نتایج جستجو برای عبارت :

صدای مادربزرگ

نماز میخواندم ولی صداي مادربزرگ را میشنیدم که مامان را نصیحت میکرد میگفت انقدر به بچه ها سخت نگیر این چادر چیه که دست و پاشونو میگیره بگذار راحت بگردن و صداي مامان که در تلاش برای متقاعد کردن مادربزرگ بود. شنیدن این نصایح آن هم از زبان مادربزرگ برایم تازگی دارد چه میکند این پیشرفت تکنولوژی و ورود اینترنت به فامیل ما حتی توانسته! عقاید یک پیرزن هفتادو پنج ساله را بدون خون و خونریزی تغییر دهد. مادربزرگ حتی معیارهای زیبایی شناسیش هم تغییر کر
مادربزرگ پارچه فروش بود. از وقتی پدربزرگ از دنیا رفته بود مغازه را می چرخاند. شش سالم بود که پدر بزرگ رفت. من مرگ را خوب درک نمیکردم. میدانستم چیست اما نمیفهمیدم چرا همه ناراحتند. مادربزرگ خانه بزرگی داشت. انتهای هر اتاقی دری بود که به اتاق دیگر باز میشد. چهار تا اتاق داشت و یک آشپزخانه. اتاق انتهایی اتاق ممنوعه بود. چیز غریبی هم نداشت. بیشتر شبیه انبار آذوقه ها بود. حیاط مادربزرگ پر بود از سبزی های مختلف که با ردیف هایی از سیمان از هم جدا شده بو
انشا صداي مادربزرگ صفحه 37 نگارش پنجم
انشا صفحه 37 نگارش پنجم درباره احساس خود از شنیدن صداها
انشاهای صفحه 37 نگارش پنجم درس ششم
تجربه ی شنیدن کدام یک از صداهای زیر را دارید ؟ احساس خود را از شنیدن آنها بنویسید.
صداي وزش باد پاییزی
صداي مادربزرگ
صداي سرود ملی
صداي زنگ آخر
صدايی که قبلا شنیده اید و آن را دوست دارید.
موضوع : انشا صداي مادر بزرگ
ننه، حالت خوبه ؟
با این صدا به خودم آمدم.
باز شوق و شادی ناشی از این صدا تمام وجودم را فرا گرفت.
باز غرق در ا
این روزها حساس تر شده ام،احساساتم با یک تلنگر کوچک فوران میکند در سکانس های حساس فیلم یا لحظات حساسِ کارکترهای داستان کتاب ها بغض میکنم!
امروز وقتی داشتم هم نامِ جامپا لیری را میخواندم،آن لحظه که آشیما خبرِ سکته کردن و ازکار افتادنِ مشاعر مادربزرگ را در فرسنگ ها دورتر از خانه میشنود،همان لحظه ای که آخرین دیدارش را مرور میکند، وقتی دمِ رفتن خم میشود و خاکِ پای مادربزرگ را به سر میمالد،درست همان لحظه که آشیما با بغض از دیدا خداحافظی میکند،د
بسم‌اللهرسیدیم به جایی که قراربود اخرین خانه مادربزرگ باشد. داستان آدم‌های آنجا عجیب است.
از پسر ۲۳ ساله‌ای با یک دل‌درد ساده، راهی سرای باقی شد،
تا مادری که ۶ بچه را به یتیمی بزرگ کرد و همسایه مادربزرگ بود،
تا قصه‌های کارگران امامزاده،
قبور ۸۰ساله و پنجاه‌ساله‌ای که قرار بودآماده‌شود برای تدفین‌ جدید، سنگ‌هایی که دیگر اسم‌هایش هم معلوم نبود اما سالم بودن جنازه و کفن، باعث شد دوباره روی قبر پوشانده شود،
و قبری که همیشه از آن عقرب‌س
پیشداوری نکن، اول بدان و بشناس، بعد قضاوت کن»رمانی دیگر از خالق مردی به نام اوه» کتاب مادربزرگ سلام می‌رساند و می‌گوید متاسف است»  روایتگر داستانی است درباره زندگی و مرگ و همچنین یکی از مهمترین حقوق‌ زندگی که در کتاب از آن با عنوان حق متفاوت بودن یاد شده است، به نظرتان چه چیز باعث می‌شود نویسنده‌ای حتی در جامعه‌‌ای مثل سوئد که از نظر توسعه اجتماعی و حقوقی رتبه بسیار خوبی در جهان دارد، به مسئله حق متفاوت بودن بپردازد. این حق متفاوت ب
بسم رب الرفیقمادربزرگ نشسته بود روی مبل و جوراب هاش رو گرفته بود دستش. چشمش که به من افتاد گفت: سیدجان!  _دو سه سالی هست که دیگه حافظه ش خوب کار نمیکنه و به همین سید اکتفا میکنه_ بیا کمکم کن جورابامو پام کنم.میشینم روی زمین روبروش، پاهاش رو میزارم روی پام و جورابای مشکیش رو پاش میکنم. پاها همون پاهای کوچک و تپل قبلیه ولی ورم کرده. دیگه قادر نیست خم شه و خودش جوراب هاشو پاش کنه.هنوز جوراب دوم رو کامل نکشیدم بالا که انگار چیزی یادش میاد و خیلی جدی م
 از وقتی که به یاد دارم این خانه با همین در، تقریبا همین شکلی بوده! خانه‌ای که روزی روزگاری از حیاط کوچکش صداي خنده‌های ما رو به آسمان می‌رفت. آنروزها که نعلبکی‌های چسب‌خورده‌ی مادربزرگ را یواشکی توی سطل آشغال می‌انداختیم. همانروزهایی که برای جمع کردن رختخواب مادربزرگ یک اتاق هم کم بود و خسته میشدیم از پهن کردن و جمع کردن اینهمه رختخواب! همانروزها که تلویزیون مبله‌ی مادربزرگ گوشه‌ی خانه بود و رویش را پر کرده بود از مجسمه گچی‌هایی که
دلتنگ گذشته‌
دلتنگ خونه مادربزرگ 
دلتنگ جمعه هایی که همه تو خونه مادربزرگ جمع می‌شدیم
دلتنگ بازی با بچه‌های فامیل
دلتنگ آب‌تنی تو حوض
دلتنگ خوابیدن تو پشه‌بند
دلتنگ یه سفره از این سر تا اون سر خونه
و کلی آدم که حالشون خوبه 
که با دیدن هم حالشون بهتر میشه
دلتنگ اون ‌سال ‌هام 
دلتنگ اون روزام
دلم کمی قدیم می خواهد❣️
همیشه غروب‌های عاشورا خونه‌ی مادربزرگ که بودیم، وقتی همه یکی‌یکی وسایلشون رو جمع می‌کردند و سوار ماشین می‌شدند می‌رفتند، یه حس مزخرف غیرقابل وصفی داشتم.
مثل این‌که قراره بقیه‌ی زندگیم غروب عاشورای خونه‌ی مادربزرگ باشه.
+ کاش اینجا جای بهتری بود، کاش ما آدم‌های دیگه‌ای بودیم.
++ بغضی که قراره تا آخر عمر بمونه.
صبح که مامان بیدارم کرد ، تو چند لحظه ای که بین بیدار شدن و نشدن بودم حس کردم چقدر به مادرم بیگانه‌م، حس کردم یه غریبه‌ست، یه زن میانسال با کمی اضافه وزن، صورت سفید، موهای قهوه‌ای و تک و توک سفید. اونقدر کابوس کوتاهی بود که سریع گفتم: بیدار شدم مامان جان. با تاکید روی مامان جان‌. انگار که بخوام به اون چند لحظه‌ای که گذروندم ثابت کنم که اون مامان‌جانِ منه! همون زن میانسال با همه نقص ها، چروک های روی صورتش، گاهی اخم و بداخلاقی هاش زیبایی زندگی
روابط بین والدین و فرزندان و همچنین پدربزرگ‎‌ها و مادربزرگ‌ها در بین انسان‎‌ها امری معمول است. اما آیا سایر جانداران هم اینگونه اند؟به گزارش رهپویان، جواب این سؤال در خصوص بسیاری از گونه‌های جانوری به وضوح منفی است. معمولا حیوانات مختلف آنقدر عمر نمی‌کنند که نوه‌های خود را ببینند. حتی اگر عمر حیوانی به اندازه دیدن نوه‌های خود باشد اکثر گونه‌های جانوری برای پیدا کردن غذا پراکنده می‌شوند و از خانواده خود فاصله می‌گیرند بنابراین تن
بسم‌الله
شبیه هیچ‌چیز نبود تلخی‌اش. تلخ‌ترین طعمی که تابحال تجربه کردم، چشیدم. از دست‌دادن هر عزیزی، تلخ است. وقتی به فاصله سه‌روز، دو عزیز می‌روند، تلخی‌اش کم نمی‌شود، مصیبتش شانه‌ها را خم می‌کند و نبودنشان پشت آدم را خالی می‌کند.
تکیه‌گاه هر آدمی، بزرگ‌ترهای دوروبرش هستند. پدر، مادر، پدربزرگ، مادربزرگ و بعد خاله، دایی، عمه و عمو.
خاله مادرم و مادرِپدرم به فاصله سه‌روز تنهایم گذاشتند. شاید برای خیلی‌ها خاله‌مادر، دور باشد، ا
۱.رضا امیر خانی رو از نفحات نفتش میشناسم و دوست دارم. روزگار آموزشی سربازی که بعدازظهری با مرخصی ساعتی رفتم خیابون انقلاب و کتاب رو خریدم و چه غروبهایی بعد از تمرین رژه همه وجودم گره میخورد با نفحات نفت.
۲.ر ه ش رو دو سه ماهی میشه خریدم از پردیس کتاب مشهد. روی پیشخوان کتاب های تازه منتشر شده بود و چشم ام افتاد بهش و دلم رفت و تا به خودم اومدم دیدم توی نایلون کتاب هامه و امروز بعد از مدتها خوندمش.
۳. اینجا چند خطی ازش رو می نویسم : "خانه ی مادر بزرگ
پرسیدم دوستم داری یا فقط.؟ هیچی نگفت. جواب این سوال برای من همه چیز بود. به اندازه‌ی همه‌ی سال‌هایی که گذشته. گفتم تو چی؟ جواب این سوال برای من همه چیز بود. هیچ چیز نگفت. گفته بودم بلدم یک گوشه بنشینم و آرام و بی‌سر و صدا عاشق باشم. چه غلطا! گفته بودم مرا چه به این حرف‌ها؟ چه به این کارها؟ خوشبختی به ما نیامده. چه غلطا! می‌گفت زندگی که این‌جوری نمی‌شود دختر. گرگ اند! گرگ! می‌درند! من نشسته بودم این گوشه‌ی متروک دنیا منتظر یک دوستت دارم او. نگ
مادربزرگ همیشه می‌گفت :دردِ تن یك جا نمی‌ماند، كلیه می‌زند به كمر، كمر می‌زند به پا، پا می‌زند به قلب، می‌گفت درد هی توی تنت تقسیم می‌شود .!اما درد روح، قُلمبه می‌شود یك جا امانت را می‌بُرَد !هركسی هم كه از راه برسد و بپرسد چه مرگت است ؟ فقط می‌شود دستت را روی زانو و كمرت بگذاری و ناله كنی كه تیر می‌كشد .درد روح را نمی‌شود نشان كسی داد .!
بسم الله الرحمن الرحیم

