نتایج جستجو برای عبارت :

ساعت چهار نیم صبحه دوباره پاگوشی باز بیداری

ساعت چهار و شانزده دقیقه صبحه ،دلم برای تبریز تنگ شده. برای شیشه قدی های ترمینالش که میشد یبار دل سیر شهر رو گریه کرد و بیشتر تو خودت مچاله شد و دلتنگ تر شد. 
ساعت چهار و هفده دقیقه صبحه ،فیروزکوه رو رد کردم ،کل این مسیر با تنها خواننده ای که مثل همیشه ترسیدم و خندیدم (آدام لامبرت)  آهنگ جدید superpower  رو گوش دادم !
ساعت چهار و نوزده دقیقه صبحه دلم برای پیاده روی های دیوانه ام از آبرسان تا تربیت ،ائل گولی تا آبرسان ، از مقبره الشعرا تا خونه ی امیرنظ
ساعت ده دقیقه به چهار صبحه.
تازه اومدم توی تخت تا بخوابم
خواب به چشمام نمیاد
شهریور داره با سرعت باورنکردنی تموم میشه
امروز ازمون ازمایشی ثبت نام کردم برای اواسط مهر
فردا کاش بشه کارای رزومه تموم بشه تا یه نفس راحت بکشم
چه روزای عجیبی.
اینقدر فکرم مشغوله که حتی وقتی به گذشته فکر میکنم و بابتش افسوس میخورم یا احیانا احساس خشم یا تنفری بهم دست میده؛ خیلی زودگذره. چه خوب. چه خوب که برای فکرای اضافی وقت و حوصله ای ندارم.
خدایا ممنون بابت این روزای
ساعت و ک نگاه کردم دیدم چهار صبح شده . دیدم خوابیدن بی معنیه دیگه الان پاشدم رفتم ویفر و ویتامین سی و آوردم:)) فکر کنم دیگه دارم شور تلقین و درمیارم که به این قرص جوشان ها به چشم یه انرژی زای خفن نگاه میکنم :)تا ساعت چهار . غرق داستانی بودم که قبلا خونده بودم . شخصیت اصلی یه دختر بود اتفاق های دوست نداشتنی ای رو پشت سر گذاشته بود و همچنان درگیر بود . بیمار بود . نقاشی میکرد . با پلیس همکاری میکرد :)) منم ازین فانتزیا داشتم یه زمانی :)) ولو بو
میگم تو مفاتیح نوشته چهار رکعت و رکعت دوم حمد و انا انزلناه ، میگن نه دفعه قبل کاروان گفت مثل نماز صبحه:/یک داستانی داشتم برای اعمال مسجد کوفه الان هم میفرمایند که با ماشین بریم کربلا ، زیبا نیست ؟؟؟؟؟؟؟؟خدایابه من صبر بده که فقط این سفر تموم بشه
جناب اوشون همه تقصیر شماستا
ساعت بیست دقیقه به چهار صبحه. تازه لپ تاپو خاموش کردم داشتم توی تخت کار می کردم، چهار صفحه کار ویرایش ترجمه انجام دادم و حس خوبی دارم، اصلا فکر نمی کردم بتونم کار کنم، چون خیلی خسته بودم، صبح با صدای پرنده ها و وقتی هوا کامل روشن شده بود خوابیده بودم چون دیشب تا صبح مثل یه مانیاک داشتم شعر و داستان و نقد میخوندم، ساعت فکر می کنم یازده و خورده ای بیدار شدم، سرشب اومدم یه ساعت بخوابم که خوابم نبرد، همش گوشیمو برمی داشتم و چک می کردم که شاید زنگ ب
صبح زود بیدار بشم که چی بشه؟که آب دماغم آویزون بشه؟از گرسنگی حس مریضی بهم دست دادهولی چیزی نمیخورم چون فهرمانانه میخام دوباره بخابم+ از بابت چهار پنج ساعت لپ تاپ نشینی دیروز هم یکم دستام به چاک رفتهنمیدونم چرا هرچی استاندارد کار میکنم فرق نمیکنهالبته حقمه چون قول داده بودم روزی فقط دو ساعت کار کنم
ساعت 4 صبحهدارم با اهنگ وب آهنگ سازمون خودمو خفه می کنم:))و ب این فکر میکنم چقدر حال و هواش ب بوگاتی ویرون مشکی میخوره،و اینکهچقدر یه مرد محکمی ک وحشی موفقیتهو یه قدرت عجیبی از تمااااام وجودش ب بیرون تراوش میکنهک وادار ب اطاعت میشی جذابه! #وقتی خوابت نمیبره و روی نيمه گمشده فرضیت کراش میزنی!! :))
دوباره دعوا دوباره عصبانیت بابا دوباره تحقیر شدن و ناراحت شدن مامان دوباره اخم ها و عصبانیت من دوباره دستایی که میلرزه دوباره قلبی که تپشش میره رو هزار دوباره اشک هایی که تو چشم حلقه میزنندوباره بغض های که باید خورده بشن دوباره کنار مادر نشستن و اون رو مقصر دونستن در حالی که این نیست دوباره دعوا سر پول و زندگی دوباره فحش به بابا بزرگ مرده ام دوباره نگاه های سرد دوباره دلی که گرفته کاش هیچوقت مادرم زن دوم نمی شد کاش کاش پولدار شم اینقد
شب دیر رسیدیم خونه و بی توجه به آلارم گوشی صبح گرفتم خوابیدم. فسقل رو بهونه کردم که شب دیر خوابیده و الان نمی تونه بیدار شه. تو این حال خوشم واسه بیشتر خوابیدن آقا شازده اومد بالای سرم که صبحه و پاشو بریم مهد. یک ور وجودم خواست غر بزنه که اه آسایش نداری از دست این بچه ها و اون طرف وجودم گفت هزاران هزار بار این اتفاق برای تو افتاده مثلا پارسال فلان روز و اصلن جزییات اون روز یادت نیست که چقدر خسته بودی و چقدر دلت میخواست بخوابی و وقتی نخوابیدی چه ح
ساعت حدود پنج و نيم صبحه از سه ونيم بیدارم بدون آلارم گوشیمغذا درست کردمبرنج رو گذاشتم و همه وسایل کتابخونه رو آماده کردمزبان هم خوندم باید سختتتتت کار کنم فقط شش ماهه میدونم اگر تلاش کنم به نتیجه میرسمحاضرم از همه چی بزنم و فقط درس بخونم تا آخر شهریور این چالش ساعت سه بیدار شدن رو عملی میکنمالان حالم خیلی خوبه مخصوصا که دیروز دکتر میم رو دیدم بازم امیدوار شدم
من میتونم شک ندارمپاییز قشنگم دیگه رسیده بهترین بهره رو ازش می برم
سوالایی که در مورد خواب نوزاد باید از خودمون بپرسیم چیا هستن؟نوزاد توی ماه های اول چند ساعت خواب احتیاج داره؟ وقتی نوزاد از خواب پرید دقیقا باید چیکار کنيم؟نظر روانشناسها و متخصص های  مطرح دنیا در مورد خواب عمیق نوزاد چیه؟بهتره بچه کنار مادر پدر بخوابه یا تنها؟اگر شما سوالی در مورد خوابیدن نوزاد داشتید در آخر متن بپرسید؟
توی ماه ها و هفته های اول بیشتر خواب و تغذیه نوزاد  خیلی مهمه و توی هفته های اول نوزاد , تقریبا به ۱۸ _۱۶ ساعت خواب احتیا
امیر بیدار بود. اما بيداري‌اش آن‌قدر غیرعادی بود که وقتی خوابید .

