نتایج جستجو برای عبارت :

داستان دوست پسرم دوستم

اگر دوستم داری تمام و کمال دوست بدار
نه زیر خطی از سایه‌ روشن
اگر دوستم داری سیاه و سفیدم را دوست بدار
و خاکستری و سبز و طلایی و درهم
روز دوستم بدار
شب دوستم بدار
و در بامداد با پنجره‌‌ای باز
اگر دوستم داری مرا تکه ‌تکه نکن
تمام و کمال دوستم بدار 
یا اصلا دوستم ندار.
| هوگو ماوریس کلاوس |
سرپرست 2 خانوادهپدر شهید می‌گوید:داخل گوشی پسرم دو اسم به عنوان دخترانم ذخیره شده بود. گویا او دو خانواده را تحت پوشش قرار داده بود و به آنها کمک می‌کرد. یکی از این خانواده‌ها دو دختر داشتند که پسرم آنها را با عنوان دخترانم ذخیره کرده بود. بعد از شهادت مجید آن خانواده از کمک‌های پسرم خبر دادند و اینکه سعی می‌کرد از هر جهت کمک حالشان باشد.»ماجراهای دست بخیری آقا مجید داستان درازی دارد که یک سرش به مرام علی(ع) متصل می‌شود و سر دیگرش به بخشش ج
یه مدت پیش در وبلاگ دوستم ، بهشون گفتم که " گمونم چیزهایی که برای من عجیب و غیر قابل درک هست برای شما یه موضوع ساده و پیش پا افتاده است و حتی برعکس " . البته اونجا صحبت سر موضوع دیگه ای بود و یه چند وقت قبلترش مشابه این داستان رو با دوست عزیز دیگه ای داشتم ،
 
بحث سر موضوعیه که . خب .  اینکه از کجا این بحث شروع بشه کمی سخته ، اینکه از چه موقعیتی هم نوشته بشه بازم سخته . 
 
 
ادامه مطلب
 اگر احساس کنید همکارتون ، میخواد از شما برای برادرش خواستگاری کنه چی کار و چه احساس پیدا میکنید ؟
و چند مدت زیر نظرت داره و دیگه کلا اخلاقت رو میدونه !
من که نظرم کلا در موردش عوض میشه و دیگه دوست ندارم باهاش صمیمی بشم :| 
اما داشتم به این فکر میکردم اگه خودم میخواستم مثلا و به فرض برای برادرم ، از خواهر دوستم خواستگاری کنم اشتباهه و ممکن دوستم ناراحت بشه ؟
#یه مدتیه ذهنمو درگیر کرده و میترسم واقعا حقیقت داشته باشه !
اگه میشه راهنمایم کنید من د
دو
دوست در بیابان همسفر بودند.در طول راه با هم دعواشان شدویکی به دیگری
سیلی زد.دوستی که صورتش به شدت درد گرفته بود بدون هیچ حرفی روی شن
نوشت:امروز بهترین دوستم مرا سیلی زد.ان ها به راهشان ادامه دادند تا به
چشمه ای رسیدندو تصمیم گرفتند حمام کنند.ناگهان دوست سیلی خورده به حال غرق
شدن افتاد.اما دوستش او را نجات داد.او بر روی سنگ نوشت:امروز بهترین
دوستم،زندگیم را نجات داد.دوست دیگر علت این کارها را پرسید او گفت:وقتی
دوستی تو را ناراحت می ک
این دوستم بود، که توی انتاریو بود، و دوسش دارم و دختر خوبیه و دوست داشتم به کسی که میشناسم معرفی کنم؟
معرفی کردمش به یکی از دوستای آقام برای ازدواج،
تو ده روز همدیگه رو زدن ناکار کردن و دعوا و بحث شده و کلا به هم فحش دادن و به هم زدن!
این دومین مورد دعوای جدی دوستم با دوستای آقامه!
این دوستم شوهر بکن نیست!
بیرون موهام کاملا مشکیه،
ولی وقتی این موهای مشکی رو کنار میزنی، موها هر روز دارن سفیدتر میشن!
دارم با سرعت نور پیر میشم!
میگن آدما قبل مرگشون
من میدونم دوستم داری.ولی تو بازم بگو.محض محکم کاری بگو،محض عاشقی بگو،محض دلخوشی بگو،من میدونم همه کاری بخاطرم میکنی.ولی یوقتایی هیچ کار نکن.بشین وردلم،از دوست داشتنم بگو؛از خواستنم بگو،از اینکه چقدر نگاهمو دوست داری بگو،از ظرافت دستهام بگو،از اینکه چقدر مدل موهام بهم میاد بگو.از اینکه چقدر لباس جدیدم بهم میاد بگواز اینکه دست پختم رو با هیچ غذایی عوض نمیکنی بگو.از اینکه تموم خستگی هات با دیدن من از بین میره بگو.از اینکه فقط من بلد
من میدونم دوستم داری.ولی تو بازم بگو.محض محکم کاری بگو،محض عاشقی بگو،محض دلخوشی بگو،من میدونم همه کاری بخاطرم میکنی.ولی یوقتایی هیچ کار نکن.بشین وردلم،از دوست داشتنم بگو؛از خواستنم بگو،از اینکه چقدر نگاهمو دوست داری بگو،از ظرافت دستهام بگو،از اینکه چقدر مدل موهام بهم میاد بگو.از اینکه چقدر لباس جدیدم بهم میاد بگواز اینکه دست پختم رو با هیچ غذایی عوض نمیکنی بگو.از اینکه تموم خستگی هات با دیدن من از بین میره بگو.از اینکه فقط من بلد
به پسرم : وصیت نامه به فرزندش امام حسن علیهما السلام (بخشی ازنهج البلاغه)
 
به پسرم : (علیه السلام)، نشرمعارف
معرفی:
این سفارش های پدری است که می رود، پدری که می داند لحظه ها می گذرند.فرزندم! گفتم پیش از اینکه عجلم شتابان از راه رسد این سفارش ها را بنویسم و این اوصاف را برای تو ثبت کنم.پسرم! به وصیت من خوب فکر کن.
بریده کتاب(۱):
خیلی‌ وقت ها دعایت را دیر اجابت می کند؛ چون در این تأخیرها پاداش دعا کننده و عطایی که به امیدوار می دهند،
جذاب ترین قسمت حرف زدن با دوست بلاگر اونجاست که میای یه قضیه ای رو تعریف کنی و میگی: دوستم که رتبه‌ش فلان شد. میپرسه: ناهید؟  یا میگی: یه جا هست که غذاهای ملاقه ای میفروشه و.میگه: آره میدونم نوشته بودی ، همونکه روبه روش فست فودیه
بهار ژونم لعنت به حافظه‌ت عصن عشقم :دی
آقا یعنی الان از اینکه من بی ادب نیستم ناراحتی؟:( یعنی دیگه دوستم نداری؟ :( یعنی کات فوراور؟ :( نهههه :'(
+خوبه همین نوزده دیقه پیش قول دادم کمتر نت بیاما :/
-من پر حرف ترم یا تو؟ :دی
بیشتر دوست دارم کسی منو درک کنه تا اینکه دوستم داشته باشهراستش تعداد افرادی که که درکم میکنن از ادمایی که دوسم دارن کمترنو فکر میکنم وقتی کسی درعین اینکه دوست داره ، با تموم وجودش درکتمیکنهیعنی عاشقته ، هوم . اره از نظر من عشق اینه
بیشتر دوست دارم کسی منو درک کنه تا اینکه دوستم داشته باشهراستش تعداد افرادی که که درکم میکنن از ادمایی که دوسم دارن کمترنو فکر میکنم وقتی کسی درعین اینکه دوست داره ، با تموم وجودش درکتمیکنهیعنی عاشقته ، هوم . اره از نظر من عشق اینه
سلام خانم دکتر من یک خانم هستم پسرم 10سالشه همیشه یبوست شدید میگیره بهش ملین میدم آزمایش دفع داده مشکلی نداشته .وقتی دستسوییش میگیره راضی نمیشه بره دستشویی میگه دردم میاد دزمن بد غذا هم هست نمیدونم چکار کنم واقعا عصبی و ناراحتم لطفا کمکم کنید و زودتر جوابمو بدید ممنون میشم
امروز عروسی دوست ساده ی هجده سالمه با دوماد نوزده ساله. دوستم کلی مشکلات خونوادگی دارن و اینا. خیلی دختر معصوم و ماهیه. نمیدونم خوشحال باشم یا ناراحت. امیدوارم خوشبخت بشه. زیاد.
مراسم فردائه ما امشب رفتیم برا بزن و برقص و.‌
کلی رقصیدیم، خندیدم و از این حرفا. کل مهمونا ما هفت نفر بودیم :)
بقیه یعنی عمه هاش و مادربزرگش چون اون اتاق بودن مهمون حساب نمی کنم :)
دختر عمه اش (۱۶ساله) و پسر عمه اش(۱۳ساله) هم بین ما بودن.
میخوام با جنتلمن ترین مرد زندگیم (پ
بچه ها
 
long story short
 
من نگران دوستمم.
 