کتاب "چهل نامه ی کوتاه به همسرم" به قلم نادر ابراهیمی
در یک جمله "کتاب خوبیه برای درک بهتر زندگی مشترک" اما خوبی عمیق این کتاب بیشتر به این خاطر که نویسنده صرف نگاه لطیف و عاشقانه به زندگی نداره (بطوری که با خوندنش چشمانتون مثل سینتی پیتی برق بزنه و لبریز از تخیلات شیرین، ابری بالای سرتون شکل بگیره) بلکه نگاهی آمیخته با منطق و احساس و یا شاید به زبان ساده تر؛ نگاهی ترکیبی از هر دو جنس مردانه و نه به زندگی داره. و این خ
همه چیز سرجای خودش هست:لباسها،استکانها،قندان،سماور،اجاق گاز،پتوهاو بالشها اما اویی که بایدباشد نیست،گلهای گلدانهازردوپژمرده هستن و یک هفته ای میشود سماور به جوش نیومده تاچایی تازه دم خانه را عطراگین کند،قناریهاگوشه قفس کز کرده اند ونمیخوانند گویی اوازشان را گم کرده اند،هیچ قابلمه ای رو اجاق نیست وغذایی پخته نشده و همه چیز گویی در یک مه صبحگاهیی ان هم ازنوع پاییزی پنهان شده،سجاده اش بعد از خوانده اخرین نماز_نمازصبح_بازنشده و نجوای دعا
همه چیز سرجای خودش هست:لباسها،استکانها،قندان،سماور،اجاق گاز،پتوهاو بالشها اما اویی که بایدباشد نیست،گلهای گلدانهازردوپژمرده هستن و یک هفته ای میشود سماور به جوش نیومده تاچایی تازه دم خانه را عطراگین کند،قناریهاگوشه قفس کز کرده اند ونمیخوانند گویی اوازشان را گم کرده اند،هیچ قابلمه ای رو اجاق نیست وغذایی پخته نشده و همه چیز گویی در یک مه صبحگاهیی ان هم ازنوع پاییزی پنهان شده،سجاده اش بعد از خوانده اخرین نماز_نمازصبح_بازنشده و نجوای دعا
من یک عدد مادربزرگ دارم که نه تنها تو آزربایجان متولد شده بلکه 99.9 درصد از زندگی ش رو اون جا گذرونده
حالا چند روزی مهمون ماست تو تهراناین مادربزرگ من سواد نداره و یه کلمه هم فارسی بلد نیست.
 
این چند روزی رو که خونه ماست رو شب ها میشینه م سریال ستایش رو می بینهکسی تا حالا سیر داستان فیلم رو براش توضیح نداده اصلا فصل های قبلش رو هم ندیده و مهم تر ازهمه فیلم رو هم کسی براش ترجمه نمیکنه اصلا ولی
 
تمام جزئیات فیلم رو میدونه همه چی رو کامل
دیشب خوابم نمی برد و به گذشته فکر می کردم.انگار که اینهمه سالو پشت سر نذاشته باشیم، نزدیک بود.
به دوستای دوران کودکی فکر می کردم. ی مادربزرگ، پسرخاله، دخترعمو. چقدر اون زمان بازی می کردیم.
اون روزای گرم تو کوچه های انزلی. امروز به شکل عجیبی مسیرامون خیلی از هم دور شده.
ی مادربزرگ مونده تو شهر خودش ما تو شهر خودمون. پسرخاله دلش سنگ شده و صورتش صفحه ی گوشیش. دخترعمو هم ۸سالی میشه ندیدم.شکایت نیست، بیشتر تعجبه. اینهمه تغییر
در خانه‌ی مادربزرگم، یک خانه‌ی قدیمی در یکی از محله‌های قدیمی یک شهر کوچک قدیمی، زمستان است. شب است. نیمه‌شب است. بیرون باران می‌بارد. از همان باران‌ها که گلی توی در دنیای تو ساعت چند است بهشان می‌گفت بارش. نور زرد رنگ یک آباژور قدیمی، دیوارهای کهنه‌ی ترک برداشته، قالیچه‌ی دستباف قدیمی، بخاری گازی که شعله‌هایش نارنجی می‌سوزد، کتری چدنی ته سوز و قهوه جوش مسی روی بخاری، یک تلوزیون ناسیونال قدیمی خاموش و خاک گرفته گوشه‌ی اتاق، یک چمدان
داشتم به ع بزرگم نیگا می کردم ، آخ که چقد دلم واسش تنگ شد ، چقد مهربون بود ، دلم پر کشید براش .هنوز گاهی وقتا به این فکر می کنم که چجوری با دو چشم بدون سو برادرمو بزرگ کرد ، در حیرتم چجوری سوزن رو نخ میکرد و لباس خودشو میدوخت ، چقد مرتب و .حسرت اون روزایی رو میخورم که بود و قدر ندونستم . 
داشتم به ع بزرگم نیگا می کردم ، آخ که چقد دلم واسش تنگ شد ، چقد مهربون بود ، دلم پر کشید براش .هنوز گاهی وقتا به این فکر می کنم که چجوری با دو چشم بدون سو برادرمو بزرگ کرد ، در حیرتم چجوری سوزن رو نخ میکرد و لباس خودشو میدوخت ، چقد مرتب و .حسرت اون روزایی رو میخورم که بود و قدر ندونستم . 
نوشته ی خاصی نیس. دوس نداشتید نخونید.
چند سالِ بعد عصر یک روزِ ابری دلت برای مادربزرگ و پدربزرگت تنگ میشود و بی هوا تصمیم میگیری به دیدنشان بیایی. بنیامین که بیشتر از هرکس وابسته به توست دنبالت راه می افتد و تو دلت نمی آید دلِ کوچکش را بشکنی و او را هم با خودت همراه میکنی. مسیر هشتاد کیلومتری بینمان را طی میکنی. مستقیم راه منزل مادربزرگ را در پیش میگیری. زنگ میزنی ولی خودت را معرفی نمیکنی. درِ حیاط که باز میشود مادربزرگت سرک میکشد تا ببیند کیس
درود. خواستم که بنویسم اما نمی توانم. مادربزرگ را ظهر دیدم. نشسته بود و آب می نوشید. صحبت کوتاهی داشتیم. بعد از ظهر دیگر بیدار نشد. خدای بلند مرتبه همه ما را بیامرزد. آمین.
اشتیاقی که به دیدار تو دارد دل من
دل من داند و من دانم و دل داند و من
 
