این سایت تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران است

نتایج جستجو برای عبارت :

داستان مامانم بخاطر امپول

دو سه رور اخیر خیلی وضعیتم خراب بود. اصلا مار نداشتم و کاملا بیمار بودم.
دیگهدیشب رفتم دکتر 6 تا امپول سرم زدم.گفتم تا هر چه میتونی امپول بنویس
اعتقاد دارم هر بیشتر امپول بزنه ادم ولی بعدش راحته .دیشب دیگه بعد این امپولا راحت شدم.
 وبلاگ عالیجناب ام
عمه مامانم به مامانم میگه منو نداری توی اینستاگرام ؟ مامانم میگه من اصلا نمیام اینستاگرام، حوصله این چرت و پرت ها رو ندارم !من لبخند ملیحی میزنم و از صحنه خارج میشم . آخه من در جریانم که مامانم میشینه این سریال مسخره های کره ای رو از تلوزیون وطنی میبینه بعد توی اینستاگرام میگردد دنبال اون تیکه هایی که توی تلوزیون سانسور شده و اونا رم میبینه !!
پاییز را دوست دارم…بخاطر غریب و بی صدا آمدنشبخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اشبخاطر خش خش گوش نواز برگ هایشبخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اشبخاطر رفتن و رفتن… و خیس شدن زیر باران های پاییزیبخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه هابخاطر غروب های نارنجی و دلگیرشبخاطر شب های سرد و طولانی اشبخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام بخاطر پیاده روی های شبانه امبخاطر بغض های سنگین انتظاربخاطر اشک های بی صدایمبخاطر سالها خاطرات پاییزی امبخا
مامانم یک کتاب داشت به اسم کلید و راه های گفتگو با نوجوان همچین چیزی بعد یادمه کلاس ششم بودم رفتم کتابخونه مامانم اونو برداشتم خوندم فقط به خاطر اینکه هروقت مامان یک کاری طبق اون کرد من برعکسشو انجام بدم:///
 
 
بعله همینقدر لجباز:/// البته دیگه یادم نمیاد کامل خوندمش یا کردم یا چی ولی الان دست ابجیم دیدم یاد این افتادم
 
 
یک چیز مسخره و مسخره:// داشتم غر میزدم
-اه من فلانو میخام
مامان گفت
-مگه این چشه
- اثر نداره
- پس چرا برای ما اثر داره
 -چ میییی
هر موقع مامان و شیده میان می رن تا چند روزی جاشون خیلی خالی میشه . مخصوصا بوی غذایی کهدیگه از خونه نمیاد . یا سروصدای شیده که تا میرسم دم خونه یا صدای آهنگش میاد یا صدای جیغشامروز روز پزشک . این روز رو به همه مردم ایران تبریک می گم :D  مخصوصا به مادر بزرگا که از پزشکیفقط یه پروانه اخذ پزشکیش رو ندارن :| و الا بیشتر از خیلی پزشکا می دونن :D مخصوصا به روح مادر بزرگخودم که تا بود اگه سرمونم درد می کرد می گفت عرق نعنا بخور :| خاصیت شفابخشی داشت این عر
نه دروغ می‌گم
 بخاطر من یک کاری بکن
 ‏از خودگذشتگی کن

بخاطر من داستان‌های دیگه‌تو بهم بزن
 ‏بخاطر من هر کاری بکن
‏دیگه
 بمون. خب؟ ‏
داریم پیر می‌شیم مهتاب! نمی‌بینی؟
خسته شدم از حرف راست ! ما کی لم‌ می‌دیم یه نفس آسوده بکشیم ؟
‏حرف راست سنگینه، بهم دروغ بگو
بهم بگو داشتی می‌مردی همه‌ی این سال‌ها برام
 ‏بگو همه‌ی این سال‌ها منتظر بودی برگردم؛ می‌مردی اگه برنمی‌گشتم
 بگو بی من نمی‌شه،بگو اصلا چیزی رو نمی‌دیدی. بی‌من
مهتاب!
ف
عکس ارائه شده از پوستر فیلم وآی امپول که علی صادقی را مشاهده می کنید » دانلود فیلم وای آمپول کامل و تماشا فیلم وای امپول با 4 کیفیت
فیلم ایرانی کمدی وای آمپول به انگلیسی به معنی Wow ampoule - vay ampool - مطابق معمول دانلود فیلم ایرانی به سراغ دانلود فیلم وای آمپول به صورت کامل با هنرنمایی علی صادقی و رضا شفیعی جم در سایت ابزار وبلاگ حرفه ای می رویم.
البته قرار بود فیلم طنز وای امپول با نام به خاطر یک آمپول ناقابل به پخش برسد ک
دو سال پیش، عید غدیر از درب یک مسجدی داشتیم می آمدیم بیرون، که مامانم با همکار قدیمیش روبرو شد. من و مامانم بودیم و اون خانوم و دخترش.
من زیرکانه رفتم جلو و گوش وایستادم.
مادرم شروع کرد احوال پرسی کردن، دخترک گفت رتبه کنکورش شده زیر دویست و می خواد بره دانشگاه فرهنگیان.
مامانم همونجا دعواش کرد، گفت برو حقوق بخون و بشو به خانوم وکیل خوب، حیف تو نیست با این رتبه می خوای معلم بشی؟
من همون جا تو دلم مامانم رو دعوا کردم، گفتم اجازه بده دخترک کارشو ب
مامان و بابام کفش ست خریدن و باهم‌میرن پیاده روی
بابام‌تقریبا هر روز برای مامانم پاستیل میخره
و قبل از اینکه لیوان هویج بستنیشو بخوره میپرسه مامانتون خورده؟!
(بعضی وقتا فکرمیکنم نکنه مامانم حاملست)
مامانم پیاله ی آخر‌ماست رو برای بابام‌نگه میداره و آروم‌بهم میگه دیگه به طور کامل پامو از خونه زندگیشون بکشم بیرون،مگه بابام با یه حقوق چقد میتونه به بچه هاش کمک کنه؟!
بابام بهم میگه این‌چند روز‌که اینجام من ظرفارو بشورم
مامانم میگه شام در
دو سه روز مونده به امتحان و بخاطر تست زدن یکی از مسرا میرن خونه مامانم که خونه خلوت باشه وقتی هر دو با همند صدای بازیشون بلنده و نمیشه تمرکز کرد. امروز فسقلی جانم داوطلب شد بره مامانم خونه برادرم مهمون بودن و فسقلی هم خوش خوشانش شد و رفت اونجا. دوبار بهش زنگ زدم حرف زدم و الان که نه شب هست واقعا دیگه دلتنگیم اذیت میکنه انقدر دلتنگشم که ابدا نمیتونم تمرکز کنم. زنگ زدم که بچموو بیارین با دایی جونش رفته ددر. شازده هم بدتر از من هی میگه نمیخوام تنها
دیشب خواب میدیم که بخاطر کنکور دارم خودکشی میکنم 
اولش از ی جای بلند پرت کردم خودمو پایین ولی نمردم 
بعد رفتم ی عالمه قرص بخورم ک بکشم خودم که از خواب پریدم 
ولی جالبش این بود که مامانم میگفت بذارین بکش خودش درس نخونده باید بمیره 
و لحظه ی پرت شدنم پایین کنارم ایستاده بود و نگاهم می‌کرد
لعنتی ☹️
دیشب خواب دیدم.
گویا مامانم با همه فامیل برنامه شام چیده بود ب منم قول داده بود داداشتم هست، من هرچی نگاه می‌کردم نبود. عصبانی شدم و با همشون دعوا‌کردم که کو داداشم؟ چرا نیست» بعد مامانم گفت تو اتاق خوابه، رفتم بیدارش کردم و سفت بغل کردیم همدیگر رو.
چقد دلم برا بغلش تنگ شده!
بخاطر میخی نعلی افتاد
بخاطر نعلی ، اسبی افتاد
بخاطر اسبی ، سواری افتاد
بخاطر سواری ، جنگی شکست خورد
بخاطر شکستی ، مملکتی نابود شد
و همه اینها بخاطر کسی بود که میخ را خوب نکوبیده بود.
یادمان باشد هر کار ما، حتی کوچک،
اثری بزرگ دارد که شاید در همان لحظه ما نبینیم
Add a commentمشاهده مطلب در کانال
مامانم تبلتش رو داده تا فیلم ها و عکس هاش رو منتقل کنم روی هارد و فایل های اضافی رو پاک کنم. کلی گیگ فیلم های 2-3 مگابایتی گروه های واتس آپی و خانوادگی پاک کردم. نزدیک هزارتا عکس صبح بخیر و شب بخیر و سلامت باشی و گل و بل بل و سفره شب یلدا و هندونه پاک کردم. همچنین تاکید شده مثل دفعه قبل مدل لباس ها پاک نشه :)
حامله بودن خیلی سخته،
گاهی وقت ها احساس میکنم  دارم افسردگی حاملگی میگیرم. خیلی بدم میاد ک چاق شدم :(
دوروز دیگه تولد شوهرمه نمیدونم براش چیکار کنم.
حوصله هیچ کاری رو ندارم اصلا :(
خیلی بی حوصله شدم، مثلا الان مامانم زنگ زد و درمورد جواب سونوگرافیش که با یکی دیگه اشتباه شده بود کلی با هیجان صحبت میکرد، و من با سردی تمام فقط گوش دادم،،،،
خداکنه نفهمیده باشه و از دستم ناراحت نشده باشه.
خدایا خوبم کن :0