دوستم اینجا رو میخونه و خودشم میدونه که الان دارم درباره اون صحبت میکنم.
 
من دو تا مریضی دارم و دارم باهاشون واقعنی میجنگم. یعنی حال خودمم خیلی خوش نیست.
 
ولی آدمم. و احساس دارم و عاطفه دارم و نمیخوامم اینها رو تو خودم بکشم.
 
نگران دوستمم.
 
دوستم هم لاغر شده (درسته که ریشش و سیبیلش رو زده) هم خیلیییییییی پیر شده.
 
شبیه پنجاه ساله ها شده.
 
هم رنگ و روش پریده.
 
انگار بیست تا بچه شو فرستاده دانشگاه.
اینقدر پ
یه بنده خدایی از دوستهامون چند روز قبل عکس گذاشت که عقد کرده ، و هممون کلی خوشحال و تبریک و .
من اصلا همسرش رو نمیشناختم .
از بچه های سراسری ترم پایینی بود .
هیچی خلاصه همون موقع دوست من که از دی ماه مهمانی گرفته رفته تهران به من پیام داد که اینا چجوری آشنا شدن و کی آشنا شدن و.؟ 
گفتم والا من نمیدونم ! 
یهو گفت این پسره تا همون دی ماه به من پیام میداد  ، پیشنهاد میداد ‌.
اضافه کنم که این دوستم هرکی ازدواج میکنه یا دوست میشه میگه شوهر طرف یا دو
آدمی هستم که زود با همه گرم میگیرم و دوست ندارم روابطم کم باشه، محاله تو یه جمعی باشم یا سوار وسیله ی نقلیه ای بشم و بدون هم صحبت بمونم، جوری که تو اکثر روابطم کسی که سر صحبت رو باز میکنه منم.
با مردم تو رنج های سنی مختلف به آسونی ارتباط برقرار میکنم،از نوزاد تا کهنسال.
تو تمام دوران زندگیم همینجوری بودم،شاید یکم زیادی اجتماعیم،تو مدرسه تقریبا تمام دانش آموزها ودبیرا من رو میشناختن و هم صحبت سرایدار مدرسه بودم حتی:/
با سرایدار مدرسه ی راهنما
     اخیرا متوجه میشم با پسرم چند مورد بد رفتاری داشتم! کجاها؟ جاهایی که سرسخت رو نظر مخالفش با خودم پافشاری کرده؛ بخصوص که اگر جایی مثل استخر جلوی دید دیگران بودیم و تایممون رو به اتمام بود!
     یادمه تو خونه پدری آنقدر حرفم و نظرم نادیده گرفته میشد تا جائیکه حق انتخاب پوشش و مدل لباس خودم رو نداشتم، که همیشه برای ساده ترین مسائلی شخصیت میبایست زور زیادی میزدم تا با عصبانیت تا بتونم کمی از حریم دفاع کنم و بخصوص که خودم و نظرم رو اثبات کنم!
 
+چه خوب که خدا اینطوری داره واسمون بارون میفرسته حداقل دلمون به این خوش باشهاین چند روز هوا همه ش بارونی بود و عالی البته سرد شده و ما پکیج روشن کردیم خوش به حال اونایی که برف دیدن+چند روزی هست که سرگیجه دارم و نمیدونم دلیلش چیه منم دوباره مصرف آهن و ویتامین رو شروع کردم تا ببینم چی میشهتو این چند روز یه روز ناهار رفتم خونه ی عمو و شبش برگشتیم خونه خیلی خوب بود و خوش گذشت +فردا هم مراسم ختم یکی از فامیل های شوهر هستش وباید بعدازظهر برم
روزی، یک پدر روستایی با پسر پانزده ساله اش وارد یک مرکز تجاری می شوند. 
پسر متوّجه دو دیوار براق نقره‌ای رنگ می شود که بشکل کشویی از هم جدا شدند و دو باره بهم چسبیدند، از پدر می پرسد، این چیست؟ 
پدر که تا بحال در عمرش آسانسور ندیده می گوید پسرم، من تا کنون چنین چیزی ندیده ام و نمی دانم.
در همین موقع آنها زنی بسیار چاق را می بینند که با صندلی چرخدارش به آن دیوار نقره‌ای نزدیک شد و با انگشتش چیزی را روی دیوار فشار داد و دیوار براق از هم جدا شد و آن
چند روز پیش دوستم زنگ زد و گفت میخوام برم مغازه داداشت برای خودم و بچه ها کیف بگیرم و اصرار اصرار که تو هم باهام بیا. خیلی خسته بودم و گفتم واقعا نمی تونم و حالا اگر هم می خوای تخفیفی چیزی بهت بده بگو دوست منی .آخه هر وقت هم باهاش میری بیرون ماشالله با این که دو تا بچه داره کلی جاهای مختلف میره و باید باهاش بری خیلی حوصله داره و میخواد منم با خودش بکشونه.
 
