این سایت تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران است

نتایج جستجو برای عبارت :

فرق دارم از دم با اینا ازم قایم میشن حتی دمپاییام

قلبم درد میکنه و یک در میون پالس دستگاه و قلب خودم میزنه و من تک تکشون رو حس میکنم. و.تب دارمدرد دارمگریه دارمعطش دارمفحش دارمدلتنگی دارماسترس دارمخستگی دارمعصبانیت دارمدل شکستگی دارمدرد دارمتب دارمعطش دارمدرد دارمو وقتی به این فکر میکنم فردا هم نوبت تزریق شیمی درمانیه واقعا دوست دارم طوری پودر بشم که ذرات حاصل از من اصلا از حالت تعلیق در هوا خارج نشن و فرود نیان! :|
افکاری دارم که مال خودم نیستن
دردهایی دارم که هیچ وقت تجربشون نکردم
خاطراتی از زجر کشیدن دارم که واقعی نیستن
همه ی اينا مال منن و مال من نیستن
میترسم یه روز واقعی شن و یکی دیگه اشک های منو تو رویاهاش ببینه
بشم مثل هزاران نفری که هر روز میسوزن و از بین میرن ولی هیچکس نمیبینتشون،متوجهشون نمیشه.
حواست هست؟ تمام راهها رو دارم خودم تنها میرم‌
خودم تنها دارم بزرگ میشم.
جاهایی که میتونستیم با هم پیش بریم رو خودم تنها دارم تجربه می‌کنم.
مگه نه اینکه گفتن زن و مرد در کنار هم تکمیل ميشن؟
پس چرا من تنها دارم تکمیل میشم.
همیشه از خدا خواستم بهترین باشم تا بعدا به مشکل نخورم.
ولی نه اینکه من کوله باری از تجربه بشم و بعدا تو بیای.
من عرب ها رو دوس دارم محدودیت های مثل ما ندارنیارو برمیداره خواهرشو بهت میده به عنوان همسر دومت دخترخاله اش هم به عنوان همسر سومت .البته من ازدواج دوس ندارم من دوس دارم برم زبان چینی یاد بگیرمبرم با دخترای شرقی بخوابم ، ژاپنی یاد بگیرمبرم اونجاها عشق و حال کنمچرا نمیگم آلمانی و اروپایی ؟ چون اروپایی ها فرهنگشون سختهماها رو شهروند درجه دو ، ، قاتل و . فرض میکننشایدم نکنن نمیدونم.ولی دوس دارم برم برم توی کافه ها و کاباره ها بچرخممن ب
جای عروسک در بغل من تیله دارمدر مشت خود یک کاغذ پر حیله دارم دنیای ِ زندانِ پر از رنجِ دیانتمن ازجنون رقاصیِ بامیله دارم باآن زنی که مرد شد گاهی غریبهگاهی هوای آن زن بی شیله دارم من آرزوی مشک اب و نان ساجیسرکش دوان در کوه ها با سیله دارم چون دخترانِ عاشق کوه _ایلیاتیحتما که من همخونیِ بابیله دارم روزی دوباره تن کنم گلدار یاسیشاید بفهمی که زنم من پیله دارم خ سعادتی_پامچال
دوست دارم رهبرم رادلبر پیغمبر است/دوست دارم رهبرم را وارث برحیدراست/ازتباراهل بیت و آیت خوب خداست/دوست دارم رهبرم راجلوه ای ازکوثراست/اوپیام کربلا را میدهدبرمسلمین/دوست دارم رهبرم راآسمان رااختراست/میرود راه امام وهرشهیدی باهدف/دوست دارم رهبرم راشیعیان راسروراست/دشمنان دین ماراباز رسوامیکند/دوست دارم رهبرم رادشمن اوابتر است/اسوه والگوی خوبی گشته آقا درجهان/دوست دارم رهبرم رابهر عالم گوهراست/شیعه باشدجانفدای حضرت سیدعلی/دوست دارم ره
دوستت دارم.
به سان یک دیوانه، به سان یک سرباز 
به سان یک ستاره سینما 
دوستت دارم، به سان یک گرگ، به سان یک پادشاه 
به سان انسانی که من نیستم 
میدانی من اینگونه دوستت دارم
تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم
تو را به خاطر عطر نان گرم
برای برفی که آب می شود دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت
لبخند
من وقتی این سوالِ با حالت تعجب یه دانشجوی کارشناسی ارشد رو شنیدم تا صبح خوابم نبرد:|
درحدی بهش فکر کردم که با خودم عهد بستم اگه یه روزی بچه دار شدم و تا این حد حاضر نباشه به چیزای به این واضحی فکر کنه میزارمش بهزیستی به جان باباش قسم
شما نظرتون چیه؟
آقای دچار شما جواب بده یه مدت کفشدوزک توی وبلاگتون میچرخید.
راه میرفت؟قدم میزد؟میخزید؟ پروازم میکرد آیا؟
پ.ن:
یه سوال دیگه ش:
رفته بودیم کوه کلی گیاه و علف زرد بود گفتم وای بهار که اينا سبز ميشن چقد
من بهارم
من بهارم فصل باراندوست دارم دانه ها را
سبز و خرم ، شاد و خندانبازی پروانه ها را
دوست دارم آسمان راآفتاب مهربان را
دوست دارم روی گل رارنگ گل را بوی گل را
دوست دارم ماهیان راتوی چشمه، توی دریا
دوست دارم هر کجا راباغ و بستان، کوه و صحرا
دوست دارم، دوست دارممن بهارم، من بهارم
این دوستم بود، که توی انتاریو بود، و دوسش دارم و دختر خوبیه و دوست داشتم به کسی که ميشناسم معرفی کنم؟
معرفی کردمش به یکی از دوستای آقام برای ازدواج،
تو ده روز همدیگه رو زدن ناکار کردن و دعوا و بحث شده و کلا به هم فحش دادن و به هم زدن!
این دومین مورد دعوای جدی دوستم با دوستای آقامه!
این دوستم شوهر بکن نیست!
بیرون موهام کاملا مشکیه،
ولی وقتی این موهای مشکی رو کنار میزنی، موها هر روز دارن سفیدتر ميشن!
دارم با سرعت نور پیر میشم!
میگن آدما قبل مرگشون
الان فقد تنها ارزویی ک دارم اینه ک بمیرم خداااایا کاش معجزه ای رخ بده کاااش اصلا باورم نمیشه الان حس میکنم ک دارم خفه میشم نمیتونم نفس بکشم حتي فکر کردن بهش داره نفسمو بند میاره من چ جوری قبول کنم چ جوری اخه خداایااا کاش همه ی اينا خواب بود کاش 
نمیدونم به این حالتایی که من قبل از ی دارم  همون سندروم پیش از قاعدگی میگن یا نه ؟
مثلا اینجوری که اگه زمان شدنم 14/15 ماه  باشه من از 3 الی 4 روز قبلش دردای خفیف بدی دارم و احساس گرم شدن بدنمو دارم که انگار شدم  پس همش باید چک کنم ببینم شدم یا نه ! یعنی باید هی هر 3/4 ساعت یکبار چک کنم و درداش هم اذیت کنندس :(
واقعا اذیت میشم از این موضوع .
یچیز دیگه موضوع نوار بهداشتی که من اذیت میشم چون همش استرس اینو دارم که لباسم کثیف بشه یا ت
سر کوچه مون یه عالمه زن و دختر وای میسه حالم به هم میخورهامشب رفتم قدم بزنم خب من خوشتیپ و مردونه هستم ته ریش دارم و خوش هیکلم اینقدر آمار دادن گفتم : یا امام حسین من شب تاسوعا عاشورا به عشق تو هیچ کار نمیکنم .میدونم لایق تو نیستم در حد تو  نیستماما برات ادب میکنم .   پ ن : جالبه که موقعای دیگه بچه مثبت ميشنیهو شب قدر و شب تاسوعا هول ميشن
چرا روی داشته هام تمرکز نکنم؟چرا به این فکر نکنم که اوضاع خوبه؟ اونقدر ها هم بد نیست؟ اوکی فشار هست سختی هست. اما من الان دارم زبون دوم رو یاد میگیرم دارم کار مفیدی تو دانشگاه میکنم و دارم برای ی کشور دیگه اقدام میکنم. اينا همیشه آرزوهای من بودن. پس چرا خوشحال نیستم؟ شاید چون ی به قول المانیا خوک درونی دارم که دوس دارم مدام سرزنشم کنه و نداشته هام رو ببینه. مدام وایستاده اون بالا و به اشتباهام نگاه کنه. ی روش خوبی تو کتاب سیلی واقعیت بود که میگف
امیر علی اينا تا اواسط مهر جابجا ميشن دارن میرن بندر طفلكی باباش خیلی تو فشاره مادرش از اونور حالش بده مستاجر بندرشون خونه رو خالی نمی كنه اینم در رفت وآمد میناب كرمان وزاهدانه دیشب مامان رفته بود خونشون یعنی می گفت دلم آتیش گرفته خستگی از سر وروش می بارید خیلی خسته ان بیماری مادرش داغونشون كرده. هنوز نرفتن دلتنگشونیم. امیر از الان میگه بندر اومدین باید به ما بیایید سر بزنیدااااچه زود گذشت وقتی اومدن امیر خیلی كوچیك بود هنوز مدرسه هم
دلم میخواد برم رو پشت بوم. 
و سیگار بکشم
و سیگار بکشم و اشک بریزم
تا وقتی که بتونم خورشید رو ببینم.
ببینم که آسمون سیاه، سورمه ای میشه، بعد کمرنگ تر، و بعد آبی میشه و بعد با زرد ترکیب میشه.
دیده بودی؟ 
وقت غروب
تو پاییز و زمستون. دیدی؟ 
ابرا قرمز ميشن. دیدی چقدر قشنگه؟
دیدی بعضی وقتا، صبحا؟ ماه پیداست. تو آسمونه. دیدیش؟ 
دوست دارم بشینم رو پشت بوم و اشک بریزم.
سیگار ندارم.
نمیدونم، شاید خوابم نبره.
و خب، رو پشت بومم نمیرم.
فقط اشک میریزم
تو روز بی‌نهایت سختی رو گذروندی، ولی من به خاطر این که در نهایت مامان و صبا با هم قهر نیستند و به خاطر این که با مهرسا قايم موشک بازی کردم و رفتم دنبالش و دیدم خودم رو روی تخت انداخته و چشماش رو محکم بسته و این که یه آهنگ بی‌نهایت زیبا و یه تصویر از آینده‌مون پیدا کردم، خوشحالم.
و در نهایت من می‌دونم که ما از اينا گذر می‌کنیم. چون به طرز واقعا احمقانه‌ای باور دارم که زیبام و با زیبایی من عمرا چیزی وجود نداره که ما نتونیم از پسش بر بیایم. حتي گ
میدونی چرا وبلاگ دارم ؟چون توی دنیای واقعی هیچ گوهی نشدمچون توی دنیای واقعی هیچ دختری تحویلم نمیگیره(جالبتره بدونی توی دنیای مجازی هم کسی تحویل نمیگیره)چون من روی شخص خاصی زوم نیستمچون تو کار شخص خاصی نیستماگه بری توی کار شخص خاصی و اویزون شی و پیگیر شیشاید بتونی بهش برسی .ولی من نمیتونم هردختری میبینم ذهنم میگه شاید بهترش اومد وسواس دارم کمالگرام سخت پسندم همه اينا با هم .و بدتر از همه وقت هم دارم هنوز سن زیادی ندارم که بگم دیر شده ازدو
جدیدا آدمهای زیادی هستن که به نوعی تمایل دارن منو بشناسنیا باهام حرف بزنن.و من به هر نحوی سعی میکنم مکالمه رو قطع کنم و اونهارو از خودمدور کنم.ولی بعد از اینکه به نوعی ازم دلخور ميشن و دور ميشن منم دلخور میشم:/الان مثلا ناراحتم سه تا پسرو از خودم به فیلسوفانه ترین شکل ممکندور کردم و حسی که دارم الان خیلی دردناکه.اصلا حس جدایی از معشوقی رو دارم که مدتها اذیتم میکردهگونه ای از رهایی و تنهایی دردناککه مثلا خدایا چرااا منننن :(من خیلی ادمهارو به
خب خب خب
امروز واسه من تا همینجا بود
به 00:00نرسیدم
دارم لباس میپوشم برم پیاده تا خونه ی م_ز اينا و بعید میدونم شب که برگردم دوباره مشغول شم
امروز تقریبا خوب بود از یک تا ده از خودم 4 تا رضایت دارم
حالا تازه خیلی اولشه خب، راه میوفتم به زودی
از کار بد امروزم براتون بگم؟ قاشق استیل کردم تو ماهیتابه ی تفلون
 
