نتایج جستجو برای عبارت :

مرد۵۱ ساله هستم نیاز به زن ای به مدت یک سال دارم اگر با هم سازگاری داشتیم دائمش میکنم مثل زن دائم رسمی باهاش زندگی میکنم

سلام خدمت دوستان
پسر سی ساله اي هستم که حس ميکنم به بلوغ و رشد عقلی نرسیدم، تفکرات بچه گانه دارم، خیلی ساده به نظر میام، همه به چشم يک بچه من رو در نظر میگیرند و اين باعث شده تو روابطم، زندگی شخصیم و همچنین محیط کارم دچار مشکل بشم.
بلد نیستم با هر فرد چه جور برخورد کنم و اخلاقم با همه به يک شکل هست. حرف هاي بچه گانه و شخصیت بچه گانه اي از خودم ساختم. به عنوان مثال همه ش مسخره بازی و در حال شوخی هستم و اين باعث شده شخصیت يک فرد سنگین و بالغ رو نداشته
چقدر تنهام.حتی کسی رو ندارم که باهاش حرف بزنم. از تنهايی و درد بيکسی پوکیدم دیگه :( به اصطلاح با مادرم و شوهرش زیر یه سقف زندگی ميکنیم اما تو اين خونه هیشکی به هیشکی نیستهر کی براي خودش زندگی ميکنه تو خونه ی ما واژه عشق و محبت اصن معنايی ندارهحس ميکنم بچه اضافی هستم که هیشکی منو نمیخاد همیشه حسرت داشتن یه خونواده پر از شور و عشق و محبت روداشتم و دارم هر موقع به زندگی خونواده هاي اقوام و آشناها نگاه ميکنم خیلیغصه میخورم که چرا از داشتن یه خون
خب مثل همیشه! دوباره پناه آوردم به وبم، حداقل وبم منفی بافی نميکنه :))فردا يکی از روزاي سخت زندگیِ منه، و هنوز نمیدونم چطوری بايد باهاش کنار بیام؟ هنوز نمیدونم واقعیه اين مشکل؟ باورم نمیشه.به طرز عجیبی خسته هستم و نمیگذره ساعت. ساعت 7 صبح فردا!الان حس ميکنم یه شی شکننده شدم که هر لحظه ممکنه پودر بشه.حتی دیگه اهمیت نمیدم که متنی که دارم مینویسم خوبه؟ ولی خب بازم هزار بار نوشتم و هی پاک کردم و هی نوشتم و .نياز دارم فردا یه معجزه بشه، نياز دارم
سلام
دختری *3 ساله هستم. چند ساله ازدواج کردم الان خونه خودمم. سوالم اينه که از همون اوايل شوهرم به من زیاد زنگ نمیزد و بیشتر پیامک میداد. حتی امکان تماس ویدیویی هم داشتيم ولی فقط یه وقت هايی استفاده ميکرد. به نظر من یه مرد طبیعی که زنش رو دوست داره حداقل روزی یه بار باهاش تماس ویدیویی میگیره، هر چند کوتاه، یا زنگ میزنه صداش رو بشنوه. مخصوصا وقتی تازه عقد کردن. اين کارهاش باعث میشد دلم بشکنه و فکر کنم دوستم نداره.
فکر نکنید بهش نگفتم، تا حالا چند
اين که با اون فرد خاص مشکل داریم به شدت منو عصبی کرده. خواب آشتی کردن باهاش رو میبینم، هر ساعت بهش فکر ميکنم، تو فکرم باش دعوا می‌کنم. خلاصه که خیلی وضع بدیه و می‌خوام که یا برام مهم نباشه یا آشتی کنیم. حس ميکنم نياز دارم کمک بگیرم.
قلبم درد ميکنه و يک در میون پالس دستگاه و قلب خودم میزنه و من تک تکشون رو حس ميکنم. و.تب دارمدرد دارمگریه دارمعطش دارمفحش دارمدلتنگی دارماسترس دارمخستگی دارمعصبانیت دارمدل شکستگی دارمدرد دارمتب دارمعطش دارمدرد دارمو وقتی به اين فکر ميکنم فردا هم نوبت تزریق شیمی درمانیه واقعا دوست دارم طوری پودر بشم که ذرات حاصل از من اصلا از حالت تعلیق در هوا خارج نشن و فرود نیان! :|
دلم میخواد زودی عصر بشه برم پیش هنرجوم. 
یدونه هنرجوی 15 ساله گیرم اومده. 5جلسه س دارم باهاش کار ميکنم ولی هنوز نمیتونه خوب سايه بزنه.
اصلا تو عمرش سايه نزده. فقط واسه خودش طراحی کرده. چیزاي رنگی که اصلا کار نکرده.
منم فعلا دارم روی سايه زدنش کار ميکنم. فشار دستش همیشه برعکسه. جايی که بايد تیره کنه روشن میزنه و جايی که بايد روشن بزنه رو تیره ميکنه!
خودش میگه چون از اشیاء بیجان خوشش نمیاد نمیتونه خوب کار کنه. از اين جلسه دیگه اشیاء رو میذارم کنار ب
سلام
من یه دختر 24 ساله هستم. از نظر دیگران زیبا هستم و خیلی هم به خودم می رسم. خانواده خوش نامی و ثروتمندی هم دارم، پدرم و برادرهام تو بازار مغازه دارن، اينا رو گفتم که از شرايطم آگاه بشید. 
اما مشکلی که دارم اينه که خیلی کم خواستگار دارم، یعنی تا حالا فقط سه نفر اومدن خواستگاری که اونم بعد شب خواستگاری رفتن و و پشت سرشون رو نگاه نکردن. من همیشه برام جاي سوال بود با اين شرايط چرا انقدر کم خواستگار دارم تا اينکه آقا پسری که تو دانشگاه باهاش آشنا
دلم میخواد زودی عصر بشه برم پیش هنرجوم. 
یدونه هنرجوی 15 ساله گیرم اومده. 5جلسه س دارم باهاش کار ميکنم ولی هنوز نمیتونه خوب سايه بزنه.
اصلا تو عمرش سايه نزده. فقط واسه خودش طراحی کرده. چیزاي رنگی که اصلا کار نکرده.
منم فعلا دارم روی سايه زدنش کار ميکنم. فشار دستش همیشه برعکسه. جايی که بايد تیره کنه روشن میزنه و جايی که بايد روشن بزنه رو تیره ميکنه!
خودش میگه چون از اشیاء بیجان خوشش نمیاد نمیتونه خوب کار کنه. از اين جلسه دیگه اشیاء رو میذارم کنار ب
تو اين دو سه روز یه چیزايی فهمیدم که الان دارم با خودم فکر ميکنم که مگه میشه اتفاقی باشه؟
سه نفری ک میشناختم و هرروز باهاشون چشم تو چشم میشدم فهمیدم فرزند شهید هستن! يکیشون که خیلی نزديک بود و باهاش زیاد پیش اومده بود حرف بزنم.
حالا همش دارم با خودم فکر ميکنم کی چه حرفايی زدم؟
شده ک از بابام براشون تعریف کنم؟
آخه دخترا یه جور دیگه بابايی هستن.
دو شبه که روی تخت برعکس میخوابم
هرکار ميکنم نمیتونم عادی باشم
دوباره از خودم خسته شدم
از بی ارادگیم
مست بودیم تو خیابون. یه گوشه نشسته کنار نرده هاي اونجا. گفتم از زندگی خودم اگر بخوام مضمون بشکم بیرون که باهاش داستانی بنویسم، اون اينه که وقتی میدونم نهايت هرچیزی که با یه آدم دارم بالاخره بوسه است و عشق، باهاش دعوا ميکنم. بهش بدی ميکنم. مریض نیستما یعنی ممکنه یعنی. ولی اگه کسی مهم نباشه چرا دعوا کنی. گفت باحاله ولی چطور میشه باهاش پیرنگی پیش برد؟ گفتم نمیدونم. شايد اصلا پیرنگی با همچین چیزی پیش نره هیچ وقت تو دنیا. گفت شايدم بره و بايد کشفش ک
سلام.
امروز حال و هوام توش غمه. دلم گرفته.
خسته شدم از اين همه تلاش. خسته شد از اين همه کار کردن و به نتیجه نرسیدن.
من الان 10 ساله که دارم کار ميکنم. 10 ساله که دارم تلاش ميکنم.
کاش تمام میشد. کاش از توی اين دوران میپریدم و میرفتم. 
کاش مثل کامپیوتر بعد از چند بار تلاش میشد دکمه اسکیپ را زد و دیگه ازش پرید. اصلا به بهش فکر نکرد.
خدايا من به امید تو اين همه کار ميکنماااا
اگه امید تو نبود ، اگر خوش بینی و چشم امید به تو نبود ول ميکردم اين همه تلاش را.
سلام
من يک جوان 29 ساله هستم که مشکلی دارم براي ازدواج و ترس بزرگی دارم. جوون ها اول يک توصیه به شما ميکنم، وقتی جوون تر هستید ازدواج بکنید، دخترها وقتی جوون تر هستید پیشنهاد ازدواج پسرها رو قبول بکنید.
من وقتی 20 سالم بود کلم پر از مو بود، ولی الان بالاش کچل شده، من مشکلم اينه که خجالت ميکشم برم خواستگاری، خجالت ميکشم سر سفره عقد بشینم، خجالت ميکشم توی روز عروسیم با عروس باشم، میترسم دیگران بگن اونو نگاه کن کله کچل!، اصلا توی خواستگاری هم خجال
سلام
من يک جوان 29 ساله هستم که مشکلی دارم براي ازدواج و ترس بزرگی دارم. جوون ها اول يک توصیه به شما ميکنم، وقتی جوون تر هستید ازدواج بکنید، دخترها وقتی جوون تر هستید پیشنهاد ازدواج پسرها رو قبول بکنید.
من وقتی 20 سالم بود کلم پر از مو بود، ولی الان بالاش کچل شده، من مشکلم اينه که خجالت ميکشم برم خواستگاری، خجالت ميکشم سر سفره عقد بشینم، خجالت ميکشم توی روز عروسیم با عروس باشم، میترسم دیگران بگن اونو نگاه کن کله کچل!، اصلا توی خواستگاری هم خجال
سلام
دختری 20 ساله هستم. به شدت احساس تنهايی ميکنم. علتش هم اينه که خیلی با هم سن و سال هام تفاوت شخصیتی دارم. اطرافم رو که نگاه ميکنم یه نفر رو هم حتی شبیه خودم نمیبینم. یعنی نمیتونن بین تفریح و درس تعادل برقرار کنن. یا به شدت خوش گذرون هستن یا فقط به درس و کار فکر ميکنن.
من خیلی آدم راحتی هستم، یعنی راحت حرف میزنم، سخت نمیگیرم، تشریفاتی حرف نمیزنم و عمل نميکنم. میخوام خودم باشم. شخصیت نمايشی ندارم. اهل اينستاگرام نیستم چون واقعا درک نميکنم چه مع
گاهی ازت سئوالی می پرسن که چندین ساله خودت هم براش جوابی نداری وقتی امروز ازم پرسیدن بدنم شروع کرد به لرزیدن اين چرا توی ذهنم تکرار شد اين چرا چراي چهار سال از زندگیمه خیلی تلاش کردم جوابش رو پیدا کنم ولی انگار جوابی نیست.
هاجر همسر حضرت ابراهیم بود به هر آبی که میرسید میفهمید سرابه زندگی من دقیقا همین شده از دویدن براي رسیدن به اين آب دست برنداشتم ولی تصمیم گرفتم کنار اين دویدن پیشرفت کنم زندگی کنم و گاهی به خاطر نرسیدن خسته شوم چندین شبه پش
تا حالا شده حس کنید خودتون رو نمیشناسین؟
من الان يک سال و دو ماهه که هر چند وقت يک بار اين فکر میفته تو سرم که من خودمو نمیشناسم. نمیدونم يک سال و دو ماه پیش من تغییر کردم، یا از قبل همین طور بودم و از يک سال و دو ماه پیش تازه متوجه تغییرات شدم
راستش زیادم برام مهم نیست، من زیاد خودم رو درگیر فلسفه ی زندگی نميکنم، شعارم اينه که آسون بگیر و خوشحال زندگی کن. اما يک سال و دو ماهه که فکر ميکنم نکنه برعکس من خیلیم دارم سخت میگیرم!
 
