نتایج جستجو برای عبارت :

شایدم داری فکر میکنی حرفام فقط بهونست

میدونی یه حسی هست به اسم حسه خلا !حسه تهی شدن!شايدم اسمش یه چیز دیگه باشهاما یهو خالی میشی!انگار قلب نداشته باشی اصن! یا شايدم خیلی داشته باشی!نمیدونم!دلت میخواد با کسی حرف بزنیو دلت نمیخواد با کسی حرف بزنی!آهنگ گوش ميکني ولی حسشو نداريگریه ميکني ولی حسشو نداريزندگی ميکني ولی حسشو نداري!دوس داري حرف بزنیاما حال نداري زبونت رو بچرخونیحتی نه حال نوشتن داري و نه تایپ کردنشاید اصن حرف خاصی هم نداشته باشی!این حسه ممکنه یه مدتی ذهنت،روحت و جسمت ر
 سلام به هرکی حرفام رو خوند:) یک کوچولو دیر امدم .
یسری ادما هستن واقعا نیاز به روان درمانگر دارن روان کاوه یا هرچیز دیگه ای که هست آخه چرا تا کی میخوان این اخلاقاشونو تو خودشون نگه دارن .
دلم میخواست حرفام رو بزنم باهاشون خیلیییی محترمانه و مودبانه ولی متاسفانه وقتی حرفای من با اون همه ارزشی که داره یکی ک شعورشم پایینه بیاد سرت بخاطرش داد بزنه قطعا ک نتیجه خوبی نمیده و ارزشی نداره خودمو خراب کنم .
سختی کشیدن در گرو موفقیت می ارزه تو بدترین
اینقده از پستای اخیرم زدم که نمیدونم ایا میشه جبرانشون کرد یا نه از قرارام و حرفام با ا.م و اتفاقایی که افتاده و بیدار شدن از خواب غفلت،از ف.ح خیلی دلخورم خیلی خیلی خیلی،وقتی به کاراش فکر کردم غمم گرفت دلم شکست،من اشتباه های زیادی توی انتخاب دوست کردم.یه چندتا کتاب خریدم بعدا براتون میگم.
نمیخوام بگم چیشده و چرا دارم این حرفارو میزنم،دیدین امسال هم نتونستم برم نمایشگاه کتاب تهران؟،دنبال کارم،نمیخوام بشینم تو خونه و الکی الکی وقتم تلف شه،ف
چندوقتیه همه‌چیو انداختم به تعویق. هزارتا کار دارم و یک‌هزارمشم انجام نمیدم. بعد کلافه میشم و با عمق وجود میفهمم آدمیزاد به کار و تقلا زنده‌س. ولی بازم همه‌چیو میندازم به تعویق. به فردا و پس‌فرداها. مثل توپی که شوت ميکني جلو و میدونی توی راهی که داري میری ده دقیقه بعد بازم توپه‌ رو میبینی.
تولد مامان کی بود؟ از همون زمان خواسته براش نامه بنویسم. اینقدر که نوشته‌هامو دوست داره، اینقدر که نامه دوست داره، اینقدر که من برا هر جایی و راجع‌به ه
دهنم مزه‌ی استفراغ و خون گرفته. مثل اون روز که محکم زدی تو دهنم. مثل اون روز که از درد بالا می‌آوردم. مثل اون روز که دستات شونه‌هامو ت میداد و اسممو صدا میزد و من تو رو دور و سیاه می‌دیدم. دورتر و سیاه‌تر. نقطه و سیاهی مطلق.
امروزم با دیدن آخرین پستت مزه‌ی خون پیچید تو دهنم. بیا یه بار دیگه در جواب حرفام با عشق بکوب تو دهنم.
هاجر آدم نمیشه.
کم کم دارم عادت میکنم به لیلا ،به دغدغه هاش، حساسیتاش، احساستش 
تنها چیزی که الان یکم فقط یه قدم میتونه عقبم نگه داره اینکه
آیا اونم همینقدر حوصله خرج میکنه پایه حرفام؟
نمیدونم ، این یه نکته رو میزارم تو یه گوشه ذهنم و بقول خودم منتظر نتیجه میمونم
میتونه تبدیل به یه دوست خوب بشه خوبه خوب
سلام به همه عزیزان امیدوارم روزتون به خیر و پر ازشادی باشه

من هروقت با خدا درددل می کنم قرآن رو میذارم کنارم و آخر حرفام قرآن رو باز می کنم و حرف خدا رو می خونم؛ حرف هایی که کاملا مربوطه به حال و هوای من در اون لحظه. و در پایان وقتی قرآن رو میبندم اون رو روی قلبم میذارم و کلی انرژی می گیرم.
ادامه مطلب
هر آدمی یه روی بد داره.
یه روی تلخ .به قول معروف گل بی خار کجاست.
من همیشه دوست داشتم اون روی تلخ بنیامین رو ببینم .
از روزی که وکیلش شدم بخاطر خریدن سربازی و ارتباط مون واقعی شد .
و روزهایی که کارت سربازیش دستم رسید و یک هفته بعدش طی یک اقدام یهویی بلیط خرید برای اومدن ، اون روی تلخش رو شناختم ‌و جالبیش اینجا بود اون روی تلخش عین اون روی تلخ خودم بود مدل پسرانه ش ، برای همین خیلی برام قابل درک بود .و احساس کردم بیشتر دوسش دارم .وقتی اومد ا
که به بیشتر از ده سال پیش برمیگرده بعضی شبها قبل خواب وبلاگهای بروز شده بلاگفا رو میخونم .
اونقدر حس خاصی واسم داره که نمیتونم توصیحش بدم اصلا خیلی وقته که با حرفام نمیتونم احساسمو شرح بدم یه جورایی حوصلشو ندارم
توی
خیلی از وبلاگهای بروز شده کسایی رو میبینم که از جداییشون مینویسن با رنج
و درد شدید کاش میدونستن این روزها و این دعا کردن ها و این غمگین
بودنها میگذره و چند سال دیگه  این روزها واسشون مسخره هست همین روزایی که
فکر میکنن اخ
نمیدونم چرا هرجایی که هستم حس میکنم تنهام. نه اینکه گوشه گیر باشم اتفاقا با اکثرِ آدمای اطرافم خیلی راحت هم صحبت میشم ولی نمیتونم شبیه هیچکدوم باشم. حرفام با آدما خیلی زود ته میکشه و کمتر آدمی پیدا میشه که با هم حرفای مشترک داشته باشیم.
میگن آدما شبیه کسایی میشن که دوسشون دارن! راست میگن؟
پس چرا من نمیتونم شبیه کسی بشم؟!
 
یه حسی بهم میگه یه روزی دلم خیلییی برای این روزام تنگ میشه!
بهش پی ام دادم خواستم خوب شروع کنم منطقی مهربون خونسرد اروم ولی بعدش کم کم همه چیزای بد یادم اومد باز بهم ریختم هر پیامی که ارسال میکردم خشمم بیشتر میشد و از پیامم و لحنم معلوم بود مث ادمی که داره میخنده یهو وسطش بغض میکنه و گریه میکنه :/ چیزی که خراب بشه دیگه به این راحتی ها درست نمیشه. همه پیامام پاک کردم دیگه نمیخوام باهاش حرف بزنم :/ حرفام خیلی وقته زدم و اون انتخابش کرده ولی چرا اینو نمیخوام بفهمم نمیدونم؟ 
+دیگه تلپاتی جواب نمیده !
 
سلام سلام شهید نوری 
برادری ميکني در حقم
چند دقیقه ای ب حرفام گوش بده
 
یه جوری یه جوری دلم از این دنیا گرفته که.
باور کن اینقدر بد دیدیم از دنیا که.
برادری کن در حق منه عاشق 
و این روزا خیلی با ما باش
خیلی
تا این سختی بگذره.
 