تصویر از مادر امیر آرام آرام به سمت امیر می‌رود
امیر! امیر! پشت در با تو کار دارن. پاشو ببین کیه؟
امیر ملحفه را کنار می‌زند و ساعت گوشی را می‌بیند
(با طلب‌کاری می‌گوید) مگه من دیشب نگفتم هشت منو بیدار کنین کار دارم؟
تصویر انگشت جواد که دوباره زنگ می‌زند و با گوشی شروع می‌کند به تماس گرفتن
الو سلام خوب هستید شما؟. خیلی ممنون. آره ما تا نيم ساعت دیگه می‌رسیم، فعلاً آقا دو
شبا که میخوایم بخوابیم، حاجعلیاقا بعد ازین که یه ساعت رو کله و دست و پای من میپره و از هفت ناحیه ناقصم میکنه، میره پیش باباش و مث جوجه ها سرشو زیر دستای بابا فرو میکنه که یعنی کمرمو ماساژ بده تا خوابم ببره! اگه هم باباش خواب باشه انقد اعتراض میکنه تا بیدار بشه (والا رضاخان هم با اون همه زورگویی نمیتونست اینجوری وسط خواب و بيداري از باباش ماساژ بگیره!)
پنج دقیقه که ماساژ گرفت دوباره میاد میپره رو سر و فرق من!
دوباره میره پیش باباش
دوباره میاد.
و
وردی، جادویی جنبلی جهت خوب شدن حال هوا، اگه سراغ دارید خریداریم :|
یعنی بابای ما رو درآوردم.
قشنگ هی از طبقه‌ی دوم به حیاط، نيم ساعت فوقش کاشتن بذر و این چیزا، بارون، دوان داون همه‌ی وسایل رو جمع کردن و دویدن به طبقه‌ی دوم.
نيم ساعت بعد هوا خوبه
و دوباره همه‌ی اون سطر مذکور تکرار می‌شه
نيم ساعت بعد هوا خوبه
و دوباره.
خدایا، به این بنده‌ی بدبختت رحم کن :((
سلام وقت همتون بخیر الان که دارم این مطلب رو می نویسم ساعت دقیقا سه و نيم صبحه و من از شدت بیخوابی و کلافگی نمیدونم چیکار باید بکنم , اولین 24 ساعت کاملا پاک در حال شروع هست حتی بدون یک استامینافون و از یک چهارم به 2 که خوردم 38 ساعت میگذره , خدا بزرگه و همراهمه , یه مقدار گرفتگی بینی و اشک دارم ولی اونقدری نیست که امونم رو ببره , پاهام بیقراره و احساس رخوت متوسطی دارم که بخشیش بخاطر خستگی از کار روزه و بخشیش خماریه , در 24 ساعت گذشته یک پاکت و نيم سیگ
از اول صبحه نشستم به نصب یک برنامه و حالا دیگه داشتم یواش یواش بی خیالش میشدم که به عنوان آخرین تیر، یک فیلم آموزشی دیگر هم دیدم. از ابتدا تا انتهای کار را مو به مو می گفت. همان هایی بودند که خودم هزار بار انجام داده بودم رفت و رفت تا فقط آخر فیلم نشان داد که باید دوباره برنامه را اجرا کرد. می دانید فقط همین بود. معلم کنکور فیزیکم که حتی نکات ریز سر جلسه را از او یادداشت می کردم هم میگفت درصد بالایی از تست هایی که اشتباه میزنن دقیقا مربوط به 10 د
من در دوران نوجوانی فقط دو تا برنامه تلویزیونی رو تنها نگاه میکردم 
اولیش سخنرانی دکتر قمشه ای بود از شبکه 4 ساعت 10 شب پخش میشد که روزش یادم نمیاد دومیش اما سریال دوران کهن بود که روزای جمعه ساعت 7 از شبکه چهار پخش میشد همیشه در عجب بودم چرا این سریال فوق العاده از شبکه چهار پخش میشه؟ چون 90 درصد مردم شایدم بیشتر شبکه چهار و نمیدیدن . الان دلم میخواد باز ببینمش نمیدونم بازم همون حسو دارم نسبت بهش یا نه . ولی خیلی نوستالژی هست :)
صبحا ساعت ۶ صبح بیدار میشم. تا صبحانه بخورم و یکمی خواب از چشمام بره ساعت ۷ شروع میکنم به درس خوندن. تا ساعت ۱ ظهر نه گوشی؛ نه صحبت با کسی، فقط درس میخونم. گاها مامان میاد توی اتاق و یکم خوردنی بهم بده ضعف نکنم. ساعت ۱ میرم درگیر نماز و ناهار و یکم استراحت میشم. دوباره از ساعت ۳ ظهر میخونم تا حدودا ۷ بعدازظهر. بعدازظهر سعی میکنم با اطرافیانم وقت بگذرونم. حالا یا میرم بیرون یا شوخی و خنده. سعی میکنم بیشتر بخندم. سعی میکنم حال خودمو خوب کن
صبحا ساعت ۶ صبح بیدار میشم. تا صبحانه بخورم و یکمی خواب از چشمام بره ساعت ۷ شروع میکنم به درس خوندن. تا ساعت ۱ ظهر نه گوشی؛ نه صحبت با کسی، فقط درس میخونم. گاها مامان میاد توی اتاق و یکم خوردنی بهم بده ضعف نکنم. ساعت ۱ میرم درگیر نماز و ناهار و یکم استراحت میشم. دوباره از ساعت ۳ ظهر میخونم تا حدودا ۷ بعدازظهر. بعدازظهر سعی میکنم با اطرافیانم وقت بگذرونم. حالا یا میرم بیرون یا شوخی و خنده. سعی میکنم بیشتر بخندم. سعی میکنم حال خودمو خوب کن
دوستمان آمد و گفت تولا میگه میخواد بدون خدافظی بره.مگه چی بهش گفتی که یهو اینجوری شد؟بابا آدم باش دیگه داری گند میزنی توو همه چی.امشب یه چیزایی حس کردم.فکر میکنم اونم یه حسایی بهت داشته باشه.گند نزن»
اصلا واضح نبود که چه دارد میگوید.من کار اشتباهی نکردم.
آخر شب با تولا صحبت کردم.یک پیام بلند و بالا فرستاد و من هم منطقی و خوب صحبت کردم.بهتر شده ایم.فردا لب ساحل قرار است هم را ببینيم تا صحبت کنيم
ساعت ۰۵:۳۰ است و من چهار ساعت است دارم فکر میکنم آی
روباه گفت: کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب می شود و هر چه ساعت جلوتر برود بیش تر احساس شادی و خوش بختی می کنم.ساعت چهار که شد دلم بنا می کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدر خوشبختی را می فهمم! امّا اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟! هر چیزی برای خودش رسم و رسومی دارد. #آنتوان_دوسنت_اگزوپری کتاب( شازده کوچولو )
امروز سین کنکور ریاضی داره و ما همه از دیروز کلی استرس داریمدو روز پیش امتحانم تموم شد و برگشتم خونهحالام که از شیش صبحه بیدارمبچه‌ها لطفن براش دعا کنید تا موفق بشههمه بچه‌های کنکوری موفق بشن و نتیجه زحمتاشونو ببینن.خدایا همه این کنکوریا رو کمک کن.خب بریم یکم بخوابیم ببینم میشه یا چی؟
یجورایی کرختم 
همه چیز و همه کس در اطرافم در حال تغییر و پیشرفتند و من واکنشم نسبت به مطلع شدن از هرکدوم 
داغ شدن 
عصبی شدن 
افسوس و حسرت خوردن 
ای خاک برسرت پاییز 
و دوباره تو لاک خود فرورفتنه 
هرازچندگاهی یه چنگ نه نه یه ناخن واسه تغییر می کشم و بعد عقب میشینم 
البته که این مربوط به سی و چهار سالگی نیست و من از اولش همین بودم 
ساعت خواب و بيداري‌ات از عالی به افتضاح تغییر کرده جانکم.  تا چهار صبح لگد میزنی به شکم مادرت و چهار صبح به بعد می‌خوابی تا دم‌دمای ظهر. خوابیدنت هم عجیب و غریب است . خودت را ول می‌کنی جلوی شکم مادرت و یکهو شکمش دوبرابر میشود. میفهمیم که ارغوان خوابیده است.
جواب سلام خاله را نمی‌دهی. جواب احوالپرسی خاله را هم نمی‌دهی. اما وقتی وحشی خطابت می‌کنم، تکان می‌خوری و سرت را می‌چرخانی . این را مادرت می‌فهمد و برای ما تعریف می‌کند.
جان دل خاله روز
با یک ساعت تاخیر وارد آخرین روز تابستون شدیم!
به همین سرعت تابستون تموم شد و نيمی از سال 98 (که برای خودم به شخصه هنوز جا نیفتاده) گذشت!
ساعت به عقب کشیده شد و دوباره داستان داریم! خود من قراره صبح برم جایی و گفتن ساعت هفت حرکته. حالا نمیدونم هفت دیروز رو گفتن یا هفت امروز رو o_O
ساعت فعلی، جدیده و اونی که بود، قدیمه. این وسط یه سریا به ساعت فعلی میگن قدیم و معتقدن ساعت گذشته جدید بوده! چرا که از اول، ساعت درست بوده و وقتی یه ساعت جلو رفته جدید شده! ح
امروز و در این یک ساعت گذشته لجباز ترین حالت ممکن خودم تو بیست و چهار سال گذشته بودم .چی ؟ بیست و چهار سالمه؟ نه بیست و چهار سالم نیس ولی همینجوری گفتم شما قسمت اول جمله رو بگیر:)))تا حالا اینقد لجبازی نکرده بودم. واقعا هم حس بیرون رفتن جان رو نداشتم بلاخره پس از مقاومت های بسیار و التماس ها ، موفق شدم بمونم خونه دیوانه شدیم اینجا. 
واقعا میشه یه روزی دوباره رنگ زندگی توو خونمون پاشیده بشه؟؟ میشه دوباره همه چیز مثل قبل بشه. میشه دوباره روزی بیاد که دلت بخواد زودتر کارت تموم بشه و کلید بندازی بیای داخل خونه؟؟ میشه دوباره بخندی؟؟ بخندم. بخندیم؟؟ حالم بده بد و کسی نمیده چقدر از درون داغونم. مثه خودت که نمیزاری من بفهمم چقد ناراحتی و من همه ش فکر میکنم شاید دیگه دوستم نداری.یعنی میشه دوباره خوب بشم‌ یه روزی که دردناک ترین اتفاق ها باعث سر دردم نشه؟؟ دلم نمیخواد دوبا
چهار روز در هفته قراره بریم دانشگاه ، هر چهار روز هم باید از ساعت 8 سر کلاس باشیم :/
حالا من همونی بودم که دانش آموزا رو چند روز پیش مسخره میکردم میگفتم باید ساعت 6 بیدار شین برین مدرسه! مطمئنم چوب خدا بوده !! احتمالا هم دعای همونی که من رو در دو پست قبل دیسلایک کرده ، باعث این مصیبت ها برای من شده !
خواب صبح فاکتور خیلی مهمی برای موفقیت دانشجو در آینده هست چرا مسئولین رسیدگی نمیکنن ؟
 