آیی راستی تا یادم نرفته:به خوراک لوبیاهاتون گلپر بزنید، تومنی یه میلیون میره رو نرخش
 
خودمون کم بدبختی داریم، این هوام روز به روز  دلبرتر می
احمد عزیزم،
احمد نازنینم،
حالا که این نامه رو برات مینویسم، تو فرسنگ‌ها از من دوری یا شاید منم که فرسنگ‌ها از تو فاصله دارم.
این روزها تنهاترینم در عین این که همه من رو کنار عده‌ی زیادی آدم میبینن.
من تنهام چون هیچکدوم از اینهایی که روزهامو باهاشون میگذرونم، درکی از من نداره. از ترس‌هام، آرزوهام، فکرهام.
من تنهام و این عمیقاً اذیتم میکنه.
فکرهام مورد تمسخر واقع ميشن. ترس‌هام عجیب جلوه میکنن.
اما تو نمی‌تونی با من چنین کنی چون تو خود
امسال عیدم با سالهای قبل فرق داشتنه اینکه بگم خوب یا بد بود
کلا متفاوت بود
اول اینکه من سال تحویل خواب بودم
دوم اینکه سفره هفت سین ننداختیم (البته چون ما سفر بودیم)
سوم اینکه حس میکنم دنیای جدیدی رو قراره بسازم و حتي تجربه کنم 
همه اينا بخاطر اینه که من 21سالگی رو شروع کردم و بزرگ. شدن رو دارم حس میکنم 
یه چیزایی دارن برام تغییر می‌کنن یا بوجود میان یا از بین میرن
حس پروانه ای رو دارم که داره از پیله بیرون میاد 
حس خیلی خیلی خیلی جذاب و جالب و می
امروز :))) 
وای خدای من ب قول نمیدونم کی (!؟) سه جون ب جونام اضافه شد ❤️❤️❤️
بی نظیر بود امروز 
باوجود روز اولی بودن کلاسارو با عشق رفتم باااعشششق! دوس داشتم استاد سارو رو هم بغللل کنممم وای که چه خوبه
و ب زودی هم میخوام جلساتی هم باهاش برم منتها مطبش خیلییی از خوابگا و اينا دوره
استاد مهردادی هم خیلی باسوواااد :) کلا خوبه همه چی، عالی❤️❤️❤️❤️
+حس میکنم رابطه منو روژا روز ب روز بهتر شه :) داره بزرگ تر میشه و راحت تر باهم حرفامونو میزنیم:)))
خ
هی فشار پشت فشار، گریه و درس و دوری، دلم میخواست وسط همه ی اينا تو بودی، تو بودی تا به جای این بالشو پتو سرمو بذارم رو بازوتو تو بغلت اروم بگیرم، دلم میخواست تو بودی وسط همه این شلوغیا، وسط بود و نبود ادما، تو بودی که صبح چشمام رو به تو باز شه نه دیوار زرد بی روح، دلم میخواست تو بودی و بغلم میکردی دستتو میبردی لای موهام و میذاشتی تو بغلت اروم بگیرم تو بغلت گریه کنم حتي شده بمیرمدلم میخواد باز بهم بگی دوستم داری بهم بگی خواستن تو چشماتو الکی نمی
ولی یکی دیگه از دلایلی که دوست دارم نقاشی کنم اینه که من با کلمات نمیتونم سر و کله بزنم
همیشه یه چیز تو ذهنمه و یه چیز دیگه از دهنم میاد بیرون و یا اصلا نمیتونم چیزی بگم و نوشتنمم خوب نیست. نمیتونم یه جمله ی درست و حسابی بسازم.
دوست دارم بتونم احساسات و حرفامو بکشم، رو کاغذ بیارم، رنگ بپاشم روشون
دوست دارم بتونم حالت های بدن و چهره رو خوب دربیارم تا به بقیه بفهمونم من( یا اون کاراکتره) چه احساسی داره
میخوام یه منظره رو اونقدر خوب بکشم که بتونم ا
زمستون رو دوست دارم، برف بارون سرما، زود تاریک شدن هوا، لباس های زمستونی اينا همه از مورد علاقه های من هستند. اما چند سالیه که دی ماه بدترین ماه ساله، دوست دارم روز تولدم واقعا خوشحال باشم اما نیستم. همه هم درگیر امتحانات. اصلا انگار دی مدقع خوبی برای به دنیا اومدن نیست باید از همه عذر خواهی کرد و گفت ببخشید مهم نیست شما به کارتون برسین 
آدم ها موجودات مسخره و عجیبین! 
+ آیا می دانستید تحت هر شرایطی من اینجا می مونم؟ 
اینجا جزیره منه و هیچ چیزی اون قدر مهم نیست که بخوام خونه مو ترک کنم 
+ اینجا برای خودم می نویسم
+ فکرای خوب دارم
+ ضعف و اشک و آه هم دارم اما هیچ وقت مثل این روزهام قوی نبودم 
تموم این یک سال گذشته، خیلی زیرزمینی تلاش کردم قوی بشم 
و حالا؟ 
بزرگ شدم چون خشمی ندارم و دنبال خون و خون ریزی هم نیستم. کسی رو هم نمیخوام تحقیر یا بی ارزش کنم. من اشتباهات خودم را می پذیرم
+ وق
روزها مثل فشنگ از اسلحه خارج و سپری ميشن.اومدم عسلویه و الان حدود ۷ روز هست که سر کار هستم.همون کار قبلیه البته یه خورده چالش های عجیب تر.در کل بدک پیش نمیره.از خیلی از مشکلات هم از نظر مکانی فاصله گرفتم ولی از نظر ذهنی نه.!
الان یه پام توی بازرسی هست و یه پام توی دفتر فنی!!!دارم به هر دو واحد کمک میکنم.
ته دلم ناراحت نیست.حس میکنم آخرش آینده منو به طرف روشناییش میکشه.خبری نیستا!!!همینجوری الکی حس میکنم.
اصلا دوست دارم حس کنم.فضولی؟؟؟!!!!
اگرچه دست و دلی سخت ناتوان دارمتورا نمی دهم از دست، تا توان دارمسری به مستی نیلوفران صحراییدلی به روشنی باغ ارغوان دارم»اگرچه مرده ای، ای عشق! نعش نامت راهنوز هم که هنوز است بر زبان دارمچراغ یاد تو را در کجا بیاویزمکز این کبود نفس گیر در امان دارم؟میان سینه من آتشی است چون فانوساگرچه خواستم این شعله را نهان دارمعبدالجبار کاکایی
هی آقا
پروپوزااو دادیم رفت دیروز، البته شاید من تا اینو پست کنم بشه پریروز.
من هروقت هیجان‌زده میشم می‌رینم! دارم چت می‌کنماا کسیم باهام کاری نداره، یهو‌ همچین وحشی میشم از خودم عکس‌العملای عجیب اندر غریب نشون میدم که همه مشکوک ميشن! اخر شبی همچین ادایی پیادع کردم و‌ ۵ دقه تمام خنده عصبی رفتم هار هار سرخ و سفید شدم که مامانم برگشت گفت سینماگردی و بلوارگردی و اينا نداریم دیگه، تموم شد :( خو یاوااش مادر من! بدیش اینه دیگهه وقتی همه چی رو به
خواستم صفحه رو ببندم که دیدم هنوز حرف دارم
با اینکه ساعت 10 تا 5 عصر کارگاه دارم و باید برای یادگیری تفکیک و سر حال باشم تا هم چیزی که خیلی دوستش دارم (gis) و خیلی برای آینده کاری بهش نیاز دارم رو یاد بگیرم ولی طبق عادت هر روز تا نه خوابم نمیبره و احتمالا باید از تمام قوای جسمی و فکری استفاده کنم تا سر پا وایستم
و حالا که دارم فکر می کنم میبینم امشب هم شبی نیست که بشه ازش گذشت و خوابید و اوج فاجعه رو تو دورهمی کارگاه مانندی میبینم که به اصرار خودم
. زیاد میخوابم بد میخوام اعصابم خورده! خوشم نمیاد اینجوری باشم اصلا. اه
 دارم
کتاب خودت باش دختر رو میخوندم. هنوز پنج فصلشو خوندم و احساس میکنم ک
خیلی روم تاثیر گذاشته.حس بهتری دارم نسبت ب خودم و اعتماد بنفسم بالاتر
رفته. انگار خودمو بیشتر دوس دارم.برای خودم احترام بیشتری قائلم. هرچند با
اون مورد خواب م مشکل دارم اون قضیه ش جداس
وقت‌هایی هست توی زندگی که دلت میخواد یکی محکم تت بده و بگه بیدار شو. چشماتو باز کنی و ببینی همه چی خواب بوده. هیچ کدوم از سختیا، غصه‌ها، درد‌ها واقعی نبودن و همه چی تموم شده.
وقتایی هست توی زندگی که احساس می‌کنم لایق خیلی از چیزایی که دارم نیستم که واسه من دارن حروم ميشن، مثل علمی که بهم غرور داده یا احساس پاک عزیزایی که بلد نیستم چطور قدرشو بدونم.
یه وقتایی دوس دارم توی زندگی هیچی نفهمم. شبیه مریض دیپ کمای آی سی یو که زیر ونتیلاتوره.
من یه اخلاقى که دارم اینه که خیلى نمیتونم توى جمع بمونم. به ازاى میزانى که توى جمعم یه چندوقتى لازم دارم تنها باشم تا استراحت کنم و انرژى جمع کنم.
پرویروز که تهران بودم، دیروز خونه بودم و خونه رو تا یه جاهایى جمع کردم و حموم و تمیزى و یه کمم با علیرضا جیغ جیغ کردیمو و چرخ دنده هاى رابطه رو سابیدیم که جا بیفته بعد درست شدیم و اينا. امروز اومدم به مامانم کمک کنم چون دستش اونطوریه و نمیتونه کار کنه و یکى از دوستامون یه عالمه آلبالوى خوب آورده واسه
و شهریور هم آمد.
شیرین ترین و تلخ ترین ماه سال.
ماه تولدم.
همیشه دوستش داشتم با این که غم خاصی هم توی دلش هست.
کم کم دارم به شرایط عادت می کنم و کم کم دارم حس می کنم که تنهام.
دلم می خاد توی همین شهریور هم از تنهایی در بیام.
میشه؟
میشه خدا؟
دوست دارم محبتم به خدا زیاد بشه، دوست دارم آدم بشم.
سلام دوستان . من یه دختر نوجوونم  ٬ اومدم تو این سایت تا بگم چرا همه ی دوستام یه دوست صمیمی تر از من دارن؟
بین دوستایی که دارم با دو تا خیلی صمیمی ام اما اونا دوست صمیمی تر از من هم دارن. من نمیگم اگه یکی باهام دوسته فقط با من باشه با بقیه حرف نزنه اما منم دلم یه دوستی رو میخواد که هر موقع منو میبینه خیلی خوشحال شه بغلم کنه و .
