نتایج جستجو برای عبارت :

شاخ میکردیم آدمای پستو منو تو

پستو سبز و قرمز، سُس خوشمزه، دلنشین و دوست‌داشتنی ایتالیایی است که به شکل سنتی با همین کوبیدن‌ها و لهیدن‌ها در هاون درست می‌شود. هرچند شاید این روزها دستگاه‌های برقی جلوی همان چند کالری سوزاندن را برای کوبیدن مواد پر کرده‌ باشند اما می‌گویند ایتالیایی‌های سنتی همچنان پستو را در همین هاون‌های بزرگ و قدیمی‌شان درست می‌کنند.
پستو  چند ماده ساده دارد و در ۱۰ دقیقه آماده می‌شود؛ یکی از بهترین هم‌نشین‌های پاستا، نان و ساندویچ. برای یک
الان یه نگاه کردم وبموچشم خورد به پستی که با عنوان گرگ من گذاشته بودمقبل از این یادم نبود که اون پستو گذاشتمخیلی پستا هست که وقتای ناراحتی سریع میزارم ولی بعدا ،حتی چند ساعت بعد یادم میره که همچین پستی گذاشتم اصلا خب خیلی پستا رو نوشتم قبل از این،همه رو موقت کردم و هیچی یادم نیست ازونا، روزای خوب، روزای بد .این پستو که دیدم،یادم اومد اونروز چه اشتباهی کردم عجیبه ولی در عین حال عجیب نیست گرگ من امروز هم بیدار بوداینکه چرا من یه سری اشتباه
میخاستم برم خاستگاری یهو سه چهارتا دختر با کلاس با سواد خوب وارد زندگیم شدند .منم کلی نظرم عوض شد که چقدر گزینه ی خوب هستبعد که دست نگه داشتم ، تمامشون پریدن انگار همون استرس ازدواجه که باعث میشه جرئت و شهامتت زیاد شهو دخترا بیان سمتت و تو بری سمتشون و فک کنی یه عالمه گزینه هستاین پستو نوشتم که بگم اینطوری نیست باور نکن .
بعد از سه روز یه نفس خوندن ساعت یکو نیم امشب تموم شد ریاضی :|
احتمالا الان که دارید میخونید پستو به دلیل دیر گذاشتن پست صبح دوشنبس و من سر جلسم. پس دعام کنید شاید بهم الهام شه همه سوالا سر جلسه D:
خوندیم و بازم نفهمیدیم چرا احتمالو میخونیم :/
پنج نفر سرشونو میندازن پایین میرن تو رستوران تو باید حساب کنی به چند حالت علی و نقی پشت سر هم میرن تو:|
در حالیکه اونا یه بار میرن تو و اصلا بهش فکرم نمیکنن :/ 
امیدوارم سالای بعد یکم از این درس مزخرف کمتر داشته
فکر می‌کنم یکی از چیزهایی ‌که می‌خواستم در وبلاگم بنویسم نشانه هایی که پیدا میکردم بود. حالا نشانه ها را می خواهم در پستو قایم کنم. در نهانخانه. اما نمیشود که فقط از حس های خالی شده ام بنویسم. ‌‌میخواهم بگویم گاهی  نشانه می‌بینم. زیاد هستن و من گاهی میبینم و گاهی در موردش حرف نمی زنم. شاید یک روزی بتوانم حق مطلب را بیان کنم. فکر کنم همین الان هم کار را خراب کردم.
سلام دوستان.
این پستو بخاطر مطلب ساخت چت روم با #C مینویسم.
خیلی کوتاه توضیح میدم.
CMD تونو باز کنید و دستور زیر رو توی اون کپی پیست کنید:
 
ipconfig
 
حالا بگردید و اون خطی که نوشته:
 
IPv4 Address. . . . . . . . . . . : Your local ip
رو پیدا کنید. ایپی که جلوش نوشته شده، لوکال آیپی شماست.
سلام :)
اینجا ایران است و صدای ما را از فیلینگ نوشت میشنوید :]
ضمن ابراز دلتنگی به یکایک شما جگر گوشه ها ( :دی ) عارضم که کنکور هم تموم شد و بازگشت همه به سوی وبلاگ ها و سایر شبکه های اجتماعی و لبیک گفتن به تک تک چالش های دعوتی است همانا ! آیا متذکر نمیشود سازمان سنجش؟ آیا حسینی بای متذکر نمیشود ؟
 
الان قطع به یقین سوالی که قلقلک تون میده اینه که کنکور چطور بود ؟ :| خب سوال بدیه -_- خودم میگم :| فقط دیگه اسم اونو نیارین :| متوسط بود -_- منتظریم نتیجه ها بی
خانه مادربزرگ شعبه دیگری ندارد *_*
یه خونه با حیاط برزگ که دو ضلعش باغچه است و ضلع سوم یه باغیه برای خودش! پر از هلی گوجه و تره و جعفری و چغندر و لوبیا سبز و درخت گردو و گل با یه لونه مرغ که یه خروس بی خاصیت داره که علی رغم داشتن هیکل نتونست خروس دایی رو که نصفش بود شکست بده به نظرم بین مرغا مونده زن زلیل شده :/
اینم رونمایی گوجه ماهی:    
تازه از تخم اومده بیرون :دی
الان که این پستو ارسال می کنم دارن اسید می پاشن روش (تو معدمه)
امروز توی مترو ۲ تا بچه (یکیشون پسر اون یکی دختر) دیدم گوله نمممممممکککککک
موها فرفررررییییی عین سیم ظرفشویی
چشم ابرو مشکیییی
پسره یکی دو سال بزرگتر بود و دختره تازه تازه راه میرفت :)))
دختره منو دید طبق معمول یه چشنک زدم بهش یهو دیدم خندید :)))
یهو گردنشو کج میکرد منم کج میکردم میخندید :)))
دل میبرد دیگه
یه خانومی هم بغل دست ما بود اولش با یه لبخند داشت مارو نگاه میکرد یهو گوشیشو در آورد
شروع کرد تایپ کردن
تند و تند :)
هی منو نگاه میکرد مینوشت بچه ه
با کلی دل دل و چه کنم چیکار کنم سر ساعت نشستم پشت سیستم.
دلشوره داشتم؛
آنلاین بود
تا دید آنلاین شدم
گفت سلام اومدی؟؟!!
منتظرت بودم.
و اینگونه بود که سوال جوابهای معمول برای آشنایی شروع شد.
از اون به بعد هماهنگ ميکرديم و هرروز کلی باهم چت ميکرديم.
روز به روز بیشتر به هم وابسته تر میشدیم.
این چت ها تا دوسال هر روز ادامه داشت.
تو خیال همدیگه رو کنار هم حس ميکرديم
چه لحظاتی،چه پیام هایی.سرشار از ارادت و محبت.
اینقدر همدیگه رو خوب شناخته بودیم ک
بالاخره اینجا رو ساختم.ساختم تا بنویسم .تا اروم بشم.
حالام داره فیلم گیتا رو نشون میده تا بیشتر اعصابم خورد باشه
اعصابم خورده چون نفهم تشریف دارم. چون خودمو اون بالا بالاها تصور میکردم. چون فکر میکردم خدا منو دوس داره .چون فکر میکردم حالا چون روزی چاربار خم و راست میشم خدا خیلی روم حساب میکنه. فکر میکردم رو صفحه دسکتاب خدا قیافم  چشمک میزنه.هه!
عجب نفهمی!
ولی حالا واسم سواله جدا کیا روی صفحه دسکتاپ خداس؟ اصلا غیر از یه سری خوبای عالم کس دیگه هس
بسم الله الرحمن الرحیم
 
دیروز که اون پستو گذاشتم داغ بودم نمیفهمیدم وخامت حالمو
اما الان میبینم خیلی اوضاع خرابه خیییییلی.
پتانسیل اینو دارم یه دریا اشک بریزم
قشنگ احساس میکنم قلبم مچاله شده 
الان فقط یه نفرو میخوام که باهش حرف بزنم .یه شونه میخوام برای باریدن به مدت چند ساعت .یه دست میخوام برای روی سرم
اما منکه کسیو ندارم!کسی که بشه بهش حرف های دلی گفت:(
اووم چرا دارم بهتر از رفیق کسی نیست که هم به حرفام گوش کنه هم موقع گریه اشکامو پاک کن
آخر هفته خوبی نبود. نه درس خوندم نه رفتم بیرون. عوضش چهارشنبه مریض شدم و این دو روز داشتم ریکاوری میکردم. برای اولین بار توو عمرم سرم زدم. و خلاصه.
دیشبم اومدم درس بخونم اونجوری شد انرژیم افتاد. با بچه ها کارتون دیدم.
 