بچه های یکی از همکارهام عاشق ی دختری بوده و و
مامانم بهترین و مهربون ترین ادم زندگیمه 
خوشگل ترین لبخندا و قشنگ ترین نگاهارو داره
مامانم خوشمزه ترین ته چینای دنیارو درست میکنه و اروم ترین لحظه هارو برام به وجو میاره 
دلم براش تنگ میشه وقتی اینجام
 خیلی .
دلم میخواد ساعتها بشینم جزئیات حرکات صورتشو خندیدناشو نگاه هاشو حرف زدناشو نگاه کنم 
هر بار برمیگردم خونه تغییرای مامانمو حس میکنم 
خستگیاش دلمو به درد میاره 
دلم میخواد بغلش کنم عین بچگیام وقتی کار میکنه از پشت دستشو بگیرم بازوشو
نمیدونم چراده سالم بود
توپمو برداشتم رفتم کوچه بچه ها دور هم جمع شدیم و شروع کردیم به بازی کردن
خیلی خوشحال بودم که بالاخره منو بازی دادن
تا این که توپ افتاد خونه همسایمون بی توپ شدیم
یکی از بچه ها رفت توپ خودشو آورد بازی شروع شد  اما این دفعه من دیگه بینشون نبودم
منو بازی ندادن .
تازه فهمیدم بخاطر توپم بود که منو بازی دادن
خخ
نمیدونم چرا
واین داستان ادمه دارد.
 
بعد الف و بچه اش یه هفته میان خونمون و نمیرن حتی خونشون://
خدایا از دست اینا روانی ام:(
به مامانم میگم اگه قراره الف بیاد اینجا شما هم بدید کربلا آخه هرکی می پرسه اربعین پیاده میرید؛ میگن نه
مامانم اینا به خاطر درس خوندن من نمیخوان برن ولی اگه الف و بچه اش بیان اینجا کلافه میشم.
ای کاش یه فرجی بشه همه چی درست شه:)
ببین من کلا از همون بچگی با آپمول رابطی برادرانه خوبی نداشتم ، نه این که ازش فرار کنم ها نه کلاً بدم می اومده .شما پزشکی ها و دندونی ها چطور واقعاً کنار اومدید رو نمی دونم  ولی هر چند نیازید واقعا خدا خیرتون بده که هستید :دی خلاصه خدا بهتون بد نده امروز دکتر تا تونست با اون سوزن های آمپول مانندش پدری از ریشه های بی حسم در آورد . رسما داشت قلبم می اومد تو دهنم ولی برای منی که تجربه اولی  محسوب می شد با اعتمادبه نفس کامل رفتم داخل . دکتر یه به امپول
حالا که قرار مدار عقد گذاشتیم,دلخوش خرید هامونو تقریبا کردیم ,امروز نشسته بودم لیست مهمان بنویسم ,رفتم از مامانم بپرسم فلانی چند نفرن?! که گفت صبا یکم دست نگه دار!!!! گفتم چرا . گفت داداشت از تو بزرگتره ولی هنوز ازدواج نکرده ,درست نیست تو زودتر عقد کنی  داداشت دق میکنه!!!!! هاج و واج نگاهش کردم ,یعنی چی مامان? داداش که نامزد هم نداره من صبر کنم  تا عقد کنه! گفت تو یکی دوسالی صبر کن تا منم واسه داداشت یه زن خوب پیدا کنم!!!!!!!!!!! بعد سریع واسش عقد و عروسی
هوالرئوف الرحیم
امشب داشتیم فیلم و عکسهای زیر یکسال رضوان رو می دیدیم، رضوان خیلی ذوق زده بود.
داشت می خوابید گفت:
"امشب خیلی خوشحالم!"
بعد هم چهار قل و آیه الکرسیش رو که خوندم. داستان کوتاه کتاب امام رضاش رو خوندم و فرت شد. بی بحث و جدل مرسوم این شبهامون. 
 
 
 
 
الهی شکرت خدا بخاطر بچه ها
بخاطر رضا
بخاطر زندگیم
چشم ازم بر ندار لطفا
متشکرم.
مامانم اونروز زنگ زده بود گفت دخترخاله‌ت فک کنم حوصله‌ش سررفته تهران؛ زنگ بزن بهش باهم برین بیرون. منم دیگه بهش پیام دادم گفتم بریم سینما؟ گفت بریم. رفتیم سینما مگامال سرخپوست دیدیم. منم ظرف بردم برا موقعی که پفیلا میخریم یه بار مصرف نده بهمون. سینماش خیلی خوب بود فقط چون دیر رسیدیم چند دقیقه رفتیم همون جلو نشستیم و گردنمون یکم درد گرفت. یکمم سرد بود. ولی کیفیت صدا و تصویرش خیلی خوب بود. 
 
من کلاً دید خوبی نسبت به فیلمای ایرانی ندارم. بخاطر
دارم موهاشو میبندم میگه شبیه پسرا شدم میگم نه بعدم تو خب موهات کوتاهخودشو لووس میکنه میگه ماماااان اگر میخای من خوشحال بشم برو موهای بچه ی مائده رو بکن بیا بده به منمیپرسم بچش کیهمیخام ببینم درست میگه یا نهمیگه حلما دیگه همون ک موهاش اونجوریه (مدتهاست حرفی از ایشون زده نشده)
 
حرف داشتیم میزدیم ک مامانم گفت من دو تا بچه دارمدخترک با بغض رومیکنه ب من میگه : مامااان مامان جون میگه دوتا بچه دارهمن: خب چیشدهدخترک : مامان جون؛ تورو حساب نکردههههه
1)هر موقع سرم زیاد تو گوشی بود مامانم میگفت الهی بسوزه این گوشیت:|
خدای عزیزم هم  که بقیه دعاهای مادرمو درباره ی من تقریبا نادیده میگرفت واسه اینکه دل مامانم نشکنه سریعا این دعاشو بر اورده و کرد گوشی نازنینم  داغان شدبه همین راحتی
خلاصه مراقب دعا های پدر مادراتون باشید
یه هفته ای هست گوشی ندارم و به زور دارم ترک میکنم گوشی  و نت رو ،امیدوارم زود تر درست بشه!
این اتفاق هم دقیق زمانی افتاد که کار فوق واجب با نت داشتم و دارم:|
2)این روزا به این نت
جونم براتون بگه که امروز صبح با مامان در مورد امید حرف زدم
خیلی خیلی برای مامانم عجیب بود اینکه این اتفاق بعد انرژی که خانمه فرستاد افتاده
مامانم ی اعترافی کرد و اینکه این مدت بخاطر مسائل و مشکلاتی که
خانواده پدری داشتن فکرش خیلی درگیر بوده و تو ی جلسه از خانم چاکراهی خواسته
این موضوع ها رو از ذهنش بیرون کنه و خانمه از مامان خواسته
تک به تک اسم اون افرادی که باعث ناراحتی و درگیری فکریش هستن رو ببره
و براشون خیر و برکت بخواد!! بعد مامان میگفت خ
باید بگم من با عید دیدنی رفتن مخالفم، اجبار به عید دیدنی رفتن که دیگه افتضاحه مامانم در تائید عید دیدنی میگه: "عمت که امروز اومد خونمون آخرین بار پارسال اومده بود ببین چه خوبه عید دیدنی اگه این رسم نبود نمیومد همین بار هم." نکته واسه من اینه که کسی که سالی یکبار میاد خونت اونم فقط بخاطر ادای رسم و رسوم و نشکستن تابو نیاد بهتره آره کسایی که دوست داری رو خوبه باهاشون در ارتباط باشی و حالشونو بپرسی نه کسی که سالی یه بار هم خونشون نمیری. 
چهارده ساعت و دو دقیقه!
بالاخره تابوی ذهنی ام رو شدم و این عدد رو ثبت کردم.لذتی وصف نشدنی.
 