پرسه زدن در شهر گذشته
حوالی میدان خاطره ها
سرگردان دنبال یک آدرس خاص
طی کردن کوچه های غریب
خودم را بعد از ساعت ها زمزمه کردن شعرهای دبستان
جلوی همان در قدیمی پیدا میکنم ، لا به لای رنگ های رفته اش
روی کلید زنگی که پوسیده
سکوتی خاص
مثل گرد و غبار روی طاقچه های مادربزرگ
همه جا نشسته
اتاق های خالی
صداي خنده های شلوغ را میدهد
اشک های سرد و یخ زده ام روی آینه تکه تکه شده روی زمین مینشینند
صدايی می آید ، سرم را برمیگردانم
کبوتری میپرد
روی چوب های قدی
اگر منتظر فرصتی عالی برای حمایت از والدین یا پدربزرگ و مادربزرگ خود به کانادا هستید، اکنون زمان است! کانادا در هفت روز برنامه حمایت از والدین و پدربزرگ و مادربزرگ را باز می کند. برنامه با برخی از به روز رسانی ها در فرآیند مصرف برنامه آمده است. خواندن همه چیز را در مورد اخبار مربوط به روند درخواست و چگونگی تبدیل شدن به یک نامزد بگذرانید.
از تاریخ 28 ژانویه 2019، در ظهر (EST)، علاقه به حمایت از فرم های ارسال شده بر اساس اول آمده است، اولین بار خدمت پذ
وقتی مادر بزرگ رحلت فرمودند من چند ساله بودم ، سه چهار سالم بودغم از دست دادنش رو گریه نکردم . غمش بیست سال مونده بود روی دلم خیلی عزیز بود برام ، خیلی دوسش داشتم ، آخه بچه چهارساله مگه چقدر میتونسته مغرور باشه که از غم مادربزرگش گریه نکنه
صداي وزوز در گوش را چگونه درمان كنیم
كی از خطرناك ترین بیماریهای گوش ایجاد تومور در آن است كه عمده ترین نشانه آن شنیدن صداي وزوز در آن است!پس مراقب باشید و با احساس وزوز به سرعت به پزشك متخصص مراجعه كنید
 
شنیدن صداي وزوز در گوش بسیار آزاردهنده است؛ انگار جیرجیركی در گوش گرفتار شده و مدام آواز می‌خواند. این صدا از درون گوش است و شدت و بَسامد (فركانس) آن در افراد مختلف متفاوت است.پیشگیری از بیماری های گوش و حلق وبینی
دعاها و گریه هاتون مورد قبول خدا و امام حسین مهربونشسلام، بالاخره تاسوعا و عاشورای نود و هشت هم به پایان رسید. تاسوعای من به همراه دو تا از دخترداییام که دو سه سال از من کوچکترن در تلا‌ش برای یافتن شیرکاکایو گذشت :) اقا خیلی میچسبه این شیرکاکایو های نذری. ولی خب شاید باورتون نشه ولی دریغ از یه قطره :) به امروز امیدوار بودیم، گفتیم عاشورا حتما پیدا میکنیم. صبحی همشون اومده بودن خونه مادربزرگ واسه کمک به نذر شربت من. دستشون درد نکنه. هوس نکنید ول
هیچ چیزی مثل صدا نمی تونه ماندگار باشه تصویر خیلی زود محو وپاك میشه اما صدا نهبرای من یكی از زیباترین وخواستنی ترین خواستنی ها صدا بودهشنیدن وگوش كردن به صداهایی كه دوس دارم می تونه صداي یك انسان خاص باشهصداي آب باشهو دلم برای شنیدن لك زده 
تاس کباب و خاطرات مادر بزرگ با آموزش تاس کباب و خاطرات مادر بزرگ از بخش آشپزی سایت تفریحی جیران همراه باشید. درست همین وقت ها بود. پاییز و برگ ریزان و نم نم بارون و … خانه مادربزرگ و ظهر و جمعه و صداي رادیو و سفره قلمکار و تاس کباب، مادر […]
نوشته تاس کباب و خاطرات مادر بزرگ اولین بار در سایت تفریحی و سرگرمی جیران. پدیدار شد.
میدونین بعضی وقتا لازمه آدم یه جمله رو هی تو ذهنش تکرار کنه مثلا هر دو ساعت یه بار .اینقدر بگه که بره تو ذهنش مثل جمله ی《برای کسی بمیر که برات تب کنه》به نظرم فرق نداره مخاطب کیه ؟هم جنس یا جنس مخالف،پدر،مادر،پدربزرگ،مادربزرگ،عمه ، عمو و خاله و دایی و دوست وهمسر و ‌. فرقی نمیکنه بحث احترام نیستا من خودم میگم همه ی آدما محترمن ولی مردن بحثش جداس
مادربزرگ را دیدم
در اتاق پدربزرگ
از او چیزی پرسیدم
درباره ی پدربزرگ
گفت خاطره هایی دارد
در کنار پدربزرگ
هر کدامشان شیرینند
با وجود پدربزرگ
از او تعریف خواستم
در مورد خاطره ها
از او جمله ای شنیدم
در مورد خاطره ها
او گفت با شادی
گر خواهی مانند خاطره ها
حتی وقتی که تو آزادی
از یاد مبر خاطره ها،را
 
تو درمانگاه رفتم شرح حال بگیرم؛ پدر یه بچه شیر خوار ۱ ماهه بغلش بود ، شرح حال گرفتم؛ بعد گفت ما این یکی رو آوردیم برای نمونه ! 
گفتم نمونه ی چی ؟؟؟ ادرار ؟؟؟ خون ؟؟؟؟ 
گفت نه ! 
اینها ۴ قلوان ! همشون یه مشکل دارن ! نمیتونستیم هر ۴ تا رو بیاریم ، برای همین ، این یکی رو برای نمونه آوردم :))) 
همونجا اینقدر خندیدیم با پدر و مادربزرگ بچه که از گوشه ی چشمهامون اشک میومد ! :)) 
دلم عجیب در این جمعه هوای قدیم را کردههوای حیاط بزرگ مادربزرگبا حوض آبی فیروزه ایماهی های قرمزو شمعدانی های لب حوضکه عطرشان مست میکرد هر رهگذری را.هوای دورهمی های سادهبا شام و ناهاری به مختصری نان و پنیرو خنده های از ته دل با کسانی که دوستشان داریم
یاد آن روزها بخیر
دیشب ساعت یک رفتم سراغ دختر خاله ام و با هم رفتیم خونه ی مادربزرگ.
بساطمون رو جمع کردیم و به اتاق خرپشته کوچ کردیم، دیدیم حیفه تو این هوا، زیر سقف بمونیم و راهی پشت بوم شدیم.
همزمان با صداي محسن ابراهیم زاده ،موهامون با نسیم، به رقص دراومدن و ما شدیم شاهزاده های نیمه شبِ پشت بوم؛)
شهاب سنگ دیدم و چشمام رو بستم و دعا کردم برای خودم و دختر خاله.
با طلوع آفتاب، دیوونگی هامون جون گرفتن و پشت بوم و آسمونِ سر صبح، آتلیه ی مخصوص ما شدن.
ساعت ۷ از سرما لر
 خب همانطور که همه می‌دانید هر آدمی حداقل دو تا پدر بزرگ و دو تا مادربزرگ دارد. یا داشته. پس در مقابل پدر بزرگ عاشق پیشه‌ام، پدر بزرگ دیگری هم بود که بی‌نهایت ساده بود. کارگر ساده‌ای که جز نان حلال به چیزی فکر نمی‌کرد. در خانه‌اش همواره به روی مهمان باز بود و پس‌اندازش به اندازه‌ای بود که تا سر ماه و حقوقش دوام بیاورد. روزگارش به نماز و مسجد می‌گذشت و گاه برایمان داستانهایی از زندگی امامان و پیامبران می‌گفت، همانهایی که از پدرانش شنیده ب
سلام نرگسم!
سلام عزیزتر از جانم!
امشب تو پیش من نیستی. مادرت دوست داشت برود خانه ی مادربزرگ من و یک روزی را آنجا با عمه های من سر کند. دوره ی نامزدی بعد از اینکه مادرت را آورده بودم اهواز و چند روزی را اینجا گذراند، برگشتیم اردبیل و یک بار به دایی اش گفتم: این دختر شما به پدر من می گوید: پدرجون! و به مادرم: مادرجون، این مشکلی ندارد اما اینکه به عمه های من بگوید: عمه جون، این را کجای دلم بگذارم؟ دایی مادرت و مادربزرگت و مادربزرگ مادرت که همگی آنجا ب
عمم که ازدواج کرد، تا مدت ها مامان بزرگم هر ظرف و ظروف بی استفاده ای تو کابینتا پیدا میکرد میبرد میداد بهش میگفت بیا اینم بذار رو جهازت!عملا داشت خودشو از شر چیزای اضافه راحت میکرد :))این جریان ادامه داشت تا کی؟ تا وقتی من گفتم میخوام ازدواج کنم!صبح باباجون اومد در خونمون یه دست بشقاب استیل قدیمی و یه دست نعلبکی داد بهم گفت بیا اینا رو مامان جونت داده واسه خودت!حالا بشقابا رو گیرم به درد میخورنبا یه دست نعلبکی تنها میخوام چیکار کنم؟ :))) 
29 اسفند توی اتوبوس که نشسته بودم یکی از کانال های تلگرامی آهنگ "بهار" ِ مارتیک رو آپ کرد. آهنگ شادی بود. همیشه گفتم، صدا چیز عجیبیه. وسط غصه دم عید که نمیدونم چطور هر سال دامنمون رو میگیره، آهنگ جالبی بود.
یک فروردین خونه مادربزرگ نشسته بودم و اینستا رو بالا پایین میکردم. مارتیک دوباره تکه ای از آهنگ رو خونده بود و فیلم گرفته بود و با این پست، سال نو رو تبریک گفته بود. غمگین ترین تبریکی بود که شنیده بودم. صدا، چیز عجیبیه.
دیگه آهنگ شادی نبود.
دم‌نوش های گیاهی، سال های زیادی است که در خانه تقریبا همه ما ایرانی ها وجود دارند و از خواص زیاد  آنها استفاده می کنیم. حالا این برچسب دم‌نوش چیزی است که در سال های اخیر به آن زده شده و شکلی مدرن به آن داده است. همان جوشانده های مادربزرگ ها که هر کدام برای یک درد یا مرضی خوب هستند، امروز در بسته بندی ها و فرم های کیسه ای یا باز در فروشگاه ها عرضه می شوند. 
ادامه مطلب
زیباترین عید، زیباترین جشن : روایت زیباترین عید مسلمانان وماجرای برپایی جشنی زیبا
 