 
ساعت چهار و نيم صبح. مادر و پدر رفیقی مدتی است که به مکه رفته اند و رفیقمان نیز از ما دعوت به عمل آورده که هر از چند گاهی به منزلشان بروم و چند روزی بمانم.او را هم به دنیای زیبای شب بيداري دعوت کردم و هم اکنون او در حال ویوولون تمرین کردن است و من نیزداستان دو شهر» چار دیکنز را باز کرده ام و میخوانم.یک ساعت دیگر هم که کله پزی ها باز می کنند می رویم که یک کله پاچه بزنيم و حسابی سرمست شویم!
خلاصه که زندگی فعلا بر وفق مراد است.
امروز. فوق‌العاده عجیب و تلخ بود. سخت.تلخ.عجیب.و کشف های جدید! خب اولین کشف.البته این مال امروز نیست. مال چند روز پیشه. اولین کشف:۱-من یه ادم خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی ترسو هستم.از خودم متنفرم. ترس از تاریکی، ترس از فضای بسته، ترس از بلندی، ترس از ات. باورم نمیشه.من حتی از مورچه هم میترسم. خیلی ادم مزخرفیم.امروز صبح نوا بیدارم که چی؟ صدا میاد من میترسم. فکر کرده نفهمیدم کل فیلم ونوم رو یواشکی همراه من دیده. بغلش کردم و سه ساعت از راه های
چند وقت گذشته؟ حدود 6 ماه. یا دقیق تر بگم، 6ماه و 2 روز.
حالم؟ بد نیست. چطور گذشته؟ ای. راضیم؟ اووممم
این روزا ساکت تر شدم، آروم تر بیشتر وقتم رو کار میکنم، با خانواده کمتر صحبت میکنم، کلی علامت سوال و چرا توی ذهنم هست. گاهی شک میکنم.
ترسیدم، واسه همین کاری نمیکنم تا بگذره و ببینم چی میشه. میدونم راه حل این نیست اما خب نمیدونم چیکار کنم.
برم به بقیه کارا برسم که تازه اول صبحه
الان که دارم فکر میکنم،می‌بینم خیلی کم حوصله و بیحال شدم.
امروز ساعت ۲ظهر از خواب بیدار شدم ، ناهارمو خوردمو دوباره اومدم توی تخت تا بخوابم:/ ، اگه میخوابیدم عصر ساعت ۷ بیدار میشدم تا ۹ و دوباره میخوابیدم:/!!
چه این وضعیه؟ چرا انقدر خسته و تنبل شدم؟ 
واقعا با چه امیدی میخوام برم مدرسه؟
 با پتو و بالش برم؟-_- 
الانم که دارم می‌نویسم به زور چشمامو باز نگه داشتم حوصله هیچ کاریو ندارم ، راستش اگه نت داشتم ، شاید میشد یه جوری از بی‌حوصلگی در بیام 
ا
سلام دوستای گلم
خوبین خوشین
منم خوبم ساعت بیست دقه به هفت صبحه 
خداروشکر از ی بحران بزرگ عبور کردم و روزگارم با همسر بروفق پاشا س خخخخخخخخخ
خدا خیلی کمکم کرد که آروم بگیرم
داشتم الکی الکی به خودکشی و طلاق فکر میکردم
میدونین ی چیزی مث ی حمله بهم دست داده بود و فک میکردم همه بر علیه من هستن دوست داشتم تمومش کنم
ولی خب لطف خدا شامل حالم شد 
آروم شدم و خوبم خداروشکر
دوروز خیلی عالی با پاشا داشتم
تربیت بدون داد و فریاد
و چقدر بهم چسبید که همسر اول ا
وقتی کسیو نداری باهاش حرف بزنی یعنی تو خیلی بدبختی همین :| خیلی واضح و مستقیم گفتم. حس میکنم به دل مامانم رسیدم. حاضرم بیاد مدت طولانی پیشم باشه حتی سیگار هم نکشم.فقط باشع. وقتی یکیو عمیقاً دوس داری بودن ش هم برات کافیه. گفت حالا شاید با این تاجر طلاعه اومدن یزد. مامانم بیاد با دو تا خواهرام میاد ، خواهر انسی و خودش هم هستن بعد میشیم ۷ نفر تو یه خونه اوه اوه :/ . ساره میخواد دو هفته بمونه ، منم نمیذارم مامانم زودتر از ده روز بره . دلم میخواد هر شب کن
وقتی کسیو نداری باهاش حرف بزنی یعنی تو خیلی بدبختی همین :| خیلی واضح و مستقیم گفتم. حس میکنم به دل مامانم رسیدم. حاضرم بیاد مدت طولانی پیشم باشه حتی سیگار هم نکشم.فقط باشع. وقتی یکیو عمیقاً دوس داری بودن ش هم برات کافیه. گفت حالا شاید با این تاجر طلاعه اومدن یزد. مامانم بیاد با دو تا خواهرام میاد ، خواهر انسی و خودش هم هستن بعد میشیم ۷ نفر تو یه خونه اوه اوه :/ . ساره میخواد دو هفته بمونه ، منم نمیذارم مامانم زودتر از ده روز بره . دلم میخواد هر شب کن
سلام 
اقا این عمم و بچه هاش دارن میان(استان فارس زندگی نمیکنن)
بعد من دیشب خونه مامان بزرگ موندم.صبح ساعت پنج اومده مامان بزرگم زنگ زده بهشون کجایید.اومده داد و بیداد که بلند بشید ساعت شش اونا اباده هستن یک ساعت دیگه میرسن کار داریم:/من و س جان اول صبحی موی کنان و روی ن داریم میگیم والا به لا از اباده تا مرودشت که خونه مامان بزرگه سه ساعت راهه:/
مگه قبول میکرد
حالا نيم ساعت پیش زنگ زدیم گفت تاززززززه رسیدیم اباده:/
از ساعت پنج که زنگ زده خد
بابا: هر وقت بلند شدین اینو بذارید سرجاش. 
عجله دارد؛ خداحافظی می کند و می رود.
من: چشم.
ننه: بلند شو اونو بذار سرجاش.
می دانيم که دوباره این حرف قرار است تکرار شود.
من: چشم هر وقت بلند شدم.
دو دقیقه بعد ننه دوباره همان حرف را تکرار می کند.
و من دوباره می گویم که چند دقیقه دیگر می خواهم کاری بکنم و تاکید می کنم که آن را هم می گذارم سرجایش.
دوباره دو دقیقه بعد: بلند شین اونو بذارین سر جاش!
و این دو دقیقه ها تکرار می شوند، تکرار می شوند، تکرار می شوند
پریروز ظهر بطور ناگهانی توی شرکت خوابم گرفت اینقدر که هر یه دقیقه برام یک ساعت میگذشت تا بلاخره ساعت 2 شد و طبق معمول رفتم خونه‌ی مامان و بعد از ناهار آریان رو برداشتم و رفتم خونه. با هر بدبختی بود غذا درست کردم و بعد از خوردن شام، حدود ساعت 8 مثل جنازه افتادم. هرازگاهی با صدای آریان بیدار میشدم اما از شدت سرگیجه و سردرد دوباره میوفتادم. پرویز هم وقتی حالم رو دید ظرفها رو شست و مراقب آریان بود. صبح وقتی چشمام رو باز کردم که بلند بشم برای رفتن به
دو روزه تقریبا درگیر کارای خونه جدیدمم.
حس بهتری دارم وقتی توو خونه خودمم
فیلم Her رو بالاخره دیدم.دوستم بهم معرفی کرده بود.
راستش زیاد خوشم نیومد ازش،عاشقانه تباه شده ای بود و تفاله متن  نوای اسرار آمیز» نوشته اشمیت.
موسیقی جذابش منو نگه داشت وگرنه نه ریتم نگهدارنده ای داشت و نه داستان عجیب و منحصر به فردی!
صرفا یک عشق درپیت و کسل کننده و بدون پیوستگی.
کنش های ناشناخته،روابط پیچیده،اشخاصی با شخصیت پردازی های دم دستی،بازی های لوس و سانتی مان
امروز بد خوابیدم. گفتم ساعت چهار بلند شم که نظم خابمو درست کنم. ساعت چهار بلند شدم دیدم هیییچ کاری نمیتونم بکنم. گرفتم خوابیدم ساعت ۶ ساعت ۷ ساعت ۸ ساعت ۹ و ساعت ۱۱ بلند شدم پدرم در اومد هر بارشم حس کردم خب پاشم چیکار کنم؟ من بیدار میشم باید برم بیرون بمونم خوابم میگیره.
الانم یک برنامه ثابت باجزییات برای از ۴ صبح تا ۷ صبح که میتونم برم بیرون چیدم که امیدمارم فایده داشته باشه دوباره پا نشم بگم خب چیکار کنم:/ بعد هفت صبح پاشم برم بیرون خواستم ب
دوباره شنبه شد :(  باز صبح ساعت 10 پا شو . 4 برو سرکار .10 بیا خونه !!! 12 بخواب :|+ شوهر انقد کسل و گرفتهس حالش.منم مث اون شدم :( نمیدونم چی شده !!!! با اینکه دیشب 2 ساعت صحبت کردیم ولی نمیدونم مشکلش کجاسفقط دلتنگی که نمیشه :(+ پست نوشتنم نمیاد :(
اگه چند وقت پیش به من میگفتن یه روزی قراره سخت مریض بشی یا سرما بخوری میگفتم عمممممرااا ! چند روزی میشه که مریضم ، اول با بی حالی و حالت تهوع و خواب شروع شد ؛ به این صورت که صبح تا ۱۱ میخوابیدم ، پا میشدم کارهامو انجام میدادم دوباره میخوابیدم، ناهار میخوردیم دوباره میخوابیدم ، شب هم از ساعت ۹ خوابم میومد منتها تا ۲ ۳ خوابم نمیبرد :/ روز سوم فهمیدم این یه ویروس جدیده و نهایتا ۳ روز طول میکشه ! روز چهارم که دیروز باشه خوشحال و شاد و خندان از خواب بی
بر روی چهار و چهارشنبه، پژوهش هایی انجام گرفته چه آنکه عدد چهار، اصل و ریشه حیات تلقی شده است؛ چهار، نمایانگر چهار عنصر (باد، خاک، آب و آتش) می باشد که عامل ایجاد طبیعت هستند. پس نخستین چهارشنبه اسفند به باد تعلق دارد، دومین چهارشنبه به خاک، سومین چهارشنبه به آب و بالاخره چهارمین چهار شنبه را مخصوص آتش دانسته اند.
با توجه به اهمیت چهار عنصر و همچنین اهمیت آتش در واقع چهار شنبه سوری می تواند، تداخل اهمیت چهار و عنصر آتش باشد.