نمیگم دوستام این طوری نیستن و همو بغل و . نمیکنیم ( اینطوری هست ولی کم) ٬ میخوام یه رابطه باشه بین دو نفر فقط . حتي خواه
فک کنم ب خاطر کم خونیمه انقد نیاز ب خواب دارم. الانم ک شدم نور علی نور . همشش دلم میخواد بخوابم . یعنی همش . کارم شده خوابیدن. یم هم وحشتناک خونریزی دارم اصن واسه روز چهارم ی این حجم از خون بی سابقه ست :/ . باید قرص آهن بگیرم مرتب بخورم.فعلا یه قرص مترانیدازول رو هی دارم میخورم ک عفونت رحمم خوب شه . اونم ابی هی ب یادم میاره . خدایا من خواب زیاد تو این برهه از زندگیم مشکل دارم بفهم :(
فک کنم ب خاطر کم خونیمه انقد نیاز ب خواب دارم. الانم ک شدم نور علی نور . همشش دلم میخواد بخوابم . یعنی همش . کارم شده خوابیدن. یم هم وحشتناک خونریزی دارم اصن واسه روز چهارم ی این حجم از خون بی سابقه ست :/ . باید قرص آهن بگیرم مرتب بخورم.فعلا یه قرص مترانیدازول رو هی دارم میخورم ک عفونت رحمم خوب شه . اونم ابی هی ب یادم میاره . خدایا من خواب زیاد تو این برهه از زندگیم مشکل دارم بفهم :(
دوست داشتم الان تو خونه می بودم و در حالی که سعی داشتم زینب رو سرگرم کنم یا بخوابونم، مشغول تمیز کردن ایوونا می شدم و تو دلم حرص می خوردم از اینکه چرا امیرحسین امروزم رفته سر کار و کی بریم خرید عید و اينا.
اما اینجا نشستم و دارم فکر می کنم اون سوزنی که می خواد آب نخاع بچمو بکشه چقدر دردش میاره و کی ایت ساعت ملاقات لعنتی تموم میشه که بعدش کاراش انجام شه و ببینن این چه کوفتیه. 
و آینده ای که هیچ نظری درباره ش ندارم و هیچ کسم هیچ توضیح دیگه ای بهم
بعضی از رنج ها و بعضی از خاطره ها
هیچوقت رهات نمی کنن
یکهو وسط یه فیلم، یه قصه، یه برش از یه کتاب و حتي یک آیه ی قرآن، ميشن بغض، ميشن اشک، میدوان تو صدات، دیگه باید اون لحظه ساکت بشی، نگاه کنی فقط. تا هیچکس ندونه توی دلت چه خبره.
راستی قرار شد بگذریم. قرارشد فقط آینده رو نگاه کنیم.
فردا خیلی کار دارم، امتحان،کلاس، خداروشکر دیگه هفته ی آخریه که مسئولم، جشن معارفه رو هم اجرا کنیم دیگه تمومه.
حالا دارم بدون اطلاع همسرم همه آگهی ها رو میخونم، رزومه
خوش به حال اونایی که سخت نمیگیرن و هرکی به پستشون بخوره که بنظرشون یه ذره معیارهای همه پسند جامعه رو داره عاشقش ميشن و باهمون ادامه میدن
دوس دارم از یه نفر خوشم بیاد
خسته ام از اینکه هرکی دور و برمه اونی نیست که من عاشقش باشم. دوس دارم دوسش داشته باشم فقط اون نباشه که دوسم داره. پس دل خودم چی؟ 
نمیخوام فقط ازدواج کنم واسه رفع تکلیف. شاداب تو همچون ازدواجی میشه یه دیکتاتور  جالب اینجاس هرچی bossy تر هم رفتار میکنه،  بیشتر دوسش دارن انگار جذ
صبح که بیدار میشم احساس گناه شدید دارم احساس گناه شدید بابت زندگی الانم ، بابت زندگی دردناکم بابت اینکه نمیتونم هیچکاری بکنم لحساس گناه از نداشتن ث احساس گناه از تنهایی احساس گناه از خودرزایی حساس گناه از بی پولی و بیکاری احساس ناامیدی شدید از آینده احساس جبر و شکست احساس تنهایی و بی کسی احساس اینکه خودم تنهایی باید با این مشکلات رو به رو بشم(وقتی میایید نصیحت میکنید دوس دارم صورتتونو چنگ بزنم )من نیاز به کمک واقعی دارم نصیحت کمکم ن
دوست دارم قدوبالای تورانازکنمحلقه ی زلف چلیپای تورانازکنمخیره سازم چشم خود در چشم تومستی نرگس شهلای تورانازکنمبکشم دست نوازش همه اعضای تورادوست دارم همه اعضای تورانازکنمدوست دارم که چویوسف توی زندان بلاصورت همچوزلیخای تورانازکنمدوست دارم بکشم قامت نازت دربربادودستم.قدرعنای تورانازکنمدیده بررخ دوزم ودست به زلفین سیاهوانگهی زلف سمن سای تورانازکنمهرگزم دیده نگیرم زرخت یارعزیزدوست دارم رخ زیبای تورانازکنمخرم آندم.که زشیدایی توشادشو
دو روزی هست دانشگاه نرفتم
دیروز سر کلاس ازمایشگاه حالم بد شد و کار به بیمارستان کشید!
امروزم که صبح اومدم پاشم برم دانشگاه دم دسشویی افتادم زمین و گلاب به روتون کلی بالا اوردم.
اومدم بخوابم به قدری حالم بد بود که نمیتونستم بخوابم حتي
پا میشدمم سرم گیج میرفت
در نهایت زنگ زدم سحر اومد پیشم
بعد از اونم زهرا و زهرا و فاطمه :)
من حالم خوب شد!در واقع مشکل اساسی از این بود که نمیتونستم غذا بخورم!همین باعث شده بود حالم بد شه!
بعد .
با بچه ها ناهار خورد
بسم الله
همیشه از این جور آدما بودم که با صدای آروم برم بیام.شوخی های ریز ریز بکنم.با همه رفیق باشم.برم دنبال نقطه قوت هر کس و بهش تاکید کنم تا حالش بهتر شه.یه جوری نقطه ضعفش رو یادآوری کنم که دلش نگیره ولی بخندیم.شاد شیم و بعد دیگه همه چی یادمون بره.هر چی دارم قسمت کنم.اينا همه تعریف از خود حساب میشه.میدونم.دارم از خودم تعریف میکنم.تا بگم قصه ها عوض میشه.آدمام عوض ميشن.منم عوض میشم.منم حالا عوض شدمدم باحال قصه دیگه نیستم.منزوی و تنها.تو سلف تو
ده روزه که گیانکو ندیدم و نمی‌دونم این حسی که الآن دارم چیه. چی می‌گین به اون حسی که جایِ خالیِ دستایِ یه نفره بین دستات؟ جایِ خالی بوسه‌هایِ یه‌نفر رو پیشونی‌ت. جایِ خالیِ حرفایِ یه نفر وقتی کنارِ گوشت حرف می‌زنه. جایِ خالیِ چشمایِ یه نفر وقتی تمامِ مدت زل زده بهت و داره سعی می‌کنه نشون بده حواسش نبوده. جایِ خالی‌. جایِ خالی. جایِ خالی. جایِ خالیِ چیزایی که نمی‌شه با کلمات نوشتشون. چی می‌گین بهش؟ این تمومِ اون چیزیه که این‌روزا دارم حس
خیلی خستم
نیاز به محبت و محبت کردن دارم
نیاز به نوازش و نوازش کردن دارم
نیاز به تبادل عشق دارم
۲۸ سال است که پوسیده ام 
والان میگویم که نیاز دارم ، هر جور که میخاهند مرا معنی کنند ، بگذار بکنند اما من نیاز دارم
نیازمندی که دستش به گدایی توی خیابان نمیرود
این گدایی نیست ، درخواست شکستن سکوت هایی است که مدت ها مرا همراهی میکنن ولی سکوتشان را نمیشکنند
پس سکوتت را بشکن.
@id81di تلگرام
پی نوشت ؛
ظاهرا حتي اینجا هم با این همه هیچ ، فقط هیچ و پوچ و سکوت ا
باید بنویسم تا هیجانم تخلیه بشه 
امروز اتفاقی افتاد که مدت ها بود منتظرش بودم اما وقتی اتفاق افتاد من تمام بدنم داشت میلرزید از خجالت داشتم منفجر میشدم و دلم میخواست بلند بلند بخندم و به طور کلی هیچ کدوم از واکنش هام دست خودم نبود و خیلیییی خوشحالم که وقتی اتفاق افتاد تنها نبودم وگرنه قطعا افتضاح تاریخی به بار میومد D:
+من هیچ کاری رو پنهانی نمیتونم انجام بدم هیچ وقت کلا بلد نیستم و بشدت ادم ضایعی هستم و همیشه اولین کسایی که متوجه ميشن ادم ها
من یک شلوارک خوب دارم که در دوران های بسیار دور برا ورزشم خریدم و همون موقعم به هرکسی میگفتیم این قیمتشه چشماشون میشد شیش تا. بادمجونیه، ولی یکم روشن تر. حالا خالم میخواد بره لیزر، با کلی شلوارک دیگه اینم بهش دادم چشش گرفته میگه گپه و کلاس داره! لنتی، لنتی، ی لیزر سادس. اصن مهم نیست! بعد الان اعصابم خورده، میترسم بش ندم و بعد مثن بگه ما این همه کار واسه این کردیمو اينا! ولی الان هی داره رو نروم راه میره ک نکنه گشاد شه و بپوشمش دیگ قشنگ نباشه. دار
من یک شلوارک خوب دارم که در دوران های بسیار دور برا ورزشم خریدم و همون موقعم به هرکسی میگفتیم این قیمتشه چشماشون میشد شیش تا. بادمجونیه، ولی یکم روشن تر. حالا خالم میخواد بره لیزر، با کلی شلوارک دیگه اینم بهش دادم چشش گرفته میگه گپه و کلاس داره! لنتی، لنتی، ی لیزر سادس. اصن مهم نیست! بعد الان اعصابم خورده، میترسم بش ندم و بعد مثن بگه ما این همه کار واسه این کردیمو اينا! ولی الان هی داره رو نروم راه میره ک نکنه گشاد شه و بپوشمش دیگ قشنگ نباشه. دار
عید بود امروز. حال من اما خوب نبود . چهارمین روز از چهل روز را گذراندم. با یک دل گرفتگی ژرف.
کمی پروژه ام را پیش بردم. کمی کار خانه کردم. کمی شعر گوش دادم. کمی زبان عربی خواندم. حالا هم دارم ای گل ارغوان شجریان را گوش میدهم.
 