گویا با داداشم تماس گرفته بود و گفته بود که دوست منه ( اسم منو گفته بود.) داداش منم بهش گفته ب
 پسرم متولد 1374 و 45 روز به پایان سربازیش باقی نمانده بود و افتخار میکنم که پسرم در راه دفاع از کشورش شهید شده است.
وی ادامه میدهد: عاشق لباس نظامی و عاشق شهادت بود و لباسش را دوست داشت و همیشه می گفت که خیلی دوست دارم شهید شوم.
مادر شهید مدافع وطن می گوید: درتماس های روزهای اخیر که حرف از دلتنگی می زدم به من می گفت چیزی به پایان سربازیم باقی نمانده و کمی صبر کن برمیگردم.
وقتی پیشنهادی برای تغییر مکان خدمت سربازی اش می دادیم در جوابمان میگفت که سرب
همیشه میگفت بیچاره زن و شوهرهایی که همدیگه رو دوست ندارن چطور همو تحمل میکننمیگفتم مگه زن و شوهری هم هستن که همو دوست نداشته باشن؟ میگفت همه ی زن وشوهرهایی که باهم زندگی می کنن اغلبشون همدیگه رو دوست ندارن فک کردی همه مثل من و تو خوشبختن که به عشقشون برسناین اوج خوشبختی از نظر یه مرد احمق بخت برگشته است که هیچ راهی برای من و خودش جز طلاق باقی نذاشته!نکنه چون دوستم نداشت میگفت بیچاره زن و شوهرهایی که همدیگه رو دوست ندارن.؟؟؟!!!گاهی میگفت بیچا
روز گذشته اشتباهات زیادی کردم!
یکی از دوستانی که پسر همسن پسر من داشت، آرایشگاه تخصصی کودکانی رو بهم معرفی کرد تا پسرها رو ببریم.
من تصور میکردم که ایشون زیاد در اینترنت هست و مزون ها و آرایشگاه‌ها رو زیاد فالو می‌کنه و درنهایت این گزینه پسندش بوده. با خودم گفتم چه بهتر که برنا با دوستش به آرایشگاه بره.
قبل ورود به آرایشگاه متوجه شدم دوستم قبل‌تر به اینجا اومده بوده و در نتیجه دلم قرص شد که پس کارشون رو هم دیده و فضاش هم مناسبه که بازهم اومده
شرایط به هم ریخته.کنسر پدر دوستم(که حق پدری به گردنم داره) ظاهرا تحت کنترل بوده اما انگار متاستاتیک شده و لنفادتوپاتی اکلاویکولار چپ داده و این یعنی فاجعه.دوستم گریه میکرد و من هیچ حرفی برای دلداری دادن نداشتم که نمیشه یک پزشک رو در مورد چیزی که مثل روز براش روشنه دلداری داد.
با نماینده ی عوضی مون دعوا کردم.بخاطر حال روحی بد دوستم،علی رغم اصرار بچه های کلاس قید جشن فارغ التحصیلی رو زدم.ساعت مطالعه ام شدیدا افت کرده و هر شب با حال بد
در راستای متنی که النای عزیز گذاشته بود،از دل چیزهای بد،چیزهای خوب بیرون کشیدن
من چند سال پیش با یک اقایی دوست بودم.
اولین دوس پسرم بود و خوب من اون موقعها فوق العاده احساستی و فوق العاده احمق بودم.اره. احمق؛ که با تمام بی حرمتیا و رفتارهایی زشتی که با من داشت من صرفا این رابطه رو ادامه میدادم چون مثلا دوستش داشتم.
باید بگم این داستان مختوم به یک ماه ،دو ماه یا سال نیست.۴ فاکینگ سال!
۴ فاکینگ سال من در افسردگی شدید به سر میبردم بابت رفتارهایی ک
توی اولین مطلب وبلاگم گفته بودم که بهترین دوستم یگانه ست،باید بگم این یگانه خانوم بی توجه به سه روز اول مدرسه،پاشدن با خانواده رفتن روسیه یعنی انگار نه انگار(هرچند کاره اشتباهی هم نکرده)خلاصه این سه روز آینده رو داره خوش میگذرونه☺و من این سه روز رو تنهام توی مدرسه،آره با همه دوستم، ولی هیچکی یگانه نمیشه:یگانه.
گویند عارفی قصد حج کرد. 
فرزندش از او پرسید: پدر کجا می خواهی بروی؟ 
پدر گفت: به خانه خدایم.
پسر به تصور آن که هر کس به خانه خدا می رود، او را هم می بیند! پرسید: پدر! چرا مرا با خود نمی بری؟ 
گفت: مناسب تو نیست. 
پسر گریه سر داد. پدر را رقت دست داد و او را با خود برد.
هنگام طواف پسر پرسید: پس خدای ما کجاست؟ 
پدر گفت: خدا در آسمان است. 
پسر بیفتاد و بمرد! 
پدر وحشت زده فریاد برآورد: آه ! پسرم چه شد؟ آه فرزندم کجا رفت؟ 
از گوشه خانه صدایی شنید که می گفت: تو ب
ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست
عاشقی شیوه ی رندان بلاکش باشد 
دیشب که قبل از رفتن خواست بغلش کنم گفت خانوم چیزی شده؟ غمگین به نظر میرسید.
نگفتم غمم تویی که دوستت دارم.
به همین بیت فکر میکردم.به شاخه گلی که هفته پیش به دستم رسید و روی کارتش نوشته بود: ممنون که فکر نکردین از دست رفته هستم و باز هم دوستم داشتید.
دوست داشتن یه قلندر میخواد که پشیمون نشه خسته نشه و ادامه بده. 
سلام
یادمه تو دوران راهنمایی انشا داشتیم و من همش 17 اینا میگرفتم. پسر همسایمون که پنج سال ازم بزرگتر بود برام یه بار نوشت تا نمره بهتری بگیرم اینبار 13 گرفتم. اصلا شاخ دراوردم چون واقعا زیبا بود. چند ماه پیش گفتم بهش که اون انشایی که برام نوشتی 13 شدم گفت دبیرش کی بود گفتم فلانی. گفت اون به انشاهای خوب نمره خوب نمیده. یه روز که باهاش کلاس داشتیم من تو موقع درس داددنش یه کم حرف زدم منو کشید بیرون و من فهمیدم که الان تو گوشی بهم میزنه سرمو انداختم زی
براى کشتن خودم هرروز مصمم تر میشم. ولى همینکه بعد از مرگمو تصور میکنم میبینم که ابجیمم مرده. و همین منو منصرف میکنه. 
هیچوقت خونوادم انقدر دوستم نداشتن. داداشم همش منو میبره بیرون، باهام حرف میزنه انگار که ادم مهمى هستم.
مامانم بغلم میکنه بجاى همه ى اون بغل نکردناى بچگیم.
بابام. بابام واقعا داره خودشو تغییر میده. برام خونه میگیره. ازم حمایت میکنه و باهام مهربونه.
ولى من نمیتونم ادامه بدم انگار که هیچ چیز دیگه اى براى دیدن و تجربه کردن وجود ندا
مدیر جان پارسال زنگ زد و گفت چرا جلسه ی آشنایی اولیای دانش آموزان پایه ی دهم با دبیران نیامدی؟!
گفتم اداره بودم و درگیر ثبت نام مدرسه ی پسرم.
گفت برای سال بعد چه میکنی؟
با احترام گفتم به دلیل نزدیکی به محل ستم مدرسه ی دوم را میروم. 
گفت محض اطلاع بگویم که خروجی ات را نمیدهم!
و تلفن را قطع کرد.
 
+ آخه این چه مدل دوست داشتن یه نیروی خوبه؟!
در هفده سالگی عاشق پسری شده بودم که تاکنون در زندگی‌ام ندیده بودم‌اش! من فراتر از عشق در یک نگاه عمل کرده و به درجه‌ای از مهارت رسیده که به عشق بدون نگاه دست یافته بودم! اگر از کم و کیف این عشق بپرسید همینقدر می‌گویم که با حسام در چتروم آشنا شده بودم. پس از سه ماه چت‌های شبانه‌روزی بالأخره اولین ملاقاتمان در پارک پرواز تهران رقم خورد. سه سال از آن ملاقات گذشت و هر روز بیشتر از دیروز دل‌بسته حسام می‌شدم.حالا که این متن را می‌خوانید بالای سی
دیدین بعضی آدم‌ها شمارو دوست دارن و بعد که میفهمن شما هم دوستشون دارین از ریتم خارج میشن؟ خب من این حالت رو نه تنها در خیلی ها دیدم بلکه خیلی اوقات به بازی گرفتم.
خودم کمتر وقتی این جور آدم بودم. در واقع یک پوشه دارم توی قلبم از نام آدم‌هایی که حس می‌کنم دوستم دارند و برایشان اعتبار ویژه در نظر میگیرم. چون بالاخره باید فرقی بین آن‌هایی که هیچ وقت حسی به من نداشتن و بقیه باشد حتی اگر گاهی حس میکنم احمق، پیش پا افتاده یا سطحی هستند. در نهایت یک
بسم الله الرحمن الرحیم
همه دخترها دوست دارند که یکی باشد که ازته دل دوستشان داشته باشد.کسی باشد که بهش خیانت نکنند،کسی باشد که بدون اینکه بهش اصرار کنند تا دوست داشتنش را بگوید یا ثابت کند،خودش هرروز بگوید و بهش ثابت کند.وگرنه اینکه بگوییم بگو دوستم داری فایده ای ندارد.
کسیکه بار اول شکست میخورد،محکمتراز قبل میشه توی تصمیماتش،انتخاباش ووو.بی شک ساده و اسون دیگه اعتمادنخواهدکرد.
تو دوره لیسانس کلاسمون 25 نفره بود و راحت میشد تغلبی کرد ولی تو دوره ارشد که 4 نفر بیشتر نبودیم یه کم سخت شد. به همین دلیل از دوست که 7 سالی از من بزرگتر بود گفت از دسشویی دانشگاه استفاده کنید. دیگه منم به دوستام گفتم که این کار رو کنیم . از ما 4 نفر فقط من و یه رفیق شیرازی اهل تقلبی نبودیم. اخه من خیلی تغییر کردم از دبیرستان به بعد. میخواستم درس بخونم و جواب زن وبچه بدم در اینده. به دوستم گفتم یه جزوه در دسشویی بالای دیوار بزارید و موقع دسشویی ازش اس
گفتگوی طنز گاهی اوقات خواندن مطالب طنز هم برای تنوع و روحیه خوب هست آن هم اگر در خصوص پدر و پسر باشد
محمد آقایی فرد: خیلی دوست داشتم پسرم را آنطور که خودم دوست دارم تربیت کنم. به عنوان مثال دوست داشتم همین الان در حال مطالعه کتاب در جستجوی زمان از دست رفته» بود، ولی این بچه هیچ وقت با من سازگار نبود. آنقدر که سرش گرم تبلتش بود، به هیچ چیز دیگری توجه نمی کرد. مادرش می گوید او بچه نابغه ای است، فقط یک مقدار بی ادب است که گویا دقیقا این قسمتش به من
آقای حسن در سن من است. دیروز برایم تعریف می‌کرد که چه طور
سیگار را کنار گذاشته است. می‌گفت بعد از این‌که دید چطور گربه زیر ماشین رفت و
هنوز برای زندگی دست و پا می‌زد و نفهمیده هم بود که دیگر مرده است، تصمیم خودش را
گرفت که دیگر سیگار نکشد. من از همین جا به او تبریک می‌گویم. به عنوان مردی در سن
و سال او انتخاب به جا و شایسته‌ای داشته است.
من هم
شبیه همین دوستم حسن هستم. البته با کمی تفاوت. تفاوت من با این دوستم در این است
که من به دلایل زیادی اصلا
دنیا رو باید دید تا فهمید ، چشم های تو زیبایی محضه 
 
