نتایج جستجو برای عبارت :

عمرم قیش گلده انام

دانلود آهنگ آغلاما آنام بولنت سرتتاش
دانلود آهنگ بولنت سرتاش اغلاما انام
دانلود آهنگ آغلاما یار آغلاما آنام
دانلود آهنگ صوتی آغلاما آنام بولنت سرتتاش


آهنگ غم انگیز ترکیه (آغلاما آنام) بولنت سرتتاش
متن آهنگ آغلاما آنام بولنت سرتتاش
آهنگ ترکیه ای آغلاما آنام
دانلود آهنگ ترکیه ای آغلاما آغلاما
برای گفتن من ، شعر هم به گل مانده 
نمانده عمری و صد ها سخن به دل مانده صدا که مرهم فریاد بود زخم مرا به پیش زخم عظیم دلم خجل مانده از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست سر گرم به خود زخم زدن در همه عمرم هر لحظه ، هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم  هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست  دیریست که از خانه خرابان جهانم بر سقف فرو ریخته ام چلچله ای نیستدر حسرت دیدار تو آواره ترینم 
روزایی که با صدات چشم باز میکنم،بیشتر از هر روزی انرژی دارم.دردونه‌ی‌قلب‌من،یکی‌یدونم،صدات بیشتر از هر کسی و هرچیزی آرومم میکنه،حتی صدات تو اوج خستگی.این روزایی که داره بدون تو میگذره روزای عمرم حساب نمیشه.من فقط روزایی رو روزای عمرم به حساب میارم که تو پیشم باشی عشقم،الهی فدات بشم نگهبانمکچل‌دوست‌داشتنیم.میخوام بدونی واسه هرکی سرباز باشی واسه عشقت فرمانده ای همیشه
كاش امروز منو بخاطر هدر  دادن عمرم إعدام كنن
ته تغاری تابستان و جامانده از مهر فصل پاییزی :)عجیب ترین و غمگین ترین تولد عمرم ، میگم عجیب چون از ماه قبلش یکی از جذاب ترین و هیجان انگیز ترین کادوهای عمرم رو گرفتم ، میگم غمگین چون از اولین دقایق شروعش گریه کردم و هنوز هم اروم نشدم در مجموع میتونم بگم مبهم ترین تولد عمرم بود:)از تبریک هایی که گرفتم نگم براتون :))))هر سال قبل از این که به خودم بیام و صبحم شروع بشه با موج تماس ها روبرو میشدم و امسال شاید غریبانه ترینش بود و هیچ کسی جز رفیق جان بهم ی
بخشی از بهترین دوران زندگیم رو اشتباه سرمایه گذاری کردم یعنی اشتباه انتخاب کردم و سرمایه‌ی عمرم رو جای اشتباه سرمایه گذاری کردم و الان پشیمونم. با تبعات و ضرر و زیانش چیزی حدود ۶ سال عقب افتادم به اضافه ی همه ی دردسر ها و زحماتی که متحمل شدم و در ادامه خواهم شد.

حواستون باشه که سرمایه اصلی یعنی عمر رو توی چی سرمایه گذاری می کنید یعنی حواستون به انتخاب هاتون باشه
بخشی از بهترین دوران زندگیم رو اشتباه سرمایه گذاری کردم یعنی اشتباه انتخاب کردم و سرمایه‌ی عمرم رو جای اشتباه سرمایه گذاری کردم و الان پشیمونم. با تبعات و ضرر و زیانش چیزی حدود ۶ سال عقب افتادم به اضافه ی همه ی دردسر ها و زحماتی که متحمل شدم و در ادامه خواهم شد.

حواستون باشه که سرمایه اصلی یعنی عمر رو توی چی سرمایه گذاری می کنید یعنی حواستون به انتخاب هاتون باشه
امشب باز یادِ ناکجایِ عزیز افتادم و عکساشو ورق زدم و برای دو تا از دوستان فرستادم، که یکیشون مهدی بود و اونم کم نذاشت و از خاطره های اونجا گفت و جوری از فقدانِ اون شهر و اون دوران دردِ دل کردیم که اسید معده‌م تا حد زد بالا و بعد از مدتها قرص کلیدینیوم سی خوردم و برای اولین بار آنچنان اثر نکرد.
یادت بخیر! 
اونروز هم با سجاد صحبتشو میکردیم، سجاد میگفت حاضرم بیست سال از عمرم کم شه و برگردم ترم یک. منم گفتم حاضرم پونزده سال از عمرم کم شه و بر
امشب باز یادِ ناکجایِ عزیز افتادم و عکساشو ورق زدم و برای دو تا از دوستان فرستادم، که یکیشون مهدی بود و اونم کم نذاشت و از خاطره های اونجا گفت و جوری از فقدانِ اون شهر و اون دوران دردِ دل کردیم که اسید معده‌م تا حد زد بالا و بعد از مدتها قرص کلیدینیوم سی خوردم و برای اولین بار آنچنان اثر نکرد.
یادت بخیر! 
اونروز هم با سجاد صحبتشو میکردیم، سجاد میگفت حاضرم بیست سال از عمرم کم شه و برگردم ترم یک. منم گفتم حاضرم پونزده سال از عمرم کم شه و بر
بیمعرفت بعد این همه مدت امروز دیدمت بعد تو یهو روتو برگردوندی ازم چرا اخه نامرد مگه من چیکار کردم در حقت من که این همه عاشقت بودمو هستم و تا اخر عمرم خواهم بود چرا اخه اینجور کردی با من از پیشم یهو گزاشتی رفتی میشه برگردی لطفا خواهش میکنم
#حسرت_همیشگی
#بر_دلم_ترسم_بماند_آرزوی_کربلا
یعنی امسال هم کربلا قسمتم نمی‌شه؟
یعنی #امام_حسین٫ از من٫ دلتنگی برای کربلاش رو بیشتر دوست داره؟‌
قبول دارم پیاده‌روی اربعین برام خیلی سخته اما.
هر چی خیره. اما خیلی دلم می‌خواد برای یه بار هم که شده٫
 بیام بین‌الحرمین. که ندونم برم سمتِ حرمِ عمو عباس یا ارباب. که اون وسط بشینم و یه نگاه بندازم به گنبدِ امام حسین٫ یه نگاه به گنبد حضرتِ عباس
که کنارتون قدِّ تمامِ عمرم باهاتون حرف بزنم. که بگم
هو
حضرت واهب العطایا آن حضرت [حضرت صاحب امان] را مانند یحیى علیه السلام در حالت طفولیت حکمت عطا فرمود و در صغر سن امام انام گردانید. و بسان عیسى بن مریم علیه السلام در وقت صباوت به مرتبه ارجمند رسانید. عجب است از اشخاصى که قائل اند بر این که خواجه خضر و الیاس از انبیاء و شیطان و دجال از اعداء در قید حیاتند ؛ و انکار دارند وجود ذى وجود صاحب امان را و حال آنکه آن حضرت افضل است از انبیاء سلف ، و اوست ولد صاحب نبوت مطلقه و ولایت کلیه ؛ عجب تر آن که
دانلود آهنگ جدید حجت اشرف زاده به نام آتشم باش
ترانه: امید صباغ نو, موزیک: محمد محتشمی, تنظیم: فتاح فتحی
Download New Music Hojat Ashrafzadeh – Atasham Bash