الف هم داره ادا های ز رو در میاره؛ بچه بازی. و میدونین چیه: به من چه ربطی داره مشکل اونا اصلا؟ :/ آدماي پر رو.
 
الانم داشتم فکر میکردم نوجوونی چه خوب بود ؛ توو رویاهامون زندگی ميکرديم. نمیدونستیم دنیا قراره اینقد زشت بشه یه روزی.
گاها سر و کله ی یه سری احساسات تو زندگیم پیدا میشه که به شدت ازشون متنفرم و دلم نمیخواد مثل یه اسب رام و مطیع بیفتم دنبالشون،ولی اونا منو به اجبار دنبال خودشون می کشونن،و این روز ها،جزو یکی از اون گاهی ها تو زندگیمه و یجورایی مبارزه! از نوعِ خوددرگیریشه!
احساس تنفر دارم نسبت به برخی آدماي زندگیم و واقعا دارم ازش رنج می برم،یجورایی اذیت میشم،با حرفاشون،رفتاراشون،اونا همون آدماي قبلین.من حساس تر از قبل شدم،خیلی حساس،احساس میکنم آسیب پذیر ش
پیچ این زن تمساحیه رو خوب بلده لایک کنه و کامنت بزاره جالبه لایکش پای تمام پست هاش بود و هیچ وقت پستای منو نمیدیداین عجیب نیست.یکبار کنارش بودم بهش گفتم تو تنها کسی هستی ک نه استوریای منو میبینی و نه لایکم میکنیهیچی نگفت.دلم گرفت دوباره از اینکه میبینم همه ی عالم و ادم رو چک میکرد و میکنه بعد منو نمیدیدفقط تو یه مقطعی.که اونم احتمالا جهت رفع عطش کنجکاویش بوده .وقتیم بهش اعتراض میکردم میگفت تو گوشی دست من میبینی مگه من بیکارمدلم گرف
سلام به تویی که داری این پستو میخونی
من تصمیم دارم تو وبم یه چیزی تو مایه های روزانه نویسی داشته باشم ، از اتفاقاتم بگم و. جون رو کاغذ نمیتونم بنویسم اینجا میگمشون ^^
من یه دختر متولد 80 هستم (الان شاید با خودت بگیی ای بابا یه گودزیلا :| ) که از 18 سالگی به بعدشو میخواد ثبت کنه که بعد ها بیاد دوباره بخوندشون :) (این لبخنده لبخند واقعیه ها)
اگه : 
حوصلت سر رفته
اتفاقی راهت کج شده اینور 
شانسکی دستت خورده 
و هزاران احتمال دیگه (!!!) که باعث شده الان این‌
نمیتونم و نمی خوام مجبورت کنم بمونی
خودت مهمی چی میخوای
 ولی    لیمو     همه درارو نبند
این پستو  گذاشتم که بهت بگم نرو
دوستای من که میاین وبم بیاین همه به لیمو بگیم همه درارو نبند
 
 
 
 
چه کنم خدا پشیمونش کنه   یا مثه من پریشونش کنه؟؟
 
 
لیمو بخدا تو شرایط بدی هستم اگرنه تا دوهفته دیگه هزار تا نظر جمع میکردم . ولی نمیتونم
تازه اگه فردا نتایجم خراب بااشه لیمو
حتما دو هفته دیگه سر میزنم . کاش باشی . تا یه سال دپرسم نزاری
سلام به همه. راستش دیشب بعد از اینکه اون پستو گذاشتم خیلی پشیمون شدم. نباید اونکارو میکردم. امروز همه نگران شدین.نمیدونم بگم وضعیتمون خوبه یا بده. خودم که شدیدا درد دارم. کل بدنم کبود شده. همون دستیم که دور بدن محسن بوده به شدت آسیب دیده. دست چپمم که بخیه خورده. به سختی دارم الانم تایپ میکنم.دیشب حس میکنم دردم کمتر از الان بود. محمدرضا خوبه. بهتر از دیشب شده. مامانم بد نیست. مشکلیم واسه بچش پیش نیومده. راستش نمیدونم اصلا چجوری از
کنسرت دیشب با من بخوان علی رضا قربانی حکایت لحظه های خوب برای گوش هایمان، چشمهایمان و قلب های مان و فریادمان بود و به عنوان یک فمنیست از تک خوانی خواننده زن لذت بردم  و خوب میدانم موسیقی این خاک انحصاراً در اختیار مردان است و این ممنوعیت صدای زن، سلیقه ای بر پایه استدلال عرفی، فرهنگی، دینی بعد از استیلای انقلاب اسلامی است.  در کشوری که بهائی به موجودیت زن داده نمی شود و زن جنس دومی ارائه دهنده خدمات است، هنر او هم سرکوب می گردد. 
ابژه ای که از
حدود 500 هزار تومن باید بدم برای خرید پک وسایل، برای پری کلینیک!! به هر سال بالایی میگم، میگه خودمون لازم داریم. تو هم لازمت میشه تو کلینیک و سالای بعد. برو بخر. 
 
+ من با این پول قشنگ دو تا آمپول محرک خارجی جلو میفتم تو درمان. کلی هم سرحال تر میشم. یا ساده ترش، بابام 48 ساعت میتونه کمتر کار کنه ! :| 
 
+ خانم دال، یک عدد سال آخری که اوایل ثبت نامم جلوی آموزش که دنبال کارهایمان بودیم آشنا شدیم. اون موقع باردار بود سه ماهه. و الان بک گل پسر زیبا و شیری
پاستا ایتالیایی را با این روش در منزل تهیه کنید
طرز تهیه پاستا
با مواد لازم موجود در این آموزش آشپزی ایتالیایی می توانید برای ۴ نفر پاستا تهیه کنید ، در صورتی که می خواهید مقدار کمتر یا بیشتری پاستا تهیه کنید می توانید با ضرب و تقسیم کردن مواد ، مقدار مناسب مواد لازم را اندازه گیری کنید ، در ادامه با وبلاگ سیب سرخ همراه باشید.
ادامه مطلب
نمیدونم چرا چند وقته اینجوری شدم:/
 