× این یه تیکه از ترانه آهنگ شاعر شدن از آلبوم محمدرضا علیمردانیه. 
به نظرم در نهایت عاشقانه بودنه
می فهمید چی میگم؟ 
 
× جالبه این مدت برعکس هر موقعی که فاز تنهایی برمی داشتم، اصلا از آهنگای عاشقانه پرهیزی ندارم. دقیق گوش می دم و فکر می کنم، لذت می برم و یه وقتا هم گریه می کنم. 
دوست دارم اینقدر به فاز تنهاییم ادامه بدم تا یکی پیدا شه بهم ثابت کنه وااااقعا دوستم داره. چون بعد این همه سال فهمید
یادمه وقتی پسرم نوزاد بود دعوایی کردم و خیلی دلم میخواست با پسرم درباره اش صحبت کنم تا سبک بشم. ولی میدونستم این کار روحی هست و گذاشتن بار به این سنگینی که خودم تحملش رو ندارم، رو شونه های ظریف اون طفل لطیف اشتباه جبران ناپذیری هست. خلاصه با اینکه میدونستم تو نوزادی متوجه حرف های من هم نخواهد شد، کار درست رو انجام دادم و از همون روزهای اول مشکلات رو به عشق کوچکم منتقل نکردم.
چندی پیش متوجه شدم برنا حتی اگه به ظاهر مشغول کاری هست، تک تک کل
به راهنمایی دوستم امروز رفتم کافی‌نت‌گردی! یعنی دنبال کافی‌نت برای مصاحبه‌ی اسکایپی می‌گشتم. دوستم می‌گفت تو خونه نباشی، مسلط‌تری. رفتم کافی‌نت حرمم ببینم که الحمدلله اصلا امکانات تماس تصویری نداشت. بعدش رفتم بهشت ثامن‌الائمه و جزء امروز رو خوندم.

داستان ذبح اسماعیل و داستان گاو زرد بنی‌اسرائیل خیلی جالبن، نه؟ :)
موقع برگشت، کنار در ایستادم و گفتم "امام رضا واسم دعا کن اگه صلاحه، اگه صلاحه، اگه صلاحه، اگه صلاحه قبول بشم، وگرنه نه" ا
پسرم هشتاد و سه روزه شده است. کلی کارهای جدید یاد گرفته است. در هفتاد و هشت روزگی، هنگامی که در آغوش آقای پدرش بود به تبلیغات کودکانه تلویزیون خیره شد. قهقهه که خوراک هر روزش است. کمی بیشتر از قبل گردن می گیرد. با "هم" گفتن من دهانش را باز می کند تا به او قطره دهم. قطره کولیکش را هم بعضی وقت ها تف می کند. در جهت گوشی می چرخد و لبخند می زند تا از او فیلم بگیرم. با او حرف بزنی با تو حرف می زند. روی شکم که بگذارمش کلی سعی می کند که سینه خیز برود ولی تنها کم
درست وسط مکالمه ای که با دوستم داشتم 
و می گفتم که من برای پیاده روی  دوست دارم یکسره برم و همون مسیر رو برگردم
نه اینکه تو پارک هی چند دور بزنم یه مسیری رو. اصلا به خاطر همینه که چند وقتی
بی بهانه و با بهانه دوست دارم برم جاده سلامتی توچال، ذهنم من رو نگه داشت رو 
حرفی که زدم.
ترس از تکرار در من من رو از همه ی پارک های اطراف خونه تا جاده سلامتی وامی رهاند.
تکرارگریزی انرژی بیشتر از اونی که باید، ازم نگیره؟!!!
 