فکر نميکنم جواب اين
روزها مثل فشنگ از اسلحه خارج و سپری میشن.اومدم عسلویه و الان حدود ۷ روز هست که سر کار هستم.همون کار قبلیه البته یه خورده چالش هاي عجیب تر.در کل بدک پیش نمیره.از خیلی از مشکلات هم از نظر مکانی فاصله گرفتم ولی از نظر ذهنی نه.!
الان یه پام توی بازرسی هست و یه پام توی دفتر فنی!!!دارم به هر دو واحد کمک ميکنم.
ته دلم ناراحت نیست.حس ميکنم آخرش آینده منو به طرف روشنايیش ميکشه.خبری نیستا!!!همینجوری الکی حس ميکنم.
اصلا دوست دارم حس کنم.فضولی؟؟؟!!!!
سلام
من پسری ۲۹ ساله هستم قصد ازدواج دارم، اما موضوعی منو نگران کرده، اونم اينکه من چند سال افسردگی داشتم، الان خوب شدم اما همچنان اختلال خواب دارم و قرص خواب میخورم، اما تعریف از خود نباشه، اخلاق به شدت خوبی دارم و بسیار اجتماعی هستم و بسیار زیاد احساساتی، و ظاهر خوبی هم دارم، اما میترسم با داشتن اختلال خواب ازدواج کنم.
از طرفی نمیخوام با کسی دوست بشم چون خودم هم خواهر دارم، دخترها رو مثل خواهر خودم حساب ميکنم، چون همین طور که خودم دوست ندا
من در مقابله با آدماي اطرافم سعی ميکنم لبخند داشته باشم، خصوصا کسايی که بهشون علقه و ربطی دارم ولی وقتی از کسی خوشم نیاد، سعی ميکنم عادی از کنارش بگذرم؛ وقتی از کسی بدم بیاد، هیچ وقت بهش لبخند که نمیزنم هیچ، سعی ميکنم اصلا باهاش رو در رو نشم، ولی در مورد کسی که بهم بد کرده همیشه اخم دارم و اصلا کاری نميکنم که چشم تو چشم بشم باهاش، حتی شده یه جورايی خشمم رو بهش نشون میدم، عین دستور خدا که شدید میشم بهشون، فقط یه سوال دارم، چرا بايد در مقابل تمس
طبیعتِ اينجا همون سبزی رو داره که من دوست دارم. سبزِ روشنِ اول اردی‌بهشت. یاد حرف چند سال پیشم میفتم که "هر سال اردی‌بهشت سفر کنیم". هم‌سفر ها سر و صدا راه انداختن و میخندن. دوست داشتنی‌ن. یه کم دور میشم ازشون. رو یه سنگ، وسط جنگل، تنها. هوا یه کم بادی‌ه. صداي درخت ها وحشت رو به جونم میندازه. پیش خودم میگم "من قوی هستم، من قوی هستم، من قوی هستم."بلند میشم، قدم برمیدارم. تپش قلبم رو حس ميکنم. هر لحظه محکم تر. هر لحظه تندتر. مصمم هستم که جلو برم. نمی
سلام دوستان عزیز
من یه خانم 27 ساله متاهلم. لیسانس دارم و شاغلم. البته نیمه وقت،اهل باشگاه، مطالعه و استخر رفتن هستم. خودم حس ميکنم معمولی هستم. عشوه و ادا . ندارم. مانتوی هستم ولی خیلی محرم و نامحرم و مسائل اخلاقی رو رعايت ميکنم. جیغ جیغو نیستم . مثلا واسه یه زخم انگشت جیغ بزنم، گریه کنم. 
میخوام بدونم آدم با کلاس یعنی چی؟، وقتی میگین فلانی با کلاسه یعنی چی؟، چه رفتاری دارن که میشن با کلاس؟، من دوست دارم با کلاس باشم نه معمولی!!! در مورد خودم بخو
سلام
امیدوارم حالتون خوب باشه، پسری هستم 23 ساله، تازه لیسانس گرفتم، یه مشکل دارم امیدوارم راهنمايی هاي شما کمکم کنه. 
بنده همه چیز رو براي خودم بزرگ و  غول ميکنم، هر چیزی که شما فکرش رو بکنید، پشت هر فکری که ميکنم یه ترس پنهان خوابیده و از انجام هر کاری دلهره دارم، روابط عمومیم خوبه، خون گرم هستم، تو جمع که میشینم همه از حرفام میخندن، مسئولیت پذیرم، یعنی شونه خالی نميکنم از کار.
اينا رو گفتم که بدونید گوشه گیر و درونگرا نیستم ولی اين مشکل زن
روزها خسته کننده شدن. بعضی وقتها از بی هدفی ادم خسته نیشه بعضی وقتها در راه هدف، جفتش فرقی نداره در هر صورت کم میاریم میشیم بقول گفتنی فس! . در وسط ناکجا اباد امروز داشتم فکر ميکردم زندگی داره باهامون چه ميکنه همه سختی رو ب جون بخری ک چی!  هدفت چیه؟ فکر کردی بهش؟ سعی کردم منطقی باشم احساسمو دور کنم گرچه دارم سرکوبش ميکنمدلم تنگ است تنگ کسی ک يکساعت پیش داشتم باهاش میحرفیدم حتی موقعی هم ک باهاش میحرفم هم دلم تنگشه! داشتيم حرف میزدیم روی موضوعی
بیست و چهار ساعت از زمانی که تو بیمارستان بستری شده ام می گذرد، تخت کناری ام دختر 32 ساله ايست، که با لبخندمان باهم ارتباط برقرار می کنیم، به من قوت قلب میدهد و آرامم می کند، مادرم لبانش می خندد، اما سفیدی چشم هايش به سرخی میزند. خودم اما. راستش نمیدانم، هم خوبم، هم بد، البته يک مقدار هم نگرانم که فکر ميکنم طبیعی باشد، ولی يک چیزی خیلی خوشحالم می کند،اينکه خوب یاد گرفته ام نبات سپاسگزاری باشم، دیشب بین تمام دردهايم، آرام بودم و خداراسپاس میگ
درابتدا: سلام اين مطلب موقتی است. اما اگر دیدگاه ها مثل همیشه تکمیل کننده باشند، لطفتون باعث میشه در صفحه ی وبلاگم دائم باقی بماند. تندرست باشید.
من مُقلد جناب آیت الله مکارم شیرازی هستم. علاقه وافری به ايشون دارم. مطیع فرمايشات ايشون هستم و مدام مراجعه ميکنم به توضیحاتشون. قرآنی که با ترجمه ی ايشون باشه میخونم و دوستشون دارم. تفسیر قرآنشونو میپسندم و فکر ميکنم چشم و گوشمو باز ميکنه. از هیچ مرجع دیگه اي خبر ندارم و پیگیری هم نکردم.
حالا خُب که
از شدت ناراحتی با خودم صحبت ميکنم وقتی به اوجش میرسه صدام بلند میشه بعد یادم میاد نبايد بلند صحبت کنم
نفسم
میگیره وقتی کسیو ندارم درمورد چیزايی که دوست دارم صحبت کنم باهاش وقتی
کسی رو ندارم وقتی ناراحتم بهش بگم ناراحتم ینی از بچگی اين شکلی بودم
مجور بودم تمام احساساتم رو مخفی کنم
زندگی کاملا عادلانس اما
مهم منم که فعلا فشار روحی رومهدوس دارم گوشیمو پرتاپ کنم به افراد
خانواده بگم متنفرم ازتون بعد بلندشم برم براي خودم زندگی جدیدی بسازم
چرا علاقه بسیار شدیدی به بعضی پسرها در خودم حس ميکنم؟
 