متن آهنگ آتشم باش حجت اشرف زاده
میپرستم تورا میپرستم من هنوز از هوای تو مستم ای پریزاده ی مو پریشان روی از این خسته دل بر مگردان ماه افسون گر سر به زیرم پای عشقت الهی بمیرم هرچه خواهی بگو آخر کار عشق خود را برایم نگه دار عمرم جانم ماه تابانم سر و سامانم دلدارم وای از دستت که شدم مستت تو مده بیش از این آزارم ع
ستای گرمتو بذار تو دستام بذار حس کنم تویی که میمونی همرامکنار من باش نبضت رو میخوام هوای من باش عطرت تو میخوام به هر بهونهآرامشم باش بی تابتم من رویای من باش بی خوابت من هر روز عمرم بمون تا همیشه
♫   ♫   ♫   ♫
♫   ♫  NITROMUSIC.IR  ♫   ♫
♫   ♫   ♫   ♫
نمی خوام یه لحظه دوری تو به تو عادت کردم از بس خوبی تومی دونی دنیامی دنیام باش کسی که با تو بده نیست تو این دنیا جاشیه تار موتو به دنیا نمیدم کنارم بمون با تو روزای خوبی دیدم
دستای گرمتو بذار تو دستام ب
ستای گرمتو بذار تو دستام بذار حس کنم تویی که میمونی همرامکنار من باش نبضت رو میخوام هوای من باش عطرت تو میخوام به هر بهونهآرامشم باش بی تابتم من رویای من باش بی خوابت من هر روز عمرم بمون تا همیشه
♫   ♫   ♫   ♫
♫   ♫  NITROMUSIC.IR  ♫   ♫
♫   ♫   ♫   ♫
نمی خوام یه لحظه دوری تو به تو عادت کردم از بس خوبی تومی دونی دنیامی دنیام باش کسی که با تو بده نیست تو این دنیا جاشیه تار موتو به دنیا نمیدم کنارم بمون با تو روزای خوبی دیدم
دستای گرمتو بذار تو دستام ب
ماهنوش دلم #دیوانه شد ، از آن نگاهِ گرم و #گیرایش .او #مستانه ی دورانِ #طنازی ست خسته ام . . . . #بیمارِ اویم#لافِ عشقش می زنم ،#پروا . . . ز بدنامی ندارمباختم #عمرم وهرگز نَشِنید ،فریاد های بی کلامم .#ماهنوش_منشی زاده❤️
۱. تازه از سفر برگشتم و فکر نمیکردم این سفر سه روزه ی دونفره با مامان یکی از بهترین سفرهای عمرم بشه ؛ ولی شد :)۲. همین الان قبولی دانشگاهمو دیدم و بهتر اصلا ، که به کسی رو نزدم برای زودتر فهمیدنش . خیلی خوشحال نشدم حقیقتش . قضیه happy ending و diseny و اینا
نمیدونم چرا اینجوری میشه ول همه چیز به طور موجزه آسایی داره فاکلی طور پیش میریه (فاکلی = قید حالت فاک :| )
از یه ور نقشه کشیده بودم عید رو مثل خر بخونم و یه فرصت خیلی خیلی طلایی بود که به طور خیلی موجزه آسا و خودخواسته به فاکش دادم !!!!
البته اینجوری نبود که بخوام به فاک بدم ولی یه جوری از چند روز قبل عید افسرده شدم (خودمم نفهمیدم چی شد ولی رفتارم خیلی تخمی شده که خودمم نمیتونم تحملم کنم :| -_-)
حالا تو همین حیری بیری (هیری بیری ؟ و بقیه موارد) که دارم خو
دلم میخواد بشینم ، قد ِ دنیـا برات دعـا کنمــ.خوبیـات ُ حتی نمیتونم ک بشمرم . + تو بهترین کسی هستی ک ب عمرم دیدم .+ و اینکه خدا چقـــد دوسِت داره .+ و اینکه مــن چقــد از خدا شاکرم ک وارد ِ زندگی ِ من کرد تـو رو ، معجزه ی زندگی ِ من .  + الحمدلله+ الله جان عاقبت بخیرمون کن ـ
بسم الله
اینروزا همه دارن دنبال کوله پشتی سبک و کوچیک میگردن برای پیاده روی اربعین و من باز تو فکر کوله سنگینی هستم که هی داره سنگین و سنگین تر میشه و زمان به وقت رفتن نزدیک تر .
یه جور غریبی ترس و وحشت از این بار کج و سنگین و از بانگ الرحیل که تو عالم پیچیده داره وجودم رو میخوره .
موهای سفید سرم زیاد شده و چیزی به رد کردن یه سال دیگه از عمرم و وارد ایستگاه جدید شدن نمونده .ساعت شنی داره دونه های آخر شن امسال رو هم برام مع میشمره و ساعت شنی عمر
همین الآن انتخاب رشته کردم!
اولین باریه که توی عمرم برای انتخاب رشته استرس داشتم و برام ترتیب دانشگاه‌هایی که می‌زدم مهم بود!
حتی اولین باری بود که توی عمرم مجبور می‌شدم بیش از 3-4 تا رشته انتخاب کنم!!
تا قبل از این، هم توی کارشناسی هم توی ارشد، اولین رشته‌ای که انتخاب کرده بودم رو قبول می‌شدم.
کارشناسی: مهندسی کامپیوتر - نرم‌افزار دانشگاه صنعتی شریف (رتبه 21)
کارشناسی ارشد: مهندسی کامپیوتر - الگوریتم دانشگاه صنعتی شریف (رتبه 7)
ولی این دفعه
"عشقم بود. عمرم بود.
نه نمی تونم.
دیگه نمی تونم.
باس برم دنبالش. انتقامتو میگیرم لیلا"
چاله میدون روایت گر داستان جوانی است که از اراذل اوباش محله عصبانی است و به فکر انتقام از آن‌ها به‌خاطر یدن نامزدش می باشد.
اپک مینی
"عشقم بود. عمرم بود.
نه نمی تونم.
دیگه نمی تونم.
باس برم دنبالش. انتقامتو میگیرم لیلا"
چاله میدون روایت گر داستان جوانی است که از اراذل اوباش محله عصبانی است و به فکر انتقام از آن‌ها به‌خاطر یدن نامزدش می باشد.
اپک مینی
امشب یکم دلم گرفت از  رنج نبودنش نمیدونم ته زندگی من چیه . حس میکنم عمرم رفته رفته داره کوتاه تر میشه. نمیدونم چرا حتی وقتایی هم که حواسم نیست ولی یهو بهم میشینه ک عمرم خیلی قراره کوتاه باشه.خیلی غمگینم. بدترین حالت ی آدم غمگین بروز ندادنشه. اینروزا اگر کسی بامن دورادور درارتباط باشه شاید خیلی از نظرش فرق کرده باشم. شاید بگوبخند تر شده باشم شاید میزان چرت و پرت گوییم زیادترشده باشه. توی خونه شاید اون بزله گوئه هنوز خودمم.اما یه گودی عمیقی زیر
تازه از گرد راه رسیده بودم کربلا. خسته و مریض. تو موج جمعیت سرمو بالا آوردم، روبروی در باب السلام بودم. قرآن قبل از اذان مغرب رو می خوندن. رسیده بود به آیه ادْخُلُوهَا بِسَلَامٍ آمِنِینَ.
و این زیباترین.دلنشین ترین.آرام بخش ترین و امن ترین جواب سلام عمرم شد.
 
خدایا تو می دانی که در سراسر عمرم، هیچگاه تو را فراموش نکرده ام.
در سرزمین های دور دست فقط تو در کنارم بودی.
در شب های تار فقط تو انیس دردها و غم هایم بودی.
در صحنه های خطر فقط تو مرا محافظت می کردی.
اشک های ریزانم را فقط تو مشاهده می نمودی .
در قلب مجروحم فقط یاد تو و ذکر تو مرهم می گذاشت.
 
بخشی از نیایش های شهید چمران، کتاب زمزم عشق، ص 101
به نام خداوند بخشنده مهربان.
به نام خدا که کلمه پناه جویان و گفتار پرهیزکاران است و پناه می برم به خدای بلندمرتبه از ستم ستمگران و نیرنگ حسودان و سرکشی ظالمان و او را میستایم برتر از ستایش ستایش گران.
خدایا! تویی یگانه بی شریک و پادشاه مطلق. در فرمانرواییت مخالفت نشوی و در پادشاهیت هماوردی نداری.
از تو میخواهم که بر بنده و فرستاده ات محمد درود فرستی و سپاس نعمتهایت را چنان قسمت من کنی که مرا به کمال خشنودیت نایل گرداند. و به لطف عنایت خویش، م
 کاشکی آدم بهتری بودم.
برای همسر آینده م جفت صبورتری
برای مادرم دختر سرحال تر و مهربان تری
برای درسم محقق بهتر و باهوش تری
برای خانواده ام خواهر دلسوزتری‌
 