چهار یکی از کامل ت
یه مشکل خیلی اساسی داشتم تو زندگیم که شاید بزرگ ترین نقطه ضعف جدیم بود نه میتونستم تنهایی حلش کنم نه اصن جرات روبه رو شدن باهاش و داشتم تو یه ضد حمله به خودم پاتک زدم و از یه مشاور خفن کمک گرفتم برا حلش ولی تو بیانش موندم و کلا قفل کردم وسط کار و یه جورایی فرار کردم دوباره دیگه حسابی سگ شده بودم از دست خودم یه روزم بعدم فقط با خودم دعوا کردم که چه مرگته دختر دوباره روز سوم حمله کردم به مشکل و قبل شروع به مشاورم گفتم نذار فرار کنم فقط اونم انص
در وبلاگ سابقم ، فیلم های خوبی که فکر میکردم جالبه و ارزش دیدن داره رو در قالب یه یادداشت معرفی میکردم ( اینجا )  و البته تصمیم دارم در بیان هم این رویه ادامه پیدا کنه .در آخرین یادداشت منتشر شده که تو وب سابقم بود از دوستان خواستم که فیلم هایی که فکر میکنن خوبه رو بهم معرفی کنن ( اینجا ) 
برای دانلود از اونجا که فیلم با کیفیت حجمش نزدیک به 1 گیگه و از طرفی ما مودم مخابرات رو جمع کردیم و مودم همراه گرفتیم و اینجا تحت پوشش آنتن دهی td-lte  ایرانسل نیس
سحر شده،خواب به چشمم نمی اید.کتابها دور و برم پخش شده اما من چهار ساعت سرم در یک کانال اجتماعی بوده و یک رمان دنباله دار را بی هدف صفحه زده ام.دوران دبیرستان را سالهاست که پشت سر گذاشته ام.سالهاست که من بزرگ شده ام اما هنوز گرفتار رمان و داستان و زندگی نامه ها هستم.سرم که در کتابی فرو می رود .بلند شدنم سخت است.نه بی نظمی هال حالم را به هم می زند و نه اشپزخانه نامرتب.من چهار ساعت به همین نقطه میخکوب شده ام و کتاب خوانده ام.پیش ترها حال مادر را با کت
چهار پنج روز دیگه میرم مرخصی.
نقشه های بزرگی دارم که باید روشون کار کنم.
این روزها همش به خودم میگم ۲۷ سال از روز تولدم میگذره و شاید نیاز به تولد دوباره دارم(دقیقا ۱۴ آبان ۲۶ سالگیم تموم میشه)
قبول دارم فصل بعضی کارها که گذشت ، سختی های انجام اون کار ۱۰۰ برابر سخت تر میشه.اما من مررررد روزهای سخت هستم :)
نمیدونم چرا ، ولی امروز حس خیلی خوبی دارم.فقط از روزی ۱۳ ساعت کار کردن توی گرمای عسلویه خسته شدم.
خسته.
اما.
پیش به سوی آسمان.
پیوسته.
امروز ترم دوم زبان رو کلاس داشتم. صبح ساعت چهار این طورا بیدار شدم اما باز خوابم برد تا هفت که دوباره پاشدم حاضر بشم. با مترو رفتیم. مگه این مها رو بزور با مترو ببری هی میگم من چهار سال این مسیرو اومدم سخت نیکه. برگشتنه با اسنپ برگشتیم. خلاصه که به نظرم درسش خیلی سخت اومد :/ تازه مثلا درس یکو جلو جلو خونده بودم بگذریم باید حیلی تلاش کنمو وقت بذارم دیگه تقریبا یاد گرفتم چجوری باید بخونم زبان رو باید هر هفته بعد هر جلسه حسابی کار کنم. 
یه چیز دیگه م
میگفتن عصرا مریضای خارج بیمارستان رو قبول نمیکننگفتم گناه دارن بیمارستان دوره از شهر من قبول میکنم که دوباره برنگردناصن نمیتونماون قیافه مظلوم و بدبخت مردم رو ببینم و واسه یه کار دو دیقه ای بفرستمشون باز برن و بیاندیروز یکی رو که گفت حالم بده و نمیتونم برگردم و راهم دوره و. قبول کردم بعدش تصادفی اومد پشت بندشم چندتا داخل بیمارستانی این حدودا یه ساعتی تو نوبت مونداومد داد بیداد خانوم ینی چی بقیه رو انداختی جلو من. میدونستم اینطوریه میرفت
قایقت شکست ؟ پارویت را آب برد ؟ تورَت پاره شد ؟صیدت دوباره به دریا برگشت؟غمت نباشد چون خدا با ماست !هیچ وقت نگو ؛ از ماست که برماست !بگو خدا با ماست.اگر قایقت شکست، باشد! دلت نشکند! دلی را نشکنی.اگر پارویت را آب برد، باشد ! آبرویت را آب نبَرَد! آبرویی نبری.اگر صیدت از دستت رفت، باشد! امیدت از دست نرود ! امید کسی را ناامید نکنی.امروز اگر تمام سرمایه ات از دستت رفت، دستانت را که داری!خدایت را شکر کن. دوباره شکر کن !اگر چیزی به دست نداریم دست که داریم
هفته ی پیش همین روز، ساعت 3:56 دقیقه مردی از ترمینال تماس گرفت و گفت بلیط ساعتِ ده شبت به ساعت 8:30 تغییر ساعت داده، درست وسط خوابِ آشفته ام روی کوله پشتی وسط اتاق خوابگاه زنگ زده بود.
هفته ی پیش همین روز ساعت 7:10 دقیقه داشتم توی حیاط خوابگاه چمدان به دست، با "آ" خداحافظی می کردم.
هفته ی پیش همین روز ساعت 10 شب دنبال نان سنگ پز یا همچین چیزی می گشتم، حوالی انار!*
هفته ی پیش همین روز ساعت 11: 30 دقیقه ی شب توی اتوبوس خوابم برد و یک باره از خواب پریدم! دوباره
چند سالی می شه که به واسطه پسر عموم ، با استاد رائفی پور آشنا شدم و تقریبا اکثر سخنرانی هاش رو دنبال می کنم دو سه روز پیش دیدم توی کانال مصاف ، اطلاع رسانی شده بود که قراره تشریف بیاره شیراز برای سخنرانی ، خیلی خوشحال شدم و امروز ساعت 4 مرخصی گرفتم و رفتم سمت سالن فرهنگیان ! تا رسیدم شد ساعت چهار و نيم که تا استاد اومد برای سخنرانی یه نيم ساعت چهل دقیقه ای منتظر شدیم البته ساعت شروع سخنرانی هم 5 بود .
ادامه مطلب
دوباره اون بیماری شبه!! سرماخوردگی برگشته
از صبح تب دارم و بدنم داغه
یک ساعت به یک ساعت میخوابم
بیدار میشم یکم کارهای مقالم رو انجام میدم و دوباره میخوابم
صبح ساعت یازده باید جایی می رفتم برای تعیین سطح زبان
اینجا اصلا نشد بیام بگم که اون کلاس زبانم رو ادامه ندادم
سطح کار کردن معلم زبانه خیلی پایین بود
فکر کن ی سری کلمه ها رو که استفاده می کردم می گفت معنیش چیه؟
البته بگم که معلم قبلیم پوست منو کند با لغت های سخت!!
حالا امروز رفته بودم برای ی کل
جمعه باشه تنها باشی حس و حال آروم خونه همه جا ساکت هیچ کاری نداری دو ساعت اینستا چهار ساعت کتاب با خیال راحت یه قرص ویتامین بخوری بی هدف یه گوشه بشینی چند ساعت بدون اینکه هیچ کاری بکنی فکر کنی و فکر کنی و فکر کنی یه لحظه دلت بگیره یه لحظه تو خاطراتت غرق بشی یه لحظه پرواز کنی تو رویاهات انگار دنیا هیچ عجله ای نداره امروزو ازت بگیره امروزو میخام همینقدر بیخیال زندگی کنم 
یک فیلم انيمیشن زیبای ژاپنی دیدم ( کتاب داستانش رو بچه ک بودم خونده بودم)
بسیار بسیار بسیار دل انگیز بود
به حدی ک اشک هام تمام صورتم رو گرفته و شوریش رو روی لبم حس میکنمساعت چهار صبحههمه خوابیدن
صدای خواب بچه ها از توی تخت هاشون میاد
و من پر از حس های خوبم
این فیلم بهترین حس ها رو به من منتقل کرد
بهترین حرفی ک باید میشنیدم رو بهم گفت.
زندگی با غم و شادی همراهه، هرکدوم مکمل دیگه است
بعد از خزان دوباره بهار میشه و هزاران سال این چرخه ادامه داره
هد
چند روزی میشه خیلی درگیر اینم که هر چی تو برنامم نوشتم رو بهش برسم.تصمیم محکم برای رسیدن به رویام و آرزوم.
سخته اما مطمئنم از پسش برمیام. البته به دست آوردن این عقیده اصلا کار راحتی نبود. ازونجا که بعد از دوبار شکست واقعا سخته آدم بخواد دوباره بلند شه.اما فکر کنم از پس این قسمتش بر اومدم.
امروز روز بسیار شلوغی رو در پیش دارم در حالی دیشب تا ساعت 2 خوابم نبرد . صبح یکم با هلیا زبان کار کردم تا بره و اولین فاینال زندگیش رو بده. الانم باید برم بیشن
بعضی وقتا می‌خوام قلبمو بکشم بیرون و پرتش کنم رو زمین و پامو محکم بذارم روش . دوباره و دوباره و دوباره و دوباره . اونقد که کاملا له بشه و تاوان همه ی حرفا و کارایی که بخاطرش کردم و خودمُ خُرد کردم رو بده.درحالی که دارم داد میزنم :بمیر ، بمیر ، بمیر ،بمیر
شب شده
و اما ماه من
همچنان در میان ابر هاست.
عزیزکم
از همان جا سلام مرا به تمام شب زنده داران برسان
بهشان بگو الان ساعت عاشقی است
بگو که به ساعت بنگرند تا بدانند کسی بهشان فکر می کند
کسی که چون خودشان تنهاست
و امشب را
به بيداري گذرانده
کسی که دلتنگ دوستانش است
واقعی
و 
مجازی
کسی که فکر میکند هرشب
اشک میریزد زیر پتو
و آن کس
منم
من