سلام من پسری 21 ساله هستم. از دوران بلوغ علاقه خیلی کمی نسبت به جنس مخالف دارم.با اين که چندین بار موقعیت ارتباط با جنس مخالف (درخواست از طرف مقابل) رو هم داشتم اما هر وقت به ارتباط جنسی فکر می کنم حالت تهوع بهم دست میده. ناگفته نماند که علاقه بسیار شدیدی به بعضی پسرها در خودم حس ميکنم که تا الان سرکوبش کردم ولی ادامه اين روند برايم ممکن نیست.لطفا راهنمايی کنید
ادامه مطلب
توی فیلم میت مام يک جايی تد میگه براي اينکارا پیر شدم. و بارنی براي اينکه نشون بده هیچ کاری نیست ک براش پیر شده باشه و یه لیست از تمام کارهاي تینیجری ک ب ذهنشون میرسه تهیه ميکنه و تک تکشون رو انجام میده. منم به همین فکر ميکردم ک هیچ چیزی نیس ک فکر کنم اوه من براي اين پیر شدم. پفک خوردن با خواهرزاده هام برام لذتبخشه و حتی اندازه ی آنی ده ساله و ايلی هفت ساله کیف ميکنم از خوردن پفک . کاری که خواهرم فکر ميکنه براش پیر شده براي من اينطور نیست
حالا يکی
چند وقتی بود که ذهنم درگیر اين بود که اين شبکه هاي مزخرف عجتماعی رو حذف کنم یا نه بالاخره دیروز تصمیمم رو گرفتم . اينستاگرام و تلگرام از روی گوشی حذف شد . تلگرام هم فقط روی لپ تاپم دارم اونم فقط و فقط بخاطر آنیف . البته مشخص نیس احتمالش هست اونم حذفش کنم .
اين مدت خوب بوده . درگیر برنامه نویسی PHP هستم . خیلی دارم باهاش حال ميکنم . تصمیم گرفتم جداي از خود برنامه نویسی سمت سرور ، طراحی رابط کاربری و برنامه نویسی سمت کاربر رو هم جدی دنبال کنم چ
با سلام
من يک سوال داشتم و اونم اينکه به نظرتون با کارمندان جنس مخالف مجرد چطور بايد رفتار کرد؟
من پسری حدود 35 ساله هستم که یه شرکت دارم و توی شرکتم 10 تا کارمند دارم که نصف اون ها دختر مجرد از سن 22 تا 30 سال هستن. منم کلا آدم خوش مشرب و بگو و بخند و به اصطلاح خاکی اي هستم و براي همین با کارمندهام طوری رفتار ميکنم که اصلا فکر نميکنن من رئیس اونا هستم
بیشتر فکر ميکنن من رفیق اون ها هستم. مثلا براي اينکه یه موضوع کاری رو بهشون توضیح بدم (خصوصا براي خ
تقریبا شدم کارمند.
يک سری کارهاي پايه ثابت
دلم خوشه که اين کار کارمندی اگر رشدی رو داشته باشه واسه کس دیگه نیست، براي خودمه
سعی ميکنم خودمو نجات بدم
سعی ميکنم آزاد باشم
عادیِ البته
اولاش بايد اينجوری باشه
اشتباه من، اشتباه محاسباتی بود
که فکر ميکردم اولش یعنی سال اول
اولش یعنی تا وقتی که "من" بتونم اين مجموعه رو از "خودم" بی نياز کنم
من نه علمش رو دارم
نه تجربه اش رو
علمش رو دارم مطالعه ميکنم تا یاد بگیرم
تجربه اش رو دارم زندگیم رو صرف (یا حروم
ترس از زندگی باهامه.خیلی زیاد.خیلی چیزا عوض شده و من دارم هضمشون ميکنم تو خودم.دارم حلشون ميکنم.من دیگه نه آدم قبلم نه یه آدم جدید.اساس بی هویتی ميکنم.احساس ميکنم در سه سال گذشته اصلا وجود نداشتم و نمیخوام دنبال خاطره اي بگردم.دلم به هیچی چیزی دیگه نمیتونه خوش باشه.حالم نامساعدشده.راستش دارم فکر ميکنم چجوری زندگی کردم اين مدت رو؟به امید کی؟وچرا گذاشتم با یه امید که اصلا اسمش امید نیست زندگی کنم؟احساس حماقت براي يک انسان گندترین اساس میتونه
دارم خودمو تيکه تيکه ميکنم.
هزارتا برنامه چیدم نه براي زندگی ايده‌آل براي مهدیه‌ی ايده‌آل. اينايی رو دیدین که براي خوشگل شدن توی جراحی زیبايی افراط ميکنن؟ من دارم با روحم اين کارو ميکنم. دشمن شدم با خودم. همه رو میتونم راضی کنم خودمو نمیتونم. اينارو مهدیه‌اي مینویسه که زندانی شده توی خودش. شايد بگین دختر خوب تو غم نداری، غم‌سازی ميکنی واسه خودت از سر دل خوشت. منم غم دارم. غم‌هاي کوچيکی که بزرگ میبینمشون و غم‌هاي بزرگی که باورم نمیاد بزرگ
عده اي همواره تاکید دارند که من همبن هستم که هستم.بدین معنا که من قالبی نامتغییر دارم و دیگران بايد خود را بگونه اي تغییر بدهند که پذیراي اين منی که همین ام باشند .اين جمله بدین معناست که من مرده ام و در اين فریبم که مطلق هستم .و ادم مرده که حرکت و تغبیر نميکند مثل چوب خشکی که نه جوانه میزند نه منعطف است و تنها بدرد اتش میخورد اين جمله یعنی من اينقدر نادان هستم که تصور ميکنم مرکز افرینش و اوج کمال و اگاهی و فهم و ادراک هستم .که اين خود بیانگر جه
احساس خاصی دارمدر مکان و جايی هستم که همه آرزو دارن دونفره باشن
ولی من دارم با یه نفره بودنم کیف ميکنم
دوسش دارم
لذت بخشه
با موسیقی هاي غمگین که با هنذفری گوش ميکنم
خیلی خوبه
یاد ترانه شهر دیوونه خواجه امیری افتادم
وصف الانه منه
خودتون پیدا کنین و گوش کنین
قبلا تلگرام داشتم اما اينستا نه ،در حال حاضر نه تلگرام دارم و نه اينستا، با مشکلات فیلتر شدن تلگرام و برنامه هاي مشابهش و مشکلات و اينکه دیگه مخاطب خاصی هم نداشتم قید تلگرام زدم واتساپ هم فقط واسه اين دارم که خیلی از دنیاي فناوری عقب نباشم و گاهی وقتها اقوام یا دوستان کاری باهام داشتن وسیله ارتباط باشه البته بماند که فقط یه دوست صمیمی دارم که ماهی يک بار از طریق وات باهاش درارتباط  البته اگه اون به من سر نزن ممکنه خودم اصلا کاری به
بسم الله مهربون :)
زندگی ميکنم، درس میخونم، میخندم، ورزش ميکنم، نقاشی ميکشم، زبانم رو تقویت ميکنم، علايقم رو دنبال ميکنم، اما از درون دارم درد ميکشم. اين درد روز به روز درونم بزرگ تر میشه و منم متقابلا سعی ميکنم تحملم رو ببرم بالا. با اين درد بزرگ شدم‌، روحم بزرگ شد، قد کشیدم، اما جدیدا به یه حدی رسیدم که احساس ميکنم دیگه قوی تر نمیشم، دارم میشکنم دیگه!
از ضعفی که داره بهم غلبه ميکنه متنفرم. درمونده شدم. هزار تا غم و حسرت و ناراحتی حرص گوشه ی د
سلام 
من يک دختر ۲۲ ساله هستم، دانشجوی ارشدم، در دوران لیسانس تعداد دخترهاي کلاس مون خیلی زیاد بود و لازم نبود با پسرها در ارتباط باشم، اما تو دوران ارشد براي انجام پايان نامه لازمه دائم با پسرها هم صحبت باشم، علاوه بر اين رشته ی من آزمايشگاهیه و بايد دائم تو آزمايشگاه باشم.
راستش خیلی میترسم از پسرها، همه ش میگم نکنه حرکتی انجام بدم که تحريک کننده باشه، نکنه حرفی بزنم که روشون به روم باز بشه، راستش همه ش میترسم پشت سرم حرف هاي نامربوط بزنن
اين روزا چیزی ک از دست دادم شهامته
شهامت خواستن هیچی رو ندارم
از آرزو کردن میترسم
ی جورايی شبیه کمبود اعتماد ب نفس!
درواقع من بین دوتا آرزو موندم که اولیش تویی
شايدم ن. دومیش تویی
و اولیش بدون حضور تو
ولی چون دومی آرزوی قلبمه و اولی آرزوی عقلم دومی هنوزم با اينهمه انکار برام مهم تره انگار
نه شهامت ترک دومی رو دارم
و نه جرات خواستنش
پس همینجوری هاج و واج ب زندگیم دارم نگاه ميکنم
بدون آرزو!
توی ی حالت تعلیق خاص
انگاری ک زمان برام ايستاده باشه
+
کاش میشد اين شش روز رو کرد تو شیشه، که هرموقع دلم خواست، به تک تک لحظه هاش نگاه کنم و لبخند بزنم.
که دوباره از نو تجربه شون کنم. آره تکراری ان، ولی تکراری اي که انگار براي بار اول دارم تجربه ميکنم. یا همون ژمه وو.
از همه چیز شادتر، دیدار کسی بود که فکرش رو هم نميکردم باهاش آشتی کنم. اون هم بعد از اين همه مدت.
پس آره، خیلی خوشحالم.
اين شش روز به عنوان يکی از بهترین لحظات بیست و دو سالگی تا روزی که زنده م -شايد هم تا ابد- ثبت ميکنم. :)
# اولین تجربه ی نماي
دوست دارم داد بزنم بگم بعضیا خیلی دوستت دارم. بعضیا عاشقتممممم.‌ بعضیا بااينکه خیلی وقتا حالمون خوب نیست ولی بازم عیبی نداره.بعضیا زندگی گاهی وقتا خیلی سخت میشه ها، ولی بازم نوکرتم.بعضیا میدونم که میدونی امشب خیلی دلم گرفته ها، ولی کسیو ندارم جز تو که بیام باهاش حرف بزنم.آهاي بعضیا، بععضی وقتا خیلی اوقات تلخی باهات ميکنم، ولی ته تهش خودت میدونی ته دلم چیه.دوستت دارم تنها بعضیاي زندگیم.
سلام.دختری 25 ساله هستم.حدود دو ساله به پسری علاقمند شدم و با وجود مخالفت هاي زیاد خانوادش نامزد شدیم.براي رسیدن بهم خیلی سختی کشیدیم. ولی الان یه مدته وقتی بمن زنگ میزنه ذوقی ندارم وقتی تماسمون از 5 دقیقه بیشتر میشه به هر بهانه اي میخام تماس و قطع کنم.یه زمانی زنگ که میزد خواب بیدار میشدم باهاش حرف میزدم ولی الان نه. پسره خوبیه جدیدا تماسا از طرف اونه و من کمتر زنگ میزنم. مشکل خاصی نداریم فقط ايشون خیلی گرمن و من نه. خیلی از نظر فکری تحت فشارم که
سلام دوستان 
دلم براتو حسابی تنگ شده بود
مرس که حالمو میپرسیدید:/
خب میخوام بگم براتون از درسا
مدرسمو عوض کردم 
استادا خوبن و میتونم بگم عالینن ولی بچه ها مشکل دارن یه کم
مثلا یه هفته برا ازمون نخوندم انقدر استرس داشتم گفتم 5 نفر اخر کلاس میشم رفتم دیدم نفر 5 ام شدم فک کردک از اخر به اول زدن دیدم نه خیر در همین حد همه گند زدن
ولی خب میدونی دارم رو خودم کار ميکنم از اول جدی شروع کردم و سعی ميکنم درصدام پايین 50 نشه به جز زبان:/
خب معلم زیستمون رو خلی
باسلام و عرض روز خوش و خسته نباشید
پسری 28 ساله، داری تحصیلات بالا، شاغل و از نظر مالی تامین هستم، از نظر
اقتصادی کاملا مستقل از پدرم هستم و بخاطر شرايط کاری ام در شهری دور از
خانواده ام زندگی ميکنم، حدود 8 ماه است که به خانمی علاقمند شده ام که از
هر لحاظ ايده آل من هستند و میخام با ايشون ازدواج کنم
اما از اونجا که در خانواده ما ازدواج فامیلی مرسوم بوده و از بچگی اسم من
رو کنار اسم دخترعموم گذاشتن پدرم مانع از ازدواج من هستن، تا بحال خیلی با
پ
چند روز دیگه مونده تا وارد سال جدید زندگیم بشم
حسابی واسش دلهره دارم 
نمیدونم تا اون موقع هستم یا نه! اگر باشم خیلی کارا هست مث استرس کمتر،اعتمادبه نفس بیشتر
عاشق ماه تولدم هستم اسمش که میاد یه لذت خاصی تو وجودم میپیچه
همچنان از بزرگ‌شدن میترسم و دلم میخواد روزا خیلی طولانی بگذره ولی خب نمیشه و حرص میخورم.
حواسم هست آدماي زندگیمو دارم کمتر ميکنم و حال خودمو خوبتر❤
با تمام دلهره ام میدونم امسال جذابتر،زیباتر،قشنگ تر با کمترین میزان خطا و ا
يک ترفند جدید یاد گرفتم براي زیاد کردن آرامشم و اون هم کم کردن خود بزرگ بینی مه. با خودم تکرار ميکنم که هیچی نیستم و همه آدم هاي اطرافم از من بهتر و بزرگ ترند و هرچه بگویند درست است. دارم تلاش ميکنم هر کاری که ميکنم را کوچک جلو بدهم. دارم تلاش ميکنم خودم را نادان، احمق و دست و پاچلفتی بدانم. اينجوری تحمل شکست هاي زندگی ام راحت تر میشود و مدام با خود نمیگویم من که انقدر توانايی دارم چرا بايد کارم به اينجا برسد. درمانی مناسب براي درد هاي طولانی.
بعضی وقتا حس ميکنم تو اين دنیا اضافی امقوی هستما خیلی.دربرابر خیلی چیزا قوی بودم و هستمچن بايد قوی باشم.ولی بعضی وقتا ادم کم میارهدوس داره راحت بدون هیچ استرسی بدون هیچ ترسی ازاينک يکی از حرفاش ناراحت شه یا سرزنش شه حرفاشو بزنه ولی باز تو خودم میریزم:)خیلی وقته ک دیه درد و دل کردن و فراموش کردم:)فقط شنونده ام بیشتر .خیلی دوس دارم ی بغل دوست یا هرجی بود کنارم ک بدون هیچ غرور و راحت تو اغوشش گریه ميکردم و باهاش درد و دل ميکردم.بعضی وقتا ه
من صبوری ميکنم صبوری ميکنم صبوری ميکنم صبوری ميکنم بعد وقتی می بینم مورد قدرشناسی قرارنگرفتم رها ميکنم.
مهندس داره از ايران میره گفته بیا مجموعه ی ما کار کن تا هستم؛ گفتم قول دادم. تعهد دارم به کارفرمام. گفت بی مزايا و با حقوقی که با مبلغش شبیه رايگان کارکردنه . گفتم مثل ازدواجه؛ آدم وقتی بعد از ازدواجش یه آدم بهتر می بینه که قراردادش رو فسخ نميکنه. گفت آدم بايد به خودش پايبند باشه. گفتم آدم خودش رو در بقیه می بینه و به اون تيکه هاي اشنا
سلام .
شده بود مدتهاي نسبتا مدیدی ننویسم ولی نشده بود که بخوام گرد و خاک روی سیستم رو بزدايم تا بیام و بنویسم . 
بعد از گذشت سه ماه و اندی نداشتن گوشی دلیلی شد تا حالا اينجا تايپ کنم . چقدر بی معرفتم من :) 
گوشیم در دست تعمیر هست و هزینه اي نسبتا گزاف رو دستم گذاشته . 
اين روزها اُورت پول خرج ميکنم . نه اينکه بگم پول دارم . نه به خدا . پوله که به راحتی از دستم در میره و من با چشمانی اشک بار باهاش وداع ميکنم و اشک چشمانم بدرقه ی راهشه . ولی تهه همه ی ا
متن آهنگ مهدی یغمايی بنام شهر آشوب
دل از ما میبرد دائم نگاری که تو باشی
جهان خلاصه است به کناری که تو باشی
برايت به جز عشق چه شعری بسرايم
که از شوق تو اي عشق غم از دل بزدايم
من برايت بی قرارم فدايت هر چه دارم
چه حالی بهتر از اين که باشی در کنارم
بخند آرام جانم چه کردی مهربانم
که جاری می شود اسم تو دائم بر زبانم
عاشق منم باور کن اي جان فقط لب تر کن
با خنده هايت جانا حال مرا بهتر کن
شیرین شهر آشوبم تا با تو هستم خوبم
تنها تویی محبوبم اي جان
من برايت ب
سلام
اجازه بدید از زندگیم بگم براتون، دخترم، دانشجو در يکی از رشته هاي پیرا پزشکی، در يک خانواده معمولی از نظر مالی، و خوب از نظر تحصیلی و فرهنگی، تک دختر هستم .
از وقتی یادم میاد از همون بچگی احساس ضعف ميکنم، حس ميکنم یه کمبودی دارم، از ۷-۸ سالگی اين حس رو دارم، هیچ وقت اعتماد به نفس نداشتم، همیشه خودم رو کمتر از بقیه میگرفتم و میگیرم، ۱۶ سالم بود پسر عمه م بهم گفت دوستم داره تا اون موقع برام پیش نیومده بود، راستش هیجان زده شدم، ضمن اينکه از ق
(nwmk.ir)تنظیم آب و الکترولیتهاي بدن نقش بسیار مهمی در عملکرد صحیح سلولها دارد و
اختلالات آنها می‌تواند بسیار خطرناک و حتی کشنده باشد. یونهاي متعددی مانند هیدروژن (PH)،
سدیم، پتاسیم، کلسیم، فسفات، منیزیم، آهن و . در خون قابل اندازه گیری هستند.اندامهاي متعددی
در تنظیم آب و الکترولیتها دخیل هستند مانند کلیه، ریه، دستگاه گوارش، ریه، غدد .
 
