصله  بین دچار
  مشکل شدن تا راه حل یافتن برای حل مشکل چقدر است؟استاد اندکی تامل کرد وگفت: فاصله مشکل یک فرد وراه نجات او از آن مشکل برای  هر شخصی به اندازه فاصله زانوی او تا زمین است.  آن دو مرد جوان گیج وآشفته رفتند وبیرون مدرسه به بحث وجدل پرداختند.اولی گفت:منظور استاد معرفت این بوده است که باید به جای روی زمین نشستن از جابرخاست وشخصا برای مشکل راه حلی پیداکرد.با یک جا نشستن وزانوی غم بغ
روزی دو مرد جوان نزد استادی امدند واز او پرسیدند: فاصله  بین دچار
  مشکل شدن تا راه حل یافتن برای حل مشکل چقدر است؟استاد اندکی تامل کرد وگفت: فاصله مشکل یک فرد وراه نجات او از آن مشکل برای  هر شخصی به اندازه فاصله زانوی او تا زمین است.  آن دو مرد جوان گیج وآشفته رفتند وبیرون مدرسه به بحث وجدل پرداختند.اولی گفت:منظور استاد معرفت این بوده است که باید به جای روی زمین نشستن از جابرخاست وشخصا برای مشکل راه حلی پیداکرد.با یک جا نشست
روزی دو مرد جوان نزد استادی امدند واز او پرسیدند: فاصله  بین دچار
  مشکل شدن تا راه حل یافتن برای حل مشکل چقدر است؟استاد اندکی تامل کرد وگفت: فاصله مشکل یک فرد وراه نجات او از آن مشکل برای  هر شخصی به اندازه فاصله زانوی او تا زمین است.  آن دو مرد جوان گیج وآشفته رفتند وبیرون مدرسه به بحث وجدل پرداختند.اولی گفت:منظور استاد معرفت این بوده است که باید به جای روی زمین نشستن از جابرخاست وشخصا برای مشکل راه حلی پیداکرد.با یک جا نشست
امروز بالاخره بعد یک ماه رفتم مطب استاد!آخراش بود که یه خانم و آقایی اومدن و شرح حال گرفتم و منتظر بودم استاد بیاد! خانمه بعد کلی خوش صحبتی پرسید دانشجویی؟ سال چندی!؟ قصد نداری از ایران بری؟!
گفتم سال پنج و چرا اتفاقا قصد دارم! داشتم با خودم میگفتم "کی قصد نداره آخه تو این اوضاع" که یهویی گفت شمارتو به من بده.! ما یکی از آشناهامون تازه از امریکا اومده! سیتیزنه و استاد دانشگاه! دنبال یه دانشجوی پزشکی میگرده (عَجَب!) که باهم برن! قسمت بود شمارو دید
فردی چندین سال شاگرد نقاش بزرگی بود و تمامی فنون و هنر نقاشی را آموخت، استاد به او گفت که دیگر شما استاد شده گ‌ای و من چیزی ندارم ک به تو بیاموزم. شاگرد فکری به سرش رسید، یک نقاشی فوق العاده کشيد و آنرا در میدان شهر قرار دادمقداری رنگ و قلمی در کنار آن قرار داد و از رهگذران خواهش کرد اگر هرجایی ایرادی می بینند یک علامت × بزنند و غروب که برگشت دید که تمامی تابلو علامت خورده است و بسیار ناراحت و افسرده به استاد خود مراجعه کرداستاد به او گفت :آیا م
ستاره بازی را بلد بودم ، اما از شب میترسیدم ،
الاکلنگ را بلد بودم  ، اما از ارتفاع هم ، خب میترسیدم .
من حبس نفس را ، یک عمر بلد بودم اما ، از دریا میترسیدم .
لمس دستانت ، بوسه بر لب هایت و حتی عشق را ، بلد بودم ، 
باور بکن ، من تو را کاملا از بر بودم ، اما ، از تنهایی میترسیدم ،
رفتنت را من از هر نظر لایق بودم ولی ؛
بی معرفت نباش و نگو ؛ من تو را عاشق نبودم ،
من فقط یک آدم ترسو بودم .
در یکی از مجالس مرد جوانی از سقراط در خصوص رمز موفقیت پرسید. سقراط به مرد جوان گفت: فردا صبح به رودخانه بیایید. هر دو حاضر شدند. سقراط از مرد جوان خواست که همراه او وارد رودخانه شود. وقتی آن دو وارد رودخانه شدند. عمق آب تا زیر گردنشان رسید، اما سقراط با زیر آب بردن سر مرد جوان، او را شگفت زده کرد!
جوان تلاش می کرد تا خود را رها کند، سقراط قوی تر بود و مرد جوان را اندکی محکم نگاه داشته بود. ناگهان سقراط، سر مرد جوان را رها کرد. اولین کاری که مرد جوان
شیوانا در مدرسه نشسته بود که با دیدن صحنه ای عجیب جا خورد. زن و دختر جوانی پيرمردی را کشان کشان نزد او آوردند، در حالی که با نفرت به پيرمرد خیره شده بودند از شیوانا خواستند تا سوالی را از جانب آن ها از پيرمرد بپرسد. شیوانا در حالی که سعی می کرد خشم و ناراحتی خود را از رفتار زشت دختر و زن با پيرمرد پنهان کند، از زن قضیه را پرسید.
زن گفت:این مرد همسر من و پدر این دختر است. او بسیار زحمت کش است و برای تامین معاش ما به هر کاری دست می زند. از بس شب و روز ک
نام استاد
متن معرفی استاد که به صورت تست وارد این محل می شود . متن معرفی استاد که به صورت تست وارد این محل می شود . متن معرفی استاد که به صورت تست وارد این محل می شود . متن معرفی استاد که به صورت تست وارد این محل می شود . متن معرفی استاد که به صورت تست وارد این محل می شود . متن معرفی استاد که به صورت تست وارد این محل می شود . متن معرفی استاد که به صورت تست وارد این محل می شود .
- سوابق تحصیلی :
سابقه  اول
سابقه دوم
سابقه سوم
- سوابق کاری : 
سابقه اول
سا
نام استاد
متن معرفی استاد که به صورت تست وارد این محل می شود . متن معرفی استاد که به صورت تست وارد این محل می شود . متن معرفی استاد که به صورت تست وارد این محل می شود . متن معرفی استاد که به صورت تست وارد این محل می شود . متن معرفی استاد که به صورت تست وارد این محل می شود . متن معرفی استاد که به صورت تست وارد این محل می شود . متن معرفی استاد که به صورت تست وارد این محل می شود .
- سوابق تحصیلی :
سابقه  اول
سابقه دوم
سابقه سوم
- سوابق کاری : 
سابقه اول
سا
نام استاد
متن معرفی استاد که به صورت تست وارد این محل می شود . متن معرفی استاد که به صورت تست وارد این محل می شود . متن معرفی استاد که به صورت تست وارد این محل می شود . متن معرفی استاد که به صورت تست وارد این محل می شود . متن معرفی استاد که به صورت تست وارد این محل می شود . متن معرفی استاد که به صورت تست وارد این محل می شود . متن معرفی استاد که به صورت تست وارد این محل می شود .
- سوابق تحصیلی :
سابقه  اول
سابقه دوم
سابقه سوم
- سوابق کاری : 
سابقه اول
سا
قطعامن اگه طبیعت میشدم آسمون میشدماگه نوشیدنی بودم چایی میشدماگه لباس بودم پيراهن پفی عروساگه عضو بدن بودم چشماگه کشور بودم ایران یا فرانسهاگه شهر بودم رشت یا اصفهاناگه خیابون بودم سبزه میدوناگه حیوون بودم جوجه رنگی سبزاگه میوه بودم نارنگیاگه فیلم بودم پروانهاگه گیاه بودم گل شبواگه رنگ بودم سبز روشناگه ساز بودم ویلوناگه ماشین بودم آزرااگه کافه بودم کافه روزگار
اگه دوربین بودم کانناگه کتاب بودم غرور و تعصب
اگه آهنگ بودم رویا
اگه فصل بو
هر که از داغ جوان مرد به او حق بدهیدهر که از اشک روان مرد به او حق بدهیدبار داغ  پسر از قد پدر معلوم استهر که از بار گران مرد به او حق بدهیدقامتش خم شده تا قد پسر راست شودهر که از قد کمان مرد به او حق بدهیدجگرش ریش شده دست خودش نیست که نیستهر که از حزن نهان مرد به او حق بدهیدمی دود سوی پسر گر شنود آهش راهر که از راه دوان مرد به او حق بدهیدماتم گل طرفی خنده مردم طرفیهر که از زخم زبان مرد به او حق بدهیدباید از مرگ جوان آه فقط آه کشيدهر که از آه و فغان
۱. مثلا وقتی اتفاقی میفته و باید واکنش نشون بدی اصلا واکنشی نشون ندی
بعد به مرور فکر کنی و تحلیل کنی و تازه بعد از یه مدتی واکنشت بیاد.
وقتی ابا از اسیاب افتاده بود تازه اشکت در بیاد
اون وقته که بقیه فک میکنن خوشی زده به دلت ولی در واقع این یک اندوه با تاخیره نه یک ناشکری
 