دیدی وقتایی که نصف شب از خواب بیدار میشی و آب میخوای،مجبوری کورمال کورمال راه بری تا برسی به یخچال؟
توی راه به احتمال زیاد به دیوار و وسیله ها میخوری، درد رو تحمل ميکني اما سعی ميکني صدات در نیاد!
بر اساس اون تصویر ذهنی که از قبل داشتی سعی ميکني موانع رو پیش بینی کنی تا با کمترین دردسر برسی به یخچال.
وضعیتِ الانِ من هم همینجوریه!!!
توی تاریکی مطلق دارم کورمال کورمال سراغِ نور رو میگیرم.
تصویر ذهنی که از قبل دارم بهم قوت قلب میده که ادامه بدم،حت
اگه بین دو تا مسیر تو زندگیت شک داري، کافیه یکیش رو انتخاب کنی و درعین ناباوری میفهمی چقد اون یکی رو دوست داشتی :)بذار یه مثال واضح بزنم
امروز (تقریبا رسما) کاراموزیم شروع شد، چی یادمیگیرم؟
امیدوارم HTML,CSS,PHP بعد دیدم چقد دارم حال نمیکنم
به یه جایی رسید که شبیه کدهای برنامه نویسی شد، دیدم جقد دارم حال میکنم  :)
دیدی؟
به همین راحتی فمیدم اصلا از طراحی سایت خوشم نمیاد
یه کم این وسط تایم از دست میره که فدای سرم مگه نه؟
دو ماه کاراموزی، بعد حیف نیس یا
و من فردی که از اکنونِ خود در رنج ست،اینکه اکنونمون تباهِ آینده مون بشه،میصرفه؟
باید خودم به حرفام عمل کنم.
امروز عصر توی بنای قدیمی کاروانسرای شاه عباسی یه جمع پیر اما جوون دیدم!پیر از دیدِ سن و سال،جوون از دیدِ دل!
محفل شاهنامه خوانی داشتن.
از در ورودی که داخل شدم دیدمشون اونقدر در نگاه اول تحت تاثیر چهره های مهربون و جذاب شون قرار گرفتم که سریعا از اون عصر بخیر های پر انرژِی توی دلم حواله شون کردم.
"گریز دلپذیر"از آنا گاوالدا» و "پیرمرد و د
.
یه بار یه اتفاقی برام افتاد که با سکوت کردنم فقط حس خیانت به خودم داشتم.اونروز هرچقدر خواستم حرف بزنم همه حرفام تبدیل شد به سکوت و سکوت و سکوت.انگار کلمه ها مثل بغض تو گلوم بودن ولی كلمه ای پیدا نمیشد.از اون روز هروقت به اون ماجرا فکر میکنم حس بدی بهم دست میده.امروز یه اتفاقی افتاد.ناراحتیم بروز دادم برعکس همیشه که ناراحتیمو تو دلم دفن میکردم و به خاطرش عذاب میکشیدم.باهم قهر کردیم ولی به خاطر برخوردم اصلا ناراحت نیستم.باید متوجه شه که
آی الان دلم خنکککه آی خنکه :) بالاخره بعد چند وقت تونستم حرفمو به یکی از اونایی که تو مخمه بزنم همین دوستم که چند پست پیش گفتم ! بهش گفتم که ازش ناراحتم و واقعا این دوستیمون ارزش نداره خودشم دیگه واسم ارزش نداره :/ ینی ارزشش شده واسم قد یه دوست مجازی حتی میخوام بگم کمتر بهش ولی نگفتم کمتره ! ولی واقعا کمتره دوستای مجازیم خیلی بامرام تر و مهربون ترن تا اینا واسم ارزش قائلن اما اینا چی بدتر باعث ناراحتیم میشدن :/ بهش گفتم خلاصه ! دلم خنک شد ^_^ ادم
خیلی وقتا سوال پیش میاد چرا هی توی کانال راجب رفیق شهید حرفی زده میشهاصلن دوستی با یه شهید یعنی چی؟چه سودی داره؟ ⁉️
و اما جواب
ما بچه مذهبیا هرکدوممون یه رفیق شهید داريم سعی ميکنيم خودمون رو شبیه اون شهید کنیمببینیم اون شهید چیکار کرده که الان خدا خریدتش؟؟ ✨

سعی ميکنيم مثل اون نمازمون رو سر وقت بخونیم قرآن بخونیم و….سعی میکینم شبیهش بشیم…