 فوج
سلام
اسم من مریم است. اردیبهشت امسال 34 سالم شد.
من مهندس کامپیوترم و کارم برنامه نویسیه. حدودا 10 ساله دارم کار ميکنم.
فوق لیسانس کامیپوتر ، عاشق درس خوندن (البته 3-4 ساله عاشقش شدم :D )
  واسه سرگرمی تصمیم گرفتم اين وبلاگ را درست کنم.
و بعضی روزها بیام حرف دلم را بنویسم.
امیدوارم 100000000 تا دوست مجازی خوب اينجا پیدا کنم.
بین همه ی احساساتی که تو عمرم تجربه کردم ترس مخرب ترین و هولناک ترینشونه
از آذر پارسال  تا الان که مرداده خود احساس ترس آروم آروم وارد روحم شده و همه جاي روحم رو فرا گرفته و من نمیدونم بايد باهاش چيکار کنم .
حالا از همه چی میترسم سعی ميکنم ازش فرار کنم نمیشه سعی ميکنم باهاش روبه رو شم نمیشه و حتی نمیدونم چی از جونم میخواد :(
* عنوان مصرعی از فروغه که تغییرش دادم 
و یاسم از صبوری روحم وسیع تر شده بود
لطفا ايده ها و تجربیات ارزشمندتون رو براي برگزاری یه مراسم عروسی اسلامی واسم بنویسید. در ضمن اگر نکته و تجربه ی زیستی مفیدی در زمینه مدیریت اقتصادی مراسم هم دارید، با اشتیاق میشنویم. :) منتظر کمکتون هستم.
 