۲. چندین ماه پیش, برای خودم کف خونه ولو شده بودم و تو بی خیالی ایمیلامو بالا پایین میکردم که دیدم دعوت شده بودم برای ارائه کارم که کاندیدای بهترین کار شده بودلود نمی
توی گروه دانشگاه با استاد بحث سر اموزش ساختمان داده در پایتون بود
مخالف بودم به عنوان کسی که حدود دو ساله حرفه ای پایتون کد میزنم 
حتی با شیوه ساختمان داده درس دادنش توی جاوا هم مخالف بودم
و بالاخره بعد دو سال تونستم بهش بگم
دانشگاه قبلی ساختمان رو تو سی پلاس پلاس خونده بودیم
و استادش هم عالی بود هم رسمون رو کشيده بود
ولی اینجا به جای ساختمان داده، بیشتر جاوا خونده بودیم اونم شَل و شُل
اینا به کنار استاد اخرش گفت با این اوصاف اموزش پایتون برا
امروز رفتم دانشگاه.
اسم درس کاربرد ریاضیات در حسابداری ۲! من به عنوان پیشنیاز باید کاربرد ریاضیات در حسابداری یک رو هم پاس کنم.
استاد یه چیز ساده میگه مثلا یازده به اضافه دوازده میشه چند؟ و توضیح میده .من با اینکه همش یادم رفته( دقیقا ریاضی دوم دبیرستان حتی میتونم بگم کجای جزوه نوشته بودم اینا رو) اما با یه جرقه از اون ته مه ها میاد بیرون همه چیز. و داشتم با شاخ های دراومده بچه ها رو نگاه میکردم که میگفتن استاد نفهمیدیم! و یا اینکه استاد ما کا
منی که بار سفر بسته بودم از آغازنگاه خویش به در بسته بودم از آغازبرای سرخی صورت به روی هر انگشتحنای خون جگر بسته بودم از آغازمنم شبیه ولیعهد شاه مغلوبی که دل به مال پدر بسته بودم از آغازهنوز در عجبم که امیدوار چرابه هندوانه ی دربسته بودم از آغازبه دوستان خود آنقدر مطمئن بودمکه روی سینه سپر بسته بودم از آغازبه خاطر نپریدن ملامتم نکنیدکه من کبوتر پربسته بودم از آغازعجیب نیست که با مرگ زندگی کردمبه قتل عمر کمر بسته بودم از آغازاگر چه آخر این ق
نام استاد
متن معرفی استاد که به صورت تست وارد این محل می شود . متن معرفی استاد که به صورت تست وارد این محل می شود . متن معرفی استاد که به صورت تست وارد این محل می شود . متن معرفی استاد که به صورت تست وارد این محل می شود . متن معرفی استاد که به صورت تست وارد این محل می شود . متن معرفی استاد که به صورت تست وارد این محل می شود . متن معرفی استاد که به صورت تست وارد این محل می شود .
- سوابق تحصیلی :
سابقه  اول
سابقه دوم
سابقه سوم
- سوابق کاری : 
سابقه اول
سا
سعی کردم به حرفای استاد گوش کنم و یه جورایی موفق هم بودم. بعد از تموم شدن کلاس با اقای بزرگر ازجامون بلند شدیم. یک کلاس دیگه داشتم ولی دیگه نمی کشيدم، سردرد بدی گرفته بودم.  این درس زیاد سخت هم نبود خودم می تونستم بخونم. داشتیم از کلاس می رفتیم بیرون که به سمت عطیه برگشتم و گفتم: _عطی من میرم‌خونه. سرم از درد داره می ترکه. دیشب دیر خوابیدم الان واقعا نمیتونم بمونم.
زندگی برتر
این استاد که یکی از بهترین جراح‌های ارتوپد و فلوشیپ جراحی ستون فقرات و استاد دانشگاه علوم پزشکی تهران هستند، در اینستاگرام شخصی  با انتشار عکس قبر همسرش نوشته است. 
مریم عزیزم سلام
من در چهل و یک سالگی به بسیاری از آن چیزهایی که امروز آرزوی جوانان و دانشجویان است رسیده‌ام؛ 
پزشک،
جراح، 
فوق تخصص، 
استاد 
و حتی رئیس!
اما امروز بعد از این راهِ دراز و پر مشقّت یک آرزو بیشتر ندارم. همه این‌ها را که برشمردم پس بدهم و در عوض ل
چیزای کمی هست توی دنیا که بدتر از عق زدن خالی پشت در اتاق استاد باشه .
اونم یه استاد با پرستیژ و جدی .
به طوری که استاد پرستیژش رو فراموش کنه و بگه .چته توووو؟خوووبی؟
.دوستم میخنده میگه عین این رمانا شده بوووودد.استاد یهو سکته کنان اومد .‌حالا استادعمومی .حالا همسن بابابزرگ من!
میگم درد نگیری من داشتم میمردم تو میخندی؟
میگه حقته.!

رفیقای سنگدله من دااارم!؟؟؟

واقعا این حق من نیست!
×عوارض داروی سردرد خودش یه درد دیگه اس!
 