توی زندگی ازش کمک میخوایمچون میدونیم شهیدا زندن و پیش خدا روزی دارن شهیدا چون پیش خدا عزیزن ح
بعد از یه پیاده روی وحشتناک طولانی با کفش ها نا مناسب کنار نار نارک غر غرو ناز نازو که انگار صبح را از دنده چپ بلند شده است به سوی بازگشت به خانه برفتیم:| 
و در اخرم تصمیم گرفتیم کافه سرخیابانمان را افتتاح بنماییم :دی
بعد از نشستن و سفارش و همین داستانک ها که حال ندارم بگم :/ نارین خانوم به عمل آمد که اسم اینجا چیه :|||||||خواهرم داري اشتباه میزنی ناموسا :| 
بدیدیم دارن سفارشامونو میارن برای همین به زبان بی زبونی بدون اومدن هیچ صدای هی لب میزدم " ژیو
از دور که به خودم و زندگیم نگاه میکنم میگم نه دیگه آدمای جدیدی قرار نیس ولرد زندگیم بشن زندگیم اونقدر حال بهم زن هس که خودمم میخوام ازش فرار کنم از زندگیم از خودم از اطرافیانم 
یا مثلا وقتایی که حوصله ندارم با ادمای جدید اشنا بشم نمیخوام بدونم کی اند چی اند و حتی اسمشون چیه!چون همیشه پیش خودم میگم همه ادمارو هم که بشناسم هیچ کس حاصر به شناختن تو نیس! شاید حرفام عجیب باشن و هیچکس نفهمه چی میگم. نمیدونم هرشب سعی میکنم تو ذهنم خودم با آدمی که نمیش
سرما خوردم درد دارم دردمو به کی بگم بتونه درک کنه بعد سال ها یکی رو پیدا کردم که بتونم حرفتمو بهش بزنم بتونه درکم کنه حالا چی هی بهونه ی کار دارم کار دارم میاره نمیتونم باهاش حرف بزنم زنگش هم میزنم جواب نمیده داره کاراشو میکنهبعضی وقتا سکوت بهترین راه حله ولی بعضی ادما نمیزارن که سکوت کنی هی می خوان ازت حرف بکشنکیه که درد منو بفهمه کیه اخه کیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟دلم یه نفر میخواد همیشه پیشم باشه یکی که همه ی حرفام رو بفهمه یکی که درک کنه من چی میگ
همیشه وقتی خیلی ناراحت میشم
به هر دری میزنی تا یکم فقط یکم من آروم شم
کارایی که من دوست دارم انجام میدی
مراقبمی
ازم حمایت ميکني
تنهام نمیذاری
همیشه بهم فکر ميکني
دنبال اینی که چطور میشه پیشرفت کنم؟
حال و هوام خیلی برات مهمه
به نیازهام توجه ميکني و بهش پاسخ میدی
درکم ميکني
برام وقت میذاری
باهام مهربونی
دوستم داري
به فکر خوشحال کردن منی
همیشه همراهمی
فقط خداست که بیشتر از تو برام مایه میذاره
وقتای ناراحتی برام کادو میگیری
وقتایی که هیچکس حوا
من همون اول که با شهدا دوست شدم تصمیم گرفتم که شهدا رو به بچه های مدرسه معرفی کنم . خب مدرسه مون انجمنیه از این رو خواستم شهدا را به بچه ها معرفی کنم البته اینم بگم مدرسه مون عالیه هم بچه ها خوبن هم معلم هاو تقریبا هیچ وقتم جلوی فعالیت منو نگرفتن خدا خیرشون بده. بریم سراغ ادامه ی حرفام من سعی خودم رو کردم از طرفی موفق بودم و از طرفی نه . من نتونستم تقریبا کاری کنم بچه ها معرفت پیدا کنن به شهدا ولی توانستم تعدادی شهید رو به بچه بشناسونم الان بچه
دلم واسه سالهایی که میگفتم اره، این کار رو میکنم و بعد میرفتم میکردم، تنگ شده. نه به کسی میگفتم نه استرسی داشتم و نه چیزی، چون میدونستم که اره میرم انجامش میدم
الان چی؟ به عالم و ادم خبر میدم اره تو فکر فلان و فلان و فلان کارم. انجامش میدم؟ نه. به این فکر میکنم که به کلی ادم گفتم و هی داره جلوشون بد میشه. نه اینکه برام مهم باشه اونا الان چه فکری میکنن. بلکه واسه خودم ثابت میشه چقدر حرفام بی اعتبار شدن.
حالا اولین بخش برنامه، اواز خوندنه.
من صدای خ
از یک اخلاق اقایون خوشم میاد و ادن اینه هیچیییی براشون مهم نیست :) ینی دنبال جیگول پینگول نیستن مثلا من الان  با قالب وبلاگم درگیری پیدا کردم حوصله جیگول پینگول ندارم و با جمله "زیبایی در سادگی" این قالب همینجوری گذاشتم.
دیگه عوضش نکنم صلوات :/
بابام نی رفت شیراز  مامانمم سرکار منم حوصلم سر رفته. پنج شنبه و جمعه عصرهاش خیلی کوفت. الان بیکارم و هیچ کار خاصی نکردم که بنویسم ولی تا بتونم چرت و پرت میتونم بگم :| کانال تلگرام زدم نمیدونم چرا ولی زدم س
مدت هاست که وقت نکردم بیام اینجا.توی این دو سه ماهه اخیر مشکلات زندگیم زیاد شدن که دیگه حتی نمیتونم به یه آینده روشن فکر کنم.صبح تا شب گرفتارم و هر وقت هم بیکارم هزار تا فکر و خیال میکنم.
وضعیت مالیم ، وضعیت خانوادگیم ، وضعیت درآمدم ، وضعیت روابطم و . خیلی وخیم شده و راستش دیگه نمیکشم.میخوام از خیلی هاشون فرار کنم و دوباره برگردم عسلویه و به یه کاری شبیه به کار قبلیم ادامه بدم.قرار نیست من همه مشکلات رو حل کنم و خیلی هاش از عهده من هم بر نمیاد.ح
ی پیچ بزرگ تو زندگی اونجایی عه که آدم به خودش میاد میبینه دیگه چیزی براش مهم نیست. این که خیلی ها چطور رفتار میکنن؟ چقدر میتونم تغییرشون بدم و این که بیش تر از همیشه فکر ميکني لحظه هایی که میرن دیگه هرگز بر نمیگردن. اون وقت دیگه فرقی نمیکنه تا اینجای عمرتو باهاش چیکار کردی دوس داري هر چی سربع تر هرچی هست رو رها کنی که میبینی این همه بند بهت داغونت کرده. خود خواه تر میشی و میگی زندگی باید همونی بشه برای من که می خوام. دیگه حال غصه خوردن نداري و به
سلام
امروز سردردم بهتر شده
چند ساعتی با دوستم بیرون بودم
راستشو بخواید لذتی نمی برم منتهی چون حواسم رو پرت میکنه دوس دارم
نمیدونم شايدم اشتباهه
در درون و تفکر خودم دارم تغییرات و تفکراتی حس میکنم 
چیزهایی که باعث پیشرفتم میشه
به دعای تک تک شماهایی که شابد این مطالبم رو میخونی نیاز دارم
زندگیم عجیب به یک اتفاق خوب نیاز دارد
کاش میشد برم مشهد
بیخیال
میخوابم
خدا نگاهم ميکني؟؟
شب بخیر
+ دختر میفهمی یعنی چی؟؟این یعنی اعلام جنگ!
- من می تونم و مجبورم که تحمل کنم:)نمی دونم چه اتفاقی میفته و چقدر این من داغون رو می خوان داغون تر کنن اما به هیچ وجه از حرفام کوتاه نمیام ، به هیچ وجه ، گفتم که شروع کنم تا تموم نکنم اروم نمیشمنه تنها سست نمیشم که با تک به تک کلماتتون با اینکه نابود میشم اما قدرت و انگیزه میگیرم :)آخرش اینه بگین از این خونه برم ، میرم به خدا که میرم.چه اهمیتی داره که بهم میگه نفهم که میگه درک این کتاب ها رو ندارم و میگ
دلم میخواد برم رو پشت بوم. 
و سیگار بکشم
و سیگار بکشم و اشک بریزم
تا وقتی که بتونم خورشید رو ببینم.
ببینم که آسمون سیاه، سورمه ای میشه، بعد کمرنگ تر، و بعد آبی میشه و بعد با زرد ترکیب میشه.
دیده بودی؟ 
وقت غروب
تو پاییز و زمستون. دیدی؟ 
ابرا قرمز میشن. دیدی چقدر قشنگه؟
دیدی بعضی وقتا، صبحا؟ ماه پیداست. تو آسمونه. دیدیش؟ 
دوست دارم بشینم رو پشت بوم و اشک بریزم.
سیگار ندارم.
نمیدونم، شاید خوابم نبره.
و خب، رو پشت بومم نمیرم.
فقط اشک میریزم
گفتم رو کی کراش داري؟
سکوت کرده بود
تو صدام شیطنت ریختم و هی گفتم هان؟ هان؟ هان؟ :))
گفت کراش چیه من به کسی کراش ندارم این مسخره بازیا مال اوناس که با هم دوستن. 
گفتم خب به کی علاقه داري؟
گفت یکی!
یکیو تو دانشکده‌شون دوس داشت. ولی میگفت دوس ندارم به حسم پروبال بدم. حرف زدن از اون آدم بنظرش پروبال دادن بود.
یعنی یه روز اونم همینجوری ترک میکنه؟ گاهی فک میکنم واقعا چقدر خودخواه بودم که نذاشتم با پرهام ازدواج کنه :/  هرچند اشتباه بود بنظر من. ولی هیچ
به سوال های یه جای کار میلنگه و یه چیزی درست نیست این سوال "داري با خودت چیکار ميکني  " هم اضافه شده .عمیقا قلبم درد میکنه . و دختر بدی میشم اگه بگم . بیخیال نمیگم !ببین ارزش ریسک کردن و داره ؟ اره ؟برو بریم از اول!برای بار آخر . 
گاهی چیزهایی را جدی میگیریم و خودمان را میکشیم که به آن برسیم،  اما وصالش که دست میدهد شوق و اشتیاقش هم میرود!  این یعنی آنچه میجستی و خودت را در هوایش میکشتی آنی نبود که تصورش میکردی و میخواستی. 
آدم ها، مکان ها، شأن ها، کارها و. این گونه اند. گاهی همان را که داري باید بچسبی و بخواهی و توسعه و تعمیقش بدهی که موفقیت و رشد و فرج تو در آن است.  اما خستگی ها، تلقین ها، جو گیری ها و تحولات دیگران تو را به هیجان و ریسک میکشاند و رها ميکني آن چه را که د
تا حالا شده
 یه ادمی رو در نظر بگیری که یسری ویژگی های اخلاقی مزخرف داره که تو رو متنفر میکنه . و تو مجبوری باهاش بسازی به هر جهت . 
یه مدت میگذره هم تو سعی ميکني باهاش کنار بیای
و هم حس ميکني این ادم انگار داره تغییر میکنه و انگار داره ادم میشه! 
دوباره یه مدت میگذره
حس مثبت پیدا ميکني نسبت به این ادم که نه انگاری این ادم داره اخلاقای گندشو عوض میکنه و تو هم سعی ميکني خوب باشی باهاش.
.
.
.
 اما دقیقااا 
یجایی که باهاش اوکی میشی و میری بزرگترین ل
دخترکی خرد سال ز من پرسید:چه میکشی در نوجوانی؟
 شیرین است ایا؟
در پاسخ گفتم:نوجوانی شیرین است گر مدارا کنی با چند چیز.دخترک کنجکاو خواست بداند آن چند چیز را.
بگفتم:برای خود قوانین تصویب کن ،برای خودت ارزش قائل باش،از لحظه لحظه زندگیت استفاده بِه کن و سخن بزرگان را راه نمای زندگیت قرار بده ابتدا بزرگان خود را بشناس.
کتاب بخوان ،کتاب بخوان و کتاب بخوان اما در کنار درست و بدان هرچه برای درست ميکني برای خودت ميکني ،به پدر و مادرت احترام بگذار و
هفته عجیبی بود. شايدم سخت . شايدم شلوغ. شايدم نمی دونم!چند شب پیش تر انقدر خسته و‌ تبدار بودم که وقتی رسیدم خونه به خاطر خستگی و تب گریه کردم.
ینی اومدم خونه بعد نشستم روی زمین گریه کردم. از نظر من گریه توی اون شرایط بدیهی بود.حتی برای خودم آهنگ گذاشتم که خوب شم! نشدم!عجیبی ش اینجاست که تمام طول هفته اتفاقاتی بود که من برای تک تکشون ناراحت  بودم اما خسته بودم و سردرد اذیتم می کردعصر پنجره رو باز کردم باد می اومد.عصرتر وقتی برمی گشتم خونه انتهای
احساسات مثل مجموعه ای از چند طیف پیوسته هستن


که با ادامه حرفام به این نتیجه میرسین

درکل احساسات یا خوشایندن یا ناخوشایند

یه سری از احساسات هم بسته به شرایط و خود فرد یا خوشاینده یا ناخوشایند

اگه احساسات خوشایند رو سرچ بزنید

اولین چیزی که براتون میاره عشقه
هرچند از نظر من جزو دسته سومه نه اول
به هر حال این حس خوشایند جزو یکی از پیچیده ترین هاست
قرار نبود راجب عشق بنویسم و قرار بود به طور کلی راجب احساسات نظر بدم
ولی دیدم نمیشه و تصمیم گرفت
دراز کشیدی رو به آسمونِ بدون ماه.رادیو چهرازی میگه هومیوپاتی میدونی چیه؟اخم ميکني-در تعریفی دیگر هر دارویی بتواند در انسان سالم ایجاد علامت کند، می‌تواند همان علامت را در فرد بیمار درمان کند.-سرتو کج ميکني که یعنی چی؟بیشتر میخونی.یعنی اگر دردو رقیق کنی توی آب و بخوریش میشه درمون.-جمشید میگه خوردمش.-فکر ميکني که آخ یادش رفت دلبرو رقیق کنه.بعد فکر ميکني که دلبرو میشه رقیق کرد؟توی کدوم دریا؟.انگاری دلبرها هر جا که برن، ردّشون روی هر چی که
سلام
امیدوارم حالتون خوب باشه، پسری هستم 23 ساله، تازه لیسانس گرفتم، یه مشکل دارم امیدوارم راهنمایی های شما کمکم کنه. 
بنده همه چیز رو برای خودم بزرگ و  غول میکنم، هر چیزی که شما فکرش رو بکنید، پشت هر فکری که میکنم یه ترس پنهان خوابیده و از انجام هر کاری دلهره دارم، روابط عمومیم خوبه، خون گرم هستم، تو جمع که میشینم همه از حرفام میخندن، مسئولیت پذیرم، یعنی شونه خالی نمیکنم از کار.
اینا رو گفتم که بدونید گوشه گیر و درونگرا نیستم ولی این مشکل زن
سوت قطار می پیچه توی سرم ، همهمه شد باز خبری دویده
واگن ها میشه خالی و دل من ، آره آره به مقصدش رسیده