جدا ازتون خواهش ميکنم بقیه دوستانی که تجربه هاي مفید دارند، به اشتراک بگذارند. واقعاً نياز دارم بهشون. :) ان شاءالله توی شادی هاتون جبران کنیم. :))
خیلی زود گذشت وبم یه ساله شده البته توی تیر یه ساله شده خودمم یادم نبود
هیچ کس نیست باهاش حرف بزنم ، همینجوری مینویسم ارزش خوندن نداره ، سرو تهم نداره فقط می خوام هرچی میاد تو مخم رو خالی کنم.
اونقدر دلم گرفته و پربغضم که دارم خفه میشم یه سیل اشک پشت چشام جمع شده یهو می خوان سر ریز بشن ولی جلوشو میگیرم ، اگه الان جام خوب بود هاي هاي گریه ميکردم ، از اين حال بد هارو خیلی وقتا تجربه ميکنم ،راستش خجالتم نميکشم و  با اين سنم میشینم قلپ قلپ اشک میریز
من نسبت به برنامه عصر جدید اعلام برائت ميکنم. و همینطور دلم میخواد اعلام کنم من حامی و موافق خیلی از تفکرات و فعالیت هاي آقايان میلاد دخانچی، مجید حسینی، امیر خراسانی، مهدی صدرالساداتی، محمدحسین بادامچی، میلاد گودرزی و علی علیزاده هستم. میدونم هیچکس کامل نیست و همه ممکنه اشتباه کنن. با اين حال من حامی افراد منتقد وضع موجود هستم. و دوستدار حامیان مستضعفین هستم. افرادی که به آگاهی بخشی عمومی مبادرت میورزند. من اسم اونهارو جبهه حق میذا
نمیدونم چطور شد که اين طلسم شکسته شد و من وارد دنیاي مجازی شدم و آمدم يکم از حال دلم بگم :)
دیروز برخلاف نظرم رفتم پیش اونی که باهاش قرار داشتم و همش ترس ورم داشته بود که نکنه بگه برو و پشت سرتم نگاه نکن ! وقتی دیدم گف دختر قشنگم اخماتــــو وا کن و بخند و بگو چقدر سبکی بعد از اون پیامی که به من دادی ، تو شکست نخوردی تو توی نقطه عطف زندگیت قرار گرفتی ولی بايد از اين درسی که طبیعت بهت داده به بهترین نحو استفاده کنی دختر خوب تماما بغض داشتم و تمام حرف
امروز نرفتم کتابخونه و چه اشتباهی کردم.من نبايد تنها بمونم ، وقتی تنهام نمیتونم خوب تمرکز کنم.بايد يکی باشه باهاش حرف بزنم .خونه ما صبح تا شب هیچ کس نیست و در اين لحظه دارم دیوونه میشم از اين میزان سکوت حاکم.به برنامم خوب نرسیدم.کلی فکراي منفی تو سرم میچرخن ، هوا ابره و به شدت سرده.احساس ميکنم چقدر همه چیز دارکه.
دوست دارم گریه کنم و به زمین و زمان لعنت بفرستم.
حتی حوصله ندارم برم بیرون.برم دوش بگیرم شايد بهتر شد ، ها؟ یه فیلم هم ببینم
دارم فک ميکنم به اينک هرگونه کار کوچيکی ک ميکنم تهش میگم عیبی یوخ؟:|
نکنه از دیدگاه اون زشت باشه! :(
ولی ايا اونم انقدر ها به فکر هست؟
در عین انتظار ازت و دوست داشتن دلخور هم هستم يکم.
و خسته از خودم
هنوز خیلی زوده واسه به اين شدت درگیر شدن.
میشه دعا آرزو. هرچی ک اسمش هست و میزارید بکنید برام؟
خیلی دلم پره اين روزا
ضعیف و احساسی و گنگ شدم
#به رنگ شیرین
دارم فک ميکنم به اينک هرگونه کار کوچيکی ک ميکنم تهش میگم عیبی یوخ؟:|
نکنه از دیدگاه اون زشت باشه! :(
ولی ايا اونم انقدر ها به فکر هست؟
در عین انتظار ازت و دوست داشتن دلخور هم هستم يکم.
و خسته از خودم
هنوز خیلی زوده واسه به اين شدت درگیر شدن.
میشه دعا آرزو. هرچی ک اسمش هست و میزارید بکنید برام؟
خیلی دلم پره اين روزا
ضعیف و احساسی و گنگ شدم
#به رنگ شیرین
من از اونام که خیلی زیاد شوخی ميکنن.نه شوخی خیلی بد ولی خوب زیاد شوخی ميکنم.همه مثل هم نیستن بعضی ها شوخی پذیر نیستن.بعضی وقتا بايد قبول کنم مقصر خودم هستم.
در کل بايد از شیطونی هام کم کنم و سعی کنم سايلنت باشم.
. سعی که نه ، حتما بايد اين کار رو بکنم.
هی روزگار.نياز به تغییر چند پله اي دارم.
هنوز منتظر اون خبر خوب هستم که ظاهرا قرار نیست اتفاق بیفته.شش ماه گذشته !!!
بی خیال بشم یعنی؟
نمیدونم چرا الکی منتظرم !
منتظر چی هستم یا منتظر کی هستم نمیدونم!
قبل از خواب گوشیمو چک ميکنم دوباره به کامنت هام سر میزنم الکی گوشیمو سايلنت ميکنم یا از سايلنت درمیارم
آخه که چی؟ مکه قراره چه اتفاقی بیفته؟ چی بشه؟
تموم شدن همه ی اون روزاي لذت بخش! من دیگه بزرگ شدم! 
آدمهايی که میتونن توی زندگیم باشن محدود شدن!
عاشق دوستام هستم دوستايی که شايد خیلی دیر ببینمشون. 
اما دور و برم آدمهاي مذکری که بتونم دوستشون داشته باشم تقریبا دیده نمیشه!
گ
هرکسی بايد يکیو داشته باشه تا بتونه به زبان خودش باهاش حرف بزنه، به زبان خودش باهاش درد دل کنه و به زبان خودش باهاش بخنده.
شبیه اين مکالمه ی من با آرشیداي ۵ ساله که از وقتی که برادر ۱۴ سالش آیفون ۱۰ دار شده گوشی قبلیش رسیده به اون (!) و می تونه دايرکت بده و ساعت ها باهم حرف بزنیم؛ به زبانی که مخصوص خودمونه
+ شک نکن اگه آدمی رو داری که زبان مخصوص حرف زدن خودتونو دارید، يکی از آپشناي خوشبختی رو داری
تا دو ماه دیگه میشم یه دختر ۲۶ ساله. یه دختر ۲۶ ساله که تونسته تا امروزشو کار کنه. سخت کار کنه. یعنی از ۲۲ سالگی به بعدشو چون تا قبل از اونو بلد نبود چجوری میشه کار کردن و تلاش کردن براي ساختن زندگی و خودش. اينم یجورش هست دیگه همه که از بدو تولد نمیدونن. منم نمیدونستم چی از زندگیم میخوام. اما الان با تمام به ظاهر دیر بودنش احساس ميکنم خیلی خوشبختم که میدونم و شروع کردم حتی دیر. اين که کسی بود تا بهم یاد بده به نظرت چند نفر اين شانسو تو زندگیشون دار
سلاممن یه مشکل خیلی بزرگ دارم . ده ساله بوی بد دهان منو ازار میده. الانم بیست و سه سالمه. نگین بهداشت رو رعايت کن و اين چیزها من حتی یه دندون خرابم ندارم.فقط اين بوی لعنتی از زبانم میاد. نمیدونم چيکار کنم دیگه. بخاطر اين مشکل همیشه تنها بودم. تو مدرسه و دانشگاه. حتی الانم که خونه خودم اومدم. نمیتونم مثلا با همسايه ها حرف بزنم. خب خجالت ميکشم. حوصله مهمونی هم ندارم. روزی سه بار هم شده دهان و زبانمو میشورم ولی بازم اين بو نمیره.حتی نمیتونم با مامان
من يک سوال مهم دارم که خواستم از شماها بپرسم و تا حالا داخل اينترنت پیدا نکردم و توی اين وبلاگم نیست و سوالم تازه هست.
سوالم اينه که دخترها و پسرها از چه سنی احساس کردید واقعا نياز به ازدواج دارید. از لحاظ روحی و جسمی شدید؟
مثلا براي شروع من براي خودم رو میگم؛
من از همون اولش هم ازدواجی شدید بودم ولی خب به هیچ وجه نياز جنسی خودم از سن ۲۷ به بعد که الان نزديک ۳۰ هستم رو نمیتونم با قبلش مقايسه بکنم، یعنی قبلا فکر ميکردم خیلی زیاد بود ولی الان دیگه
نمیدونم من از دید اطرافیان آدم بسیار مرموز و شیادی هستم !!!! سال قبل کسی بهم گفت " بیش از حد مظلوم نمايی ميکنی؟ " شايد حق با اون بوده و هست !!! من فقط مظلوم نمايی ميکنم و هیچ خبری از درد و ناامیدی نیست !! یا يکی دیگه بهم گفت تو دو سوم ت توی زمین ! شايد حق با اون هاست ولی نمیدونم من فقط میخوام خودم باشم یعنی من با درد بی حوصله ام و نمیتونم بخندم وقتی درد دارمايد هم حق با کس دیگری ست بايد پارک مو عوض کنم
عرض سلام به همه ی عزیزان
امیدوارم عزاداری هاتون قبول باشه و از روی اخلاص ان شاء الله 
پسری هستم ۲۳ ساله، مغازه دارم البته اجاره اي و خدا رو شکر یه درآمدی دارم، چند ماهی هست با یه دخترخانومی آشنا شدم و به نتیجه رسیدیم که میتونیم کنار هم زندگیِ خوبی داشته باشیم، از نظر مذهبی، اخلاقی، اهداف و در کل مسائل مختلف همخوانی داریم و ايشون هم کار ميکنن.
بعد از اينکه به نتیجه رسیدیم تصمیم گرفتم موضوع رو به يکی از خواهرانم بگم، بهش گفتم و اون به بقیه خوا
1-سلام
2-شین دیروز اومد خونمون!
3-واسش ايس تی لیمو و دارچین درست کردم عوضی دوست نداشت.
4-نهار واسش برنج و مرغ سرخ شده و بادمجون و ریحون و گوجه کبابی با لیمو ترش و ماست خونگی اوردیم تازه ته دیگ سیب زمینی هم داشتيم :دی
4-بعداز ظهر نتونست وايسه چون مامانش تنها بود و نهايتا بعداز خوردن چايی و شکلات زنجبیلی رفت.
 