زیباترین عید، زیباترین جشن : سیدمحمد مهاجرانی، نشر جمکران
معرفی:
بچرخان، بچرخانکتاب را می‌گویمبله درست حدس زدید این کتاب دو داستان دارد و دو جلد و از دو طرف خوانده می‌شودداستان زیباترین عید روایتگری روز عید غدیر خم است.و زیباترین جشن داستان برپایی جشن در محله توسط بچه هاست که با فراز و نشیب های جالبی رو به روست…این کتاب با قطع بزرگ و تصویرگری انیمیشنی و ز
امروز در پاکت می نویسم:
سیزدهمین روز از سال ۹۸ هم شروع شده و فقط کمی به اندازه
۵ دقیقه به ساعت ۱ بعدازظهر باقی مانده.
ما همچنان در حال سپری کردن سیزده بدر به معمولی ترین شکل ممکن هستیم .
خانه پر شده از عطر ذکرهای زیرلب مادربزرگ!
مادر در حال تدارک خوراک گرم امروز و خواهر و پدرم در حال
تماشای لبخندهای مصنوعی و گاها تلخ رامبدجوان هستند.
بارش های شدید و کمی عجیب باران امسال، ما را از برنامه ریزی
های آنچنانی برای مراسم روز طبیعت تقریبا منصرف کرده .
 
 
 و روش های برطرف كردن آنیكی از مشكلاتی كه معمولا افراد در مورد یخچال فریرز هایشان مطرح میكنند صداي بلند و شنیده شدن صداي نویز از آن است، شنیده شدن صداي نویز از یخچال فریزر یك مسئله معمول است كه هیچ كاری برای كمتر شدن این صداها نمیتوان كرد، اما اگر صدا از حد طبیعی بیشتر باشد به معنی وجود یك مشكل در آن است كه میتوان آن را رفع كرد. در ادامه این نوشته به برخی نكات برای برطرف كردن این صداها اشاره میكنیم.
نمایندگی تعمیر یخچال دووعلت صداي
بهترین طرز تهیه رب گوجه در خانه با دستور مادربزرگ‌ها بدون کپک و تیره شدن
 
از قدیم در ایران رسم بر این بوده که در فصل تابستان به خاطر فراوانی گوجه فرنگی بساط درست کردن رب گوجه در حیاط و روی پشت بام خانه‌ها بر پا شود. اما شاید برایتان جالب باشد که بدانید تاریخچه درست کردن رب گوجه به عنوان یکی از پرکاربردترین چاشنی‌های غذایی برای اولین بار به کشور ایتالیا برمی‌گردد. ایتالیایی‌ها برای پخت بهتر پاستا و اسپاگتی باید پوست گوجه را می&zw
صداي زنگ تلفن. صداي شیر آب. صداي فلاش تانک. صداي خروج ادرار و برخوردش با سنگ توالت. صداي تقلا برای رد کردن مدفوع از چاه‌بست. صداي کلید برق. صداي هواکش. صداي کولر قدیمی. صداي برخورد قاشق و چنگال با بشقاب. صداي جویدن غذا. صداي قورت دادن آب. صداي آدم‌های تکراری. صداي حرف‌های تکراری. حرکات بدن تکراری. آدم‌های تکراری. وسایل تکراری. بوهای تکراری. غذاهای تکراری. عادت‌های تکراری. تکرار. روزمرگی. مُردگی. بیرنگی. قفس.
بسم رب الحسین علیه السلام
روز تاسوعا بعد از پذیرایی مجلس عمویتان و جابه جایی آن سینی های بزرگ به خانه که رسیدم.
گلویم سخت درد گرفت حالم ازین رو به آن رو شد تب و لرز سردرد .
اما خودم را به مراسم شب عاشورای پدرتان رساندم .میدانید آقا از اول محرم با خودم گفتم اشک هایی که در مجلس ابی عبدالله بریزد فقط و فقط باید برای حسین و فرزندان و اهل و عیالش باشد و بس.
نباید ذره ای بخاطر غم های خودم اشک بریزم
و همین هم شد الحمدلله در مراسم فقط حسین بود که جلو چ
 
 
 پس از مدت ها فرصتی پیش آمد و هیراد را آوردم پارک.
پارک، سر کوچه مان است؛ کوچک و زیباست و البته عصرها پر از سروصداي بچه ها می شود. درخت های کهن اش، رنگ پاییزی گرفته اند.
 حالا هم آورده ام موهاش را کوتاه کنم. به اش یک آدامس بادکنکی سکه ای می دهم، از آن ها که روکش طلایی دارند. این  آدامس ها را خیلی دوست دارد. می گوید:"باورم نمی شه که با یه آدامس غافلگیر بشم!"
این ها را هم پیش تر،  از شیرین زبانی هاش  یادداشت کرده ام:
٭ آب، نمک رو از بین می بره، اما نم
دستگاه‌های فوق العاده مادربزرگ آماچی