!
امروز ساعت چهار اینطورا بیدار شدم. یه خورده کتاب خوندم صبونه خوردم بعد خوابم برد. باید بشینم پای کتابم و زود تمومش کنم. درس جدید زبانم جلو جلو بخونم. حمومم باید برم. ساعت شیش هم کلاس زبان رو باید برم که شیش و نيم برسم. دفترمم باید بخونم نگاهی به عکسها هم همینطور. عکسامم باید ببینم. تصمیم گرفتم دیگه عکسامو نه اینجا بذارم نه اینستا. خب با توجه به حرف استادم که گفته بود. همین حرف دیگه ای ندارم. یه خورده امروز از رو اون دنده پاشدم :( مها تمام امروز رو
ساعت هشت  و ربع صبحه و ما یک ساعته که اداره ایم. بسیار خواب آلود و بی حوصله. تمام شبکه قطع شده و سیستم بی فایده ترین چیزیه که الان داریم. خب، دست و بالمون بسته ست. چه میشه کرد.اما نيمه پر لیوان رو ببینيم:اداره خلوته، جو آرامه، ارباب رجوع ها به لطف عصر ارتباطات از وضع اداره اطلاع دارند و کمتر میان این ورا، و خب خیلی هم خوبه :|منم سرم تو گوشیمه و هزاران تا پیام خونده نشده دارم که وقت ندارم بخونمشون و الان بهترین فرصته:|تازه گشنمم هست برم صبحانه بخور
فیزیک ۲    ۳/۰۰    ۰/۰۰    عادی    پایه    ناظر دیلمی سمیه    درس(ت): دو شنبه ۱۴:۳۰-۱۶:۰۰ مکان: دانشکده کامپیوتر کلاس ۱۰۵، درس(ت): چهار شنبه ۱۳:۳۰-۱۵:۰۰ مکان: دانشکده علوم پایه کلاس ۲۰۷، امتحان(۱۳۹۸/۱۱/۰۲) ساعت : ۱۴:۰۰-۱۶:۰۰------------کاربرد فناوری در آموزش    ۲/۰۰    ۱/۰۰    عادی    صلاحیت معلمی    رحیمیان سحر    درس(ت): دو شنبه ۰۹:۰۰-۱۰:۰۰ مکان: سایت، درس(ع): دو شنبه ۱۰:۰۰-۱۲:۰۰ مکان: سایت، امتحان(۱۳۹۸/۱۰/۲۱) ساعت : ۱۴:۰۰-۱۶:۰۰------------اصول و روشهای یاددهی
با اینکه ساعت چهار باید می رفتم ساعت سه و ربع آماده بودم.صدای قلبم را می شنیدم استرس در چهره ام موج میزد تا آمدم برسم تنها ذکر صلوات جاری بود بر لبانم منتظر باز شدن در سالن بودم. گریه ام گرفته بود ردیف سوم نشستم.
ادامه مطلب
سرکار که میرفتیم ، این آخریا یکی مون باردار بود . ما ساعت کاری مون ۸ بود اون حدودای ۹ و خورده ای میومد با یه کیف کوچولو و یه ساک دستی گنده پر از خوراکی !! از همون ۹ و نيم ۱۰ شروع میکرد به میوه خوردن ، تا وقت ناهار ، ناهار میرفتیم پایین از ساعت ۱ تا ۲ ، اون ساعت ۳ میومد بالا ، دوباره شروع میکرد به میوه خوردن !! یعنی قد یه میوه فروشی هرروز با خودش میوه میآورد =)))))ما که فقط میخندیدیم. دلم برای اون روزا تنگ شد
زنگ زد.رسیده وین.یک ساعت و نيم دیگه پروازشه به زوریخ، اه چقد این پروازهای دو توقفه رو اعصابهالبته توقفاش کمه بازم خوبه.گفت دیگه بگیر بخواب ولی گفتم بیدارمو قبل پرواز زنگ بزنه.تازه نمی دونه میخوام بیدار بمونم تا برسه زوریخ و وقتی از زوریخ پرید دیگه میخوابممیشه چهار صبح
چهار صبح میخوابم تا دهساعت 12 میرسه.میخوام برم استقبالش فرودگاه.
ااااااااااااایز :))))
اتفاق برای تعریف کردن زیاده،اما راستش رو بخواید بدنم به حالت کارخونه برگشته و دوباره دوستان میتونن منو پانکو صدا بزنن،و چقدر خوشحالم که دیگه مجبور نیستم آلارم ساعت رو بذارم برای 6 صبح و با دیدن اون علامته که اعلام میکنه ring in 7 hours ناله کنان به تخت نمیرم.
به طور میانگین بخوایم حساب کنيم،از شنبه ی بعد کنکور تا الان،از 24 ساعت شبانه روز من شاید 6 الی 7 ساعت بیدار باشم،بقیشو خوابم. 
اون وقتایی هم که بیدارم گیج خوابم:)))
هیچ برنامه ی خاصی فعلا برای گذر
خرید ساعت نایک|ساعت مچی نایک|خرید ساعت نایک عقربه دار|ساعت نایک نه|ساعت نایک مردانه|خرید ساعت مچی|ساعت مچی|ساعت نایک سفید|ساعت نایک اصل|ساعت مچی نایک مشکی.ساعت مچی نایک عقربه داربا بند سفید مکمل زیبایی دستان شماست.طراحی این ساعت مچی به گونه ای است که قابل ست با هرنوع لباس و تیپی میباشد.ما این ساعت مچی را با قیمتی مناسب به تمام جوانان اهل مد و فشن عرضه مینماییم.ساعت نایک عقربه دار پدیده جدید و نو از کمپانی بزرگ نایک.این ساعت توانسته است در ب
دوشبه زود میخوابم ساعت ده اما خوابای اشفته میبینم ساعت دو و پنج بیدار میشم چقدر سخته پنج وقتی بلند میشی کلی سرحال باشی حالا که فکرشو میکنم من فقط دارم فرار میکنم از کابوس از .
دلم براخودم تنگه نه هیچ کس دیگه ی دیروز خواب باباجون دیدم خدا بیامزردش هیییی.
بیکی از ویژگی‌های عجیب و صدالبته منفی رفتاری بنده اینست که اگر قرار باشد در فلان ساعت از فلان تاریخ یک کاری را انجام بدهم و تغییر دادن زمانش هم دست خودم نباشد، ترجیح می‌دهم فاصله‌ی زمانیِ اکنون تا آن لحظه را کلا بخوابم. یا هیچ کاری نکنم تا آن لحظه فرا برسد و آن کار را انجام دهم و بعد تازه ببینم چی به چی است. یعنی اگر چهار ساعت وقت آزاد داشته باشم تا انجام یک کاری (چیزی که وقتش معین باشد، مثل رفتن به مطب پزشک یا شروع یک امتحان یا چیزی شبیه به ای
من هم مثل هر آدم دیگه ای به زندگی ادامه میدم .
آنا گاوالدا یه جمله ای داشت تو کتابش "هیچ چیز از زندگی قوی تر نیست".
دیشب کشیک بودم و سه تا مرگ داشتیم.
یه نوزاد.
یه پسر ۱۴ ساله فلج مغزی.
یه پیرمرد ۷۰ ساله. 
سر احیای آخر، همون پیرمرد، از بوی وحشتناکی که از مرحوم متساعد میشد عق میزدم ولی هم چنان ماساژ میدادم که یکی از خدمه رفت برام ماسک آورد و برام خودش بست. 