*آزمون روان رو گند زدم.کلا توی روانپزشکی احساس ضعف میکنم که یکیش بخاطر جزوه ی بدی هست که انتخاب کردم و یک علتش هم بخاطر کم تکرار شدن سوالات روانپزشکی سالهای مختلف هست.اما این تنها آزمونی بود که بخاطر هفت تا غلط و نزده اش ناراحت نشدم چون دقیقا هفت تا نکته ی جدید یاد گرفتم.
من یادم نمیاد مامانم دست داداشمو همینجور ول کنه ک پشت سرمون بیاد واسه خودش .داداشمو میگم چون کوچیکتره ازم و قاعدتا باید خاطراتم از بچگی اون بیشتر از بچگی خودم باشه .من خیلی میبینم دست بچشون ول کردن خودشون جلو جلو میرن بچه هه 10 متر عقب تره .اصن انگار نه انگار بچه مال اوناست.الان یکی بچه رو ببره کی پاسخگوهه .مامانم اگرم دستشو ول میکرد میگف چادرشو بگیره .یا دست منو بگیره .خلاصه خیلی مراقب بود .امروز هم کمی اشتی کرد .
دیشب یه خوابایی دیدم خودم شاخ در آوردم انگار جنگ جهانی بود اهن شبیه فیلم نارنیا بود مسافرت زن داداشم دوست مامانم حمله حیونا یک وضعی بود چند وقته خوابای عجیب و خنده دار میبینم خدا به دادم برسه البته مامانم میگه قبل خواب اینقدر فکر نکن ولی آخه خواب زن داداشمو چرا ببینم آخی تو خوابم وسواس بازی در میاورد بمیرم براش فکر کنم اومده بود خواب شه و درهم برهممو جمع و جور کنه 
جییییغ الان خوشحال ترررینم خوشحاااااال ترررین سفیدبرفی زنگ زد نشناختمش بعد مدتها حرف زدیم مامانممم هی میگف کیه ولی جلو مامانم حرف زدم باهاش از هیجان  دستام میلرزه نمیشد زیاد باهاش حرف بزنم ازش فقط پرسیدم هنوز ناراحتی که جوابم نداد و حرفو عوض کرد نمیخواستم مامانم بفمه باهم دعوا کردیم واسه همین دیگه چیزی نگفتم غافلگیررر شدم نمیدونستم چی بگم حرفی تو ذهنم نداشتم ولی بم گف" من اینجام که به تو گوش بدم" اینقدر هیجانی بودم که میخندیدم الکی. دلیل
حالم خوب نیست، نمیدونم بخاطر پی اس یا بخاطر اتفاق پریشب، توو چشماش نگاه نمیکنم، دوست دارم برم خونمون، پیش مامانم و فکر کنم از سال ۸۸ تا حالا خواب بودم
خوب نیستم
نمیدونم باید چیکار کنم، نمیدونم باید چه برخوردی کنم، نمیدونم چرا بدترین راه رو برای آرامش انتخاب کرده
میگه درستش میکنم، ناراحت نباش، نگران نباش
حالم خوب نیست
شاید تا تو بیای درستش کنی دیگه از چشمم افتاده باشی
من چپ دستم، تماااام کار هامو با دست چپ انجام میدم. حتی غذا خوردن، البته زمانی که چشم مامانمو دور ببینم. اگه مامانم باشه، با دست راست به سختی غذا میخورم. یه مدتی میشه بازوی دست چپم درد میکنه، تا یکم بهش فشار وارد میشه از درد چشمام بسته میشه. مامانم فکر میکنه بخاطر قلبمه، من فکر کنم گرفتگی ماهیچه باشه، شاید! احتمالا تسلیم بشم بریم دکتر، البته اگه دردش شدید شد.عمو جونم و ما یک گذشته مشترک داریم و منم به شدددددت از این گذشته مشترک بدم میاد. خواه ن
الان سه روزه خبر ازدواج همسر سابقمو شنیدم، از خیلی وقت پیش اقدام کردن که انگار جدیدا جواب مثبت گرفتن
حالا اینجا اتفاقاتی که برای من افتاد، حرفایی که شنیدم جالب ترین چیزایی بود که تو این یک سال اخیر بعداز طلاقم باهاش برخورد داشتم و خواهم داشت.
چرا اطرافیان فکر میکنن من باید از ازدواج همسر سابقم ناراحت بشم؟ درسته انتظار نداشتم الان اقدام کنه ولی از اینکه دیگران فکر میکنن من الان باید خون گریه کنم رو نمی فهمم !!!
عموم به بابام گفت :بابام به م
دیروز ظهر، دخترعمه ی نازم به دنیا اومد و من عکسش رو استوری و پروفایل واتساپم گذاشتم. 
حالا از صبح دارم با حجم پیام هایی روبرو میشم که بد برداشت کردن
شیطونِ درونم میگه سرکار بذارمشون بگم دختر خودمه
+دوست مامانم فکر کنم اشتباهی شماره ی من رو به اسم مامانم سیو کرده، صبح پیام داده تبریک میگم نوه دار شدی
من:|||
به همسرم میگم چقدر توقعات بالا رفته، دیگه منتظر بچه ی من نیستن، منتظر نوه ی منن
+بقیه هم دارن بچه دار شدنم رو تبریک میگن، خلاصه که انگار مادر
امروز با مامانم بحثم شد بهش میگم مادر من شما که نه شغل و پول و پس انداز و مال و منالی در بساط نداشتین چرا بچه دار شدین؟؟؟بچه رو کجای دلتون میخواستین بزارین؟؟؟ ما رو به دنیا آوردین که همش ضجه بزنیم و حسرت زندگی دیگرانرو بخوریم :( جنایتی که به بشر کرد نمونه ی بارز زندگی سوگلی منهچرا همیشه بزرگترها ناآگاهانه تصمیم به انجام هر کاری میگیرنو جای هیچ گونه بحث منطقی نباید در کار باشه؟؟؟حالم از هر چی رابطه ی جنسیه بهم میخورهرابطه ایی که تهش ختم
بین خودمون بمونه!
اومدم خونه مامانم اینا که زینب با مامانم باشه من بتونم راحت آشمو درست کنم،
اولش یه بیست دیقه نگهش داشتند. بعد زینب گریه مریه. رفتم گرفتمش! 
دوباره که ساکت شد برگشتم ادامه بدم آشو.
که مامانم اومد تو آشپزخونه! می خواست برا شام غذا درست کنه!
به خدا من فقط تعارف زدم :)))) گفتم می خوای من درست کنم؟ 
هیچی قابلمه رو گذاشت از آشپزخونه رفت بیرون :))))) بی انصافی نباشه! ازم پرسید می خوای برنجو پیمانه کنم؟؟؟ گفتم نه! حالا رومم نمیشه بگم فقط
خونه نبودم. زنگ زدن، شال و کلاه کردم رفتم ترمینال و دو ساعت بعدش پیش مامانم تو بیمارستان بودم.هر وقت که به زندگی کردن تو یه شهر دیگه فکر می‌کنم، به این دو راهی که می‌رسم، می‌شینم و جلوتر نمی‌تونم برم. یه بخشی از من میگه باید بمونم تا حداقل تو بدترین شرایط ۲ ساعت دیگه پیششون باشم.تنها فایده این دوراهی این بوده که دیگه اینقدر از پدرم نمی‌پرسم چرا نیرودریایی با اون شرایط رو ول کرد و با زن و بچه برگشت پیش خانواده‌اش.
پ.ن: مامانم مشکل ریوی داره،
یک عالمه سوال تو ذهنم دارم، سوالایی مه مول یک ویروس زیاد میشن
حس میکنم مغزم داره میترکه، سوالای بیجوابی که مدام جلو چشمم هستن
راستی یکی از بلاهایی که عجوزه سر مادر اورد سر خودش اومد
یادمه سالی که مامانم میاست صفرا عمل کنه مجبورش کرد هرچی زودتر عمل کنه، بدون این که کمکش کنه یک دکتر خوب پیدا کنه( چند وقت پیش مامان رفت پیش پورسیدی بخاطر مشکلاتش دکتر بهش گفته بود عملت اشتباه بوده اگه مجرای صفرارو به جای دیگه ای برده بود الان اینقد مشکل و درد نداش
دانلود آهنگ سرود آفرینش از داریوش هر وقت میدیدمش دوتا حس متفاوت داشتم، هم ازش دلگیر بودم، هم گاهی ازش متشکر. دلگیر بودم بخاطر اینکه هنوز کنار نیومده بودم با رفتارهایی که قبل از شب مهمونی باهام داشت، هنوز نمیتونستم ببخشمش بخاطر تموم تحقیرها، بخاطر تموم تهمتها، بخاطر تموم تحریمها، بخاطر خیلی چیزها نمیتونستم ببخشمش. هنوز دلم باهاش صاف نشده بود، هنوزم یادو خاطره ی بعضی از روزها، بغض به گلوم میاورد. گاهی دلم به حالش میسوخت بخاطر سرگذشتی که دا
مامانم رفته پارچه خریده، صدام کرده میگه بیا گربه کارت دارم. پارچهه چطوره؟خوشت میاد؟
نگاهمو با تردید به گیپور دوختمو با اخم در یه حرکت انتحاری گفتم: به شدت زشته:| (و موج منفی احساساتم با غلظت اضافه جو خونه رو سیاه کرد)
یهو قیافه ی مامانم آویزون شد، خشکم زد با تردید پرسیدم  برای خودته؟؟ بیرحمانه تایید کرد(موج منفی پرغلظت بر سرم آوار شد)
احساس میکنم به کل روز مامانم گند زدم و این حس بد که یه خرید ناموفق داشته و پولشو هدر داده رو به جونش انداختم.
پا
خب دیروز وقتی به مامانم گفتم خواستگارو قراره ببینم خیلی استقبال کرد که برای من عجیب بود داداشم که میکفت بیشتر وقت بده.اصلا ادم من نیس ولی نمیدونم چرا حرف زدن باهاش برام جذابه.فکر میکنم فقط بخاطر تنهایی باشه.طولانی تنها بودن من.روی همه چی اخلاف داریم .با من طوری حرف میزنه که انگار باشه حالا دور توه بعد ادمت میکنم.میدونم منم خیلی همه چیو اول با دید بدمیبینم و گارد میگیرم.بهش همه چیو گفتم. هرچیزی که توش منفی بود برام ولی اینکه هیچکدوم ب
دو روزه که این قرصرو میخورم حالت تهوع شدید میگیرم :/ دیروز که به مرز عق زدن رسیده بودم :// ولی لامصب خیلی خوبه یجوریه که همه چی دایورت میشه :))می ارزه به همه عوارضش وگرنه مخم با همه فکرو خیالو منفجر میشه :/ مثلا یکیش لپ تاپم !:(علو احمق میگفت یخورده هزینه هاتو کم کن پولاتو جمع کن بده خودت درست کنن -__- اوسکوله من چجوری تو دو سه هفته میتونم یک و خورده ایی  جمع کنم بابام نفهمه :/ نمیدونم چرا قضیه لپ تاپ و نمیتوتم دایورت کنم :((هی یادم میره مامانم یادم می
دو روزه که این قرصرو میخورم حالت تهوع شدید میگیرم :/ دیروز که به مرز عق زدن رسیده بودم :// ولی لامصب خیلی خوبه یجوریه که همه چی دایورت میشه :))می ارزه به همه عوارضش وگرنه مخم با همه فکرو خیالو منفجر میشه :/ مثلا یکیش لپ تاپم !:(علو احمق میگفت یخورده هزینه هاتو کم کن پولاتو جمع کن بده خودت درست کنن -__- اوسکوله من چجوری تو دو سه هفته میتونم یک و خورده ایی  جمع کنم بابام نفهمه :/ نمیدونم چرا قضیه لپ تاپ و نمیتوتم دایورت کنم :((هی یادم میره مامانم یادم می
سلام
خانواده برتری های عزیزم من امسال دانشگاه شهرستان قبول شدم و باید از خانواده م دور بشم!، با اینکه تا الان نه آشپزی‌ کردم، نه کارهای خونه رو انجام دادم و کلا دختر مستقلی نبودم  اما با همه ی سختی های خوابگاه کنار میام به جز یه سختی که شب و روزم رو مختل کرده و ناخودآگاه با فکر کردن بهش اشکم در میاد! اونم دوری از خونواده ست! این نه تنها فقط برای خودم سخته، برای خونواده م هم سخته و این ناراحتی منو بیشتر میکنه. من بیش از حد به خونواده م وابسته م،
بسم الله النور
تسلیت عرض میکنم شهادت حضرت  صدّیقه ی کبری علیها سلام رو
ان شاءالله قبول باشه عزاداری هاتون
و در ادامه:
آقا ما رفتیم تو بحرِ ازدواج
خیلی برام جالب بود
چون به واسطه فاطمه دوستم ، یه دوست خیلی خوب یافتم که واقعا در مسیر درستی منو هدایت کرد
ریحانه، همسر طلبه و بیست و یک سالش بود و از بعد از ازدواجش پوشیه میزد
اولین بار زمانی همو دیدیم که من و فاطمه و یکی دیگه از دوستام رفتیم گار شهدا و خونه ی مامان ریحانه چند قدم با اونجا فاصله د
مامان زنگ زده ازم میپرسه مانتو مشکی که به سایزش بخوره دارم یا نه؟ که خب منم مثل خودش کلا مانتو مشکی ندارم :| بعدم سریع قطع کرد که بعدا صحبت می‌کنیم. دل تو دلم نیست. مطمئنم کسی فوت شده. آخرین باری که مامانم مانتو مشکی خرید بخاطر فوت پدربزرگم بود. خودش دیگه جوابمو نمیده. جرات ندارم به مامان‌بزرگم زنگ بزنم. می‌ترسم.
 