ورودی صحن تو هستم آقا ، بی نفس اضافه وارد میشم
دستم و روی سینه می گذارم و ، فقط به زیر لب سلامی میدم
تموم حرفام میشه توی سلام ، خلاصه ی خلاصه ی خلاصه
دست خالی اومده ام آقا جون ، همراه من چن تا تیکه لباسه

قدم قدم به سمت یک پنجره ، سقاخونه دوباره غوغا شده
توی صف شلوغ اون می ایستم ، حادثه ها برام چه زیبا شده
میون آینه کاری های حرم ، شکسته ام حال خوشی ن
بعضی از آدمها مثل یک آپارتمان هستند
 
مبله . شیک . راحتاما دو روز که توش زندگی ميکني ، دلت تا سرحد مرگ میگیره بعضی آدمها مثل یه قلعه هستند ،خودت را می کشی تا بری داخلش ،بعد می بینی اون تُو هیچی نیست جز چند تا سنگ کهنه و رنگ و رو رفته اما .بعضی ها مثل باغند میری تُو ، قدم میزنی ؛ نگاه ميکني عطرش رو بو می کشی ؛ رنگ ها رو تماشا ميکني میری و میری آخری در کار نیست به دیوار که رسیدی بن بست نیست میتونی دور باغ بگردی 
چه آرامشی داره ؛ همنفس بودن با ک
 به کام ساقی …
 به نام هوالباقی…
 مے گفت خوشم نمیاد مشروب بخورے ؛
منم نمےخوردم ؛
ولے امشب مے خورم…….
بد نیست بخورم بسلامتے اونے ک مے گفت : سرما خوردم ولے من بازم محکم بغلش مے کردم و مے بوسیدمش … بسلامتے اونے که مے پیچونه و جواب تماس
رو نمیده و دهن آدمو از استرس سرویس میکنه؛
بعد میاد راحت میگه : گوشیم رو بے صدا بود نفهمیدم…. بسلامتے پسرے که وقتے میره مهمونے خونه فامیل زنگ مے زنه و نیم ساعت باهات حرف میزنه تا بهت نشو
بچه که بودم ابتدایی اینا کلاس زبان میرفتم . از مارکت در اومدم یهو سه تا خانوم دیدم یکیش اشنا میزد منم نگاه میکرد معلم زبانم بود . بد پیر شده بودا . داغان :|
♧♧♧♧♧♧♧♧♧♧♧♧♧♧♧♧♧♧♧♧♧♧♧♧♧♧
بهش پیام دادن : عاشقتم بای 
میگیم این چیه؟ کیه ؟ چه خبر؟
میگه به من چه ؟ خط به اسم چنگیز 
اقا ما غلط کردیم برات خط گرفتیم ؟:|
تو داري از خط استفاده ميکني بعد چون خط به اسم من به من پیام دادن ؟ :|
 
حس نوشتنم نمیاد.اما ننویسم هم حرفام یادم میره.الان توی قطار از فلورانس به شهر هم گروهیمون هستیم.
بقیه رفتن  ظهر و فقط من موندم و دوست اندونزیایی.
قطاری که مثل کارتونای بچگی از تو باغ و کوه رد میشهنه مثل قطار تهران کرمان که بیابون و بیابون.
ایستگاهای قطار دقیقا مثل همون که متیو رفت دنبال انه شرلی که ببردش خونه.
تاریکه و دیگه هیچ جا معلوم نیست
از وقایع خاص انسان شناسی این روزا این بود که تو گروهی که استاد نیست بچه ها راحت ترنتو موزه
و اینقدر یُسر ِ مع العسرَت را در چشمم فرو نکن،از خودم شرمم می آید !:)
 
به وقت خنده های شیرین ِ ۲۸ / ۳ / ۹۸ ، پس از گریه های تلخ ِ ۲۷ / ۳ / ۹۸
+هرچند ما به تقدم و زیادت ِ عسرت واقفیم اما شما آنقدر خدایی ، که با یسرهای هرچند کم و کوچکت جانمان را تازه ميکني،قلبمان را راضی ميکني.و چه خوب که شما اینقدر خدایی،به رغم اینهمه نابندگی ِ ما!:)
همیشه که نباید همه چیز خوب و خوش و گل و بلبل باشه.
همیشه که آدم جیبش پر پول نیست.
همیشه که قرار نیست بری خرید و کیف کنی.
بعضی وقتا میشه میری بیرون یه چیز ارزونو میبینی و میخوای بخریش اما یاد اون یه ذره پولی میافتی که تا آحر ماه باید نگهش داري.
هی با خودت تکرار ميکني پس کی روزای پولداري دوباره میرسه
میدونی میرسهها اما موقعش رو نمیدونی
و همچنان منتظر میمونی
هیچوقت نمی تونستم حرفم رو مستقیم بگم
برای مستقیم حرف زدن باید حرف داشت،
باید خیلی حرف داشت
طوری که اون وسطا  سکوت نخواد حاکم بشه
حاکمیت که به سکوت بیاد  دیگه نمیشه حکومت رو ازش بگیری
اون وقت تو بهش عادت ميکني
اونقدر بهش عادت ميکني
که دیگه برای یک کلام حرف زدن هم سکوت رو ترجیح میدی
بعد کانتکت گوشیتو بالا پایین ميکني بعد از یه مکث کوتاه صفحه گوشیتو خاموش ميکني و به چایی که سرد شده خیره نگاه ميکني!!
 
                 
تا حالا دقت کردید با چشم بند زدن چه لحظه های نابی رو از دست میدید؟!
وقتی خوابی و سردته،یکی از عزیزانت میاد و پتو رو روت میکشهیه لحظه ی کوتاه چشمات رو وا ميکني و بهت لبخند میزنه،تو ایندفعه آروم تر از قبل میخوابی.
وقتی نور از پنجره ی اتاقت میفته رو چشمات،با یه اخم شیرین بیدار میشی و پشتت رو به نور ميکني و به خوابت ادامه میدی یا بیدار میشی و صبح خوبی رو شروع ميکني.
وقتی یه لحظه ی کوتاه چشمات رو باز ميکني و همسر/پدر/مادر/خواهر یا برا
تو کوچه پس کوچه ها ی قدیمی دور حرم نمیدونی چی انتظارتو میکشه درست عین زندگی یهو میری تا ته یک کوچه بعد کلی پیچ میفهمی بن بست بوده یا یهو یه کوچه باغ پیدا ميکني یا یه جا یه کوچه پیدا ميکني و می پیچی و خب چند بلوک رو تو یه دقیقه دور میزنی . بر عکسِ خیابون کشی های منطقیِ محله ی های نوساز که 2 به علاوه 2 توش همیشه 4 میشه نه کمتر نه بیشتر
[19تیر96؛ رمز برداشته شد]
طرف مرده.به نظرت do i even give a fuck ؟نهپس بهم نگوهیچکس دیگه‌ای رو هم ندارم که بهش بگم
نباید بهت میگفتم.چیو؟هیچی. چرا هیچوقت برات مهم نیستم؟چرا این تصورات مزخرفتو واسه خودت نگه نمیداري؟یعنی مهمم؟خودت چی فکر ميکني؟you حتی don't give a fuckپس هر جور دوست داري فکر کن
خیلی زودتر باید بهم میگفتی که اینقدر نزدیک نشمنشدینشدم؟ببین علی داري دوباره همه چیو به هم میریزیهمه چی به هم ریخته. خیلی قبل‌ـتر از ایناپس پافشاری نکن که درستش کنیاگ
زمین پر از آب، آسمون پر از ابر، فضای بین زمین و آسمون بارون و خاک، طوفان، جاده ها بسته:||خدایا داري گیم اور ميکني ما رو؟
هی خبر پشت خبر که فلان منطقه و روستا رو تخلیه کنید.پیام پشت پیام که مدارک و وسایل برقیتونو تو ارتفاع بذاریدلیست مناطق امنی که برای پناه گرفتن میاد. تلفن پشت تلفن که سالمید؟؟
استرس و نگرانی و نا امنی
نمیدونم ترس رو چجوری بیان کنم:(
بسم الله الرحمن الرحیم
خوبیِ آدمایی که یکم از لحاظ ذهنی با ما متفاوتن می دونین چیه؟ این که خیلی راحت و رو راست حرف دلشون رو می زنن.
بعد از کشیک بیمارستان، صبح ساعت 6 دیگه آف بودم. خواستم برم خونه یادم افتاد دوشنبس. فرهاد یه بار دوشنبه منو برده بود یه جا روضه (صبح) و به این امید که هر هفته هست راه افتادم برم صبحانه مو اونجا بخورم :)
رفتم و دیدم که بـــــله. خیابونِ شلوغ نشون از برپاییِ مجلس داره. خلاصه ماشین رو پارک کردم و رفتم. یه خونه ی قدیمی توی ی
+ ببین تو هیچیت معلوم نیست. نه دین داري، نه خدا سرت می‌شه، نه عشق و حال دنیا رو می‌کنی، نه چیزی می‌کِشی، نه مست می‌کنی، نه چایی می‌خوری، نه قهوه‌ دوست داري، نه سیگار می‌کشی، نه نوشابه دوست داري، نه اهل رفیقی، نه اهل خانواده‌ای، نه. اصن معلوم هست تو زندگیت چه گهی می‌خوری؟
- [خیره به دوربین]
بعضی موقعا واقعا سیر میشم.از اطرافم.از آدمای اطرافم.
بعضی موقعا دلم میخواد چمدونمو بگیرم دستمو.
دستشو بکشم بالا و آروم آروم
توی سالن انتظار فرودگاه بکشونم.
بعدش پروازم اعلام شه و من سوار هواپیمام
بشمیه جای جدید.یه حس جدیدشايدم با یه آدم جدید
از بچگی عاشق پرواز بودمولی خب در حد آرزو موند.
کسی چ میدونهشايدم عملی شه

این جمله رو چقد دوس دارم!!!اصلا انگار میخواد از درون بیدارت کنه!!!
بر سر خود بزنید که چرا پرواز نميکنيد.
       
