نتایج جستجو برای عبارت :

متوجه شدم که خواهرم دوست پسر داره

سلام دوستان 
این اواخر که به خودم میرسم ادمای بیشتری بهم علاقمند میشن خخخخ 
سر قضیه همون باغ ، پسر مالک از بنده حقیر خوشش اومد و به مادرش گفته بود و مادرشم با خواهرم در میان گذاشته بود.خب درسته وضعیت مالی شون به علت مالک بودنشون در گذشته عالیه،  ولی پسره از اینایی بود که دماغش عملی نصف سرش کچل کرده بود و موهای اون نصف دیگه رو اینور ریخته بدد و ابروهاشم پهن و کوتاه برداشته بود مخلص کلام از من دخترتر بود و خواهرم زنگ زد و قضیه خواستگاری رو تعری
خواهرم دوست دارد برود خارج. دوست دارد برود لندن. دوست دارد توی فنجان های انگلیسی چای بخورد. دوست دارد حجاب نداشته باشد. دوست دارد موهایش را رنگ کند. دوست دارد رژ بزند و برود توی خیابان. دوست دارد کفش پاشنه بلند بپوشد. دوست دارد هیچکس به او نگوید سرم درد می کند. هیچکس به او نگوید ناهار چی داریم؟ خواهرم دوست دارد برگردد عقب. دوست دارد خیلی کارها را انجام بدهد. دلش می خواهد خیلی کارها را انجام ندهد! و بارها می پرسد چرا من نمی توانم بروم انگلستان؟ گ
دارم تو اتاق خواهرم درس میخونم.
بلند بلند انگار که معلم باشم، دارم به جن ها درس میدم.
به در کوبیده میشه.
من: بلللههه؟
صدای خواهرم میاد: باز کن منم.
باز میکنم.
خواهرم: با کی حرف میزدی 
من‍♀️ 
من: داشتم حفظ میکردم. 
اون 
من
نوع درس خوندم همینجوریه، بلند داد میزنم و راه میرم و.
دیروز تنها فامیلمون که اینجاست خونمون بود  . درمورد اینکه احتمال داره خونمون بره شهر دیگه ای باهاش صحبت کرد مادرم و  فامیلمون که من عمه صداش میکنم گفت گلی پیش ما بمونه قدمش سر چشم . دختر بزرگشم که کلاس ششم دبستان خیلیی خوشحال شد دوس داره پیششون باشم و خب این خیلی خوبه که منو دوس داره و از اینکه 1 سال پیششون زندگی کنم خوشحال شده :)خب خدا رو شکر دل نگرانیم از این بابت رفع شد . نیاز به کرایه و اینام نیس دیگه چون از شرکت ر اینا میگو میارم براشون که یه
 و سر شوخی
و خنده با خواهرم فال قهوه گرفتیم. خواهرم که ته نشین های قهوه اش رو هم
خورد و چیز زیادی برای فالش در نیومد ولی مال من پر نقش و نگار شد. خواهرم
کامل تفسیر کرد. من خودم یه شکل شبیه روباه دیدم که دقیقا شبیه روباه توی
داستان شازده کوچولو بود.  حالا یا من اهلی یکی شدم یا یکی اهلی من شده.  ولی
خواهرم گفت که اون روباه نیست بلکه یه مرده که زانو زده. جلوی اون مرد یه
دختر افتاده بود که خیلی قدرتمندانه پاش و گذاشته بود روی یه سنگ. که
خواهرم گفت
مدتی بود تعجب می کردم از اینکه نیستی 
پیام‌ میدم جواب نمیدی 
پست هات و میخوندم و بهت راجبشون میگفتم
حالت و می پرسیدم
نگو دو طرفه بود 
من خیلی وقته ازت پیامی دریافت نکردم 
نمیدونم مشکل از کجاست 
تنها راهی که به ذهنم رسید اینکه پست بزارم 
 
+سلام خواهرم 
رسم برادری رو به جا آوردم و اصلا ترک نکردم 
اما چه کنم متوجه نشدم که مشکل اینه که نه پیام های تو به من رسید نه پیام های من به تو 
امیدوارم بتونی توی این‌پست نظر بزاری و بهم‌نشون بده 
1. ی روزی یکی بهم گفت برای داشتنت و این که دوست منی نماز شکر خوندم ولی .
احتمالا این حرف رو به هزار نفر دیگه هم زده
اگر اینجایید و یکی هست که این رو بهتون گفته بدونید که چرت گفته :دی
 
2. دوستی دارم به شدت مذهبی و از خانواده خیلی خوب و اصیل و انصافا خوش قیافه. تعریف میکرد خواهرش ی خواستگار داشته و همه چی اوکی بوده و معرف خیلی خوبی داشته و قرار عقد و . گذاشته شده. ولی این دوست ما دلش شور میزده باز. بدون اطلاع خانواده خودش یک روز پا شده رفته محل کار پس
امروز با خواهرم حدودای ساعت چهار رفتیم لب ساحل 
محل اقامتمون خیلی فاصله کمی داشت 
رفتیم و یکم تو آب راه رفتیم و اومدیم صدف جمع کنیم . یه اقایی که معلوم بود جنوبی بود اومد و یه مشت صدف اورد گفت این برای شما . اولش گفتم چقدر مهربونه. بعدش دیدم به طرز حال بهم زنی داره سعی میکنه صمیمی بشه . 
خواهرت چند سالشه؟ تو چند سالته؟محل اقامتتون کجاست ؟کجایی هستین ؟
من سعی میکردم همه رو سر سنگین جواب بدم اما اون کوتاه نمی اومد.
اومد گفت بیاین اینجا پاچه شلوارت
امروز با خواهرم حدودای ساعت چهار رفتیم لب ساحل 
محل اقامتمون خیلی فاصله کمی داشت 
رفتیم و یکم تو آب راه رفتیم و اومدیم صدف جمع کنیم . یه اقایی که معلوم بود جنوبی بود اومد و یه مشت صدف اورد گفت این برای شما . اولش گفتم چقدر مهربونه. بعدش دیدم به طرز حال بهم زنی داره سعی میکنه صمیمی بشه . 
خواهرت چند سالشه؟ تو چند سالته؟محل اقامتتون کجاست ؟کجایی هستین ؟
من سعی میکردم همه رو سر سنگین جواب بدم اما اون کوتاه نمی اومد.
اومد گفت بیاین اینجا پاچه شلوارت
 