* پسرعموی بابا فوت شده که البته برای بابا خیلی بیشتر از برادر بود.
نشستم فیلم لیلی و مجنون رو دیدم.چی بگمکاراکتر قیسش خدا وکیلی قبل مجنون شدنش خیلی نزدیک ب معیارای من بود.دوبار قشنگ اشک بود ک اومد تو چشمم ک یه بارش پایین ریختهم بخاطر قیسهم بخاطر خودم.رفتم تو فکر قیس.خوابم نمیبره. هعی خدایا.
همه چیز عادی بود تا شب
تا شب که چند تا اسکرین شات از یک مکالمه به یاد موندنی به دستم رسید. خوندنشون ده دقیقه طول میکشه و از اون موقع هر ده دقیقه یک بار میرم و میخونمش
میخونم که یادم بمونه.خوندنش برام عذاب محضه ، شکنجه ی روحیه اما باز هم میخونم
فردا که از خواب بیدار شم دوباره میخونم
میدونی رفتم امتحان کردم و دیدم حتی میم هم نمیتونه توی این قضیه اثری داشته باشه که حتی عصبانی تر و خشمگین ترم میکنه
نمیدونی ، هیچی نمیدونی.باید جای من باشی که نیستی و
امروز اتفاق خاصی نیوفتاد که بخوام بنویسم فقط خیلی خسته ام حال هیچکاری ندارم مامانم عصبیه فشارش بالاس مامانم دپرس باشه رو منم تاثیر داره .منم دپرسم
خونه بهم ریختس ولی اصلاااا حال ندارم مرتب کنم :/ 
+بچه ها میگفتن تو گروه پسره گفته دخترا ریاصیشون ضعیفه! بعد امروز استاد اوردش پادتخته یه سوال راحت داد بهش ولی هی تحت فشارش گذاشت گف تا نری تو گروه از جامعه دخترا عذرخواهی  نکنی ولت نمیکنیم :))). من که اینستا و واتساپ همه رو جمع کردم بی خبر فقط داشتم نگ
بنده دوستی دارم که قبل  ازدواجش افسردگی خیلیییی شدیدی داشت بنا به دلایل کاملا منطقی!این دستمون ازدواج کرده بود و دیگه من ازش خبر نداشتم تا اینکه یک روز تو خیابون مامانم رو دیده بود و شمارشو داده بود و گفته بود خاله تو رو خدا به نگین بگی بهم زنگ بزنه شب یلدا بود که بهش زنگ زدم و باهاش حرف زدم و متوجه شدم بارداره رابطمون ادامه دار شد و من بین حرف زدن ها متوجه میشدم که هنوز افسردگیش ادامه داره خوب بود اما کاملا خوب نشده بود هر از گاهی باهام درد و د
اومدم غیبت نامزد آبجی رو بکنم و سبک شم 
آبجی اعلام کرد میخواد نامزدیش رو بهم بزنه و نامزد پرروش هم اومد خونه مامانم و و حرفاشونو زدن و بدون نتیجه همه چی تموم شد 
اینا یعنی مامانم و آبجی و بابا و نامزدش برا تعطیلی یه روزه عید هفته پیش رفته بودن طبیعت هوایی عوض کنن ودور هم باشن ،بعد ک اومدن شب ما رفتیم خونشون بابام کلی ازش تعریف میکرد که چه پسری و به به و چه چه همه کارا رو خودش کرده اصلا نمیومده بشینه که!!یا چای آماده میکرده یا پلو یا کارای کباب رو
وقتی ساعت ۴/۳۰صبح تازه تصمیم به خواب بگیری و تا یک ساعت پهلو به پهلو شدن تازه چشمات آماده ی خواب بشه و ببینی چشم بند جواب نمیده و زیرش حتما باید شال ببندی تا از زیرش نور نیاد و در بین همین شال بستن ببینی ساعت ۵/۳۰ شده و نخوابیدی ،تنها چیزی که میره رو اعصاب اینه که ساعت ۱۱ مامانت  به بهونه ی گرفتن کمرش بالای سرت بیاد  و بخاطر اینکه بلندت کنه دو قطره اشک چاشنی کارش کنه و تو برای تبدیل نشدن این قطرات به سیل مجبوری با همون ۵ ساعت خوابی که در دو روز گذ
خب دیشب آقا پسر مامانشو از خواب بیدار میکنه که مامانی پاشو من دیگه دارم میام
مامانشو میارن بیمارستان و صبح ساعت 10:50 کوچولومون دنیا میاد
مامانم 8 صبح زنگ زد و گفتش که اومدن بیمارستان ولی پسره هنوز نیامده
هرچی گفتم مامانی ما راه بیفتیم گفت نه زوده :/
ساعت 9 بابام زنگ زد و مامانم گفت بیایید :/
دیگه تا بابام رفت ماشینو برد کارواش و من وسیله جمع کردم شد ی ربع 11
داشتیم از خونه میامدیم که مامانم زنگ زد پسرههههه اووووومد
دیگه با خوشحالی به سمت شهر خواهر
سلام .
خیلی دلم برای بنی تنگ شده .
وقتی مادرم مرد بدترین و سنگین ترین حجم دلتنگی عمرم رو تجربه که و بعد از ۵ سال بهش عادت کردم.وقتی پدرم مر د زخم دلم عمیق تر شد همیشه از خدا می خواستم یه راه ارتباطی بین من و مامانم برقرار کنه حداقل بدونم حالش خوبه وقتی می رفتم سرخاکشون داغون تر می شدم.برای همین دیگه اصلا نرفتم اونجا،  می خواستم فراموششون کنم .بعد از ۵ سال تقریبا به نبودنشان عادت کردم به اینکه چنور باید رو پای خودش وایسه،  حس کردم موفق شد
دخترم سرما خورده حسابی و این دو روز گذاشتمش خونه مامانم
با امروز میشه سه روز که صبح ها میبرم و اونجا میذارمش و بعد از کارم ناهار میخورم و شب میام خونه.
دیروز یعنی روز دوم مامانم بهم گفت بیا و دخترتو بذار پیش منو بهم پول بده براش ( مامانم پرستاری میکنه از بچه ها) نمی تونستم بگم نه که !!
بهش گفتم نمیتونم پولی ک از بچه ها میگیری رو بهت بدم گفت تو بهم دویست بده، باید جاهاز بخریم واسه آبجی و تو بیا دخترت رو بذار اینجا .نبرش مهدکودک.
گفتم باشه ولی بابا چ
نمیدونم میدونین یا نه ولی پدر مادر برگشتن و خب از اون ماجراهای اینکه: خونه شده آشغال دونی و اینا بگذریم میرسیم به دیروز ظهر
داشتم ps4 میزدم که مامانم جارو برقی رو روشن کرد، اول اینکه صدای رفیقم رو توی هدفون نمیشنیدم و دوم هم همه جای خونه تمیز بود الا زیر پای من، پاهامو جمع کردم و چهار زانو روی مبل نشستم، بدیش این بود که مامانم جلوم بود و صفحه تلوزیون رو خوب نمیدیدم
جارو رو خاموش کرد، یه نفس راحت کشیدم ولی انگار این پایانش نبود
مامان: بلند شو
ادا
سشنبه صبح ,تا ۸ خوابیدم که سر حال باشم ,۹ هم رفتم آرایشگاه اصلاح کردم ,وقتی برگشتم خونه تمیز تمیز شده بود و مامانم نشسته بود چایی میخورد ,تا من رو دید اشکاش سرازیر شد بغلم کرد و گفت باورم نمیشه داری میری:/ تو دلم گفتم کمتر اذیتم میکردی:))))) منم بوسیدمش و صبحونه کاملی خوردم. و با مامانم رفتیم بازار که لباس بخریم, کت و دامن خریدیم, رفتیم پیش خیاط که یه زن افغانیه ,اندازه گرفت کمرش رو تنگ تر کنه و یه چاک کوتاه پشت دامنش بده که بتونم راحت راه برم,داشت
بگ‌بیگ : چه کسانی شاکی‌اند ؟
[بگ بیگ ، ویلی پاانداز و موسی تثلیث از جا برمی‌خیزند]
مردها : نگاه کنید ! اینها شاکی‌اند .
اینها هستند که شکایت دارند .
ویلی پاانداز : صدور حکم ، ریاست محترم دادگاه !
بگ‌بیگ : با توجه به موارد مخففه و ارفاق دادگاه بخاطر وضع نابسامان اقتصادیِ متهم ، تو پاول کرمن محکوم می‌شوی
موسی تثلیث : بخاطر دخالت غیرمستقیم در قتل دوستت
بگ‌بیگ : به دو روز حبس
موسی تثلیث : از آنجهت که امنیت و آرامش را برهم زدی
بگ‌بیگ : به دو سال محر
هوالرئوف الرحیم
اولین دریاش رو هم فسقل خانم رفت.
به همراه مامان اینها رفتیم و چه خوش گذشت.
همه جوره خدا برامون خیر مقدر کرد.
چه دریا. چه جنگل. چه کوه.
رضوان اولین بار بود تا این حجم خودش رو با شن و دریا قاطی می کرد.
خیلی بهش خوش گذشت. مثل آهو بچه، ازین طرف به اون طرف می پرید. ابر خوب بالای سر هم مانع شد فسقل و رضوان بسوزن و ما هم گرممون نشد. راحت چندین ساعت نشستیم و حض بردیم. خیلی عالی بود. یکی از بهترین دریاهای عمرم. مخصوصا بخاطر همراهی رضا.
و اما جن
عسل ویار الویه کرده، گذاشتم مرغ و تخم مرغ و سیب زمینیش بپزه، منم دراز کشیدم کنارش و دوتایى کارتون میبینیم.
همینجورى که چشمم به تلویزیونه مغزم روى دور تند داره میچرخه. با اینکه تقریبا یک ماهه مامانم براى همیشه رفت کرج اما هنوز هیچکدوممون به این وضع عادت نکردیم، امروز فکر میکردم وقتى ازدواج کردم و ازش جدا شدم اینقدر اذیت نشدم که حالا دارم میشم، اصلا انگار زندگى دور از مامانم رو بلد نیستم! صبح وقتى تنها میشم واقعا نمیدونم چیکار باید بکنم،یا ظه
از آدم دودوزه و دروغ گو و موذی انقدررر بدم میااااد -___- یه دوستی دارم از دبیرستان باهم بودیم بعد اونسال که کنکور دادیم من رفتم دانشگاه اون موند پشت کنکور گفت من میخوام پزشکی قبول شم هی همینجور موند پشت کنکور  هی بهش میگفتم مهی بیا بریم بیرون یه هوایی به مخت بخوره میگفت مامانم نمیزاره :/ مامانم میگفت از دانشگاه زیاد براش نگو حسودی میکنه حسرت میکشه خدایی هم سال اول دوم مامانش نمیزاشت بیاد با ما بیرون بعد یه مدت گفت مامانم گوشیمو گرفت گفتم عجب آ
عجیبه، تا همین دو سه هفته پیش که هوا گرم بود هی نق میزدم که وای مْردم از گرما، وای کلافه شدم، کاش پاییز بیاد و حالا که یک هفته ای هست هوا حسابی خنک شده، مثل روزهای آخر شهریور و اوایل پاییز، یه حس دلتنگی از اینکه تابستون داره تموم میشه منو گرفته.خودمم نمیفهمم چمه‌.
امروز از اون پنج شنبه هایی بود که بوی مرگ میدن.از اون روزهایی که همه جا خلوت و دلگیر و سوت و کوره و همه رفتن اینور اونور و تو تنها موندی.میم هم شیفت عصر بود و تا آخرشب نمیاد.از این رو دس
خاطره مادر الکی
خاطره : مادر الکی !!!
 