با یکی از پسرها کشیک بودم ، من اورژانس رو میچرخوندم و اون بخش ها رو .
حالا اون وسط مریض
سلام
امروز ب صورت اتفاقی در مغازه یکی از قاریان ممتاز شهر یکی از بهترین وعاظ و اساتید شهر و بهترین دوستم رو دیدم.آقا سیدعلی حسینی
از گذشته پرسیدمشاورم بود
براش توضیح دادم
گفت بعد از حل مشکل یه شیرینی به مذاق آدم می چشانن که اون سختی فراموش میشه
من چیزی نگفتم 
فقط فکر کردم به حرفش
من خودم ساختم یا خودم خراب کردم؟
نمیدونم چرا ولی با دیدن سید کلی فکر و سوال توی ذهنم شکل گرفت
چرا؟چرا؟؟
نزدیک صبحه.بعد از روزی سنگین و خسته کننده باز خواب ندارم
ا
4 روز و 22 ساعت و 52 دیقه تا متولد شدن حضرت لپ علیه سلام.ای کاش قصه جور دیگ ای بود ولی حقیقت تلخه. زهرماره. کثافطه.من با این ساعت چکنم اخه!!!! نه اندازمه نه میتونم ب کسی بدم بدتراز همه دستم کاملا خالی شده.خالیساعت قشنگم کاش میتونستی تو دستای صاحبت بشینی ببخش منو ک گذاشتمت تو دیوار ای کاش میکوبیدمت تو دیوار خوردت میکردم اما نمیزاشتمت به حراج .اخه مگه میشه تو دست کسی غیراز صاحبت بری.ای خاک تو سر دشمن این صاحب نکبتت بشه که دله منو خون کرد.هدیه ریس
 از وبلاگ آیبک عزیز  این پست که میگه [اگه بی هوا بپرسی دوسش داری؟شاهد دو دسته آدم خواهی بود.یکی اون هایی که فورا میگن "کیو؟"و یکی هم اون هایی که فورا می پرسن"چیو؟". به قیافه  آدم های دسته ی دوم نگاه نکنید ،این ها خیلی طفلکی اند] رو خونده بودم همیشه دوست داشتم یه موقع که خودم می دونم کیه این سوالو ازش بپرسم.چند شب پیش سه چهار ساعتی بود که داشتیم با هم حرف می زدیم. حالش بد بود.نصف شب حدود ساعت سه یا چهار ،داشت می گفت حالم بده.حالت تهوع دارم.استرسم
قایقت شکست؟پارویت را آب برد؟تورت پاره شد؟صیدت دوباره به دریابرگشت.؟غمت نباشدچون خداباماست!هیچ وقت نگو؛از ماست که برماست!بگوخداباماست.اگرقایقت شکست،باشد!دلت نشکند!دلی رانشکنی.اگرپارویت را آب برد،باشد!آبرویت را آب نبرد!آبرویت نبری.اگرصیدت ازدستت رفت،باشد!امیدت ازدست نرود!امید کسی راناامیدنکنی.امروزاگرتمام سرمایه ات ازدستت رفت،دستانت راکه داری!خدایت راشکرکن.دوباره شکر کن!اگرچیزی به دست نداریم دست که داریم دوباره به دست می آوریم.دوبا
خرید ساعت سواچ|ساعت سواچ|ساعت مچی سواچ|خرید ساعت سواچ رنگی|ساعت سواچ اصل|ساعت سواچ نه|ساعت مچی سواچ مردانه|سایت ساعت سواچ|ساعت سواچ قیمت|نمایندگی ساعت سواچ|ساعت سواچ شیک مردانه|ساعت مچی سواچ اورجینالخرید اینترنتی ارزان | خرید پستی ارزان
خوش گذشت. چهار نفر بودیم و از عصر پنجشنبه تا ساعت دو و سه صبح جمعه را پای ساکر گذراندیم. بردیم، بردیم، بردیم، بردیم، بردیم، بردیم، باختیم، بردیم، باختیم، باختیم، باختیم، باختیم. سوار شدم. استارت زدم. یکی از آن سه نفر را تا خانه‌اش رساندم و تا خانه در خواب و بيداري راندم. روی تخت دراز کشیدم. خوابم نمی‌بُرد. غلت زدم به چپ. پتو را کنار زدم. سردم شد. پتو را کشیدم. گرمم شد. غلت زدم به راست. پشتم در مواجهه با هوای آزادی که از پنجره می‌آمد یخ کرد. غلت ز
دیشب برای کمتر از یک ساعت مامان و بابا رفتن که قدم بزنن و من موندم خونه تا درس امروز رو برای کلاس حل تمرین حاضر کنم. تو همون کم‌تر از یک ساعت حالم خیلی بد شد. قلبم سنگین شد. وحشت کردم. وقتی برگردن ایران چی میشه؟ من چطوری دوباره به سکوت و سردی خونه عادت کنم؟ به اینکه صبح که از خواب بلند میشم کسی نباشه که بهش صبح بخیر بگم. کسی پیشونيمو موقع رفتن به دانشگاه نبوسه و بهم نگه خدا به همراهت؟ چطوری دوباره عادت کنم به اینکه شب‌ها که برمی‌گردم خونه کسی تو
سلام
یکی از همکاران درخواست آموزش طراحی ساعت در ورد رو دادند . اما وقتی شروع به طراحی کردم دیدم که آموزشش کاری وقت گیره . برای این که به نیاز این همکار و سایر همکاران پاسخ مناسبی داده باشم ، کار اصلی ، یعنی طراحی ظاهر ساعت رو انجام دادم و در ادامه مطلب می تونید اون رو دانلود کنید .
نکته ی جالب این ساعت ، اینه که شما با یک روش ابتکاری که پیشنهاد می کنم می تونید ساعت و دقیقه دلخواه تون رو روی ساعت اعمال کنید .
بنابراین ابتدا فایل ورد این ساعت ها رو
آقای الف، چهل و هفت سال و هشت ماه داشت. شهروندی متشخص با لباس هایی موقر و شمایلی جاافتاده. متاهل بود و در طول هفده سال و پنج ماه زندگی مشترک صاحب خیلی چیزها ـ از جمله دو دختر و یک پسر ـ شده بود. با بیست سال سابقه کاری در سمت وکالت، موقعیت اجتماعی مناسبی هم داشت. آدم قابل اعتمادی هم بود. مثلا رئیس هیات مدیره کارخانه بزرگ مواد غذایی شهر، او را به عنوان وکیل تام الاختیار خود انتخاب کرده بود. آقای الف، سه سال و چند روز بود که هر یکشنبه ساعت چهار عصر ب
بیست و چهار ساعت از زمانی که تو بیمارستان بستری شده ام می گذرد، تخت کناری ام دختر 32 ساله ایست، که با لبخندمان باهم ارتباط برقرار می کنيم، به من قوت قلب میدهد و آرامم می کند، مادرم لبانش می خندد، اما سفیدی چشم هایش به سرخی میزند. خودم اما. راستش نمیدانم، هم خوبم، هم بد، البته یک مقدار هم نگرانم که فکر میکنم طبیعی باشد، ولی یک چیزی خیلی خوشحالم می کند،اینکه خوب یاد گرفته ام نبات سپاسگزاری باشم، دیشب بین تمام دردهایم، آرام بودم و خداراسپاس میگ
 
