نتایج جستجو برای عبارت :

دستم رارها نکن

دانلود اهنگ بد کاری دستم میدی ریمیکس آهنگ بد کاری دستم میدی ریمیکس دانلود ریمیکس بد کاری دستم میدی آهنگ بد کاری دستم میدی شاد ماکان بند بدکاری دستم میدی ریمیکس دانلود آهنگ بد کاری دستم میدی ماکان بند ریمیکس دانلود اهنگ بد کاری دستم میدی با صدای دختر بد کاری دستم میدی متندانلود آهنگ جدید
مار من تویی چشم خمار من تویی ایل و تبار من تویی جان جوان تو منمجان جوان تو منم …به دستم به دستم کار دادی دستم که مستم که مستم تو که باشی هستمبه دستم به دستم کار دادی دستم که مستم که مستم تو که باشی هستم
♫   ♫   ♫   ♫
♫   ♫  NITROMUSIC.IR  ♫   ♫
♫   ♫   ♫   ♫
زلف کمند من تویی وان دلپسند من تویی بند بند … من تویی وان دلپسند تو منره ی مار من تویی چشم خمار من تویی ایل و تبار من تویی جان جوان تو منمجان جوان تو منم …به دستم به دستم کار دادی دستم که مستم ک
هیچ وقت هیچ کسی تا بحال اونجوری ک تو دستمو میگیری، دستمو نگرفته
یه جوریه که دست هیچ کسی هم اونجوری نگرفتیهیچ وقت نگفته بودم بهت وقتی اونجوری دستم رو میگیری عجب کیفی دارهچون نخواستم واسه حرف من اینکارو بکنیخواستم دل خودت بخاد
دستم را بگیری و انگار ک بگی هیسسس هیچی نگو بهم اعتماد کنی و بیا، دنبالم بیاو بکشونی دنبال خودتاون روز گرمای دستت تا رسیدن ب مقصد روی دستم باقی مونده بودرد دستت، روی مچ دستم، دست نخورده است؛ .
از ایجاد تحول و نوسازی مدیریت مطلوب هستند بهتر است خودشان پست خود رارها کنند که ناتوانی آنها از تحول باعث ایجاد سوء استفاده میشود و امروز یا فردا دامن آنهارا فرا می گیرد بهتر است نوسازی مدیریت در سیستان ادامه یابد و توقف به هر بهانه ای مردود است وحل  مشکلات منطقه ومردم مهم تر استابادی (روستا ) در سیستان ----نهور
از ایجاد تحول و نوسازی مدیریت مطلوب هستند بهتر است خودشان پست خود رارها کنند که ناتوانی آنها از تحول باعث ایجاد سوء استفاده میشود و امروز یا فردا دامن آنهارا فرا می گیرد بهتر است نوسازی مدیریت در سیستان ادامه یابد و توقف به هر بهانه ای مردود است وحل  مشکلات منطقه ومردم مهم تر استابادی (روستا ) در سیستان ----نهور
دستم را که گرفت، فکر کردم آوار این چند سال که بر سرم ریخته بود برداشته شده. بغضی که سال هاست راه گلویم را بسته باز شده و باز بوی زندگی را می فهمم. دستم را گرفت، سردی این چند وقت از تنم رفت و باز بوی گرم تنش را حس کردم و فکر کردم خدا هنوز من را می بیند و دلش به حال دخترک تنهایی که کسی را جز او ندارد هنوز هم می سوزد. دستم را گرفت با اینکه هوا روشن بود اما ستاره ها مدام چشمک می زدند و من آن ها می دیدم و باغچه گل های نرگس داشت. دستم را گرفت یادم رفت چقدر
خواب دیدم دستم رو سینه‌اته. نگاهم از روی دستم بالا رفت و به صورتت رسید. صورت یک شیطان. ترکیب بنفش و قرمز و ذغالی. سعی کردم آروم باشم و به عقب هلت بدم. عقب که نرفتی هیچ، اومدی جلو بغلم کردی و من توی خواب دوباره به خواب رفتم.موضوع خواب دوم یه چیز دیگه بود.
تاریخ عقد گذاشتیم بعد ماه محرم و صفر ,مبحث مهریه که رسید بابام گفت دختر خودتونه,جو سنگین شد و نه پدر مادر من و نه پدر مادر هیراد نظری نمیدادن ,که اخرش انقدر تعارف کردن که شد  یه خونه با ۷۷ تا سکه تمام
تاریخ عقد واسه بعد محرم و صفر تعیین کردن که روزش بستگی به مرخصی های هیراد داره ,مادر هیراد هم بلند شد صورتم بوسید و گردنبند طلا سفید انداخت گردنم و هیراد هم انگشتری که اورده بودن  دستم کرد:))))))) منم رفتم و چای اوردم  هیراد وقتی برمیداشت گفت خوشمزه
وقتی دستم می سوخت یا بلایی سرم می اومد منم مثل بقیه یه مامان داشتم که براش ناز کنم و اونم با جون دل خریدارش باشه 
ولی امروز هم دستم سوخته و هم دلم ولی مادر نیست 
روز مادراتون مبارک میشه هرکسی این نوشته رو خوند از طرف من هم بره پیش مامانش و محکم بغلش کنه و بوسش کنه ؟
شاید دلتنگی من رفع بشه
بسم الله الرحمن الرحیم
یکی یکی از بالا دست می کشیدم روی زخمهای دستم و بعدش می‌رسیدم روی طرح لبخند کمرنگی که یادگار اعزام بیمار بدحال ساعت پنج صبح و دعوا با طب اورژانس بیمارستان مقصد بود، جاش هنوز کمرنگ روی دستم مونده !
ادامه مطلب
متن آهنگ کار دادی دستم پازل بند
Lyrics  Music Puzzle Band Kar Dadi Dastam
تکست آهنگ کار دادی دستم پازل بند
عشقت افتاده به قلبم
وای از دلم
بستم دل به دلی که برده دلم
تو که میخندی قلبم آروم میگیره
ناراحت میشی بارون میگیره
دنیام آرومه وقتی آرومی
همه عشق و آرزومی
منم مست تو میشم تو چشمات آسمونه
آخه دست خودت نیست تو چشمات مهربونه
کار دادی دستم یار دیوونه
دلم تا آخرش با تو میمونه
متن آهنگ کار دادی دستم پازل بند
ببین عشقت به قلب من داره حس جنون میده
تو هستی که بهم دنی
آخ دستم
آخ موهام
کلا آخ :)))
ولی می ارزید، فک کنم مطمئن شد مدیریت منابع رو یاد گرفتم دیگه:))))
+دیگه نزدیک بود دستم کنده شه که پرسید مدیر منابعِ شرکت، پول توجیبی این ماهت صرف چی شد ؟! گفتم صرف آموزش مدیر منابعِ شرکت شد:)))) باید از حساب شرکتم پرداخت شه:))))
++قول داد بلاخره رومو کم کنه ولی دستم سرجاشه الان:))) یعنی وقتش نرسیده هنوز:)))))
نمی دونم چرا.یهو هوس کردم رومه اش کنم!!!یادگذشته ها.گذشته هایی که بابام برام کتابها رو جلد می کرد. البته جلد نایلونی.یه روز سرم زد، کتابام رو رومه کنم. رومه و نوار چسب دم دستم بود. شروع کرده بودم که از راه رسید.از دستم قاپید. نذاشت خودم جلد کنم. جلدشون کرد. با رومه. بدون چسب زدن. بهم توضیح داد که جلد کردن کتاب با رومه نیازی به چسب نداره. البته به شرطی که رومه خوب تا بخوره.#یادش_بخیر #بابا
آخرین باری که در جنون بودم کی بود؟
دیشب؟
پریشیب؟
یا سه سال پیش؟؟
که دیدم هوا گرم بود
راس ساعت 12
ناقوس مرگ به صدا در آمد
و تا به خودم آمدم دیدم در میدان شهر جلوی طناب دار ایستاده ام
کی بود
کی بود که بی حرکت بودم
اما زنده
حس میکردم زمان ایستاده
حسش میکردم
کی بود
که به خودم آمدم دیدم دستم بی حرکت شده بود
و ناقوس مرگ فقط سیم گیتار بود که دستم رویش کشیده شده بود
آنقدر بین مرگ و بیداری بودم
که حتی تو را دیدم
باور کن.
فقط قول بده
قول بده
دفعه دیگر که بی خ
از همان اولین‌روز اردی‌بهشت، مدام شکایت می‌کردم: از دشمنان برند شکایت به دوستان . چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم؟» به‌جای شکوه و گله و زاری فکر می‌کردم:کجا برای‌شان کم گذاشته‌ام، که حالا هیچ‌کدام‌شان -آن‌طور که باید- کنارم نیست؟ من ناکافی بوده‌ام؟» تسلیم شدم؛ گاهی نبوده‌ام؛ گاهی بوده‌ام؛ اما کافی نبوده‌ام. ولی هرچه باشد، بوده‌ام. گاهی هم از جان و دل بوده‌ام. حیران می‌گشتم میان این فکرها که انگار او یادم آورد همه‌ی روزهای ن
من عاشق بستنی شکلاتی ام. اینو هیچکسم ک ندونه من میدونم و همین کافیه. حالا اگر روزی هزار بارم دستم برسه میخورم اینقد تا علت مرگم رو تناول شدید بستنی شکلاتی اعلام کنن.حالا ی همچین آدمی باشی و ببینی کسی ک شدیدا شبیه بستنی شکلاتی بوده دیگه نیست. فکرکن بهت بگن ک کاکائو قحط شده و دیگه تمام بستنی های دنیا ساده ان.چه جهنمی میشه ؟ نه ؟ !همینقد جهنمی ام.همینقدر غمگینم . اینکه دنیام دیگ طعم تلخ دلنشینش رو از دست داده و من هیچکاری از دستم برنمیاد.تنهانشس
اینکه میدونی با چایی قند ُ شکر پنیر نمیخورم ،و آروم ُ بی حرف ، تو دستم شکلات میزاری
دانلود آهنگ تو این سالها دیگه هر اشتباهی از دستم بر میومد کردم شایع
injaneb mohammadreza shayea
 