شام کله پاچه داشتیم. این بار من تکه تکه اش کردم. برای اولین بار پوست کله پاچه را هم خوردم. مادر آخرش گفت حالا شدی یه کله پاچه خور واقعی. پرسیدم چه طور ؟ گفت این اولین باری بود که پوست کله را هم خوردی.
لبخند زدم. گفتم اينا نشونه
آقا من گوشی خریدم دیگه نیومدمفکر کنم جنبه گوشی ندارم میشه گفت تو این یک ماه تنها حرکت مفیدی که زدم این بود که نوشابه نخوردم ولی درس و. همه چیو تقریبا گند زدمآقا من فردا امتحان بیو شیمی دارم -_- یک هفته دانشگاه شروع شده و اولین روز هفته دوم امتحان بیوشیمی -_- یه سری حرفا و تصمیما دارم که باید بنویسم کلی هم می‌خوام غر بزنم و دپرس بنویسما ولی وقت نیس-_-من سعی میکنم وسط درسام کامنتاتونو بخونم و دونه دونه جواب بدم ولی احتمالا فردا بیام سر بزنم بهتون
یه حال عجیبی دارم!
یه تنهایی عجیبی تو وجودم حس میکنم!
اینکه به هیچ‌ادمی هیچ حسی برام نمونده جالبه واسم.
شاید از این تنهاییم ناراضی‌هم نیستم.نمیدونم
با تقریب خوبی از همه کس و همه چیز دارم فرار میکنم :)
من همیشه ادم فرار بودم تا قرار!
من ادمیم که الان علاوه بر اینکه میتونم خودمو کنترل کنم تا به کسی پیام ندم و کاره احمقانه ای نکنم میتونم دیگرانم قانع کنم که از این کارا نکنن :)
ادما بزرگ ميشن دیگه خب :)
حرف زیادی نبود ! فقد خواستم بگم این جمعه هم گذ
یه وقتایی که حواسم نیست شروع میکنم تو ذهنم باهات حرف زدن که وقتی دیدمت دست و پامو مثل همیشه از عشقی که بهت دارم گم نکنم. بعد یادم میاد که نیستی دیگه و قرار نیست حرفی بزنیم.یه وقتایی تو سرم به صدای خودم که اسمتو آواز میخونه گوش میکنم. به چهره‌ی تو فکر میکنم. صورتی که مجذوب صدای من شده.اون اوایل راحت‌تر بهت فکر میکردم. کم کم جزئیات داره از ذهنم میره. مثلا یادم نیست چروک‌های دور چشمت چندتا بودن یا مثلاً لهجه‌ی غریب قشنگت رو دارم یواش یواش فراموش
عنوان مطلب نتیجه حرفایی هس كه میخوام بهتون بگم ! مهدی و مهرداد پسر خاله منن باهم 5-4 سال اختلاف سنی داریم ، برادر ها هم یك سال تفاوت سنی دارناز بچگی پدر مادر اينا خیلی بهشون افتخار میكردن خیلی پزشون رو میدادن . از لحاظ درسی همیشه عالی بودن و میگفتن كارنامه هاشون بیسته شاگرد اول كلاسن . یكی تیزهوشان و اون یكی نمونه درس میخوند . به اولی از بچگی میگفتن دكتر به دومی میگفتن مهندس :) بزرگ شدن هم همون شدن ! كلا اينا خیلی برای من جالب بودن ! میگفتم خدا
فعلا جانشینِ وب !
احساس میکنم باید یکم تغییر تحول کوچیک ایجاد کنم برا خودم .
میخواستم تو دفتر بنویسم ولی من همچنان فوبیای اینو دارم که وقتی مردم یکی بشینه بخوندشون.
+ با توجه به شناختی که ازم دارید ، میدونید که برمیگردم :)
+ یه سری حرفا رو باید بزنم ولی هنوز درگیر اینم که باید کسی اينا رو بشنوه یا نه . باید این حرفا رو بنویسم تا فراموش بشن . وگرنه مدام بهشون فکر میکنم و نابودم میکنن .!
+ این شبا خیلی التماس دعا دارم ، یاعلی
امروز سر ناهار، همکارم خیلی بی مقدمه گفت الان از دنیات لذت نبری فردا که پیر شدی نمیتونی لذت ببریا .
 