پر از نقص های خیلی درشتم که حس می کنم دیگه برای درست کردنشون دیره.
تا حالا توی عمرم اینقدر حس ناتوانی نکرده بودم که این چند روز کردم. که ظاهرا ادامه دار هم هست.
صبرم تمام شد، تمام تر از پاییز.اما باز هم دارد روزهای عمرم کوتاه تر میشود و شبهای سختم بلندتر!شنیده ام بهاری شده ای، باشد. نوروزت پیروز!فقط بخاریهای این خانه متروکه ات را خاموش نکن، من زمین گیر زمستان شده ام انگار بگذار دلم گرم باشد اقلا!
یکی از اهالی همین بیان در جای دیگری فرسنگ‌ها دورتر از بیان گفت: این رفتار خالی از احترام و بی‌خیالیت رو نمی‌فهمم.» راستش انتظاری هم ندارم بقیه‌ی آدم‌ها بفهمند این روزها بی‌حوصله‌ترین لحظه‌های اجتماعی تمام عمرم‌ را طی می‌کنم، در نتیجه تا اطلاع ثانوی تمام انسان‌های روی زمین حواله‌ی تخم‌دانم هستند.
قرار بود تو خدمت کار تخصصی بکنم.
الان مدتی است که به شغل شریف ظرفشویی لایق شدم.
هر دفعه که دستکش دستم می کنم و یک خروار ظرف جلوی رویم را اسکاچی می کنم به این فکر می افتم که چه ظرفها در عمرم که نشستم و از زیرش شانه خالی کردم.
آخر به دستی ملخک .
+
نمیدونم تا حالا چندین و چند بار تصمیم گرفتم زندگیمو نجات بدم 
این دفعه زندگیمو نصف بردم نصف باخنم 24 میلیون پول تو ضررم 
باید خیلی چیزا رو بنویسم نیاز دارم خیلی راهها رو برم 
من رفتم دورامو زدم دنیای من خلاصه شد تو این 19 ماه به اندازه ی تمام عمرم اشتباه کردم به اندازه ی تمام عمرم بردم 
تو خونه بمون نمیر یاد بیار 
به یاد بیار زیر آفتاب زیر یه شهرو دور زدی
به یاد بیار تنها چطور بالا میرفتی
به یاد بیار چطور با سگها خالی و تنها موندی
به یاد بیار چطو
چطور بغض نکنموقتی خانوم نون میگه فراموشم کنیو تُ میگیی سری چیزا هیچوقت فراموش نمیشنتلاش کردن فایده ای نداره!_این جمله ت تا اخر عمرم یادم میمونه.+تگای مربوط ب توعم معنیش میشه همیشگیم:)شاید اصلا ی روز جدا شیم واسه همیشهولی فعلا میخوام اون حس خوبی ک باهات دارمو بیشترش کنم:)پ.ن:بعضی دوستان اشتبا متوجه شدنما نه رلیم ن عاشقیم!فقط دوستیماز نوع صمیمیش!
".ترجیح من اینه زیاد رسمی نباشه :)مث خودم که تو عمرم تا حالا کت و شلوار نپوشیدم البته ی تناقض ذهنی دارم اینجا اونم مربوط ب مراسم عروسیه ، دوس دارم یه پیرهن آبیِ فرانسه ایِ بلند بپوشم با یه کتونِ مشکی و یه کالج ولی همه مردا کت و شلواری باشن و مراسم خیلی رسمی برگزار شه ، و من توش خیلی غیر رسمی باشم ! "
همه ماها خاطره هایی داریم خاطرات خوب یا بد ولی برای من فقط یک خاطره خوب بود که مثل معجزه وقتی توی بدترین و سخت ترین موقعیت تمام عمرم اومد دنیامو رویایی کرد
واز وقتی که رفته یادم نمیاد هیچ چیزی از زندگیمو انگار همش یک خواب بوده
لطفا ناراحت نشو، دارم کاری میکنم که روح و ذهنم بفهمه که تنهاشدم و باور کنه
این کارو میکنم که بلند بشمچ
گلی خوشبوی در حمام روزی - رسید از دست محبوبی به دستم- گرفتم آن گل و کردم خمیری _ خمیری نرم و نیکو چون حریری- معطر بود و خوب و دلپذیری _ به او گفتم که مشکی یا عبیری_ که از بوی دلاویز تو مستم_ بگفتا من گلی ناچیز بودم - ولیکن مدتی با گل نشستم- گل اندر زیر پا گسترده پر کرد - مرا با همنشینی مفتخر کرد- چو عمرم مدتی با گل گذر کرد- کمال همنشین در من اثر کرد- وگرنه من همان خاکم که هستم
دریا دریا تباین است میان مکانی که ایستاده‌ام و قله‌ای که گمان می‌کردم خواهم ایستاد. دبیرستانی بودم، آن روزها که حقیقت بر دیوار آرزو‌ها تکیه داده‌بود اما رفته‌رفته خود را تاراند تا هر چه بیشتر از خواسته‌ها فاصله بگیرد و من دانش‌گاهی شدم. انگار که بهار دبیرستان، تابستان و پاییز را نادیده‌گرفت و صاف به زمستان رسید. من را با وعدهٔ آینده‌ به دانش‌گاه آوردند، نگذاشتن رشته‌ای که دوست داشتم را بروم و حالا بعد از چهار سال حس می‌کنم که هیچ آی
چند وقتی بود دلم میخواست مسافرت های تنهایی رو شروع کنم اما نمبدونستم واکنش خانواده چیه.
چند وقت پیش وقتی با بابا مطرح کردم از ایده ام استقبال کرد و بهم گفت اگه مامان هم مخالفت کرد من راضیش میکنم.
این شد که تصمیم گرفتم اولین سفر تنهاییم رو به مقصد شهر خودمون انتخاب کنم که هم ترسم بریزه از مسافرت تنهایی و هم یکم چم و خم روزگار دستم بیاد و این شد بهترین سفر تمام عمرم.خیلی اتفاقی هم ساعت حرکت به شب تغییر کرد و باعث شد تمام طول جاده رو فقط به شیشه زل
سلام 
من یک پسر 30 ساله هستم که نمیدونم باید چیکار بکنم، من نه پول دارم و نه ظاهر خیلی خوشگل، من ظاهرم معمولیه، اندامم خوب و قشنگه، بد تیپ نیستم ولی پول ندارم، تمام عمرم رو دویدم تا به پول و شغل مناسب برسم، اما نشد که نشد، دانشگاه هم رفتم، الان برای ازدواج هم به هر دختری گفتم من رو قبول نکرد.
من میگم پسرانی مثل من انگار باید تا ابد مجرد بمونن، اون قدر بدشانسم که نه ظاهر خیلی خوشگلی دارم که کسی عاشقم بشه، و پولم رو نادیده بگیره، و نه پول دارم که ظ
به سپهر میگم دوستت دارم پسرک! 
میگه این دروغ که میگی راسته؟
آخه بچه جان بذار مارک اون کتی که برات خریدم رو ازش بکنی بعد بگو دروغ! یک سوم حقوقم رو دادم واسه ش کت تک خریدم؛ به عمرم برای خودم لباسی به این گرونی نخرده بودم. کتش رو دوست ندارم ولی مهم اینه که خودش دوستش داره. 
بهش میگم عمه ی خوبی ام؟ میگه بدک نیستی :) هنوز جا داره بهتر بشی.
زندگی آدم تو یه لحظه میتونه کن فی بشه ! 
۳۶ ساعته نخوابیدم .
و الان بالاخره بغضم شکست و اونقدر گریه کردم که نزدیک بود بالا بیارم .
تازه ۱۷ ساعت گذشته ! و باید ۱۰۰ ساعت بگذره. 
شاید هم ۲۰۰ ساعت ! 
تو روخدا نپرسین چی شده .
فقط هر وقت یادم افتادین دعام کنین. 
+هیچ‌ کس نمیدونه چی شده جز دوستم . ولی مامانم فهمید ناراحتم از پای تلفن و من هم ناراحتیم رو ربط دادم به pms. 
آخ.
سخت ترین لحظات عمرم رو دارم میگذرونم.
باز هم ویکند رسید و باز هم من باید بحث کنم که نمیخوام خونه ادمای جدید برم!
من اضطراب میگیرم
رنگم میپره
لپام قرمز میشه
به شدت خجالت میکشم
پشت ملت قایم میشم
بفهم من نمیتونم ادمای جدید ببینم
نمیتونم :(
حتی فکر کردن بهش بهم تپش قلب میده.
این راه و روش ارتباط با یه ادم خجالتی نیست
هر باری که من اینقدر قلبم شدیدتر میزنه عمرم داره کمتر میشه.
بابا بفهم.
دانشگاه تخمی ترین جایی هست که تو عمرم دیدم . اکثرا دارن برا نمره سگ دو میزنن . اساتید دلخوشن که دانشجو بیاد از شون بالا پایین بره . دختر پسرا هم که فقط به دنبال رو کم کنی و ریدن به هم دیگه هستن . فقط تنها نکته مثبتش برای من آشنایی با چند تا رفیقه که واقعا دوست دارن برنامه نویسی کار کنن . دانشگاهی که معیار تاپ و خوب بودن تو یه رشته به نمره و معدل و امتحان کتبی هستش باید درش رو تخته کرد .
دیروز مامان رانندگی رو با آشپزی مقایسه می‌کنن و موقعی که پشت چراغ قرمز از استرس خاموش می‌کنم میگن "چرا حواستو جمع نمی‌کنی؟ مگه موقع آشپزی استرس داری؟ فکر کن داری آشپزی می‌کنی!" :)))
مربی هم برگشته میگه مگه آشپزه حاج خانوم؟
مامان هم میگن نههههه! گاهی که تو خونه آشپزی می‌کنه رو میگم! :)
دیروز هزار باز خاموش کردم. پشت یکی از چراغ‌ها هم به خاطر این موضوع یکی از پشت زد به ما. مربی پیاده شد و داد و بیداد! ولی خب چیزی نشده بود خدا رو شکر. امروز باز هزار
آخر هفته خوبی نبود. نه درس خوندم نه رفتم بیرون. عوضش چهارشنبه مریض شدم و این دو روز داشتم ریکاوری میکردم. برای اولین بار توو عمرم سرم زدم. و خلاصه.
دیشبم اومدم درس بخونم اونجوری شد انرژیم افتاد. با بچه ها کارتون دیدم.
 