تو این سالها دیگه هر اشتباهی از دستم بر میومد کردم
کم نه چند شب از دستم در رفت
رفتم چند سال هر صبح با گردن کج برگشتم
خودم دل خودمو میزدم خودمو میزدم ریشامو نمیزدم
اگه بدونی چقدر رو خودم چاقو کشیدم من
 
 
برای دانلود به ادامه مطلب برویددانلود آهنگ
سلام
خیلی الان دوست دارم،برا آقا امام حسین ع سنگ تمام بزارم.
ولی آقای مهربانم بلد نیستم.
یا امام حسین ع دلم شکسته،که کاری از دستم بر نمیاد تا براتون انجام بدم.
حسین ع روح روانم
حسین ع آرام جانم.
آقا جون لطفا دستم بگیرید،یه نیم نگاهی بهم کنید
آقا جون لطفا من تو خیمه تون راه بدید.
 
 
هیچ کس هم دعوت نمی کنم،چون بر این باورم که امام حسین ع یا خودشون تو دل طرف بندازه یا واسط شو جور کنه.
التماس دعا
نوشته در تاریخ1397/06/22 ساعت 00:00
خوب یه چالش بود با
بسم رب الشهدا
.
#قسمت_هشتاد_و_هشتم
#قسمت_آخر
.
سر عقد بعد بله دلم از تموم دنیا برید و فقط گره خورد به دل محمد
اونقدر که اگه می گفت بمیر در لحظه واسش جون می دادم
قبل دست کردن حلقه کف دستش رو باز کرد
- الوعده وفا زینب خانوم
تسبیح رو گذاشتم کف دستش
دستم هنوز از کنار دستش دور نشده بود که برای اولین بار دستم رو گرفت و بوسید
ادامه مطلب
 
قسمت قصه ها و مثل ها » ی کتابم، 186 ضرب المثل و
قصه ی کوتاه داره که اکثراً از مایه های طنز برخوردارند.اما نکته
ی قابل توجه اینه که همین مثل های طنز، خیلی وقتها یک
تجربه یا نکته ی قابل تأمل در دل خود دارند.
مثلاً درضرب المثل یک دستم تفنگ، یک دستم شمشیر، پس
با دندانهام جنگ کنم » می خونیم:
 
مردی را سرزنش می‌کردند که با سلاحی کامل، چگونه ازدشمن شکست خوردی؟
گفت: یک دستم تفنگ، یک دستم شمشیر، پس با دندانهام جنگ کنم؟» ( کتاب از قصه تا مثل، ص 95)
 
ا
بعد از شش روز گوشی رو تحویل گرفتم . مشکل از باطریش بود ولی متاسفانه موقع تعویض باطری تاچ گوشی خراب شد . دیگه با تعویض باطری و تاچ 700 تومنی هزینه گذاشتن رو دستم . اومدم خونه کمی با گوشی ور رفتم دیدم ای داد گوشه ی چپ بالای ال سی دی لک افتاده . تا صبح رنگش بیشتر و بیشتر شد . ظهر با یارو تماس گرفتم گفت  دلم خوش بود ال سی دیش سالمه . بیار درستش کنم . هیچی دیگه قرار شد فرداش ببرم . شب با گوشی کار میکردم که دیدم گوشی مثل یه تیکه آجر داغ تو دستم حرارت میده . حرا
دستم اصلا به کار کردن نمیره به کتاب خوندن. نمیدونم چه مرگمه. نمیدونم چیکار کنم تا بتونم کار کنم. دستم به هیچ کاری نمیره نه کتاب خوندن نه زبان نه عکاسی. هیچی. حالم از خودم بهم میخوره خودی که هیچ کاری ازش بر نمیاد. دلم نمیخواد زندگیم اینجوری باشه :( اینجوری پیش برم به هدفم نمیرسم :( اه 
 
فکر کنم فقط باید شروع کنم. برای این که تمرکزم جمع شه مثلا به خیال خودم میخوام با ماژیکای رنگی رنگی خط بکشم و برای هرچیزی رمز بذارم شاید بتونم پیش ببرمش. نمیدونم چر
ساعت از دوازده گذشته بود. داداشم آهنگ لالایی گذاشته بود و همه مون داشتیم تو ماشین خمیازه میکشیدیم جز فرد مورد نظر!از سر شب گوشیم دستش بود.بهش گفتم عمه زیاد به گوشی نگاه کنی حالت بد میشه ها. بدون اینکه سر بلند کنه داد زد: نمیشه!از وقتی کارتون شرک رو دیده همه ش مثل شرک داد میزنه!
گفتم: بابا اصلا کار دارم با گوشیم!دست خالیشو گرفت سمتم و گفت: خب بیا! تو با گوشی من کار کن. من بهت اجازه میدم!
کم نیاوردم، گفتم: باشه عمه. ممنونم. و اون "هیچی" رو از تو دستش
امو بند هرشب دستم یهومیره رو شماره تو
Download New Music Emo Band – Faramooshi
دانلود هرشب دستم یهو میره رو شماره توبه همراه متن آهنگ از
رسانه ویک  موزیک
با بالاترین سرعت و قابلیت پخش آنلاین
با کیفیت ۱۲۸ و ۳۲۰ بهمراه پخش آنلاین و متن آهنگ
لطفا این آهنگ رو لایک کنید و از بخش دیدگاه ها، نظر خود را درباره آن به اشتراک بگذارید. امیدوارم از این آهنگ لذت برده باشید جهت حمایت از ما ویک موزیک  را به دوستان خود معرفی نمایید.

برای دانلود آهنگ به ادامه مطلب مراجعه کن
 عشق.خون.مرگ صدا پاشنه کفش و استخوان در گوشم نجوا میکند . بی صدا اشک میریزم و ناله میکنم همه درد ها فراموش شدند اما درد کودکم زهره میخنددچشمانم میسوزندگلویم درد میکند
به چاقو و دستم نگاه میکنمنمیتونم همینجوری بمیرم
.الکی خودتو نکش بچت مرده به دنیا اومد
+نه امکان نداره . تو کشتیش
.شاید
و پشت حرفش پوزخندی تلخ میزند
نمیتونم همینجوری بمیرمنفس عمیق میکشمبه دستانم نگاه میکنم یا حالا یا هیچ وقت دیگر. برا به اغوش کشیدن خواهم مرد اما مهم نیست 
زهره
خواب می‌دیدم پیرم و در آستانهٔ مرگ. بعد خیلی دانشمندوار، ثمرهٔ تلاش علمی‌ام را دستم گرفته‌ام و به کسانی که دوره‌ام کرده‌اند، نشان می‌دهم. ثمره، ترسیم یک مستطیل طلایی بود که می‌شد بیشمار در تمام صفحه ترسیمش کرد، در حالی که همه در ابعاد، کامل و بدون نقص باشند و تمام برگ را پر کنند. همه از مواجهه با چنین کشفی(!) هیجان‌زده بودند، بیشتر خودم، که رطوبت چشمان و تپش قلبِ رو به خاموشی‌ام  را می‌فهمیدم.
اما یک‌مرتبه، طی الهامی برگهٔ دیگری به دست
بسم الله
 