بدبختی است که شاعر یک شهر باشی وعشقت نخواندت و نماند به پایِ توراضی شوی به اینکه شنیدی فقط که اوحالش به هم نمیخورد از شعر های توهر شب پناه میبرم از تو به مثنویاسطوره های کل جهانم عوض شدهمن با زبانِ کوچه و بازار من شدمبا من چه کرده ای که زبانم عوض شده موندم ، زخم خوردم از قلبمچون نمیشد از عشق برگردمبا غرورم ، یه شهر همدردهبس که شعرامو زندگی کردممن یه عُمره تمام درداموقِصه کردم برای یک دنیاشعر گفتم برای این مردمکه تو حرفامو بشنوی تنهابشنوی تن
طولانیه و خوندنش یا نخوندنش فرقی به حالتون نداره! ولی جانِ خودتون کپی نکنید دیگه:/
از صبح کلافه دورِ خودم میچرخم. هزار بار صفحه ی گوشیو برای پیامی یا تماسِ از دست رفته ای چک میکنم. حتی بلاک لیست گوشیو چک میکنم و احتمال میدم شمارتو اشتباهی فرستادم اونجا که خبری ازت نشده ولی نه. دیشب که تا صبح خواب به چشمام نیومد و الانم حتی با وجودِ بی خوابی دیشب نمیتونم بخوابم. از دیروز هزار بار شمارتو دونه دونه روی صفحه تایپ کردم ولی آخرش قبل از اینکه تماسو بز
یک وقت هایی ذهنت پر از سوال های دم دستی میشود.از این سوال هایی که با یک سرچ یا پرسیدن از چندتا آدم راحت به جوابش میرسی و لازم نیست کوهی را جا به جا کنی.
اما همین سوال ها برات حکم پیدا کردن گنج و شکست دادن غول مرحله اخر بازی را دارند.نه توی گوگل جوابی پیدا ميکني و نه ادمی را داري که به سوالات جواب بدهند.فقط یک خدا که بهش میگی جواب این سوال چیه؟ 
وسط حرف زدن میگه: تو بعضی وقتها هم هیجان زده و مضطربی ولی تظاهر ميکني که مشکلی نداري. تایید میکنم ولی تاکید میکنم که اون استثناست که متوجه این موضوع شده وگرنه خیلی ها متوجه نمیشن. میگه: خودت لو میدی، لرزش نامحسوس صدات، فراز و فرودهات حین حرف زدن لوت میده. میگه: تو اینجور مواقع انگشت کوچیکه و انگشت حلقه دست راستت رو جمع ميکني و با دست چپت باهاشون بازی ميکني، در یه دقیقه بیشتر از پنجاه بار انگشترت رو تا نوک ناخنت میاری و میبری جای اصلیش. به اینجو
دلت میخواد خودت رو گول بزنی . پس تمام قوای خودتو بسیج ميکني که دلیل و برهان بتراشی و مستندات جور کنی . یه جورایی برای خودت پرونده سازی ميکني چون .
چون دلت میخواد اینجور فکر کنی !
مبهم بود ؟!
یک مثال میزنم . یک موقعیت و یک آدم را به شکلی میبینی که دلت میخواد ببینی و نه اونجور که واقعا هست !
مثل خطای بینایی یا شنوایی با این تفاوت که عمدی هستش !
آه از وقتی که شواهد نقض کننده میخورن توی صورتت و تو مجبوری بپذیری که حقه ی ذهن خودت بوده و نه حقه ی بیرون !
داشتم با پشمک حرف میزدم،بهم گفت تو که خیلی مهربونی تو که خیلی قشنگی گوگولی ای،هنوز داشت میگفت بهش گفتم پشمک میخوای گولم بزنی چی میخوای بگی،گفت تو دست منو همیشه رو ميکني گفتم هاهاها گفت ببین داري این مدت خودتو خر ميکني گفتم پشمک درست حرف بزن باتوام قهر میکنما گفت خب قهر کنی تنهاتر میشی که گفتم فاک پشمک توام دیگه یاد گرفتی گفت خب من که خودتم خب خودت که میدونی تنهای گفتم پشمک بس کن گفت ببین این همه کینه مینه ای نباش تقی به توقی میخوره قهرجون میک
عشق الهی من؟چند روزه نتونسیم درست و حسابی باهم صحبت کنیم راسش اصلا مهم نیست دیگه واسم تکلیف موسسه چی میشه یا کتابم میدونی عزیزم ؟همه این کارها واسه اینه که بتونم پیشت راحت تر و اسوده تر باشمولی متاسفانه خیلی بعضی از موارد بی مورد وقت گیر شدنددقایقی که احساس میکنم پیشم نیستی و از من بی خبری راسش خیلی رنج اور و کشندس حس دلتنگی ام که این روزها بیداد میکنه خودت هم بهتر میدونی خانمم اکثر حرفهام و فکرهام را تنها می تونم به شما بگم بقییه ان
روز هشتم
نمیدونم شمایی که داري این مطلب رو میخونی تا حالا عاشق کسی شدی که دوستتون نداره ؟
کسی که میخوای کنارش باشی اما اون نمیخواد کنارت باشه
کسی که وقتی پیش اون هستی احساس خوشبختی ميکني ولی اون وقتی کنار تو هست حتی ذره ایی احساس نمیکنه خوشبخته
کسی که هر لحظه و هر ثانیه باهاش حرف میزنی جلو اینه ،حین راه رفتن ،بیدار شدن اما اون حتی لحظه ایی هم بهت فکر نمیکنه
کسی که میخوای تا اخر عمرت باهاش باشی اما اون نمیخوادت
نمیدونم تا حالا برای شما هم پیش ا
چقدر سوال. چقدر سوال بی جواب!
می نویسم تا یادم نره که باید بهشون جواب بدم، دست کم یه روزی شاید بشه جوابشونو پیدا کرد.
اینکه واقعا من وجود داره؟ یا بازخورد همه ی اتفاق هایی هست که داره برام می افته؟ آیا پشتِ این منی که تحت تاثیر اتفاق ها داره حرکت می کنه، خودی اصیل هست که اتفاق ها رو معنی می کنه؟ که می فهمه؟ یا چی؟
مثلا اون بچه ی ۱۰ ساله، چی داره می فهمه که با این همه انگیزه شده فعال محیط زیست؟ البته که اون هنوز به اندازه ی این منی که چند ماه تا سی
مامان از ظهر که اشتباها نامش را بردم نگاهت از من دور نمیشود. نه از من. نه از هاله ی دور و بر من. یعنی تا دورترین نقطه نسبت به من که وقتی نگاهش ميکني من باز هم تووی میدان دیدت باشم.
سهوا اسمش را جای اسم داماد فلانی گفتم و دیگر به این کار ندارم که بحث سر لباس عروس و تالار و اینکه لباس پف دار به آدمهای قدبلند هم می آید، بود.
برخلاف دفعه های قبل که اسمش را میگفتم، اینبار نگاهت نگران شده. شاید قبلا نمیدانستی یا حتی باور نمیکردی که تا این حد خودم را درگ
نذر صدوچهارده هزار صلوات.
هی فکر ميکني به ته ذکر رسیدی، به شمارنده که نگاه ميکني میبینی کلی هنو ازش مونده!
تو معنویت هم اگه مثل معصومین نبودند گمان میکردیم به ته معنویت رسیدیم، ولی وقتی به اونا نگاه ميکنيم میبینیم کلی عقبیم.
و خوب برخلاف شماره اندازها، کمالات اهل بیت قابل احصا نیستند پس همیشه این حالت وجود داره و نمیرسه وقتی که انسان احساس بی نیازی نسبت به انجام اعمال داشته باشه.
صوفی چه فکر میکنه نمیدونم؟!
بعضی از وبلاگ نویسای عزیز ، برای جذب بازدیدکننده بدون این که حتی کلمه ای از مطلب رو بخونن ، فقط به پایین مطلب و به قسمت نظرات مراجعه می کنن و یه سری جمله می نویسن مثل :