یکی پیدا نمیشه بتونیم یکم حرف بزنیم؟!  نه نمیشه. و این معنی حقارتیه که تنهایی به ارمغان میاره! بعد از کلی فکر و تردن مخ به چند تا آشنا و دوست که به تعداد انگشت های یه دست هم نیستن پیام میدی اما. جواب نمیدن. نیستنخوابنحوصله ندارنحالشون بدههر چی!!
پرستار رو الکی میکشی اینجا. کار داره باید زود بره.خواهرم و پدر و مادرم که!!
خدا هم که. حرفی نمونده بزنم باهاش.
اخر سر هم میای یه جا مثل اینجا به عبارتی گدایی میکنی! بازم.
چرا اینجوریه وضعیت؟!
داستان برای من از جایی شروع شد که روز جمعه همسرم (آووکادویی که شما می‌شناسید!) رو دعوت کردم که بیاد خونمون تا با هم عصرونه بخوریم. اون روز فقط خواهرم خونه بود و تمام فکر و حواس هر دوی ما به آماده کردن یه کیک خوشمزه بود. همسرم روی مبل نشته بود و حرف نمیزد. وقتی کیک آماده شد و داشتم میز رو میچیدم، تمام نگاهش به من بود. یه نگاه عجیبی که لبخند توش نبود. جوری نگاهم می‌کرد که خواهرم هم متوجه شد که عادی نیست. بعد از عصرونه و حدود ساعت 6 بود که با هم رفتیم
از وقتی اومدم . هر هفته قراره یه تور یه روزه من و خواهرم با دوستامون بریم و هر دفه کنسل میشه :) این هفته خیلی جاش خوبه ، خواهرم میگم بر و بچ نیومدن خودمون دوتا بریم . میگه حوصلمون سر میره :/ . باید مخشو بزنم . خسته شدم از خونه .
حالا یک سال و نیمه ؛من میرم،خواهرم نیست ،خواهرم میره و من نیستم.
دلم خونه میخواد؛
پیش مامان بشینم و سختی های زندگی ِ تنها رو جوری تعریف کنم  اینقد با مامان و بابا بخندیم که اشک بیاد از چشمامون.
بدجوری زمستونه حتی وقتی یدونه برف  م رشت نباریده.
روز جهانی دوستی یادی هم بکنیم از اون بزرگواران که در قالب دوست من دوست داره با دوست تو دوست بشه ، دوست داری با دوست من که که دوست داره با دوست تو دوست بشه، دوست بشی ! اومدن جلو. بعد نگو اون زیر میرا یه هدفای دیگه داشتن. از جنس آستین بالا زدن واسه شازده پسرشون. بعد چون از نه شنیدن هراسان بودند واسطه بدبخت رو پاس میدادن سمت ما خودشون مشغول جا باز کردن تو دل ما بودند. بعد ما به واسطه که گفتیم نه، دیگه رویی ازشون ندیدیم! یه جوری نیست شدند که انگار هیچ
سلام
خواهری دارم 25 ساله، حدود یک سال پیش با پسری آشنا شد، پسر حدود ۴ یا ۵ سالی کوچیکتره از خواهرم. در ابتدای آشنایی شون پسره سن واقعیش رو به خواهرم نگفته بود، میگفت نخواستم از دستت بدم سر مسئله سن، با صحبت هایی که روانشناسان معروف در مورد سن مطرح کردن اختلافی سر سن چه از لحاظ سن تقویمی یا روانی ندارن.
خاله پسره با خواهرم در مورد ازدواج صحبت کرده بود که کمک شون میکنه، فقط کافیه مادر پسره راضی بشه، یه مدت که از رابطه شون گذشت پسر این طور که خودش م
♫   ♫   ♫   ♫
♫   ♫  NITROMUSIC.IR  ♫   ♫
♫   ♫   ♫   ♫
بدجوری بی تابی داره تا خود صبح بی خوابی داره ای وای از عشقکی میتونه مث تو پا به پای دلم باشه یه جوری دل میتونه با عشق تو بی پروا شهکه اگه هرچی فاصله اس به من و تو اصرار کنه نمیتونه ما دوتارو به دوری وادار کنهعاشق شدن راه با صفایی داره غم و بی قراری دارهدوست داره هر کاری میکنی دل از کارات سر درآرهبدجوری بی تابی داره تا خود صبح بی خوابی داره ای وای از عشقعاشق شدن راه با صفایی داره غم و بی قراری داره
♫   ♫   ♫   ♫
♫   ♫  NITROMUSIC.IR  ♫   ♫
♫   ♫   ♫   ♫
بدجوری بی تابی داره تا خود صبح بی خوابی داره ای وای از عشقکی میتونه مث تو پا به پای دلم باشه یه جوری دل میتونه با عشق تو بی پروا شهکه اگه هرچی فاصله اس به من و تو اصرار کنه نمیتونه ما دوتارو به دوری وادار کنهعاشق شدن راه با صفایی داره غم و بی قراری دارهدوست داره هر کاری میکنی دل از کارات سر درآرهبدجوری بی تابی داره تا خود صبح بی خوابی داره ای وای از عشقعاشق شدن راه با صفایی داره غم و بی قراری داره
امروز روز دوستیه؟!از میم فاکتور میگیرم و میگم :
دلم یه دوست فهمیده و قابل اعتماد میخواد
بتونم حرف بزنم باهاش بدون اینکه قضاوتم کنه.از هر چی اذیتم میکنه بگم و خیالم راحت باشه که یا منو میفهمه یا راهکار خوبی برام داره
نمیدونم
همه ی آپشنهایی که یه دوست خوب داره
من دلم یه دوست خوب میخواد
خوب واقعی. نه خوب نصفه نیمه
به اندازه موهای سرم آدم دور و برمه اما یک دوست دلخواه ؟ نیست
و به اندازه یک عمر شاید ، میتونستم باهاش حرف بزنم اما حالا؟ تنهام و ساکت
امروز متوجه یک حقیقت بد در زندگی شدم. اینکه بعضی آدمها "از ما بهترون" هستن. خدا همه چی بهشون داده و میده. واسه خدا عزیزن. خدا بهشون عزت و قدرت و مادیات داده. آدمایی که دست پایینتر از خودشون بهشون نمیرسه. مثلآ نمیشه یکی مثل من باهاشون دوست بشه. و اگه پامو از گلیمم درازتر کنم چوبشو میخورم. هم از اونا هم از خدا. چرا خدا بعضی ها رو اینقد دوست داره حتی اگه آدم نباشن؟!
امروز متوجه یک حقیقت بد در زندگی شدم. اینکه بعضی آدمها "از ما بهترون" هستن. خدا همه چی بهشون داده و میده. واسه خدا عزیزن. خدا بهشون عزت و قدرت و مادیات داده. آدمایی که دست پایینتر از خودشون بهشون نمیرسه. مثلآ نمیشه یکی مثل من باهاشون دوست بشه. و اگه پامو از گلیمم درازتر کنم چوبشو میخورم. هم از اونا هم از خدا. چرا خدا بعضی ها رو اینقد دوست داره حتی اگه آدم نباشن؟!
امروز متوجه یک حقیقت بد در زندگی شدم. اینکه بعضی آدمها "از ما بهترون" هستن. خدا همه چی بهشون داده و میده. واسه خدا عزیزن. خدا بهشون عزت و قدرت و مادیات داده. آدمایی که دست پایینتر از خودشون بهشون نمیرسه. مثلآ نمیشه یکی مثل من باهاشون دوست بشه. و اگه پامو از گلیمم درازتر کنم چوبشو میخورم. هم از اونا هم از خدا. چرا خدا بعضی ها رو اینقد دوست داره حتی اگه آدم نباشن؟!
امروز متوجه یک حقیقت بد در زندگی شدم. اینکه بعضی آدمها "از ما بهترون" هستن. خدا همه چی بهشون داده و میده. واسه خدا عزیزن. خدا بهشون عزت و قدرت و مادیات داده. آدمایی که دست پایینتر از خودشون بهشون نمیرسه. مثلآ نمیشه یکی مثل من باهاشون دوست بشه. و اگه پامو از گلیمم درازتر کنم چوبشو میخورم. هم از اونا هم از خدا. چرا خدا بعضی ها رو اینقد دوست داره حتی اگه آدم نباشن؟!
چی بگم براتون از آشفته بازار زندگی؟
روزای اول دانشگاه؟
مدرسه؟
کربلا و اربعین؟
سایت بی صاحاب نظام وظیفه که هنوزم اوکی نمیده؟
اکیپ دانشگاهمون که جور شدیم؟
خواهرم که داره میره تا سال بعد؟
کتفم که دیگه قفل میکنه؟
فقط خدارو شکر که با شادی و خنده میگذره :)
روزی که بالغ شدم فکر کردم اینجا آخر دنیاست
روزی که سر کنکور غش کردم گفتم اینجا آخر دنیاست
روزی که مامان رفت گفتم اینجا آخر دنیاست
روزی که خواهرم دیابت گرفت گفتم اینجا آخر دنیاست
وقتی دو ترم متوالی مشروط شدم
وقتی فهمیدم توی سرم یه تومور شش میلیمتری هست
اما هیچکدوم آخر دنیا نبود.
داروهای خواهرم کمیاب شده.میترسم این بار آخر دنیا باشه.
میدونم این بار هم آخر دنیا نیست.
به شدت خسته ام و به شدت افسرده شدم از طرفی قضیه اظهار نامه مالیاتی موسسه که ب
بعد از کلی سلام  . فکر میکردم قرار کل تابستون اینجا پست بزارم ولی نزاشتم حسش نبود  . کلا حس و حال نداشتم  . غرق زندگی واقعی بودم .
 
خب این لینک رو بزنید آهنگ زیبای لری از گروه عجم باند گوش کنید که از مورد علاقه های من .  فرق نداره لر باشی عرب باشی کرد باشی و . 90 درصد از این آهنگ خوششون میاد .مثلا من یه دوست عرب زبون دارم خیلی اینو دوس داره حتی بهم میگه معنیش کن واسم . یه دوست دیگم دارم کرد اونم عاشق این اهنگ با اینکه یه جاهاییش نامفهوم اما دوسش داره
یه عالمه حس بد دارم
دراز میکشم رو تخت ، پهلوم تیر می کشه کمرم درد می‌کنه چون سه ساعت تمام داشتم کتابهای خواهرم رو جلد میکردم، بهش گفتم بشین کنارم ببین تا سال بعد خودت جلد کنی ! هرچند که در عوض جلد کردن قراره تایمی بزاره برام تا ازش عکاسی کنم . 
امروز دوست داشتم که بیشتر دوست داشته بشم ، یا حتی محبوب باشم ، یا حتی آدمای بیشتری رو کنارم داشته باشم ولی در اصل اینطور نیست . آدمی هستم که خیلی ها رو از خودم دور کردم 
امروز تو خانواده ی پدرم  احساس غ
اینو متوجه شدم،
اگه اشتباه میکنم، هم پسرا هم دخترا بهم بگن.
مردها، یعنی جنس مذکر، تا وقتی پارتنری که دوست دارن رو پیدا نکردن، همه ش میرن بیرون، پست میذارن اینورو اونور، همه ش به اینو اون پیام میدن و خیلی تحرک دارن.
یعد که آدمی که دوست دارن رو پیدا میکنن،
دیگه اروم و قرار میگیرن
و کلا دیگه حال ندارن پست جدید بذارن، کلا دوست دارن به اهدافشون فکر کنن، تلاش میکنن برای مستحکم کردن و لذت بردن از زندگیشون.
 
دخترا برعکسن.
 