الف هم داره ادا های ز رو در میاره؛ بچه بازی. و میدونین چیه: به من چه ربطی داره مشکل اونا اصلا؟ :/ آدمای پر رو.
 
الانم داشتم فکر میکردم نوجوونی چه خوب بود ؛ توو رویاهامون زندگی میکردیم. نمیدونستیم دنیا قراره اینقد زشت بشه یه روزی.
آرزوی مرگ میکنم . 

چه روزهای تلخی میگذرونم از سیاهی دور چشمانم.و زرد بودن رنگم. جسمی که تحلیل میره ,نگران نیستم.  قلبم ,روحم و روانم و احساس بی کسی و تنهایی شدید که وجودم رو در هم کوبیده و لحظه ای راحتم نمیگذاره. 
دلم میخواد دنیا تموم بشه و هیچ وقت وجود نداشته باشم. 
دیگه حتی نگران نتیجه ی کنکور هم نیستم ,چه اهمیتی داره وقتی که حتی ذره ای امید به ادامه ی زندگی ندارم .
به مریم عزیزم قول داده بودم این پست رو بنویسم.
خب قراره که از اعتیاد ها و وابستگی ها و وسواس هام بگم.
یادمه شدیدترین اعتیادی که تو عمرم دچارش شدم، اعتیاد به رمان خوندن بود، از دبیرستان شروع شد و کم کم اوج گرفت، سال چهارم به خاطر کنکور فقط یدونه تونستم بخونم ولی به محض اینکه کنکورو دادم دیگه 
ادامه مطلب
بسم الله الرحمن الرحیم
همش کربلا بودم
البته توی خواب
چند ساله دیگه ذکرم اللهم ارزقنی زیارت الحسین فی اربعین باشه؟؟؟
 
+الان سرکارم ولی اصلا تمرکز ندارم.اشک گوشه چشممو بزور نگه داشتم که نیفته روی گونه ام
قلبم درد میکنه.شاید بمیرم
شاید امروز یه اتفاقی بیفته.اتفاقی که برام سخت ترین اتفاق تا اینجای عمرم بوده
خدایا خودت کمکم کن
یا ارحم الراحمین
دعا دعا دعا لطفا دعا
 
 
گفتم خرابکاریالان بم خبررسید خانوم نون2(من 5تا از دوستام اول اسمشون ن داره:|)بااون خانوم نون تو خیابون با کلید رو یه ماشین مدل بالا(میگف اسمشو نمیدونم!)خش انداختن-_-لنتی دیگه این بی فرهنگ بازیه خوشمزگی نی!کات فوراِوِر-__-_حالا خوبه بعد اینکِ با اون اقای میم،ک اولش  میگفت فقط دوست سوشالیم (!)رل زد کلهم از هم دور شدیم!حالم بهم میخوره ازینکِ هررووز با یکیه-___-اونم پسر همسن خودشo_0هیچوقت تو عمرم یه رفیق واقعیِ صمیمی نداشتم!و این خوبه:)
خیلی خب من جدن حالم خوب نیست
نمیتونم با کسی راجبش حرف بزنم چون به طرز غیر ارادی خندم میگیره و خب کسی باورش نمیشه دیگه:/
دلم میخواد جا بزنم ولی اگه اینکارو بکنم تا آخر عمرم میتونم به خودم بگم 'بزدل بی عرضه'
می خوام بگم کم آوردم ولی جلوی خودمو میگیرم
از پنجشنبه عین سگ میترسم
ازینکه بیوفتم سر زبونشون میترسم ولی خب تقصیر خودمه اینقدر اصرار کردم
من اصلن نمیدونم میخوام از اینجا به بعد چیکار کنم ولی احتیاج دارم حافظه ام پاک شه هیچی یادم نیاد هیچی!!!!
شنبه،یک اردیبهشت بود.صبح قبل از اینکه درس خوندن رو شروع کنم وبلاگمو چک کردم و با این پست روبرو شدم، انقدر سرگرمش شدم تا تونستم به جواب برسم و.
بله،برنده شدم*__*
یکی از بهترین هدیه های عمرم شد یه غزلیات سعدی با امضاهای دلبر:))
+از همتون ممنونم بچه های خوب رادیو بلاگی هاصداتون گرم:)
همه‌ی این روزها را بازی می‌کنم . آن‌قدر که هر تکه‌اش که تمام می‌شود ، بدون این‌که به درست یا غلط بودنش یا به علت و نتیجه‌اش فکر کنم ، آن‌قدر بی‌خیال هستم که انگار کن واقعا یک بازی ِ خنده‌دار بوده و تمام شده . آن‌قدر که خاطرات ِ تلخ و شیرینش را جزء عمرم حساب نمی‌کنم . آن‌قدر که اگر بعدها کسی بپرسد که فلانی یادت هست فلان روز و فلان کار و فلان حرف‌ها را ، عاقل‌اندرسفیه نگاهش کنم و توی دلم به‌ش بخندم که احمق شده‌اند مردم ! بازی‌ها را جدی می
سلام علیکم
خب به سرم زده که دیگه اینجا ننویسم. 
از قدیم ندیم ها همینجوری بودم که همه راه ها رو برعکس می رفتم. اوّل شروع کردم به کتاب نوشتن، بعد داستان کوتاه، بعد به رول نویسی کشید کارم و آخرش دارم شاید آخرین کلماتم رو توی یک وبلاگ می نویسم. نمی دونم که من چپکیم یا دنیا اینجوریه، مهمه؟
گمون نکنم.
جدیدا به این نتیجه رسیدم که صرفا رسالت هر آدمی چیز خیلی عجیبی نیست. قرار نیست که خودشو بکشه که بره فضا یا شصت و چهار بعد مطبّع از بعد زمان رو اثبات کنه و
فردا راس ساعت یازده صبح دقیقا بیست و سه سال تمام میشه که از تولد تا سالگرد امسال ؛ محبتت توی وجودم جوونه زد و جون گرفت تا حالا ؛ شرمنده ام که صدها بار با وجود عشق و محبتت زدم جاده خاکی ؛ وقتی رفتم تو خاکی همه رفتند فقط تو بودی که موندی و دستم رو گرفتی باز کشیدی توی راه ؛ به اندازه بیست و سه سال شرمندتم ؛ مطمئن باش با اسم خودت تمومش میکنم و بیست و چهار سالگی رو به اسم و عشق خودت شروع خواهم کرد ؛ کمک کن آدم شم توی سال جدید عمرم ایهالمشتی حسین (ع) 
آدمای دور و بر، دوستای دانشگاه و تی‌ای‌های لیسانسمون دارن پشت سر هم دکتریشون رو دفاع می‌کنن و این من رو می‌ترسونه و باعث میشه وحشت کنم هم از این که از سنم عقبم و هم از این فکر که ما واقعا کی اینقدر بزرگ شدیم؟! هرکی دفاع می‌کنه من یه دور می‌شینم سنش رو حساب می‌کنم، خاطرات مشترکمون رو مرور میکنم و یهو می‌بینم تپش قلب گرفتم از اضطراب.
زندگی مسابقه نیست.» می‌دونم اینو! ترس من ربطی به این نداره. من از اینکه دارم بزرگ میشم و از عمرم کم میشه می‌
میگفت اگه قراره وقتی حالم بده شعر بگم، حاضرم همه ی عمرم رو تو این وضعیت روحی نکبت بگذرونم.
من شاعر نیستم ولی واسه نوشتن دو خط متن هم یه حالی لازمه که تهش به اشک برسه.
اتفاقا یکی دو شب پیش داشتم به آخر قصه امون فکر میکردم، انقد تلخ واسه خودم تمومش کردم که گریه تنها چاره اش بود.
ولی فرق داره. حال نوشتن فرق داره. حال تلخ نوشتن فرق داره.
تلخ نیستم این روزا.
همین.
.
.
بماند که گاهی امیدی به این زندگی نیست
نمیدونم چرا دارم می نویسم اونم اینجا
اما خب گمونم بهتره .
 