وبلاگ خوبی داري .
مطلب خوبی بود
چقدر زیبا می نویسی .
چه وبلاگ قشنگی داري
نمی دونم چرا هیچ جوره نمی تونم با این افراد کنار بیام ! خیلی رو مخن :|
الآن توانایی اینُ دارم که بنفش ترین جیغ ها رو سر بدم از شدت کمردرد!!
مامان‌جان!! شما دقیقاً داري با ستون فقرات من چیکار ميکني؟!دورت بگردم!
----
اونقدری که مسائل غیراخلاقی جامعه حال منُ بد میکنه بوی گوشت و پیاز و ماهی نمیکنه
+++
یه دو سه روزی بود حالم گرفته بوداز دست خودمگناهای کرده و نکرده‌مدور و بر و جامعه و همه چی اصن!
تا اینکه دیشب همسر پرسید به جهنم اعتقاد داري؟! به این شکلی که واسمون جا انداختن؟!
فکر نکرده جواب دادم آره خب!! الکی که نمیگن
به نام یزدان پاک 
ماه مبارک رمضان درمان روح و جسم امت انور اسلام است
بعضی از پزشکها ایمان ضعیفی دارن بر بیماران خود می گویند شما چربی خون داري یا قند خون و زخم معده داري 
و مسلمانان را از گرفتن روزه منع میکنن من به این نوع پزشکان میگویم خودشان روح بیماری دارن
 و ایمان ضعیف خداوند انسان را از خاک افرید و 124 هزار پیامبر فرستاد خاتم پیامبران محمد امین رحمت اللعالمین قران کریم را بر انسان های ازاد اندیش و مومن هدیه از طرف خداوند اورده اس
دیدین ایرانیا خیلی اهل پز دادن خیلی تابلو و نمیدونم فخر فروشی و پاچه خواری و چاچلوسی هستن ولی ممکنه در باطن از یارو حالشون به هم بخوره؟ خیلی شو آف دارن؟ این دو تا ایرانی از وقتی اومدن گروه قبلی من توی انتاریو، به فاک دادن دو تا از دخترا رو.
یعنی افتضاح شده همه چی.
از صبح تا شب این 4 تا دارن به هم پز میدن همه چی رو و شو آف میکنن اوننم چیزای چرت و پرتو، مثلا: تولدت مبارک صفدر اقا، بعد اینو استوری میکنن، بعد استوری رر دوباره پست میکنن. این دو تا ایران
بسم الله الرحمن الرحیم
پیشنهاد علامه طباطبایی برای نفی خواطر و تمرکز بر یک موضوعی:یکی جای آرام و ساکت بدون نور و صدای مزاحم رو انتخاب ميکني و میشینی به طوری که مشغول چیزی نباشی. بعد به یک موضوعی که دوست داري فکر ميکني(مثلا حرف ا» =الف را تصور ميکني) این کار رو ادامه میدی میبینی که افکار دیگه مزاحم میشن. میگی نه! من باید به یک موضوع فکر کنم. این کار ادامه میدی و همینطور افکار دیگه رو کنار میزنی.
ادامه مطلب
بعدها تاریخ می‌گوید که چشمانت چه کرد؟            با منِ تنهاتر از ستار خانِ بی سپاه!
جام جهانی چشم هایت به میزبانی حصارِ آغوشت در حالِ برگزاری است و من تنها راه یافته به مرحله ی نهایی این مسابقاتِ ناعادلانه ام. منی که باید با دستِ خالی در مقابلِ چشمانِ سیاهِ عاشق کُشَت مقاومت کنم.به یاد دارم که در مراحل قبل چگونه حریفان را مغلوب کردی و حال دلهره ی مواجه شدن با دو منبع آرامشی که آشوب گرانی قهارند سراپایم را فرا گرفته است. میدانی، آخر حکم چشمانت
شب هایی هستن 
که کلافه روی تختت غلت می زنی، 
کلافه از درد بی داستانی!
هرکسی باید یه داستان داشته باشه، 
یه داستان دراماتیک 
که بتونه واسه بقیه تعریف کنه، 
شب ها بغلش کنه و بهش فکر کنه.
البته نه که اصلا داستان نداشته باشی، 
داري!
اما به خودت قول دادی که فراموشش کنی. 
درست عین تو! 
عین من! 
میخوام فراموشت کنم. استارتشو خودت زدی!
با زبونی که فقط من میفهمش و تو فکر ميکني که مختص خودته.
بفهم!
وقتی از بلند های زمانی که داشتی پرت زمین میشی،متوجه میشی تازه خیلی هم بد نیست و تو رو به موندگار کردن در جایی که انتخاب کردی وادار میکنه بعد میبینی قشنگه زشت نیست.اینکه ما هر بار با همدیگه چقدر بی راهه میریم و بر میگردیم و هی به خودمون میگیم الان نه بزار باشه بعدمیتونه چیزی باشه که هر بار خواستیم به خود بودنمون نزدیک تر باشیم یا بشیم اما نه اینکار رو نکردیم و یه قدم به عقب و جایی که بودیم میریم و خوب سرجامون میشینیم.خواستم به خودم نهیب بزنم ک
آهنگ‌های شیش و هشت سعد المجرد تو گوشم رو دور تکراره و دارم لاکی رو که یه ساعت پیش زدم، می‌کَنَم که می‌بینم دیگه نمی‌تونم مقاومت کنم و حرفام رو اینجا ننویسم.
اتفاق‌های ناگهانی عمر کوتاهی دارن؛ منظورم همونایی هستن که آدم ادعا می‌کنه کارد رو به استخون رسوندن؛ اما ناامیدی‌هایی که خشت‌خشت روی هم قرار می‌گیرن، آروم‌آروم دورت عمارتی رو می‌سازن که هرقدر هم معماری‌اش قوی باشه، از هر طرف بری به خودت می‌رسی؛ البته اگه اصلاً به خودت زحمت بلند
محرم، ماه حرام، ماهی که همه لباس سیاه می پوشند. گریه و زاری، نوحه خوانی در بسیاری از مساجد و خیابان های شهر ها. قبلا محرم حال و هوای دیگری داشت. اما این روز ها احساس می کنم همه این عزاداري ها نمایشی بیش نیست. 
گریه های اجباری، یا شايدم چه معلوم از ته دل گریه می کنی. ی با اخرین لباس های مد روز و مو های انچنانی. وقتی در هنگام ی چشم چرانی ميکني. نی که چنان آرایش می کنند که قرار است به عروسی یا جشنی بروند. دنبال دسته عزاداري به راه می ا
یه موقع هایی خدا به زور بغلت میکنه
تو گریه ميکني
میگی: نمیام .منو بذار زمینمیگم بذارم زمین
نمیذاره
ورت میداره با خودش میبرتت 
توی بغلش دست و پا میزنی 
میگی: ولم کن میگم میگم نمیام
ولت نمیکنه
عینهو بچه ها لج بازی ميکني،نق میزنی، دری وری میگی
لبخند میزنه بهت
بعدش که یکم میگذره تازه میفهمی چیکار کرده برات
خیلی کیف میده .خیلی . وقتی میفهمی انقدر حواسش بهت هست.
خندم گرفته از خودم.
از بچه بازیام.
 
 
 
نوشته ی خاصی نیس. دوس نداشتید نخونید.
چند سالِ بعد عصر یک روزِ ابری دلت برای مادربزرگ و پدربزرگت تنگ میشود و بی هوا تصمیم میگیری به دیدنشان بیایی. بنیامین که بیشتر از هرکس وابسته به توست دنبالت راه می افتد و تو دلت نمی آید دلِ کوچکش را بشکنی و او را هم با خودت همراه ميکني. مسیر هشتاد کیلومتری بینمان را طی ميکني. مستقیم راه منزل مادربزرگ را در پیش میگیری. زنگ میزنی ولی خودت را معرفی نميکني. درِ حیاط که باز میشود مادربزرگت سرک میکشد تا ببیند کیس
شنیدی که میگن تو اعماق دریاها هیولاهایی زندگی میکنن که از نسل دایناسورها هستن!؟ حالا اگه کلی از اونا رو توی دریا و نزدیک ساحل ببینی چکار ميکني!؟ سلاحها و تجهیزاتت رو آماده کن و پیشرفته تر کن و به جنگ هیولا های دریایی بامزه برو. بازی ایرانی بتلفیش» یک بازی به سبک دفاع از قلعه فانتزی است که از منطقه خود با سلاحها و تجهیزات قدرتمند و پیشرفته ای در برابر هزاران هیولای دریایی خطرناک دفاع و مبارزه ميکني.
اپک مینی
من پسری بودم که برای خوشحالی و شادی هام دلیل نمیخواستم، من برای خنده هام نیاز به هیچ جوک و حرف و صحنه ی  خنده داري نداشتم.
تمام اون زمان هایی رو یادم میاد که وقتی دلم خنده های حال خوب کنی میخواست یهو میزدم زیر خنده، اونقدی از ته دل بود که همه شوکه میشدن میخواستن بدونن چِم شده،
فکر میکردن اتفاقی افتاده، اما فارغ از اینکه من برای خندیدن های بی محابا م نیاز به فلسفه و منطق و حادثه نداشتم.
همه ی اون روزهایی رو یادم میاد که هی میگفتن مگه دیوونه ای؟
یادم افتاد فلانی میگفت شما،یعنی ما، یک خصوصیت خانوادگی داريد فک کنم از مامانجون رندوم بین نوه هاش به ارث رسیده، اونم اینه که واسه یکاری که مدنظرته کلی تلاش ميکني خودتو به آب و آتیش میزنی، وقتی که نزدیکه ابراهیم شوی و آتش برتو گلستان و نتیجه بگیری ی تک میرینی تو هرکار کردی و دست از تلاش میکشی و ماجرا رو مچاله ميکني و پرتاب اونطرف.
خب فک کنم راست میگفت.
جالبیش اینجاست که اونوقت میگم آخیش و میرم واسه ایونت بعدی.اینم ی مدلشه.میتونه گونه ای اختلال
 