3،650،000 تومان
زمان آغاز دوره: یکشنبه 3 شهریور 1398
نوع برگزاری: حضوری + آنلاین
تعداد جلسات: 32 ساعت حضوری در چهار روز 8 ساعته + ۷ ساعت آنلاین 
زمان برگزاری: 3 تا 6 شهریور ماه از ساعت 11 صبح تا 19 عصر
مدرس: امیرحسین یزدانیان پور . فاطمه تهرانی
 
آدرس : مشهد , خیابان امام رضا , امام رضا 19
فاصله تا ورودی حرم مطهر : 15 دقیقه پیاده
هتل مرآت مشهد یکی از هتل های نزدیک به حرم مطهر هست که از موقعیت مکانی مناسبی در مشهد الرضا برخوردار است. این هتل چهار ستاره شیک و مدرن در خیابان امام رضا 19 با فاصله حدود 15 دقیقه پیاده و 5 دقیقه با ماشین تا حرم مطهر رضوی فاصله دارد و زائران بارگاه منور حضرت امام رضا (ع) میتوانند در فاصله زمانی نسبتا کوتاهی به زیارت حضرت نایل شوند. همان طور که گفته شد نزدیکی به حرم مطهر
خرید ساعت سواچ|ساعت سواچ|ساعت مچی سواچ|ساعت سواچ نگین دار|ساعت سواچ آبی|ساعت سواچ نگین دار آبی|خرید ساعت سواچ اصل|ساعت سواچ رنگی|سایت ساعت سواچ|خرید پستی ساعت سواچ|ساعت سواچ نه|ساعت سواچ مردانه|ساعت سواچ شیک
 خرید اینترنتی ارزان | خرید پستی ارزان
امروزم شروع شد. من ساعت چهار بیدار شدم کتاب خوندم دوباره خوابم برد دیگه تا ۹ نيم اینطورا. الانم صبحونه خوردم که روزمو شروع کنم. بابا برام کارتن اورده کتابامو بچینم توش دلم میخواد همه کتابامو ببرم اما خب به خودم میگم بچه جون بی جنبه بازی در نیارو فقط همونایی که میخونیو بیار. خب من کتاب عکسامم برداشتم چهار تا مجله ای هم که داشتمم برداشتم. مقاله هامم برداشتم خب کاره دیگه ادم دلش میخواد نگاه کنه یهو. البته بعدا کتابی بخوامم میتونم بگم بابا یا مام
اینجا بنویسم شاید یکم خوابم بپره !چشام میخواد بیاد روی هم همشاما نمیتونم فعلا بخوابمالبته اوضاع اونقدرام عجیب و غریب نیستایم خواب داشتم ولی خوابم نگرفت تاااا اخراش ک دیگه تایمم تموم شد و باید میومدم دوباره تو اورژانس:)دوباره ساعت ۴ میرم ک بخوابم تا نزدیکای ۸:)بی صبرااانه منتظر اون ساعتم :)))بی صبرانه رو فقط از جهت خواب میگم وگرن اینجا هم بد نیس خوش میگذره :)اگه تو جای گرم و نرمتون لم دادین قدرشو بدونین لطفا :)))
نمیفهمم این ادما از زندگی چی میخوانچند روزه که علاف شدیم تو مهاباد که زندگی خالم رو راست و ریست کنيمدلش میخواست مستقل بشه و خونه جدا بگیرهشوهرش یه زبون نفهم از خدا بی خبرهاز ساعت هشت نه شب تا ساعت دو شب باهاش حرف زدنپدر و مادرم،پدر و مادرش،خالم.این اقا به هیچ صراطی مستقیم نبود و حرفشو مثل یه مرد نمیگفت.مثلا ما که این همه راهو کوبیدیم تا اینجا اومدیم رو مسخره خودش کرده بودبابای بیچارمو علاف کرده بود کثافت احمق داشت باعث میشد مامانمو از دست
خرید ساعت سواچ|ساعت سواچ|ساعت مچی سواچ|ساعت سواچ نگین دار|ساعت سواچ قهوه ای|ساعت سواچ نگین دار قهوه ای|خرید ساعت سواچ اصل|ساعت سواچ رنگی|سایت ساعت سواچ|خرید پستی ساعت سواچ|ساعت سواچ نه|ساعت سواچ مردانه|ساعت سواچ شیکخرید اینترنتی ارزان | خرید پستی ارزان
این دو روز نذری داشتیم انقدر راه رفتم و کار کردم که الان جنازه ام بشدت خسته ام و ناتوان شدم مثل آدمی که مدام دارن هلش میدن بهش مسیر میدن و تو مجبوری اطاعت کنی در حالی که گاهی حس میکنم حس نفس کشیدن ندارم و درس چیز بدی نیست خیلیم خوبه ولی هفده سال مدام درس خوندن حالت رو میگیره خوش حالم و شاکرم که به آرزوم رسیدم ولی خسته ام دلم آرامش میخواد نه این طور زندگی کردن رو اینطور دویدن رو بعضی وقتا بهش فکر میکنم حالم بد میشه بعضی وقتا هم میگم سخت نگیر میگذ
این مدت این‌قدر تلخ بودم و کلافه که با هفت-هشت من عسل هم نمی‌شد خورد منو، چه برسه به یه من. تلخِ تلخِ تلخ. به تلخی زهرمار. حتی یه پست هم داشتم می‌نوشتم راجع بهش، ولی این‌قدر تلخ بودم که حوصله‌م نگرفت تمومش کنم. به قول پائولو کوئیلو "ویتریول" خونم زیاد شده. یه فکری باید به حالش بکنم، دیگه زیادی داره حالمو می‌گیره.
استرس مشروطی هم اضافه شده بود به این داستانا و داشت من رو می‌کشت. استادا نمره‌هارو نمی‌زدند و کارم شده‌بود چک کردن گلستان هر پنج
اشکی و لبخندی، بدون تو، دوباره
پایان اسفندی، بدون تو دوباره
عید آمده، اما چه عیدی، اسمش عید است
پاییز پیوندی، بدون تو دوباره
امسال هم، تنها، کنار سفره بغض
بی یار و دلبندی، بدون تو، دوباره
این روزها خیلی شبیه مرغ عشقم
مرغی که در بندی، بدون تو دوباره .
بیهوده زحمت می کشی با قاب عکست
زخمی که می بندی، بدون تو دوباره .
من مطمئنم بی تو من تا سال دیگر .
گیرم که یک چندی، بدون تو دوباره .
                                                           