 
امروز :))) 
وای خدای من ب قول نمیدونم کی (!؟) سه جون ب جونام اضافه شد ❤️❤️❤️
بی نظیر بود امروز 
باوجود روز اولی بودن کلاسارو با عشق رفتم باااعشششق! دوس داشتم استاد سارو رو هم بغللل کنممم وای که چه خوبه
و ب زودی هم میخوام جلساتی هم باهاش برم منتها مطبش خیلییی از خوابگا و اینا دوره
استاد مهردادی هم خیلی باسوواااد :) کلا خوبه همه چی، عالی❤️❤️❤️❤️
+حس میکنم رابطه منو روژا روز ب روز بهتر شه :) داره بزرگ تر میشه و راحت تر باهم حرفامونو میزنیم:)))
خ
خب این چند وقت شب بیدار بودم سریال میدیدم روزا میخوابیدم کلا ارتباطی با دنیای واقعی نداشتم بجز کلاس زبان:))کلاس طراحی تموم شد:) هر جلسه استاد میپرسید قبلا کلاس رفتی من میگفتم نهاز سوم راهنمایی تا الان طراح نکردم:))میگفت خیلی با استعدادی بعد دو سال میتونی یه استاد بزرگ بشی:))خخخ از روزی ک کلاس تموم شده دست به مداد نزدم:)طراحی ارومم میکنه ولی. صبر ندارم تحمل کنم تا تموم شه بزارن نصفه میذارمش:( خیلی وقته به چیزی فکر نمیکنم دیگه حرفی هم ندارم بزنم
من بالاخره به خیر و خوشی و رضایت کامل انتخاب واحدمو کردمو ^_^ حالا میتونم سرمو بزارم زمین کلی بخوابم :)) خدایی این دوروز انگار کوه کندم :/ ترمای پایینتر که بودم میگفتم هرچی برم بالاتر اوکی میشه فرت فرت تند تند با اون استاد خوبا برمیدارم و خلاص الان که رسیدم بالا اون استاد خوبا رفتن همون عوضیا موندن یسری جدیدم بهشون اضافه شده :/ خدایی که باید در دانشگاه مارو گِل گرفت :// ولی حالا در کل به بدبختی فلاکت ایشالا این ترم تموم میشه :)
انقدر قلیان گراکو کشيده بود که چشمش خمار بود.خود را میان چادر سیاه اسلامی اش پیچیده بود.قلیان می کشيد و دودش را هوا میکرد.من رو به رویش نشسته بودم و محو تماشای درد ان زنها بودم.قلیان چه دردی از انها را درمان میکرد?زنی که رو به رویم نشسته بود تا زمانی که حضور داشت فقط قلیان كشید.نه چای خورد و نه حلوا گویی در عالمی دیگر سیر میکرد.خورشید که غروب کرد.زن دست از قلیان کشيد با تک تک مهمانان دست داد و رفت.زن صاحبخانه قلیان گراکو را جمع کرد.قلیانی از تنبا
بالاخره کنکور رو دادم و تموم شد!فارغ از اینکه خیلی ناراحت بودم که بیشتر نخوندم که لااقل خیالم آسوده باشه که جایی که می‌خوام قبول شم، از اینکه تا آخر تابستون پرونده‌اش بسته شده بسی خوشحالم!
هنوز اون جور که باید استراحت نکردم، بعد کنکور که خیلی خسته بودم و همش افتاده بودم، روز جمعه به نظافت خونه! گذشت، و از شنبه هم اومدم سرکار! ضمن این‌که به دوستم قول دادم تا دوشنبه تمرینش رو براش انجام بدم! و همچنان پرونده پروژه کارشناسیم و اون یه درسی که می
سلام دوستان بالاخره نرم افزاری که قولشو داده بودم اماده شد ممنون از
دوست خوبم ایمان عزیز که این نرم افزارو برای شما عزیزان اماده کرد لطفا
ازش حمایت کنید و تا میتونین نرم افزارو توی گروه هایی که دارین یا
کانالایی که دارین پخش کنین فقط همینه که امیدی میشه براش تا برنامه رو
اپدیت کنه
خوب میرسیم به رمانهای داخل کتاب که شامل
1-استاد م من تا
2-دانشجوی شیطون بلا
3-دانشجوی شرطی
4-گرداب
5-شوهر غیرتی من
6-استاد خاص من
7-عشق یا لذت
8-خواب وبیدار
D
جوانی وارد مارکت شد ومشغول خرید بود که متوجه کسی شد که سایه به سایه تعقیبش میکنه رو برگرداند زن مسنی را دید که زل زده وی را نگاه می کرد جوان پرسید:
مادر چیزی شده که مرا اینطور دنبال میکنی خانم با اشک گفت:
تو شبیه پسر مرحومم هستی وقتی مرا مادر صدا زدی خاطرات پسرم را تجدید کردی جوان گفت:
خانم این روزگاراست وسنت حیات، یکی میره یکی میاد شما هم خودتو ناراحت نکن.
زنه در حال رفتن بود که از جوان درخواست کرد دوباره وی را مادر صدا کند. جوان صدا زد ماد
رمان,رمان عروس استاد,رمان خان زاده,رمان عاشقانه,رمان های معروف,رمان بدون سانسور,رمان استاد م من,رمان استاد خلافکار,رمان دانشجوی شیطون بلا,رمان بامداد خمار,رمان عروس استاد آرمین و هانا,رمان عروس استاد فصل سوم,رمان عروس استاد پارت ۱,رمان عروس استاد پارت 40,رمان عروس استاد پارت 36,رمان عروس استاد کامل,رمان عروس استاد پارت 34,رمان عروس استاد پارت 41,رمان عروس استاد پارت 50,رمان خان زاده هوس باز,رمان خان زاده مغرور,رمان خان زاده پارت ۱۲,رمان خان
تعدادی استاد دانشگاه رو دعوت کردن به فرودگاه و اونا رو توی یک هواپیمانشوندن و وقتی درهای هواپیما رو بستن از بلندگو بهشون اعلام کردن که:این هواپیما ساخت دانشجوهای شما ست !وقتی اساتید این خبرو شنیدن همه از دم اقدام به فرار کردن!همه رفتن به سمت در خروجی جز یه استاد که خیلی ریلکس نشسته بود !پرسیدن : چرا نشستی؟ نگو که نمی ترسی!!استاد با خونسردی گفت :اگه این هواپیما ساخت دانشجوهای من باشه عمرا اگه روشن بشه  :))))))))))))))خوب درس بخونید هواپیما بسازید :)
سلام خدمت استاد فرهیخته گرامی، شرکت در دوره های آنلاین زبان ایتالیایی واقعا به من کمک کرد تا زبان ایتالیایی را با کمترین هزینه و واقعا با بالاترین کیفیت یادبگیرم. من کسی بودم که با شرکت در کلاس های آنلاین با استاد خیلی مخالفت داشتم. اما ایشون خیلی زحمت کشيدند و با راهنمایی های واقعا مفیدشون من را در مسیر درست قرار دادند. باورم نمیشه که یکجا تونستم به معنای حقیقی کلاس های آنلاین را تجربه کنم. 
امروز یک استاد جوان داشتیم
هر اصطلاح حقوقی که میگفتند، فرانسوی و انگلیسی اش را زیرش می نوشتند.
44 سال داشتند. حتی یک غلط املای فرانسوی نداشتند. به شدن باسواد، و جالب اینکه به شدت با ایشان ارتباط روحی برقرار کردم و لذت بردم. خیلی احساس رضایت دارم امروز.
خلاصه گفتم اظهار پشیمانی کنم بابت پست قبل
 
امروز هم رفتم دانشکده ادبیات کلاس داشتم. گم شدم!
از ادبیاتی ها هم میپرسیدم ببخشید کلاس استاد فلانی کجاست؟
اینها هم میفهمیدند ترم یکی هستم، میگفتند
شیوانا با چند تن از شاگردانش همراه کاروانی راه می سپردند. در این کاروان یک زوج جوان بودند و یک زوج پير و میانسال. زوج جوان تازه ازدواج کرده بودند و زوج پير سال ها از ازدواجشان گذشته و گرد سفید پيری بر سر و چهره شان پاشیده شده بود. در یکی از استراحتگاه ها زن جوان به همراه بانوی پير به همراه ن دیگری از کاروان برای چیدن علف های گیاهی از کاروان فاصله گرفتند و شوهران آنها کنار شیوانا و شاگردانش در سایه نشستند و از دور مواظب آنها بودند. در این هنگا
امشب جشن عقدِ یکی از اقوامِ مادری بود،بعد از سالِ نودویک که عقد دختر داییم بود، خاطرم نمیاد مجلس عقد دیگه ای از طرف خانواده مادریم رفته باشم.هرچی فکر میکنم چیزی خاطرم نمیاد قاعدتا من تو سن ازدواج بودم از اون سال به بعدولی خب سالها به سرعتِ برق و باد گذشتند و منم که هنوز یارِ گمشده رو پیدا نکردم
چیزی که امشب برام شوکه کننده بود دیدنِ آدم ها تو یه قالبِ دیگه بود!بچه هایی که اون موقع دبستانی و کوچولو بودن الان در شرف دانشجو شدن هستنیا بچه ه
  آدم ها اخلاق و خصوصیات متفاوتی دارند. و این خصوصیات در جاهای مختلف بروز می کند. سر سفره ی غذا. در سفر و در صف نذری و نان، در مواقع  دَهِش و گشاده دستی و گرفتن ها و بیش از حق خود گرفتن ها . یکی از آدم هایی که این روزها گهگاه به او فکر می کنم استاد خانمی است که ترم گذشته به ما اخلاق حرفه ای درس می داد.
  در یک ترم سه درس عمومی مشابه هم داشتیم . سه کلاس پشت بند هم . اندیشه ی اسلامی ، اخلاق اسلامی و اخلاق حرفه ای . و هر سه استاد خانم بودند. یکی اندیشه ی اسل
  آدم ها اخلاق و خصوصیات متفاوتی دارند. و این خصوصیات در جاهای مختلف بروز می کند. سر سفره ی غذا. در سفر و در صف نذری و نان، در مواقع  دَهِش و گشاده دستی و گرفتن ها و بیش از حق خود گرفتن ها . یکی از آدم هایی که این روزها گهگاه به او فکر می کنم استاد خانمی است که ترم گذشته به ما اخلاق حرفه ای درس می داد.
  در یک ترم سه درس عمومی مشابه هم داشتیم . سه کلاس پشت بند هم . اندیشه ی اسلامی ، اخلاق اسلامی و اخلاق حرفه ای . و هر سه استاد خانم بودند. یکی اندیشه ی اسل
رمان مهر بی آبرویی رمان زیبا و جذاب یک دختر هست داستان رمان سرگذشت یه دختر معمولی با یه زندگیه معمولیه که قراره با پسر داییش ازدواج کنه اما ناخواسته و ندونسته رسوای شهر و محلمیشه. مُهر بی آبرویی رو پیشونیش میزارن و…
قسمت های ابتدایی رمان:
حرف استاد که تموم شد.مثل برق گرفته ها ،خشکم زد . باورم نمیشد، چی شنیده بودم.اما وقتی صدای خنده ی بچه ها بلند شد، به خودم اومدم.سارا با خنده روی جزوه هام نوشت : وای عسل.حمدت رو خوندم .اون پسره غوله.!!استاد بی
امروز دو تا از نمره هامون اومد. یکی ظهر اومد. و یکی هم همین نیم ساعت پیش.
ظهر آزمون‌سازی (به عبارتی سنجش و ارزشیابی) بود که با نمره خوبی پاسم کرده بود. حقیقتا انتظارش رو نداشتم. یعنی کل ترم به این استاد بدبین بودیم. کلا آخرا بامون قهر کرده بود و درسم نمی‌داد. ولی دمش گرم خوب نمره داد.
نمره‌ای که الان اومدم مال روش تدریس بود که سه تا کتاب رو کاور کرده بود و من یک کتاب رو که نرسیدم بخونم. دومی رو هم خلاصه‌ش رو گرفتم خوندم. کتاب سوم رو خونده بودم که س
جرات راه رفتن توی تاریکی رو داشته باش .
 