1.بهمن ماه.آه از بهمن متنفرم.نه بخاطر فصل و ماه و هوا اینجور چیزها.فقط بخاطر اتفاقات و آدمهای این ماه.کاری کردن ازش بدم بیاد و حس خوبی بهش نداشته باشم.من بهمن رو گذاشتم ماه شکستنم.
2.همون روزهای اول خیلی ناخودآگاه و زیاد آه میکشیدم.آه حسرت آه درد.سینه ام انگار باد کرده بود و سنگینی میکرد یسال از عمل میگذشت و این اولین بار بود که اون حس برگشته بود.حس ناجوری بود.یبار کنار دوچرخه ام وایستاده بودم و داشتم قفلش رو باز میکردم که یهو اه کشیدم و پیرمرد
مریضم.سه هفته س مریضم و دل درد و حالت تهوع و غیره دارم .غذا هم هیچی.سمیر میگه حامله شدی.خدا روشكر.خدا رو شكربهراد یه هفته س رفته سركار.كارش توی مترو تهران است.توكل به خدابعد از ماهها دوباره موزیك گوش میدمتنوع موزیكهام هم باحاله،سیاوش قمیشی و محسن چاووشی.شايدم زند وكیلی.تمامآخر هفته ها میریم طالقان و جمعه بعدظهر میریم مهرآباد خونه بابام .شبش هم جنازه میرسیم خونه.ببین چیه كه توی هفته استراحت میكنم.طالقان هم همیشه كار واسه انج
گاهی ساعت ها میشینم و به این فکر میکنم که چقدر از آدمی که صبح ها توی پوستش بیدار میشم واقعا منه؟ به اینکه واقعا فلان چیز رو دوست دارم؟ واقعا بهمان کار روحم رو جلا میده؟ یا چیزی که هستم شبحیه که اگه آدم ها چشم هاشون رو ببندن ناپدید میشه؟ حرفِ تظاهر نیست. وقتی تظاهر ميکنيم به چیزی که نیستیم داريم بقیه رو فریب میدیم. اما خودمون آگاهیم. حرف ادب و احترام و اجبار هم نیست. حرف یه تلقین قویه. انقدر قوی که خودتم ازش آگاه نباشی. نفهمی که داري توقعات دیگرا
مردا بخاطر این دارن منقرض میشن ک جنس مخالفشون صداشون میکنه داداشی!/:فکرشو بکن پول کافه رو حساب ميکنيچسناله هاشو تحمل ميکني،آخرشم صدات میکنه داداشی!نه ناموسا خودت باشی دوست نداري منقرض شی؟ -__-من ک هر سری دوس دارم آب شم برم تو زمین/:
دنیا طلاآهنگ جدید دنیا به نام طلا از رسانه لاله موزیک
+ متن آهنگ دنیا طلا
اگه میمونی که هیچ ، اگه نه که زود برو / اگه واست آدمی‌ از من بهتر بود برو
دلو بده بیاد پس دیگه داري زیاد دست /دست ميکني‌ حرف دلت توو چشمایِ سیاهت هست
ادامه مطلب
هر چیزی یک بار مزه دارد.و به تبع ان هر چیزی فقط یکبار درد دارد؛بعد از آن حس هایمان ضعیف میشود،میخواهد شادی باشد یا غم.
شاید خیلی دیگر از آمپول زدن نترسیم؛میدانیم درد دارد ولی خوب تجربه اش را داشته ایم و فهمیدیم که میتوانیم سر بلند بیرون بیاییم از این قضیه،فهمیدیم که دردش قابل تحمل است.
مگر چقدر میتوان از رفتن ادم ها ناراحت شد ،آرام آرام کمرنگ و عادی میشود،تا جایی که پشت سر کسی که میخواهد برود خودت اب میریزی و بدرقه اش ميکني
ما خوب بلدیم درد ها
پیش‌نویس: همیشه از اینکه شناخت و علم کمی نسبت به یه موضوع داشته باشم احساس ضعف و ترس می‌کنم؛ مثلاً بعضی از نقاط ضعفم توی ترجمه باعث شد برم سراغ ویرایش؛ می‌دونم که توی شناخت شخصیت آدم‌ها، طرز تفکر و قصدشون از بعضی تصمیمات خیلی ضعیف هستم و به‌خاطرش برای بعضی افراد زمان زیادی رو صرف می‌کنم؛ حتی دو تا مشکل جسمی هم دارم که به‌خاطر همین ترسم رفتم ته‌وتوی قضیه‌اش رو درآوردم. حقیقتاً یکی از نقاط ضعفم اینه که شناختم از خودم هم خیلی کمه. این به کن
چه دنیای کوچیک و عجیبیه! فکر نمیکردم دوسال از پست یکی مونده به اخرم گذشته باشه فکر نمیکردم بازم دوسال از زندگیمو حروم کرده باشم منی که هربار با خودم عهد میبندم. عزیزم شش سال زمان کمی نیست نمیدونم حسم بهت چیه به تویی که تاحالا یه بارم لمست نکردم به تویی که تو ذهنم بوی عطری یه بوی عطر تند که اصلا دوست ندارم، به تویی که سرتا پا تفاوتی با من به تویی که یه نقطه نظر مشترکم نداريم، نمیدونم چرا دوستت دارم نمیدونم چرا هربار میبخشمت نمیدونم چجوری یادم
با واژه ای به نام ِ student of life آشنا شدم .واژه ای که قلبمو آروم میکنه چون من عاشقِ یادگرفتنم .میتونم بگم لحظاتِ عمیقی که حس ِ  لذت اعماق وجودمو پُر کرد وقتایی بود که داشتم چیزی یادمیگرفتم .سر کلاسا ،موقعِ درس خوندن،کتاب خوندن ،پادکست گوش دادن ،با مریضا و ادمای مختلف حرف زدن و بودن کنارِ خودم.و این واژه میتونه یادم بندازه که جهتم باید به چه سمت باشه.
.
امشب شب سومه .شب سومی که آرومم .که دستِ سیاهِ افسرده‌گی از گلوم برداشته شده .ذهنم آرومه .قدمام مح
رفیق.
اون چیزی که تو داري
آرزوی منه
و اون چیزی که من دارم
آرزوی توئه❤️
من نگاهم به داشته های توئه
و داشته های خودمو نمیبینم!
و توام نگاهت به داشته های منه
و داشته های خودتو نمیبینی.
بعد یهو همونی هم ک داشتی از دست میدی
و غر غر ميکني
پس اگه، تا وقتی داريش بابتش شکرگزاری نميکني!
حق نداري وقتی از دستش دادی غر بزنی
امروز صبح،دوستم را دیدم که دستش را باز کرده بود. ماه پیش در مدرسه بر اثر یک اتفاق دستش شکسته بود.
وقتی به پیشش رفتم میگفت درد میکند،اما از گریه خبری نبود.بعد که فهمیدم دستش شکسته و گریه ای نکرده بود برایم جالب شد.
امروز عصر داشتم از پارکی رد میشدم که او را ،در حالی که زانوی غم بغل گرفته بود از دور دیدم.
اول متوجه نشدم و خواستم او را غافل گیر کنم،پس از پشت به او داشتم نزدیک میشدم که صدای گریه اش را شنیدم
نگاهی به او انداختم و بغلش نشتم و بهش گفتم:
-
خیلی دوست دارم جواب ندی. یکی از هدفن‌ها را از گوشم بیرون می‌کنم. میخواهم قطع کنم. نمی‌دانم چرا دوست ندارم جواب بدی و از این دلیل نداشتن کلافه میشم اما قطع نمی‌کنم. بدون دلیل قطع نمی‌کنم. برخلاف دیروز و پریروز اینبار جواب میدی. من اما همین امروز نمی‌دانم چرا نمیخواستم جواب بدی. صدای بچه از پشت تلفن میآید. حالم را می‌پرسی میگم خوبم و حالش را میپرسم. میگی چه خبر ولی من توجه نمی‌کنم. حال بچه‌ را میپرسم. می‌خندی. من کم‌کم صدای خنده‌هایت یادم
سلام و تسلیم جناب خانم / آقای مزاحم .اولا جورائی ممنونم که فهم و شعور بکار بردی و از جسارت به ساحت حضرت زهرا س و مقام رهبری اجتناب ميکني .دوما ،فعلا هر چه میخواهد دل تنگت بگوی .و سوما ، میبینی که آدرس وب را تغییر دادم و کلیه مطالب منتقل شده به آدرس جدید .خیلی ساده و آسان میتوانستم این وب را قفل کنم و فقط یک پست بگذارم بدون اینکه قسمت نظرات فعال باشد.و اون وقت هیچ کاری نمی توانستی بکنی .ولی به چند دلیل تعمدا این کار را نکردم منجمله اینکه در ا
زندگی.
#مهم نیست که شیری یا غزل.با طلوع خورشید دویدن را آغاز کن
 

#میدونی چرا وقتی تو چشمای بچه ات نگا ميکني احساس ميکني بیشتر دوسش داري؟
-چون خودتو تو چشمانش میبینی!
 