دخترا به محض اینکه آدم فان
جلسه ی سومیه که با خواهرم میرفتم کلاس سوارکاری. اون میره تمرین میکنه و منم یه گوشه ی دنج  میشینم و نقاشی میکنم.
امروز یکی از کارایی که تازه شروع کرده بودم رو برده بودم. هم نقاشی میکردم هم نگاهی به اطراف و اسبها و بقیه آقایون و خانم هایی که اومده بودن واسه تیراندازی مینداختم.
مربی خواهرم یه آقا بود. شاید نظر اول کسی ببیندش فکر کنه شه س ولی از نظر من مرد جذاب و خوش هیکلیه. ازش خوشم میاد. وقتی نگاش میکنم یاد یکی از دوستان میفتم. البته کاشف بعمل ا
ناهار،مقداری از غذای باقی مانده ی عروسیِ خواهرم را گرم کرده ام و همزمان به این فکر کردم که کاش چند تا ماست موسیر هم توی یخچال داشته باشیممقداری شیرگرم و دارچین سرکشیدم.از درد دارم مثل مار به خودم می پیچمتوی لپ تاپ آهنگ شهرِ آشوب رضا صادقی را پلی کرده ام و بغضم رسیده تا چانه ام و پلک هایم داغ شده و می دانم امروز باید بروم یک خلوتی را پیدا کنم برای یک گریه ی حسابیاز خدا که پنهان نیست.از شما خوانندگان وبلاگ چه پنهان،دلم واقعا یکی مثل او را می
امروز صبح با دخترم رفتیم استخر کرال سینه تمرین کردم خیلی بهتر شدم تو کرال سینه . دخترم میگفت اینجا هیچ دوستی ندارم گفتم اینجا اومدی شنا تمرین کنی تو پارک وقت برای بازی کردن زیاد داری. 
بعد رفتم تو جکوزی بعد حوزچه آب سرد اونجا خیلی آرامش بخشه آدم همه غمهاشو فراموش میکنه.
۴ شهریور هم پسرم سنجش داره برای ورود به مدرسه هرچی خدا بخواد همون بشه.
دیروز و پریرپز گرمازده شده بودم سرم و اینا زدم  حالم بد بود ولی امروز بهترم استخر هم رفتم خوب شدم کاملا.
تیر ماه یا هوای گرم و سوراننده همچنان در تهران جریان داره تقریبا دارم به زمان دفاع و کارهای پایان نامه ام نردیک میشم خدا را شکر یک مقطع دیگه هم داره تموم میشه ولی متاسفانه بازار کار همچنان سخت تر شده نمیدونم باید بگم خدا کمک کنه ولی متاسفانه یک عده رو بیشتر دوست داره باید فقط دعا کنم خدا من هم دوست داشته باشه تا گره های من هم باز کنه به امید یک خبر خوب و سلامتی برای همه حداقل اگر یک پگره هم باز بشه خیلی هم خوب میتونه باشه معجزه پس به امید یک معج
سه شنبه صبح ایشالله میریم كیش.واسه نفسی كه عاشق هواپیما و دریا و كیش استكلا یه بار رفته اما دوست دارهمنم كیش رو دوست دارم و سمیر هم دوست داره.عاشق كیش و شرج و گرمای باحالشیم.نفسم هم دوستش داره.سه شنبه 12.30 رفت و  جمعه 12 برگشتعزیز خانوم هم رفته مشهد از پریروز تا ایشالله جمعه شب.مشهدی میشه برای بار چندم. كرمانیم رفتن استخوون سبك كنن و بیان.توكل به خدا  توی همه موارد.خدایا به امیدت.
سه شنبه صبح ایشالله میریم كیش.واسه نفسی كه عاشق هواپیما و دریا و كیش استكلا یه بار رفته اما دوست دارهمنم كیش رو دوست دارم و سمیر هم دوست داره.عاشق كیش و شرج و گرمای باحالشیم.نفسم هم دوستش داره.سه شنبه 12.30 رفت و  جمعه 12 برگشتعزیز خانوم هم رفته مشهد از پریروز تا ایشالله جمعه شب.مشهدی میشه برای بار چندم. كرمانیم رفتن استخوون سبك كنن و بیان.توكل به خدا  توی همه موارد.خدایا به امیدت.
خواهرم توی دفترچه یادداشتش نوشته دو سال مریض بودم ولی از زندگی لذت بردم .
تمام مدتی که بیمار بود علاوه بر دوره های درمانش برای بهبود تلاش میکردیم روحیه از دیت رفته یک دختر ۱۵ ساله رو برگردونیم هر چند روزهایی بود که مدام به مساورش میگفت از درد خسته شدم دوست دارم خودم رو بکشم این تمایل به مرگ اینقدر زیاد بود که ما مجبور بودیم دائم کنارش باشیم حتی داخل حمام بعد از دوسال وقتی این جمله رو توی دفترچه اش دیدم احساس کردم تلاشمون نتیجه داشته چیزی که م
سلام دوستان
من دخترم، سی ساله و مجرد. مدتهاست تو شبکه های اجتماعی عضو هستم، از اون موقع که فیسبوک مد بود تا حالا، اما هیچ وقت عکس خودم رو روی پروفایلم نذاشتم با اینکه کسی مانعم نمیشد، اما شخصیتم کلا محافظه کار بود. 
الان یه کم مردد شدم که واقعا این همه محافظه کاری لازم بود؟، تا مدت ها خواهرم که یه کم اوپن مایند تره و راحت عکس میذاشت منو سرزنش میکرد که چرا خودت رو مخفی میکنی، این جوری کسی تو رو نمیشناسه. بر خلاف نظر خواهرم من هیچ وقت حس نکردم که
 و این چنین است که رابطه ی من و خدای قدرتمند و بزرگ می تواند همین قدر صمیمانه همین قدر ساده و دوست داشتنی باشد.
اما حقیقت اینکه خدای قدرتمند نمیخواد این کار رو بکنه. به نظرم یه نقشه ی دیگه ای داره. لابد چیزی دیگه در سرش داره که من متوجه نمیشم. آخه من هنوز زبون خدایی بلد نیستم. من حتی حق ندارم این طور با خدا صحبت کنم چون قباحت داره و حتما خدا من رو فلک میکنه. ولی حقیقت هیچ کدام اینها نیست. خدایی که بی نیاز است و مهربان این گونه رفتار نمی کنه. بله داش
  
تو رو خدا بیایم به خودمون قول بدیم تا کسی سوالی /نظری ازمون نپرسیده وارد حریم خصوصیشون  نشیم و نظر خودمون رو
مثلا بخاطر دوست داشتن اون فرد قالب نکنیم !! 
 
مثلا اومده به خواهرم میگه : مانتوت خیلی زشت بوده و اصلا هم بهت نمیاد  :|
حالا همه مانتوی خواهرم رو پسندیدند خوششون اومده بعد این میاد رو تریبون آزاد :| 
یا اومده به من میگه : بینی ات خیلی صورتتو  زشت کرده :| زیبایی تو ازت گرفته :|
تو برو عمل کن تا منم برم عمل کنم !
خو خودت میخوای بری عمل کنی بروو
سلام
عید قشنگ ولایت بر همگی عزیزان مبارک.
دیشب حاجی هامون اومدن شکر خدا. قرار بود ساعت دو و نیم عصری پروازشون بشینه، پنج و نیم نشست! در نتیجه از صبح  هیچ مدله فرصت نکردم برم حرم یا جمکران، برای عرض ادب :(
این چند روز هم کلا به پاکسازی و مرتب کردن خونه گذشت، فقط بچه ها یه سری اریگامی درست کردن بردن حرم به بچه ها هدیه دادن. و ما در خانه مهمون سفره ی آقا امیرالمومنین علیه السلام بودیم. 
شکر خدا این ایام بسلامتی گذشت و بچه ها رو به مادر پدرشون تحویل
سلام
عید قشنگ ولایت بر همگی عزیزان مبارک.
دیشب حاجی هامون اومدن شکر خدا. قرار بود ساعت دو و نیم عصری پروازشون بشینه، پنج و نیم نشست! در نتیجه از صبح  هیچ مدله فرصت نکردم برم حرم یا جمکران، برای عرض ادب :(
این چند روز هم کلا به پاکسازی و مرتب کردن خونه گذشت، فقط بچه ها یه سری اریگامی درست کردن بردن حرم به بچه ها هدیه دادن. و ما در خانه مهمون سفره ی آقا امیرالمومنین علیه السلام بودیم. 
شکر خدا این ایام بسلامتی گذشت و بچه ها رو به مادر پدرشون تحویل
خب حالم خیلی بهتر شد .
چون قرار یه اتفاق خوب بیفته و یه مسافرت شمال 
و قضیه قطع رابطه خواهرم با من اون چیزی نبود که فکر میکردم 
البته هنوزم نمیدونم چرا با بقیه در حد ۵ دقیقه حرف میزنه 
با من همانم صحبت نمی کنه.
ممنونم خدا جون که آنلاین جواب دادی و تم دادی 
دیگه ایندفعه حس کردم دمت گرم اوسکریم جان
یه چیز جالب راجع ب خودمو بنی رو بهتون نگفتم 
شاید باورتون نشه با اون همه دوست داشتن و محبتش 
با اون همه کادو ، برگشتنش از آمریکا ‌و مقابله با مخا
 