گریه کردم
زیاااااااااااد زیاده زیاد و نمیدونم که چند صباح دیگه نظرم راجع به امروز چیه
اما یادم نمیره که گریه کردم از دست کسایی که هم خونت هستن اما از هزارتا دشمن بدتر
درواقع یک نفر
 
خدایا دیدی و شنیدی  
هستی و هستم .
قد کل عمرم  ناراحتم
خدایا دیدی که هیچوقت ضعفی به رو نیاوردم اما دیشب . وااااااااااااای از دیشب خدایا . بگو ک هستی 
 
شاید الان بهترین وقت باشه با خودم یک کم خلوت کنم.
اولین چیزی که میاد تو ذهنم اینه که یه چن وقتیه که با کارام بعضی توفیق ها رو از خودم گرفتم. توفیق خدمت، توفیق عبادت خداوند به نحو شایسته، توفیق نماز شب، توفیق تلاش و کوشش . .
دلم نمی خواد همینجور بمونم.
باید کاری کنم.
دارد عمرم می گذرد.
از همه بیشتر حسرت نماز شب رو می خورم.
ای کاش همیشه توفیق می شد که بخونم.
دلم گرفته . .
 
یه خونه ای هست قدیمی از 30 .40 سال پیش محرما نذری میدن تو اون خونه ! امشب رفتیم هام :) امسال حیاط رو هم فرش انداخته بودن .رفتیم نشستیم چند دقیقه بعد خالم گفت سما بیا کمک ! رفتم سفره رو باز کردیم و سینیا رو دادیم بعدشم غذا:))))) خونه هنوز همون بافت قدیمیشُ داره . غذا رو هم رو آتیش درست میکنن  وقتی داشتم کار میکردم عمیقا خوشحال بودم و حالم خوب بود .اون یه ساعت از عمرم حساب نمیشه :) از فردا بازم میرم :) چند تا هم عکس انداختم :))) کاش اون خونه مال من بود !
بین همه ی احساساتی که تو عمرم تجربه کردم ترس مخرب ترین و هولناک ترینشونه
از آذر پارسال  تا الان که مرداده خود احساس ترس آروم آروم وارد روحم شده و همه جای روحم رو فرا گرفته و من نمیدونم باید باهاش چیکار کنم .
حالا از همه چی میترسم سعی میکنم ازش فرار کنم نمیشه سعی میکنم باهاش روبه رو شم نمیشه و حتی نمیدونم چی از جونم میخواد :(
* عنوان مصرعی از فروغه که تغییرش دادم 
و یاسم از صبوری روحم وسیع تر شده بود
امروزی که گذشت-دهم شهربور-یکی از قشنگترین روزهای عمرم بود.با تمام وجود خوشبخت بودم.بعد مدتها و سالها.شبیه ادم تشنه ای که وقتی به لیوانی آب خنک برسد همه وجودش پر از التماس و لذت میشود.من هم بعد مدتها س و افسردگی های پنهان حالا امروز شاد بودم و خوشحال و خوشبخت.روز کاری شلوغ اما خوبی داشتم.هوا فوق العاده خوب و پاییزی شده.آخر شبی هم با یاد کردن خاطرات دوران بچگی مان ها و مامان کلی خندیدیم و حالمان خوب شد.خدایا شکرت بابت این همه شاد
ساقی بیار باده وجان را جلا بدهشاهد ،خبر ز عالم بالا به ما بدهرفتم زدست یک دو قدح باده پیش آریا جرعه‌ ساغری ز نبیذ بلا بدهبا مدعی سخن زرنجش دوران نمی کنموز دوست رقعه ای به من بی نوا بدهما را دگر نمانده  تباهی ننگ ونامجامی  عیان مکرر و دور ازخفا بدهدر دور عمر گر  به فنا رفت کیش مادر مسلک حبیب  تو حال دعا بدهعمرم همه به بوالهوسی طی شد ای زعیمدستم بگیر و اذن شهادت مرا بدهآتش به اختیار نبودیم و نیستیمفرصت به اختیار به میل و وفا بدهدور زمان اگر نوش
ازبهارخرم عمرم جوانی پرگرفتجغدپیری دروجودم زندگی را سرگرفتچون خزان آمد به گلشن.هم گل و گلخانه سوختبال پروانه در آتش رنگ خاکسترگرفتبلبلی درباغ می نالیدبه شوق وصل دوستآتشی درباغ افتاد.بلبلم هم پرگرفتبلبلان رفتندزخانه کوچ کردند ای صنمرنگ وبوی خانه هم رفت حالتی دیگرگرفتماهرویی که به عشق ما غزلها می سروددست ازعشقش کشید و رفت پی همسرگرفتاوکه سرخوش از جوانی بود و درعیش و نشاطتوبه از می کرد و راه مسجد و منبر گرفتیار ما کز حال ما هرگز نبوده بی خ
 از هر کسی برای کمک بهم، داره واقعا باورم
میشه، قسمتم اینه به هدفم نرسم!! خدایا کمک کن!!! نوکرتم کمک کن!! خرتم
کمک کن! واقعا احساس میکنم دارم سکته میکنم!!
خدایا خودت کمک کن! هر
روز اوضاع داره قاراشمیش تر میشه! سخت تر میشه! این همه رفتم تهراان دست از
پا دراز تر برگشتماگه قراره بقیه عمرم هم همین اوضاع بدبختی باشه، خیلی
ملو و اروم امشب تمومش کن راحت بشم!!!تمومش کن دمت!!!
خدایا مراقب ما که نبودی، مراقب خودت باش لااقل!
درست زندگی کردن را یادمان ندادند!
ما باید کار میکردیم برای شادی هامان! نه غم هایمان!
باید شادی می کردیم برای داشته هایمان! نه نداری ها!
باید می داشتم برای بهتر زندگی کردن! نه بیشتر زندگی کردن!
خوب زندگی کردن را یادمان ندادند!
ما نالیدیم از زندگی، گریستیم از خستگی و ترسیدیم از خنده!
حال آنکه زندگی همین لحظات بودند.
ای دریغ از لحظات عمرم.
مادر از طبقه‌ی پایین صدامون کرد.
ما هم به رسم کمی فراموش شده‌ای، روی پله‌ها شروع کردیم دویدن. که انگشت شست پامون همراهی نکرد و زیر تنمون پیچید و، شد آنچه شد :)
داداش هم که پشت سر ما بود گفت، این حرکتا از سن شما گذشته دیگه.
و راستش شدید به فکر فرو بردم.
27 سال.
یعنی نیمی از فرصتم رو از دست دادم، تازه اگه عمرم طبیعی باشه و .
و حالا که فکر می‌کنم هنوز دست‌آورد مهمی کسب نکردم.
آدم خوبی نیستم
و وقتی هم باقی نمونده
چه حس بدیه.
یه لحظه دقت کردم دیدم نه به گذشته فکر میکنم نه به آیندهمنی که تمام عمرم توی رویاها و اهداف آینده ام بودم و هیچ کاری به گذشته نداشتم
و یک ماهی بود که اسیر گذشته شده بودم
الان؟هیچی و هیچی
با اینکه هدف دارم واسه زندگیم ولی فکرم درگیر هیچی نیست
در طول روز فقط به همون لحظاتی که دارن میگذرن فکر میکنم.اگه خوب بود که فبها
بد بود سعی میکنم درستش کنم.همین
آیا راه درستش همینه؟! باید صبر کنیم زمان بگذره ببینیم چی میشه.
خیلی دارم پست میذارما :D
بالاخره تموم شد. زمانش انگار از پاک کردن ده کیلو آلبالو واسه مربا بیشتر طول کشید :دی. یعنی مخم داره میترکه اصلا در خودم نمیبینم دوباره بخونم اصلا هرچی شد (الکی) برم حموم بعدش بخوابم تا ساعت چهارو پنج بعد بیدار بشمو مرور کنم. شایدم نخوابم اسنرس دارم نمیدونم نه میخوابم که صبح زود بیدار بشم اینجوری بهتره. مخم نمیکشه به چیز دیگه فکر کنم از خود صبح سرم تو زبان بود. تو عمرم اینقدر زبان نخونده بودم فکر کنم. خلاصه که همین. دنیا هنوز قشنگیاشو داره. من بر
حس خوبی دارم، حس رهایی از بند هایی که دیگر افکارم را رها کرده اند،حس گوش دادن به حرف دلی که مدت ها بود محبوس بود، خوشحالم، شاید عجیب ترین احساس دنیا همین باشد که بدانی می بازی ولی بازی کرده باشی، شاید عجیب ترین حس دنیا عاشق شدن باشد نه رسیدن به عشق، حالا من نشسته ام که تا ابد خیال ببافم، به داستان هندی اعتقادی ندارم، تمام شخصیت های من در داستان همیشه مردگانند، خوشحالم که برای باقی عمرم می نویسم و جاهلانه لبخند می زنم که خوشبختی دیوانگی است.
چند روز است حالت خلسه ی عجیبی دارم.بی علت.دیشب هم خواب دیدم که جَک دوست داشتنی و مهربان،داخل یک سبد چوبی،چند بطری شراب سرخ برایم آورده بود که،یکی از بطری ها را کامل سر کشیدم و توی همان حال که داشتم خواب میدیدم؛سرگیجه شدید و حال نیمه بیهوشی داشتم.خواب عجیبی بود.فکر می کنم این دو شب،در تمام عمرم،نهایت داستان من است.این دو شب نقطه ی اوج و ماکسیمم است.حس این دوشب،دقیقا مثل حس آخرین ملاقات کوین و ادوارد دستقیچی و آخرین بوسه و آغوش آنها در زیر نو
این لحظاتِ به ظاهر خاص رو در تنهاییِ خوبی سپری میکنم.
برعکس هر سال که دم دمای عید خبر از یه آدمی میرسید امسال عید جدایی بود.
برعکس همیشه ی عمرم آخرای امسال نگاه ها رو روی خودم حس کردم.
نگاهای شیرینی که بوی نجات میدن.
یک بار میگم سال بدی بود یک بار میگم خیلی خوب بود!! دروغ هم نمیگم.
من بدترینِ خودم بودم امسال ولی بقیه باهام بهترین ها بودن.
شکر.
امیدوارم توی سال جدید حال امام زمانمون رو نگیریم.
امیدوارم حال به شیطون ندیم.
امیدوارم راه سوم رو که
همیشه از این می‌گفتم که برخلاف برخی از افراد عشقِ خاصی به رشته و شغلی ندارم. هنوزم شاید درمورد کلمه عشق، نظرم همون باشه! ولی خب الآن  بیشتر از هر وقتی می‌دونم که دلم چی می‌خواد بخونم کل عمرم: فلسفه.
FINALLY FOUND IT
البته در واقعیت روان‌شناسی می‌خونم! چون علاقه‌مندیِ شماره‌ی دوم منه و البته آینده‌ی شغلی بهتری داره نسبت به فلسفه. به هرحال دقت کنیم که یک فیلسوف آزاداندیش بدون استقلال مالی کلاس نداره :)))
سلام 
ای قلم
سلام بر تو ای یار قدیمی و تنها پناه تنهایی من
سلام خوبی جان دل
میدانم ، نیازی به گفتن نیست
میدانم بیش از حد نامردم
مرا نمیخواهم که ببخشی
فقط آمدم بگویم
دل تنگت شده ام
ای تنها پناه روزهای سخت من
دلتنگ ترین منم
و تنها ترین .
دل تنگ تمام ساعاتی که تو پناهم بودی و من با تو تنهاییم را نمیفهمیدم
دل تنگ شاید
به حد تمام روزهای عمرم
ثانیه های بی تو
چه بی منفعت میگذرد
و مرا چه بی حوصله
بی تو
داشته هایی که تو میانشان حاکم نباشی
داشتن نیست
نداش
نمیدونم از کجا واز چی شروع کنممعمولا وقتی اینجوری میشم خیلی سخت میشه همه چیز برامحتی نوشتن
حرفها و کلمات درونم را پر کرده اند و آمده و آمده اند تا گلویماز انجا بالاتر نمی آینددارد خفه ام می کنند این همه نگفتن.