خاطره مادر الکیخیلی عشقولانه بودن! شوهرش ازش دل نمی کند و خیلی نگران بود! اولین بار بود که خانومش رو تنها می فرستاد سفر!منم هم خنده ام گرفته بود از دستشون هم حرصم،
ولش کن دیگه پسرجان…اخرش طاقت نیاوردم و رفتم جلو و گفتم آقا من تا قم میشم مامان خانومت، شما اصلا نگران نباش! اونم انگار تا حدی خیالش راحت شد خانومش رو به خدا سپرد و رفت!
دختر محجبه و قشنگی بود! می خواست بره به مادرش سر بزنه، توی کوپه که جا گیر شدیم
خاطره مادر الکی
خاطره : مادر الکی !!!
 
خاطره مادر الکیخیلی عشقولانه بودن! شوهرش ازش دل نمی کند و خیلی نگران بود! اولین بار بود که خانومش رو تنها می فرستاد سفر!منم هم خنده ام گرفته بود از دستشون هم حرصم،
ولش کن دیگه پسرجان…اخرش طاقت نیاوردم و رفتم جلو و گفتم آقا من تا قم میشم مامان خانومت، شما اصلا نگران نباش! اونم انگار تا حدی خیالش راحت شد خانومش رو به خدا سپرد و رفت!
دختر محجبه و قشنگی بود! می خواست بره به مادرش سر بزنه، توی کوپه که جا گیر شدیم
دیروز خودمو له کردم بس ک سریال دیدم 
قصد داشتم بیشتر از اینا ببینم ک بابام زنگ زد لباس بپوش بریم پارک مامانم شولی پخته بود 
رفتیم. اسکوتر و لاک پشت دخترک رو هم برداشتم ولی دریغ از نیم نگاهی که بهشون بندازه
شوهر هم رفته بود با دوستاش بیرون و وقت برگشتن از پارک اومد دنبالمون و اومدیم خونه،مامانم بهش گفته بود چه عجب بالاخره اومدی و اونم بهش برخورده بود بهم گفت مامانت بهم تیکه انداخت .گفتم حق داره دیگه یه جمعه رو من و تو بیکاریم می تونستیم بریم بی
مامان را بعد از کلی وقت_شاید دو هفته_ دیدم
مثل همیشه شروع کردم از هرچه که به ذهنم امد گفتم
خندیدیم
بغلش کردم و خداحافظی و حالا توی خانه ای هستم که دیوارهای قهوه ای دارد
و حس گند و تپش قلبی دارم که پروپرانول ها هم جلودارش نیستند
توییتر را برای گم کردن این حس بالا پایین کردم و به یک عکس سه نفره از صاحبان شهر نو رسیدم که یک نفرشان "پری بلنده" بود و کامنت ها که داستان های مختلفی درموردش میگفتند
بیشتر حالم بد شد
نمیدانم این حس بد که مثل سرطان به مغزم چ
برگشتیم دوباره!اینبار قراره هردومون درست باشیم.میخوام خله رو نگهدارم. دوسش دارم و نمیخوام از دستش بدم.اونم نمیخواد گفت سعی میکنه که مثل قبل نباشه و درست میشه فقط باید بهش کمک کنم.میخوام این فرصت رو بهش بدم؛ بخاطر خودم، خودش، خاطراتمون و اشتباهاتم.منم باید تغییر کنم بخاطر دوتامون.
  