صدای عصبانیِ ناله مانندِ Enter را می‌شنیدم. حتی دیدم ناخنِ انگشت دستم دست روی صورتش گذاشت تا وقتِ فرو رفتن در گوشتِ دستم آنقدرها هم متحمل درد نشود. ولی خب چه می‌شود کرد؟ امروز صبح انتخاب واحد داشتم. انتخاب واحد‌های اجباری. نیم ساعت تق تق کردم. تق تق. تق تق. تق تق. تق تق. تق تق. تق تق. تق تق. تق تق. تق تق. تق تق. تق تق. تق تق. تق تق. تق تق. تق تق. تق تق. تق تق. تق تق. تق تق. تق تق.
این فقط یک‌ دقیقه‌اش بود که دیدید. به‌خیر گذشت اما من می‌دانم و ریش
امروز دکتر زودتر اومده بود ک فقط بگه من مرخص نیستم. + روانی عقده ای. هر چی ناسزا تو دنیاست برا تو اصلا :(((((
+ هر کی دم دستم بیاد ناااااابود میکنم. 
+وووااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااایییییییییییییییییی
سلام دوستان
چند روز پیش من با یه ماشین تصادف کردم که البته پیاده هم بودم و مقصر اون ماشین بود، چون با سرعت خیلی زیادی داشت توی کوچه حرکت میکرد و یهویی تایر از روی پام رد شد و دستم خورد به ماشین و ساعتم کاملا خورد شد، ولی خب خدا را شکر آسیب جدی ندیدم و فقط دستم خراش برداشت، راننده ماشین ایستاد ولی من هیچی نتونستم بهش بگم، حتی عصبانی هم نشدم، نمیدونم چرا؟ 
شاید شوک بهم وارد شده بود ولی واقعا یک لحظه فکر کردم رفتم اون دنیا خیلی صحنه بدی بود. الان ب
صبح قابلمه غذا را برنداشتم.صبح بلند شده بود برایم قرمه سبزی ریخته بود و سفارش کرده بود که حتما ببرم.من غذا را جا گذاشته بودم.یعنی ظرف را انداخته بودم ته کیسۀ پارچه ای و وانمود کرده بودم که حواسم نبوده برش دارم.ظهر آمده بود مدرسه.کیسه را داد دستم و زودرفت که  به کلاسش برسد.توی کیسه کنار قابلمه قرمه سبزی یک ساندویچ هم گذاشته بود.میدانست که قرمه سبزی دوست ندارم.شاید حتی این را هم فهمیده بود که غذا را عمدا جا گذاشته ام.اما آمده بود که فقط» آن را ب
من یه اتاق از یه واحد یه ساختمون بزرگ رو اجاره کردم.
ساختمونی که کلی خدم و حشم داره.
دربون هایی که نمیذارن هیچ ساکنی دست به در بزنه و باید در رو باز کنن با کلی احترام و لبخند.
و بعد service desk که باهات سلام و احوالپرسی میکنن و قبل ازینکه به در اسانسور برسی میبینی در بازه و منتظر برات
 
ممنونم ازت رئیس که منم میبینم این ور دنیا چه خبره.
اما میدونی و میدونم که من تنها یه بیننده ام.
من هنوزم غلام خانه های روشنم
من هنوزم در ارزوی مفید بودن و آرام
امروز رفتم مصدق. یه مودم مبین نت داشتم که بردم مرجوع کنم. هوای اتوبوس کلافه کننده بود. فکر کنم راننده به جای کولر، بخاری روشن کرده بود.
پسری صندلی جلوی من نشسته بود. حداکثر شانزده هفده ساله. همون لحظه ای که اومدم تو اتوبوس محو زیبایی خیره کننده اون شدم.
موهایی طلایی، پوستی مثل برف، چشم هایی رنگی، بدنی کاملاً متناسب. تا به حال در عمرم کسی رو به این زیبایی ندیده بودم.
دوستش کنارش نشسته بود. با هم میگفتن و میخندیدن. هی عرق میکرد. یه دستمال کوچولو دس
امروز رفتم مصدق. یه مودم مبین نت داشتم که بردم مرجوع کنم. هوای اتوبوس کلافه کننده بود. فکر کنم راننده به جای کولر، بخاری روشن کرده بود.
پسری صندلی جلوی من نشسته بود. حداکثر شانزده هفده ساله. همون لحظه ای که اومدم تو اتوبوس محو زیبایی خیره کننده اون شدم.
موهایی طلایی، پوستی مثل برف، چشم هایی رنگی، بدنی کاملاً متناسب. تا به حال در عمرم کسی رو به این زیبایی ندیده بودم.
دوستش کنارش نشسته بود. با هم میگفتن و میخندیدن. هی عرق میکرد. یه دستمال کوچولو دس
بسم رب الرفیقمضی امان و قلبی یقول انک آتی{زمان گذشت ولی قلبم می‌گوید که تو می‌آیی}سعدیپ.ن شب دوم از حس رنجورِ بی چارگی».کاش بودی تا کمی حرف می زدیم. خلاء نبودت هر روز بزرگ تر و بزرگتر میشه و نفس کشیدن رو برام سخت کرده. درد دل کردنم رو از عوارض "بی تو بودن" حساب کن. بنظرم "بی تو بودن" خیلی مسخره است. اما دستم از واژه ها خالیه، درست مثل امروز؛ امروز هم وقتی میخواستم تووی پیاده رو جلوی اشک هام رو بگیرم هم دستم خالی بود!دیشب داشتم به این فکر میکرد
اجازه میدهی آرزویت کنم؟
من از خیرِ در آغوش گرفتنت گذشتم. بگذار دلخوشِ رویاهایم باشم بگذار همه بگویند "بیچاره دیوانه شده"
من کاری با این حرف ها ندارم فقط میخواهم صبح ها زودتر از تو بیدار شوم موهایت را شانه کنم دکمه های پیراهنت را ببندم دستم را روی صورتت بکشم وای دستم را رویِ صورتت بکشم. یعنی تا این حد اجازه دارم در رویاهایم نزدیکت شوم؟ 
من اصلا از تو توقعِ محبت هم ندارم میدانی دوست داشتنِ تو نیازِ من است مثلِ نیازِ ماهی به آب من بدون دوست دا
دستم را گرفته اید پله پله از نردبان نور بالا می برید ای خاندان کَرَم !
 
ابتدا فرزند شیطان سر و کله اش پیدا شد، آمد جلو که با پتکش بزند بر سر من، ویران کند تمام اعتقاداتم را، ضربه مغزیم کند تا بیهوش شوم؛ بی جان و خونین و گریان، مرا انداخت گوشه ی اتاقی تاریک و گند گرفته تا در تنهایی و ظلمت فرو روم، من آن تاریکی بد بو را هنوزم خاطرم هست، بی حسی و خاموشی روح را یادم هست.
 