× به آسمون نگاه کردم چه قدر رنگش مبهم بود 
انگار رنگی نبود 
چراغ ها بودن 
خیابون ها بودن 
همه چیز بود و منم بودم 
فقط بودم 
بدون هیچ فکری 
خالی 
بودم 
بودم و نباید از بودنم می ترسیدم 
اون من بودم
 
× هر آااادمی هررر آدمیی یه نقطه ضعف عجیب و مهلک داره که می تونه کله پاش کنه. 
منم همینطور! 
روی مبل نشستن کنار شما استاد، بعد این دو سال هنوز هم برای من شبیه داشتن یک دنیای کامل است استاد. درست است که عوض شده ام. و خب این خودش همه چیز را عوض می کند. ولی فقط عوض می کند. از بین نمیبرد. بهتر می کند. استاد وقتی خط شما روی نوشته های من است، که حالا جدی تر شده، که من جدی تر شده ام. نوشته هایم. و همه با من جدی تر برخورد می کند. آره. وقتی خط شما روی نوشته های من است برایم مثل قدم زدن های خوب در باد و نور های زرد است. خیابان های شب خلوت. بله استاد. من هنو
من در شهرستان بودم و حدود دوتا مدرس ایتالیایی عوض کردم. یکبار با آگهی استاد آشنا شدم و مشکلم رو به ایشون گفتم. در کنار سایر راهنمایی هاشون شرکت در کلاس های آنلاین رو به من پیشنهاد دادن. چون دیدن من خیلی روی کلاس هام وسواس دارم شرکت در جلسه آنلاین رو به من پیشنهاد دادن. بازخورد خوبی از کلاس گرفتم و تصمیم گرفتم در جلسات بعدیش هم شرکت کنم. البته خود استاد واقعا خوب درس میدادن و منم دیگه اصلا مدرس عوض نکردم. جالبه بدونین که آزمون استرنی رو با نمره 80
خب گاهی با بعضی آدمها به مشکل میخوری، نمیدونم چرا با این استاد به مشکل خوردم. واقعا هنوز برام سوال هست. وقتم شریف تر از این بود که به غیبت از ایشون بگذره. خسته ام کرد.اینها رو میگم که خالی بشم چون جایی برای گفتن ندارم و مثل شما استاد عزیز، پیش همه یک سری واقعیت نصفه و نیمه را بیان نمیکنم!!!
ادامه مطلب
 ما یه استادی داشتیم که من اصلا دوسش نداشتم و همین دوست نداشتن رو توی فیسبوکم نوشته بودم، نگو همون استاد توی لیست دوستام بوده و من نمیشناختمش، ترم آخر که شدیم برای دومین بار استادمون شد و یهو تو سالن منو با اسمم صدا زد و گفت میشه باهات حرف بزنم؟ تعجب کردم که چطور اسممو یادش مونده، رفتم اتاقشو ازم پرسید چرا از من خوشت نمیاد، گفتم چون از روش تدریست خوشم نمیاد. روشش و کلی برنامه های درسی رو بخاطر همین حرف من عوض کرد و تونست نظر منو نسبت به خودش
تقلب عادی :
توی کلاس منو ف و آ پیش هم میشینیم ، یه کوییز داشتیم که هیچکدوم نخونده بودیم و اوج شاهکار این بود که من فرمولارو نوشته بودم و عکسشو گذاشته بودم صفحه گوشیم ، من می نوشتم میزدم به آ اون مینوشت میزد به ف تا اونم بنویسه ، بعد تموم شدن امتحان استاد برگه سه تامونو پشت سر هم گرفت و باهم تصحیح کرد و نمره ۳ تامون یکی شد
تقلب wow شکل : امتحان میان ترم همون درس بود طبق معمول نخونده بودیم هیچ پلنی هم نداشتیم .
اَرنج (مواد لازم ) : 
فتل در نقطه سفر مرزی
امروز وقتی داستانمو خوندم.جمع رفت تو یه سکوت مطلق
استاد گفت. ایراد .پیشنهادانتقاد!
بازهم سکوت مطلق !
و من نگاه میکردم به همکلاسیام.که دورتا دور میز نشسته بودن.!
تا اخر یکی از آقایون شروع کرد صحبت .
وقتی راجع به گیرایی و گرفتن توصیفا حرف میزد داشتم پرواز میکردم.بعدش یکی از خانوما انتقاد کرد.از یک نواختی .
بعد یه آقا .انتقاد کرد از جزئی پردازی .
و بعد یه دختر .گفت قصه وجود نداشت.
دوباره استاد پرسید بقیه؟ایراد پیشنهاد انتقاد.
هیچ ک
پسری جوان که یکی از مریدان شیفته شیوانا بود، چندین سال نزد استاد درس معرفت و عشق می آموخت. شیوانا نام او را “ابر نیمه تمام” گذاشته بود و به احترام استاد بقیه شاگردان نیز او را به همین اسم صدا می زدند.
روزی پسر نزد شیوانا آمد و گفت دلباخته دختر آشپز مدرسه شده است و نمی داند چگونه عشقش را ابراز کند!؟
شیوانا از “ابر نیمه تمام” پرسید:چطور فهمیدی که عاشق شده ای؟!
پسر گفت:هرجا می روم به یاد او هستم. وقتی می بینمش نفسم می گیرد و ضربان قلبم تن
کارنامه اعمال این ترم هم اومد بالاخره. همیشه‎ی خدا هم یه استاد پیدا می‎شه که زجرکشت کنه تا نمره رو بذاره رو سایت. منم با این استاد، دو تا درس سخت داشتم و نمره‎هاشون مگه می‎اومد؟ :|
ولی الان خدا رو شکر وضعم بسیار بهتر از چیزیه که فکرش رو می‎کردم. اگه موقعی که دبیرستان بودم، بهم می‎گفتید که تو می‎ری تهران ادبیات انگلیسی می‎خونی و رتبه یک ورودیتون خواهی بود» اول یه قهقهه تحویلتون می‎دادم - از اونایی که پدر اداش رو در میاره :| - و بعدش می‎گفتم
یکی از استادام دوستِ "فرزند "خالمه .حالا استاد یه درس احمقانه .بیخود !همش پسر خاله ام میگه استادتون فلان .استادتون بیسار .!هی میگه سر کلاس فلانی نروها .‌!اتفاقا دیروز با فلانی بودم .فلانی گفت .فلان!
خالم هم گفت اتفاقا استادتون دیروز اومد ناهار خونمون.آبگوشت داشتیم و اینا.!
امروز استاد محترم تو گروه پیام داده که هفته دیگه نیاید کلاس.میگم حتما خونه خاله صدیقه دعوته .
مامان یه جوری بهم چشم غره رفت که تا دو ساعت فقط گلهای قالی رو میشمرد
به نام خدا
جلسه اولی که سر کلاسش حاضر شدم، نرسیده و نفس تازه نکرده، گفت یه برگه دربیارین! و کوییز گرفت! نتیجه این که یک برگه سفید تحویلش دادم یا به عبارت دیگر، یک برگه رو حیف و میل کردم.
کنار اومدن با روش تدریس سریع و عجیبش در همون جلسه اول امکان‌پذیر نبود و من نه تنها نمی‌تونستم خودم رو به تدریس استاد برسونم، بلکه اصلا متوجه نبودم چی داره میگه! پیش‌نیاز این درس رو با استاد دیگه‌ای گذرونده بودم و وقتی استاد اشاره می‌کرد همانطور که گفتیم و خ
جوان ماندن و جوان به نظر رسیدن آرزوی دیرینه نسل بشر است. از دوران باستان انسان‌ها برای این‌که گذر عمر و پير شدن را به تعویق بیندازند به ترفندهای مختلف دست می‌زدند. از رویایی دستیابی به اکسیر جوانی تا استفاده از مواد طبیعی مختلف که به تایید طبیبان مشهور رسیده بودند.
امروزه اما علیرغم تمام سرنخ‌های جوان ماندن و حتی اگر تمام این موارد را هم به عنوان یک انسان مدرن رعایت کنید باز هم برخی عادت‌های اشتباه به ظاهر ساده روند پيری شما را جلو می‌ان
بسم الله الرحمن الرحیمهر چه پیش می رود اندازه قدم هایش بلندتر می شود. یکی هم نیست بزند سر شانه اش و بگوید: هی با تو ام? کجا با این همه دستپاچگی? روزهای ۲۶ سالگی را می گویم. با این که هیچ وقت، تصور خاصی نسبت به هیچ سنی نداشته ام و هیچ حس خاصی با سن مشخصی تو ذهنم گره نخورده، ولی خاطرم هست آن موقع ها که کوچکتر بودم، گمان می کردم ۲۶ باید برای سن یک آدم عدد بزرگی باشد. یعنی انتظارم بود کسی که به ۲۶ و ۲۷ رسیده باشد، لابد خیلی خیلی بزرگ شده است. حالا ولی او