5-مامانم میخواست  بره بیرون و نهايتا منم با شین رفتم خونشون.
 
6-اونجا واسم مرغ سوخاری درست کرد که خیلی باهاش حال کردم:دی
8-راستی دیروز ايس پک مو
نمیدونی چقدر دلم گرفته و دلتنگم که الان دارم با اين وضعیت که يکم پايین تَر شرحش میدم،تند و تند تاىپ ميکنم.
عرضم به حضورتون که صبح دو تا (اشاره و وسطی) از انگشتاي دست راستم برگشت و کلی چسب پیچیش کردن تو سالن .بعدش یه سرویس درست خورد توی صورتم و عینکم رو خورد خاکشیر کرد ودماقم رو به فنا داد.بعدشم براده آهن رفت زیر ناخنم:)
اين که با اين وضع دارم مینویسم صرفا دلتنگیه و واي ازین دلتنگی اي که دارم با اين دنیاي غیر واقعی دور و برم.
یه بار راجع روابط دوست
دروغ چرا، گاهی اوقات فکر ميکنم ممکنه روزی برسه که انقدر فقیر بشم که حتی نتونم یه ترازو بگیرم، بذارم کنار خیابون و باهاش گدايی کنم اين فکر خیلی ترسناکه برام
پشت بندش فکر ميکنم برم تو راهروی ساختمونِ اساتید دانشگاه بشینم، تيکه بدم به دیوار و یه عالمه از یه قرص رو بریزم تو لیوان و شروع کنم هم زدن، جلو همه برم بالا، البته دوست ندارم تهش مرگ باشه، ینی دوست دارم، اما فکر می‌کنم اگه نمردم چی میشه، دوباره بايد با محبوب x باشم، با دوست y سیگار بکشم،
پسری که عاشقم شده، ازم خواسته دو سال بهش وقت بدم بیاد خواستگاریم چيکار کنم؟
 