 
 
من مردم سر این عکس از بس عر زدم
عرررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر
تهیونگاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
اینم هس
عررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر
عرررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر
سلام به همه.
دیروز:
صبح پاشدم دیدم گوشیم روشن نمیشه حتى توى شارژ،رفتم یه اپل استور،گفتم باتریشو عوض کنه و گفت یه ساعت بعد برم گوشى رو بگیرم،بعدش رفتم گفت آى سیش مشکل داره که هزینه ى تعویضش میشه ٣٠٠ هزار تومن که مامان گفت لازم نیست و بعد با باترى قبلیش اومدم بیرون.توى خونه،ارسلان (نامزد مامانم) گفتش که یکشنبه برام به گوشى سامسونگ میگیره ولى فعلا یعنى بعدش اپل.آره دیگه،الانم دارم با گوشى خودش مى نویسم.
امروز:
صبح که بیدار شدیم،مامان برام از آرا
تحت تاثییر این پست یک استوپید زده ام گوشیمو فکتوری ریست کرده ام و فقط واتس آپ نصب کرده ام اون بخاطر کرم همین و بس امیدوارم دیگه مجبور نشم نرم افزار دیگه ی نصب کنم !!! ولی خوب بخاطر اینکه کمتر سرم رو گرم کنه شاید بیشتر کتاب خوندم و برنامه نویسی کار کردم
سلام
چند وقتیست که با چند همسایه و دوست اینستاگرامی تصمیم گرفتیم که بازگشتِ به وبلاگ را شروع کنیم. اما دقیقا مثل اول مهر و شروع مدرسه که همیشه با یک دلهره همراه بود، اینجا هم همبنطور شدکه باید بنویسم اما از چه؟
باید از کتابی که چند روز پیش به دستم رسید و اصلا هم قصد نداشتم اینقدر سریع بخوانمش، تشکر کنم.البته بهتر است بگویم از نویسنده کتاب تشکر میکنم که رخوت و تنبلی  در نوشتن را از من گرفت و دلهره شروع، تمام شد.
کتاب"رَهِش"  تازه ترین اثرآق
اوایل ک میاوردمش دانشگاه میگفتم میخام برم پیش استادم دکتر فلانی
با تهجب میگفت یعنی استدت آمپول داره دکتره؟؟
و براش توضیح میدادم ک نه اون دکتر امپول نیست
چندباری هم ک همراه من ب جاهای علمی اومده دیده که منو صدا زدن خانم دکتر
دیشب یهو وسط ی سریال ک داشتیم میدیدم ذوق زده شد و انگار چیز جدیدی کشف کرده مثل ارشمیدس
 یهو گفت آها مامان من دکتر ستاره هاست دکتر ماه دکتر شهاب سنگ

زدم زیر خنده بهش میگم چی میگی
میگه مامان دکتر تلوزیونم هستی یا مثلا دکتر
سلام 
دوستان نازنینم از امروز می توانید داستان هاویا خاطرات ومطالب ادبی به قلم خود را برایم ارسال کنید
تا با نام خودتان  در این وبلاگ  فرهنگی _ادبی انتشاربدهم
توجه:
داستان های  شما رو ویرایش می کنم
از مخاطبین محترم نظر خواهی می کنم
سعی کنید مطالب ارسالی از خودتان باشد
راهنمایی های لازم در تقویت داستان نویسی  به شما داده خواهد شد
باتشکر 
.
چند روزی میشه که دوتا از بهترین تاریخ های عمرم رو پشت سر گذاشتم.یکم شهریور سالگرد ازدواج،و پنجم تولدم رو.
خدارو شکر میکنم که امسال هم سالگرد ازدواجمون تونستیم دور هم با خانواده هامون باشیم.
حس های مبهمی دارم.تقریبا این حس هرلحظمو باخودش درگیر کرده.دوست دارم نصف بشم و نصفم همیشه پیش مامانم باشه. که دیگه هرروز دور ازم تنها نمونه،تا شب که بابام برگردن خونه.
که نصفم بتونه توی کارها هرروز کمکش کنه. که نصفم بتونه همصحبتش بشه و تنهاییش رو پر کنه. که
هیچوقت بخاطر پول با کسی که دوستش ندارید ازدواج نکنید. چون پولدار شدن شما دست خداست. اگه بخواد میتونه شما رو ثروتمند کنه و یا شما رو ورشکست و فقیر کنه. پس صادقانه ازدواج کنید و بخاطر ارزشهای وجودیه یک فرد و نه بخاطر اموالش. اینطوری آرامشتون هم بیشتره چون با ازدواج بدون علاقه هم به خودتون و هم به طرف مقابلتون ظلم میکنین.  
                                   
چرا من هر کاررریییی میکنم عوض میشهههه دلم میخواد همینجور بمونه ینی اگه عوضش کنم مامانم میگه ددختره خلللل شده و هر ثانیه یه جور رفتار میکنه :/// الن حس میکنم با کاپیوتر راحت ترم و دستم برای تایپ تندتر میکنه ولیییی اصن قول نمیدم مامانم بزاره اینجا بمونه. چون برداشتم از روی میز خوشگلش گذاشتمش روی زمین و چیلیک چیلک دارم تایپ میکنم باش ://
برای تمرین حسابدار ی هم خیلی راحت ترم
چررررا وقتی زنگ میزنه و صداش میشونوم همه چییییییییییییییییییییییی یا
هروقت یک سال از ازدواج دونفر با همدیگه میگذشت مامانم میگفت خدارو شکر زندگیشون رو قلتک افتاده. یعنی بنظر مامانم و خیلی آدمای دیگه، آدما یک سال اول زندگی مشترکشون رو طبیعیه که با تنش سپری کنن و اگر بتونن اون مرحله رو پشت سر بذارن به یه ثبات نسبی میرسن و احتمال تغییر یا جهش ناگهانی در یکی از طرفین خیلی کمتر میشه. از این تغییرا که یهو یکیشون میگه احساس میکنم دیگه دوستت ندارم یا بدتر از اون، اینکه میگن من خیلی دوستت دارما ولی نمیتونم تحملت کنم و ک
سال 88 زمان هدفمند شدن یارانه ها به مامانم می گفتم منتظر نون لواش 200 تومنی باش! اون موقع ها نون لواش 20 تومن بودا!
مامانم میگفت حرف مفت نزن!
امسال بهش گفتم مامان نون شده 200 تا سه سال دیگه منتظر نون هزارتومنی باش البته اگه گیر بیاد!
بدون اغراف ایران داره غرق می شه یا بهتره بگم مثل یه شمع آب میشه. 
امسال هیچ خبری از آجیل و سفره هفت سین و این داستانا نبود و کلا هیشکی دل و دماغشو هم نداشت. 
رفتیم خونه یکی از فامیلا واسه شام ، قیمه با مرغ درست کرده بودن!
ا
امروز دندون پزشکی بودم و جناب دکتر بعد نیم ساعت وزوزوز وجیییز جیییز . و خش خش
بالاخره یکی از دندون هام رو عصب کشی کرد!!
 
بعدش کلی تاکید که( بچه جون!!!):///
نه آخه بچه جون؟؟بی تربیت تو ریش های من رو نمیبینی؟؟بچه؟؟نه ناموسا بچه؟؟ استغفرالله آدم یاد جواب های دندان شکن و 100در 100 بی ادبانه ی دوران دبیرستان میفته هااااا!!!
 
خلاصه گفت تا دو ساعت به باد هم اجازه نمیدی دندونت رو لمس کنه تا 24ساعت هم باهاش غذا نمیخوری!!
 
حالا نکته ی بامزه ماجرا کجاست؟
بعد د
روزی گاندی در حین سوار شدن به قطار یک لنگه کفشش درآمد و روی خط آهن افتاد. او به خاطر حرکت قطار نتوانست پیاده شده و آن را بردارد. در همان لحظه گاندی با خونسردی لنگه دیگر کفشش را از پای درآورد و آن را در مقابل دیدگان حیرت‌زده اطرافیان طوری به عقب پرتاب کرد که نزدیک لنگه کفش قبلی افتاد.
 