# "بی بی"ها یه روزی "نی نی"بودندکه گذر زمان باعث جابجایی نقطه های نامشان شد.
 

#هرروز صبح وقتی خورشید طلوع میکنه.یک خرگوش شروع به دویدن میکنه و میدونه که برای 
زنده موندن باید سرعتش از شیر بیشتر باشه.!
 

#(شوخی):
نگاهت چون عقاب                            دلت چون دریا
دستانت چون شعله   
هعی کنکوریای نود و هشت امشب از این استرس کشنده خلاص میشید اگه تا قبلش خودتونو خلاص نکنید. من که کلا به . بود _ببخشید_ برام کلا مهم نبود الان راحتم خونواده از این استرس درمیان و دست از پافشاری برمیدارن شايدم پا از دست فشاری برمیدارن.
حتما تاحالا پیش اومده که با دوستانتون صندلی داغ بازی کنید و سوال کم بیارید. در این پست میتونید 141 سوال پیدا کنید که از دوستان بپرسید. :) اگه سوال جالبی در ذهنتون هست بگید به لیست اضافه بکنیم. در ضمن اگر خواستید میتونید در نظرات به هرکدوم از سوالات هم خواستید جواب بدید. (^_-)

1. یه بیوگرافی از خودت میگی؟2. چقدر میتونی به شرق بری، بدون اینکه به غرب برسی؟3. اگه مجبور باشی یه کرم رو بخوری، چجوری میپزیش؟4. اگه یه ماهی بودی، دوست داشتی چه نوع ماهی باشی؟5. ا
زمانی فکر ميکني درست میگی 
اما بعد از مدتی سالی به دلایل و پافشاری که میکردی احساس خوبی نداري 
در اون زمان دیگه نتیجه گیری ميکنيم و اعلام ميکنيم که یقین داريم در مورد چیزی که داريم ادعا ميکنيم 
اما بعد مدتی خود زمان بهت نشون میده که خیلی کوچیکی و بزرگتر از تو جلوی من نتونستن طاقت بیارن 
ثابت قدم باشن 
میگن حتما کاری ميکني مشکوکی 
ولی واقعا فن و تردستی و راه عجیب غریب نداره فقط از نگاه ها و نفس ها رد میشه
در ازای چیزی با ارزش تر
یه جور پروسه س
امروز روز اول بود. فردا روز مهمی ست. هفته ی پیش رو هفته ی مهمی ست. دارم مطیعی گوش می‌دهم. الهی العفو می‌دونم این صدای لرزونو دوس داري الهی العفو می‌دونم این گدای حیرونو دوس داري الهی العفو می‌دونم این دل پشیمونو دوس داري.

بعد از مدت ها توسل خواندم. الهی الهی بفاطمه . الهی بفاطمه . الهی بفاطمه . الهی بفاطمه . الهی بفاطمه . الهی بفاطمه . الهی بفاطمه . الهی بفاطمه . الهی بفاطمه . الهی بفاطمه . 
مدتی هست به دنبال خونه  هستیم برای پیدا کردن یه خونه بزرگتر و نوسازتر پولی که امسال داريم مناسب خونه ی مورد نظرمون در شرایط اقتصادی پارسال هست!
یعنی بگم اوضاع جوری شده که با 80 میلیون رهن و 2 میلیون اجاره نمیتونیم خونه مورد نظرمون رو پیدا کنیم!!! 
تو این شرایط اقتصادی که ارزش پول کشور همینطور پایین و پایین تر میاد و همه چی هم باطبع گرون و گرون تر میشه. فقط در یک شرایط میشه متناسب با تورم درامدمون رو افزایش بدیم اون هم در صورتی که خودمون جزو تول
چند وقت پیش، بالاخره سکوتشو شکست و برام از اینکه رابطه اش با همسرش چقدر به بن بست خورده گفت. از تمام جزییات آزار دهنده. چند روز بعدش یجا یهو وسط مکالمه ای صدام لرزیده بود که تو باید خوشحال باشی، باید مراقب خودت باشی. که خدایا بس بشه دیگه لطفا. دخترک معصومی که کلاس اول بغل دستم مینشست و دوستیمون ۱۵ سال به طول کشیده باید حالش خوب باشه.  امروز بعد مدت ها این پیام رو برام فرستاده:"نمیدونم الان کجایی و داري چیکار ميکني فقط خواستم بگم همه چی خوبه, حتی
متن آهنگ بابک مافی به عشق تو
میخوام که فکر کنم الان تو فکرمی میخوام که فکر کنم دلتنگی یه کمیمیخوام که فکر کنم دلگیر شدی ازم ولی دلت میخواد که برگردی بازمهنوز با عکس تو سرگرم سرگرمم رفتی نفهمیدم انگار هنوز گرمموقتی تو زندگیم انقدر اثر داري چه فکری ميکني که تنهام میذاریای عشقم ای جونم به عشق تو جوون میمونم.ای عشقم ای جونم به عشق تو جوون میمونممعروفم من به تنهایی معروفی تو به زیباییت معروفم من که دلتنگم نیستی ولی اینجاییصدات کردم نمیشنیدی نگا
یسری ادم هستن تو زندگیامون همش دروغ میگن بعد خیال
میکنن ما نمیفهمیم اخه نفهم چلمنگ بیشعور اسکول فکر ميکني فللان کارو بکنی من نمیفهمم 
مثل خودت نفهمم بدبخت من خیلی وقته هبر دارم 
بعد از هرچی ادما بدت بیاد عینهو دم وصلن بهت که بفهمنن 
چ غلطی ميکني 
بابا کسافط برو سرت تو زندگی خودت باشه اه 
بدم ازت میاد متظاهر نمای دروغگو و سواستفاده گر.
#دورشوازم #دروغگو
یه جای سرسبز.خیلی سرسبز. 
پر از درخت. درخت سیب و آلبالو.
 یه حوض. یه حوض با فواره. 
که ده یازده تا ماهی قزل آلای درشت داره.
یه صندلی کنارش. لم دادی روی این صندلی. پاهاتو گذاشتی لب حوض. سرت بالاست. به حرکت سایه ی آب حوض روی برگای درخت بالا سرت نگا ميکني. هی نگا ميکني.
بلند میشی یه لیوان برمیداري برای خودت آلبالو میچینی. آلبالو با شاخه و برگ. میندازی توی لیوانت. وقتی لیوانت پر شد میری اب یخخخخخ میریزی توی لیوانت.خوب میشوری آلبالو ها رو. ولی دلت نم
هر اتفاقی بیفته من بخاطر همه تلاش هایی که همه این سال ها کردی همه بالاپایینایی که تجربه کردی همه اتفاقایی که پشت سر گذاشتی محکم محکم بغلت میکنم بهارم :)فردا حواستو حسابی جمع کن 
فردا نذار هیچی جلوی موفق شدنتو بگیره 
هرچی بلدی بزن و برگرد 
تو بخاطر بهار بودنت عزیزی 
هیچوقت خودتو با هیچکس مقایسه نکن حتی گذشته خودت فقط سعی کن الان کاریو انجام بدی که فکر ميکني حال دلتو بهتر و بهتر میکنه و کیف ميکني باهاش 
برات بهترین بهترین و بهترین ارزوهارو دا
دو سه هفته ست یه باشگاه جدید میرم، صاحب باشگاه آدم دست و دلبازیه، یه مرده هر روز میاد بطرای پلاستیکیو‌ جم میکنه و میبره معمولا یه پسر ۸ ۹ ساله هم باهاش میاد، از اون آدمای بدبختن ک هیچی ندارن، نکته بدترش اینه که امروز با یه پسر دو سه ساله اومده بود، آخه تو که نه پولی داري نه کاری داري نه هیچی داري از همه بدتر معتادم هستی چرا باید بچه داشته باشی :/فقر و بدبختی ازشون میباره اما حداقل دو تا بچه کوچیک داره، اون بچه ها چه آینده ایی دارن، دلم واسه پسر
Akse Aghaye Khamenei

آخرین جستجو ها