دو هفته پیش با A رفته بودیم واسه ثبت نام دانشگاش
رسید که بره بخش حراست. گفتن فقط دانشجو میتونه بره تو
منم باید همونجا تو حیاط وایمیسادم
ساعت از 12 گذشته بود و کم کم سایه ها هم داشت میرفت
یه ساعتی گذشت. زیادی دیر کرده بود
واسه اولیا هم یه جلسه گذاشته بودن من تنها زیر آفتاب
یه لحظه که دیدم نگهبانه نیس خواستم برم تو که جلوم سبز شد و گفت: شما دانشجویین؟
منم کلی با کلاس گفتم: خیـــــــر
مرده هم یه نیش خند زد و گفت:
هرکی این پستو خوند یه قول بهم بده اینجا یا تو یه دفتر شروع کنید
یه لیست بنویسید که هر سطرش با این کلمه شروع شه:
چقدرخوبه که.
چقدر خوبه که میتونم هنوز بخندم وبخندونم:D 
چقدر خوبه که خانوادم رو دارم
چقدر خوبه که کلی دوست باحالو دوست داشتنی دارم;) 
چقدر خوبه که کودک درونم هنوز شیطونی میکنه:P 
چقدر خوبه به آینده امیدوارم:) 
چقدر خوبه که
شما بگید؟
بیاید قدر خوبیاوداشته های زندگمونو بدونیم:) 
قطعا غم ودغدغه وجود داره ولی تمرکز روی نکات مثبت وداشته
بله اینم از امشبمون:-)
با مامانم اینا دعوام شد سر اردو ی هسل خب من معرفی کردم این گروهو ب فاطمه حالا انصافه اون بره من نرم؟؟؟ ایشالا ک سفرش ب خوبیو خوشی با دل خوش بره و برگرده ولی این رسمش نی
چرا من نمیرم؟چون من یه مامان بابای نگران دارم ک امنیتو برام فقط تو خونه میبینن :-|   و در امتداد این تفکر زندگی منو گوه برمیداره دلتون نخاد 
آآآآآههههههه فاطمه ای ک بدن این پستو میبینی امیدوارم یه روزی شاهد این پست باشی ک داره از جزایر قناری یا ته تهش دگ پار
1. کله سحر پا شدم رفتم کتری روشن کردم تو فلاکس ژذابم چایی بریزم. کلی وایسادم جوش بیاد. آبش تا نصفه بود. یه دقه غافل شدم رفتم گلاب به روتون دسشویی، برگشتم دیدم بابام کل کتریو آب کرده :| بنده خدا مثلا میخواست بهم لطف کنه :| خلاصه که مامانمم بیدار شد و کلی با هم دعوا کردن سر من :))) و محتوای دعوا حول این جمله خطاب به بابام می چرخید: ناموسا میشه لطف نکنی؟ :|
فقط یه دقه رفتم دسشویی شر شد تو خونه -_- خلاصه که یک لحظه غفلت یک عمر پشیمانی :)))
2. ما هزارتا کارت بلیط
شخصی به شیخ انصاری ( از بزرگان فقاهت ) که مشغول قرائت جامعه کبیره بود تعرض کرد که بس نیست این همه ریا و ریا کاری؟ مرحوم شیخ با روی خوش فرمود شما هم ازین ریا ها انجام دهید. ( به قول ماها تا باشه ازین ریاها ) 
پی نوشت : قواعد اسلام دو بخش دارد یکی ترویج و تبلیغ و یکی تمرین اخلاص و خدا محوری. در بسیاری از قواعد شرعیه تبلیغ و ترویج از ارکان اصلی اعمال است، تا حق شناخته شود و باطل جولان پیدا نکند. یکی از ابتلائات جامعه در صد سال اخیر افکار التقاطی و استعم
امشب سجاد یه ویدیوکلیپ از یکی از ترانه های ابراهیم منطفی واسم فرستاد، اینقد صداش غم داشت که یه لحظه دلم واسه غم تنگ شد. یاد بقیه ی آهنگای رامی هم افتادم، خنیاگرِ جنوب. ظرفیتِ گوش کردنِ آهنگاشو ندارم تو این ایام. کلاً کم پیش میاد آهنگ گوش کنم (وقتی خونه ام، وقتی تنها و یه جای دور نیستم)، اینجوری هیچوقت خسته کننده نمیشه. 
داشتم میگفت، دلم واسه غم تنگ شده. واسه عصبانیت و ناامیدی نه! واسه یه نوع ناراحتی. عصبانیت و ناامیدی خیلی مزخرف و نخواستنی ان،
امشب سجاد یه ویدیوکلیپ از یکی از ترانه های ابراهیم منطفی واسم فرستاد، اینقد صداش غم داشت که یه لحظه دلم واسه غم تنگ شد. یاد بقیه ی آهنگای رامی هم افتادم، خنیاگرِ جنوب. ظرفیتِ گوش کردنِ آهنگاشو ندارم تو این ایام. کلاً کم پیش میاد آهنگ گوش کنم (وقتی خونه ام، وقتی تنها و یه جای دور نیستم)، اینجوری هیچوقت خسته کننده نمیشه. 
داشتم میگفت، دلم واسه غم تنگ شده. واسه عصبانیت و ناامیدی نه! واسه یه نوع ناراحتی. عصبانیت و ناامیدی خیلی مزخرف و نخواستنی ان،
دوست داشتم به‌جای گِل، مرا از چیزی شفاف آفریده بودی، چه بگویی آب، یا نور، یا هوا.
 تو گل را برگزیدی و قالب زدی. شفافیت‌ها و درخشندگی‌ها را نگاه داشتی برای دل، انگار بخواهی از دسترس شیطنتها و نادانی‌هایم، پنهانش کنی. در این میان عقل و فکر را دچار هزار آشوب کردی تا بخواهد سر از کار خویشتن درآورد. غافل از آنکه روزی عقل هوای بی‌عقلی میکند و میخواهد که دستم را بگذارد روی همین قالب گلی، تا راز درون را بشنود. چون هیچ‌چیزی نمی‌یابد میگوید: کاش قال
دیروز برای دومین بار رفتم باغ کتاب ^^
از اولین باری که رفتم بیشتر وقت کم آوردم!! اینقدر محو فروشگاه هنری و قسمت کتابهای زباناش شدیم که به خودمون اومدیم دیدیم وقت نداریم و اونطرفش هم نرفتیم هنوز خلاصه که من بدو بدو دوستمو کشوندم اونطرف و با بعضی مجسمه هاش عکس انداختیم *------* البته بخش عمده وقتمونو تو  کافه رستوران جلوش بودیم و من دومین پیتزای افتضاح عمرمو خوردم واقعا بد بود ازش روغن می چکید و دستامون چرب شده بود و تا چند ساعت مزه چربی رو حس میکرد
هر قدر هم‌صحبتی با آدماي معمولی و‌ خوب حالمو خوب میکنه، همونقدر صحبت با آدماي مغرور و از خود راضی و خودبزرگ‌بین حالمو بد میکنه. مخصوصاً وقتی این آدمها ۴کلام چیزی هم بلد باشند. دانش برای این افراد ابزاری برای اثبات برتری خودشون و فخرفروشی است. اتفاقا من دقیقا به همین دلیل دوست ندارم خیلی دانشمند» باشم و چیزهایی که بلدم رو به رخ دیگران بکشم. چون میدونم چیزی که من میدونم در مقابل چیزی که نمیدونم صفره.
ادامه مطلب
سلام
مرسی از دعوت شدنم big cat و فاطمه
سلام مهدی هر سال اول راهنمایی تا 3وم دبیرستان بجز اول دبیرستان :)) 
چیزی رو نمیتونم تو گذشته تغییر بدم چون گذشته.
ولی شاید بتونم طرز نگاهت رو بهتر کنم.
یه واقعیتی که هست و بعدا متوجه میشی اینه که بیشتر بچه های اون سن آدماي بدی هستن. خیلی از بچه ها mean اند و معنی mean یعنی بدطینت که معنی جفتشون رو احتمالا نمیدونی. بابا یعنی آدماي مزخرفی اند. یه 4-5 تا دوست داری همونا رو بچسب و سلامت روانت رو حفظ کن و میگذره.
میدونی خود
امروز سرگرم اتاق تمیز کردن بودم به گلام آب دادم غذا درس کردم ،مامانم مثل همیشه سرم غر میزد جوابشو ندادم با سیم هندزفری منو زد ولی بخاطر پرتاب بدش خورد به تخم چشمام که بسته بود ، درد نداشت ولی خودمو زدم به موش مردگی اون بیچاره هم فکر میکرد چشمام چیزیش شده ولی وقتی دید دارم میخندم با خنده اتاقم بیرون رفت
 امروز  یک سال شد . ۲۰ سالگی ازدواج کردم ،۲۲ سالگی طلاق گرفتم شاید عنوان مطلب برای خیلی از افرادی که این پستو میخونن عادی باشه ولی برای د
زنی لاغر و پریده رنگ .با نیم رخی ضعیف و استخوانی،کودکی در آغوش میان کوچه ایستاده است و می نالد.مردم برای شنیدن استغاثه ی او پیرامونش گرد آمده اند.وی از دست آن کسی که مسبب بدبختی اوست ناله می کند. شاید زنی را متهم می کند.شاید هم از شوهرش شکایت دارد می گوید:بچه هایش گرسنه اند و او غذایی برای ایشان ندارد.پول ندارد،نان هم ندارد.هیچ ندارد.از مال دنیا فقط مشتی کاه دارد که باید شباهنگام،او و فرزندانش روی آن بخسبند. می گرید و بعد به راه خود می رود.وقتی ک
یه مثل هست میگن واسه کسی تب کن که حاضر باشه برات بمیره. همیشه باید آدما تو شادی و غم باهامون شریک باشن اینکه آدماي اطرافم نه توی شادیام نه توی غم هام هیچ جا کنارم نبودن و من از همشون متنفرم و ازشون فاصله گرفتم. حتی یک نفر هم کنارم ندارم :) نمیدونم ولی من فقط یه آدم عادیم که با هر چیز غیرعادی متضادم.یا شاید اونقدر غیر عادیم که با ادمهای عادی متضادم .
ولی اینو مطمئنم که هیچ آدم عادی تو زندگیم ندیدم :/ 
خیلی دلم میخواد زندگیم و آدماي اطرافم عوض ک
.مسیر مدرسه تا خونه رو طی کرده بودم پشت در ایستادم هرچی زنگ میزدم کسی نبود که در رو باز کنه از شانس خوبم اون روز کلید هم نبرده بودم نمیدونستم باید چی کار یه گوشه برا خودم نشستم تا فرجی بشه یهو یکی از همسایه های جدیدمون رسید بعد از کلی سلام و احوال پرسی ماجرا رو براش تعریف کردم اونم دستم و گرفت و گفت که باید بیای خونم و اصن راه نداره منم هی گفتم نه و فلان و زشته و این صوبتا اما خلاصه کار خودش رو کرد ما چند سالی بود که تو این خونه زندگی ميکرديم اما
در باب فلسفه ورزش مطالب درخور کمی موجود است که بیشتر آن به زبان انگلیسی است. اما در این نوشته قصد داریم به یک موضوع پایه در ورزش غیر صنعتی [1] بپردازیم. ورزشی که هدف آن صحت و تقویت جسم است. این نوع از ورزش باید مشخص بشود که از چه زمانی آغاز شد. اگر هدف از ورزش برآورده کردن نیاز جسم یعنی فعالیت و صحت عضلات است، باید مشخصا به این مورد اشاره کرد که مدرنیته علت اصلی ایجاد این مشکل بوده و هست. با اصالت راحتی و تفویض کار به ماشین، غایت جسم انسان را مورد ن
احتمالا اکثر آدما برنامه دورهمی مهران مدیری رو نگاه کردن.
منم برحسب اتفاق چند روز پیش تکرار یکی از برنامه هاشو نگاه کردم 
بنظرم قشنگ ترین قسمت برنامه دورهمی اونحاییه که مهران مدیری به مهمونش میگه: 
چیزی هست که بخواین بگین و من نپرسیده باشم؟
بعد به خودم نگاه کردم و به همه آدماي اطرافم 
به همه حرفایی که میخواستیم بزنیم و نشد. به همه حرفایی که بغض شد ولی دم نزدیم
همه آدما به یکی توی زندگیشون مثل مهران مدیری احتیاج دارن که گاهی بپرسه: چیزی هست که
چالش نیلوفر هست و منم شرکت کردم یعنی بهم واجبه
خب بگذریم 
من بهترین سال هام کلاس چهارم و پنجم بود،کلاس چهارم مدارسمون دوره ای شد یعنی اول تا سوم یه مدرسه چعارم تا پنجمم یه مدرسه دیگه مشکل رفت و امد مهم نبود مشکل این بود که ما اصلا با اون مدرسه آشنایی نداشتیم حالا خداروشکر 90درصد دوستام باهم تو یه کلاس موندیم بعدش گذشت و با دوستم فاطمه آشنا شدم یعنی محبوب همه بوده و هست همه دوسش دارن و ته خندست ما خیلی باهم قهر داشتیم ولی تهش آشتی و خیلی هم دوسش
سلام. 
چطورین ؟‌خوب هستین ؟ امیدوارم حالتون خوب باشه :)
 