افتادم تو خط اینکه ببینم چطور میتونم بیشتر از دنیام لذت ببرم
 
تو ادامه بحثش گفت الان ماشین خوب سوار نشی پیرشدی نمیتونی سوار شی، الان جای خوب نری بعدا نمیتونی بری و .
 
نمیدونم اينا رو چرا به منی گفت که سالی دست کم چهار پنج تا سفر خوب دارم و . ولی دیدم واقعا بهتر از اینم میشه بود و من چرا دارم هی واسه سود بیشتر دست و پا میزنم فردا رو کی دیده
ساعت هشت بیخیال حال دلم
 همینجوری ک وایسادی.یهو چشاتو ببندم
بگم
دوست دارم
دوست دارم
دوست دارم
با تموم بی قراریام دوست دارم
با تموم نفسام دوست دارم
با تموم من دوست دارم
دستمو بردارم از رو چشمات
بوسشون کنم
آروم زل بزنم بهت بگم
دارمت.
یه بار یه دوستی بهم گفت هیچوقت شادیهات و غمهات رو به کسی نشون نده چون هر دوشون تموم ميشن. من برای خودم شادی کوچیک ساختم مثلا با یه بستنی کلی ذوق میکنمو خوشحال میشم. این روزها شاید با خانواده ام سرسنگینم و اونجور که باید حرف نمیزنم ولی خیلی سعی میکنم که خودم و خوشحال و شاد در نظر بگیرم. ولی حس میکنم این تلاشم برای خوشحال نگه داشتن خودم یه تلاش بیهوده اس برای فرار از غم هام. همون طور که خوشحالم یهو در ظاهر و بی دلیل چشام هی خیس ميشن و این اون زمانی
ماهی های رنگارنگ
تو حوض خونه ی ماماهیای رنگارنگبالا و پایین میرنبا پولکای قشنگدنبال هم میگردنهمو صدا میکننبا چشمون نازشونهمو نگاه می کنندنبال هم می گردنهمو صدا می کننکلاغه تا میبینهکنار حوض میشینهمیخواد ماهی بگیرهماهیا قايم ميشن به زیر آب ها میرنکلاغ شیطون میشه زار و پریشون
عشقش داشت میخندید بهش بلند بلند قهقه میزد 
مرد از جاش بلند شد اروم گف بسه!
زن ادامه داد بلندتر و بیشتر خندید مرد سمتش اومد و فریاد زد ایوی بسه! 
مرد گلوی زنش فشرد گریه کرد و فریاد زد بسه! 
اونقدر فشار داد که از بی جان تو بغل مرد افتاد.
گریه‌ی مرد شدت گرفت سر زن توی سینه اش فشرد و محکم بغلش کرد و بین هق هق های مردانش مدام میگف "دوست دارم" "دوست دارم"."دوست دارم"
امروز صبح icu بودم بعد کلی کثیف کاری های icu برگشتم تو رختکن که لباسامو عوض کنم و برگردم
خونه گوشیمو نگا کردم و دیدم اس ام اس دارم ، باز کردم و دیدم حقوق ماه تیر که کاردانشجویی
داشتم رو واسم ریختن :) خر کیف شدم ها :) با اینکه مبلغش کمه ولی خوبه خدا رو شکر :)
همون موقع فک کردم اگه مرداد هم رفته بودم سر کار الان دو برابر این مقدار پول داشتم ولی بعد فکر
کردم به مطالبی که تو مرداد خوندم و خلاصه نویسی کردم و دیدم اينا میچربه به پول کاردانشجویی.
 