در همان رخوت متعفن، شبی در مجلس علی، یوسف گمشده ی بارگاهِ الهی آمد و از حوالی
روز عاشورا بود ( شایدم تاسوعا ، همیشه خدا اینارو اشتب میکنم ) صبح رفتیم واسه زنجیر زنی ، شروع کردیم و توی اون گرما بعد کلی زنجیر زنی دیگه یجا حس کردم دیگه نمی تونم  ادامه بدم !  این دقیقا مثل هر ساله ، هرسال تا یجاییی می تونم ادامه بدم بعدش از صف میام بیرون و هر سال یه اشنایی رو همونجا میبینم .
اقا ما از صف اومدیم بیرون و تو سایه یه درخت که نمی تونست همچین پوششم هم بده پناه گرفتیم ، یه لحظه نگام افتاده به شیده دودی ماشین جلوم ، رفتم یه دست تو ریشام
اولین نشونه‌ی اومدن پاییز برای من، این نارنگی کوچولو سبزهان. همونایی که داداش نمی‌خوره چون ترش‌ان. همونایی که وقتی بچه بودم، مامان هر پَر اش رو از وسط نصف می‌کرد و نمک می‌زد و می‌داد دستم، که فشارم نیفته. همونایی که جزو اولین خوراکی‌هایی بودن که تعارف می‌کردم به بغل‌دستی جدیدم تو مدرسه، تا زیر میز پوستش رو بگیریم و زیرزیرکی و بی‌دلیل بخندیم. الان که دستم بوی شمال میده و دلم هم یکم ضعف میره، یکدفعه یادم افتاد که پاییز تو راهه، این اول
سریال ترکی دستم را رها نکن – Elimi Birakma محصول TRT
» کیفیت HD اضافه شد
» نسخه زیرنویس چسبیده قسمت ۴۹  اضافه شد (۳ کیفیت)
| مشخصات سریال :
عنوان ها : دستم را رها نکن – Elimi Birakma
منتشر کننده : بیا تو سریال
ژانر : عاشقانه ، درام
سال انتشار : ۲۰۱۸
کارگردان : Sadullah Celen
بازیگران : Alina Boz, Alp Navruz, Cemre Gümeli, Batuhan Ekşi, Dolunay Soysert, Seray Gözler Yeniay, Ebru Ayka
کیفیت تصویر :  ۲ کیفیت مختلف
شبکه پخش : TRT
وضعیت : در حال پخش
| خلاصه داستان: 
آزرا که یک شبه همه ی دارایی هاشو از دست داد
دختر چندماهه و مامانش روی صندلی کناریم نشستن. دختر کوچولو با کنجکاوی منو نگاه می‌کرد و تا یهو پنجره و بیرون رو دید، توجه‌اش جلب تصاویری که سریع رد می‌شدن، شد. دستم رو به صندلی جلو گرفته بودم تا از ترمزای ناگهانی در امان باشم. وقتی متوجه شدم داره بیرون رو نگاه می‌کنه، قید ترمز و اتفاقات بعدش رو زدم؛ دستم رو برداشتم تا بتونه یه تصویر کامل و بی‌مزاحم که احتمالاً به نظرش عحیب میاد رو ببینه. خواستم سالها بعد وقتی اولین خاطره زندگیش رو یادش میاد
تا حالا به این فکر کردید بدترین موقعیت های متضاد توی زندگیتون چیه که اعصابتون خرد میشه
برای من چایی خور چایی دوست بدترین تضاد اینه که همزمان دلم چایی تازه دم داغ و آب هندونه خنک باهم بخواد 
یعنی الان با یه دستم به دسته قوری گرفتم یه دستم به ظرف آب هندونه  موندم کدومش رو بخورم  هر دوتاشم رو به شدت میخوام  الان دارم فک میکنم اگه چایی بریزم تو آب هندونه و باهم بخورم چی میشه  
هم زمان که دارم به چایی آب هندونه باهم فکر میکنم دارم تحلیل میکنم چرا ظ
جز قند شکسته نداشت
خوبیش اما این بود که درشت شکسته بودند! خونه که اومدیم تونستیم از نو بشکنیمشون!!
فکر کنم اولین بار بود از اینکه کسی کارشو درست انجام نداده، ناراحت نشدم که خوشحالم شدم!!
از بدترین ظلمهای زمونه به مردمش دم دستی کردن کارهاست.
تو که قند شکسته دستم میدی نمیگی فشار عصبیمو کجا و سر کی باید خالی کنم؟!
سبزی فریز شده آماده که دستم میدی نمیدونی گاهی از نگاه و لمس و پاک و خرد کردن سبزی، انسان بیشتر لذت و بهره میبره تا از خوردنش؟!
خواهشا حب
در دو قدمی اش هستم 
مامان نیست 
آرامش ندارم 
شدم
وسواس هم که هستم بودم! اگه نبودم چرا بین من و اون شونزده سال فاصله بیفته? چرا حالا که دردو قدمیش هستم دستم بهش نرسه? 
حکمت و مصلحت رو هییییییییچوقت نفهمیدم 
می ترسم دوباره نقره داغ قسمت، بشم :( 
قسمت 
 
کاش اصلا تو وبلاگ حرفشو نمی زدم :/ حتی سربسته 
 
 
 
 
 
+ می دونی تو حموم به خاطر دختر بودن به خاطر وسواسی بودنت و به خاطر تکرار زجرآور هر ماهه ی یک ماجرا گریه کنی یعنی چی? می دونی خودتو تو حموم
پنجشنبه یعنی دو روز پیش با میم سر افسردگیم درگیر شدیم و اون گفت که دیگه تحمل اینهمه افسرده بودن من رو نداره. راست می‌گفت تو اون ۵ روز که مح رفته بود عجیب افسرده بودم و افتاده بودم یه گوشه و حالم بد بود و همش فکر سیانور و خودکشی بودم. تا اینکه پنجشنبه رفتم کافه شهر کتاب مرکزی و ح رو دیدم و خب خیلی خوب بود. با هم حرف زدیم کمی تو پارک نشستیم و کمی هم تو ماشین و اون کمی نوازشم کرد، دستم رو گرفت و حتی بهم دست زد اما اون قسمتی که دستم رو گرفت خیلی خوب بود
دیشب بعد از مدت‌ها خواب ترسناک دیدم. یادم نمیاد اصلا آخرین بار کی خواب این مدلی دیده بودم. احتمالا تو بچگی‌هام.
نه این که این مدت همه‌ی خواب‌هام گل و بلبل بوده باشه، اتفاقا برعکس. اکثر خواب‌های بدی که می‌دیدم یه جوری واقعی به نظر می‌رسیدن که معمولا بعد از بیداری هم تا چند روز باهاشون درگیر بودم.
اما دیشب خواب یه قیافه‌ی ترسناک رو می‌دیدم. یه جور هیولا یا زامبی شاید. با این که می‌دونستم یه چهره‌ی گریم شده‌س، باز هم ازش می‌ترسیدم. هر دو د
همه نشدن‌ها با تو آغاز شد. بعد از تو دیگر هیچ چیزی نشد. دست به خاکستر زدم طلا که نشد هیچ، به طلا هم که دستم خورد، خاکستری شد و بر باد رفت. حکایت عمر و جوانیمان هم همین‌گونه رقم خورد. بانو پس از تو، هر روز نمی‌شود. بیا برگرد، و مسبب شدن‌ها باش!
قبلاً هم همچین حسی رو داشتم. وقتی بچه بودم و رفته بودیم باغ یکی از فامیلامون. ما بچه‌ها کنار استخر نشسته بودیم. دمپایی زینب افتاد تو استخر و من برای نجاتش خودمو انداختم تو آب. فکر می‌کردم کاری نداره و می‌رم میارمش. نفهمیدم چی شد فقط تنها کاری که از دستم برمیومد رو انجام دادم یعنی چسبیدن به میلهٔ فی کنار استخر و صدا زدن پسرعموی همسن خودم. آب داشت منو می‌کشید تو خودش و من خجالت می‌کشیدم زن‌عموهام رو  که یکم اونورتر وایساده بودن رو صدا کنم.
تحلیل اولین قسمت از فصل جدید سریال دستم را رها نکن elimi birakma
در بهترین روز از زندگی کاراکترهای اصلی داستان اتفاقات غیرمنتظره ای می افتد . وبعد از تصادف جنک cenk خود را مسئول مرگ مرت mert میداند . و برای نجات آزرا azra از زندان مجبور به توافق با سومرو sumru میشود . و آزرا که هنوز تحت تاثیر فوت برادرش بود . با ترک شدن توسط جنک روحیه ی خود را باخت . جنک و آزرا یکسال بی خبر از هم به زندگی خود ادامه دادند و در جریان مراسمی همدیگر را دیدند .
 