یکی از همسفرانش علت امر را پرسید.گاندی خندید و در جواب گفت: مرد بینوائی که لنگه کفش قبلی را پیدا کند، حالا می‌تواند لنگه دیگر آن را نیز برداشته و از آن استفاده نم
نتایج امسال هم اومد.یکی از فامیلمون یه دختر داره که امسال سال دوم کنکورش بود.این سال کنکور من هنوز ده دقیقه از اعلام نتایج نگذشته بود که زنگ زد به مامانم رتبمو بپرسهحالا الان مامانم گیر داده که باید براش زنگ بزنم رتبه دخترشو بپرسم.کلی براش حرف زدم که الان اون مامانش بی فرهنگ بوده دخترش چه گناهی داره و اگه خوب شده بود تا الان خبر میداد خودش.حالا جالب اینه که امسال به خاطر امکانات بیشتر!اومدن شهر ما و کلاسی که شخم نزده باشه نبود.خوبه اقلا بفهمن
حالا چون محرم شده، ما از الان تا یک ماه باید با نوحه هاتون له شیم؟ یادتون ندادن اگر دردمند و غمگینید، دلیل نمیشه بقیه رو ازار بدید؟ که اعتقاد شیاف نیس، امپول هاری نیس و تزریق نمیشه؟ که عذادار بودن به نعره زدن و الودگی صوتی ایجاد کردن تو خیابون نیس؟ یادتون ندادن با تیره کردن رنگ شهر، رنگ دلامون سفید و بی گناه نمیشه؟ هیچی یادتون ندادن نه؟ مغزاتون با پهن خالص پر شده عزیزانم. 

+یکی اومده پستامو از بالا تا پایین دیس لایک زده! وقتی دیدم، تا دو دقیق
بسم الله الرحمن الرحیمبه نام خدایی که به آدم قدرت انتخاب دادقدرت داد تا انتخاب کنه میخاد برنده باشه یا بازندهمن به خاطر آینده ی پسر و دخترم میخام بجنگم تا پیروز باشممن بخاطر شاد کردن همسرم میخام بجنگم تا پیروز باشممن انتخاب میکنم برنده باشم چون خدا برنده ها را دوست دارهمن میخام پیروز باشم پس با تمام قدرت میجنگممیجنگم و برنده میشمقدرتمند میشم و موفق میشمبخاطر سربلندی بچه هامبخاطر اینده سازی بچه هام باید برنده باشممن پیروز میشم
ماه محرم تو ایران داستان همیشگی ، همه جا سیاه می‌کنند همه سیاه میپوشند حتی موزیک غمگین میشه خوب حالا دلیل این همه تغییر چیه ؟ یه نفر با اقوام و فک و فامیلش تو یه کشوردیگه وارد جنگ شدند و یکیشون کشته شده الان هم قرنها از اون موضوع میگذره خوب حالا چی ؟ نه امام حسین واسه آزادگی شهید شده خوب ؟ نه امام حسین تعدادشون خیلی کمتر بوده ، خوب ؟ حالا ما باید ۱۴۰۰ سال بزنیم تو سر خودمون ؟ هیچ اتفاق ناراحت کننده ای تو کشور خودمون طی این ۱۴۰۰ سال نیوفتاده که
مرگ و قیام عیسی مطابق به پیشگوی ها،   ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ او در جای ما بخاطر ما مرد اما در مرگ باقی نماند✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ خداوند از همان ابتدا در مورد رنج و زحمتی که باید فرزندش بکشد به گونه های متفاوت توسط انبیاء پیشگوی کرده بود، چون خداوند تصمیم گرفته بود که فرزندش تمام گناهان را به دوش خود بگیرد و همه آنها را بر روی صلیب ببرد و انسان ها را از بردگی گناه ازاد سازدو. دقیقا همین کار را هم کرد، مسیح بره بی عیب برای قربانی گناهان شد که خون خود ر
کللل تابستون گذشت و نتونستم سریال پرنده سحرخیز حتی یک قسمتش نگاه کنم توی خرداد که امتحان داشتم کلی هاش میدیدم ولی از وقتی تابستون شد دیگه ندیدددم اینقدر ندیدم که دیگه حجم ندارم بقیه اش دان کنم شِت حتی سخنرانی هتم که اینقدر مشتاق بودم نصفه گوش کردم و هی در اوج بیکاری نمیتونم برم سمتش و بقیه اش گوش بدم روزا هیچ کاررری نمیکنم نمیدونم پس چجوری میگذره :/ 
ن فیلم ن سخنرانی فقط اهنگ گوش میدم و کتاب تازگیا میخونم قبلش یادم نی چجوری میگدروندم مامانم
هر وقت من مریض میشم، مامان هم مریض میشه 
الانم، هم من سرما خوردم هم مامانم 
ناهار ساعت سه خوردیم.(من وسایل رو آماده کردم )
تا قبل از ساعت سه من نگاه میکردم به مامان تا ناهار بیاره 
مامانم هم منتظر بود من ناهار بیارم :|
حالا یه نفر بیاد سفره ما رو جمع کنه :|
+بیان خیلی سوت و کور شده (کجایین ؟)
++اینو نمی فهمم چرا با یه نفر قهر می کنم(از این قهر الکیا )،  چرا نمیاد آشتی کنه (عجب دوره زمونه ای شده )
+++ نمیدونم گوشیم چش شده، دیر شارژ میشه، زود هم شارژش تموم
بچه که بودم عاشق این فصل بودم ، آلو ها میرسیدن و مامانی برام لواشک میپخت .کل روز کارم این بود که بیوفتم دنبال آفتاب و لواشک های عزیزمو ببرم زیر آفتاب که زودتر خشک بشن . هنوز رنگ قرمز و طعم ترش شون یادمه .مامانم اما هیچوقت اهل این کارا نبود ، خیلی افاده ای و ناز نازو بود . همیشه میگفت وای من خسته میشم ، وای من جون ندارم ، اصلا به من چه و . . من اما عاشق این بودم که پا به پای مامانی لواشک و رب آلو بپزم ، برم باغ میوه و گل گاوزبون بچینم و سیب و زردآلو
مامانم برام وام گرفته!!حالا فکر نکنین خدا تومن هااپول ده تا چیپس و پفکانقدر لباس و هیچ چی  ندارم که دیگه تصمیم گرفتن برام وام بگیرنپول تو جیبی و اینام جواب نمیده :)))
بعد کلی کتاب درسی و کتاب غیر درسی نخریده دارم
مداد و مداد رنگی و رنگ روغن هم که ندارم
پول یه کلاس هم که باید برم رو ندارم.
پول کلاس نقاشیمم دو ترمه ندادم
مامانم میگه: دیگه خودت میدونی. یکیشونو انتخاب کن بخر حالا.
منم گفتم:نه مامان جان دستت درد نکنه، نمیخوام.(آخه یک کدوم از ای
اوایل هفته::
مامانم:یاسمن! چهارشنبه آیین نامه داری!بشین بخون!
من:(شبش زنگ زدم یگان بش گفتم آیین نامه شو بده ببینیم چگونه کتابیست!)
من:(صبحش مجدداً زنگیدم به یگان و کاشف به عمل اومد که دیشب یادش رفته بوده کتابو بم بده! یکی از یکی داغان تریم!)
سه شنبه::
مامانم: فردا آیین نامه س!خوندی؟!
من:(کف دستمو کوبوندم به پیشونیم!) راسی یگان کتابو نیاورد مامان؟!؟ن؟!؟ بیخی هفته بعد امتحان میدم! الان آبروم میره!
بابام:نه همین فردا برو آشنا شی که ازین به بعد بشینی بخو
بسم الله الرحمن الرحیمبه نام خدایی که به آدم قدرت انتخاب دادقدرت داد تا انتخاب کنه میخاد برنده باشه یا بازندهمن به خاطر آینده ی پسر و دخترم میخام بجنگم تا پیروز باشممن بخاطر شاد کردن همسرم میخام بجنگم تا پیروز باشممن انتخاب میکنم برنده باشم چون خدا برنده ها را دوست دارهمن میخام پیروز باشم پس با تمام قدرت میجنگممیجنگم و برنده میشمقدرتمند میشم و موفق میشمبخاطر سربلندی بچه هامبخاطر اینده سازی بچه هام باید برنده باشممن پیروز میشم
دلم که میگیره
تاوان لحظه ای رو میدم که دل بستم
نمیدونم خوشحال باشم یا ناراحت 
ولی هم خوشحالم هم ناراحت 
شاد بخاطر کسی که بهش دل بستم
دلخور بخاطر ندیدن و نداشتن
شاید روزی دلخوری ها ، ندیدن ها و نداشتن ها تمام شود 
اما هرگز از دل بستنم پشیمان نخواهم شد
چرا که در منتهاالیه دلتنگی ها هم اشکی میریزم از سر شوق 
که روزی خاطره ای خواهم داشت از دل با دل .
.
دیروز تو اداره بودم خاله زنگ زد که پسرتو بردار ببر واکسن هاری بزنه. چون قرار بود از دکتر مرکز سئوال کنه و بعدش بهم خبر بده.
منم سریع مرخصی گرفتم رفتم خونه طبق معمول پسره آویزونم شد تا شیر بخوره حدود 5 دقیقه بهش شیر دادم و با مامانم بردیمش مرکز بهداشت بخش هاری
یه کارشناس جوون اونجا نشسته بود خیلی هم خوش برخورد بود بهم گفت امکان اینکه اون سگ خونگی هاری داشته باشه خیلی کمه. ولی چون سن بچه تون خیلی کمه ما معمولا ریسک نمیکنیم و دستورالعمل داریم که ح
جدیدا اونقدرا حسش نیست ، یعنی حس هیچی نیست 
این روزا بهم خوش گذشته و کلی چیز میز خوب واسه نوشتن دارم ولی باشن واسه بعد 
از نظر جسمی کلا حس میکنم خوب نیستم اونقدرا و قراره یه چکاپ کلی بشم 
یه مدته کلا حس اینو دارم که بازیچه شدم بازیچه دست خیلیا ، نمیدونم درسته یا نه شایدم اشتباه میکنم 
اصلا هیچی نمیدونم هیچییییی فقط مطمنم که خدا هوامو داره و بهش اعتماد دارم 
از صبح که بیدار شدم کلا پر بغض بودم دم لبریز شدن بودم ، نشستم با مامانم به صحبت بحث کشی
آبجی برام از حرف‌های مشاور گفت گفت کارایی میخواستی بکنی و تصمیم‌هایی داشتی ک خیلی برات مهم بودن و انجامشون نداد ی و افسرده شدی 
وقتی آبجی بهم گفت بغض بدی تو گلوم چنگ انداخته بود .حالم بد بود میخواستم برم جایی و گریه کنم . بیست سال نداره و اینقدررر تحت فشار بوده 
حالا نامزدش میخواد پله پله اونو به هرچیزی که میخواسته برسونه و خب من خیلی خیلی نظرم راجع بهش تغییر کرد ،مثلا زنگ زده به بابام و گفته من خودم میخوام فلان کارو انجام بده شما مشکلی ن
امروز صبح یه ویزیت بارداری در منزل داشتم. فشارسنج، ترازو، سونیکید (جیبی)، گلوکومتر و. بهانه‌م برای خرید اینا همین ویزیت در منزل بود، گرچه تو خیالاتم اینا رو واسه دفتر کاری که تو کابل دایر خواهم کرد استفاده می‌کنم!!
نزدیک شب هم رفتم تمرین رانندگی، جلسه چهارم بود. برخلاف جلسه‌ی سوم که همه‌ش وسط شهر و خیابون‌های پرتردد بودیم، امروز تمام مدت تو صدمتری بودیم. لاین سرعت هم رفتم حتی :) جلسه‌ی قبل مامانم خطاب به مربی گفت پسرام هیچ‌کدوم آموزش ران
در باغ یک دیوانه خانه، جوانی رنگ پریده, جذاب و شگفت انگیز را دیدم.
بر نیمکتی کنار او نشستم و گفتم : چرا این جایی؟» مرد با تعجب به من نگاه کرد و گفت :چه سوال عجیبی، اما جوابت را می دهم. پدرم می خواست مثل او باشم؛ عمویم هم می خواست من مثل خودش باشم. مادرم می خواست من تصویری از شوهر دریانوردش باشم و از او پیروی کنم. برادرم فکر می کند باید مثل او ورزشکاری ماهر باشم.» استاد فلسفه و استاد موسیقی و استاد منطق هم می خواستند مثل آنها باشم، مصمم بودند که
داستان کوتاه چیست؟ داستان کوتاه حجم خیلی کمی نسبت به رمان دارد در داستان کوتاه نویسنده نباید به حاشیه پردازی کند. داستان کوتاه شامل  داستانک داستان بلند و داستان نیمه بلند است.  بحث  ما، داستان کوتاه است. داستان کوتاه معمولاً بین ۲، ۳، ۴، ۵، ۶، ۷  و ۸ صفحه است. داستان کوتاه ممکن است هزار کلمه دو هزار کلمه یا پنج هزار کلمه داشته باشد. داستان  کوتاه تنها یک شخصیت قهرمان دارد. یک شخصیت در تمامی حوادث حضور دارد. زندگی یک فرد یا نهایتا سه شخصیت
میگه فرق شما ملاها با رضاخان چیه؟!
اون حجاب رو به زور از سر برمیداشت، شمام دارین بزور سرشون میکنین!!
میگم فرق این دو تا رو یعنی نمیدونین؟!
حجاب یه حق کاملا شخصی ست
دوست نداره کسی اندامشو ببینه! به هر دلیلی.
بخاطر اینکه عیب و نقصی درشه! بخاطر اینکه نگاه معنی دار دیگران ناراحتش میکنه! بخاطر اینکه به شخصیتش میخواد توجه کنن تا به زیبائی بدنش! بخاطر اینکه خلاف اعتقاداتشه و.
اما برهنگی در جایی که محل عبور و مرور همه جور آدمیه - جوان پیر، زن دار ب
بچگیام آروم و گوشه گیر بودم، جایی میرفتم مهمونی ساکت یه گوشه می‌نشستم وبه بازی کردن بقیه نگاه میکردم و منتظر بودم یکی از بچه ها بگه که باهاشون بازی کنم یا اینکه مامانم اجازه بده تا برم و باهاشون بازی کنم ، اما بیشتر وقتا این اتفاق نمی افتاد و بچه و مامانم اینقد سرگرم صحبت و بازی بودن که من رو یادشون میرفت. این بود که همیشه تو حسرت اون لحظه بودم حتی اگه جایی دیگه هم بازی می‌کردم بازم فکرم تو موقعیت قبلی بود و حسرت میخوردم. الان که بزرگ شدم هم ه
چه انتظاری از من داری؟ چی دقیقا؟ چند ماهه قولات قول نیس که ترک کنی سیگارتو؟ چند بار جون ِ خود ِ منو قسم خوردی که لب نزنی؟ حالا تازه بگی " ولم کن بذار خودم ترکش کنم"حالا رسیدم به جایی که مهم نباشه برام! که هی بگی چته و جوابی نشنوی! که بد ترین چیز همینه که یه زن دیگه دست بکِشه از بحث! حالا اون جایی رسیدم که جاوید ُ میبینم توی خیابون ُ به خاطر بخیه و درد دست مامانم امشب , مجبور شدم تند تر بیام ُ جاوید بم بگه این چه طرز پیچیدنِ و گاو خودتی که من بگم ج
۱.از هفت و نیم صبح که مانیا رو رسوند مدرسه راه افتادهیه ربع پیش زنگ زدم گفت: ده دقیقه ی دیگه می رسم!
#خدای بزرگ هر جا که هست سلامت دارش :)
 