بسم‌الله الرحمن الرحیم
یافارس الحجاز ادرکنی الساعه العجل
استاد دیگر نمی‌خواند
تازه مسئولین متوجه شده اند که چقدر جایش خالی است؟؟؟؟
چقدر دیر!!!
ولی باز هم تشکر 
براستی استاد محمدرضا شجریان لیاقتشان بیش از یک خیابان است
فرهنگ ایران زمین پس تا ابد تا همیشه زیر دین استاد شجریان است همانطور که به حافظ مدیون است
اللهم عجل لولیک الفرج والعافیه و النصر و الغلبه
به گزارش گروه وبگردی باشگاه خبرنگاران جوان،   سارا خادم الشریعه این روز‌ها در چین حضور دارد. آن هم برای مسابقات رقابت‌های آزاد هونان؛ مسابقاتی که ۷۳ ورزشکار از ۱۶ کشور جهان در آن حضور دارند و با هم به رقابت می‌پردازند. نکته جالب توجه درباره مسابقات چین این است که در این رقابت‌ها شش‌ استاد که دارای رتبه بالای ۲۷۰۰ هستند شرکت کرده‌اند. سارا خادم الشریعه هم که رتبه ۲۴۸۱ را در اختیار دارد یکی از قدرت‌های این مسابقات به شمار می‌رود. از
هنوز به ب.ا (که استاد راهنمام باشه، اسمش یادتون بمونه، دفعه های دیگه نمیگم کیه) ایمیل ندادم. دو سه روزه از ایمیلش گذشته. فردا ایشالا جوابشو میدم.
امروز رفته بودم دانشگاه، بچه هارو ببینم، رفتم سر کلاسشون نشستم. خیلی تجربه خوبی بود خدایی :)))) نه استرس داشتم، نه کسی باهام کاری داشت، نه هیچی، فقط نشسته بودم گوش می‌دادم. بچه‌های خود کلاس پاره شدن ولی من از 1.5 تا 7 که کلاس بود، خیلی شاداب نشسته بودم :))) البته آخراش سررر درددد داشتما دیگه.
استاد سر کلا
من آن‌جا بودم. می‌توانستم از دیوارها رد شوم. میتوانستم از ساب آقای اوه هم تند تر حرکت کنم. می‌توانستم کله بکشم وسط داستان به گربه‌ی مظلوم کنار گاراژ خانه ی پيرمرد لبخند بزنم و به سگ بی ادب چکمه‌ی زمستانی، زبان درازی کنم. من آنجا بودم. درست میان صفحات کتابی که اسمش مردی به نام اوه بود و فردریک بکمن آن را نوشته بود. کتابی که در شناسنامه اش آمده از ادبیات سوئدی است و در مقدمه اش آورده شده که فردریک بکمن همسری ایرانی، به نام ندا ازدواج کرده است و
به جرئت می توان گفت که یکی از موثرترین و روان ترین و زیباترین اثرهای استاد کتاب داستان راستان است.
ویژگی های ظاهری کتاب:
*این اثر شامل دو جلد است که در هر جلد آن 75 داستان گنجانده شده است.
*برنده جایزه یونسکو در سال 1344 ه.ش
منابع داستان های کتاب از کتب احادیث، تواریخ و سیره و با زبانی ساده و مفید برای طبقه جوان است.
داستان راستان کتابی به صورت (حکایت و داستان) است نه به صورت (بیانی) و داستان ها بر اساس واقعیت هستند.
افراد
زیادی استاد را در هنگام ن
یه استاد داشتیم که فامیلیش انیران بود. اواسط ترم مادرش فوت کرد و دقیقا اولین روز کاریش بعد از سوگواری، جلسه‌ی ما بود. توی فتوکپی دانشگاه بودم که چندتا از دانشجوهای ارشدش داشتن آگهی تسلیت چاپ می‌کردن تا مراتب احترام و همدردی خودشون رو ابراز کنن. مسئول دستگاه به خاطر شلوغی و سر و صدا نتونست درست و واضح اسم مورد نظر رو بشنوه و تایپ کرده بود امیران. پرینت که گرفت پسرا دادشون دراومد که آقا اشتباه زدی، انیران نه امیران، ولی اون همچنان باور داشت ک
حالا دیگر باید دقیق بود لااقل در نوشتن و گفتن از چنین چیزهایی باید ارجاعات دقیق داد،کامل شنید، تحلیل کرد و اجازه داد که گَرد تعصب در محلول امولوسیون شتابزدگی ته نشین شود و بعد از آن سخن گفت. من هم مثل شما رفتم و فایل سخنرانی اباذری را شنیدم. پیشتر هم ازش چنین حمله های بی محابایی را دیده بودم. فرق اش این بود که این بار میدانستم دارد در مورد چه کسی حرف میزند. میدانستم دلش از کجا پر است، کجایش سوخته و کجا را دارد فوت میکند. قبل تر نمیدانستم همان زم
همه چی داشت خوب پیش میرفت که از یه جایی به بعد همه چی رفت تو فاز سقوط .اوضاع کم کم بد شد 
روزا هم مثل شبام تیره میشد
روحم تیره تر !
نقاط تاریک زندیگم بیشتر و بیشتر میشد .
در منجلابی از کینه و بداندیشی و خیالپردازی و تنبلی گیر کرده بودم
تنهای تنها شده بودم .
این روند پیش میرفت و من هم هیچ تلاشی نمیکردم 
همه چی رو سپرده بودم به زمان و شرایط 
تسلیم شده بودم به شرایط 
به زمان
مشکلات بیشتر و بیشتر میشد 
و من کم طاقت تر !
رو اورده بودم به فحش دادن ب
کارمون نرسید به نمایشگاه.امروز افتتاحیه ست.نشستم قلم میزنم و گهگاه بینش استوری های پیج گالری رو میبینم.هوم.هی میخوام برم تو فاز وجدان درد، بعد میگم لابد خیره.یعنی یه تایم طولانی هر روز خودمو این وسط کارگاه به فلک میبستم که چرا دستت درد گرفت که کار بخوابه که تموم نشه تا نمایشگاه که گند زدی به کار گروهی.ولی بعد یادم اومد که قبلش دعا کرده بودم که اگه خیره برسه. لابد نبوده دیگه. چرا دارم دبه میکنم!هدیه شاکی نیست. یا اگه هست به روی خودش نمیاره.
دیوان شمس را گذاشته بود توی دست هایم، زل زده بود به چشم هایم، با لبخند برایم از مولوی خوانده بود.سرم را انداخته بودم پایین، خواندش که تمام شده بود، لبخند هول هولکی تحویلش داده بودم، چند تا ده تومنی گذاشته بودم روی میز؛ دیوان را بغل زده بودم و پا تند کرده بودم.
تا خانه یک ریز غر زده بودم به جانم که مثلا چه می شد ؟ سرم را بلند میکردم؛ زل میزدم توی چشم هایش.لبخند میزدم.قشنگ به خواندنش گوش میدادم.من هم برایش میخواندم.حرف میزدم.تعریف و تمجید میکردم.
یک لحظه دنیا روی سرم  خراب شد. همه به او نگاه میکردند. خودش هم نمیدانست چرا این دکمه را فشار داده است. مهندس کارخانه و استاد رنگشان عین گچ شده بود. من دست به سینه و به دیوار تکیه داده بودم. بدترین کلید ممکن را زده بود، کلید emergency ! مهندس این طرف و آن طرف میپرید و اضطراب عجیبی داشت. گفته میشد این خط 12 سال بدون توقف کار میکرده است. همه به ما دو نفر زل زده بودند و زیر لب می گفتند این دو مخابراتی این جا چکار دارند، اصلا همه چیز تقصیر اینهاست و کلی دری ور
درس امروزم الهه ی ناز بود از کتاب"  تار و ترانه " استاد یمین غفاری. 
هنگامی که استاد میثم عنوانش کرد گفتم عالیست! بهتر از این نمیشود. ضبط موبایل را روشن کردم و  به نت جلوی رویم خیره شدم. استاد شروع به نواختن کرد و با اولین زخمه ها بر سیم های بی جان تار، به یکبار روحم جان گرفت. 
باز ای الهه ی ناز، با دل من بساز.
 شدم همان دختر بیست ساله ی عاشق که بارها و بارها این ترانه را با صدای مرحوم بنان در نوار کاستی که به امانت گرفته بود گوش کرد و زمزمه کرد و ا
 