روز شنبه ص
دارم می‌میرم. این زندگی چقدر سخته. هر جاشو رد می‌کنیم تموم نمیشه بعدی میاد. این دو ماه کلی بلای اشک آور سرم اومد که بازشون نمی‌کنم. الان مامانم ازم متنفره و کسی که دوستش دارم باهام قهر کرده (وقتی یک چیزی که راست بود رو بهش گفتم). تو زندگیم موندم. نمیدونم اینکه اپلای نکنم بر خلاف تقریبا همه بیچاره‌م میکنه یا نه. امتحان زبانامو که عطا کردم. اوضاع سلامتیمم جالب نیست.
هوا بارونی شد و من دیگه تموم شدم. فقط دوست دارم ساعت‌ها گریه کنم
کامنت گذاشته بود برایم که در نوشته‌های من غمی قابل لمس است که فکر می‌کنم برای خودم نگهش داشته‌ام و هیچ‌کس خبردار نشده. دیشب پیدایش کردم. نگهش داشته بودم جای حرف‌هایی که باید به یاد بسپارم. و بعدش به این فکر می‌کردم که چه‌قدر دوست دارم این جور وقت‌ها قايم شوم پشت آثار و کلمات دیگران. بیشتر شعر می‌خوانم، بیشتر موسیقی گوش می‌کنم و از نوشتن فرار می‌کنم. از نوشته‌هایی که درباره‌ی دنیای بیرون باشند. دومین نقاش موردعلاقه‌ی من، مونه است و هی
نمیدونم چطوری میتونم فکرم کنترل کنم، بیشترین افکاری که من دارم در مورد حوادث بد هست ،از ذهنم فقط فکرهای منفی میگذره بیشتر وقتها باعث ميشن که دلشوره و استرس پیدا کنم در حالی که میدونم این افکار مزاحم خودم به وجود اوردم خودم بهشون پرو بال دادم که باعث استرسم شدن سعی میکنم اخبار حوادث نخونم یا فیلم و سریالها را نبینم (مخصوصا فیلمها و سریالهای چند سال اخیر که درد و غصه مردم بیشتر میکنن) .یه چند وقت جملات تاکیدی تکرار میکردم آرامشم بیشتر شده بود
آدم موجود جالبیه .چه تو رابطه اش با خودش ،چه تو رابطش با بقیه.هیچوقتم فاصله ی مناسب رو رعایت نمیکنه؛یا اونقدر نزدیک ميشن که آتیش بگیرن؛یا اونقدر دور ميشن که یخ کنن.قطعا تو زندگی هر آدمی پره از آدم هایی که تو آتیششون سوختیم و بعد توی سرماشون یخ کردیم.میدونی گاهی یه کسایی هستن که همه جوره دلت میخواد باشن،وقتی حرف از رفتن میزنن برات سنگینه ولی اونا هی فاصله میگیرن و تو هی یخ میکنی:)دیدی عجب ادم هایی هستیم؟! فقط کافیه یکی بمون بگه که دوستمون داره
دانلود مداحی شور من تو رو دارم هیچی تمیخوام کربلایی جواد مقدم
متن مداحی من تو رو دارم هیچی نمی‌خوام
من تو رو دارم هیچی نمیخوام
کرب و بلاته آخر دنیام
من نمیدونم چقدر تو خوبی
هواتو کردم دم غروبی
مهربون تر از بابامی
ادامه مطلب
دیگه حوصله ی هیچی رو ندارم .دوس دارم مامان بابام زودتر جدا شن.و دنیا به آسایش برسه.دوس دارم زودتر درسم تموم شه و من بتونم احساس آزادی کنم . دوس دارم یکی رو داشته باشم که حوصله ی منُ داشته باشه . فقط یکی.فقط همون یدونه رو میخوام. دوس دارم به کامک بگم یه نازپروده ی لوسِ گریه اوی آب دماغیه و مادرش گند زده با تربیتش.و بهش بگم ازین ضعیف بودنش متنفرم. و اونم بدش بیاد و ناراحت شه و بیشتر به قول خودش احساس خشم و نفرت کنه .
دیشب خواب پدربزرگم رو دیدم بهم گفت وسایلت رو جمع کن میام میبرمت 
ینی دارم میمیرم؟؟؟؟ :/
جمعه کنکور دارم بعد امروز سرما خوردم در صورتی که یکساله سرما نخوردم آخه الان وقت سرما خوردن بود (حالم بده سر درد گرفتم نمیتونم بخونم) :/
دعا کنید کنکورمو خوب بدم
قبلا اینجا نوشتم که از وابستگی به آدم ها بدم میاد توی هر زمینه ای خصوصا وقتی یه کاری رو بخوام انجام بدم
از بس بی اعتماد به نفس و ترسو بار اومدم که دائم و ناخودآگاه این وابستگی ها پیش میاد و دائم نظرشون رو میپرسم و تایید میخوام واسه کار هام! و بعد که مثلا رفیق نیمه راه ميشن چنان آزاری میبینم که نگو و نپرس!
درد دارم درد وابستگی. 
حالا چرا یهو باز اذیتم کرد؟ چون وابسته شدم چون واسه رفتن به کاریابی به یکی از دوستام که اونم دنبال کار میگرده گفتم می
چهار پنج روز دیگه میرم مرخصی.
نقشه های بزرگی دارم که باید روشون کار کنم.
این روزها همش به خودم میگم ۲۷ سال از روز تولدم میگذره و شاید نیاز به تولد دوباره دارم(دقیقا ۱۴ آبان ۲۶ سالگیم تموم میشه)
قبول دارم فصل بعضی کارها که گذشت ، سختی های انجام اون کار ۱۰۰ برابر سخت تر میشه.اما من مررررد روزهای سخت هستم :)
نمیدونم چرا ، ولی امروز حس خیلی خوبی دارم.فقط از روزی ۱۳ ساعت کار کردن توی گرمای عسلویه خسته شدم.
خسته.
اما.
پیش به سوی آسمان.
پیوسته.
یه وقت بزار با ترس هات !!ملاقات شون کن .اینقدر اسمشو نبر ، اینقدر بزرگش نکن . یه بار باهاش مواجه شو ،یه وقت بزار با ترس هات !!اگه نیومدن پای قراریا(در حقیقت ) اگه ترسیدی بری سرقرارلااقل چشماتو نبند و باهمون ضعف و لرز یه جا کمین کن و از دور نگاهشون کن . براندازشون کن و ببین چقدر دلهره آورن ؟! چرا ترس دارن ؟!+ بچه ها وقتیکه می ترسن ، اولین جا قايم ميشن و فورا جلوی چشماشونو میگیرن به خیال اینکه عامل مزاحم رد میشه و ترس تموم میشه ، غافل از اینکه وقتی بزرگ
ساعت 4:24دقیقه ی صبح دوستم ک از torentoاستوری گذاشته و رنگ موی جذابش 
و منم روی تختم دراز کشیدم و دارم تک ب تک ستاره های روشن رو میخونم و 
دونه دونه خاموش ميشن
زندگی هنوزم زیباست؟ نه؟
زیباست با همه اختلاف که نه با همه ی شکاف های طبقاتیش
دانلود مداحی مهدی اکبری بی قرارم هروله به شور و شین را دوست دارم
شب هفتم محرم 1395نوحه شور
 
برای دانلود کلیک کنید
 
متن شعر مداحیبی قرارم بی قرارم بی قرارم ای قرارمهروله به شور و شین را دوست دارمخیلی بین الحرمین را دوست دارمنوکری برا حسین را دوست دارمبی قرارم ای قرارم ای نگارمقمر روی زمین را دوست دارممن امیرالمومنین را دوست دارمتک یلِ ام البنین را دوست دارمبی قرارم ای قرارم شهریارم اعتبارمزنجیرِ ِ زلف نگار را دوست دارمنسل فاطمه تبار را
+ من اصول شخصی زیادی دارم.
که هروقت حوصله‌ام سر برود حاضرم تک‌تکشان را زیر پا بگذارم.
_____________________
+ آدما وقتی حوصلشون سر میره فک میکنن دل تنگ شدن
_____________________
+ من واقعا به داشتنه دوست و رفیق نیاز ندارم
این حس فقط یه توهم در اثرِ شدتِ بیکاری بود
رفیق اینجوریه که وقتی نداریش حس میکنه باید باشه
اما وقتی هست روزی صد بار آرزو میکنم
که بره خلاص شم از شرّش
_____________________
+ دارم یه مجموعه مقاله کوتاه مینویسم از تجربه هام:
    _ راهکار های خلاصی از حسِ کاذب ت
  این مهم نیست كه چقد بگذره تا بفهمیم كه باید با زندگی جنگید!مهم اینه بالاخره اینو بفهمیم!خیلیا تو دنیا هستن كه بدون اینكه بدونن تو یه نبرد حساس با زندگین مغلوب ميشن و به عنوان یه بازنده برای همیشه چشمشونو رو به این دنیا میبندن!البته من ایمان دارم كه بعد از مرگمروحم میره پیش خداو اونجاست كه خدا ازم میپرسه دوست داری تو زندگی بعدیت چی و كی باشی!و من دوباره با یه انتخاب دیگه پا رو زمین میذارمو شروع میكنم به زندگی كردن! فقط كاش تو جسم بعدیم هم بفه
دیشب و پریشب خیلی دیر نخوابیدم. امشب زود میخوابم. ایام به طرزِ ناخوشایندی سپری میشه و حتي شبا دوس ندارم بیدار بمونم.
فردا صبح قراره واسه پیگیری امریه دوباره برم یه جایی. ایندفه احتمالِ اوکی شدنش شاید 95% باشه. دفعه های پیش علی رغمِ اینکه احتمالِ اوکی شدن 10 الی 50% بود یه کم خوشحال میشدم. این سری که احتمالش بالای 90% خوشحال نشدم و حتي معمولی هم نیستم.
یه احساس رخوتِ بدفرم دارم.
همیشه یه جمله که شروعش "امیدوارم" هست تو ذهنم دارم واسه خودم و زندگیم، ول
نمیدونم با خودم به صلح رسیدم یا همه‌ی اينا آرامش قبل از شروع جنگ اصلیه، اما احساس سِری عجیبی دارم. حس اینی که همه چی برات حل شده است، رها شدن از تناقض‌های همیشگی زندگیت، حس عجیب و غیرقابل وصفیه.
این روزها بعضی وقت‌ها همه‌چی اینقدر خوبه که دوست دارم زمان همون موقع متوقف بشه و نکنه این فقط یه خواب شیرین باشه که با صدای آلارم همه چی بپره.
این روزها مثل هیچ موقع دیگه‌ای نیست، چیزهایی که می‌بینم و می‌شنوم، حس‌هایی که تجربه می‌کنم. این روزها ع
واقعا چرا آخه؟!!
الان خیلی بی پولم و درسته که این حس بی پولی رو بارها در زمان های گذشته تجربه کردم
اما
الان در این سن، این همه بی پولی سخته واقعا
چی کار کنم که دوست دارم یه سری چیزا داشته باشم. چی کنم؟ الان این زیاده خواهیه ؟ یا چیز مهمی نیست، واجب نیست و چیزای مهمتری وجود داره یا انسان در درخواستاش سیری نداره یا اينا زیاده خواهیه یا خیلی های دیگه بودن که همینایی رو که الان دارم رو نداشتن یا این شرایطی که الان دارم آرزوی کس دیگه است؟ یا چی؟!!!
واق
نمیدونم باید با چه مقدمه ای شروع کنم!شاید با یه سلام! :)واقعیتش دیگه حس و حال بلاگفا رو ندارم زیاد!یه روزی وبلاگم یکی از مهم ترین چیزهای زندگیم بوداما باز هم واقعیتش الان حسه خاصی ندارم بهش!شاید بی حوصله امنمیدونم!فکر کنم همه ی اينا مقدمه ی چینیِ خوبی بود که بعدش بخوام بگم " خوبی بدی دیدین حلال کنید ! :) "یه چنلی هم زدم دوسه روز پیشا که واستون گفتمو یه طورایی چون جمع کوچیکی از شماهارو اونجا دارمدیگه وابستگیم به اینجا کمتر شده!گاها اونجا خواهم نو
دارم سعی میکنم کمترین حجم لباس ممکن رو با خودم ببرم و هی ازشون کم میکنم اما باز هم کمترین حجمم خیلی زیاده :| همه ی لباسها رو گذاشتم روی تخت و هر چندساعت یک دست ازشون کم میکنم ببینم اخرش به کجا میرسم !!
کم کم دارم میرم دیگه خونه بودنم سه ماه کامل هم نشد اما باز به این فضا و به این پنج تا عشق عادت کردم.بخصوص این دفعه که خیلی اتفاق ها افتاد
رفتنم برام تلخ تر از همیشه ست
کلا موقع خداحافظی با آدمها تمام خاطراتی که باهاشون داشتم مثل یه فیلم سریع از ذهنم
چه ای کاشی شده زندگی من!
ای کاش هایی که باعث ميشن هزار بار بخوام ۳ساله بشم
اینکه ای کاش تنها دغدغه ام
خریدن عروسکی بود که از پشت ویترین بهش نگاه میکردم و قول مامان که برات میخرم.
ای کاش تنها ترسم
آن لولو خور خوره ای بود که زیر تختم قايم شده بود و باعث شد هیچوقت شبا اون زیرو نگا نکنم.
ای کاش تنها دروغم 
این بود که بگم شکلات رو میزو من نخوردم.
ای کاش تنها دردم 
این بود که دوست صمیمیم دیگه همسایه ما نیست‌.
و صدها ای کاش دیگه که ای کاش،ای کاش نبودن
وقتی سفر میرم
دو سه روز اول در اون شهر جدید، حال بدی دارم
شوک خاصی به من وارد میشه
 