کتاب «دستگاه‌های فوق العاده مادربزرگ آماچی» داستانی کوتاه و شیرین است که در آن مادربزرگ آماچی برای نوه‌اش شیرینی نارگیلی می‌پزد.
در این داستان مادربزرگ مرحله به مرحله درست کردن شیرینی را با استفاده از ماشین‌های ساده مکانیکی به نوه‌اش آموزش می‌دهد و از او می‌خواهد که در تمام مراحل کار به او کمک کند. بدین ترتیب نویسنده با زبانی ساده و روان و روشی خلاقانه، به طور غیرمستقیم هم مخاط
* مرتضی امیری اسفندقهصداي كیست چنین دلپذیر می‌آید؟ كدام چشمه به این گرمسیر می‌آید؟صداي كیست كه این گونه روشن و گیراست؟ كه بود و كیست كه از این مسیر می‌آید؟چه گفته است مگر جبرییل با احمد؟ صداي كاتب و كلك دبیر می‌آیدخبر به روشنی روز در فضا پیچید خبر دهید:‌كسی دستگیر می‌آیدكسی بزرگ‌تر از آسمان و هر چه در اوست به دست‌گیری طفل صغیر می‌آیدعلی به جای محمد به انتخاب خدا خبر دهید: بشیری به نذیر می‌آیدكسی كه به سختی سوهان، به سختی صخره كسی ك
خانه مادربزرگ شعبه دیگری ندارد *_*
یه خونه با حیاط برزگ که دو ضلعش باغچه است و ضلع سوم یه باغیه برای خودش! پر از هلی گوجه و تره و جعفری و چغندر و لوبیا سبز و درخت گردو و گل با یه لونه مرغ که یه خروس بی خاصیت داره که علی رغم داشتن هیکل نتونست خروس دایی رو که نصفش بود شکست بده به نظرم بین مرغا مونده زن زلیل شده :/
اینم رونمایی گوجه ماهی:    
تازه از تخم اومده بیرون :دی
الان که این پستو ارسال می کنم دارن اسید می پاشن روش (تو معدمه)
ماجرا اینطوری شروع شد که دو عدد کوچکتر دچارِ مشکل شدند و این مشکلِ نسبتاً کاه‌مانند، کوهی شد به چه بزرگی و عظمت بینِ دو تا برادر. نمی‌دونم پنج سال از اون ماجرا می‌گذره یا شش سال و خب اهمیتی هم نداره. مهم اینه که پدربزرگم با برادرش قهره و این اتفاق رابطه‌های زیادی رو خراب کرده.
چند هفته پیش یکی از پسرهای فامیلمون عقد کرد. توی مراسمِ عقد، زن‌عموی مادر و دخترش و عروسِ بزرگش هم بودند. خیلی وقت بود ندیده بودمشون و آخرین صحبتمون هم مربوط بود به هم
چند وقت بود یه غذایی دلم میخواست و هی نمیشد درست کنیمتا اینکه امروز ظهر مادربزرگ همون غذا رو برام فرستاده بود! ^__^البته نمیدونست من هوس کردم!چند وقت پیشام یه غذایی مامان پخته بودو من اون روز حال معدم خراب بود و هیچی نتونستم بخورمو چون خودم پیشنهاد پختن اون غذا رو داده بودمتو فکرم بود که برام نگه میدارن و فرداش که حالم بهتر بشه میخورم!خانواده هم نامردی نکرده بودن و یه لقمه هم نگه نداشته بودن! :|با این تفکر که من اون غذا رو دوس ندارمو ممکنه دوبار
خوشحالم در ادوارى كه درآینده میرسد زندگى نمیكنم به نظرم روزهاى سردتر و با مشكلات بیشتر در راه است روزهایى كه انسانیت و محبت گوهرى كمیاب و ارزشمند میشود ما داریم روز به روز با پیشرفت تكنولوژى و تخصیص سرمایه ها و انرژى به عده ى خاصى و مشكلات اقتصادى ، رو به ربات شدن یا بردگى دوباره اما مدرن پیش میرویم خدارو شكر میكنم كه در آن روزهاى تیره و زشت زندگى نمیكنم از خدا مى خواهم در روزهاى باقیمانده ى عمرم عشق و آسایش و سلامتى را نصیبم كند تا این
بدین وسیله سفر من تمام میشود.
حس میکردم بدترین قسمت سفرم امروز باشد، اما تبدیل به شیرین ترین خاطراتم شد. چون با اتوبوس برگشتم و بلیت قطار و هواپیما نبود و نمیشد. خیلی شکار بودم. اما به غیر اذیت های خود اتوبوس، دو خانواده اصفهانی کنارم بودند. هر دو هم یکی یک مادربزرگ همراهشان داشتند. این میگفت تو مثل بچه ام میمونی، اون میگفت تو مثل بچه ام میمونی.
خلاصه که آنقدر کیک و چایی و تنقلات به خوردم دادند و خندیدیم که الآن فکر کنم ده کیلو اضافه کرده ام و
آرزویم این است:من باشم ویک دلکه نباشددچارش به کسی جز به "خدا"آزادورهامن باشم ویک باغ پرازگلکه سحرگاه شبنم ببارد روی برگ هاو نسیم ببردبوی عطرگل هاراتادوردست هاآزادورهامن باشم ویک خاطره ازکودکیکه درآغوش گرم مادربزرگسهمم میشدهمه آرامش این دنیاآزادورهامن باشم ویک فنجان چایی داغطعمش خندهعطرش محبتتاببخشم به همه آدم ها یک جرعه ی لبخندآزادورهامن باشم ویک سبزتازه نهالازجنس انارتابه یادش بچینم رنگ غم ازبوم رنگ این خیالآزادورهامن باشم ویک عال
روایت اول:
مادربزرگ مرحومم بعضی وقتا از پنجره خونمون زل میزد به این رشته کوه‌های البرز و زیر لب به یاد وطن شعر میخوند.وطنش اینجا نبود.یک جایی کیلومتر‌ها دورتر بود و وجه اشتراکش با اینجا فقط داشتن کوه بود.فکر میکرد این‌ها همون بزگوش یا قافلانکوهن. یکبار وطنش رو در کودکی پشت دریاها جا گذاشت و یکبار هم در پیری پشت کوه‌ها  اون موقع اصرار داشتم بدونه این کوه‌ها اون کوه‌ها نیست.اما حالا که فکر میکنم میبینم فرقی هم نمیکنه .هرچیزی که تورو به ی
حرفای ناگفته زیاده اما چه فایده داره گفتن این حجم عظیم حرفهاوقتی که مخاطبی که بایدباشد ودیگرنیست.همین که خودکاربه دست میگیرم تا چیزی بنویسم اینقدر غرق خاطرات میشم که دلم میخواخدساعتهای ساعت درخاطرات بمانم وبعدهم به یک خواب عمیق فروبروم به بهانه ی اینکه او رادرخوابهاببینم امادستان او از خوابهای من فرسنگهافاصله دارد.حقیقتا قلب ودل وخوابهاونوشته هاو حرفهام از غم اکنده شده وطاقت هیچ چیزی روندارم ،خداخدامیکنم صداوتصویرش ازذهنم خارج نشو
در این 5 سالی که از دبیرستان میگذرد، سالی یک یا دوبار را مدرسه میروم. نه برای اینکه مدل مادربزرگ ها بگویم کدام راه را بروید یا نروید که بهشت و جهنم کدام است یا شبیه دوستانم برایشان روضه بخوانم و از دانشگاه ( کعبه آمالشان) بد بگویم. رفتنم بیشتر برای خودم است تا آنها. هر لحظه در مدرسه پر است از امید و شوق و ماجراجویی و هیجان. امروز را با دهمی ها کلاس داشتم و چقدر از بودن در جمع شان لذت بردم. چقدر عاقل تر و باهوش تر از آن موقع های من هستند. چقدر خوب
سختیه توی خونه پدر و مادر زندگی کردن و بچه ی ته تغاری بودن اینه که بقیه متاهلای خونواده دیگه دعوا های ریز و درشت خودشونم یه سرش رو میکشن توی خونه ی بزرگترا و گند میزنن به روح و روان و دو دیقه راحت توی خونه نشستنت. بچه دار هم که بشن بدتر دیگه، میارن بچه هاشونم میفرستن خونه ی پدربزرگ مادربزرگ، خودشون میرن پی خوش گذرونیشون؛ اصلا خوش گذرونی نه پی کارا و گرفتاریای خودشون. اونوقت باید دعوای فسقلی هاشونم تحمل کرد، مواظبشونم بود که یه وقت نخورن به در
انشای پایه ی هشتم_صفحه /۷۳
برخاستن از خواب در صبح روستا
دریکی از روزهای خوب بهاری درصبح زود در یکی از روستاهای خوب شمال درحالی که زیر لحاف گرم و نرمی که مادربزرگ با دستان پرمهرش دوخته بود با صداي آواز پرندگان و نسیم بهاری که از لا به لایه درختان به شیشه ی پنجره ی اتاقم برخورد می کرد،از خواب بیدار شدم و شتابان با شادی به سمت پنجره ی اتاق رفتم و پنجره را گشودم و با دمی محکم بوی جنگل و گل های روستا و هوای تازه را وارد ریه هایم کردم و بالبخند به خورش
شورای تگذاری مسابقه عکس مردمی وقت زندگی» (عکاسی از پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها) معرفی شدند.
به گزارش  به نقل از روابط عمومی رویداد، مرکز خدمات جامع روزانه سالمندان وقت زندگی برگزارکننده مسابقه عکسی مردمی وقت زندگی»، شورای تگذاری این مسابقه را معرفی کرد.
حسین محجوبی، اسرافیل شیرچی، محمدجواد فاطمی، فرهاد بوترابی، زهره آشوری و محمد حمزه‌ای اعضای شورای تگذاری مسابقه عکس وقت زندگی» هستند.
این مسابقه از سوی مرکز خدمات جامع رو
شهریور ماه من است. ماه به دنیا آمدن خودم و بعضی از عزیزترین هام. از اول شهریور حالم خوب است تا آخرش. انگار که ایام شهریوریه برای من پر از لذت و جشن باشد. اینکه محرم افتاده وسطش هم چیزی را عوض نمی کند. به هر حال محرم هم برای من پر از نوستالژی های شیرین است. مثل نذری گرفتن ها، مسجد رفتن های بچگی، شربت زعفران خوردن ها، دیگ های  همسایه مادربزرگ که در سرتاسر خیابان چیده می شد و صبح فردا  قیمه امام حسین اختصاصی می آوردند در خانه مادربزرگ، به رسم همسایگ
شورای تگذاری مسابقه عکس مردمی وقت زندگی» (عکاسی از پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها) معرفی شدند.
به گزارش  به نقل از روابط عمومی رویداد، مرکز خدمات جامع روزانه سالمندان وقت زندگی برگزارکننده مسابقه عکسی مردمی وقت زندگی»، شورای تگذاری این مسابقه را معرفی کرد.
حسین محجوبی، اسرافیل شیرچی، محمدجواد فاطمی، فرهاد بوترابی، زهره آشوری و محمد حمزه‌ای اعضای شورای تگذاری مسابقه عکس وقت زندگی» هستند.
این مسابقه از سوی مرکز خدمات جامع رو
شورای تگذاری مسابقه عکس مردمی وقت زندگی» (عکاسی از پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها) معرفی شدند.
به گزارش  به نقل از روابط عمومی رویداد، مرکز خدمات جامع روزانه سالمندان وقت زندگی برگزارکننده مسابقه عکسی مردمی وقت زندگی»، شورای تگذاری این مسابقه را معرفی کرد.
حسین محجوبی، اسرافیل شیرچی، محمدجواد فاطمی، فرهاد بوترابی، زهره آشوری و محمد حمزه‌ای اعضای شورای تگذاری مسابقه عکس وقت زندگی» هستند.
این مسابقه از سوی مرکز خدمات جامع رو
 
در مکان های مختلف خیلی ها  پیشنهاداتی به ما می دهند که به نفع ماست.بعضی وقت ها پدر ها،بعضی وقت ها مادرها،ویا پدربزرگ ها و مادربزرگ های ما.ما هم برای اینکه به نفع ماتوصیه می کنند حتما عمل می کنیم.حال فکر کنید ولی فقیه یعنی رهبر انقلاب اسلامی که حتما خیر خواه ما هستند توصیه ای کنند.آن وقت آیا نباید عمل کنیم؟
بیانیه گام دوم انقلاب اسلامی که در چهلسالگی انقلاب توسط رهبر انقلاب به دست ما رسیده است بخش مهمی از توصیه های رهبر عزیزمان هست:
 