 
 
ساعت‌های ششِ باغ را که یادت هست؟ درست پشت سرمان. و دیگر ساعات را!؟ اینکه با هم می‌دویدیم تا تهی فضا را به تکاپو بیندازیم و سرازیری لاله زار را به لرز. و آن نسیم را که دستم بود. و محیط را که موهایت. موهایت. صد آه. هزار افسوس. .
می‌دانی؟ بوی اسفند شنیده‌ام. یقینا نفس کم‌ می‌آورم اما جرأت کرده‌ام قدر قدحی قلم‌زنی کنم. باری، بدمستی‌ام را دیده‌ای و می‌دانی که چه آرامم اکنون. و آن نسیم که آرام گیرد را بیندیش.
اما بنای شکوه نمی‌گذارم. شاید هنو
بوی خون می‌آید. بوی باروت با هول می‌دوم در ناکجاآباد، میان ویرانه‌ها. صدای پیش چشمم دانه‌دانه به زمین می‌افتند. می‌لرزند جان می‌دهند بچه‌ها گریه می‌کنند. از میان آژیر و فریاد می‌کشم از وحشت اشک می‌ریزم و شوری می‌نشیند به صورت دودگرفته و خاکی‌ام. بچه‌ها را می‌کِشم می‌اندازمشان جلو. با وحشت میان خرابه‌ها می‌دوم باید سرپناهی پیدا کنم. باید سوراخ امنی پیدا کنم. بچه‌ها را باید زنده نگه دارم. می‌ایستم سرک می
متاسفانه یا خوشبختانه، بابام قابلیت من رو در کشوندن هزاران نگاه و چندین برگه ب چشم خودش دید :))اونم فقط با آرایش کم در حد رژلب!لامصبا چتووونه؟؟من آرایش نکنم، مانتو جلو بسته بلند بپوشم، باز شما کنار در و دافای همه چی تموم،من رو گلچین می کنی؟ :///مریضی؟ جذامی داری؟ کوری؟اه! مملکت نیست ک دیوونه خونست!!خیلی خیلی گشنم بود غذا سفارش دادیم.چیز برگر:))وقتی اوردنش منم مشغول شدم . دیدم خیییلی خوش طعمه لامصب.ببینین یه عادت گندی دارم ک متاسسسسسسسفانه ناخو
حد تعادل را پیدا نمی‌کنم. انگار که جهانم صفحه‌ای باشد بر شاخ‌های گاوی و گاو ایستاده بر لاکِ لاک‌پشتی و لاک‌پشت آرام آرام بخزد بر پشت خمیده‌ی نهنگی. من ایستاده‌ام روی آوارهای این صحنه، در انتظار فروریختن. پیش‌تر دویده‌ام، دستم را به دستی -بلکه دست‌هایی- رسانده‌ام، ولی هیچ چیز نپاییده، چون جهان من صفحه‌ای است بر شاخ‌های گاوی ایستاده بر لاکِ لاک‌پشتی که آهسته آهسته راه می‌رود بر پشت خمیده‌ی نهنگی. حالا ایستاده‌ام در میانه، وحشتزده
تو آشپزخونه ایستاده بودم که بابا از بیرون اومد و بعد از گذاشتن خریدها تو آشپزخونه، چیزی از توجیبش درآورد و دستش رو مشت کرد به سمت من.
دستم رو جلو بردم و چند ثانیه بعد یه چیز سنگین تو دستم بود. یه سنگ سفید خیلی صاف. سنگ عجیبی بود. به نظر مصنوعی میومد. سطح سفید و صافش انگار که یه روکش سرامیکی بود.
یاد یکی از کتاب‌های بچگیم افتادم. خانه‌ی شکلاتی. سنگ دقیقا شکل تصورم از سنگ‌هایی بود که هنسل جمع کرده بود و بار اولی که ش تو جنگل رها شدن، به کمک
ببین عجب بارونی داره میباره!چمدانم را با یک دست میکشیدم و در دست دیگرم بلیطم را محکم گرفته بودم.ایستگاه به خاطر باران شدید از همیشه شلوغ تر بود.آدمها انگار از همیشه مهربانتر بودند،یا در آغوش هم بودند یا با هم حرف میزدند.هر کسی حداقل یک نفر را داشت.نفسم بند آمده بود دستم از خستگی بی حس شده بود.روی سکوی ششم ایستادم.باران امان نمیداد.کلاه کاپشنم را کشیده بودم روی صورتم،راحت تر بودم اگر کسی مرا نمیشناخت.اگر کسی را نمیدیدم.صدای قطار از دور به گوش
زن داد می‌زد اگه سیر نمی‌شی بازم بدم. ها؟ سیر نمی‌شی؟ اگه سیر نمی‌شی بیام. ببین! اگه سیر نمی‌شی بازم بدم.» همین‌طور دیوانه‌وار فریاد می‌کشید و لحنش خوب نبود. پسرک دوید توی یکی از واگن‌ها و زن فقط تهدیدآمیز، به اندازه‌ی چند قدم بهش نزدیک می‌شد و حرفش را تکرار می‌کرد تا این‌که درِ قطار بسته شد. نفسم توی سینه حبس شده بود. چشمم ضعیف بود، مثل همیشه، نتوانسته بودم خوب ببینم. پسرک را و زن را و چیزهایی را که هر یک در دست داشتند. یک تئوری توی
زن داد می‌زد اگه سیر نمی‌شی بازم بدم. ها؟ سیر نمی‌شی؟ اگه سیر نمی‌شی بیام. ببین! اگه سیر نمی‌شی بازم بدم.» همین‌طور دیوانه‌وار فریاد می‌کشید و لحنش خوب نبود. پسرک دوید توی یکی از واگن‌ها و زن فقط تهدیدآمیز، به اندازه‌ی چند قدم بهش نزدیک می‌شد و حرفش را تکرار می‌کرد تا این‌که درِ قطار بسته شد. نفسم توی سینه حبس شده بود. چشمم ضعیف بود، مثل همیشه، نتوانسته بودم خوب ببینم. پسرک را و زن را و چیزهایی را که هر یک در دست داشتند. یک تئوری توی
سلام :))
1. آقا من بی اعصابم؟ چرا همه بهم میگن اعصاب نداری؟ :| بابا دلیل خاصی نداره :| مدلم اینطوری شده :|
2. آزمون جامعو حماسه آفریدم :)) برا اولین بار تو زندگیم منفی زدم :)) تو لیست همه درسای اختصاصی احتمالا اخرین نفرم :)
3. جفت کلیه هام خرجِ کتاب تستا شده :| 
4. ترم اخر زبانه. خوشحالم چون واقعا رو مخ ترینه و واقعا بی فایده شده برام. بعد کنکور باید برم Fce بخونم تازه :|
5. حساب روزا از دستم رفته. 
6. چند کیلومتر (:|) با صندل پیاده راه رفتم. پشت پام رو استخوان پام
سلام .
شده بود مدتهای نسبتا مدیدی ننویسم ولی نشده بود که بخوام گرد و خاک روی سیستم رو بزدایم تا بیام و بنویسم . 
بعد از گذشت سه ماه و اندی نداشتن گوشی دلیلی شد تا حالا اینجا تایپ کنم . چقدر بی معرفتم من :) 
گوشیم در دست تعمیر هست و هزینه ای نسبتا گزاف رو دستم گذاشته . 
این روزها اُورت پول خرج میکنم . نه اینکه بگم پول دارم . نه به خدا . پوله که به راحتی از دستم در میره و من با چشمانی اشک بار باهاش وداع میکنم و اشک چشمانم بدرقه ی راهشه . ولی تهه همه ی ا
وقتایی که یه قطار از بدبختی و بدشانسی و بدبیاری پشت سر هم تو زندگیم ردیف میشه، جوری که نمی‌دونم دیگه باید بخندم یا گریه کنم، خندیدن رو انتخاب می‌کنم. بعد راه میفتم تو خیابون و وقتی به یه جای خلوت و خالی از آدم رسیدم، سرم رو می‌گیرم سمت آسمون و با صدای بلند و همراه با خنده میگم: می‌بینی چه زندگی‌ای درست کردی برا من؟!
بعد دوتایی با هم می‌خندیم. به زندگی، به دنیا، به تک‌تک واگن‌های اون قطار.
انگار که اون کارگردان یه برنامه‌ی دوربین مخفی باشه
با اینکه رست‌خیز و زان‌تشنگان رو داشتم، دلم نیومد قبل کآشوب بخونمشون. خوندن کآشوب رو چند ماه پیش شروع کردم؛ موقع خواب شروع می‌کردم به خوندن و می‌دیدم چند ساعت گذشته و هنوز نخوابیدم! بیشتر از نصفش رو خونده بودم و با هر داستانش اشک می‌ریختم. انگار ته دلم بهشون می‌گم خوش‌به‌حالتون گاهی هم خودم رو می‌تونستم کاملاً جای راوی فرض کنم و از تجربه مشابه حسرت بخورم همون روزا عزیزی بهم پیشنهاد داد که نگه‌دارم و ایام محرم بخونمش. بعداً فهمیدم از
با اینکه رست‌خیز و زان‌تشنگان رو داشتم، دلم نیومد قبل کآشوب بخونمشون. خوندن کآشوب رو چند ماه پیش شروع کردم؛ موقع خواب شروع می‌کردم به خوندن و می‌دیدم چند ساعت گذشته و هنوز نخوابیدم! بیشتر از نصفش رو خونده بودم و با هر داستانش اشک می‌ریختم. انگار ته دلم بهشون می‌گم خوش‌به‌حالتون گاهی هم خودم رو می‌تونستم کاملاً جای راوی فرض کنم و از تجربه مشابه حسرت بخورم همون روزا عزیزی بهم پیشنهاد داد که نگه‌دارم و ایام محرم بخونمش. بعداً فهمیدم از
این نوشته مربوط به 19 تیر است که چند بار دستم رفت به دکمه انتشار اما منتشر نکردم:
از شما چه پنهان از روزی که جواب مقاله ام آمده دائم ایمیل مربوطه را باز می کنم و کلمه accepted for oral را می خوانم و ته دلم ذوق می کنم. البته ذوقی که با غم مخلوط شده است. به آن دانشجویی فکرمیکنم که در آن سر دنیا، مثل من مقاله اش در همین کنفرانس پذیرفته شده. شاید دارد اسلایدهایش را آماده می کند و خوشحالی اش را احتمالا با دوستش مایکل جشن می گیرد و چیزی از ارزش ارز و ویزا نمیدان
از همون موقع که پست قبلیو گذاشتم، تا همین الان درگیر نوشتن دیشب بودم.چون قول داده بودم مو به مو باشه.دستم خشک شد بس نوشتم.خیلی از حرفامونم، از ترس اینکه فراموشم بشه، یادداشت کرده بودم.میدونم زیاده؛ ولی خودتون خواستید
از همون موقع که پست قبلیو گذاشتم، تا همین الان درگیر نوشتن دیشب بودم.چون قول داده بودم مو به مو باشه.دستم خشک شد بس نوشتم.خیلی از حرفامونم، از ترس اینکه فراموشم بشه، یادداشت کرده بودم.میدونم زیاده؛ ولی خودتون خواستید
مریخی های عزیز
مدت طولانی است که از شما دورم و کم کم دارد یادم می رود خاک مریخ سرخ بود یا آجری یا چه. یک تکه سنگ از وطن برایم بفرستید. اینجا نوشتن کار سختی ست. کاغذهایشان شه و په ست و جوهرهایشان بی اعتبار. هر چیزی که ببینید در مدت کوووتاهی از حافظه تان پاک می شود، و اگر روی کاغذ بیاورید، انگار همه آن را فهمیده اند. آمدم برایتان از کشف جدیدی بنویسم تا فقط برای من باشد و شما ، دیدم کاغذ را امنیتی نیست، گفتم به این خط بی سیم زمینی وصل شوم، دریغ
مریخی های عزیز
مدت طولانی است که از شما دورم و کم کم دارد یادم می رود خاک مریخ سرخ بود یا آجری یا چه. یک تکه سنگ از وطن برایم بفرستید. اینجا نوشتن کار سختی ست. کاغذهایشان شه و په ست و جوهرهایشان بی اعتبار. هر چیزی که ببینید در مدت کوووتاهی از حافظه تان پاک می شود، و اگر روی کاغذ بیاورید، انگار همه آن را فهمیده اند. آمدم برایتان از کشف جدیدی بنویسم تا فقط برای من باشد و شما ، دیدم کاغذ را امنیتی نیست، گفتم به این خط بی سیم زمینی وصل شوم، دریغ
از وقتی رسیده ام کتابم را گذاشته ام رو به رویم گاهی میخوانمش، گاهی فکر میکنم، گاهی فکر میکنم،  گاهی فکر میکنم،  گاهی میخوانمش. فاطمه حرف میزند سرم را بلند میکنم نگاهش میکنم دلداری اش میدهم دوباره سرم را میبرم لای کتابها،  فاطمه می آید کنارم میخندد که دلم برایت تنگ شده بود،  معذب میگویم من هم،  نگاهم میکند که دروغ نگو، تو دلت تنگ نشده بود، اصلن تو دلت برای کسی تنگ میشود؟ نگاهش میکنم دوباره سرم را میبرم توی کتاب "درباره ی چند ابهام"  صفحه ی39
عادت خیلی مزخرفه، مثلا روزی سه بار ناخواسته گردنمو بین انگشتام‌ له می کنم و می گیرم، شب ها دستامو می برم سمت سرم کش مو رو باز کنم‌‌ یا دستم میره سمت شماره ات بهت زنگ بزنم، یهو یادم میاد، گردنبند و دادم مامان، موهامو از ته زدم و تو هم مُردی.
پ.ن: و نمی نویسم تا یادم بره
دارم به صدایت فکر می‌کنم. سرم را تکیه می‌دهم به دستم و خیره می‌شوم به چشم‌هایی که نگاهشان مشغول ِ بی‌کجای کار و بار است. می‌پرسم: "تو چرا انقد صدات پر از غمه؟!" و تا به صرافت ِ خندیدن و جواب‌دادن می‌افتی، چشم‌هایم را بسته‌نبسته تمام ِ غم ِ صدایت را می‌بوسم.
سکه ی پونصد تومنی رو از پسرک چهارساله گرفتم و گفتم میخوام  براش یه شعبده بازی انجام بدم. گذاشتمش بین دو تا دستم و درحالیکه بهم چشم دوخته بود دستام رو ت دادم. بعد ازش خواستم دستامو باز کنه. باز کرد. سکه همونجا بود. نگام کرد. گفتم بلدی اینکارو کنی؟ گفت نه!
یه چیزی شد
چی شد؟
نمیدونم. 
 