یه قاچ خربزه تو سینی بود، مال برادرم. جوجه میگه بابا خرتو از اینجا بردار، می‌خوام خر خودمو بذارم :))) قبلا هم اسم این میوه "آقا سنگینه" بود! چون اولین بار که اسمشو نمی‌دونسته برداشته دیده سنگینه :)
خونه‌ی خواهرم مورچه داره. هر خوراکی که به وروجک میدی، بعدا چند تیکه‌شو از اینور اونور خونه پیدا می‌کنی. ازش که می‌پرسی میگه اینو گذاشتم مورچه‌ها قورت بدن :))) وی حامی تماااااااام حیوانات و البته موجودات است! اسمش رو باید مهربانو میذاشتن ^_^ یه با
 
یه قاچ خربزه تو سینی بود، مال برادرم. جوجه میگه بابا خرتو از اینجا بردار، می‌خوام خر خودمو بذارم :))) قبلا هم اسم این میوه "آقا سنگینه" بود! چون اولین بار که اسمشو نمی‌دونسته برداشته دیده سنگینه :)
خونه‌ی خواهرم مورچه داره. هر خوراکی که به وروجک میدی، بعدا چند تیکه‌شو از اینور اونور خونه پیدا می‌کنی. ازش که می‌پرسی میگه اینو گذاشتم مورچه‌ها قورت بدن :))) وی حامی تماااااااام حیوانات و البته موجودات است! اسمش رو باید مهربانو میذاشتن ^_^ یه با
اهنگای سوگند رو دوسدارم دوتاشو.یکی شکایت یکی ای دلتنها استثنای زندگی من همینه. اونم چون لهجه میخونه. دو صد روز از منه دلداره دورهنمیدونوم چطور از یاد رفتوم ک یار یادوم نیوفتاددو صد روز هرشب از خوابش پریدومخدا میدونه ک روز خوش ندیدومدلوم چاک چاک یار بی وفا شد خدا میدونه از یار چی کشیدمنه ایمون داره نه دل داره نه دین داره یارومسه تا چیزی ک مو از بخت بدم هر سه شو دارومنه عشق حالیشه ن لیلا و مجنون دوست دارهولوم کرده میون غصه های بیشمارومشکایت م
امروز دوبار زبونم نچرخید که اون حرفی که میخوام رو بزنم. نه به خاطر جرات نکردن یا مراعات یا هر چیزی. فقط یه حرف ساده بود. مثلا عصری یه بار خواستم بگم آب بیاره خواهرم برام، نتونستم بگم. و همین الان مامانم یه سوال درباره چرخ خیاطی پرسید که قرقره اش کجاست و. ، باز نتونستم بگم :| عصری فک کردم یهویی بوده و همینجوری! ولی الان اعصابم خرد شد! :| کلا یه حس بدی دارم. 
 
+چرا واقعا؟
 
+ الکی ناراحتم. مگه نه؟ میدونم شورشو در آوردم! :(
 
+ برم خواهرم برام لاک بز
رییسمون یه دوربین آورده گذاشته پَسِ سرمون ک دقیقا همه جا صفحه کامپیوتر،گوشی ،توی کشو همه جا رو دید داره 
بعد این دوربین قابلیت ضبط و پخش صدا رو داره،روز دومی ک دوربین گذاشته بود یهو یه صدایی اومد سلام !!قشنگ سکته کردم .بعد فهمیدم این مرتیکه داره با دوربین باهام حرف میزنه .کارد میزدی خونم در نمیومد
بعد هم هفته پیش بهم گفت : شما با آقای شهیدزاده هماهنگ کردید ولی نتیجه رو به من گزارش نکردین. من عصرش ک چک میکردم متوجه شدم!! تا این حد بیکار و عنه .
عاشق کانادا نیستم.
کانادا ادمای مهربون و ساده زیاد داره.
ادمای دلسوز
ادمای دوست داشتنی
هوای خوب
شهرهای تمیز
قوانین و مقررات
و.
ولی عاشق کانادا نیستم. مثل هر جایی مشکلات زیادی داره.
ولی ونکوور رو خیلی دوست دارم.
خیلی.
 
ونکوور شهر منه. شهر فانتزیامه تا حد زیادی.
 
زیباست
پاکه
دلبری میکنه
 
ونکوور رو دوست دارم.
 
تغییر خیلی وقتا میتونه قشنگ باشه.
فرشید وقتِ رفتن بغلم کرد در گوشم گفت هنوزم میگی از زندگی قبیله ای خسته ام؟ گفت شب که از خواب بپرم حتما اول چشمم دنبال تو میگرده تو خونه. مردها چرا متوجه نمیشن آدم وقتی باهاشون قهر میکنه باز لازم داره کنارش باشن. من دوست دارم قهر باشیم اما فاصله نگیری. باشه؟ یه روزی به امید میگفتم قهر کردن سخت ترین کار دنیاست. دلتنگی رو طاقت آوردن سخته.
 
با خواهرم رفتم خریدکارتمو جا گذاشته بودم خونهمن هر چی میخواستم برمیداشتم و خواهرم کارت می کشید :-) چنان لذتی داشت که نگووووو!میخندیدم ،خواهرم پرسید ها!؟گفتم خیلی میچسبه کارت میکشی،من هنوز خریدام تموم نشده ها موجودی داری دیگه؟انصافا ازدواج اینش قشنگه،خوشم اومد،تاحالا همش خودم کارت کشیدم اسمس بانکا لذت خریدو می گرفت ازم،اونم میخندید به حرفام
پ.ن:البته من شب ریختم به حسابش، تازه فهمیدم چه کردم با خودم!داغ بودم اون لحظه چون حساب از دستم خارج
وقتی زشتی و کسی دوستت داره می دونی که تو رو به خاطر کسی که هستی دوست داره.آدم های زیبا هیچ وقت نمی دونن به کی اعتماد کنن.پس من خیلی خوشحالم که زشتم
خب امتحان رو اول کلاس گرفتبرای من بدک نبود اما برای خواهرم جالب نبود و من خیلییی از این بابت استرس دارم که نکنه نمره کلاسیش کم شه اما رفتم با تیچر صحبت کردم که گفت جای جبران دارهخیالم راحت شد حالا توی خونه باید بیشتر با هم کار کنیم بعدش دو تایی با کلی ذوق رفتیم کتابفروشی مولی بغل شیرینی فرانسهکلی کتاب خوب خرید خواهرم تازه یکی از بهتریناشو من به عنوان هدیه روز عکاس براش گرفتم :)
بعدم چون بارمون سنگین شد ،دیگه با اسنپ اومدیمظهر هم جات
سلام .
گاهی به خودم فحش میدم میگم ایکاش با به همشهری خودم ازدواج می کردم که درد دوری به استخوان درد و تب و بی حالی نرسه.
بنیامین هم بدتر از من هست 
اصلا کار‌جدیدش رو دوست نداره با وجود اینکه در آمدش از کار قبلیش خیلی بیشتره میخواد از کار جدید هم لفت بده، فک کنم اونم بازه تحملش اومده پایین 
امروز پیام داد حالم خوب نیس منم گفتم چی شده ، گفت کارم رو دوست ندارم 
گفتم بیا بیرون و دنبال کاری باش که دوسش داشتی تا بتونی پیشرفت کنی.
 