PDF دریاف
مامان بزرگم بعد از یک هفته فردا میره خونش تو روستا و من بسیار دلم براش تنگ میشه :((
برکت خونمونه . عشقه.وقتی هست ساعتی یه بار میپرسه سرت بهتره؟ فلان چی بخور خوبه برات! 
روزی دو بار میپرسه امروز چند شنبه است؟ من باید پنج شنبه برم خونه!! 
روزی چند بار قربون صدقه ام میره!
هر 6 ساعتی یه بار این شعر رو میخونه و دو قطره اشک میریزه! "دگر شب شد که من شیدا بگردم، چو ماهی بر لب دریا بگردم/ پلنگ در کوه و آهو در بیابان، همه جفت و من تنها بگردم" 
هر وقت میخوام د
در مهمانسرا باز شد و نجمه اومد به آغوشم. گفتم چندسال شده؟ گفت 91 اومده بودین. گفتم نه بابا، سال اول دانشگاهم تموم شده بود، 93 باید باشه. گفت آره. گفتم 3 سال، نه، سه سال و نیمه ندیدمت. همانطور زیبا و معصوم بود. قدش بلندتر شده بود و هیکلش درشت‌تر. همون صداي خش‌دار و همون ظرافت چهره. اومد نشست روی تخت اضافی اتاقم و لیوان چای رو دادم دستش. گفتم اسم روستاتون چی بود خدایا، نگو بذار خودم یادم بیاد. یادم نیومد. لبخند زد گفت نوغاب. داد زدم نوغاب! نوغاب و گلند
بودنش شبیه یک نسیم خوش که صورتهایمان را نوازش میداد و روحمان را شاداب میکرد بوداماازوقتی رفته مانند یک زله یایک طوفان رعب انگیز یا سیل یا سونامی یاگردباد ویاهرچیزویران کننده دیگه بود ،به قول مادرم انگاردرزندگیمان یک زله امده وهمه چیزروبرده و شهرخالی شده وتنهاشدیم، شهر را یک سکوت مرگ بارفراگرفته ،دیگه هیچ حرفی برای گفتن نداریم وهیچ چیزشبیه سابق نیست،حتی ارامش ازشبهایمان رخت بستند ورفتند، به گمانم دراین شهرگم شده ایم یانه سرگردان و
شما هم احتمالا چیز‌هایی راجع به شاهزاده قاجار شنیده اید. به خاطر این شاهزاده ۱۳ مرد جوان دست به خودکشی زدند. یا اینکه راجع به مادربزرگ ملانیا ترامپ چه فکری می‌کنید؟ آیا آن‌ها شبیه به هم هستند یا نه؟
مجله اینترنتی چشمک: از ابتدای تاریخ بشر، باور‌ها و داستان‌هایی وجود داشته اند. با اختراع اینترنت این باور‌ها و داستان‌های واقعی و جعلی به انسان‌های بسیاری نسبت داده شد. شما هم احتمالا چیز‌هایی راجع به شاهزاده قاجار شنیده اید. به خاطر این ش
شما هم احتمالا چیز‌هایی راجع به شاهزاده قاجار شنیده اید. به خاطر این شاهزاده ۱۳ مرد جوان دست به خودکشی زدند. یا اینکه راجع به مادربزرگ ملانیا ترامپ چه فکری می‌کنید؟ آیا آن‌ها شبیه به هم هستند یا نه؟
مجله اینترنتی چشمک: از ابتدای تاریخ بشر، باور‌ها و داستان‌هایی وجود داشته اند. با اختراع اینترنت این باور‌ها و داستان‌های واقعی و جعلی به انسان‌های بسیاری نسبت داده شد. شما هم احتمالا چیز‌هایی راجع به شاهزاده قاجار شنیده اید. به خاطر این ش
قصه مهمانهای ناخوانده
 
پیرزن مهربانی بود که در کلبه ای کوچک زندگی می کرد و کسی را نداشت. یک شب هوا سرد شد و باران شروع به باریدن کرد. پیرزن خواست بخوابد که کسی در خانه اش را زد.
پیرزن گفت: کیه کیه در میزنه؟ صدائی گفت: سگ هستم. هوا سرد است جائی را ندارم، بگذار امشب پیش تو بمانم. پیرزن در را باز کرد و دلش سوخت و گفت: بیا تو.
ادامه مطلب
مادربزرگم تعریف میکرد از یه خانواده ای که شب بود دخترشون خواب بود با جیغ بیدار شد گفت دارم میسوزم ی دختر ۶ ساله یا شاید ۷مادربزرگ بیدار میشه چراغ ها رو روشن میکنه میبینه رو پتوی نوه اش ی عقربه ک نیشش زده. همه رو بیدار میکنه . پدرمادرش بدو بدو دختر رو میزارن رو دستاشون و بدو بدو بیمارستانبیمارستان ک میرسن تن کوچیکش طاقت نمیاره همون جا دنیا به آخر میرسه برای یه پدر مادرسانسور چرا ؟؟‌!!‌ یه خرده میترسم.دلخور. آره سانسور چرا. دلخورم از علی وقتی
بودنش شبیه یک نسیم خوش که صورتهایمان را نوازش میداد و روحمان را شاداب میکرد بوداماازوقتی رفته مانند یک زله یایک طوفان رعب انگیز یا سیل یا سونامی یاگردباد ویاهرچیزویران کننده دیگه بود ،به قول مادرم انگاردرزندگیمان یک زله امده وهمه چیزروبرده و شهرخالی شده وتنهاشدیم، شهر را یک سکوت مرگ بارفراگرفته ،دیگه هیچ حرفی برای گفتن نداریم وهیچ چیزشبیه سابق نیست،حتی ارامش ازشبهایمان رخت بستند ورفتند، به گمانم دراین شهرگم شده ایم یانه سرگردان و
امشب جشن عقدِ یکی از اقوامِ مادری بود،بعد از سالِ نودویک که عقد دختر داییم بود، خاطرم نمیاد مجلس عقد دیگه ای از طرف خانواده مادریم رفته باشم.هرچی فکر میکنم چیزی خاطرم نمیاد قاعدتا من تو سن ازدواج بودم از اون سال به بعدولی خب سالها به سرعتِ برق و باد گذشتند و منم که هنوز یارِ گمشده رو پیدا نکردم
چیزی که امشب برام شوکه کننده بود دیدنِ آدم ها تو یه قالبِ دیگه بود!بچه هایی که اون موقع دبستانی و کوچولو بودن الان در شرف دانشجو شدن هستنیا بچه ه
ماه مهر ماه مهربانی
ماه مهر یواش یواش آغاز می شود. مدرسه ها آماده می شوند که برای یک سال دیگر درهای خود را به روی بچه ها باز کنند. بوی رنگ دیوارهایی که تازه رنگ شده اند در کلاس و راهروها می آید. باز فضای مدرسه را خنده ها و هیاهوی دانش آموزان خواهد گرفت. صداي زنگ مدرسه باز خواهد پیچید.  باز نیمکت ها، کتاب ها، دفترها، مدادهای نو و تراش نخورده آماده می شوند. حال و هوای مدرسه با پاییز و خورشید طلائیش، درختان و برگهای رنگارنگشان، هوای لطیف و آرمش بخش
کتاب وصیت‌نامه‌ی فرانسوی
اثر آندره مکین
 میترا جلالی  ۱۳۹۸-۰۶-۱۳
 ۰0  خواندن این مطلب در 1 دقیقه
 

 کتاب وصیت‌نامه‌ی فرانسوی
نقد کتاب وصیت‌نامه‌ی فرانسوی اثر آندره مکین
وصیت‌نامه‌ی فرانسوی روایتگر داستان تلخ پسری است که ساکن شوروی دهه‌ی ۶۰ و ۷۰ میلادی است و ناچار است با ناملایمات و حقایق تلخ زندگی در این کشور سر کند؛ هم‌چنین در این کتاب ماجرای احساس نامعمول او به یک بانوی فرانسوی، شارلوت لمونیِر که
کتاب وصیت‌نامه‌ی فرانسوی
اثر آندره مکین
 میترا جلالی  ۱۳۹۸-۰۶-۱۳
 ۰0  خواندن این مطلب در 1 دقیقه
 

 کتاب وصیت‌نامه‌ی فرانسوی
نقد کتاب وصیت‌نامه‌ی فرانسوی اثر آندره مکین
وصیت‌نامه‌ی فرانسوی روایتگر داستان تلخ پسری است که ساکن شوروی دهه‌ی ۶۰ و ۷۰ میلادی است و ناچار است با ناملایمات و حقایق تلخ زندگی در این کشور سر کند؛ هم‌چنین در این کتاب ماجرای احساس نامعمول او به یک بانوی فرانسوی، شارلوت لمونیِر که
کتاب وصیت‌نامه‌ی فرانسوی
اثر آندره مکین
 میترا جلالی  ۱۳۹۸-۰۶-۱۳
 ۰0  خواندن این مطلب در 1 دقیقه
 