می بینم چیزهایی که برای ما و در منطقه یا شهر ما، خیلی مهم و یه جورایی مقدس محسوب ميشن و باید حتما به اون ها اعتقاد داشت یا عمل کرد
در مکان های دیگه هیچ اهمیتی براشون نداره
اصلا نمی دونن چی هست!
 
 
می دونید من تو دنیای واقعی خیلی تنهام، از وقتی پشت کنکوری شدم تنهاتر هم شدم.
شاید یکی از بزرگترین دلیل هایی که وب ساختم، فرار از همین تنهایی باشه.
الان که همسرمم کنارم نیست این احساس تنهایی بیشتر شده،۲۴ساعت تو وبم هستم. دوست دارم صحبت کنم،با همه.
خیلی کار دارم اما حوصله ی انجام دادنشون رو ندارم.
امشبم با بابام بحثم شد و اعتصاب غذا کردم،الان خیلی گشنمه
نگید باباته صلاحت رو میخواد و اينا،چون از موضوع خبر ندارید.
یه اخلاقی که دارم اینه فقط تا قب
می دونید من تو دنیای واقعی خیلی تنهام، از وقتی پشت کنکوری شدم تنهاتر هم شدم.
شاید یکی از بزرگترین دلیل هایی که وب ساختم، فرار از همین تنهایی باشه.
الان که همسرمم کنارم نیست این احساس تنهایی بیشتر شده،۲۴ساعت تو وبم هستم. دوست دارم صحبت کنم،با همه.
خیلی کار دارم اما حوصله ی انجام دادنشون رو ندارم.
امشبم با بابام بحثم شد و اعتصاب غذا کردم،الان خیلی گشنمه
نگید باباته صلاحت رو میخواد و اينا،چون از موضوع خبر ندارید.
یه اخلاقی که دارم اینه فقط تا قب
    من خوش شانس هستم که چنین دوستان خوب ، والدین بزرگی دارم و مانند شما یک ستایشگر شیرین و دوست داشتنی دارم. دوستت دارم.من معنای زندگی و خوشبختی را فهمیدم ، درست وقتی که شما را ملاقات کردم. من از داشتن شما خوشبختم دوستت دارم.
اسم نوشته | سایت سفارش و طراحی عکس نوشته
گتسبی بزرگو خوندم. خوب بود در نوعِ خود. 
الان چی بخونم؟ کافکا در کرانه؟ ریگ روان؟ یکی مثل همه؟ نمیدونم.
از اون همّه کتابی که چند ماه پیش به طور چریکی خریدم فقط 5 عنوان مونده، که البته یکیشون 4 جلده. ولی چه زود دارن تموم ميشن. و چقد کتاب گرونه و چقد دوس دارم کلی از کتابای لیست خریدمو یه جا بخرم. ای بابا.
زندگی هیچ چیز خاصی نسبت به دیروز نداره. هیچ چیزِ خاصی. حتي خودمم نسبت به دیروز چیزِ خاصی ندارم. یه کم خسته‌م. یه کم با مقیاسِ خودم. مقیاسی که به تورم
من موسیقی رو دوست دارم
من تمام هنر هارو از ادبیات تا تئاتر و سینما و عکاسی دوست دارم
من هم بتهوون رو دوست دارم هم راجر واترز
هم شومان و شوپن رو دوست دارم هم کوبین و کیم گوردون
من موسیقی رو دوست دارم
من پویایی رو دوست دارم
من عاشق بهتر شدنم
من پیشرفت رو دوست دارم!
من حریصِ رشد هستم!
وقتی دلم میگیره هیچشم بی دلیل نیست واقعا ثابت شده اس همیشه وقتی ناراحتم و وقتی تو اوج خوشحالیم قشنگ یه چیزی از وسط دو نصفم میکنه ! 
دیشب به زور خوابیدم که صبح زود بیدار بشم درس بخونم یهو وقتی داشتم صبحانه میخوردم خبر رسید که عمه ام اونی ک از همه مارو بیشتر دوس داره و جان و جهانش ماییم سکته مغزی کرده !!! دیشب ساعت 10 با مامانم حرف میزد 12سکته میکنه اخ خدا این انصاف نیست هنوز یسال نیست پدرم رفته انصاف نیست عمه ام علیل بشه خدا خودت کمکش کن میدونم که ف
تو را نه عاشقانه و  نه عاقلانه، بلکه عادلانه میخواهم چراکه عدل آن است که همه در جای خود باشند و جای تو در کنار من و جای من در کنار توست.
وقتی بهت فکر میکنم،خوشحال و آرومم. دوستت دارم چون تنهایی ترین فکر تنهایی من هستی. دوستت دارم چون دوستت دارم.
ساعت ۱۱ صبح از خواب بیدار شدم.تا الان فقط یک نخ سیگار کشیدم.
چای را دو ماه است ترک‌ کرده ام.
دارم تمرین غذا نخوردن میکنم.
هرروز برنامه همین است تا زمانی که دیگر‌ واقعا نتوانم.
مقداری میخورم که زنده بمانم و دوباره ادامه
این حال را دوست دارم
دارم کتاب گرسنه» از کنوت هامسون را میخوانم
او هم مردی بود که سراسر اسلو» را پیاده قدم میزد
به وقت ۱۴:۵۳
خب،
الآن که دارم اينا رو تایپ میکنم، یک پست وبلاگ نیست! بیشتر حال وقتی رو دارم که مجبورم بشینم و پیک نوروزی رو حل کنم!
کریس تماس گرفت و "تکلیف" کرد که حتماً یه چیزی بنویسم.
خب آخه چرا؟! :)
یاد "جان واتسون" می افتم که وقتی دکترش بهش گفته بود اتفاقاتی که برات می افته رو بنویس، جواب داد: "هیچ اتفاقی برای من نمی افته"!
.
دارم غریب و آشنا را می شمارماین خیل مشغول عزا را می شمارم هی خواب می بینم پیاده در طریقش درجاده دارم تیرها را می شمارم دل تنگ مشهد می شوم هرگاه در راه سربندهای یا رضا را می شمارم اما خدارا شکر با انگشت هایم جامانده های کربلا را می شمارم پس سعی خودرا می کنم موکب به موکب این مروه های با صفا را می شمارم باعقل نه، من با جنون بی شمارم این لشکر بی انتها را می شمارم تسبیح من این است در طیِّ طریقش هر صبح تاول های پا را می شمارم آن قدر نزدیکم به اوک
خیلی متحمل شدم سر قسمت سه و اینکه اینقد خندیدم که صبر کنم تموم شه و بعد اعمال نظر کنم. ایتس عه شتی سریال اند آی نو ایت! بات! من شروع کردم به اینکه تحلیلامو بذارم رو اينا و داستان کوتاهایی که میخونم و چیزی نمیفهمم و قاعدتا ی چیزی داره! الان روز دومیه ک دارم سریال رو میبینم، خب خیلی لذت بخش بود و فور د فرست تایم این فور اور و بعد کنکور! ی چیزی شد که ما نان استاپ دلمون بخاد ببینیم! اکنون قسمت نه تشریف دارم، فردا صبم قرار دارم و امشب ی چیزی خوردم ک سیرم
الان که دارم مینویسم فقط ۱۶۵ صفحه از کتابم مونده اگه تا شب بشینم پاش تموم میشه اما میخوام از الان تا شب رو  زبان کار کنم. چون خیلی ضعیفم و نیاز به تمرین زیاد دارم مها هم قبول کرده یه چیزاییی که نمیدونمو بهم یاد بده. خیلی این کتابو دوست دارم این که این چیزایی که نوشته شده رو اون نوشته کتابایی که خونده یادم باشه تربیت احساسات فلوبر رو بخرم تا بخونم. دلم میخواد چیزای بیشتری بنویسم میخواستم توضیحاتی که بنیامین از عکس کافکا رو گذاشته بذارم اما مها
جملات حسین پناهی
من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم!
دین را دوست دارم
ولی از کشیش ها می ترسم!
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبان ها می ترسم!
عشق را دوست دارم
ولی از زن ها می ترسم!
کودکان را دوست دارم
ولی از آینه می ترسم!
سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می ترسم!
من می ترسم ، پس هستم
این چنین می گذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم
تست روانشناسی