آقا وسط مسافرت و اون همه کیف و خوشی و خوشحالی  یک دفعگی پیامک اومد و گفته شد که فرهنگیان قبول شدم و برای مصاحبه باید وارد یک سایتی بشیم که اونجا اطلاعاتم رو وارد کنم . 
حالا ما کجا بودیم ؟
امام زاده ابراهیم .
بدو بدو اومدیم که سریع برسیم شهر خودمون و اینترنت داداشم هم دیروز روز آخرش بود و متاسفانه تموم شده بود ://
آخه بی انصاف فکر نمیکنی الان من در حال مسافرت بودم ؟ :///
 
هنوز چهر ساعت نشده
                                                                  
میدونی؛ هنر خیلی چیز عجیبیه. میتونی ساعت ها بری و توی گوگل سرچ کنی به دنبال معنی هنر، ولی بازم میفهمی که به هیچی نرسیدی. چرا؟ چون چیز تعریف شدنی نیست. شاید بشه اسمشو حس بذاری؛ نمیدونم.
اما چرا دارم این پستو مینویسم؟ چون به تازگی کتاب شور زندگی اثر ایروینگ استون رو خوندم. داستان در مورد زندگی نقاش معروف هلندی، ونسان ون گوگ هست. راستش به توجه به قیمت نسبتا بالای کتاب نسبت به خریدش شک داشتم.
فکر میکنم از اواخر پاییز پارسال تا اوایل ماه رمضان امسال، چند ماهی بود که تمام تلاشم رو کردم حتما برم باشگاه، خیلی هم خوب بود و تاثیر مثبتی روی من داشت. متاسفانه به دلیل تداخلش با کارم و همینطور ایام روزه داری کلاسم ول شد.
تا اینکه این هفته باز تصمیم گرفتم که کلاسم رو ادامه بدم.
همه اینها رو گفتم که بگم یکی از خانمهایی که اون هم به کلاس میومد، دیروز من رو دید و گفت:
- پس چرا نیومدی دیگه؟! (و جالب بود که خودش هم چند وقتی بود که نیومده بود کلاس!)
+ (با
دیشب ی خواب خیلی عجیبی دیدم.عجیب میگم چون دیشب داشتم به همه آدماي زندگیم فک میکردم جز این ی‌نفر
یه کتابی میخوندم از داستان های واقعی از زندگی کسانی که از فقر مطلق به ثروت مطلق رسیدن؛ بعضیاشون انصافا شانسی و کاملا اتفاقی یه کار معمولی رو شروع میکنن و پولدار میشن. البته کسی نبود یه شبه پولدار شده باشه؛ و خیلیاشونم با زحمت فراوان به ثروت رسیده بودن. برای من اونایی جالب بودن که با یه شغل معمولی ثروتمند شدن. اولین چیز اینه که خدا به هرکی بخاد روزی میرسونه حتا با شغل عادی. دومیش اینه که حتا تو شغل عادی هم آدم اگه انصاف داشته باشه و ناشکری نکنه
1. به مامانم میگم شهرک غرب رصد گذاشته ساعت 7 تا 9 شب. بعد میپرسم ازش 7 که هنوز شب نیست چجوری رصد می کنن؟ 
میگه شهرک غرب شبه :|
ما هیچ ما نگاه :|
 
2. نمودار حسابانمو تو این پست نشون دادم، و گفتم معلم حسابانمون با دیدنش ریخت دندوناش. دیروز میخواستم این نقطه ها به هم "نمی رسن" گفتم "نَمی رَسَن" . این سوتی خیلی عادیه برا من چون واقعا شغل من سوتی دادنه ولی واقعا نگران معلمه شده بودم چون نزدیک بود از خنده بمیره :|| و اصلا دلم نمیخواست تو 17 سالگی قاتل بشم :|| از ا
از حق نگذریم پسر قشنگ زیاد هست.(من درحالیکه دستمو زدم زیر چونم و از سردرد نزدیک ب سقت شدنم و روی صندلیم نشستم و از شیشه ب آدماي عبوری نگاه میکنم ).کاش مثلا اونیکه فکرشو نمیکنم از ایی در بیاد تواون مسلسل  منو کجا ورداشتین فقط.پاشم برم نماز بخونم یکم بیل بزنم اینقد چرت و پرت ننویسم.
دارن اذان میگن چی دعا کنیم؟هوووم!اینکه خدا کمک کنه.کمک کمک کمکچیزی ک خیلی خیلی بیشتراز هر چیز دیگه ای ازش توقع دارم.نمیدونم چرا روز ب روز بدبخت تر میشیم. چرا .این حسرت های زندگی آخر منو میکشه. ای کاش میشد زندگی رو بهتر ميکرديم. جهنمیه برا خودش.بریم بکپیم.دلتنگانه.
از اینکه قراره تاسوعا و عاشورا رو هم توی خونه بمونیم و جایی هم نریم و م هم قهرم ,کلافه ام.هیراد هم که نیست. از طرف دیگه شهریوری داره آتیش میباره ,صدرحمت به مرداد ماه. اگر نریم باید بشینم و کار های عقب افتادمو این چند روز تموم کنم, 
امروز خاله ام آبگوشت میدن ولی یه شهر دیگه هستن و تا اونجا دوساعت راهه و دووووره .منم هوس آبگوشت کردم ,نه هر آبگوشتی ,از اونا که واسه  امام حسین میدن. . 
 