۲.من و بابام و یکی از خواهرم اگه در حد مرگ هم مریض باشیم یه ناله ام نمی کنیم .هر چی درد و مریضیمون بیشتر باشه ساکت تر میشیم دقیقا برعکس مامانممامانم از سیصد و شصت و پنج روز سال سرجمع سیصد روزشو مریضه و  هر روز انقدر صدا میزنه و ناله می کنه و به ائمه پناه میبره که  قشنگ چهارده معصومو میاره جلو چشمونهمشون خون
از خواب پاشدم دیدم کسی خونه نیست. زنگ زدم به مامانم می بینم صدای جیغ و داد و سوت میاد. میگم: کجایین؟مامانم با خوشحالی: ما اومدیم شهر بازی، تو مگه باهامون نیستی؟
این جوکی که گذاشتم واسه منم اتفاق افتاده
 اغا قرار بود واسه عید98 بریم کفش بخریم .اماده و خوشحال اومدم برم سوار ماشین بشم که بریم (همراه پدرو مادرم اونا تو ماشین منتظرم بودن)
اغا رفتم در سمت چپ عقب ماشینو باز کردم دیدم خاکیه درو بستم برم اون سمت بشینم دیدم ای دل غافلگازو گرفتنو رفتن !!م
اگه یادتون باشه چند پست قبل داشتم از این می‌نالیدم که چرا می‌گن عروسی خودت و فلان. چند شب پیش خبر رسید که یکی از هم‌کلاسی‌های دوره‌ی دبیرستانم بچه‌اش اومده دنیا. :|
نمی‌دونم می‌تونید تصور کنید چه شوک عظیمی به همه‌مون وارد کرد یا نه. از اون‌جا که همه‌مون اساتید مسخره‌بازی هستیم و این خبر هم توسط یکی از استاد بزرگان این فن تو گروه گذاشته شد، هیچ‌کس باورش نشد. ولی بعد که خود مادر بچه اومد و خبر رو تایید کرد و چندتا عکس فرستاد، متوجه شدیم ک
خیلی بده آدم از چیزی یا کسی نا امید بشه یا فکر کنه کاری ازش برنمیاد. من همیشه سعی کردم برای همه چیز یه راه حلی پیدا کنم و با کمک خدا که همیشه خیلی بهم لطف داشته خیلی وقتا موفق شدم اما گاهی حس می‌کنم نمیشه، نه بخاطر اینکه کمک نکرده خدا بخاطر اینکه من کم آوردم.گاهی آدم کم می آورد میان بودن و نبودنمیان خواستن و نخواستن میان توانستن و نتوانستناصلا کم می آورد .
Akse Aghaye Khamenei

آخرین جستجو ها

خرید اینترنتی گروه برق شهرستان نقده خرید و فروش کامپیوتر میل ورم شاپ mealworm shop ⋐ شمالِ غربیِ تَنَت ⋐ ده فجر مرکز مشاوره تلفنی وحضوری روانشناسی انتخاب کرج دانستنی های کامپیوتر نرم افزار آراستگی تجهیزات آموزشی مدرسه من