 کتاب وصیت‌نامه‌ی فرانسوی
نقد کتاب وصیت‌نامه‌ی فرانسوی اثر آندره مکین
وصیت‌نامه‌ی فرانسوی روایتگر داستان تلخ پسری است که ساکن شوروی دهه‌ی ۶۰ و ۷۰ میلادی است و ناچار است با ناملایمات و حقایق تلخ زندگی در این کشور سر کند؛ هم‌چنین در این کتاب ماجرای احساس نامعمول او به یک بانوی فرانسوی، شارلوت لمونیِر که
کتاب وصیت‌نامه‌ی فرانسوی
اثر آندره مکین
 میترا جلالی  ۱۳۹۸-۰۶-۱۳
 ۰0  خواندن این مطلب در 1 دقیقه
 

 کتاب وصیت‌نامه‌ی فرانسوی
نقد کتاب وصیت‌نامه‌ی فرانسوی اثر آندره مکین
وصیت‌نامه‌ی فرانسوی روایتگر داستان تلخ پسری است که ساکن شوروی دهه‌ی ۶۰ و ۷۰ میلادی است و ناچار است با ناملایمات و حقایق تلخ زندگی در این کشور سر کند؛ هم‌چنین در این کتاب ماجرای احساس نامعمول او به یک بانوی فرانسوی، شارلوت لمونیِر که
کتاب وصیت‌نامه‌ی فرانسوی
اثر آندره مکین
 میترا جلالی  ۱۳۹۸-۰۶-۱۳
 ۰0  خواندن این مطلب در 1 دقیقه
 

 کتاب وصیت‌نامه‌ی فرانسوی
نقد کتاب وصیت‌نامه‌ی فرانسوی اثر آندره مکین
وصیت‌نامه‌ی فرانسوی روایتگر داستان تلخ پسری است که ساکن شوروی دهه‌ی ۶۰ و ۷۰ میلادی است و ناچار است با ناملایمات و حقایق تلخ زندگی در این کشور سر کند؛ هم‌چنین در این کتاب ماجرای احساس نامعمول او به یک بانوی فرانسوی، شارلوت لمونیِر که
کتاب وصیت‌نامه‌ی فرانسوی
اثر آندره مکین
 میترا جلالی  ۱۳۹۸-۰۶-۱۳
 ۰0  خواندن این مطلب در 1 دقیقه
 

 کتاب وصیت‌نامه‌ی فرانسوی
نقد کتاب وصیت‌نامه‌ی فرانسوی اثر آندره مکین
وصیت‌نامه‌ی فرانسوی روایتگر داستان تلخ پسری است که ساکن شوروی دهه‌ی ۶۰ و ۷۰ میلادی است و ناچار است با ناملایمات و حقایق تلخ زندگی در این کشور سر کند؛ هم‌چنین در این کتاب ماجرای احساس نامعمول او به یک بانوی فرانسوی، شارلوت لمونیِر که
این متن را در چهلم(نمی دانم دقیقا چرا چهلمین روز، روز خاصی بود) مادربزرگم نوشته بودم:
چند روز پیش، روز چهلم درگذشت (درگذشت؟!) مادر بزرگم بود. مادر بزرگم حدودا نود ساله بود ولی چهره اش کمتر نشان می داد! شبیه مادربزرگ های توی کارتون که همیشه میخندند و نخود و کشمش می دهد نبود یکم زرنگ تر و باحال تر و تا قسمتی متفاوت بود.
من رفتن او را حس نکردم یعنی وقتی مادرم گفت "حال مادربزرگت بد شده" و اشک در چشمانش حلقه زد و مرا بغل کرد فهمیدم که حال مادربزرگم بد ن
کتاب وصیت‌نامه‌ی فرانسوی
اثر آندره مکین
 میترا جلالی  ۱۳۹۸-۰۶-۱۳
 ۰0  خواندن این مطلب در 1 دقیقه
 

 کتاب وصیت‌نامه‌ی فرانسوی
نقد کتاب وصیت‌نامه‌ی فرانسوی اثر آندره مکین
وصیت‌نامه‌ی فرانسوی روایتگر داستان تلخ پسری است که ساکن شوروی دهه‌ی ۶۰ و ۷۰ میلادی است و ناچار است با ناملایمات و حقایق تلخ زندگی در این کشور سر کند؛ هم‌چنین در این کتاب ماجرای احساس نامعمول او به یک بانوی فرانسوی، شارلوت لمونیِر که
کتاب وصیت‌نامه‌ی فرانسوی
اثر آندره مکین
 میترا جلالی  ۱۳۹۸-۰۶-۱۳
 ۰0  خواندن این مطلب در 1 دقیقه
 

 کتاب وصیت‌نامه‌ی فرانسوی
نقد کتاب وصیت‌نامه‌ی فرانسوی اثر آندره مکین
وصیت‌نامه‌ی فرانسوی روایتگر داستان تلخ پسری است که ساکن شوروی دهه‌ی ۶۰ و ۷۰ میلادی است و ناچار است با ناملایمات و حقایق تلخ زندگی در این کشور سر کند؛ هم‌چنین در این کتاب ماجرای احساس نامعمول او به یک بانوی فرانسوی، شارلوت لمونیِر که
کتاب وصیت‌نامه‌ی فرانسوی
اثر آندره مکین
 میترا جلالی  ۱۳۹۸-۰۶-۱۳
 ۰0  خواندن این مطلب در 1 دقیقه
 

 کتاب وصیت‌نامه‌ی فرانسوی
نقد کتاب وصیت‌نامه‌ی فرانسوی اثر آندره مکین
وصیت‌نامه‌ی فرانسوی روایتگر داستان تلخ پسری است که ساکن شوروی دهه‌ی ۶۰ و ۷۰ میلادی است و ناچار است با ناملایمات و حقایق تلخ زندگی در این کشور سر کند؛ هم‌چنین در این کتاب ماجرای احساس نامعمول او به یک بانوی فرانسوی، شارلوت لمونیِر که
کتاب وصیت‌نامه‌ی فرانسوی
اثر آندره مکین
 میترا جلالی  ۱۳۹۸-۰۶-۱۳
 ۰0  خواندن این مطلب در 1 دقیقه
 

 کتاب وصیت‌نامه‌ی فرانسوی
نقد کتاب وصیت‌نامه‌ی فرانسوی اثر آندره مکین
وصیت‌نامه‌ی فرانسوی روایتگر داستان تلخ پسری است که ساکن شوروی دهه‌ی ۶۰ و ۷۰ میلادی است و ناچار است با ناملایمات و حقایق تلخ زندگی در این کشور سر کند؛ هم‌چنین در این کتاب ماجرای احساس نامعمول او به یک بانوی فرانسوی، شارلوت لمونیِر که
کتاب وصیت‌نامه‌ی فرانسوی
اثر آندره مکین
 میترا جلالی  ۱۳۹۸-۰۶-۱۳
 ۰0  خواندن این مطلب در 1 دقیقه
 