قبلا چقدر تاسوعا عاشورا خوش میگذشت ,میرفتیم امام زاد
چقدر روزها از پی هم میرن انگارهمین دیروز بود که داشتیم مسجد رو فضا سازی ميکرديم برا جشن نیمه شعبان .چه ذوقی داشتیم ما یاد همه بچه هابخیر معلوم نیست که دیگه میبینم اون جمع رو یانه اما واقعا از ته دل برا همه دعا میکنم عزیزم بشن همه
7
نمیدونم چرا خدا این اشرف مخلوقات رو با یسری باگ آفریده :|
بدترین باگ هم همین هویت و وجود داشتن مدام تا لحظه ی مرگ هست!
چی میشد که یک مود "هیچ کس/هیچ کجا" داشتیم که درمواقع کارد به استخون رسیدن فعالش ميکرديم!
فکر کن یک وقتایی بجای این شخصیت و این شرایط به "هیچ کس و هیچ کجا" تغییر حالت میدادی :) یجورایی توی خلا ریکاوری میشدی تا برگردی به این دار فانی.
الان باید البوم جدید تیلور رو باهم گوش میدادیم. یک هندفری رو ب اشتراک میزاشتیم و تو تاریکی شب روی هر ترک تمرکز ميکرديم و بعد راجع ب کل البوم باهم حرف میزدیم و نزدیکای صبح تازه میخابیدیم و تو میگفتی ک عاشق شب های تابستونی. بله. من دلتنگتم. بیشتر از چیزی ک فکرشو بکنی!
دوست داشتن حس خوبیه ولی یک طرفه بودن دیوونه کنندساینکه ازت ندونه تحملش آسون تره تا این که بدونه و ازش قول بگیری خودشو بزنه به اون راه، گاهی وقتا از آدماي خوش قول بدم میاد.خواستنی که هیچ وقت داشتنی نمیشه کشنده است.اینکه بدونی تو ذهنش کسی هست و مطمئن باشی اون یک نفر تو نیستی، مرگ تدریجی یک رویاست.1398/5/3102:14
آ بی مثبت گروه خونی ایه که از همه ی همه میتونه خون بگیره، اما به هیچ کسِ هیچکس جز خودش نمیتونه خون بده.
تو زندگیتون از آدماي آ بی مثبت دوری کنین. آدمايی که فقط بلدن بگیرن، نوبت به دادن که میرسه دستاشونو میگیرن هوا که من سختمه، من نمیتونم، من شرایطش رو ندارم، من اونجور آدمی نیستم، من خوشم نمیاد، چرا من بدم اصلا؟».
شاید بهتر باشه اینجا رو ببندم برم ، میدونید آدم مریض زیاده و آدماي مریض اینقدر وقت آزاد دارن که برن و اعصاب بقیه رو خورد کنن . اما من اون آدمی نیستم که بتونم کنار اینا زندگی کنم .بازم مینویسم ، اما جای دیگه ، یه جور دیگه . پس تا سلامی دوباره خدانگهدار
چرا چیزی به اسم خوشحالی‌فروشی تو دنیا نیست؟
اگر بود لابد خیلی گرون بود و بازم آدماي عادی نمیتونستن از پس هزینه‌هاش بربیان بعد بیشتر افسرده میشدن و پولدارها خوشحالی‌ها رو میخریدن و همیشه خوشحال بودن. با این حساب خوبه که نیست. 
خواسته هام بزرگن. حس میکنم که باید بزرگ فکر کنم و با آدماي بزرگی در ارتباط باشم که انسان شادتری باشم و مؤثرتری. حالا این آدماي بزرگ کیا هستن؟ کسایی که اهداف بزرگ دارن. تخصص عالی دارن. روی خودشون و توانایی هاشون سرمایه گذاری کردن. زندگی رو فراتر از برآورده کردن نیازهای مادی می بینن. تلاش میکنن که به زندگی معنای جدید و تازه ای بدن. تلاش میکنن که تغییرات مثبت رو برای خودشون و اطرافیان اعمال کنن. 
 
اما الآن کجام؟
چند وقت پیشا یه ویدیو از ویشن لاکی
گایز دارم میرم ممکنه خیلی طول بکشه تا برگردم جدی میانهفقط این پستو میزارم تا بدونین به یادتون بودم و بیخبری نرفتم.
سعی میکنم برای تولد اعضا بیامو یک پست بزارم
خیلی دلم براتون تنگ میشه.
 
جیسوگ: نمیدونم اگه وب تو نبود باید چکار میکردم!چون اگه وب تو نبود هیچوقت نمیتونستم با بقیه اشناشم به خصوص با خود تو تو اولین کسی بودی که میشناختم
اونی جیسوگ اگه وبتو خدایی نکرده فیل کردن که حتما میکنن نامردا-_- خودتو ناراحت نکن حتی اگه دوسال دیگه هم مطالبو قر
نمی دونم چرا ما آدماي این دوره، از نصیحت شنیدن خوشمون نمیاد. 
یعنی کلا از موعظه و پند و اندرز فراری هستیم. 
درحالی که خداوند به پیامبرش دستور میده که "و ذکِّر، فإنَّ الذکری تنفع المومنین" " موعظه کن که موعظه به مومنان سود می رساند." 
اصلا قدیما میرفتن پیش آدماي خوب، میگفتن ما رو موعظه کنید. 
یا خود مولای متقیان، به یکی از صحابه شون میفرمایند که منو موعظه کن!! چون در شنیدن اثری هست که در دانستن نیست. جل الخالق!
حالا اینکه انقدر از زیر بار موعظه ش
یه سبکیه قشنگی داره آدماي اضافی رو بذاری کنار و تمرکزت برگرده روی درس و کار و آینده و البته ی البته خودت! تا قبل بیست سالگیم اصلن فکرشو نمیکردم بتونم تا این حد ریلکس بشم.کلن حس منفی داشتم =| الان خوبم،چون میدونم هر چی بد بودم بی فایده بوده و هیچی رو عوض نکرده.عاخیییش گُنده ای دارم ته قلبم ^^
این روزا آدماي عجیب غریب زیادی وارد زندگیم میشن :/ نمیدونم چرا :// همشونم یجورن و قصدشون یه چیزه و نمیفهمم من بد شدم ایراد از منه یا که اینا همش امتحانه ://چرا واقعا یا مریضا زیاد شدن یا نمیدونم من کاری نمیکنم حتما امتحانه :(کاش میتونستم با یکی خیلی راحت درمیونش بزارم علتشو بفهمم .
اگه تیکه های وجودمو از هم جدا میکنید ، حداقل بعضی از تیکه هاشو با خودتون نبرید . آدماي اطرافم چه گناهی کردن که باید منو نصفه و نیمه تحمل کنن ؟!من شبیه آدمیَم که منتظر می مونه یکی دیگه بیاد سر هَمش کنه و براش تیکه های نو بخره ؟ + مراع میگه ؛ بهت گفته بودم .
به خانومه میگم من ویزا ندارم و دیگه اتاق هم ندارم توی اگوست.نمیدونم چی کار کنم
با تعجب و ناراحتی نگام میکنه و میگه تو که خیلی نایسی.چرا ویزاتو ندادن هنوز!
اقای پرزیدنت.وسط عربده کشی هات یه نگاه ویژه به آدماي نایس بنداز که شدن مثل گوشت توی این چرخ گوشت که شما با قصاوت وایستادی بالا سرش!
دلم میخواست اونقدری وضع مالی خوبی داشتیم که همین الان از این جهنم ایران میرفتم  جای دیگه . توجه کردین اکثر ورزشکارا و آدماي پولدار و.  دارن میرن کم کم؟ چون اینجا جایی برای زندگی نیس دیگه. 
اینقد آدم میشناسم که رفتن یا دارن جمع و جور میکنن که برن راحت بشن. 
فقط ما بدبخت بیچاره ها میمونیم و تو این آتیش میسوزیم. 
شب عیده.شب میلاد امام حسین * باید همه شاد وخوشحال باشیم ولی نیستیم و این خیلی برام ناراحت کننده س.چی فکر ميکرديم چی شد
حداقل به خاطر امامی که اینقدر ادعای دوست داشتنشو داریم باید یه حرکتی بزنیم. خدایاااا به حق بهترین بندگانت
 بهترین خیرها را سر راهمون قرار بده و منو از این نگرانی در بیار.
*عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدا
ما همه بنده و این قوم خداوندانند.
 