سلاممن یه دختر 20 ساله و دانشجو هستم مدت 4 ماه پیش با پسری آشنا شدم نمیدونم چی شد که شیطون گولم زد و باهاش دوست شدم. قبلش با هیچ مردی حتی حرف نزدم.پسره هم قسم میخوره که عشق اول اون هستم. خیلی روم حساسه خیلی غیرتیه روم. ولی تا دیپلم بیشتر نخونده از زمانی که 6 سالش بود کار کرده ولی هنوز چیزی نداره ازم خواسته دو سال بهش وقت بدم بیاد خواستگاری.ولی بخاطر دور بودن شهر هامون نسب
چند وقته با طرح#بیشتر_بخوانیم فیدیبو،دارم کتاب میخونم و چه لذتی از اين بالاتر:))
سعی ميکنم کتابايی که میخونم رو با نظری که راجع به اونها دارم بنویسم.
1_کفش هاي آبنباتی_نویسنده:جوآن هریس_مترجم:چیستا یثربی_ نشر پوینده
اوايل داستان،خیلی باهاش ارتباط نگرفتم و خسته کننده بود،به مرور جذاب شد ولی از پايانش خوشم نیومد. کل داستان منتظر یه اتفاق بودم که خب چیز غیرمنتطره اي رخ نداد.
2_مادرم دو بار مرد_نویسنده:الیف شافاک_مترجم:حسن حاتمی_رهی
کتاب خوب وقابل
حس ميکنم حق اعتراض ندارم. و بايد منتظر بمانم. انتظارش را بکشم و به آینده نامعلومم فکر نکنم. الان دارم فکر ميکنم که آیا امکانش هست همه چی اونجور که در نظر دارم و نقشه چیدم جلو بره؟ نه من فقط رویا پردازی نميکنم و براي رسیدن به چیزايی که میخوام مجموعه فعالیت هايی رو در نظر دارم و انجام میدم. ولی چیزی که الان فکر ميکنم اينه که آیا میتونم دوباره خوشحالش کنم؟ خوشحال واقعی.*بخشی از موزيک شاخ نبات مهستی 
دارم به اين فکر ميکنم کاش از همون بچگی خاطره نویسی ميکردمثبت لحظات شیرین یاحتی نیمه شیرین:)
اگه نوشته بودم الان نوشتن یه خاطره از مشهد راحت تر بود برام
الان نمیدونم از چی بگماز کجاي بهشتاز کدوم سفرم به بهشت
یعنی بهشت قشنگ و خوش حال و هواتر از اين میخواد باشه؟!
قبل اولین سفرم به مشهد رو اصلا یادم نمیاد ارتباطم چطور بود با امام
اما دقیق تو اولین سفرم تو دلم یه معامله کردم باهاش خیلی طلبکار باهاش معامله کردمحتی  دستور دادم…معامله سنگین
چندی هست کم پیدا شدم. کمتر وبم رو بروز ميکنم.
تو یه انجمن (انجمن سافت 98) عضو هستم و ارتقا درجه گرفتم و شدم عضو فعال. به همین دلیل بیشتر وقتم اونجا هستم.
وقتی هم اونجا نباشم یا آهنگ گوش میدم یا سریال میبینم.
خلاصه اگر دیر سر میزنم بهتون ببخشید.
( چرا هر يک از وبلاگ هاي بیان رو باز ميکنم افزونه نورتون گیر میده که Scam هست؟)
+ موندم بین یه انتخاب اينکه سال دیگه رو بیام نیشابور برم بیمارستان 22بهمن یا بمونم گناباد .
الان که اومدم خونه میبینم استقلال کمتری دارم. درسته من اينجا بزرگ شدم ولی سه ساله واسه خودم زندگی کردم و الان نمیدونم میتونم یا نه
راحتی و اسايش اينجا رو ترجیح میدم به استقلال ؟ فکر نکنم . اونجا یه زندگی دیگه دارم و بايد مدیریتش کنم لباس شستن ، ظرف شستن ، غذا پختن .خرید و ادمايی که دوسشون دارم یه شبايی تا دیر وقت براي خودم بیدارم ، باشگاه میرم
سلام دوستان
من مشکلی دارم که به نظرم اضطراب و استرسه شدیده و دنبال درمانش هستم، و ممکنه خیلی ها اين مشکل رو داشته باشن، پس ممکنه اين سوالات بدرد بقیه هم بخوره؛ 
من از بچگی تا الان که یه پسر بیست و چند ساله ام خجالتی بودم و اعتماد به نفس نداشتم و ندارم، دوران مدرسه هر روز صبح که میخواستم برم مدرسه یا امتحان داشتم، اشتهام به کل از بین میرفت و بايد دسشویی میرفتم چون یه احساس بی قراری داشتم و اين قضیه تا الان ادامه داره.
مثلا میخوام برم کلاس زبان ا
لیستو اسکرول ميکنم،"میم"؟ نه اونقدر دور شدیم که دیگه نمیشه باهاش حرف زد
"ز"؟ نه واقعا
"ر"؟ نه اون نمیگه،منم نمیگم
"میم2"؟ هنوز يکم راحت نیستم باهاش
"د"؟ نه،بعد اون قضايا ترجیح دادم فاصله حفظ بشه.
و بله اينا پنج تا دوست صمیمیم بودن.
و هربار تهش به اين نتیجه میرسم خودم با خودم معضلاتمو حل کنم و حرف بزنم ،خیلی بهتره
سلام
من یه پسر ۲۰ ساله هستم که کلی هدف واسه آینده م دارم و براي رسیدن بهشون راسخم. دانشجوی ترم ۳ حقوق تو دانشگاه آزادم. خانوادم متوسطه و با کار پاره وقتی که کنار درس و تئاتر انجام میدم حدودا ماهی ۱ میلیون تومن درآمد دارم. از اخلاقیاتم بگم. خیلی شوخم ولی لوده نیستم. یعنی وقتی فاز خنده بیاد طرف مقابلم رو تا مرز مرگ می برم!
تو روابط اجتماعیم درونگرا و مغرورم ولی وقتی تو فاز باشم با یه جمله با طرف رفیق میشم. اين ها خصوصیات کلی من بود.
ولی من تو ظاهرم ی
شدیدن همه فکر و ذکرم رو مشغول خودش کرده. بیش از اندازه دارم بهش امید میبندم و بهش فکر ميکنم، جوری ک اگ نشه احساس شکست بدی خاهم کرد! پروانه هاي زیادی رو توی دلم حس ميکنم وقتی ک ب خودش و یا حتی نشدنش فکر ميکنم. چی شد ک تبدیل شد ب يکی از علايق مهم من؟ چی شد ک فکرش افتاد توی سرم؟ اگ نشه عايا میتونم ب چیزی ک دارم راضی باشم؟
نمیدونم!
ولی میدونم ک ب نظرم لیاقتشو دارم. اين همه خدا لطف کرد، اين يکبارم روش! :)
لطفن شدید و خعلی زیاد برام دعا کنین!
پ.ن: فکر ميکنم
به نام او
میخوام اعتراف کنم که من دختری هستم که اصولن از هیچی راضی نیستم و همیشه ناراضیم. اما اگر واقع بینانه و به دور از نوع منفی نگاهم به زندگیم نگاه کنم میبینم خیلی هم همه چیز خوب و سر جاشه. خیلی از اتفاقات به موقع افتاد تا منو به اينجايی که هستم برسونه و هنوز معلوم نیست اين اتفاقات در اصل مقصدش کجا بوده و من در واقع بايد به کجا برسم؟ قطعا معلم شدن و فرهنگیان رفتن و. يک مقصد دیگه داشته. خیلی اوقات مسائل توی زندگی من اين مدلین که یه اتفاق میف
در ناشناخته بودن انسان همین بس که پارسال با شوق و هیجان غیر قابل وصفی قصد دانشگاه و ادامه تحصیل کردم و قبول که شدم هیچ خبری ازون ذوق و شوق نبود!
و در حال حاضر دارم در دو مسیر کاملا متفاوت ( شايدم ۳ مسیر) کار ميکنم که هر دوش تمرکز زیاد میخواد!! و هر روز هم فکر ميکنم که کارم درسته یا نه؟؟ و ممکنه پشیمون بشم یه روز؟؟؟
امیدوارم که نشم اخیرا دارم طوری زندگی ميکنم که حداقل روزی يکبار از خودم میپرسم " اين واقعا تویی؟؟؟" 
دارم میگردم که خودمو از لا به لاي
روزی که دندون هاي عقلمو کشیدم دستیار دکتر برگشت بهم گفت یه وقت سیگار و قلیون نکشی ها
بهش گفتم اهلش نیستم
هم خدا رو شکر ميکنم و هم به خودم افتخار ميکنم که هیچ وقت اهل اين چیزها نبودم و هر کس هم که منو میبینه متوجه میشه چه جوون پاکی هستم
تو دوران خدمتم شاهد بودم که چه جوری هم خدمتی هام به خاطر سختی هاي خدمت سیگاری شدن ولی من هیچ وقت سمتش نرفتم
با احسان که میرفتیم دربند جلوی من قلیون ميکشید و من هیچ وقت حتی تحريک هم نشدم که بگم یه پک هم من بکشم
کلا ب
یه وقتا فکر ميکنم به اينکه واقعا چی میخوام؟
چرا هستم؟
کارِ منو کسی دیگه نمیتونه انجام بده تو اين دنیا؟؟
شده حس کنید یه جايی گیر افتادین؟؟ نه عقب میرین نه جلو میاين!؟
الان بزرگترین آرزوم اينه که بیخیال عالم و آدم باشم
بیخیال هرچی خوب و بده
و فکر ميکنم درجا خواهم زد همچنان تا یاد بگیرم واقعا بیخیال باشم
وقتی میدونم از کنترل و اراده ی من خارجه
 
یه وقتا فکر ميکنم به اينکه واقعا چی میخوام؟
چرا هستم؟
کارِ منو کسی دیگه نمیتونه انجام بده تو اين دنیا؟؟
شده حس کنید یه جايی گیر افتادین؟؟ نه عقب میرین نه جلو میاين!؟
الان بزرگترین آرزوم اينه که بیخیال عالم و آدم باشم
بیخیال هرچی خوب و بده
و فکر ميکنم درجا خواهم زد همچنان تا یاد بگیرم واقعا بیخیال باشم
وقتی میدونم از کنترل و اراده ی من خارجه
 
همیشه همین کار رو ميکنم. بعد ازینکه تمام روحم رو خرج عشق ورزیدن به ادم اشتباه کردم، بعد ازینکه مثل خر زور زدم اينی بشم که هستم؛ به خودم میام و میبینیم دارم فرار ميکنم. از نوشتن فرار ميکنم و همین باعث میشه اين پست مثل اولین قدم هاي يک بیمار تحت درمان فیزیوتراپی به نظر بیاد!
بیشتر از يک ساله که فکر کردن رو به بعد واگذار کردم. تو ذهنم قفسه ها و پوشه هايی ساختم و وانمود کردم که یه روز بهشون بر میگردم. از هرچیز که خوشم اومد عکس گرفتم تا بعدا برم سراغش
آخرین باری که اينجا بودم هنوز باهاش بودم. يک ثانیه نبود که محبت نکنه. مدام محبت ميکرد. نمیذاشت آدم فکر کنه. فقط محبت. سرشار از محبت بودم. دلم قنج میرفت و به اصطلاح خر شده بودم.
الان که اينجام یه ماهی ازون موقع میگذره و من خیلی بی تفاوت بدون اون اينجا نشستم و نفس ميکشم و کسی هم بهم محبت نميکنه. یه خلائی حس ميکنم. ولی نمردم. زنده موندم. خوبیش اينه که دیگه خر نیستم. فکر ميکنم و مدام تو ذهنم میچرخه که یعنی همه محبتاش الکی بود؟ ینی دروغ میگفت؟ هیچی بدتر
آبجی خانم سمیه اينها دارند میرند تهران به مامان خانم میگم باهاشون برو اما خوب چپ چپ نگاهم ميکنه میگه براي چی برم .و من توی اتاقم نشسته بدون هیچ کاری الکی دارم حجم اينترنت م با نصب ویژال استودیو کد که بلد نیستم باهاش درست کار کنم خراب ميکنم . 
دیگر از اين همه جنجال درونی خسته شده ام
روحیه ام حسابی خراب شده است
اخلاقیات و سجاياي اخلاقیم بد شده است
کلام زشت از دهانم خارج میشود
تندخو شده ام
یاد دنیا زیاد ميکنم
خودنمايی زیاد دارم
مغرور هستم و به اعمالم عجب دارم
دل خوش به آنچه ندارم هستم و سخت خود را دست خالی میبینم
حال جبهه ماندن را ندارم
نمیدانم بايد چکار بکنم
+اينها بخشی از نوشته هاي " شهید علی بلورچیِ"   
حال عجیبی دارن اين نوشته ها هم آدمو به خودش امیدوار ميکنه هم ناامید 
امیدوار
امروز از صبح حال عجیبی داشتم.
عصر وقتی که نامه ادرس رو از دانشگاه گرفتم دوباره رفتم بانک.اون بانک دومیه.
هوا خیلی خوب بود.یه سرماي لطیفی روح و جسم ادم رو نوازش میداد
رسیدم به بانک.یعنی کنار دانشگاه بود.
خوب اولش که نمیدونستن من مال کجام خیلی شيک همه چیز پیش رفت.
بعد همون سناریوی همیشگی.
هی کارمنده رفت و هی اومد.
باز رفت و باز اومد.
من دیگه طاقت نداشتم.
یه بار که کارمنده اومد سوال کنه دید دارم با دستم اشکامو پاک ميکنم
بعد ازون سعی
کاش میدانستی چقدر درکت ميکنم و چقدر در حد توانم تلاش ميکنم که تو حس خوبی داشته باشی و خوشحال باشی. يک لحظه از کارم پشیمان نشدم که در امان خدا رهات کنم. هم و غمم اينه که در هر لحظه خوشحال باشی، ولی تو از رفتارها و حرفام برداشت دیگری ميکنی. من که نمیتونم خودم رو بهت تحمیل کنم، در حاليکه منو نمی پذیری. من همیشه هستم. هر وقت خواستی حرف بزنیم، همیشه برات وقت دارم  
من یه پسر عمه دارم
هم قیافه ش هم دراز بودنش هم رنگ موهاش هم حتی رنگ چشماش (سبزه) کپی جیم هالپرت توی سریال the office هست.
 