به زندگی این روزهایم از بالاتر نگاه میکنم
امسال.سالی پر از نوسان.بلندی هایی که رمق از جوانی ام گرفت. و پستی هایی که پستم کرد.
در قسمتی از سالهای عمرم گیر کرده ام.حبس شده امهرچه به در و دیوار میزنم ولی هیچ کس به کمکم نمی آ
من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم
چه چرت و مزخرف . به دنیا میای کلی آدم میبینی
مثل بقیه زندگی میکنی . دانشگاه میری مدرسه میری کار میکنی
ازدواج میکنی و بعد در یه روزی که خودم انتظارشو نداری میمیری
چی مزخرف تر از این
همه توی یه چرخه ی ثابت گیر کردن و کاری از دستش بر نمیاد
عده ای خودشون رو گول میزنن فک میکنن با این که لحظه هاشون رو خوش باشن دارن زندگی می کنن و لذت باعث میشه عمرشون هدر نره
ولی کسی نیست که بتونه بگه من تمام عمرم رو فقط لذت بردم از ز
دوران سنی حدود 17 تا 25 سالگی بهترین دوران زندگی یا طلایی ترین دوران هست که آدمی میتونه مسیرش رو مشخص کنه.
سال ب سال که ب سنم اضافه میشه فراز و نشیب های زندگی شخصیم هم زیاد میشه که الحمدلله بخیر گذشت.
هر سال ک از عمرم میگذره دیدم به دنیا واقع بینانه تر میشه.
آن شاالله بتونم بهترین دوران رو برای زندگی متاهلی و شریک زندگیم رقم زده باشم و رقم بزنم.
الحمدلله بهترین هدیه تولد امسالم رو از خدا گرفتم.
ب امید دیدنش.
#قابل توجه شریک زندگیم: هدف و تلاش
خوشحالم در ادوارى كه درآینده میرسد زندگى نمیكنم به نظرم روزهاى سردتر و با مشكلات بیشتر در راه است روزهایى كه انسانیت و محبت گوهرى كمیاب و ارزشمند میشود ما داریم روز به روز با پیشرفت تكنولوژى و تخصیص سرمایه ها و انرژى به عده ى خاصى و مشكلات اقتصادى ، رو به ربات شدن یا بردگى دوباره اما مدرن پیش میرویم خدارو شكر میكنم كه در آن روزهاى تیره و زشت زندگى نمیكنم از خدا مى خواهم در روزهاى باقیمانده ى عمرم عشق و آسایش و سلامتى را نصیبم كند تا این
نمیدونم دقیقا کجا باید دنبالت بگردم؟ تو کدوم شهر؟ کدوم کوچه؟ کدوم خونه؟
دقت کردی وقتی میخواستم خودمو از چشمت پنهون کنم، دنیا چقدر کوچیک بود و هر جا میرفتم تو زودتر از من اونجا بودی. و حالا که دنبالت می گردم دنیا انقدر بزرگه که می ترسم عمرم کفاف نده همه جاش رو بگردم و پیدات کنم.
دنیای عجیبیه نازنینم.
ما روزهای خوشی داشتیم خیابون گردی های نصف شبانه . زورگیرای پارک و پلیسای خنگ. یادش بخیر خرید بمب و ترقه برای چهارشنبه سوری.یادته هر ماه، م
امروز خیلی چیزا فهمیدم ُ شکستم میدونی حضرت ِ جان ، ته دلم خواست کهنباشی تو زندگیم .نه اینکه دیگه نخوامت ، نه . فقط تو خیلی حیـــف میشی با من .من پُر ِ درد ُ بدبختی ام .فک میکردم اگه که هیچی ندارم عوضش سالمم،ولی حتی الان دیگه جسمم سلامت نیس .اینو از دیدن ِ پلاستیک ِ داروهام که بابام گرفته بود فهمیدم.به عمرم انقد دارو یک جا مصرف نکرده بودم ـتو بهاری حضرت ِ جان ، با من ک باشی خزون میشی .و من نمیتونم ببینم که نخندی . نمیتونم که ببینم چش
 