چندوقت پیش یه فیلم دیدم به پیشنهاد دوستم به اسم fantastic beasts and where to find them
خوشم اومد و قسمت دو همین فیلم رو هم دیدم. 
خب بذارین پایه ای تر بگم، من رسما عشق هری پاترم و این فیلما برمیگرده به 70 سال قبل از به دنیا اومدن هری پاتر؛ یعنی زمانی که دامبلدور جوون بود. 
علاقه من ب هری پاتر با فیلماش شروع شده و چند دور فیلماش رو دیدم اما هیچوقت کتابش رو نداشتم. وقتی اون فیلم اولی رو دیدم اومدم دوباره فیلمای هری پاتر رو ببینم ک دوستم عین» گفت بیا کتاباشو بخون ا
پسرم هشتاد و سه روزه شده است. کلی کارهای جدید یاد گرفته است. در هفتاد و هشت روزگی، هنگامی که در آغوش آقای پدرش بود به تبلیغات کودکانه تلویزیون خیره شد. قهقهه که خوراک هر روزش است. کمی بیشتر از قبل گردن می گیرد. با "هم" گفتن من دهانش را باز می کند تا به او قطره دهم. قطره کولیکش را هم بعضی وقت ها تف می کند. در جهت گوشی می چرخد و لبخند می زند تا از او فیلم بگیرم. با او حرف بزنی با تو حرف می زند. روی شکم که بگذارمش کلی سعی می کند که سینه خیز برود ولی تنها کم
من خوابی دیدم.در آن خواب یک سال زندگی کردم.در آن خواب تو بودی.همانطور که در بیداری‌ام هستی.تنها با یک تفاوت، تو دوستم داشتی و من هم دوستت داشتم.
عجیب است.در بیداری ما دو غریبه‌ای آشناییم که گاهی نگاهمان در هم‌ گره می‌خورد و در دنیای خواب ما هم دیگر را دوست داشتیم.
بعد از بیداری طول کشید تا به خاطر بیاورم دنیای واقعی کدام است.در خواب و بیداری دست و پا می‌زدم و گیج بودم.
در آخر با تلخی به خاطر آوردم.واقعیت دنیایی‌ست که نه تو مرا دوست داری و نه م
زندگى شده بود تیک تاک ساعت تا سکوت رو بشکنه.تا خواسته یا ناخواسته غرقم کنه توى خاطراتى تویى ک تمام گذشته منو پر کرده بودىنمیدونم دست خودت بود یا نه اما خوب میدونستم ک من تنها مجرم این داستان،شناخته شده بودم.خوب میدونستم حلقه دار رو تو انداخته بودى گردنم تا هر ثانیه یادم بیارى که هیچوقت دوستم نداشتى. امضا:سال ها قبل؛دوشنبه اى ک هیچگاه یادم نمیرود.!
بعد از گذشت ۲ماه از تابستون بالاخره تو این ماه آخر تصمیم گرفتیم بر هوای نفس غلبه کنیم و کله سحر بیدار شیم بریم باشگاهبه هزار بدبختی و چون دوستم معطلم بود بیدار شدم رفتیمحالا که رسیدیم میبینیم یه پسره نشسته اونجا میگه شیفت آقایونه :|هیچ مسئولی چیزیم نبودیه عالمه اونجا منتظر واستادم بلکه مسئوله بیاد یا لاقل شمارشو گیر بیاریمآخرش که اومده دوستم بهش میگه من که دو روز پیش زنگ زدم گفتی این ساعت بیاین میگه من ۱۰ روزه اصلا باشگاه نیومدم :|||||
به تصویرِ خودم نگاه می‌کنم. تصویرِ یک چهره. به تمامِ خط‌ها و انحناها و سایه‌ها خوب دقت می‌کنم. بعد از خودم می‌پرسم آیا این چهره را دوست دارم؟ کمی مکث می‌کنم. نمی‌دانم جوابم چیست. حتی نمی‌توانم احساسِ تعلقی نسبت به آن چهره در خودم پیدا کنم. یادِ تمامِ وقت‌هایی می‌افتم که می‌خواسته‌ام آن چهره، چهرۀ من نباشد. یعنی که دلم می‌خواست هیچ چهره‌ای نداشته باشم و نامرئی باشم. فکر می‌کنم وقتی آدم چهره‌ای نداشته باشد راحت‌تر می‌تواند خودش را ن
عجب روز کثافتی بود امروز!
روز تمرین و نتیجه هم بود!
صبح امروز و حتی چند روزگذشته، اعصابم کلافه پرستار پسرم بود که برای متوقف کردن فرزندم از داد استفاده کرد چون وقتی با اون به خیابون رفت سرش تو گوشیش بود و بعدهم سر ساعت حضور بی‌توجهی میکرد و بازی درمی‌آورد!
عصر هم که گفتم پسرم رو ببرم به جایی که فرزندم معمولا بهش خوش می‌گذشت بخصوص که ما چندین بار با تذکر و ارائه اطلاعات محیط روانی اونجا رو امن کرده بودیم.
قبل از حرکت به ما خبر دادن مادر و خواهر
هی فشار پشت فشار، گریه و درس و دوری، دلم میخواست وسط همه ی اینا تو بودی، تو بودی تا به جای این بالشو پتو سرمو بذارم رو بازوتو تو بغلت اروم بگیرم، دلم میخواست تو بودی وسط همه این شلوغیا، وسط بود و نبود ادما، تو بودی که صبح چشمام رو به تو باز شه نه دیوار زرد بی روح، دلم میخواست تو بودی و بغلم میکردی دستتو میبردی لای موهام و میذاشتی تو بغلت اروم بگیرم تو بغلت گریه کنم حتی شده بمیرمدلم میخواد باز بهم بگی دوستم داری بهم بگی خواستن تو چشماتو الکی نمی
اینجا که میتونم روراست باشم اینجا که میتونم خودم باشم خب؟اون کسی بود که همیشه دوستم داشت . از ته قلبش. همیشه باهام روراست بود ، همیشه بهم اعتماد داشت.البته اذیتمم کرد :))) که من قسم میخورم نصف اذیتایی که من کردم نبود.و من چیکار کردم؟نه اون قدری که دوستم داشت دوستش داشتمنه باهاش روراست روراست بودم و نه بهش اعتماد کردم . تظاهرم کردم؟و اینا رو فهمید و ول کرد . من حتی همین الانم همون آدم عوضی سنگ دل ، خود خواه مغرورم ، که حتی الان که میدونم حالش خو
تازه مادرم امشب میگه دوستت نداشتغیب گفتی بابا از کجا فهمیدی خخخخبهش گفتم آخه اینکه دیگه واضحه اگه دوستم داشت که اوضاعم این نبودخیلی عجیب بود توی آزمایشگاه یا هر جای دیگه ای که چندتا جوون در حین رسیدن به هم رو میدیدی من و همسرم رفتار و نگاهمون با همه فرق میکرد من فکر میکردم از شدت عشقه ولی شاید از بچه بودن و بزرگ نشدنمون بود یا از عدم کنترل احساسمون هر کاری میکردم که عادی باشم مطمئنم شوق رسیدن بهش از چشمام می ریخت از ظاهر اون که معلوم بود خودم
یه لحظه بدجور دلم گرفت، همین طور بیخودی دلم خواست گریه کنم تا خود صبح.یاد محبوب نبودن همیشگی خودم افتادم :) شاید!میگن فکر کردن به لحظه های خوب یا همون خاطرات شاد به آدم قدرت میده ولی هرچی فکر میکنم.، یبار همین جور نشسته بودم و داشتم فکر میکردم به خودم اومدم دیدم ساعات هاست دارم  اشک میریزم، اما یبار نبود خیلی بارها بود.من هیچوقت آدم خوبه نبودم! هیچوقت هیچکس منو دوست نداشته! مطمئن نیستم، یه کسایی هستن که فکر کنم دوستم دارن ولی، مطمئن نیستم. :
سلام
همیشه دلم یه دوربین حرفه ای میخواست، تا اینکه دوست پسرم به مناسبت ششمین سالگرد دوستمیون برام خرید  حقیقتا که براش بمیرم رواست.
البته من عکاس نیستم و عکاسی حرفه ای بلد نیستم، ولی حتما میرم کلاس و یاد میگیرم و کلی عکس های قشنگ میگیرم باهاش و اینجا به اشتراک میذارم باهاتون. فعلا یه عکس که از بنفشه م گرفتم رو میذارم
 
پ.ن: این روزها عجیب گیر دادم به بازی های قدیمی مثل Prince of Persia  یا پوکاهانتس، الانم دارم علاالدین رو دانلود میکنم :))
 
خلاصه داستان:
داستان از آن قرار است که لیدا به همراه همسرش به یک مهمانی دعوت می شوند. کیوان دوست این دو نفر،
با فرد جدیدی به اسم رها آشنا می شود و او را هم به مهمانی می آورد. این
چهار نفر در راه بازگشت به منزل با یک چیز یا کسی تصادف  می کنند و فرا
ادامه مطلب
سلام 
دختری ۱۹ ساله هستم، حدودا ۱ سال میشه که با  پسری که حدودا هم سنم هست آشنا شدم‌. هر دو مون دانشجو هستیم ولی رشته مون فرق داره. اول از هر چیز بگم که من قبل از ایشون با هیچ پسری دوست نبودم . و اینم بگم ایشون پسر خیلی خوب و محترمیه از هر نظر و تو این مدت هم دوست خوبی برام بوده، بیشتر مثل یه دوست صمیمی. 
منم دوسش دارم و اگه یه روز برادر داشتم دوست داشتم مثل اون باشه، منتهاش عاشقش نیستم . یعنی اوایل دروغ چرا، چون دوست داشتم بیشتر با جنس مخالف آش
 
من همیشه از داشتن زن عزیزم ماری لوئیز سرافراز بوده‌ام و تا آخرین لحظهٔ حیات با بهترین احساسات صمیمانه یادبود او را حفظ خواهم کرد. از همسرم خواهش می‌کنم که پسر مرا حراست نماید و از خطراتی که در زمان طفولیت اورا تهدید می‌نماید حفظ کند . به پسرم توصیه می‌کنم همواره بخاطر داشته باشد که او یک شاهزادهٔ فرانسوی است و هرگز آلت دست کسانی که فرانسه را تحقیر می‌نمایند نشود و پسرم هرگز نباید به هیچ عذر و بهانه و دستاویز با فرانسه بجنگد ویا آن را از پ
خواب دیده دوستم و خوشحال است خوابی که جزای خیر ببیند بابت دیدنش
خواب دیده از دستفروش مترو پرسیده این بلوز چند و او گفته پنج تومن.و این پنج تومن را که داده و بلوز را که گرفته دستفروش گفته ببخشید فکر کردم جوراب را پرسیدیبلوز پانزده تومن است. خواب بیننده زیر بار نرفته و انقدر پول دخترک دمپایی پوش را نداده که  یکی از مردم دخالت کرده  و دست توی کیف پول خواب بیننده کرده و حق دستفروش را به او برگردانده.خواب بیننده همین طور که دمپایی های کرمی کهن
بعد از مدتها فرصتی پیش امده و به خانه دوستم رفته بودم.دو خواهر و سه دخترش هم در خانه بودند.دختران با لباس زیبا و رنگینشان جلب توجه میکردند.در لابلای گفتگو با دوستم دلم سخت گرفت و حواسم به حرفهایش نبود."چرا من خواهر یا دختری ندارم که لباس رنگین محلی بپوشد و موهایش را مدل بدهد?"و هزاران پرسش و سرزنش دیگر که در مغزم جولان میداد و راه نفسم را بند می اورد.گفتگو،پذیرایی و خوش و بشها تمام شد و من به خانه برگشتم.خدا را هزار بار بابت نعمتهایش شکر گفتم ام
بعد از مدتها فرصتی پیش امده و به خانه دوستم رفته بودم.دو خواهر و سه دخترش هم در خانه بودند.دختران با لباس زیبا و رنگینشان جلب توجه میکردند.در لابلای گفتگو با دوستم دلم سخت گرفت و حواسم به حرفهایش نبود."چرا من خواهر یا دختری ندارم که لباس رنگین محلی بپوشد و موهایش را مدل بدهد?"و هزاران پرسش و سرزنش دیگر که در مغزم جولان میداد و راه نفسم را بند می اورد.گفتگو،پذیرایی و خوش و بشها تمام شد و من به خانه برگشتم.خدا را هزار بار بابت نعمتهایش شکر گفتم ام
جوانی وارد مارکت شد ومشغول خرید بود که متوجه کسی شد که سایه به سایه تعقیبش میکنه رو برگرداند زن مسنی را دید که زل زده وی را نگاه می کرد جوان پرسید:
مادر چیزی شده که مرا اینطور دنبال میکنی خانم با اشک گفت:
تو شبیه پسر مرحومم هستی وقتی مرا مادر صدا زدی خاطرات پسرم را تجدید کردی جوان گفت:
خانم این روزگاراست وسنت حیات، یکی میره یکی میاد شما هم خودتو ناراحت نکن.
زنه در حال رفتن بود که از جوان درخواست کرد دوباره وی را مادر صدا کند. جوان صدا زد ماد
در این دوره و زمانه که به سختی کسی وقت
می‌کند برای خودش برنامه بریزد، چه رسد برای دیگری -بدون چشم‌داشت-، دوستی دارم که
توجه و محبت زیادی به من دارد. خیّر است. بخیل نیست. هم‌نشینی‌اش با رشد خودم همراه
است. هر وقت با او هستم، عادات متوسط برایم گل‌درشت می‌شوند و دوست دارم تغییرشان دهم.
اراده‌ام را قوی‌تر و فکرم را با اعمال خوبش اصلاح می‌کند. معرفت صادق دارد. سرّش با
علانیه‌اش یکیست. صبور و به معنای واقعی کلمه ماه است. مراقب نماز اول وقتم است.
 