تست خودشناسی 1 – آیا وقتی که پدر و مادری رو می بینین که دست بچشون رو گر
فکر کنم اولین آرزوم ،آرامشه ، در کنارشون.
وقتی ارامش نیست ، اگه یه روز نباشن؟ حتي باااینکه بدم میاد ازش ، چی میشه زندگی؟!
عمیقا نگرانم ، نگرانم بدبختی ها بیشتر شه ، چه بیچاره ایم ما نه،؟!
خدایا اگه دقت کنی ، یه دلخوشی کوچیک هم ندادی میدونی؟!
بیچاره تر از بیچاره میکنی و هی ناشکری کنیم بیچاره تر میشیم ، خدایا چی بگم بهت؟!
چرا اینطوری میکنی باهامون؟!
چرا میخوای بدبخت ترم کنی؟
من میدونم اتفاقای بد دارن نزدیک ميشن.
از همچی بدم میاد خدا ، به هیچی اع
گفت خیلی دوستتون دارم
گفتم خیلی یعنی چقدر 
گفت اندازه یه عشق چهارساله؛ قدر سیگار دوستتون دارم.
یاد چوپانی افتادم که به موسی گفت میخواد موهای خدا رو شونه کنه.جنس دوست داشتنش اینطور بود.
گفت حتي گاهی شبها فکر میکنم شما رو بیشتر دوست دارم یا سیگار رو.
الهــی . . .
إِنْ أَدْخَلْتَنِی النَّارَ
أَعْلَمْتُ أَهلَهــَا أَنِّی أُحِبُّڪَ
خدایا
اگر در آتشم افڪنی
بہ دوزخیان خواهم گفت :
ڪہ تو را دوست دارم
 #فرازی_از_مناجات_شعبانیہ
پ ن:
آن شاالله خدا هم ما ها رو دوست داشته باشه
با این که خیلی گناهکاریم
الهی امید به عفو تو دارمخیلیییی
کاشکی میشد بهت بگمچقدر صداتو دوست دارمچقـدر مـث بـچـگی هـاملالایی هاتو دوست دارمسـادگـی ها تـو دوسـت دارمخستتگی هـا تو دوسـت دارمچادر نماز زیر لبخدا خدا تو دوست دارمکاشکی رو طاقچه ی دلتآینه و شمعدون میشدمتو دشـت ابری چــشاتیه قطره بارون میشدمکاشکی میـشد یه دشت گلبرات لالایی بـخونمیه آسمون نرگس و یاستو باغ دسـتات بشونمبخواب که میـخوام تو چشاتستاره هامو بـشمارمپیشم بمون که تا ابددنیا رو با تو دوسـت دارمدنیا اگه خوباگه بدبا تو برام دیدن
متن آهنگ احسان خواجه امیری بنام یکیو دارم
 
 آخه کی انقد مثل تو نابهچی به اندازه چشمای تو جذابآخه کی انقد با دلم جورهتو دلم جای یه دیوونه مغرورهاونی که عطرش میمونه یادم به هرکسی جز اون بی اعتمادماونی که میخوامش و میخوادمیکیو دارم از عشقش بگم هرچی کمه هرچی بگم اون دارهیکیو دارم حواسش به منه عشق منه عاشق بیمارهیکیو دارم از عشقش بگم هرچی کمه هرچی بگم اون دارهیکیو دارم حواسش به منه عشق منه عاشق بیمارهاین بیقراری قانون عشقه کی جز خودت تو این سرن
در حد فجیعی دوس دارم سیگار بکشم :/ ولی مامانم خونه س :// و آخرین باری که کشیدم رفتارای خشنی از خودش بروز داد :/ البته زیادم جدی نشد که خیلی داد و بیداد کنه ولی خب نمی‌دونم .شاید یکم غیر طبیعی رفتار کردم:/ و مخفی کاری نکردم و اينا :/ به هر حال از پریروز همه ش تو ذهنمه و یه وسوسه ی کلافه کننده ای شده :// حتي دیشب تو خواب داشتم سیگار می‌کشیدم :///من نمی‌دونم کاغذ و گیاه خشک شده چه بلایی میخواد سر آدم بیاره :/بعدم چه اصراریه آدم خوشگل و سالم اصلا بره زیر خا
دوستان گرامی
من یه کانال تلگرام هم برا توییت پسرا دارم. مدتی بود توش ب دلایلی فعالیت نداشتم اما دوباره ب کمک بعضی بچه ها دارم رو ب راهش میکنم
اگر دوست دارین جوین شین ❤️
آی دیش هم هست:
https://t.me/Bangtan_Twitter
در ضمن اگ نظر و پیشنهاد یا انتقادی دارین دوست دارم بشنوم و اینک اگ میتونین اخبار بی تی اس رو در اختیارمون بذارین کامنت بدین تا ادمینتون کنم و بخش نیوز هم ب وب اضافه کنم ✌️✌️
نه نه من برعکس تو هدف دارم ، برنامه ریختم ، نمیخوام یه آدم وارد زندگیم کنم ُُ همه ی زخماتم برای رسیدن به هدفم رو بریزم تو چاه  منتظرم عکاسی رو تمومش کنم و زبان رو شروع کنم ، یه درس سه واحدی دارم فجیع سخت سخت یعنی پرکار واسه ی هفته ی اول اصلاح پلان مسی ِ ، هنوز اول کاری پیچیدس دارم از خستگی میمیرم ، پاهام درد می‌کنه و تاول زده و زخم شده فردا برداشت داریم و کد دلم میخواد هیچ کلاسی نباشه و فقط بخوابم
 دارم به این فکر میکنم که من دقیقا چند بار اومدم اینجا نوشتم که دیگه درباره ی کاف صحبت نمیکنم !حتي نوشته بودم که خطش زدم . اره نوشتم دیگه . خیلی . اما خب نمیدونم چرا باز یکی دو شبه به این فکر میکنم که عجب دوره و زمونه ای اِ!به کسایی گفتیم دوست . که الان هر چقدر چشم بگردونیم نمیتونیم پیداشون کنیم . نیستن . دیگه تو قلبمون نیستن .دارم به این فکر میکنم که چطوری میشه که ادما اینطوری ميشن! اصلا چه بلایی سر خودمون میاد .که دیگه نمیتونیم منعطف باشی
Akse Aghaye Khamenei

آخرین جستجو ها

دانلود برنامه های اجتماعی اندروید The Blog That Johnny built ایزو تلقین گروه روانشناسی اسلامی ۱۳۹۸ محسن فیاض پایگاه اطلاع رسانی دکتر علی اکبر علیزاده بِرُمی شوریده عینین پایگاه اطلاع رسانی حجت الاسلام والمسلمین دکتر حسن منصوریان