جالبه وقتی بزرگتر شدم منو دوست داشت و اومد خواستگاریم و منم گفتم نه (اختلاف سنیمون فقط دو ساله)
چون پسر عمه م بود
یه جورايی برادر خواهر بودیم
 
اخه کی میره زن پسر عمه پسر دايی پسر عمو پسر خاله میشه؟!
 
اين یه قسمتی از فرهنگ کشورمونه که من باهاش مشکل دارم.
 
بگذریم.
 
چند هفته هست متوجه شدم که پسر عمه م خیلی خوشتیپه!
 
سلام 
دختری ۲۰ ساله هستم که چند سال پیش با آقا پسری در اينترنت آشنا شدم، کنکور دادم، دانشگاه قبول شدم و دیگه باهاش ارتباطی نداشتم، چون اومد با مادرم تلفنی حرف زد براي اينکه بیان خواستگاری و مادر من هم رد کرد.
الان بعد از گذشتن چند سال دوباره برگشته و بهم میگه که رابطه با هم نداشته باشیم ولی چند وقت يک بار با هم صحبت کنیم. درس نخونده و من خودم رشته هوشبری میخونم و شغل آزاد داره و مسافت محل زندگی مون هم ۱۲ ساعت فاصله داره. از لحاظ عقلی و باطن خودش
وابستگی وابستگی وابستگی وابستگیییییی واي بدتر عنصر در وجود من که در کمترین زمان ممکن شکل میگیره و به کنه وار ترین حالت در اعماق وجودم ریشه میدواند
وابستگی به ادمايی ک نمیتونم کنارشون باشم
و یا درست نیس باشم ویااا اصلا نمیخوان باشم
ولیییی من اين حسم نفهم تر از اين حرفاست و نمیفهمه و مدام کاری ميکنه که با طرف حرف بزنم (الکی) که کنارش باشم و اين حس وابستگیم اروم بگیره
چرت و پرت گویی اگر دارم بدونید وابسته گیه اومدم چون نمیتونم برم :/
خجالت ميکشم
وابستگی وابستگی وابستگی وابستگیییییی واي بدتر عنصر در وجود من که در کمترین زمان ممکن شکل میگیره و به کنه وار ترین حالت در اعماق وجودم ریشه میدواند
وابستگی به ادمايی ک نمیتونم کنارشون باشم
و یا درست نیس باشم ویااا اصلا نمیخوان باشم
ولیییی من اين حسم نفهم تر از اين حرفاست و نمیفهمه و مدام کاری ميکنه که با طرف حرف بزنم (الکی) که کنارش باشم و اين حس وابستگیم اروم بگیره
چرت و پرت گویی اگر دارم بدونید وابسته گیه اومدم چون نمیتونم برم :/
خجالت ميکشم
سلام  به تمام کاربران خانواده برتر 
من يک پسر ۲۷ ساله هستم، چند وقتی هست قصد ازدواج دارم، يک مشکلی هست توی معیارهام که نتونستم به نتیجه برسم و اون شاغل بودن همسر آیندم بوده .
دو هفته پیش يک جا رفتم خواستگاری يکی از آشناهاي نزديک، اون دختر خانوم ۲۱ سالش بود و دانشگاه میرفت.
جلسه اول خواستگاری بحث ادامه تحصیل و کار بود اون خانوم گفتن قصد ادامه تحصیل و سرکار رفتن دارن و من گفتم دوست ندارم اگه با شما ازدواج کردم شما سر کار برید، گفتن نه درسم خوب
+ تا نصفش رفتم، به شدت درگیرکننده است، گاهی اصلا متوجه گذر زمان نمیشم :)
+ تا چند روز دیگه وارد سه ماهه سوم میشم. حالم خوبه خدا رو شکر البته اگر نوسانات خلقی، حساسیت و زودرنجی هامو فاکتور بگیریم! سعی ميکنم خودمو شاد نگه دارم. ولی بعضی وقتا انحراف فکرم به مسائل خوب و مثبت واقعا سخت میشه.
+ از سیسمونی فقط سفارش تخت مونده. بقیه چیزا الحمدلله خریده شد :جیغ دست هورا 
+ باهاش حرف میزنم، اسمشو صدا ميکنم ولی ترکیب مامان ارکیده هنوز براي خودم عجیبه :))
+
پسری هستم ۳۲ ساله، هر چقدر سنم بالاتر میره انتظاراتم از همسر آینده کمتر میشه، از اول هم مادیات دختر مهم نبود هرگز، جهیزیه هم براي من اهمیتی نداشت. اما براي من مهم بود که زنم تمام نوبت ها در خانه آشپزی بکنه و یه زن سنتی باشه و مادری کنه.
ولی الان می خوام حتی در جلسه خواستگاری به دختر بگم که تو همه ش نبايد آشپزی بکنی و من در کارهاي خانه به تو کمک می کنم. یه بار تو بپز من میشورم یه بار من میپزم تو بشور. الان دیگه فکر می کنم زندگی فراتر از فقط خوردن
سلام وقت تون بخیر
دختری هستم ۱۹ ساله، چندین سال میشه که آقا پسری رو دوست دارم، ولی ايشون نمی‌دونن. من امسال کنکوری بودم. رتبه‌م هم زیر ۲۰۰۰ شد ولی چون رشته‌اي که ايشون می‌خونن رو قبول نمی‌شدم انتخاب رشته نکردم. 
به لحاظ جايگاه اجتماعی، خانواده، چهره و ملاک‌هاي ظاهری وضعیت مطلوبی دارم. معتقد هستم و به لحاظ درسی، دارم تلاشم رو می‌کنم که حتما همون رشته و همون دانشگاه قبول بشم. توکل به خدا دیگه، اگه قسمت باشه قبول میشم.
مشکلی که من می‌خواستم
به قول علیرضا آذر " بايد سکوتی تازه تر باشم،چیزی براي حرف بودن نیست، يک شهر واژه پشت در مُرده، میلی براي در گشودن نیست''
همینقدر که عرض ميکنن بی حوصله هستم،نه که اتفاقی نیوفتاده باشه ها اتفاقا کلی اتفاق افتاده اما اصلا دست و دلم به نوشتن نمیره،حتی الان حدود پنج ماه شده که طرف دفتر خاطراتم هم نرفتم منی که هر روز می‌نوشتم.
هربار میرم سراغش باز ميکنم، از شهریور 97 شروع ميکنم به خوندن تا اردیبهشت 98،خط پنجم که نوشتم 2ماه دیگه کنکور دارم و استرس دا
سلام
من یه دختر 23 ساله هستم، راستش من از بچگی به يکی از آشناهامون علاقه زیادی داشتم و همیشه خودم رو کنار اون تصور ميکردم، تا اينکه بزرگ شدیم و به اصرار مادرش و شايد علاقه خودش اومدن خواستگاری، اما خانواده م گفتن نه، بدون اينکه از من نظر بخوان، ولی خوب حس ميکنم اصلا بهم علاقه اي نداره چون خیلی سرده باهام و دیگه بعد جواب نه هیچ اصراری نشد از طرف شون.
ولی من دوسش دارم، میدونم پسر خوبی نیست و به درد من نمی خوره، تا اينکه 6 ماه پیش یه خواستگار برام ا
در عالم ثبوت تو را دوست دارمت
در واقعیّت فرضم ندارمت
اثبات ميکنم به تو عشقم عزیز من
هستم اسیر و گرفتار عالمت
دیوانه ی تو هستم و زنجیری جنون
جان ميکُنم تو بخواهی فراهمت
پايان بده به غم و انتظار من
من را نکن بهانه ی اشک محرّمت
از عالم ثبوت گذشتم براي تو
من عاشق تو هستم و تصمیم محکمت .
.
Akse Aghaye Khamenei

آخرین جستجو ها