خدا دانلود آهنگ جدید ماکان بند  دانلود آهنگ جدید ماکان بند به نام خدا با کیفیت بالا  Download New Music By Macan Band Called Khoda با متن + بخش آنلاین و دانلود مستقیم
متن آهنگ ماکان بند خدا
وقتی حالم بد بود خیلی چیزا داشتم کمبود هیچکسیم دورم نبود دستمو گرفتی چه زود
وقتی همه پسم زدن شروع کردم قدم زدن تو خلوت خودم بودم و میخواستم بگیری جونمو
گفتم خدا خودت بیا و دستتو بذار رو شونه هام آروم بشم
چرا اینجورین باهام این آدماي توی شهر انقده پس زدن منو تا از همشون دور بشم
خب اینقدر ننوشتم دیگه نوشتنم نمیاد به لش شدگی عجیبی دچارم این روزا که فهمیدم از تیروئیدمه. صبح صبحونه میخورم ، دو ساعت میچرخم دوباره میخوابم بیدار میشم کارهامو انجام میدم و متکا میزارم وسط اتاق ولو میشم تا شب :/ خدا میدونه چقدر از آدماي این مدلی بدم میومد ، اینطور که پیداست خودمم دچار این حالت دائما لَشی شدم
1. جویدن کاملا و کم کردن سرعت
مغز شما نیاز به زمان برای پردازش است که شما به اندازه کافی برای خوردن داشته ام.
جویدن مواد غذایی خود را به طور کامل باعث می شود شما بیشتر به آرامی خوردن, است که همراه با کاهش مصرف مواد غذایی, افزایش پری و اندازه بخش کوچکتر 
چگونه به سرعت شما را به پایان وعده های غذایی خود را نیز ممکن است  لاغری بدون ورزش وزن خود را تحت تاثیر قرار.
بررسی اخیر از 23 مطالعات مشاهده گزارش داد که خواران سریع تر هستند احتمال بیشتری برای به
کلی وقت میذارم، میشینم خودمو تحلیل شخصیت می‌کنم، شخصیت دور و نزدیک خودمو ترسیم می‌کنم، گیر و گورهای ساده و پیچیده، نرمال و آنرمال، شایع و غیرشایع روانیمو درمیارم، برچسب‌های عجیب و غریب به خودم می‌زنم و با خودم میگم اینا بدترین مشکلات دنیاست و درصدد برمیام که با همکاری یک متخصص رفعشون کنم. در آخر هم که حسابی از خودم شاکی شدم و به اندازه‌ی کافی در باتلاق ناامیدی و تنهایی دست و پا زدم، به این نتیجه‌ی بدیهی! می‌رسم که بالاخره بعضیا اینجوری
قسمت اول چرنوبیل رو دیدم. و چقدر لذت بردم از دیدن قدرت بی حد و حصر مواد و تشعشعات هسته ای! اونقدری که من از دیدن صحنه های تخریب و اتفاقات مخرب لذت میبرم از چیز دیگه نمیبرم. اینکه نرمال هست یا نیست رو کاری ندارم ولی اینو میدونم همه آدماي دور و برم یه مشت خودخواهن. شماها خودخواهین. خانوادم خودخواهن!! 
 
+ از تک تک آدما بدم میاد الان! امیدوارم این حس زود بگذره.
اگه اقتصاد و فرهنگمون مثل غرب بود، اگه ۱۸ سالگی در عرف و بطن زندگیامون سن استقلال شخصیت، هویت و حساب بانکی مون بود، چند نفرمون همچنان با پدر و مادرمون زندگی ميکرديم؟ تحت سلطهٔ افکار مذهبی، سنتی و عرفی، کنترل گری در هر کار و فکر، هر رابطه، سبک زندگی.چند نفرمون از اینکه تحت تسلط پدر یا مادر یا هر دو، تا حالا ادامه دادیم، راضی ایم و شخصیت سالم و رفتارهایی ناشی از تربیت درست داریم؟
همیشه یه نیاز، یه وسوسه برای کشتن داشتم
میگن هیچکی حقش مرگ نیست، نمیشه به راحتی کسی رو با کشتن مجازات کرد
کمی که فکر می‌کنم خودمم به این نتیجه می‌رسم ولی جامعه به همچین آدماي ضعیفی نیاز نداره. کسایی که اختیار خودشون رو ندارن. راحت وسوسه میشن تا جایی که دیگه مقاومتی نمی‌کنن
نمی‌دونم به یه دوره‌ای برسم که این کارو بکنم یا نه
ولی امیدوارم نه
گاهی فکر میکنم کاش شغلی داشتم که کمتر با آدما درگیر بود و حالا قراره پزشکی باشم که هر روزش با آدماي بدحال و عصبی و همراهای عصبی تر درگیره. میتونستم هنرمندی بشم که آروم تو خلوت خودش کار میکنه و ارتباطی هم با مشتریاش نداره.
میتونستم کافه داری باشم که همه چی اون پشته و خودش کسی رو نمیبینه.
دلم میخواست هر چیزی باشم جز اینی که الآن هست، دلم سی سالگی ای رو میخواد که مستقل باشم و کمتر لازم باشه که بترسم. توی ۲۳ سالگی هنوز ترس هست، از خیلی چیزا، از حمای
امروز رفتیم توی بازار یکم چرخ زدیم واسه بچه ها اول سوغاتی خریدیم برای دخترا روسری و برای پسرا پیراهن بعد رفتیم نماز و زیارت .

 *** ۳ بار زنگ زد بم ولی نشنیدم چون سر نماز بودم و بعدشم توی حرم داشتیم زیارک ميکرديم اصلا نفهمیدم ولی خب نمیخوام باش حرف بزنم تا موقعیت مناسب پسش بیاد الان نمیشه کاش اینو از جواب ندادنام میفهمید :/ چرا نمیفهمه؟ زنگ میزنه استرس میگیرم نمیخوام زنگ بزنه فعلا.

با مامانم مشکل گنده دارم مامان من بشدت خوخواه و مغرور بشدت همه
دیشبش داشتیم فکر ميکرديم که فردا کجا بریم باهم.
فرداش داشتیم از جلوی آکادمی هنر ولیعصر رد میشدیم، یه نگاه انداختم گفتم عه اونموقع که داشتیم دنبال مکان میگشتیم هی اینجا میومد تو ذهنم.
دستش رو انداخت دور گردنم سرش رو آورد پایین کنار گوشم گفت: باشه عزیزم ولی از این به بعد انقدر بلند نگو دنبال مکان میگشتیم.
امشب وقتی با گریه میگفتم"آخه یکی نیست بهش بگه به تو چه"
مادربزرگه با کمال خونسردی گفت به تو چه!!!
منِ گریان پقی زدم زیر خنده!!!
 