تیم اول = حسین نجاتی - شایان میرحاجی - حمیدرضا مسعودیان
تیم دوم = بردیا شوندی - امیرحسین سروری - ادنان
تیم سوم = محمدرضا - رفیعی - سید علی حسینی
 
تیم اول ^ تیم دوم (رفت) یکشنبه (٢٧مرداد) ساعت ٧
تیم اول ^ تیم سوم (رفت) شنبه ( ٢٦مرداد) ساعت ٧
تیم دوم ^ تیم سوم (رفت) جمعه (٢٥مرداد) ساعت ٧
 
تیم اول ^ تیم دوم (برگشت) دوشنبه (٢٨مرداد) ساعت ٦
تیم اول ^ تیم سوم (برگشت)چهارشنبه (٣٠مرداد) ساعت ٦
تیم دوم ^ تیم سوم (برگشت) پنجشنبه (٣١مرداد) ساعت ٦
خرید ساعت سواچ|ساعت سواچ قرمز|ساعت سواچ|خرید پستی ساعت سواچ|خرید ساعت مچی|ساعت مچی|ساعت مچی سواچ|سواچ قرمز
اگر شما هم به دنبال یک ساعت اسپورت و شیک و همچنین یک مدل ساعت مچی جدید هستید خرید ساعت مچی ژله ای سواچ می تواند بهترین انتخاب برای شما باشد.ساعت سواچ ویژه دختران و پسران با کلاس.
 خرید اینترنتی ارزان | خرید پستی ارزان
و باز هم به خودم بر‌می‌گردمبه همان من قدیمی و سردهمان دختر آبی تیرههمان که دریای طوفانی را بیشتر از تمام دریاهای آرام دوست دارد همان که در عین طوفانی بودنکاملا آرام و ساکت استو به هیچ چیز و هیچ کسی اهمیت نمی‌دهدو نزدیکش که بشوی غرق خواهی شد امشب من تاریخ را تکرار می‌کنمورق‌ها را دوباره به عقب برمیگردانمو بار دیگر این داستان تکراری را آغاز می‌کنم من دوباره طوفان می‌کنمو می‌خواهم دوباره در گردابی که درست می‌کنم بمانمبه دنبال من نیای
امروز تونستم ساعت چهار این طورا دوباره بیدار شم. هووورااا. خب فکر میکردم خواب میمونم اما بیدار شدم‌. دارم شهرام ناظری گوش میدم هنوز شروع نکردم البته نوشتم اول کارایی رو که باید انجام بدمو تا شب که بیخودی هدر ندم وقتو. احتمالا یا امروز یا فردا کتابم تموم میشه. خیلی زوده نه؟ چون نشستم پاش یعنی خب این کتابو دوست دارم چون در مورد چیزی هست که بهش علاقه دارم و دغدغه امه. اینقدر گشنمه که الان نمیتونم کار کنم. منتظرم حاضر شه چایی. همین امروز رو شروع کن
هفدهم آذر سال نود و چهار بود. عمو با خانواده‌اش مهمان خانه آقای پدر شدند. اولش قرار بود چند ماهی مزاحم شوند ولی آن قدر خانه ساختن خرج دارد که سه چهار سال بیشتر طول کشید. بعد از سه چهار سال، در بیست و هفتم شهریور نود و هشت، اسباب‌کشی شان تمام شد و رهسپار آشیانه جدید شدند. خدا پشت و پناه‌شان باشد.
جوانان فوتسالیست نودیجه در ادامه  مسابقات رمضان ، امشب از ساعت ۲۱:۱۵ در سالن امام خمینی گرگان برابر تیم امید جلین به میدان خواهند رفت تا یکی از چهار تیم مرحله بعد نهایی را مشخص نمایند.امیدواریم با تلاش بازیکنان و کادر زحمتکش این تیم  و حمایت شما عزیزان ، فوتسالیست های نودیجه یکی از چهارتیم مرحله بعد این رقابت ها باشد.  اغذیه میخوش با مدیریت مظلومی حامی فوتسالیست های جوان نودیجهنودیجه آنلاین
این شبایی که شیفتم انگار قرص بی‌خوابی می‌خورم! یک ساعت و چهل و هفت دقیقه از ساعت قانونی خوابم گذشته و من بیدارم. دو ساعت دیگه باید برای نماز بلند بشم و چهار ساعت دیگه ساعت خوابم تمومه. نکته‌ی غم‌انگیز ماجرا اینجاست که باید v/s سی نفر رو می‌گرفتم و گرفتم؛ اما بیست نفرشون اشتباهی تو لیست بودن باید بیست نفر دیگه رو فردا صبح بگیرم.
یکی دلش درد می‌کرد بهش قرص دادم، نيم ساعت بعد اومد میگه "دیدین گفتم خوب نمیشه؟ من فقططط با چای‌شیرین دل‌دردم خوب
                                                                                       
 
ان شاءالله را که می نویسی صدایی- که مطمئنی از شیطان است- می گوید حالا تو می نویسی ان شاءالله وگرنه تا فردا ساعت چهار و نيم چه اتفاقی با این سرعت می خواهد رخ دهد که دیدار شما را بهم بزند؟؟؟. صبح بیدار می شوی و شادمانه در پی آماده شدن برای قرار عصر هستی .دو ساعت قبل از چهار و نيم لرزه ای وحشتناک بر وجودت میفتد و تا حدی ادامه پیدا می کند که حتی توان داد
سلام
من بعضی وقتا تو خواب میبینم پشت فرمون ماشینم. همه چیز معمولا اوکیه بجز یه چیزی. موقعی که میخوام ترمز کنم. وقتی ترمز میکنم، ماشین کامل وای نمی ایسته.
مثلا  سرعتش به یکی دو کیلومتر بر ساعت میرسه و آروم آروم جلو می‌ره.
تلاش میکنم بیشتر ترمز رو فشار بدم نمیشه. 
جفت پا ترمز رو فشار میدم نمیشه.
دستی رو میکشم نمیشه و هی می‌ره جلو و میماله به اینور اونور و باعث میشه خلاف برم و . خیلی کابوس طولانی ای هست و چون خیلی ترسناک نیست زیادم طول می‌کشه و فق
۲۴ ساعت وقت دارم! و فقط حدودا ۱.۵ ساعتشو میزارم برای زبانم! افتضاحههه افتضاح!فردا هرچیزی رو که مانع میشه رو برمیدارم! هرچیزی که میخواد باشه، اینترنت؟ بازی؟ وبم؟ مهم نیست! افتضاحه اینطوریتاپ لیسینینگ دانش‌اموزای ای‌جی ۱۸ ساعت ، ۱۵ ساعت ، ۱۴ ساعت انگلیسی فقط گوش میکنن!من یک ساعت فقط؟نه نه نه!
چرا باید ساعت‌هایمان را یک ساعت به جلو بکشیم؟
کشور ایران در عرض‌های جغرافیایی میانی واقع شده و تغییرات طول شبانه‌روز در طول سال قابل توجه است. به همین دلیل و برای استفاده بیشتر از روشنایی روز، در فصل‌های بهار و تابستان ساعت رسمی را 1 ساعت به جلو می‌کشند.
ذوالفقار دانشی: طبق قانون، هر سال در نيمه‌شب اول فروردین ساعت رسمی کشور یک ساعت به جلو کشیده می‌شود و در نيمه‌شب آخر تابستان دوباره به وضعیت قبل برمی‌گردد. اگر به کامپیوتر، لپ‌تاپ، موب
B
۱
۱۴۱۲۰۷۱_۰۸
فیزیک ۲
۳/۰۰
۰/۰۰
عادی
پایه
کریمی علی اصغر
درس(ت): یک شنبه ۰۸:۰۰-۰۹:۳۰ مکان: دانشکده علوم پایه کلاس ۳۰۹، درس(ت): سه شنبه ۰۸:۰۰-۰۹:۳۰ مکان: دانشکده علوم پایه کلاس ۳۰۹، امتحان(۱۳۹۸/۱۱/۰۲) ساعت : ۱۴:۰۰-۱۶:۰۰

۲
۱۵۱۱۱۹۶_۰۸
کاربرد فناوری در آموزش
۲/۰۰
۱/۰۰
عادی
صلاحیت معلمی
انصاری نسرین
درس(ت): دو شنبه ۱۴:۳۰-۱۵:۳۰ مکان: سایت ۲ مکانیک، درس(ع): دو شنبه ۱۵:۳۰-۱۷:۳۰ مکان: سایت ۲ مکانیک، امتحان(۱۳۹۸/۱۰/۲۱) ساعت : ۱۴:۰۰-۱۶:۰۰

۳
۱۵۱۱۱۹۷_۰۷
کارورزی ۱
۲/۰۰
۲/۰
A
۱
۱۴۱۲۰۷۱_۰۸
فیزیک ۲
۳/۰۰
۰/۰۰
عادی
پایه
کریمی علی اصغر
درس(ت): یک شنبه ۰۸:۰۰-۰۹:۳۰ مکان: دانشکده علوم پایه کلاس ۳۰۹، درس(ت): سه شنبه ۰۸:۰۰-۰۹:۳۰ مکان: دانشکده علوم پایه کلاس ۳۰۹، امتحان(۱۳۹۸/۱۱/۰۲) ساعت : ۱۴:۰۰-۱۶:۰۰

۲
۱۵۱۱۱۹۶_۰۸
کاربرد فناوری در آموزش
۲/۰۰
۱/۰۰
عادی
صلاحیت معلمی
انصاری نسرین
درس(ت): دو شنبه ۱۴:۳۰-۱۵:۳۰ مکان: سایت ۲ مکانیک، درس(ع): دو شنبه ۱۵:۳۰-۱۷:۳۰ مکان: سایت ۲ مکانیک، امتحان(۱۳۹۸/۱۰/۲۱) ساعت : ۱۴:۰۰-۱۶:۰۰

۳
۱۵۱۱۱۹۷_۰۷
کارورزی ۱
۲/۰۰
۲/۰
بازی دوباره بگو
آنچه تحقیقات درباره بازی دوباره بگو می گوید:
حرف زدن با کودکان، گسترش فرهنگ زبانی خوب در آینده  را تضمین می کند.
تقلید،یک مهارت طبیعی است که کودکان از آن برخوردارندبرای مشاهده ادامه مطلب بر روی لینک زیر کلیک نمایید
بازی دوباره بگو
نات: "به من یه کوچولو وقت بده. می‌شه یه روز دیگه بمیرم؟" مرگ: "امکان نداره. من اجازه ندارم." نات: "فقط یه روز. یه بیست و چهار ساعت ناقابل." مرگ: "به چه دردت می‌خوره؟"رادیو همین الان اعلام کرد که فردا هوا بارونیه.#وودی_آلنکتاب (مرگ در میزند)
چندروزیه احساس میکنم خنده با لبام قهر کرده. دقیقا از همونروزی که روی پروفایل *** عکس مشکاتو دیدم دلم پرواز کرد همونجایی که اون هست. میدونم دیگه به من فکرم نمیکنه، میدونم توی دلش دیگه هیچ جایی ندارم؛ ولی من تا ابد دوست دارش میمونم. این آخریایی که قرار بود برای همیشه جدا بشیم، با تلخ ترین خاطرات بود، که امیدوارم باعث و بانیش خودش به بدترین بلاها گرفتار بشه.یادمه روزی که اومده بود خونمون گفتم مشی میخوام صدای قلبتو گوش بدم‌. تا خواست مخالفت
Akse Aghaye Khamenei

آخرین جستجو ها