همه میگن چرا بچه رو امسال فرستادی کلاس اول یکسال دیرتر میفرستادی من میگم خوب کلاس اول رو دوبار بگذرونه  بهتره تا پیش دبستانی رو دوبار بگذرونه. نگرانم ولی کاری از دستم برنمیاد . الان که فکرشو میکنم میگم با خودم من بخاطر اینکه از کلاسهای گفتاردرمانی و کاردرمانی میخواستم نجات پیدا کنم بچه رو فرستادم کلاس اول چون واقعا از این کلاسها خسته شده بودم گفتاردرمانی که فقط جمله میداد میگفت بچه حفظ کنه کاردرمانی خوب بود ولی .
نمیدونم کارم درست بود یا
دیدین گاهی آهنگ شاد هم اشکتونو در میاره من دو بار اینو تجربه کردم یه بار عروسی زندگیم یعنی خواهر بزرگترم نمیشد مثل بقیه شاد باشم فقط آرزوم این بود خوشبخت بشه چون اون شیطون و بازیگوش بود و شوهرش مغرور ولی فهمیدم عاشق همن دومین بار عروسی دوستم الهی بمیرم براش به زور مجبورش کردن با اون مرتیکه سرد و خودشیفته ازدواج کنه در حالی که یه نفر دیگه رو دوست داشت بد ترین روزم بود
من دوست زیاد دارم.
هم از اون دسته از دوست‌ها که از کنارشون رد می‌شم و فقط سلام می‌کنیم بهم و تمام! (شاید اسم دوست زیاد باشه براشون!)
هم از اون دسته از دوست‌ها که کم دیدنشون هیچ تاثیری نمی‌ذاره و هردفعه که می‌بینیشون انگار از قبل، دوست ترن.
از اون‌هایی که فقط گاهی یادم می‌کنند که کارشون رو راه بندازم هم دارم! هممون داریم و اصلا شاید خودمون یه همچنین دوستی واسه بعضیا باشیم!
از اون‌هایی که توی ذهنم فقط باهاشون دوستم و تو واقعیت خجالت یا هرچیز
خدایا 
گفتی بارهایم را بر دوش تو بگذارم 
با فرزندم مشکل دارم کمک کن حلشون کنم فعلا نمی برمش آزمون تا شهریور
هر چه تو بخوای اگه بخوای یکسال با تاخیر میبرمش مدرسه 
با عشقم چیکار کنم اونم سپردم دست تو اگه بخوای اونم از من بگیر اگه میدونی به صلاحم نیست با کسی باشم 
اونم به تو میسپارم 
خودم و زندگیم رو به تو میسپارم 
اگه فکر میکنی برم پیش مشاور بهتره خب میرم فقط تو اونو سر راهم قرار بده 
الان دیگه فهمیدم مشکل من اطرافیانم نیستن چون من بازهم افسرده
مدتی کلافه و سردرگم و کم تحمل شده بودم. تصور بازی چند دقیقه ای با برنا هم برام سخت بود.
در حال تعقیب و گریز با خودم و آدمها بخصوص برنا و همسرم قرار گرفته بودم.
چندباری حتی رفتاری که مورد پسند خودم نبود و مغایر شخصیت خوب برنا، با پسرم داشتم که دیگه این خیلی منو مستأصل کرده بود.
با یکی از مامانهای کلاس پسرم تماس گرفتم برای همفکری. برام یه مقدار چالش بود! بعد از مدتها  خیلی تونسته بودم اجازه بدم ضعفم رو شخصی بغیر از همسرم و تراپیستم ببینه.
الهه عزی
✨ ‌به نام امید شب های تار. ✨
چه سخت است شب ها را تا صبح گریستن.چه سخت است، نصف شب با صدای شلیک، پریدن.◼چه سخت است. که بدانی هم سن و سالی هایت دارند در خانه هایشان، غذاهای خوشمزه میخورند اما تو داری گوشتی که ده سال تاریخ انقضایش گذشته میخوری، چه سخت است!.
چه سخت است که بدانی هم سن و سالی هایت مشغول تفریح و گردش و عشق و حال هستند اما تو اینجا کارَت شده خیره شدن به دربی که باز شود و نمی شود!.چه سخت است.❌ روز ها فحش ناموس شنیدن و دست های بسته و
امروز صبح فهمیدم همکلاسی قدیمیم بارداره، من هنوزم تو بهتم
هی به خودم میگم واقعا؟ کی انقدر بزرگ شدیم ما؟ وااای داره مامان میشه!!! چه ترسناک!
هی با ناباوری عکس سونوگرافیش رو نگاه میکنم و میگم مامان بنظرت راسته؟
مامانمم میخنده میگه آخه چرا باید دروغ باشه؟!
گرچه یه همکلاسیم بچه ی چند ساله داره اما من هنوز تو شوکم:|
چند روز پیش هم عکس بچه ی ۴ماهه ی دوستم رو دیدم، به اون یکی دوستم میگم: چه دل و جراتی داره، مامان شده:||
چقدر این اتفاق برام ترسناک و عجیب
ِ_آخرین پستم دقیقا روز قبل عروسی دوستم بود و الان دقیقا شب بعد از عروسی دوستم ،یعنی دیشب این موقع من بغل دست دوستم تو جایگاه عروس نشسته بودم و با اون یکی دوستم مثل ندیده ها عکس میگرفتیم ، و یک ساعت بعدشم وقتی بغلش کردم چشماشو دیدم اشکم در اومد و با این جمله به آقای داماد :آقا امیر مواظبش باش ،سالنو ترک کردم . وقتی به سمت در میرفتم جوری دیگران نگام کردن که از کرده ی خود پشیمانم تا حالا این همه آدم یه جا باهم اشکمو ندیدن و البته تاحالا بخاطر هی
۱_امروز داشتم با دوستام از امتحان برمیگشتم دیدم یه خانم جوونی یه بساط کتاب پهن کرده زمین. وایسادیم که یکم نگاه کنیم به کتاباش. همش تقریبا مفت بود ولی من هیچی پول همراهم نداشتم که بخرم :( همینجور که داشتیم میدیدیم کتابارو یه دفعه با صدای بلند گفتم این ۱۹۸۴ خیلی کتاب اشغالی بود؛ این خانومم شنید ولی فکر کرد دوستم گفته؛ روشو کرد سمت دوستم و با لحن خیلی جدی گفتد جدی میگی؟!دوستمم هاجو واج مونده بود چی به چیه قضیه :)))
باید یادم باشه نظرمو در مورد کتاب
برای چه باید می گریستم؟
برای از دست دادن یک زندگی که هرگز نداشتم؟
برای ترک مردی که نه دوستم داشت نه دوست داشتن مرا می فهمید؟
یا برای آرزو هایی که مدت ها قبل به عشق رسیدن به او زیرپا گذاشته بودم،بی آنکه به عشقی رسیده باشم؟
درحقیقت باید می خندیدم.
بایداز اعماق قلبم خوشحالم می بودم و شادی می کردم.
ولی زخم های مکرر آنچنان مرا دچار بی وزنی کرده بود که مانند گمشده ای در بیابانی مه گرفته،بی اختیار،به خیال سرد مرگ چنگ می زدم ودر سوگ خود می گریستم.
می گ
دلم میخواد یه کاراکتر انیمیشنی بسازم برای پسرم و شروع کنم طراحی حالات مختلفش رو. یه چیزی توی مایه عکس های پایینی. دوتا اولی مدل دخترونه اشه. و خدایا، چقدر مدل برای دخترونه دارم! هیشکی اما پسرونه نکشیده :))