 
الان چیزی که خو
باورتون میشه خواهرم به حدی اذیتم می کنه 
که به رفتن از این شهر و پیدا کردن خوابگاه و کار جدید در شهر دیگه ای مث کرمانشاه یا تهران فکر می کنم.
هربار هم تو دلم میگم ایراد نداره فکر کن یه غریبه س تا از دستش ناراحت نشی 
خیلی حالم گرفته س
هم از نظر مالی همه چی بهم ریخته ، هم خواهرم رو مخمه 
در واقع اگه کار مناسبی داشتم صد در صد زندگی مستقلی رو برای خودم شروع میکردم 
خیلی اذیتم و همش حس سربار بودن دارم 
یه دوره تو نظام مهندسی دارم چن روز پشت سر هم هست
ش
4 سال پیش،هیچوقت فکرنمیکردم اینقدر ذایقه ام عوض بشه که زیتون سبز دم دستم باشه و دونه دونه بردارم بخورم.به واقع زیتون جزو چیزایی بود که اصلا دوست نداشتم.مثل همه ی چیزایی که تا 3 سال پیش دوست نداشتم و الان میخورم.
واین مدل تغییرات تنها نمونه ی کوچکی از تغییراتی هستن که در طول زمان برای آدمها ایجاد میشه،بدون اینکه ادم حواسش باشه و اصلا متوجه بشه که چه اتفاقی داره واسش میوفته.
پ.ن:داریم به قسمت دوست نداشتنی تغییرات میرسیم.
پ.ن:ادما و چیزایی که تو ا
بنده دوستی دارم که قبل  ازدواجش افسردگی خیلیییی شدیدی داشت بنا به دلایل کاملا منطقی!این دستمون ازدواج کرده بود و دیگه من ازش خبر نداشتم تا اینکه یک روز تو خیابون مامانم رو دیده بود و شمارشو داده بود و گفته بود خاله تو رو خدا به نگین بگی بهم زنگ بزنه شب یلدا بود که بهش زنگ زدم و باهاش حرف زدم و متوجه شدم بارداره رابطمون ادامه دار شد و من بین حرف زدن ها متوجه میشدم که هنوز افسردگیش ادامه داره خوب بود اما کاملا خوب نشده بود هر از گاهی باهام درد و د
وارد اتوبوس میشم. هوا گرمه، خیلی گرم. مثل همه روزای دیگه ی تابستون. ولی اعتراضی ندارم؛ دیگه عادت کردم و یه جورایی حتی خوشم میاد. یه نگاه میندازم، مثل همیشه؛ در حالیکه عقب اتوبوس کلی جا داره، جلوی اتوبوس قسمت مردان نشستند. میرم توی قسمت ن. تا پامو از میله ی زرد وسط اتوبوس میذارم اون ور، همه ی نگاها بهم دوخته میشه ولی کسی چیزی نمیگه. فکر میکنن میخوام دریچه ی سقفو باز کنم. ولی من به یه قصد دیگه اومدم. میرم و ته اتوبوس میشینم. خیلی طول نمیکشه
تبدیل به آدم کمتر در مسیر رشد شخصی تلاش کنی شده ام. بعد از کار بی حوصله ام و نمی تونم اونجور که می خواستم جلو برم. فکر میکنم از یه لحاظ هایی خسته ام، دیرم، پیرم!! خانواده خوبه، دوستا خوبن، کار و حقوق و محیط کار خوبه، وضعیت جسمی هم شکر. ولی دلم بهونه میگیره، دوست داره عاشق بشه، دوست داره مورد عشق واقع بشه .ولی نیست، آدمش نیست، آدمش بودن مسئله هست، مسئله ش نیست !!  
یه جایی از زندگی هست که میدونی نباید بزرگی سر راهت هست ولی تو با تمام وجود اون رو باید میبینی یا میخوای ببینی توی بهترین نقطه زندگی هستم جایی که همیشه میخواستم و الان نمی دونم جای درستی هستم یا نه.
کلی وسایل جمع کردم ببرم تهران از صبح کلی کار کردم سرم خیلی شلوغ بود مادرم دوباره اوضاعش بهم ریخته سرطان داییم پیشرفت کرده فقط تنها کاری که تونستم بکنم این بود که گفتم نباید جلوی سارا گریه کنی میدونی که تازه حالش داره خوب میشه بنده خدا از صبح هر کاری
کارل فردریش گاوس بزرگترین ریاضیدان همه تاریخ بوده (البته از نظر من و خیلی های دیگه) و امروز متوجه شدم که گاوس میتونه همکار من!!! محسوب بشه.
من با تومی الفوینگ مقاله دارم، تومی با یعیر سنسور مقاله داره، یعیر با هانس اشنایدر مقاله داره، هانس با الکساندر استروفسکی مقاله داره، الکساندر با ادموند لاندو مقاله داره.  ادموند هم با برنارد ریمان مقاله داره و برنارد ریمان هم با کارل فردریش گاوس مقاله داره.
واقعا افتخار بزرگی نصیب گاوس شده!!!
انیشتین هم
خیلی خوابم می یاد امشب روز طولانی ای بود . الان یه ویدیو گذاشتم از موجی . از اون ویدیوهاست که باید بذارم زیاد ببینیم لازم شد. مایکل  کارهای منو دوست داره. چند ساله می شناسمش؟ سالهاست تقریبا همزمان با ل . با اینکه بارها فاصله افتاده اما همیشه برگشتیم.  همیشه در حیرتم. از اینکه زندگی چقدر قابل پیش بینی هست و نیست. هست چون قوانین علت و معلولی داره. نیست چون ما موجودات کوچکی هستیم و در هر لحظه قادر به دیدن اسپکترم کاملی از قوانین علت و معلولی
خواهرم زنگ زد گفت فردا بریم سراب صحنه 
منم خواب بودم با صدای گوشی بیدار شدم 
گیج و منگ گفتم سراب صحنه همون سراب نیلوفره؟
خواهرم گفت نه همون جایی که تو و بنیامین رفتید 
گفت فردا وسیله میبریم میرسم اونجا پیک نیک 
گفتم من بخاطر اینکه این هفته سه بار رفتم کرمانشاه و برگشتم خیلی خسته
ممکنه نتونم بیام 
گوشی رو قط کردم .
دلم هری ریخت شروع کردم به اشک رو سایلنت 
من اونجا چطوری پا میزاشتم وقتی بنیامین اونجا خاطره داشتم.
با ح به تفاهم رسیدیم که من خودم رو کنترل کنم، کمتر باهاش ارتباط داشته باشم و فقط یه رفیق معمولی برای هم باشیم. حالا رفتم تو توییترش و دیدم دوباره اون دختره هی لایکش کرده و اون هم حالم خراب شده خیلی. چرا انقدر حسودم؟ چرا نمی‌تونم ببینم کسی رو دوست داره یا کسی اونو دوست داره؟ چرا با من اینجور نیست که با اون هست؟ چون من می‌خوام گریه کنم . لعنت به من. لعنت به این زندگی. هی دارم می‌گم گند نزن خودتو نگهدار هی می‌گم آدم باش نمی‌تونم الان
کرم و فضولِ درونم، رفت‌و چک کرد که ببینه هنوزم اکانتش وجود داره یا نه و متوجه شد که این‌بار، جداً رفته و اکانتش پاک شدهامیدوارم هر جا هستیم خوشحال باشیم، حتما خدا دوست نداشته با هم باشیم، وگرنه الان بجای چک کردنِ اکانتش می‌تونستم حرکتِ دستِ راستش‌و رو بازوی چپم، دنبال کنماما زندگی همینه! گذشتن از اتفاقاتی که نمی‌افتن و پذیرفتنِ این‌که با وجودِ تمومِ علاقه‌ای که به اون اتفاق داری، قرار نیست بیوفته چون دنیا سرِ علاقه‌ی تو نمی‌چرخه.
 