 
گویند گویند گویند که روزی مهر یه دلبری به دل یکی افتادای کاش نمی افتادگویند که هرشب توویِ دستش یه پیاله با من آن نیستاصاً عین خیالش چرا استاد آخه چه کاریه استادگویند که کشته مرده میدادتار مژگونشو من، من به قربونشو ای وایافتاد افتاد افتاد به دلم مهر تو ای کاش نمی افتاد نمی افتاداسفند و دی و خرداد و مرداد
♫   ♫   ♫   ♫
♫   ♫  NITROMUSIC.IR  ♫   ♫
♫   ♫   ♫   ♫
که همش مهمونی آخه چه کاریه استاد استــاددلا دلا دلا دلا استادچرا چرا چرا چراگویم گو
 
 
گویند گویند گویند که روزی مهر یه دلبری به دل یکی افتادای کاش نمی افتادگویند که هرشب توویِ دستش یه پیاله با من آن نیستاصاً عین خیالش چرا استاد آخه چه کاریه استادگویند که کشته مرده میدادتار مژگونشو من، من به قربونشو ای وایافتاد افتاد افتاد به دلم مهر تو ای کاش نمی افتاد نمی افتاداسفند و دی و خرداد و مرداد
♫   ♫   ♫   ♫
♫   ♫  NITROMUSIC.IR  ♫   ♫
♫   ♫   ♫   ♫
که همش مهمونی آخه چه کاریه استاد استــاددلا دلا دلا دلا استادچرا چرا چرا چراگویم گو
شب بعد پيرمرد داشت دوباره از اتاقک بیرون می رفت که استاد پرسید " آیا اقیانوس شناسی خوانده ای ؟"
+ اقیانوس شناسی چیست استاد ؟
" دانش مربوط به اقیانوسها "
+ خیر استاد ، من هرگز چیزی نخوانده ام .
" پيرمرد تو نیمی از عمرت را به باد داده ای "
پيرمرد با چهره ای گرفته دورتر شد و  با خود اندیشید " من نصف عمرم را بر باد داده ام . این مرد دانشمند اینطور می گوید "
شب بعد بار دیگر استاد جوان از ناخدای پير پرسید " آیا هواشناسی خوانده ای ؟
+ هواشناسی چیست استاد ؟ حتی ا
بسم الله مهربون :)
 
+ از ثانیه به ثانیه ی تعطیلات دارم استفاده میکنم و بیشترش هم مسافرت بودم! چی میشد اگه همینجوری همیشه تعطیل میبودیم؟ :))
درس های این ترمم واقعا سختن و البته گس وات؟ انتخاب واحد جا موندم d; از بس تلگرامم رو چک نکردم و دقت نکردم که کلا خبر نداشتم زمان انتخاب واحده! البته مسافرت هم بودم. به نماینده پیام دادم گفت خودم درستش میکنم، نگران نباش. اون درسیم که از علوم پایه م مونده بود و کلاسش رو نرفتم استاد بهم نمره نداد و توی کارنامه م ز
پس از اعلام راه اندازی وبسایت شخصی استاد محمود مهرمحمدی» همزمان با مراسم نکوداشت ایشان در 13 مهر 1397، اکنون با تکمیل بارگذاری محتوا، این سایت به طور کامل فعال شده است. علاقمندان می توانند از طریق لینک زیر به وبسایت استاد دسترسی داشته باشند.
استاد محمود مهرمحمدی
دانلود کتاب خود هیپنوتیزم استاد کابوک
 
دانلود کتاب
 
 
 
 
 
 
 
دانلود کتاب خود هیپنوتیزم اثر استاد کابوک - مجله اینترنتی .
bartarindl.ir › tag › دانلود-کتاب-خود-هیپنوتیزم-اثر-استاد-کابرچسب: دانلود کتاب خود هیپنوتیزم اثر استاد کابوک, کتاب خود هیپنوتیزم, کتاب خود هیپنوتیزم نوشته استاد کابوک, مجله اینترنتی برترین دانلود, مجله تفریحی, .دریافت آشنایی با هیپنوتیزم | کتاب آموزش هیپنو تیزم
cg53.fshost.ir › htmlهم اکنون فایل با مشخصه ی آشنایی با هیپنوتیزم | کتا
 
پسر جوان یک بلوتوث زننده برایم ارسال کرد و در واقع این تصاویر زشت زمینه برقراری ارتباط شومی را بین ما به وجود آورد و… .
توی پارک نشسته بودم و دخترم مشغول بازی بود که ناگهان متوجه نگاه شیطانی پسری جوان شدم. او پس از چند دقیقه جلو آمد و پرسید: گوشی تلفن همراه شما بلوتوث دار است؟
با لبخندی سرم را تکان دادم و در جوابش گفتم: آره، فضولی؟
در این لحظه پسر جوان خندید و گفت: خوب شناختی! یک فضول مزاحم هستم. حالا اگر ایرادی ندارد سیستم بلوتوث گوشی ات
حدود یک سال پیش بود که نوشته‌هایش را دیده بودم و بعد مبهوت تسلیم بودنش شده بودم. با استیصالی که آن روزها داشتم،‌ ازش خواسته بودم که برایم دعا کند و گفته بود:.به روی چشم شما رو دعا می‌کتم اما بدونید نزدیک‌تر از شما به خدا وجود نداره، مخصوصا برای خودتون.»
 