دیده بگشا ک ز دوری شما خسته شدم آمدم ناله کنم یار بیا خسته شدم!
سربه زیر آمده ام تا که بگویم به شما از گناهان زیادم بخدا خسته شدم!
خواستم نوکر مخلص بشوم حیف نشد دیگر از نفسم و این عجب و ریا خسته شدم!
اشتباهی که زمن سر زده را باز ببخش یاری ام کن همه عمرم همه جا خسته شدم!
ای حبیبم تو فقط از دل من باخبری وا کن امشب گره ی کار مرا خسته شدم.!
شهرما رنگ خودش را به تو کم دیده و من دیگر از شهرم و این حال و هوا خسته شدم!
تا به کی رو بزنم پیش تو من گری
به نام خداگاهی به موقعیت همسران و مادران شهدا ،غبطه میخورم.به اطرافیان انسانهای بزرگ که روزی روی زمین بودند و به اطرافیان طعم دم خور بودن با انسانی بهشتی را چشاندند. گاهی باخودم میگم چرا یکی از این بهشتیان رو سر‌راهم نگذاشتند تاببینم که حقیقتا میشود این آدمها را دید وحس کرد ویادگرفت از زندگیشان.از برخوردشان از نمازشان از رفتارشاناما افسوس.حتی بین دوستان واساتیدم هم چنین انسانهایی نیافتم.همه در یک طمع عجیبی به دنیا وحرص وبخل وحسادت ورقاب
دیشب مح سر خاک پدربزرگش تا صبح نشست و به تنهایی و تقدیرش فکر کرد. ساعت ۲.۵ کمی باهاش حرف زدم. بی‌قرارم اما واقعیت اینه که اون هم مثل هزاران تپه‌ی خواستنی وقتی بهش برسی عادی میشه و دچار روزمره‌گی و اینکه که چی و خب آدم باید عاقل باشه. من تا میم هست محاله ازش جدا شم و سراغ یه اشتباه دیگه‌ای برم. این زندگی همینجوریش تکراره و نیاز نیست من به تکراری شدنش بیافزایم. پس تلاش می‌کنم قانع بشم و تلاش بیهوده نکنم. مح رو بی اندازه دوست دارم چون عجیب شبیه من
دیشب مح سر خاک پدربزرگش تا صبح نشست و به تنهایی و تقدیرش فکر کرد. ساعت ۲.۵ کمی باهاش حرف زدم. بی‌قرارم اما واقعیت اینه که اون هم مثل هزاران تپه‌ی خواستنی وقتی بهش برسی عادی میشه و دچار روزمره‌گی و اینکه که چی و خب آدم باید عاقل باشه. من تا میم هست محاله ازش جدا شم و سراغ یه اشتباه دیگه‌ای برم. این زندگی همینجوریش تکراره و نیاز نیست من به تکراری شدنش بیافزایم. پس تلاش می‌کنم قانع بشم و تلاش بیهوده نکنم. مح رو بی اندازه دوست دارم چون عجیب شبیه من
عزیزم امروز 5 فروردین 1396 من تک و تنها سرکارم قراره مرخصی بگیرم و فردا صبح بریم نهاوند خیلی وقته نرفتیم همه دلشون برای دیدن تو تنگ شده امسال عید ما کنار حرم حضرت ابوالفضل بودیم با تمام عیدایی که تو طول عمرم داشتم متفاوت بود حال و هوای ما بیشتر از اینکه هوای عید و نوروز باشه هوای کربلا رو داره انشالله این سفر برای هممون تکرار بشه دخترک نازم امسال قراره با ماشین خودمون بریم کهریز امسال از هر لحاظ برای ما متفاوته اولا انوشارو داریم دوما از کربلا
اینکه امروز یه قرار بسیار حیاتی دارم دودلی و ناراحتی رو دوبرابر به جونم انداخته ، نه آدم بدیه نه انسان خدانشناس ولی من با اون سرگذشتی که از سرم گذشته چجور تو چشماش نگاه کنم سخته خیلی ام سخته !!
خیلی سخته آدم از یجایی به بعد بخواد با خودش بجنگه طرف حساب جنگش خودش باشه ولی به این فکر میکنم اگه نجنگم یه روز از اینکه خودم رو توی آیینه ام نگاه کنم درد میکشم چه برسه که جلوی چندین نفر آدمم خورد میشم فقط از خدا میخوام خودش کمکم کنه و امروز یه راه حل خوب
داشتم الان چت می‌کردم. یکی سنم رو از من پرسید و من اشتباهی گفتم بیست سالمه. بعد درستش کردم. از طرفم پرسیدم اون چند سالشه. جواب داد هجده. اون لحظه به این فکر کردم که خب تازه مدرسه رو تموم کرده.بعد نگاهم به سن خودم افتاد. یهو فهمیدم حداقل شش سال از این بیست و یک سال بیخودی تلف شدن. چه چیزها که می‌شد توی این مدت یاد گرفت و هیچکس نتونست، چه کتاب‌ها که می‌شد خوند و خونده نشد، چه آهنگ‌ها که میشد گوش داد و چه رویاهایی که می‌شد دنبالشون کرد و حداقل بر
- معذرت میخوام از هرکی که ستاره طلائیم برای این پست توی وبش روشن میشه!
+چرا؟
-چون این فقط یه دلنوشته الکیه
+چته؟
-هیچی، فقط یجوریم:(
+چجوری؟
-احساس بدی دارم، خیلی سریع داره میره! خیییلی
+چی؟
-زندگی، آدما، دنیا، من، عمرم
+کجا سریعه؟ زجر کش شدم تا الان برسه
-یه لحظه بیا پشت پنجره ی عمرت بایست!
+اومممم
-هوم؟
+خیلی سریعه
-آره، خیلی :(
+چقدر تو این چرخه  ی سریع، بی تاثیری تو!
-هععععی، کاش بمیرم قبل مردنم
+کاش
سین سکوت محض
:
.
چند روزی میشه که دوتا از بهترین تاریخ های عمرم رو پشت سر گذاشتم.یکم شهریور سالگرد ازدواج،و پنجم تولدم رو.
خدارو شکر میکنم که امسال هم سالگرد ازدواجمون تونستیم دور هم با خانواده هامون باشیم.
حس های مبهمی دارم.تقریبا این حس هرلحظمو باخودش درگیر کرده.دوست دارم نصف بشم و نصفم همیشه پیش مامانم باشه. که دیگه هرروز دور ازم تنها نمونه،تا شب که بابام برگردن خونه.
که نصفم بتونه توی کارها هرروز کمکش کنه. که نصفم بتونه همصحبتش بشه و تنهاییش رو پر کنه. که
هوالرئوف الرحیم
اولین دریاش رو هم فسقل خانم رفت.
به همراه مامان اینها رفتیم و چه خوش گذشت.
همه جوره خدا برامون خیر مقدر کرد.
چه دریا. چه جنگل. چه کوه.
رضوان اولین بار بود تا این حجم خودش رو با شن و دریا قاطی می کرد.
خیلی بهش خوش گذشت. مثل آهو بچه، ازین طرف به اون طرف می پرید. ابر خوب بالای سر هم مانع شد فسقل و رضوان بسوزن و ما هم گرممون نشد. راحت چندین ساعت نشستیم و حض بردیم. خیلی عالی بود. یکی از بهترین دریاهای عمرم. مخصوصا بخاطر همراهی رضا.
و اما جن
دلم قطار می‌خواد، یه مسیری که حداقل چهل و هشت ساعت راه باشه و به حرم حضرت معصومه منتهی بشه. چند روز تنها باشم و هیچ‌کس باهام حرف نزنه. گوشیم تو مسیر بشکنه و از این فضاها هم جدا بشم.
در بهتم نسبت به آدما. فکر می‌کردم انقدر که همه افکارشون با من ناهماهنگه، حتما هیچ دو نفری نیستن که هم‌فکر باشن. ولی پس چرا انقدر این روزا همه دارن حرفای همو کپی می‌کنن؟ چرا من اصلا نمی‌فهممشون؟ اگه به خوندنشون ادامه بدم، ممکنه دق کنم از نفهمی!!!
اعتراف می‌کنم تو ک
دلم میخواد آدرس این وبلاگ رو به زعرا بدم چندین بارم بهش فکر کردم. دلم میخواد مخاطب داشته باشم. نمیخوام تمام عمرم برای خودم حرف بزنم.
ولی از طرفی برام سخته که ضعیف باشم. اینجا تمام افکار ضعیف و غرهامو مینویسم. چیزایی که هیچکس هیچ وقت نشنیدتشون و از این متنفرم که یه دختر ضعیف و افسرده به نظر بیام.
و از طرفی حس میکنم اگه ادرس این وبلاگ رو بهش بدم یه مسئولیت اضافه براش تراشیدم. حالا بیاد اینا رو بخونه و شایدم نگران شه یا هرچی. 
نمیخوام یه بار فکری اض
 
هیچوقت تنهاتون نی زامممممممم
دلم برا همتون تنگ میشه
سعی می کنم زود زود بیام پیشتون ولی.
شرمنده همتونم
پیشی رفت درش بوخونه تا تابستونه بعد ^^
عاشقه همتونم
پیشیتونو فلاموش نکنیم خوب^^
خیلی بهم خوش گذشت کنارتون تابستون
بهترین تابستونه عمرم بود
چون خلیارو پیدا کردم و با خیلیا دوس شدمو عاشق شدم
خب دیگه مراقب خودتونو مهلبونیاتون باشین و تا من بر می گردم شلوغی نتونین خب^^
 