مرد ثروتمندی که زن و فرزند نداشت، به پایان زندگی اش رسیده بود.کاغذ و قلمی برداشت تا وصیت نامه ی خود را بنویسد. او نوشت: تمام اموالم را برای خواهر می گذارم نه برای برادر زاده ام هرگز به خیاط هیچ برای فقیران.» 
اما اجل به او فرصت نداد تا نوشته اش را کامل و ان را نقطه گذاری کند. پس تکلیف آن همه ثروت چه می شد؟ 
برادرزاده ی او تصمیم گرفت وصیت نامه را این گونه تغییر دهد: تمام اموالم را برای خواهرم می گذارم؟ نه! برای برادرزاده ام. هرگز به خیاط. هیچ بر
اره من بازم حالم بده هی افسردگیم برمیگردهبا خودم فکر میکنم اصلا مگه من هیچ زمان بوده که افسرده نباشم؟اصلا مگه افسردگیم هیچ وقت رفته؟همیشه بوده،تنها چیزی که همیشه همراهمه بهم چسبیده و خاطر منو خیلی میخواد و البته دوست داره منو ب*ا بده همین افسردگیه.
دیگه روم نمیشه بگم واشنا فلان کن فلان نکن،واشنا من میخوام باهات قهر کنم واشنا من دارم دیوونه میشم اینو متوجه ای؟
♫♫
نفسم به نفست بنده دیگه بسه غم چشماتو نبینم واسه من مقدسهدل من به دل تو هنوز احساس داره به چشات هنوزم علاقه ی خاص دارهاونی که میمونه واسه من دل ناب داره اونی که میمونه مث من تب و تاب دارهموج موهات داره منو میکشونه چون گرداب داره
♫   ♫   ♫   ♫
♫   ♫  NITROMUSIC.IR  ♫   ♫
♫   ♫   ♫   ♫
همه اینو میدونن تو واسم عزیز جونی دل منم شک نداره که تو واسه دلم میمونیاز وقتی که دیدمت تورو فهمیدم واسم میمونی از این اخلاقا ندارم که بگم دوست دارم زبونیهمه اینو
میدونید؟ زندگی اصولا آسون نیست. رنج داره. غم داره. یه جاهاییش استخوون میتری. یه جاهایی عمیقا دلت میخواد بمیری. تحقیر میشی و سکوت میکنی. درد میکشی و سکوت میکنی.
اما سرانجام تحمل کردنا و ادامه دادنا ، خودتو بغل میگیری ، خود قوی‌ت رو دوست تر داری.خودتو که پاپس نکشیدی و به حرف بقیه اهمیتی ندادی.خودتو که اشکات قطع نمیشد ولی به نفست غلبه کردی.
خودمو دوست دارم. خودمو دوست تر دارم این روزها. ادامه بده مائده ی من.
این روزا فقط حالم با موزیک و درس خو
امروز رفتم پیش مشاور خواهرم آقای دکتر ح مرکز مشاورش توی خیابان خودمونه چهارسال پیش رفتم پیشش خیلی حالم بد بود نزدیک کنکور کارشناسی بود و من نمی دونستم راهم درسته یانه و میخواستم استرسم رو کنترل کنم حالا برگشتم خواهرم پیشش مشاوره میرفت جلسه پیش گفته بود به خواهرت بگو بیاد میخوام ببینمش باید باهاش درباره تو صحبت کنم منم خاطره خوبی ازش نداشتم با این حال با خواهرم رفتم از چندسال پیش من خیلی تغییر کردم هم از نظر ظاهر هم اخلاق اومد بعد از اینکه ب
اون دوست محترم و مسئولیت پذیری که همش مراقب جوجه غازا بود
و خیلی برای همسرش سرود میخوند
و هی با سروداش سر ما رو میبرد
و مغز ما رو اره میکرد
همون بزرگ خاندان غازا رو میگم
باباشون ینی
اونو خوردیم
خواهرم داشت امادش میکرد پیکر بی جان وی (غاز مرحوم) توی سینی بود و در حال آماده شدن
داداشم گفت :
دو سه بار اومد برام
این عاقبتش بود!
و به من نگاه میکرد
:////
بسم الله الرحمن الرحیم 
خدایا کمکم کن پیش خانوادم بتونم سکوت کنم
قلبم به شدت تو فشارِ 
کاری میکنم میگن ریاکار میام حرفی بزنم میگن ساکت یا باهام بحث میکنن. 
از کوچیکترین حرفم میخوان آتو بگیرن!
فقط مامان هیچی نگفته بود که اونم امروز گفت!
نماز جماعت نشون میداد خواهرم با حرص گفت انقدر بدم میاد از اینایی که بعد از امام جماعت از سجده بلند میشن یا قنوتشون و طولانی تر میکنن!!
دیشب هم تو مسجد داشتم پشت کیفم کتاب حماسه حسینی و میخوندم بغل دستیم ما
سلام 
دختری ۱۹ ساله هستم، حدودا ۱ سال میشه که با  پسری که حدودا هم سنم هست آشنا شدم‌. هر دو مون دانشجو هستیم ولی رشته مون فرق داره. اول از هر چیز بگم که من قبل از ایشون با هیچ پسری دوست نبودم . و اینم بگم ایشون پسر خیلی خوب و محترمیه از هر نظر و تو این مدت هم دوست خوبی برام بوده، بیشتر مثل یه دوست صمیمی. 
منم دوسش دارم و اگه یه روز برادر داشتم دوست داشتم مثل اون باشه، منتهاش عاشقش نیستم . یعنی اوایل دروغ چرا، چون دوست داشتم بیشتر با جنس مخالف آش
امشب، فهمیدم که ناخودآگاهِ من، چقدر از آدم‌هایی که تظاهر می‌کنند بدش میاد. اونایی که تظاهر می‌کنند که.
هیچ‌وقت در زندگی نترسیدند.
هیچ‌وقت ناامید نشدند.
همیشه، همه رو دوست داشتند و دارند.
همیشه خیرخواه بودند و هستند.
همیشه نمونه و الگو بودند و هستند.
احتمالا اگر خواننده این وبلاگ بوده باشید، تا الان دیگه متوجه شدید که من به طرز احمقانه‌ای، هرچیزی که به ذهنم بیاد رو اینجا می‌نویسم. فقط کافیه وقت کنم که اون افکار رو مکتوب کنم. بعضی‌ها ن
خوب این چند مدت اخیر خیلی کم حرف شده بودم ( البته یعنی کمتر مطلب میزاشتم) و برای همین گفتم که یه مطلب بزارم البته بهتره اسمش رو بزارین هرمه ولی خوب به هر حال مطلبه. الان که دارم اینو با گوشی 5 اینچی مینویسم و جای/ گ/ رو با /و/ قاتی میکنم خواهرم که تازه کنکور تموم شده و منتظر نتیجه ها هست زل زده به صفحه گوشیم و داره از فضولی میمیره دوستم که رفته شهرستان زنگ میزنه و میگه که مشق های زبان رو بگو و بعد من میام و ادامه مطلب رو مینویسم و همه این ها در 5 دق
یک روز از خیابونی داشتم رد میشدم و چشمم به یک مغازه خوردآگهی زده بود کسی رو برای کار میخواد منم تو اوج بیکاری بودم و دنبال کار، یک حسی منو کشوند داخل مغازه و طرف هم همون اول که منو دید قبول کرد و گفت از فرداش بیا سرکار،منم گفتم از اول هفته میام و قبول کرد.
اولین بار همونجا دیدمش بهش میخورد آدم مهربونی باشه.از اول هفته رفتم مشغول کار شدم و اوایل خیلی باهام خوش اخلاق بود چون بی تجربه بودم و داشتم کار رو یاد میگرفتم،اونم صبوری میکرد و یکی یکی به
وقتی خیس از باران به خانه رسیدم،برادرم گفت: چرا چتری با خود نبردی؟خواهرم گفت: چرا تا بند آمدن باران صبر نکردی؟پدرم با عصبانیت گفت: تنها وقتی سرما خوردی متوجه خواهی شد!اما، مادرم، در حالی که موهایمراخشک می کرد گفت: امان از باران بی موقع…#علی_شریعتی
خواهرم که کوچیک بود، یه کاپشن سبز سدری داشت
یه کاپشن سبز سدی خیلی پف پفی با کلی جیب مخفی که هرکسی رو به این فکر مینداخت که یه بچه چی داره برای قایم کردن تو اینهمه جیب.شاید دست عروسکی که تو مهمونی از بچه ی صابخونه کش رفته
بگذریم
خواهرم بزرگتر که شد، وسط جابجا کردن لباسا و خاطرات، یهو این کاپشن ته مهای چمدون قدیمیه پیدا شد
ازش پرسیدم:یادته چقدر اینو دوست داشتی؟همش این کاپشنو میپوشیدی
گفت بهش علاقه نداشتم
چشمام چارتاشد:جدا؟!!
خیلی معمولی انگار
نمیدونم این آدما تاحالا کسی رو دوست نداشتن؟ نمیدونن تو وقتی برای دیدن کسی که دوستش داری مشتاقی حتی دقیقه ها هم برات کشنده میشن. چه برسه به ساعت ها و روز ها. نمیدونن که هربار دیدنش به عقب میفته احساس میکنی الاناست که قلبت از کار بیفته. حتما تاحالا کسی رو دوست نداشتن دیگه؛ که اینقدر خونسردانه ازش صحبت میکنن. اینقدر خونسرد نباشید. دوست داشتنا رو درک کنید. آدمی که کسی رو دوست داره منطق نمیفهمه.
بعضی وقت ها  اطرافیانت متوجه رفتارهای تو نمی شن. 
مدام ازت توضیح می خوان اما تو نمی تونی توضیح بدی. یه سری از رفتارهای آدم ها ـ مخصوصا نزدیکان ـ رو بعدا متوجه علتشون می شید. مثل ماجرای خضر و موسی؛ این دو نفر هر دو پیامبر خدا بودند اما خضر چیزهایی می دونست که موسی از آنها بی خبر بود. این دلیل بر این نیست که خضر از موسی بالاتر بوده بلکه صرفا خضر خبره تر بوده همین. 
لطفا وقتی کسی توضیح نمی ده، ناراحت نشید، حدس و گمان نزنید، قهر نکنید، غر نزنید که حت
جای ح درد می‌کند. دوست داشتنش و شیوه‌ی ارتباطش را دوست داشتم ولی خب قرار نیست آدم هرچی بخواد رو داشته باشه. من نمی‌تونم اینهمه درد رو تحمل کنم. اینکه برای اون هم تنها کس نباشم هیچ کس نباشم.اینکه هیچ جا تنها کس نباشم هیچ جا هیچ‌کس نباشم. نمی‌تونم آقا درد داره خسته‌ام. بنا نیست اینقدر زخم بخورم، بنا نیست هی رابطه برقرار کنم و هی زخم بخورم که! بسمه. 
نبودش درد داره، ولی بسه.
کاش قوی شم. خسته شدم از این ضعف. از این ذلیل بودن در برابر دوست داشتن.
ب
هیچ وقت دوست نداشتم و علاقه مند نبودم نسبت به ادما نظرم رو عوض کنم،خصوصا اگر اون ادم ها روزی جزء کسایی بودن که دوست شون داشتمبدگویی از اون ها پیش دیگران یعنی اشتباه بودن انتخاب من!حالا شاید این رفتار به غرور و ترس از شکسته شدنش برگرده،اما هرچی که هست الان دوست دارم بگم که تولدت مبارک!به دور از تمومی حاشیه ها کینه ها ناراحتی ها و تمومی کارهای بچه گانه!هیچ زمان نمیتونی متوجه بشی که اینطور لطیف و دوستداشتنی بهت تبریک گفتم.
خواهرم یکی از کساییه که خیلی خوب بلده تمام انرژی روانیمو بکشه (الان پدرمم با این غلضت قادر به انجامش نیست).عین آب خوردن این کار رو میکنه. مثلا هر بار موهامو رنگ میکنم میگه خودت نمیتونی و برام رنگ میزاره و اون وسطا هی میگه پیر زن بالاخره پیر شدی .پیر شدی ولی هنوز مجردی!! اینو با خنده و شوخی میگه ها. و من از رنگ مو متنفرررم.
یا مثلا میخواد موهامو کوتاه کنه میگه آره اگه پول داده بودی و مش کرده بودی یا کراتین الان قدر میدونستی! اصلا مش و کراتین موهام
راستی من یه نکته جدید رو هم متوجه شدم (هم سر کارمون یکی ازینا داریم هم خواهرم تا حدی این شکلیه و هم اینکه صابخونه قبلیم این شکلی بود و اینکه خیلی ازین موارد دیدم)
 