مهدی شادمانی از دنیا رفت. همزمانی رفتنش با محرم انگار که دل را آرام کند که آن همه عشق و ارادتش، بی‌جواب نمانده. امروز صبح توی تخت بودم که خبر را دیدم و اشک‌ها بود که می‌ریخت. چطور می‌شود
دانلود آهنگ علی کنکوری از داریوش به خرج دادن این همه شیطنتو داره،استاد برگشته بودو به سمت دوربین نگاه میکرد، اما صدای مخاطبش منو متعجب کرد " استاد چرا اینجوری نگاه میکنید؟" کسی که مشتاق بودم بشناسمش مریم بود، کسی که سرشار از شیطنت بود . به یاد روزهای اول اومدنش افتادم، روزهایی که مدام سربه سر دیگران میذاشت و خونه پر میشد از صدای خنده هاش. چند وقت میشد که دیگه دست از شیطونیهاش برداشته بود؟ خسته شده بود یا دل و دماغ این کارها رو نداشت؟ من مانع
من از روز ازل دیوانه بودم با صدای حمیدرضا فرهنگارسال شده از سایت دیدچه نتایجی از دیگر سایت ها:من از روز ازل دیوانه بودم با صدای حمیدرضا فرهنگبرنامه 55 شنبه ها با آوای جاوید،آواز و سه تار: حمیدرضا فرهنگ،ضبط 4 اردیبهشت 1397 در اشتوتگارت آلمان،توضیحات و ویدیوهای بیشتر در www.avayejavid.com, آموزش موسیقی در اصفهان با آموزشگاه موسیقی آوای جاوید 03137867163 . من از روز ازل دیوانه بودم - radioava.irصدای جمهوری اسلامی ایران . پخش موسیقی های با کلام سنتی، ترانه محلی، پا
من از روز ازل دیوانه بودم با صدای حمیدرضا فرهنگارسال شده از سایت دیدچه نتایجی از دیگر سایت ها:من از روز ازل دیوانه بودم با صدای حمیدرضا فرهنگبرنامه 55 شنبه ها با آوای جاوید،آواز و سه تار: حمیدرضا فرهنگ،ضبط 4 اردیبهشت 1397 در اشتوتگارت آلمان،توضیحات و ویدیوهای بیشتر در www.avayejavid.com, آموزش موسیقی در اصفهان با آموزشگاه موسیقی آوای جاوید 03137867163 . من از روز ازل دیوانه بودم - radioava.irصدای جمهوری اسلامی ایران . پخش موسیقی های با کلام سنتی، ترانه محلی، پا
*به خاطر کمبود وقت مطالب کم و خلاصه شدن
انگار همین دیروز بود که فصل دوم اومد و مارینت با استاد فو نگهبان میراکلس ها آشنا شد.همون طور که همه یادمون هست استاد فو همیشه خدا داشت راجب اشتباهاتش عذاب میکشيد و ما رو یه فصل منتظر گذاشت و بلاخره فرصت رو خوب دونست که این راز رو برامون باز کنه وبگه کار اشتباه اون چی بوده؟؟
ادامه مطلب
کنج خونه اخمو و جدی و پریشون مثل داغ دیده ها کز کرده بودم و حوصله ی چرخوندن سر و حرف زدن نداشتم که یهو زنگ زد و گف بپوش بیا باور کردنی نبود عجب ایزی خودش بود دیدمش ، خوب نگاش کردم، غصه خوردم ،غصه خورد ، خندیدیم  .الان حوصله ی استاد فلسفه که داره در مورد علل پیشرفت علم شهودی در جوامع غربی حرف میزنه هم دارمخدایا شکرت   
آرزوی استاد این است که مثل یک قهرمان در زندان یا حتی بالای چوبه دار بمیرد و جاودانه شود.
اما سرنوشت استاد این است که با تشدید بیماری عصبی -که اکنون گرفتار آن است- مثل نیچه با جنون بمیرد.
استاد به خوبی می داند که سرنوشت انسان گرفتار در پوچی و بی معنایی جنون است. 
او برای فرار از این سرنوشت و برای رسیدن به آرزوی خود بیشترین حمله ها را به ت و مقدسات می کند.
او حتی به طور مستقیم به نظرات رهبری نیز حمله می کند.
اما زجرآورترین قسمت این داستان ترا
ترم ۸ کارشناسی، دم امتحانا یه سری اتفاق برا من افتاد که حسابی رو نمره‌هام تاثیر گذاشت. این جوری که بهتون بگم، انقلاب رو که کلا منبعش ۷ تا از نامه‌های امام خمینی بود، شدم ۱۲ :| (البته بعدا یه سری از این کلاس مجازی‌ها به پیشنهاد استاد شرکت کردم و امتحانش رو دادم و شدم ۱۸)
همون ترم، سه واحد هم اقتصاد داشتم که البته مربوط می‌شد به دانشکده‌ی عمران و یه استاد خیلی خوبی هم داشت. یه روز صبح بیدار شدم و دیدم تو سایت آموزش نمره‌های اقتصاد رو ثبت کردن و
در دل خویش مجموعه ای از نفرت دارم. یک بوته ی عظیم تنفر در قلبم روییده است، منی که همیشه جز محبت مرام دیگری نمی دانستم. چه بر من رفته ای استاد؟ چه بر من اورده ای استاد؟‌این حجم از تنفر در من ای استاد
و منی که کهیر می زنم از حرف زدن با تو. و تویی که هیچ چیز برایت مهم نیست. و تویی که لم می دهی و نان سنگک گنده را از ان زیر میز در می اوری و فرو می کنی توی ارده -جلوی لپتاپت -. و تویی که دو لوپی می خوری و هیچ چیز این جهان برایت مهم نیست. 
و منی که در تنفر مست
اینکه در شرایطی که همه نظری بر خلاف تو دارند، خیلی سخت ست که حرف درست را بزنی. برای مشکل پیش رو با استاد بزرگوارم م کردم و ایشان رفتاری را توصیه کردند که برخلاف نظر همه بود. و فرمودند جلوی همه باید اینطور رفتار کنی. قبلترها فکر می‌کردم کار راحتی ست و اگر مصرانه حرف حق بزنی همه تأیید می‌کنند که درایت داری و مستقل و عاقلی. اما نه تنها تأییدت نمی‌کنند بلکه اذعان دارند که احمقی :)
 
دستور رفتاری را از استاد بزرگوارم -حفظه‌الله- گرفتم و بر
از همون موقع که پست قبلیو گذاشتم، تا همین الان درگیر نوشتن دیشب بودم.چون قول داده بودم مو به مو باشه.دستم خشک شد بس نوشتم.خیلی از حرفامونم، از ترس اینکه فراموشم بشه، یادداشت کرده بودم.میدونم زیاده؛ ولی خودتون خواستید
از همون موقع که پست قبلیو گذاشتم، تا همین الان درگیر نوشتن دیشب بودم.چون قول داده بودم مو به مو باشه.دستم خشک شد بس نوشتم.خیلی از حرفامونم، از ترس اینکه فراموشم بشه، یادداشت کرده بودم.میدونم زیاده؛ ولی خودتون خواستید
نمیدونم توی وبلاگ قبلیم گفته بودم یا نه.احتمالا کسایی که اونجا بودن در جریان کشمکش های من و استاد موسیقیم بودن.سرانجام این کشمکش ها این شد که من از گروه کنار گذاشته شدمهمیشه فکر میکردم اینکه از گروه خط بخورم و توی کنسرت ها نباشم خیلی برام سخت باشه و به نوعی ضعف و افت محسوب شه برام ولی به خاطر رفتار سنگین استادم اون اواخر، وقتی پیشنهاد حذف شدن از گروه رو بهم داد کاملا قبول کردم و یه نفس راحت کشيدم تقریبا میشه گفت شیش ماه یا بیشتره که از گروه
شاگردی از استادش پرسید ((عشق چیست؟))استاد در جواب گفت به گندم زار برو و پرخوشه ترین شاخه را بیاور.اما در هنگام عبوراز گندم زار به یاد داشته باش که نمی توانی بهعقب برگردی تا خوشه ای بچینی.شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانیبرگشت . استاد پرسید ((چه اوردی؟))و شاگرد با حسرت جواب داد ((هیچ !هرچه جلومی رفتم خوشه های پر پشت تر می دیدم و بهامید پر پشت ترین ان ها تا انتهای گندم زاررفتم.))استاد گفت عشق یعنی همین!شاگرد پرسید پس(( ازدواج چیست؟))استاد به
هوالرئوف الرحیم
از دو حالت خارج نیست.
یا:
بچه ها همیشه انقدر کار داشتن و کارهای خونه هم همیشه همینقدر بوده و من چون دل مشغولی دیگه ای نداشتم، با اینها سرگرم بودم و به چشمم نمی اومد.
و
یا:
بچه ها و رضا نهایت همکاری نکردن رو دارن باهام انجام می دن که من امروز تا ساعت 6 بعد از ظهر یک لحظه فرصت سرخاروندن نداشته باشم تا بشینم پای کار.
 
 
 
 
 