+همین دلداری و بحث عوض کردن از مادربزرگه خونسردِ بی تفاوتِ پسر دوست بعید بود :)
++دقیقا به سبک قدیم و دوران بچگی دلداری داد!!!
همان وقت هایی که اگر تصادفی به وسیله ای برخورد ميکرديم و گریه سر میدادیم،برای تلافی دردمان با دست به ان وسیله میزد و مثلا جبران مافات میشد!!!
شما ممکنه از دور به اینها نگاه کنین، و بگین عجب آدماي بدبختی هستن اینها خب!
حقیقت اینه که، ما اینطوری فکر میکنیم.
ولی اینها خودشون این راه رو انتخاب کردن.
و خوشحال هستن.
یعنی تنهایی رو به بودن با آدماي بسیاری ترجیح میدن.
یعنی یا یکی تو زندگیشون پیدا میشن، و اون رو عوض میکنن و یه عروسک برای خودشون میسازن، یا که قطع رابطه میکنن با تمام جهان هستی، و تنها میمونن. جالبه که وقتی میخوان بقیه رو عوض کنن، همه ش به خودشون و اون میگن: من تو رو برای خودت عوض
از وقتی فهمیدیم وارد زندگی مون شدی و یه خانواده ی سه نفره شدیم، اونقدر برکت با خودت آوردی که هرقدر هم دوتایی تلاش ميکرديم، به این سرعت، اتفاقات خوب نمی افتاد
تو باعث شدی ما دوتا بزرگ بشیم، رشد کنیم بریم جلو
و ما این پیشرفت رو مدیون وجود تو هستیم دخترک فسقلی
تو اومدی تا خوشبختی مون رو کامل کنی
بی نهایت دوستت داریم و برای به آغوش کشیدنت لحظه شماری میکنیم
اخبارامروزاستقلال رانگاه میکردم خوندم که لیگ برتر جام خلیج فارس هم از پنجشنبه اول شهریور ماه چراغش روشن میشه.ولی سازمان لیگ نتوانست عملکرد خوبی به جا بگذارد. تازه داشتیم عادت به انضباط ميکرديم که روزمرگی اومد سراغ مون ودوباره هفته به هفته برنامه بازیهای لیگ برتر را اعلام میکنیم. بماند که حرف بسیار است و گوش شنوایی نیست. بازیهای هفته اول و دوم بدین صورت میباشد :
همان طور که در پست پایین خدمتتون عرض کردم سهام که  کسرا سرو شانه مع زده ، میبینید که سها کسرا الگوی سروشانه خود را فعال کرد و به تارگتی که برای سهم پیش بینی ميکرديم رسید و هدف 470ی که برای سهم تارگت داده بودیم را به راحتی تاچ کرد 
مامان صبح باز نظرش عوض شدو قراره بره مراسم عقد کنان دختر عمو منو ابجی نریم چقد دلم میخواست برماا ولی درست نیس نریم بهتره الانم ارایشگر اومده خونه و داره مامان و درست میکنه منو ابجی هم همینطور نشستیم و نگاه میکنیم ابجی انقده حرص میخوره ک چرا زودتر نگفتی میریم کارامونو ميکرديم همش تقصیر توهه دیگ غرغرمیکنه همشمنم ازحرصم رفتم ارایش کردم و نشستم  
نمیدونم دوباره از فرط تنهایی یا هر چیز دیگه ، یاد اینجا افتادم 
حتی نام کاربری و رمز عبورم رو هم یادم نبود
حتی اسم وبلاگمم نمیدونستم 
و اینجوریه که فراموش میشن خیلی چیزا
خیلی وقته گذشته از 24 آبان 95 
یکسال و نه ماه 
و تموم شده است دیگه 
زخمی نیستم ولی زخم خورده ام 
جای زخم هست 
زندگی این روزهام بهتره؟!
نمیدونم
تقریبا هیچوقت از زندگیم راضی نبودم
و احتمالا هیچوقت هم نخواهم بود
ولی از قبل بهتره ؟!
نمیدونم 
حالم بهتره؟
نه 
حالم خوب نیست 
بازم حال
من اطراف خودم سه دایره دارم که مرکزش خودمم. میدونم که هیچ چیز نباید از خودم برام جلوتر باشه و من اولین نفر زندگی خودم هستم.دایره اولی که دور خودم میکشم محدودهٔ آدمايیه که خودشونو بهم ثابت کردن، و من حاضرم به خاطرشون گاهی فداکاری کنم، گاهی به خودم رنجی بدم یا لذتی رو از خودم بگیرم چون نتیجه اش صلاح و خوشحالی و خوشبختی اوناس. این محدوده نباید خیلی شلوغ باشه، که در این صورت یعنی دایره اولمو انقدر بزرگ کردم که به مرکز (خودم) رسیده و اونو هم تصاحب ک
داشتیم جرات حقیقت بازی ميکرديم که ف ازم پرسید اخرین باری که گریه کردی کی بود و واسه چی بود؟!ببین چی از خودم ساختم در نظرش که اینو به عنوان سوال مهم پرسیده و البته دلیل دیگه اش این بود که میخواست بدونه من خوب شدم یا نه
اخه اون روز شوم که داشتم گریه میکردم اومد تو اتاق و من رو دید
جواب دادم آخرین بار رو خودت دیدی.
پرسید خب واسه چی گریه میکردی
گفتم بخاطر مامان!
زمان گذشت اما .
زین پس دغدغه های وی کنکوری میشود !چند تا کتـاب نیاز دارم برای ادبیات ، عربـی ،زبـان .ادبیات تو اولویـهـ .داشتـم تو سایت کتابا رو نگـاه میکردم قیمتا خیـلی زیاد شده از سـال قبل ! فقط بخوام دو تا کتاب بـرای ادبیات بخرم میشـه 100 تومن :( چخـبره آخه ؟ همه چی اینطوریهـ .پول میاد دستت یه چیز میخری و تمـوم میشه .چند سال پیش ما با 50 تومن کل خریدای خونه رو ميکرديم اضافه هم میومد الان فقط پول چیپس پفکمونه:( ++کامنت ها رو بعدا جواب میدم:)
زین پس دغدغه های وی کنکوری میشود !چند تا کتـاب نیاز دارم برای ادبیات ، عربـی ،زبـان .ادبیات تو اولویـهـ .داشتـم تو سایت کتابا رو نگـاه میکردم قیمتا خیـلی زیاد شده از سـال قبل ! فقط بخوام دو تا کتاب بـرای ادبیات بخرم میشـه 100 تومن :( چخـبره آخه ؟ همه چی اینطوریهـ .پول میاد دستت یه چیز میخری و تمـوم میشه .چند سال پیش ما با 50 تومن کل خریدای خونه رو ميکرديم اضافه هم میومد الان فقط پول چیپس پفکمونه:( ++کامنت ها رو بعدا جواب میدم:)
اینو یادم رفت بگم
یه سری خواب دیده بودم که با پسره تی ای مون بعله! 
بجان خودم هر چی سبک سنگین میکنم اصن فازمون یکی نیس فعلا.
حالا تو خواب داشتیم جشن نامزدی برگزار ميکرديم.
نشسته بودیم سر سفره با خانواده و همه خیلی ساده و دور همی. 
بعد من نگران درست برگزار شدن و اینا ی مراسم ها بودم. و اخمو بودم.
این یارو که بغل منم نشسته بود داشت همچین با عشق منو نگا میکرد(چندش)
بعدشم خم شد جلو همه لپمو بوسید. بعد تو خواب قلب من مرد از خوشی.
شت
آخه چرا؟!!!
توصیف خانه پدری:
صدای گرفته خروس سیاه که می آمد، یعنی زمان آنست که هر کس بیدار شود، نماز صبحش را بخواند، پدر کمی قرآن تورق کند و صدای مدهای سنجیده اش گوش ما را که داشتیم رختخواب ها را بقچه ميکرديم پرکند و مادر تعقیبات را شمرده و با تمانینه به جا بیاورد که " هر کس نماز را بدون تعقیبات بخواند خدا نمازش را انطور که باید نمیپذیرد"
ادامه مطلب
بعضیام هستن عاشق سگن و به طور کنایه امیزی وفاداری و محبت اونو با آدما مقایسه می کنن.در واقع اینا انتظار دارن آدماي اطرافشون مثه سگ در مقابلشون باشن
که نه بتونه انتقاد کنه و نه کار های زشتشو گوشزد و فقط خواسته هاشو بدون بهانه انجام بده
منم سگ و کلا حیوونا رو دوست دارم ولی این دلیل نمیشه که.خودت میدونی
بعضیام هستن عاشق سگن و به طور کنایه امیزی وفاداری و محبت اونو با آدما مقایسه می کنن.در واقع اینا انتظار دارن آدماي اطرافشون مثه سگ در مقابلشون باشن
که نه بتونه انتقاد کنه و نه کار های زشتشو گوشزد و فقط خواسته هاشو بدون بهانه انجام بده
منم سگ و کلا حیوونا رو دوست دارم ولی این دلیل نمیشه که.خودت میدونی
وقتی ساکت میشی و تازه اطرافت رو میتونی با دقت ببینی،به این نتیجه هم میرسی که خیلی وقتا فقط زیادی سخت گرفتی به خودت.وقتی خودت به این باور برسی که خدا همیشه بهترین چیزا رو برات آماده کرده،خدا با مهربونی از همه چیز عالی ترینش رو بهت میده.یه بار اشتباه رفتم اما تصمیم گرفتم دوباره تکرار نکنم.هر چی بیشتر به آدماي اطرافم نگاه میکنم بیشتر به اشتباهاتم پی میبرم.گاهی فقط کافیه کمتر.حرف بزنی،فکر کنی و بیشتر برای خودت اهمیت قائل بشی.راستی یه اتفاق خوب
به وقت۷مرداد،ساعت۵صبح:
فردا یه عالمه کاردارم وتاالان بیدارم.
ولی نمازو اول وقت خوندن حال خوبی داره.
امشب یکی ازبچه ها یه پست زده بودفقط استیکر گریه گذاشته بود دلم میخواست برم براش کامنت بذارم باهاش حرف بزنم گفتم منو خیلی نمیشناسه دردودل نمیکنه 
کامنت نذاشتم
دیروز طی وب گردیام دیدم یکی از بچه ها که وبشو پاک کرده بود برگشته بودخوشحال شدم که میتونم ازش خبرداشته باشم.
دیشبم یکی از بچه ها انگار بیخواب بود نصف شب پست زد.قبلاً یه شب کلی باهم ح
واقعا ازت ممنونم که آدماي دوروی اطرافمو بهم نشون میدی
خب من حرفی ندارم
واگذارشون کردم به خودت5*1
فعلا:)
هرچی خودت صلاح میبینی
من در هر صورت از لطف و محبتت راضیم و به مدیریتت کاااملا اعتماد دارم
واقعا که بی نظیریمثل همیشه.
واقعا ازت ممنونم که آدماي دوروی اطرافمو بهم نشون میدی
خب من حرفی ندارم
واگذارشون کردم به خودت5*1
فعلا:)
هرچی خودت صلاح میبینی
من در هر صورت از لطف و محبتت راضیم و به مدیریتت کاااملا اعتماد دارم
واقعا که بی نظیریمثل همیشه.
دقت کردین توی فیلما, اسم آدم خوبا و آدماي معمولی, عموماً اسمای ایرانِ باستانه؟
ولی آدم بدا اسمای عادی و رایج(مذهبی) دارن مثل مرتضی, علی, رضا و . ؟
بنظر شما این تصادفیه؟.یا
. از بد سلیقه گیه؟
یا  
شایدم سر نخش توی سازمان میراث فرهنگی و یا محیط زیسته؟
شما چی فک میکنین؟
۱. فکر کنم در نارنیا رو پیدا کردم.یه جایی از کمد دیواریمه احتمالا،وگرنه هیچ توجیه دیگه ای نمیتونه داشته باشه این سوزی که ازش میاد
لباس که ورمیدارم میپوشم انگار همین الان از فریزر درش آوردم،باید یخای رو پالتومو بتم بعد تنم کنم
۲.داشتم فکرمیکردم آدماي خوب خیلی ترسناکن.ترسناک تر از آدماي بد
آدماي خوبی که‌ هنوز بد نشدن.آدماي خوبی که دلهره بد شدنشون همیشه باهات میمونه
۳.کاش دوستان اجنه یجوری توله هاشونو تربیت کنن که هرچیزی رو ورمیدارن بع
انقد این روزا فیلمای خوبی دیدم که نمیدونم از کدومش بگم D: باز مهر رسیده و سرم مثل لونه مورچه شلوغه
ولی بذار از super 30 بگم.
اونجایی که آناند کومار ، معلمی که تصمیم میگیره به فقرا مجانی درس بده، وقتی خبرنگار بهش میگه میخوان سرتو بزنن؛ میگه :
- اگه اتفاقی برای من افتاد، در موردش چیزی ننویس. آدماي زیادی برای به وجود آوردن یه تغییر تلاش میکنن. اینجوری ممکنه شهامتشون رو از دست بدن.
آچو گفت میدون حسن آباد سوخت. گفتم خب. گفت اون گنبد خوشگلا هم سوختن. گفتم خب میسوزن دیگه. مگه کلیسای نتردام نسوخت؟ مگه تخت جمشید نسوخت؟ همه چی یه روز میسوزه، یه روز داغون میشه، نابود میشه. چه فرقی میکنه حالا یا صد سال دیگه؟ آدما خیال میکنن اگه یه چیزی رو بسازن و تا ابد بمونه که تازه نمی مونه هم، در واقع خودشون باقی موندن. میگه خب همین مهمه دیگه. میگم کجاش مهمه؟ هزار سال نه، صد سال دیگه چه فرقی میکنه چی از کی مونده؟ هیچکس اون آدماي صد سال قبلو نمیش
امروز رفتیم کوه، موقع برگشت چندنفربافاصله ۲۰متریجلومون بودن که یکیشون روسری نداشتداشتیم فکر ميکرديم که چطوری تذکر بدیم که بدونناراحتی حجابشو درست کنه که یهویکی ازبچه هابلندگفت"بگو مرگ برشاه"ودختره سریع روسریش سرش کردفکرشو نمیکردم که باشعار مرگ بر شاه همبشه امر به معروف کرد
کسی هس با این عکسا خاطره نداشته باشه ؟
1-
با این عکس خیلی خاطره دارم همیشه عیدا چند ماشینه می رفتیم گردش و ما به بزرگا می گفتیم بشینن جلو ما هم می رفتیم بالا ماشین کلی کیف ميکرديم باد میخورد به گوشامون ،دهنمون خشک میشد 
ولی حالا میفهمم بزرگا چقدر زرنگ بودن خودشون جلو کیف میکردن ما هم بالا ماشین باد می خوردیم فقط
ادامه مطلب
نذر صدوچهارده هزار صلوات.
هی فکر میکنی به ته ذکر رسیدی، به شمارنده که نگاه میکنی میبینی کلی هنو ازش مونده!
تو معنویت هم اگه مثل معصومین نبودند گمان ميکرديم به ته معنویت رسیدیم، ولی وقتی به اونا نگاه میکنیم میبینیم کلی عقبیم.
و خوب برخلاف شماره اندازها، کمالات اهل بیت قابل احصا نیستند پس همیشه این حالت وجود داره و نمیرسه وقتی که انسان احساس بی نیازی نسبت به انجام اعمال داشته باشه.
صوفی چه فکر میکنه نمیدونم؟!
!
به نظر خودم راحت ترین مرگ با اسلحه هستچون بعد شلیک خیالت راحته که دیگه بازگشتی نیستکاش مثل اروپا اسلحه هم اینجا تو بازار بودو میخریدم و خودمو راحت میکردمچرا آدم مجبور به زندگی هست؟خدایا تو را به حق همه آدماي خوب، زندگی را نصیب اونایی کن که عاشق زنده بودن هستن و مرگ را نصیب من و همه اونایی که به فکر خودکشی هستن بکنخدایا تو میبینی که من بدبخت ترینممن خسته ام از ظلمخسته ام از آدم های آشغال
توی یکی از وبلاگا دیدم و ایده‌شو دوست داشتم، گفتم برای سرگرمی هم که شده انجامش بدم :}
 