اینکه این ها به خودشون اجازه میدن درباره همه چیز و همه کس نظر بدن، یه جورایی rude هستن و پررو.
در ثانی خیلی زیاد این نظر دادن رو با توهین مخلوط میکنن.
یعنی میبینی طرف اومده میگه وای تو وقتی حرف کار میکنی بیخودی و الکی خیلی دقت میکنی. یا تو خیلی زیاد تمیز هستی و این بد هست. 
یا میبینی پشت
تقریبا دو ساعت دیگه میرسم فرودگاه.حسابی خسته ام ولی از اون ادمهایی هستم که تو ماشین و هواپیما و هرچیزی که بگی،خیلی کم خوابم میبره،مگر اینکه قرصی چیزی خورده باشم.
در نهایت مادرم به اصرار خودش باهام اومده و من الان خوشحالم که هست.قطعا اگه نبود من دلم میگرفت.
وسط راه نون هماهنگ کردیم و یکم دارو بهم داد که براش ببرم.اولین بار بود گه داشتم مادرشو پدرش رو از نزدیک میدیدیم.چقدر گوگولی بودن،مخصوصا مامانش،تپلوی دوستداشتنیِ بغلی(یعنی ادم دلش
تنهایی غیرقابل انکاره 
غم غیرقابل انکاره 
اما وقتی خودت با خودت باشی ، می تونی تنهایی های درست و انتخابی زندگیت رو به سلامت سپری کنی 
 
× وقتی عزیزترین هاتو از دست می دی 
می فهمی هیچ کس اندازه خودت مهم نیست
 
× رفت و من گرگ باران خورده تری بودم
 
× مریم میگفت چشمات یه چیزی داره! سگ نه گرگ داره 
و من راضی! 
یه مدت در سال های قبل گیر داده بودم من یه گرگ ماده م . نگو بودم 
 
× امروز توی پیجم درباره "دوست داشتن خود" حرف زدیم
خیلی خوب بود
یه پست هم لازم
و از خوبی‌های بغل‌ کردنِ تنهاییت اینه که اگه قرار بر این باشه کسی رو دوست داشته باشی بخاطرِ خودشه نه خودت. در نتیجه خودِ خودت با همه‌ی خصوصیت‌های خوب و بدی که داری طرفِ مقابل رو دوست داره نه خودِ غیرواقعیت که سعی می‌کنه عیب‌ و ایرادهاش رو بپوشونه و اونی بشه که طرفِ مقابل دوست داره. و در نهایت این دوست داشتن می‌تونه بالاترین درصدِ خلوص رو داشته باشه چون همون‌طوری که هست دوستش داری حتی اگه همین‌طوری که هستی دوستت نداشته باشه.
 
متنفرم از آدم هایی که بعد از شکست تو یه رابطه سعی در جایگزین کردن دارن . 
اونقدر این موضوع باب شده و تبعات وحشتناکی داره که واقعا موندم .
یک علت هم داره ، اون هم دوستی ها و روابط بی فکر و بی هدف و از سر تنهایی و بیکاریه !
اصلا یه عده فکر نمیکنن به روابطشون ! فقط میخوان یه دوست پسری یه دوست دختری بگیرن محض تفنن ! 
به هفته و ماه نمیکشه به هم میزنن میرن با یکی دیگه ! 
باز این چرخه تکرار میشه ! 
تکرار میشه! 
تکرار میشه! 
+خواهش میکنم ، تمنا میکنم ، برای
دوشنبه هجده تیر:
گفته بودم من و خواهرام هفته ای یه بار یا دو هفته یه بار دور هم جمع میشیم؟ مثلا از عصر یه روز تا عصر فرداش؟؟
امروز هم همینجوری بود.از عصر دیروز پیش هم بودیم.مهمون آبجی صاحبخونه.تا عصر امروز.نشسته بودیم دور هم که دختر خواهرم بخاطر یه وسیله ایش که کوروش برداشته بود با پا زد تو کمرش. 
کلا یه چند وقتیه پرخاشگر شده.رفتارش غیر دوستانه شده.خصوصا از وقتی توله سگ خریده چند بار پیش اومده من خیلی نرم درمورد رفتارش با کوروش و گیر دادنای بی
من فکر می‌کنم دوس‌داشتن یعنی اینکه باید روزبه‌روز وضع‌ام از دیروز بدتر بشه و هروقت با همه‌ی این بدی‌ها کنار اومدم، یعنی خودمو دوست دارم. سال‌ها تلاش می‌کنم تا به یه دستاوردی نزدیک بشم و وقتی که به اندازه‌ی کافی، تایید و تصدیق اطرافیانم رو جلب کردم، رهاش می‌کنم. می‌خوام بگم که، من بدون اون دستاورد هم خوبم، من رو ببینید لطفا. از تلاش کردن‌ها فراری‌م، از خوب شدن‌ها فراری‌م، می‌خوام به بدترین شکل ممکن خودمو دوست داشته باشم. فرض که امر
یه دوست معمولی کیه؟  -  یه دوست واقعی کیه؟Who s a REAL friendA simple friend, when visiting, acts like a guest A real friend opens your refrigerator and helps himselfیه دوست معمولی وقتی می آد خونت مث مهمون رفتار میکنهیه دوست واقعی  در یخچال رو باز میکنه و از خودش پذیرایی میکنهA simple friend has never seen you cry A real friend has shoulders soggy from your tearsیه دوست معمولی هرگز  گریه تو رو ندیده.یه دوست واقعی شونه هاش از اشکای تو خیسه.A simple friend doesn t know your parents first namesA real friend has their phone numbers in his address bookیه دوست معمولی اسم کوچیک پدر و
دختر من چهره اش داره بزرگ میشه.قدماش داره موزون تر میشه.ظرافتش داره تو چشما می چرخه.آرایش کمش داره هول و ولا تو دل جوونکی میندازه ک داشت مادرشو راضی می کرد باهاش حرف بزنه. دختر من صداش داره آهنگ میگیره.نگاهای خیره اش داره آهنربا میشه.لبخندای دندون نماش داره شهره ی شهر میشه. دختر من داره بزرگ میشه،ولی من آماده نیستم هنوز.!باید حواسش ب خیییییلی چیزها باشه. خییییلی چیزها.دیگه خودشم بخواد بچه نیست. نگاهای مردمدیگه عادی نیست. + دختر م
الان حسم اینه : هیچکی تو این دنیا دوسم نداره:( هیییییییچکیییییی ، هییییییچکی، هیییییچکیییییییی.
 
گفتم نگفتم؟ یکی از تبریکایی که خیلی بهم چسبید مال دوا بود، گفت شخصیتمو دوس داره:))))) 
 
ولی هییییییچکی تو این دنیانداره هیییییچکییی:((( 
 
من برم تو یاد هییییییچکیییی نمیمونم:(( هیییچ کی. هیچکی. 
 
 
اه بدجور از حرف ش ناراحتم، ولی کوثر بزار ادما بات صادق باشند، 
ولی از اینکه اون زمان حسم درست بود، دیگه اونجوری دوسم نداره داره حالموبه هم میزنههههه
چرا خیلیا میپرسن چنبار عاشق شدی؟؟؟؟؟!!بااابااا ادم ی بار بیشتر عاشقق نمیشهه-___-ای فلک ب کی بگم من اخه!هم از نظر علمی هم دینی هم کوفتو زهرمار ثابت شدسباز میپرسن چنبار دلتو باختی؟:|میگمم من عاشق نشدم باور نمیکنن!خب نشدم چیه؟عشق هم با دوست داشتن فررررررررق داره!ادم میتونه رو هزارر نفر کرراش داشته باشهیه تعداد کمتریُ دوس داشته باشهولی فقط میتونه عاشق یه نفر باشه!ک وقتی ام عاشق شد دیگه ن کسیو دوس داره ن کراش داره!فک کنم فقط مریخیا میفممن چی میگم!
چرا خیلیا میپرسن چنبار عاشق شدی؟؟؟؟؟!!بااابااا ادم ی بار بیشتر عاشقق نمیشهه-___-ای فلک ب کی بگم من اخه!هم از نظر علمی هم دینی هم کوفتو زهرمار ثابت شدسباز میپرسن چنبار دلتو باختی؟:|میگمم من عاشق نشدم باور نمیکنن!خب نشدم چیه؟عشق هم با دوست داشتن فررررررررق داره!ادم میتونه رو هزارر نفر کرراش داشته باشهیه تعداد کمتریُ دوس داشته باشهولی فقط میتونه عاشق یه نفر باشه!ک وقتی ام عاشق شد دیگه ن کسیو دوس داره ن کراش داره!فک کنم فقط مریخیا میفممن چی میگم!
مگه میشه آدم , خدا رو دوست داشته باشه 
ولی کارایی کنه که خدا دوست نداره؟!