 کتاب وصیت‌نامه‌ی فرانسوی
نقد کتاب وصیت‌نامه‌ی فرانسوی اثر آندره مکین
وصیت‌نامه‌ی فرانسوی روایتگر داستان تلخ پسری است که ساکن شوروی دهه‌ی ۶۰ و ۷۰ میلادی است و ناچار است با ناملایمات و حقایق تلخ زندگی در این کشور سر کند؛ هم‌چنین در این کتاب ماجرای احساس نامعمول او به یک بانوی فرانسوی، شارلوت لمونیِر که
بسم الله الرحمن الرحیم .
ساعت تقریبا 9:30بود که به خانه ی پدرم رفتم تا درنبود اهل خانه مهمان عزیزمان یعنی مادربزرگم ملقب به ننه تنها نماند.
یک جمع نوه و مادربزرگی صمیمی
باتوجه به اینکه ننه شاهد بدخلقی های برادرم برای رفتن به مدرسه بود به شرح ماجراهایی از این قبیل پرداخت.
از جمله اینکه (به زبان خوده ننه می نویسم)
محمد (پسرعموم ) وقتی بچه بود میخواست بره مدرسه اذیت می کردهمش یا باید زهره (مادرش) میرفت میشست مدرسه یا من میرفتم یا عمه مینا.
خل
مهمان ها رفته بودند. خسته از روزهای شلوغی که گذشته بود دراز کشیده بودم انتهایِ هالِ خانه ی دا. ساعت از دوازده شب هم گذشته بود. هندزفری ام را چپانده بودم توی گوش هایم و آهنگ گوش می‌دادم که همهمه ها را بشورد ببرد. با اینکه دا در دیدم بود اما او هیچ دیدی به من نداشت. داشت رخت خوابش را مرتب می‌کرد. همزمان م هم حرف می‌زد.صداي آهنگم بلند بود‌‌‌. برای همین هیچ صدايی از دا نداشتم. فقط تصویرش را داشتم . یک آن شکستگی های دا در نظرم پر رنگ شد. یکی ی
مهمان ها رفته بودند. خسته از روزهای شلوغی که گذشته بود دراز کشیده بودم انتهایِ هالِ خانه ی دا. ساعت از دوازده شب هم گذشته بود. هندزفری ام را چپانده بودم توی گوش هایم و آهنگ گوش می‌دادم که همهمه ها را بشورد ببرد. با اینکه دا در دیدم بود اما او هیچ دیدی به من نداشت. داشت رخت خوابش را مرتب می‌کرد. همزمان م هم حرف می‌زد.صداي آهنگم بلند بود‌‌‌. برای همین هیچ صدايی از دا نداشتم. فقط تصویرش را داشتم . یک آن شکستگی های دا در نظرم پر رنگ شد. یکی ی
دانلود آهنگ فرهاد بوی عیدی { به همراه متن و کیفیت عالی }
ترانه نوستالژی و بسیار زیبای بوی عیدی با صداي دلنشین فرهاد را دانلود کنید و گوش دهید
Exclusive Song: Farhad – Boye Eydi With Text And Direct Links In jaazMusic.blog.ir
متن آهنگ فرهاد بوی عیدی
بوی عیدی، بوی توپ، بوی کاغذ رنگیبوی تند ماهی دودی وسط سفره ­ی نوبوی یاس جانماز ترمه ­ی مادربزرگ
با اینا زمستونو سر می­کنمبا اینا خستگیمو در می­کنم
شادی شکستن قلک پولوحشت کم شدن سکه ­ی عیدی از شمردن زیادبوی اسکناس تا نخورده­ ی لای ک
سال آخری اومدم ترم تابستون بردارم، زدم تردم؛ شایدم اون من رو ترد، به هر حال! اولا که فقط و فقط یک جلسه رفتم و بهش افتخار نمی‌کنم اما حقیقتا برام مهم نیست. بعد تاریخ امتحان‌هام رو عوض کردن و برنامه مسافرت ما قابل تغییر نبود؛ این شد که فردا خونواده‌م منهای من با داییم اینا می‌رن مسافرت ده روز و من می‌مونم پیش مادربزرگ و پدربزرگم که مطمئنم مقدار گرانش توی خونه‌شون ده برابر بقیه‌ی جاهای کره‌ی زمینه. ینی شما از صبح که از خواب پا می‌شی خ
انواع بخشودگی کفالت در سال 98 به چه افرادی تعلق می گیرد؟
همان طور که می دانید، به خدمت سربازی فرنام مقدس” دیتا اند لغایت به این طریق، افراد را برای اعزام متقاعد کنند. اما شمار زیادی از مشمولین، علاقه ای به این خدمت مقدس ندارند و ترجیح میدهند متعلق به معاف شوند و یگانه از راه های موجود برای رسیدن به این هدف، اخذ کفالت خویشان است.
ما در نوشتار ی پایین به رسیدگی گونه ها معافیت کفالت می پردازیم.
انواع معافیت کفالت


معافیت کفالت همش و موقت
معافیت
حق با تو بودمی بایست می خوابیدماما چیزی خوابم را آشفته کرده استدر دو ظاقچه رو به رویم شش دسته خوشه زرد گندم چیده امبا آن گیس های سیاه و روز پریشانشانکاش تنها نبودمفکر می کنی ستاره ها از خوشه ها خوششان نمی آید ؟کاش تنها نبودیآن وقت که می تواستیم به این موضوع و موضوعات دیگر اینقدر بلند بلندبخندیم تا همسایه هامان از خواب بیدار شوندمی دانی ؟انگار چرخ فلک سوارمانگار قایقی مرا می بردانگار روی شیب برف ها با اسکی می روم ومرا ببخشولی آخر چگونه می شو
یکی از نقاط ضعفم که خیلی هم اعصاب‌خردکنه، مهمانه! مهمانی که دعوت کرده باشیم و به وقت بیاد و به وقت بره رو نمیگم، مهمانی از جنس خواهر و برادر که بدون اطلاع قبلی میان و مدت طولانی، مثلا دو یا سه روز می‌مونن منظورمه. گاهی دقیقا قبل از غذا کشیدن میان، گاهی شب، دقیقا قبل از خوابیدن میان، گاهی وقتی خونه حسابی بهم ریخته است و از همه بدتر گاهی وقتی وسط یه کاری هستی، مثلا وسط هم‌زدن تخم‌مرغ برای کیک، بعد وقتی میان باید بری یک ساعت حاضر بشی و حجاب کنی
قرار بود بریم بازار ک ابجی لباس تکواندو بخرهک صداي در شد و دیدم آقابزرگ با خانومش (مادربزرگ ناتنی)اومدتاساعتای هفت ونیم بودن دیگ دیر شد و نتونستیم بریم بعد ب مامان گفتم بریم امشب خونه خاله لیلی شون  فرداشبم ک میخوایم بریم زیتون تپه دیگ وقت نمیشهمامان به خاله امن زنگ زد و صحبت ک کردن خاله گفت ممد اومده گفته ک من از فاطم (دخترخاله لیلی)خوشم میاد بریم خاستگاریشاصن باورم نشد هنگ کردمااامامان گفت مامیخایم بریم امشب خونشون توهم بیا پس دخترا با
از وی واستون ننوشتم ؟ از خیلی وقت پیش!
خب جور شد که من امسال برم مشهد ! بابت همین با مسئول بالین هماهنگ کردم و بهم اجازه داد
کارآموزیهامو تا حدی جا به جا کنم که بتونم این چند روز مشهد رو آف باشم
اینجوری شد که من یه شیفت icu بودم ،یکی اطفال و یکی سوختگی ! اطفال و icu تموم شدن و دو
روز سوختگی مونده که اونم بعد سفرم میرم . آخرین روز icu عصر تاسوعا بود ، اون روز icu شرایط
خوبی نداشت ، یه ترنس داشتیم که از بس شیشه زده بود از شدت توهم پریده بود تو خیابون و
ماشین
همین روز شنبه بود که داشتیم با یاسمن و نگار راجع‌به مرگ عزیزامون حرف میزدیم. آخه عموی نورا روز قبل فوت کرده‌بود. داشتیم از تجربه‌هامون میگفتیم. گفتم: "من تجربه چندانی نداشتم و نمیدونم واقعا اگر یکی از عزیزانم بمیرن باید چیکار کنم. نزدیکترین کسی بهم که فوت کرده مادربزرگ مادرم بود که اونم سنی نداشتم اونقدر و بیشتر از مرگ اون آدم برای مادرم و عمه‌های مادرم و خاله‌م و اینا ناراحت بودم." گفتم: " مثلا الان اگر بابابزرگم (پدربزرگ مادرم) فوت کنن من
کتاب داستانی متوسط دارد و آن طور که شنیده بودم عالی نبود البته شاید دلیل این موضوع این باشد که  تعریف هایی که من شنیده بودم از خواننده های زن کتاب بود و داستان کتاب برای یک زن قابل فهم و درک تر است. خیلی از احساساتی که در کتاب بیان می شود برای من قابل درک نبود.(خطر لو رفتن داستان)"آلساندرا" راوی داستان است، او که زندگی خود را از کودکی روایت می کند گاهی نیز گفته هایی را از "فرانچسکو" شوهر آینده اش نقل می کند. مادر آلساندرا زنیست که عاشق مردی به نام
بیماری روز تعطیل پریشی اومده بود سراغ اعضای حاضر خانواده. من، خواهر و مادرم. یکهو مامانم از آشپزخانه گفت: ایکاش یه ربات آشپز داشتیم.
باران کله اش را از توی کتاب در آورد: ایکاش یه ربات مشق بنویس داشتیم.
من و هلن هم از توی تنهایی مان گفتیم:ایکاش یه ربات دوست داشتیم که با هرکس همونطور بود که دلش میخواست. مثلا از مغزامون اسکن می گرفت.
قبل از اینکه فکرم بکشد به حسگر ها و ربات و هوش مصنوعی، ناگهان جواب را یافتم. ما یک همچین رباتی داشتیم
ناگهان تلفن ز
هنوز مانده که بنشینم و نصیحتت کنم و بگویم این خرمن ِ گیسو را که توی آسیاب سفید نکرده ام ! نه ! همین دو تار مو را می‌گویم . همین‌هایی که انگار کشف بزرگی کرده باشی می‌گردی پیدایشان می‌کنی و پیر شدنم را می‌کوبی توی چشمم ! همین دو تا را می گفتم . من این یک تار موی سفید ِ سمت راست سرم را بیخودی دو تا نکرده ام که تو حالا بنشینی و حرف‌هایم را شنیده نشنیده سر تکان بدهی و اول و آخر نفهمی چه گفتم و پی ِ سربه‌هوایی ات را بگیری و بروی . گفتم که گوشَت گوش ِ شن
الان سه روزه خبر ازدواج همسر سابقمو شنیدم، از خیلی وقت پیش اقدام کردن که انگار جدیدا جواب مثبت گرفتن
حالا اینجا اتفاقاتی که برای من افتاد، حرفایی که شنیدم جالب ترین چیزایی بود که تو این یک سال اخیر بعداز طلاقم باهاش برخورد داشتم و خواهم داشت.
چرا اطرافیان فکر میکنن من باید از ازدواج همسر سابقم ناراحت بشم؟ درسته انتظار نداشتم الان اقدام کنه ولی از اینکه دیگران فکر میکنن من الان باید خون گریه کنم رو نمی فهمم !!!
عموم به بابام گفت :بابام به م
Akse Aghaye Khamenei

آخرین جستجو ها