امشب در واقع فقط یک ترکیب زدم
برای استاد فرستادم و استاد طبق معمول تشویق
و امید دادن
خیلی انرژی گرفتم
رمان استاد خلاف کار
قسمتی از رمان:
رمانهای استاد و دانشجو
چند تقه به در کلاس زدم و وارد شدم.با ورودم همه ی نگاه ها به سمتم برگشت و رشته ی کلام استاد از دستش در رفت.فوری شروع به آنالیز صورتش کردم.چشمای سبز،صورت شش تیغ… خودش بود.امیر کیان فرهمند.
خیلی سریع دست و پام و جمع کردم و در غالب یه دانشجوی سال اولی فرو رفتم و گفتم_می تونم بشینم؟می دونست قراره امروز یه دانشجوی انتقالی داشته باشه برای همین پرسید :_لیلا سماوات؟سری ت دادم که گفت
ادامه مطلب
شاید که نه.حتما .خودم را در برحه ای از زندگی رها کرده بودم خود را به حال خود وا گذار کرده بودم و انتظار داشتم بمیرد.اکنون اما وقتی به خود نگاه میکنم منی را میبینم که بی من راحت تر است .نمیدانم برا چه بازگشته ام .برای که .؟به سوی کدام دره ؟آمده ام با دندانه های برنده ام کدام زخم خود را ترمیم کنم .؟من بی من زنده مانده بود ؟!بی شک .من اما مرده بودم بدون خود من برای خود بازگشته بودم . نه برای من .  
راسل هنگام مرگ خود سخنی گفت که از نظر استاد حکیمانه ترین سخن است:
از راسل پرسیدند اگر بعد از مرگ متوجه شدی خدایی هست چه می کنی؟
راسل جواب داد: به خدا می گویم یا باید عقل مرا طور دیگری می آفریدی تا تو را بیابم و یا دلایل وجود خودت را روشن تر قرار می دادی تا من با همین عقل تو را بیابم.
یک سوال از استاد:
آیا خدا نمی تواند جواب بدهد که پیامبران من صدها بار نگفتند که اگر عقل اسیر شهوت شود دیگر خدا را نمی یابد؟
کتاب فیلسوفان بدکردار در مورد شهوت رانی های
دلم میخاد بنویسم طمع دارم ، وسوسه میشم که بنویسم نوشتنو دوس دارم نوجوان که بودم یه نویسنده خفن بودم البته رسمی کار نمیکردماما خیلی مرررررد بودم دلم برای گذشته ام تنگ شده الان خیلی ناجورم ، اصلا خودمو دوس ندارم میدونی آدمیزاده دیگه اون موقع هم خودمو دوس نداشتممیدونی تو همین الانشم می فقط قصه اینه که تو همیشه خودتو از منظر عیوبت میبینیواسه همین همیشه ناراضی هستی و دلت واسه خودت تنگ میشه مثلا من دلم واسه هجده سالگی هام تنگه ، هجده سالم
خب من از همون ابتدایی که یادمه راوی چند تا نمایش بودم که بچه ها اجرا میکردن  راهنمایی پام کشيده شد به گروه سرود و دبیرستان که بودم جدی تر وارد مشاعره شدم و دبیر های ادبیاتمون ازم میخواستن سر کلاس شعر و متن کتاب و بخونم و بچه هام میگفتن صدات خوبه و خب از همون بچگی هم یکی از آرزو هام گوینده شدن بود . یادش بخیر سال سوم دبیرستان . معلممون میومد تو کلاس تا میومد و حضور و غیاب میکرد میگفت کتابارو باز کنین درس جدید و بعد صدام میکرد میگفت بخون خانوم
کاش من هم کبوتر بودمکه به دل خودم بودمپر میزدم و دورت میگشتمروی فرش هایت میپریدم و زائرانت را دید میزدمگاهی هم روی سقا خانه می نشستمیا تمام صحن ها را پر میزدمکاش من هم کبوتر بودمتا همیشه پیشت بودم.#هشتمین_پدر #در_مسیر_تو #خاطرات_سفر#کبوتر_حرم
در هیچ»٬ چیزی دیده بودم،و از لیوانی خالی آب نوشیده بودم،و در خیابانی که وجود نداشت راه رفته بودم،و زیر بارانی که هرگز نبارید خیس شده بودم،و برای موسیقی‌ای که وجود نداشت ترانه‌ای گفته بودم،و آن روزها قهرمان داستانی بودم که هرگز نوشته نشده بود،و بعد چشم‌هایی را دیدم که هرگز نگاهم نکرد،و عاشق چشم‌هایی شدم، بی‌آنکه بدانم حتی وجود نداشته اند،و در آغوشی گریستم که هرگز برایم باز نشد،و دل به قولی سپردم که هرگز ندادی‌اش،و در گوشم زمزمه‌ی حر
 
 
سه تا گربه دیدم . دیشب توی تاریکی کوچه مان سه تا گربه دیدم .از غصه های دلم و برای پرت کردن حواس مجروح خودم،قصد کرده بودم سالاد زمستانی درست کنم. لوازم سنگینش را خریده بودم و می رفتم سمت خانه، گل کلم و هویج و کرفس و اینطور چیزها . گربه ها جزء لاینفک محله ی ما هستند . اما این سه تا فرق داشتند، هر سه یک شکل و یک رنگ و یک اندازه بودند و در قاب نگاه من این طور جانمایی شده بودند : اولی داشت استخوان گردنی را که از پلاستیک زباله ها بیرون کشيده بود می لی
دستش رو بالا آورد سوالش بی ربط بود ولی میخواست بپرسه گفت:استاد نمیشه برا همیشه بخوابم!؟
دانشجوها غافل از دل تکه تکه شدش بهش خندیدن.
استاد گفت:چطور!؟
گفت آخه این اخرا دیگه باهام حرف نمی زد
دیگه حتی نگام هم نمی کرد.
خیلی کم می دیدمش.
اما وقتی می دیدمش دلم براش پر میکشيد.
آخرین بار که داشت میرفت.
گریه کردم دست خودم نبود.
اشکام بی اختیار جاری میشد رو گونه هام.
با چشمای اشکیم زل زدم تو چشماش.
اونم سردتر از همیشه زل زد تو چشمام.
اون لحظه می
سلام
امروز بیشترش رو تو راه بودم.تو کل روز حس میکردم کف پام زخم شده و شکافتع شده و کلی درد داشتم.رسیدم خونه دیدم پف کرده برا همین انقدر درد داشتم و اذیت بودم.
امروز رفتم به استادم گفتم نمره ای که میخوای بدی رو بهم بده امروز که باز من یه روز گیر نمره این درس نشم.قبول نکرد و میگف باید هفته بعد هم باز بیای گزارش کارا رو تحویل بدی منم گفتم خب اون دختره که از من عقبتره باز میاد و بهش میدم برات بیاره جوابش این بود که ایشونم تموم شده آزمایشاشون نمیشه که
از لحظه اول با خودم گفته بودم به محض رسیدن شروع می کنم به درد دل و کلی حرف آماده کرده بودم که رو به گنبدش بگم. تمام کسانی که التماس دعا گفته بودن جلوی چشمم بودن. اول از همه خودم پر از حرف بودم و کلی خواسته داشتم ازش.
ولی وقتی که رسیدم فقط یاد این یه بیت افتادم:
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
یکی بزرگترین فرق های دانشگاه آزاد و سراسری میدونین توی چیه؟
اینکه اگر شما خدای نکرده روز اول مهر پاشین برین دانشگاه آزاد، تنها افرادی که میبینین اینها هستن :
ورودی ها جدید، آدم هایی که دیر برای ثبت نام اومدن، چندتا استاد دلسوز و فداکار و یه سری دانشجوی سال دوم تا سوم ( سال چهارمی ها و چه بسا بالاترها معمولا از سال های گذشته درس گرفتن و سر و کله شون پیدا نمیشه.)
و هیچ کلاسی هم تشکیل نمیشه.
یعنی یا استاد نیومده. یا بچه ها نمیان و کلاس تشکیل نمیشه.
چند سالی می شه که به واسطه پسر عموم ، با استاد رائفی پور آشنا شدم و تقریبا اکثر سخنرانی هاش رو دنبال می کنم دو سه روز پیش دیدم توی کانال مصاف ، اطلاع رسانی شده بود که قراره تشریف بیاره شیراز برای سخنرانی ، خیلی خوشحال شدم و امروز ساعت 4 مرخصی گرفتم و رفتم سمت سالن فرهنگیان ! تا رسیدم شد ساعت چهار و نیم که تا استاد اومد برای سخنرانی یه نیم ساعت چهل دقیقه ای منتظر شدیم البته ساعت شروع سخنرانی هم 5 بود .
ادامه مطلب
روزی برای شیوانا خبر آوردند که در معبدی در ده مجاور فردی ادعا می کند که استاد شیواناست و درس معرفت را او به شیوانا آموخته است شیوانا تبسمی کرد و گفت : «گرچه این استاد را ندیده ام اما به او سلام برسانید و بگویید خوشحالم به همسایگی ما آمده است همچنین به استاد بگویید تعدادی از شاگردان جدیدم را برایش می فرستم تا در محضر او کسب فیض کنند و درس معرفت را مستقیما از استاد بزرگ بگیرند.»
سپس شیوانا چند تن از شاگردان جدید را به محضر استاد تقلبی فرست
 سفیر انگلیس در دهلی از مسیری در حال گذر بود که یک جوان هندی، لگدی به گاوی میزند "گاوی که در هندوستان مقدس است"!
فرماندار انگلیسی پیاده شده و به سوی گاو میدود و گاو را میبوسد و تعظیم می کند!
بقیه مردم حاضر که می بینند یک غریبه اینقدر گاو را محترم می شمارد در جلوی گاو سجده میکنند و آن جوان را به شدت مجازات می کنند. همراه فرماندار با تعجب می پرسد؛
چرا این کار را کردید؟!
فرماندار می گوید؛
لگد این جوان آگاه می رفت که فرهنگ هندوستان را هزار سال جلو بین
آموزش ایتبس طوطی کاسکو آرا کاکادو برزیلی نکس وان موزیک پارسیان ماینر اسکریپت ویژه my KPOP سایت سرور Eeven Craft محمد حسین عزتی ضد بانک کتابخانه عمومی دکتر مهین حصیبی