آره میشه 
چرا نشه؟!
من یکیو میشناسم که خیلی رفیقشو دوست داره 
اما همش کارایی میکنه که رفیقش دلخور میشه 
بعدش ازش معذرت خواهی میکنه 
و به شدت هم همدیگه رو دوست دارن!
قبول دارم که 
اگه عالم و عاقل برخورد کنه 
عزیزتره 
اما مییییشه 
باور کنید.

اونم خدایی که ستارالعیوبه 
خدایی که از مادر مهربون تره
خدایی که درِ توبه رو برا همین باز گذاشته
خدایی که سرزنش خطاهارو به سر بنده اش
بیشتر دوست دارم کسی منو درک کنه تا اینکه دوستم داشته باشهراستش تعداد افرادی که که درکم میکنن از ادمایی که دوسم دارن کمترنو فکر میکنم وقتی کسی درعین اینکه دوست داره ، با تموم وجودش درکتمیکنهیعنی عاشقته ، هوم . اره از نظر من عشق اینه
بیشتر دوست دارم کسی منو درک کنه تا اینکه دوستم داشته باشهراستش تعداد افرادی که که درکم میکنن از ادمایی که دوسم دارن کمترنو فکر میکنم وقتی کسی درعین اینکه دوست داره ، با تموم وجودش درکتمیکنهیعنی عاشقته ، هوم . اره از نظر من عشق اینه
 
مراقب چشم زخم باشیم
خونه ها پر شده از بیماریها و مشکلات.طلاق مرگ و میر و دلیل اون خود ماییمتعجب نکنیدخواهران و برادرانمنیازی نیست دیگران بدونند که آیا من در زندگی مشترکم با همسر خود خوشبختم یا نه!نیازی نیست از غذا یا نوشیدنی خود عکس بگیریم آن را برای گروهها بفرستیمحتی اگر همسرمون یه دونه شکلات واسمون میاره،از اون عکس میگیریم و می‌فرستیم گروه و زیرش مینویسیم؛ ای تاج سرم ازت ممنونم❤️
برادرم خواهرم.شاید دختر مجردی دم بخت باشد و به خاط
دیشب رفتیم Once Upon a Time in Hollywood رو دیدیم توی سینما.
 
حقیقتش، فیلم کایند آو تاریخی، بامزه، طنز، و گاهی هم خشن و ترسناک بود.
درباره زندگی یه هنرپیشه هالیووده که خیلی ضعیف و ترسو هست، الکاهالیک هست،
در عوض یه دستیار مانند داره (برد پیت)، که خیلی قوی، آروم، سکسی، دوست داشتنی، و پسر بسازی هست.
شخصیت این پسر دستیاره، همین کلیف بوث، مثل شخصیت الکس یولیش خواننده المانیه.
همون که صدای کلفت داره.
مرموز، باشخصیت، آروم، ناز، سکسی،
سکسی بودن پسرها به تیپ و ق
تا حالا به این فانتزی فکر کرذین که عمر جاودانه داشته باشین؟! بشر همیشه در طول تاریخ بهش فکر کرده و این فکر ته ذهنش رو قلقلک داده ولی تا حالا فکر کردین که اگه شما تنها کسی باشین که این ویژگی رو داره چه دردسرها و رنج هایی بهتون تحمیل می شه. این  فیلم درباره این موضوعه و من دوستش داشتم اگر چه قبول دارم فیلمنامه قوی نداشت و خیلی خوب هم بهش پرداخته نشده بود ولی ارزش دیدن رو داره؛ بازیگر نقش اول رو دوست داشتم به نظرم خیلی جذاب و جالب توجه بود. بازیگ
سلام.امشب اومدیم خونه دادا.اینجا می خوابیم که مواظب خونه و بزها باشیم.این خونه با آدم حرف میزنه.خاطره میگه از آدما.گاهی تولد و شادی به رخ میکشه و گاهی نبودن ‌ها رو به رخم میکشه.خاطرات ۲۱شهریور سال نود.خیلی روشن و واضح تو ذهنم میان.ترسناکه اینجا راستش همیشه ترسناک بود حیاط خیلی بزرگش و الان با حرفایی که زندایی گفته درمورد جن و اینا برا هممون ترسناک تر شده.پنجشنبه تولدم بود.۲۳ ساله شدم.الان ۲۳ سال و سه روزمه حدودا.خواهرم به خالم گفته بود ک
با مامان زیاد سره دانشگاه حرف میزنیم رابطه م با مامان روز به روز داره بهتر میشه نمیدونم چه اتفاقی داره میوفته!تا قبل از بهبود روابطمون پیش خودم میگفتم اگر چندین سال هم نبینمشون اصلا اهمیتی نداره اما این روزا دارم میفهمم که چقدر ته دلم خانوادم دوست دارم،شاید بد موقعی داره خوب میشه.باید بنویسم که یادم بمونه شرایط دقیقا چطوری بود!از طرفی دانشگاهِ همینجا و خب درکنار خانواده بودن و راحتی برای رفت و امد!از طرف دیگه کسایی که دوست ندارم مثل این روز
بسم الله مهربون :)
دوست پسر "م" برای تولدش سه شنبه عصر کافه رزرو کرده، به منم زنگ و دعوتم کرد. ازش تشکر کردم و گفتم که سعی میکنم برم ولی در واقع یقینن قصد رفتن ندارم. "م" صمیمی ترین دوست منه، دوست داشتم برای تولدش باشم ولی خب وقتی دوست پسرش داره این جشن رو میگیره یعنی دوستای اونم هستن و مختلطه که من دلم نمیخواد تنها برم. هنوز بهش نگفتم که نمیرم چون این تولد سورپرایز طوره و خودش اصلا خبر نداره که همچین جشنی هست، امیدوارم بعدا ازم دلخور نشه که البته
دلم بسی گرفته 
دوست داشتم خانواده متحدتری داشته باشیم 
خانواده ما خیلی دلمون پاکه، فقط از اشتباهات همدیگه نمی تونیم بگذریم و خیلی راحت قط رابطه می کنیم و طبعا مردم پشت سر ما حرف می زنند.
میدانید بعد از فوت مادرم و قبل از رفتن به دانشگاه رسم مادرم رو حفظ کردم و هفته ای یه بار خانواده برادر مرحومم و یکبار هم خواهرامو دعوت می کردم هر چند اوضاع بابام خیلی بد بود و اصلا غذا ب راحتی از گلوی آدم پایین نمی رفت،  یادمه روزایی رو که آرزو داشتم تو یک اتا
سایت‌ها و لینک‌های مختلف را باز می‌کنم و می‌بندم. از ساعت‌هایی که خوشم می‌آید شات می‌گیرم تا م انتخاب کنیم. حواسم هست که از دویست هزار تومان بیشتر نشود و به این فکر می‌کنم که هنوز دلم ساعت خاکستری رنگ کت را می‌خواهد. به اینکه هنوز تصویر ساعتی که پشت شیشه دیدم و حلقه‌های شفاف آبی داشت را دوست دارم.اوضاع طوری شده که به‌جای "پرطرفدار ترین" باید فیلتر "ارزان ترین" انتخاب کنیم و به‌جای چیزی که دوست داریم، دنبال مشابهش باشیم.
این وضع م
نمیدونم چرا خداوند با یک عده خاصی از ادمها فقط مهربانی میکند و یک عده خاص و دوست داره یعنی تمام ادمهایی که خدا دوسشون داره خوبند یا فقط مورد لطف و مهربانی خدا هستند این با عدالت همخوانی ندارد اگر مردم به این موضوع واقف باشند که خدا برای همه مردم روی کره زمین یکسان هست ولی در عمل یکی نیست این متاسفانه واقعیت تلخ زندگی من میتونه باشه 
وقتی از بنیامینم ناراحت میشم 
ناخودآگاه دست خودم نیس یهو می بینم چند ساعته بهش پیام ندادم 
بعد می خوام پیام بدم فقط براش پست میفرستم اینا غ ارادی هست و دست خودم نیس .اون بنده خدا هم بغلت اختلاف ساعت ده ساعت و نیم یا خوابه یا سرکار هست و متوجه نمیشه من ناراحت شدم ازش.
بعد میشینم با خودم فکر میکنم میگم مقاومت کن چنور ، این دیگه دوست پسر نیس ، نامزدته و دیدی یه دفعه شوهرت شد اینجوری خودتو عذاب بدی زندگیت سخت میشه، حقیقت اینه من خیلی یه حرف به
Akse Aghaye Khamenei

آخرین جستجو ها

دکتر علی امیراحمدی جراح متخصص زیبایی و لاپاراسکوپی، اسلیو معده تدریس ، مطالب آموزشی و درسی دبستان ma-Food دانلود جدیدترین و بزورترین موزیک ها ... یکی هست جمشید خلقی حفاظ ساز دانلود آهنگ جدید ~ وای موزیک خرید از بانه بازرگانی رحیم زاده