فقط فاصله گرفتم
دور شدم
عوض شدم 
عوضی شدم
 
هنوز بدنم پر از کبودی و زخم ه دو سه شب پیش ه
ولی بیشتر از اینا حقمه
ای دستم بشکنه منه بیشعور
کاش حساب و کتابی نبود و با مرگ یه هیچ بزرگ تداعی میشد
اونوقت کاش میمردم
کاااش
 
آدمه هایپره جوگیره دیوانه
همیشه یکی از سوال های مهم زندگیم درباره خودم این بود که:من چرا انقدر فوتبالی ام؟اول من داداش ندارم :)اصلا فوتبال بازی نکردم حالا نمیشه گفت اصلا ،خیلی زیاد دوبار اونم شاید .
بابام خیلی فوتبالی نیست و اصلا تیم مورد علاقش با من فرق داره:|
مامانم هم ضربه شدیدی از فوتبال دیدن من خورده .
یه بار فوتبال ایران و یادم نمیاد کجا رو داشت،من داشتم نگاه میکردم و گوشی مامانم هم دستم بود داشتم بهش ور میرفتم بعد یهو ایران گل زد من از شدت خوشحالی گوشی از دستم پرت
سلام
یادم می امد پدرم وقتی می خواست از خرمششهر ما را راهی کند با عمویم به سمت همدان توی ماشین نشستیم پیکان زرد رنگ عمو محسن روشن شد زن عمو یم و عباس جلو نشستند و مامان و مهدی و من عقب نشستیم
مامان گفت :حسین ما کجا بریم
بابا گفت به خدا می سپارمتان
و ماشین راه افتاد و در گیر و دار صدای گلوله از جاجای شهر از کنار شط راه افتادیم و با سرعت از شهر خارج شدیم من داشتم بیرون را نگاه می کردم و کارون را می دیدم و کم کم نگاهم به جاده و حضور بابا خشک شد .
داشتم ب
دلتنگی چه شکلیه ؟ 
همونی نیست که میگن یهو دستت میره سمت اسمش و براش یه پیام میدی بعد میفهمی چیکار کردی؟ 
مثلا من دستم رفت روی بلاگ و اومدم اینجا .
توی این شب بارونیِ تاریکِ دوست داشتنی 
اومدم سراغ رفیقِ وقت های تنهایم توی این سالها .
متن آهنگ حمید عسکری بنام رفت دلم
 