حودافظظظظظظظظظظ
فک نکنین برام خیلی اسونه خیلی دردناک و سخ
زیبا بود،انقدر زیبا بود که دلم میخواست برای تمام عمرم توی قاب چشمام نگه اش دارم،وقتی میرقصید وقتی میخندید وقتی بی مهبا میشد وقتی ک بود.کتاب رو گذاشته بود رو پاهاش و روی صندلی راک خوابش برده بود،باد پرده رو ت میداد و موهاش روی صورتش جابه جا میشد.یه لحضه چشماشو باز کرد خندید گفت خیالم راحت شد ک اومدی،دستشو دراز کرد ک برم پیشش،اروم منو رو پاهاش نشوند بغلم کرد و گفت میدونی باید برم،گفتم اره،گفت یادت نره،فقط منو یادت نره بذار بمونم همیشه ا
حدودا یک ماه و نیم پیش بود که گوشیمو گم کردم، نمیدونم توی تاکسی انداختم یا قبلش بجای گذاشتن تو کیف انداختم کف خیابون :/
ازون موقع گوشی قدیمی همسر رو دست گرفته بودم.
هفته پیش که رفته بودیم سپیدان جاتون سبزززززز، گوشی نو همسر هم افتاد توی آب و تاچ ال سی دیش سوخت :(
این شد که ایشونم گوشی قدیمی منو دست گرفت و .
از بعد از ظهر که اومده هی میگه:
+مهران کیه؟
-مهران؟ کدوم مهران؟
+مهران کیه؟
-مهران مدیری؟
+مهران کیه؟
_مهران غفوریان؟
+مهران کیه؟
_والا من تو ع
به نام خدا.
خدایا من تو را شاکرم که به درگاه ابدیت و احدیت و حقیت تو راه می یابم چنانکه بدان درگاه لیاقتی داشته ام. چرا که من خود به نیکویی میدانم که گناهکارم و لایق و شایسته درگاه تو نیستم ولی تو چنان با من برخورد مینمایی که گویی کرم و بخشش و لطف و احسان تو، تمام گناهان مرا نادیده گرفته است.
خدایا از هرگونه عصبیت و عصبانیت، تو مرا رها ساز و نجات ده و دیگر تا آخر عمرم مرا از عصبانیت و عصبانیت را از من دور نگه دار. إلهی آمین.
بار پروردگارا! تو خود حق
به نام خدا.
خدایا من تو را شاکرم که به درگاه ابدیت و احدیت و حقیت تو راه می یابم چنانکه بدان درگاه لیاقتی داشته ام. چرا که من خود به نیکویی میدانم که گناهکارم و لایق و شایسته درگاه تو نیستم ولی تو چنان با من برخورد مینمایی که گویی کرم و بخشش و لطف و احسان تو، تمام گناهان مرا نادیده گرفته است.
خدایا از هرگونه عصبیت و عصبانیت، تو مرا رها ساز و نجات ده و دیگر تا آخر عمرم مرا از عصبانیت و عصبانیت را از من دور نگه دار. إلهی آمین.
بار پروردگارا! تو خود حق
سالی که گذشت از پرتجربه‌تربن سالهای عمرم بود تا به الان، سالی که در ابتداش حتی قسم می‌خوردم به اعتبار و اعتماد آدم‌هاش که الان بسی پشیمانم، سالی که میگفتم بدون فلان جا یا فلان فرد یا فلان دوست و فلان فامیل دنیا سخت میشه و من زندگی بدون اینا رو نمی‌خوام الان به جایی رسیدم یا مرا به جایی رساندند که از کارهای کرده و نکرده‌ام پشیمان شده‌ام! گاهی می‌خواهم فریاد بزنم که مگر خودت شاهد نبودی چه بر سرم آمد و یا آوردی پس این همه اصرار برای ماندنم ب
دردا که گشت با من، بیگانه یار جانیبا دست خود مرا کشت، لب تشنه در جوانیمن از نفس فتادم، بر خاک رخ نهادماو می‌زند به مرگم، لبخند شادمانیای بلبلان بنالید ای لاله‌ها بریزیدشد باغبان دل را گار جان خزائیغم‌‌ها بدل نهفتم، در دم بکس نگفتمبردم بگور با خود صد غصة نهانیلب تشنه‌ام ثوابی، ای امّ فضل آبیبالله این نباشد، پاداش مهربانیبر دیده‌ام ستاره، در سینه‌ام شرارهبا قلب پاره پاره، رفتم ز دار فانیعمرم چو عمر یک آه، کوتاه بود کوتاهشد اول حیاتم
هرچی بیشتر از روزهای عمرم میگذره بیشتر به این میرسم که باید کمتر حرف بزنم.
حالا این حرف زدن شامل زوایای مختلفی میشه که از حرف!برمیاد اما اینجا بیشتر منظورم وظیفه ی!!قضاوت کردن هست.
چه بسا امروزِ من ابعاد شخصیتی را داره بروز میده که دیروزِ من ازشون ناخرسند میشد و اصلا نفهمیدم چی شد و چه مسیری طی شد که من کاملا ناخواسته ویژگی هایی را پیدا کردم که قبلا با دیدنش در فرد دیگه تعجب می کردم،تعجب ازین که مگه میشه اینجوری بود یا می گفتم وای من که اصلا
یک پسربچه کوچیک است که خوب را از بد تشخیص نمی دهد.نمی دانم سر چه چیز اما پسرم از دستش عاصی میشود و می رود.پسر کوچک فحش رکیک می دهد که به من برمیگردد.این قصه از دیرباز سر دراز دارد که در دعوای پسران ،مردان و ن پدر و مادر و خواهرند که فحش میخورند.می دانم که او کودکی بیش نیست و به لطف دبیر بودنم پشت سر فحش زیادی نثارم شده است اما چون رو در رو نبوده مهم هم نبوده اما این بار وقتی پسرک فحش داد از حالی به حالی شدم.گویی به عمرم چنین فحشی نشنیده ام.من به
بسم اله ما در اول قر آن است      رحمان ورحیم صفت یزدان است          ازبی ادبی کسی بجایی نرسید      حقا که ادب وظیفه ی مردان است       مردان خدا زچشم خلق پنهانند    نامرد بزیر تیغ سرگردان است        اول سلام به احمد دوم به ساقی کوثر ،سوم به فاطمه چهارم به سبز پوش پیمبر ، سلام پنجم من بر شهید نیزه وخنجر   سلام کردم وخواهم  جواب با برکات   به دال دایره
همین اول بگم به جان خودم من دستم جلو پیشونیم بود برای فرار از تیغ افتاب. اصلا راستش اول دو نفر رو دیدم از پیچ خیابون به دو پیچیدند بعد که دقت کردم دیدم که دو نبود و مشغول هول دادن ماشین بودن. ببین اصلا در تمام عمرم سابقه نداشت چنین جمله ای بگم ولی نمیدونم به خاطر تاثیر خوندن متوالی توییت های خاطرات و ایضا زر زر و ناله های جماعت مدعی مخالفت با نگاه جنسیتی بود که یهو با خودم گفتم حتما راننده ش هم خانمه که چشم چرخوندم سمت شیشه جلو و یه مرد سیبیلو رو
دستام بوی توتون می‌دن؛ بوی توتون سیگارهایی که داشتم روشون نقاشی می‌کشیدم یا می‌نوشتم. برای اولین بار توی عمرم، تو کشوی میزم یک بسته وینستون آبی دارم. روی تک تکشون چیزایی نوشتم که فقط یک نفر به جز خودم متوجه می‌شه که چی  گفتم و این خودش خر کیف بودنم رو دو چندان می‌کنه. در حالی که امروز ادامه دیشبه و من تقریبا هزار بار بغض کردم و چند بار هم یه قطره کوچیک دیدم که آروم آروم می‌آد پایین و یه جایی پایین لپم و نزدیک اون دوتا خال‌ام محو می‌شه، اما
سه تا کامنت خصوصی از سه تا دوست مختلف و دارم که بشدت این کامنتهارو دوسشون دارم.شاید اگه بگم صدبار بیشتر خوندمشون و ذوق کردم،دروغ نگفته باشم.
اصلا خوندنش بهم یه حس غریبی میده که واقعا دوس دارم‌این حسمو.
کاش میشد از حالت خصوصی درشون اورد و به همه نشون داد.
مطمئنم هر سه تاشون کلا یادشون رفته که برای من کامنت  گذاشتن.
چقد زود تموم میشه حسای خوب.کاش هیچوقت عمرم به اندازه اینروزا قد نمیداد و هیچوقت این روزای خاموش و تلخ و کذایی رو نمیدیدم
از
امروز بعدازظهر جلسه اولیا بود تو تمام پایه‌ها،منم پایه های مربوط سخن رانی داشتم:-!معلما رفتیم تک تک که صحبت کنیمرفتم کلاس و بعداز احوالپرسی شروع کردم.یه جا نزدیک بود بزنم زیر خنده!قسم میخورم هرجا با لبخند حرف زدم با اینکه حرفم خنده دار نبود اصلااااا و کاملا جدی هم بود،به هر اولیایی نگاه میکردم لبخند رو لبش بود و با لبخند نگام میکرد!یعنی تأثیر خوش رویی رو دیدم واقعا!کنترل سخت شد وقتی این صحنه رو دیدم،لبخندهایی عجیب بدون اینکه خودشون متوجه ب
Akse Aghaye Khamenei

آخرین جستجو ها