این یه نامه از سارای 21 ساله ست. که البته عددِ سنش توی ذهنش از 18 بالاتر نمیره. میدونم که اگه برگردم و بخوام اینا رو بهت بگم، هیچکدومشونو باور نمیکنی چون تو استادِ نگران بودن و استرس داشتنی حتی اگه همه بهت بگن آروم باش. چون من میشناسمت. چون تو، منی.
الان شونزده ساله‌ای و توی روزای اول سالِ سومِ تجربی. مژده‌ای که میتونم بهت بدم اینه که، امسال آخرین سالت توی او
سلام. حالت چطوره؟ حوصله داری یه داستان برات تعریف کنم؟ آره یه داستان. قول میدم تکراری نباشه. شاید خودت شخصیت اصلیش باشی یا قبلا بودی. شایدم فقط نقش فرعی داشتی اما مطمئن باش ارزش دونستن رو داره.تابه‌حال کسی ترکت کرده؟ اگه جوابت مثبت‌ه به این فکر کن که جمله‌ای که بهش زیاد گفتی چی بوده؟ مشخصه بارز اون فرد و چیزی که خیلی اوقات باعث ناراحتی یا عصبانیتت میشده. بین هزاران جمله، یه جمله‌ای هست که داستان امروزمون حول اون می‌گرده: رفتن که تو واسه تو
یه روزی خیلی اتفاقی، توسط یکی از اساتیدم به گروهی معرفی شدمگروهی علمی که هرسال مسئولیت برگزاری یه سمینار بین‌ المللی به عهدش بود
و من هم بعد از عبور از چندتا فیلتر، با این گروه همکار شدم
سال اولی که همراهشون بودم، یکی از دوستام هم باهام بود
بیشتر اوقات باهم بودیم و درکنار اونا احساس غریبگی ميکرديم
کم حرف بودیم و به قول معروف یخمون آب نشده بود
از رابطه ی کاری اعضای ثابت گروه اطلاعی نداشتیم و سعی ميکرديم کار خودمونو به بهترین شکل انجام بدیم
س
کاش هر چه زودتر برن از اینجا، راحت بشم ازشون ، راحت بشم از این آدماي عهد قجری و احمق . 
گلی به خودت قول بده روزی که قرار شد برن ، حتی واسه خداحافظی هم نری. 
این بند عاطفی رو پاره کن بنداز دور داری خفه میشی . حالم ازشون بهم میخوره 
از اون دخترای فامیلی هم که زود و توی سن کم نامزد میکنن چندشم میشه و حالم بهم میخوره چون یک مشت احمق و بیشعورن که کل هنرشون شوهر کردن و باعث میشن پدر و مادر بی فرهنگ ما هی اونا رو بکوبن تو سرمون. حالم از همشون بهم میخوره عو
Akse Aghaye Khamenei

آخرین جستجو ها

تولید کننده و واردکننده سنگ های لوکس ساختمانی دانلود رایگان مجموعه جدیدترین ها موزیکال/musical وبگاه شخصی محمد عنبرسوز یک روز در میان نامه فراهان نعمیرات و ارتقاء فلزیاب در کرج و تهران 09372131009 ایران سایت مرجع دانلود پایان نامه - تحقیق - پروژه طاهر موهبتی