امون از اون چشمای بی همتا ببین چه کارایی دستم داد
عاشق شدم رفت دلم از دست یه لحظه که چشمم به تو افتاد
امون از اون موهای صافت دل منو میبره دریا
امون از اون احساسی که دارم شبیهش نیست تو همه دنیا
دوست دارم آی دوست دارم تو رو دوست داشتن شده کارم
چشمای سیاه تو منو داره میکشه آره من دوست دارم به همین دلم خوشه
من میترسم که یه روزی تو بری از دستم
کار از این حرفا گذشته بدجوری وابسته ام
چشمامو بخاطر تو رو همه بستم همه ی هس
دست راستم که زیر بارون بود هنوز خیسه. رفته بودم زیر سایه‌بون یه جایی پیدا کردم که بارون خیسش نمی‌کرد و نشسته بودم اثر بارش روی زمین رو نگاه می‌کردم. دستم رو از منطقۀ امنم بردم بیرون، چند قطره افتاد روی مچم، فهمیدم مستقیم از آسمون نیست، از یکی از شیارهای سایه‌بون می‌آد. دستم رو طوری گرفتم که قطره‌ها بیفتن کف دستم. احساس خوبی بود ولی اصلاً خاص نبود، حتی تکراری هم بود. یاد یه روز توی خوارزمی افتادم، بارون خیلی شدیدی می‌اومد و بچه‌ها هی می‌گ
آخرین ساعات آخرین کشیک طب اورژانس:۴:۴۰ : آقای هفتاد و چند ساله‌ای با سابقه‌ی تیموما (سرطان) و سابقه‌ی بیست ساله‌ی مشکلات قلبی را آوردند با اپیستاکسی (خونریزی بینی).۴:۴۵ : بیمار ویزیت شد. خونریزی متوقف شده. بیمار استیبل است.۴:۵۵ : بیمار شیرینگ شد. مایع دریافت کرد.۵:۱۰ : بیمار هنگام گذاشتن مش بینی زیر دستم ارست (ایست قلبی تنفسی) کرد. رزیدنت نبود (کجا بود؟ نمی‌دانم.) اتند نبود (کجا بود؟ خواب بود.) چه کسی توی بخش بود؟ فقط من بودم و یک پرستار. شروع کردم
از تابستون پارسال خیلی علاقمند شدم به عکاسی 
نقد عکس ها رو میخوندم چنلش داشتم و واقعا دلم میخواست که دوربین داشته باشم 
ولی بالا رفتن یهویی دلار و 4 برابر شدن قیمت دوربین از این کار پشیمونم کرد و از طرفی مشخص نبود تکلیف دانسگاه واینا 
واس همین خانواده موافقت نکردن با تقبل هزینه اش و منم کاری از دستم بر نمیومد که دیگه بیخیالش شدم ولی تو این یک سالی که گذشت همش تو دلم 
میگفتم کاش ی دوربین داشتم 
اطرافیان و دوستامم بهم میگفتن چقد قشنگ عکس میگیر
خبر خوب اینکه با تلاش پیوسته یکی از پنج هدف برای مرداد ماه رسیدم و تکمیل کردم!
بعد از N بار برنامه ریزی بالاخره گویا قلق کمی دستم آمده!
جا داره از سید جواد هم تشکر کنم ؛ چت های نصف شب کمک بزرگی بود برام:))
 
خبر چهارتای دیگه بزودی همینجا ان شاالله:)))
امروز تو اینه به خودم نگاه کردم دیدم صورتم پر از جوش های ریز ریز شده :( تا دیشب یه دونه جوش هم نداشتما :( فکر میکردم به خاطر ضدافتابیه که دیروز گرفتم.ولی بعد دیدم بدنمم همینطور شده :( کهیر هم زدم یه قسمت از پام :( یه قسمت از جوشا اونقدر درد میاد نمیتونم دستم ت بدم :( دلم میخواد عر بزنم از گریه:( چه زندگیه :(
این شب ها باید مقتل وبخونی وآروم آروم با عاشورا پیش بری صبر وادب طلب كنی تا به منتهای معرفت در این خونه برسی پا رو دلت بزاری وبگی صبر صبر تا این محبت عمیق تو دلت وسعتش روز به روز بیشتر بشهكمك كن از این لذتهای آنی چشم بپوشم. دستم بگیر وبچشان.تو دنیایی كه زندگی روز به روز رنگین تر میشه ووسوسه لحظه به لحظه دامن گیر تر تو دستگیر دلم باش 
+ سلاااممم
 
+ اونقدر کانال عضو شدم و همشونم ماشالله فعااال. نمیتونم کانال خودمو پیدا کنم. دیگه سرچ میزنم :))
 
 + دانشکده؟ عووولی بود. اول اینکه کلاس سبک بود ولی من موندم از میترا فرز گرفتم ک نخوام بخرم اونا رو اقلا.بعد اینکه خدا خودش میدونه چکار کنه.بعد اینکه ماسک نزدم. زیبا کردم خودمو. بعد بچه ها در جواب "لاغر شدم؟" من گفتن "نه. یه کمی فقط" و عده ای گفتن "خوشگل شدی" من فقط اینکه از ذوق تموم نکردم خودش معجزه ای است! :)))ژن خوب به من میگن دیگه! :))
 
امروز ساعت ده دندونای عقل سمت راستم رو کشیدم موقعی که آمپور بی حسی رو می زد اینقدر درد داشت که میخواستم دست دکتر رو بگیرم دکترم با اخم گفت دست من رو نگیر دیگه دستهای صندلی رو زیر دستم فشار میدادم وقتی آمپور بی حسی رو زد ده دقیقه گفت منتظر بشین تمام بدنم میلرزید انقدر ناجور میلرزیدم که دختر داییم همراهم اومده بود دندون عقل بکشه گذاشت رفت گفت من بعدا میکشم منم موندم بعد صدا کرد احساس میکردم الانه که سرم رو ببرن رفتم داخل کشیدشون پایینی درد ندا
امروز که مامان رو بغل نکردم. با دوستهام سرد بودم و با دو نفر بحثم شد. امروز که دو بار بشقاب از دستم لیز خورد و هر بار فقط خیره شدم به تیکه هاش. مامان گفت اگه پیدا کنه کسی که من رو به این روز انداخته بیچاره اش میکنه.من که نمیذارم نازک تر از گل بهت بگه ولی تو هم حواست رو جمع کن مامان از تووی چشمهای من پیدات نکنه.
معبود من
روزگاری ک در خیالم رنگ ها تمیزو دست نخورده بودند برایت شبانه روز از رنگین کمان مینوشتم,از زلال قلب های روان در دستم
از نگاه سبز تو
از دوست داشتن های بی چون وچرا
قرار نبود سنگ روی سنگ بندنباشد
بگذار کوتاه کنم!
قرار نبود روزگار مارا حواله ی هندوانه ی سر بسته کند.
 
وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم ، هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.
قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم.
بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند. اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد. ساعت درست را می دانست و شما
اردوگاه عنبر» خاطراتی از سه آزاده جنگ تحمیلی به نام‌های حسین فرهنگ اصلاحی، مهدی گلاب و غلامحسین کهن است:
آفتاب
غروب می‌کرد که به هوش آمدم. آن غروب چقدر برایم حزن‌انگیز بود! به
دوروبرم نگاهی انداختم. دو شهید پهلویم خفته بودند. آن‌ها چقدر آرام بودند و
من چقدر ناآرام. دستم تا مچ خونی بود. گلویم به‌سختی می‌سوخت و تشنگی
کلافه‌ام کرده بود. قمقمه‌ام خالی بود. با زحمت و مشقت، قمقمهٔ شهید
بغل‌دستم را باز کردم و آب داغ و گرم آن را سرکشیدم. اضا
صدای زنگ آیفون و خبر از اومدنش،نفهمیدم چطور خودمُ به در رسوندم ،صداش میاد با گیتار کوچیک تو دستش،بغلش میکنم همش هشت روز ندیدمش اما واسم یه عمرِ. دستش دور گردنم حلقه میکنه صورتم میبوسه،منم می بوسمش به تلافی تموم چند روزی که ندیدمش.
دونه دونه خریداش نشون میده، با ذوق راجع هر کدومش توضیح میده.بعد بهم میگه چشمات ببند، چشمام بستم ،بهم گفت دستت باز کن ،منم دستم باز میکنم ،یه عالمه صدف که تومشت کوچیکش جا داده میزاره تو دستم ، با هیجان خاصی میگه: خا
سیر نیم سیر نی از لب خندان توای که هزار آفرین بر لب و دندان توهیچ کسی سیر شد ای پسر از جان خویشجان منی چون یکی است جان من و جان توتشنه و مستسقیم مرگ و حیاتم ز آبدور بگردان که من بنده دوران توپیش کشی می‌کنی پیش خودم کش تمامتا که برآرد سرم سر ز گریبان توگر چه دو دستم بخست دست من آن تو استدست چه کار آیدم بی‌دم و دستان توعشق تو گفت ای کیا در حرم ما بیاتا نکند هیچ قصد حرمدان توگفتم ای ذوالقدم حلقه این در شدمتا که نرنجد ز من خاطر دربان توگفت که هم ب
خب به اندازه ی کافی خودمو چس کردم .اگه مشتاق باشید در این قسمت از برنامه کسشریجاتی تحت عنوان * نمیدونم این مراعه یا مائده * بخونیم با هم . اگه از همراهان قدیمی ما بوده باشید با این دست از برنامه هامون آشنایی دارید قطعا .نوک انگشتش با ملایمت روی ستون فقراتم کشیده میشد . نرم و آروم مثل پر . به گودی کمرم که رسید به پشت چرخیدم و مچ دستشو تو دستم گرفتم . با تن صدای آروم پرسیدم ؛ حالا تو منی ؟ یا من توام ؟خندید . چال کوچولوی لپش که فقط خودمون ازش خبر داشتی
یا اول الاولین و یا آخرالآخرین
مغزم انبان ایده های فراوان برای داستان کوتاه است اما دستم به نوشتن هیچ کدام نمی‌رود. داستان کوتاه مخاطب ندارد متاسفانه و هر چقدر هم که استادانه و خوب بنویسی ناشرها بهش اقبالی ندارند. چون مخاطب ندارد و این یک واقعیت است. این چند سال که خودم در ایام نمایشگاه کتاب دو سه روزی در غرفه شهرستان ادب می ایستادم و کتاب میفروختم این مسئله را دیده م. 
حتی بدتر از آن دستم به بازنویسی کردن تنها داستانی که امسال نوشتم هم نمی‌
ته پیاز و رنده رو پرت کردم توی سینک، اشک از چشم و چارم جاری بود. در یخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روی گوشت ، روغن رو ریختم توی ماهیتابه و اولین کتلت رو کف دستم پهن کردم و خوابوندم کف ش ، برای خودش ج ج خفیفی کرد که زنگ در را زدند
بقیه در ادامه مطلبحکمت و حکایت
زمانی که چیزی برای خوندن همراهم نیست یا نمی‌تونم به خاطر سردرد، چشم درد به گوشی نگاه کنم، شروع می‌کنم به خوندن هر چیزی که می‌بینم. تابلوهای مغازه‌ها، تابلوهای راهنمایی رانندگی، پلاک ماشین‌ها، بنرهای تبلیغاتی، رومه یا مجله‌ی بی ربطی که دم دستم باشه. 
حالم خوب نیست. گیجم و سرم درد میکنه. دلشوره دارم برای هدفای زندگیم ولی بیشتر دورم ازش خیلی اینو میفهمم ولی کاری از دستم برنمیاد.
حس میکنم یا زمانی عاشق فرد دیگری بودم و او هم عاشق من دیگری بود یا هنوز هم همون دونفریم ولی دور از هم به فاصله دو رهگذر هم زمان نا بینا و نا شنوا.
تست هوش اجتماعی میگه من تو این هوش امتیاز کمی دارم! اما به نظرم بازم تو نگاه اول ترکیب اصلی شخصیت یه آدم میاد تو دستم! مثلا امروز یکی رو دیدم که یه جوری خودشو معرفی کرد که حس کردم ناامیده. بعدا سر کلاس فهمیدم هوشش هم بد نیست کم کم راه افتاد و فهمیدم کمابیش همه رو دور ناامیدی_امیدواری در گردش اند.
دانلود آهنگ خاموش نمیرید از داریوش فقط اجازه ی تماس با خونوادشو بهش میدادم. با صدای بیرون کشیده شدن صندلی، به منبع صدا نگاه کردم. مریم از جا بلند شد، درحالی که هنوز نیمی از محتویات بشقابش، باقی مونده بود. با کمی اتلاف وقت، منم بلند شدم، صدای زیبا بلند شد: آریا جان شما که هنوز چیزی نخوردی. با گفتن اشتها ندارم، مانع سوالهای بیشترش شدم، اما چرا کم اشتهایی مریم روی منم تاثیر گذاشته بود؟ پری بلند شد: عزیزم، انگار کسلی، امشب بیام پیشت؟ نه محکمی گفت
دانلود آهنگ جدید فرزاد فرخ ای جان + متن و بهترین کیفیت
آهنگ زیبا و بسیار شنیدنی فرزاد فرخ بنام ای جان همراه با متن و دو کیفیت 320 و 128
Exclusive Song: Farzad Farokh – Ey Jan” With Text And Direct Links In jazzmusic
متن آهنگ ای جان از فرزاد فرخ
بهارم نگاه کن چه عاشقانه ما دل بستیمجهانم زیبا شد از آن زمان که ما پیوستیم پیوستیمماهم بخند با من این حسی که من به تو دارم نابستتمامم به قلبت چه بی بهانه هی وابستست وابستستبا من تو بمان و بدان که جان من تویی دستم رو بگیر و بخند جهان من توی
خبر کوتاه بود: گفت با تو خوشحال نیستم، با مائده خوشحالم.
خداحافظی سختی کردیم، گریه کرد، گریه کردم، گریه کردم،‌گریه کرد، دستم را فشرد و بوسید و با گریه گفت مراقب خودت باش. گفتم باشه. گفت قول میدی؟ گفتم باشه.
دلتنگی امان از ما برید.
بهزادم ؟الان که دارم این پست رو تایپ میکنم :چشمام پرازاشکه ، گونه هام خیس و سرم پراز فکرای زیادعشق دلم ، چند روزیه که خیلی درگیر افکار مختلفمافکار مهمولی زندگیم بدون که تورو هیچوقت از یاد نمیبرمشما داخل قلب منیبهزادم دوری ازتو منو میکشهاینطوری نگام نکن ، تعداد قطره های اشکام از دستم در رفته از بس که گریه کردممن دنیا رو بدون تو نمیخوام بقران نمیخوامیعنی ثانیه ای نیست که بدون تو بگذرهعزیزدلم موضوع دانشگاه و رفتن راه دورمیدونم که هم نگرانت ک
بهزادم ؟الان که دارم این پست رو تایپ میکنم :چشمام پرازاشکه ، گونه هام خیس و سرم پراز فکرای زیادعشق دلم ، چند روزیه که خیلی درگیر افکار مختلفمافکار مهمولی زندگیم بدون که تورو هیچوقت از یاد نمیبرمشما داخل قلب منیبهزادم دوری ازتو منو میکشهاینطوری نگام نکن ، تعداد قطره های اشکام از دستم در رفته از بس که گریه کردممن دنیا رو بدون تو نمیخوام بقران نمیخوامیعنی ثانیه ای نیست که بدون تو بگذرهعزیزدلم موضوع دانشگاه و رفتن راه دورمیدونم که هم نگرانت ک
چه گویم از غم دنیا که بی حاصل شده حالم
غریبستان شده دنیا ودر توشه گنه کارم
نشد هرگز بدون عشق پیمودن ره دنیا
چه پر خارست ره دنیاو پایی در گنه دارم
چه آشی پخته خدایی که آتش را محیا کرد
سحر پاشیده به روزم پرهیز از نمک دارم
به جا افتادن آشی زمان بگذشت از دستم
نمک نشناس خدایم و بازی با نمک کارم
فاطمه گودرزی (GOLGAZ)
مردم بابا دارن تشویقشون میکنه
میگه آفرین کلاس خیاطی رفتی. آفرین خلاقیت داری میتونی پونصدتا مانتو درست کنی دیگه. آفرین خرج رو دستم کمتر میزاری
یه بار گفتم من خیاطم، به هر دری زده که کوچیکم کنه بگه نگو من خیاطم الکی.
جدیدا طوری رفتار میکنه انگار من بچه مردمم
یک دوستی برام گل فرستادرفتم وبلاگش،پروفایل که خب، یک خط داشتیک شعر از وبلاگش خوندم، مضمونی ناب با شعری افتضاح!خواستم بنویسم شاعرش ریده است،دیدم انگار همه بهش تبریک گفته اند بابت شعر!نکند خود شاعر است؟:))یوااااااااااش، برگشتم!!!  میگم من چرا اینقدر چیز می نویسم! یک نوشته مال دو روز قبلمو بخوام خودم بخونم پوست دستم می ره از بس باید اسکرول کنم!خیلی بده ها! کسی هم چیزی نمی گه بهم! 
" بس که جفا ز خار و گل/ دید دلِ رمیده ام/ همچو نسیم ازین چمن/ پای برون کشیده ام/ شمع طرب ز بخت ما/ آتش خانه سوز شد/ گشت بلای جان من/ عشقِ به جان خریده ام!/ ./ تا تو مراد من دهی/ کشته مرا فراقِ تو/ تا تو به داد من رسی/ من به خدا رسیده ام!/ چون به بهار سر کند/ لاله ز خاک من برون/ ای گل تازه یاد کن/ از دل ِ داغ دیده ام/ یا ز ره وفا بیا/ یا ز دل رهی برو/ سوخت در انتظار تو/ جانِ به لب رسیده ام ."
.
.
پ.ن: رمضان رفت و دستم خالی و دل پر از اندوه و حسرت. چون طفل مادر مرده ای
Akse Aghaye Khamenei

آخرین جستجو ها