ایده ی خفن و هیجان انگیزیه! نمیدونم میتونم بسازمش یا نه *-*
نمی دونم چرا این روزها دست و دلم به هیچ کاری نمی ره.همین امروز دوستم پیام داد که فردا عصر با چندتا دیگه از دوست هامون بریم بیرون.منم موافقت کردم و اون لحظه خیلی خوشحال شدم و گفتم آخ جون می ریم بیرون اونم با دوست جان ها.ولی الان می بینم اصلا حوصله ی بیرون رفتن رو ندارم ولی خب قول دادم و باید برم.شاید حالا تا فردا دوباره دلم خواست که با دوست هام برم بیرون.یا بعد کنکور کلی کتاب خریدم که هنوز لای هیچ کدومشون رو باز نکردم.جالب این جاست که دوتا از این ک
ناهار،مقداری از غذای باقی مانده ی عروسیِ خواهرم را گرم کرده ام و همزمان به این فکر کردم که کاش چند تا ماست موسیر هم توی یخچال داشته باشیممقداری شیرگرم و دارچین سرکشیدم.از درد دارم مثل مار به خودم می پیچمتوی لپ تاپ آهنگ شهرِ آشوب رضا صادقی را پلی کرده ام و بغضم رسیده تا چانه ام و پلک هایم داغ شده و می دانم امروز باید بروم یک خلوتی را پیدا کنم برای یک گریه ی حسابیاز خدا که پنهان نیست.از شما خوانندگان وبلاگ چه پنهان،دلم واقعا یکی مثل او را می
سلام
امروز رفته بودم لپ‌تاپ بخرم (قبلی دیگه داشت دار فانی رو وداع می‌گفت :( )، تو اون مدتی که منتظر بودم ویندوزشو بریزه مشتری‌هایی رو دیدم که شاید بشه برا هر کدوم یه داستان نوشت.
یه آقای میانسال اومد پرسید ساعت پشت ویترین هم asus‍ـه؟ صاحب مغازه گفت آره ولی فروشی نیست. نمی‌دونم چرا دلم سوخت برا آقاهه :(
دو مورد پدر و مادر و پسر احتمالا دبستانی‌شون بودن که می‌خواستن برا بچه‌شون لپ‌تاپ خفن بگیرن. دومی که عالی بود. داشتن دنبال لپ تاپ گیم می‌گشتن
شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی. 
پسرک، در حالی‌که پاهای ‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد. 
در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش، نداشته‌هایش را از خدا طلب می‌کرد.
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود، انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد در حالی‌ که یک جفت کفش
شک از آن واژه‌هایی است که ابهامات زیادی دارد و تعاریف بسیاری از آن کرده‌اند. یکی از مباحثی که با عشق مطرح می‌شود، بحث دوست داشتن است و برخی این دو را یکی می‌دانند، ولی به نظر می‌رسد که عشق چیزی فراتر و بیشتر از دوست داشتن باشد، چرا که ما خیلی‌ها را دوست داریم اما عاشق آنها نیستیم و خیلی‌ها هم هستند که نسبت به آنها کشش داریم ولی وما آنها را دوست نداریم و وقتی نیستند برای ما مهم نیست. به همین دلایل می‌توانیم بگوییم بین دوست د
آهنگ جدید "سیروان خسروی" رو دوس دارم. آهنگ جدید "مسعود صادقلو" هم دوس دارم، مخصوصاً اونجایی که میگه: بچه گونه میگم من با تو خیلی دوستم ❤آهنگ سیروان هم اونجاییش که میگه: پروازُ دیدی، بال و پرت رفت.یه جورایی شبیه رفتار این روزای صمیمی ترین دوست منه. پروازو دیده، بال و پرش رفته. عین مخاطب سیروان.
دقیقاً نمی‌دونم از کِی و اصلاً نمی‌دونم چرا، ولی مطمئنم پنج‌ساله که اون رادیو فقط یک شئ دکوراتیوه که سالی یه‌بار گردگیری‌ش می‌کنم.دیگه برام جذابیتی نداره. صدا مهمه، هنوز شنیدن ُ دوست دارم و از همه بیشتر گوش کردن به داستان و نمایش رادیو‌یی رو. ولی .یعنی اصل مطلب حرفم اینه حالم خوب می‌شه وقتی به یه کتاب داستان یا نمایشنامه گوش می‌دم، ولی غم‌انگیزه که چیزهایی که یه روزی شیفته‌شون بودم دیگه اون جذابیتی که برام داشتنُ ندارن. دنبال دلیل ن
فردا دوستم میاد خونمون :)
مامان نیستشو من همش تو فکر پذیراییم :/ 
کار سختی نیس همرو بلدم:دی 
سختیش مال وقتیه شام نگهش دارم ! بعد از اون باید همون چرخه پذیراییه عصرو تکرار کنم:/؟! چایی شیرینی اجیل ووو؟؟؟ 
شت!
واسه همیناس مهمونی رفتنو بیشتر دوس دارم
پذیرایی خیلی لذت بخشه خصوصا از دوست❤️حس خوبیم داره ولی کلا من مهمون شدنو بیشتر دوس میدارم
+حالا بنده خدا اگه بمونه
آقو، دوستم اومد خونمون
جمعه اومد از شهر دانشگاهی و امروز ظهرم رفت
دیروز بردمش دو تا جای دیدنی شهر فسقلمونو نشونش دادم.
دیگه از پا درومدیم
از اینکه ماشین نداشتم و اونطوری پیاده کشون کشون بردمش یه کم خجلت زده شدم
اما خیلی تعارفی بود. پدرمو دراورد
خلاصه که خوش گذشت. تجربه جالبی بود!
دیگه اینکه. جمعه واو زنگ زد بهم. تو واتسپ
داشتیم با دوستم راجع بهش حرف میزدیم که زنگ زد
یه یه ربعی با هم حرف زدیم. 
میخواست چک کنه که زبان میخونم یا نه
خولاصههههه که ا
الان فهمیدم یه اشتباه بزرگ مرتکب شدم
چه فایده، یه دوست پسرم نداریم شماره اونو جای خودمون بذاریم تو دیوار :d
یه آگهی تو دیوار زدم یه چیز خیلی با ارزش که توی جابجایی آپارتمان برام سخته این ور اون ور بردنش رو بفروشم  خیلیم دوسش دارما،  ولی دیدم زیاد استفاده نمیکنم دارم میدم بره خوشگلمو.  بعد یادم نبود مردای ایرانی چقد haval بدبخت ندید بدید هستن (بلانسبت مردای با شخصیت) .  هیچی!! مزاحمم دارن میشن!!
اولش با ادای خریدار تماس میگیرن، کلی انرژی میذار
قاسم ابن الحسن های انقلاب خمینی ✅ آقای ‌ای بگویید دیگر روضه حضرت قاسم (ع) نخوانند فریاد می‌زد: آقای رییس جمهور! آقای ‌ای! من باید شما را ببینم»حضرت‌آقا پرسیدند: چی شده؟ کیه این بنده خدا؟» حاج آقا! یه بچه است, میگه از اردبیل کوبیده اومده اینجا و با شما کار واجب داره».حضرت‌آقا عبایش را که از شانه راستش سر خوره بود درست کرده و می‌فرمایند: بگو پسرم. چه خواهشی؟»شهید بالازاده می‌گوید: آقا! خواهش می‌کنم به آقایان و مداحان
حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست

دوست نادیده ای در این صفحه برای بنده نظر گذاشته بود که درمورد مجموعه داستان "تخران" هم چیزی بنویسم.
ضمن تشکر از لطف آن عزیز باید بگویم از انتشار تخران الآن بیش از 6 سال میگذرد و اگرچه هنوز قرص و محکم از آن مجموعه داستان دفاع میکنم اما به نظرم آنچه باید درموردش گفته میشد گفته شده و هر کس مایل باشد میتواند نقد و نظرها را با یک جستجوی ساده بیابد.
حالا بیشتر دوست دارم خبر بدهم که انشاالله در کمتر از یک ماه دیگر قرار
با اینکه من به حجاب دردونه تا حد ممکن گیر نمیدم، ولی با گرم شدن هوا چندباری ازش شنیدم که من به تکلیف برسم بخوام باحجاب باشم گرمم میشه
دیشب مثلا خواستم براش توضیح بدم، میگم: تو منو خیلی دوست داری؟
-آره
میدونی که منم خیلی دوستت دارم؟
-آره
وقتی ازت یه کاری رو بخوام چون هم دوستم داری هم من دوستت دارم اون کار رو انجام میدی، با اینکه ممکن اذیت بشی یا سختت باشه و
-خب آره
میدونی که خدا ما رو خیلی دوست داره، ماهم خیلی دوستش داریم، نه؟
-آره
(من خوشحال از
بابا موسم گل رو گوش میده با صدای خانوم پوران و با خواننده همخوانی میکنه. من دارم قرمه سبزی و زرشک پلو درست میکنم؛ میگه خسته نکن خودتو. غذا از بیرون میگیریم؛ گفتم درست میکنم فردا که سرکارم بخوری بدونی خیلی دوستت دارم. گفت میدونم دوستم داری بیا چای بخوریم؛ چای دم کردم با گل محمدی و بهارنارنج و هل و زعفران و دارچین. چای خوردن رو با تو دوست دارم که بهترین رضای دنیای منی.
می‌دونم این سوال تکراریه، اما، دوست داشتم منم از خواننده‌های وبلاگم بپرسم که دلتون می‌خواد جای کدوم شخصیت از کدوم داستان باشید؟ اگه دوست دارید در این باره یه مقدار هم توضیح بدید.
این هم به شناختن دید شما نسبت به شخصیت داستان کمک می‌کنه هم خودش نوعی معرفی و پیشنهاد کتاب برای خرید بهاره است.
من خودم دوست داشتم جای شخصیت ماری توی عقاید یک دلقک باشم.
سلام دوستان . من یه دختر نوجوونم  ٬ اومدم تو این سایت تا بگم چرا همه ی دوستام یه دوست صمیمی تر از من دارن؟
بین دوستایی که دارم با دو تا خیلی صمیمی ام اما اونا دوست صمیمی تر از من هم دارن. من نمیگم اگه یکی باهام دوسته فقط با من باشه با بقیه حرف نزنه اما منم دلم یه دوستی رو میخواد که هر موقع منو میبینه خیلی خوشحال شه بغلم کنه و .
نمیگم دوستام این طوری نیستن و همو بغل و . نمیکنیم ( اینطوری هست ولی کم) ٬ میخوام یه رابطه باشه بین دو نفر فقط . حتی خواه
چند روزه دلشکسته هستم 
دلم میخواد برم پیش یک مشاور ولی از هزینه هاش میترسم کاش یه آدم منصف پیدا بشه بتونه راهنماییم کنه. 
من و همسرم با عشق ازدواج کردیم ولی الان نسبت به هم سرد شدیم .دیشب حتی دوست نداشتم بغلم کنه . چقدر بده چرا من نمی تونم دوسش داشته باشم . کاش بتونم دوباره پر از عشق باشم بتونم با عشق برای همسرم و بچه هام غذا درست کنم برنامه تفریح بذارم برنامه سفر و گردش بذارم . فکر میکنم اینکه مربی پسرم گفت فعلا برای آزمون سنجش آماده نیست در روح
بدون تعریف کردن داستان سر اصل مطلب میروم
انقدر پرکشش بود که گاهی اوقات میخواستم از دنیای خودم جدا شوم و به درون داستان بروم، در بحث های فیلیپ شرکت کنم، نقدش کنم و چاهایی از نزدیک چشمانش را ببینم. دوست داشتم به کتابخانه مجلل ژولیوس میرفتم و به باغ ژاپنی اش نگاه کنم و میان اب روان و پل قرمزش قدم بزنم.
به هر حال.
ادامه مطلب
وبلاگ رو به حالت عادی برمیگردونم عادت کردم به نوشتن و دلم برای نوشتن تنگ شده . .و هیچ جا برای من وبلاگ نیست
اما یه سری تغییرات خواهیم داشت ! مهم ترینش اینه که رمز دار مینویسم ! و به هر کسی که اعتماد کنم رمز میدم و این معنیش اینه که رمز نباید تو وب دست به دست بچرخه. حتی برای آدم های قابل اعتماد شما!
دوست دارم وقتی رمز دارید و مطالب رو میخونید کامنت بزارید .
پست های داستان سر جاشه ،فعلا مغزم درگیره و نمیتونم داستان رو بنویسم! پس صبور باشید ،ت
نوشتن داستانی که خواننده ها از خواندن آن لذت ببرند برای کسی که در این زمینه تحصیلات و آموزش های لازم را ندیده کاری سخت است .البته این مسئله به آن معنی نیست که هیچ کدام از کسانی که در نویسندگی تجربه ای ندارند و یا از آموزش های لازم برخوردار نیستند باید نویسندگی رو کنار بگذارند .
گاهی ما دوست داریم تنها یک داستان کلی رو برای دیگران روایت کنیم ، یا حتی نظرات خودمون را در خصوص مسایل مختلف در قالب یک داستان کلی برای دیگران بیان کنیم . داستان های که
آقا امروز آزمون هندسه بود بعد میانگینمون خیلی خوب و بالا بود! ۶۷ بود. بعد قاسمی اینقده خوشحال شده‌بود بچه‌م D= همش هی بهمون میگفت عزیزم و اینقدر مهربون شده‌بود که دهنمون باز مونده‌بود و اینجوری بودیم که خا لعنتیا همیشه اینقدر خوب بزنید =))) ولی هرچقدرم بگم نمیتونید درک کنید اون زنگ رو '_' اصلا یه‌جور عجیبی مهربون شده‌بود. یه جا هم برگشته به یکی از بچه‌ها میگه فهمیدی دوستم؟ آخه لعنتی دوستم؟ نه واقعا دوستم؟ :/ :))))))) 
یه‌جا رفت بیرون و ما داشتیم
مردی
برای اعتراف نزد کشیش رفت.پدر مقدس، مرا ببخش. در زمان جنگ جهانی دوم من
به یک یهودی پناه دادم»مسلماً تو گناه نکرده ای پسرم»اما من ازش خواستم
برای ماندن در انباری من هفته ای بیست شیلینگ بپردازد».
خوب
البته این یکی زیاد خوب نبوده. اما بالاخره تو جون اون آدم رو نجات دادی،
بنابر این بخشیده می شوی»اوه پدر این خیلی عالیه. خیالم راحت شد. حالا
میتونم یه سئوال دیگه هم بپرسم؟»چی می خوای بپرسی پسرم؟»به نظر شما باید
بهش بگم که جنگ تموم شده؟
ببخش مرا مادر. رنجها و دردهای یکی دو سال اخیر و به خصوص هفت، هشت ماه گذشته، انقدر مرا درگیر جسم و روح خودم کرده است که آماده ی سخن گفتنِ با تو نبوده ام. حتمی از همین آغازِ نوشته ام معلومت شد که چگونه مادری برایت خواهم بود. من مادری هستم که مدام بابت کم کاریها خودم را مواخذه می کنم، ضمن اینکه هماره، ترسِ بزرگِ آسیب زدن به فرزندانم به جهت ناکاملی هایم با من است.
از دنیای پسرها چیز زیادی نمی دانم، همین ترسهایم را بزرگتر کرده است. هورمونهایم این ماه

.
عکس متعلق است به این بخش از کتاب #دلتنگ_نباش
.
وقتی برای عیددیدنی به خانۀ رضا رفته بودند، [روح‌الله]پیشنهاد داد همه با هم به خانۀ رسول بروند و عید را به پدر و مادرش تبریک بگویند. همه از پیشنهادش استقبال کردند. .
رضا با پدر رسول هماهنگ کرد و راهی خانۀ#شهید_رسول_خلیلی شدند. روح‌الله و زینب به‌همراه رضا و پدر و مادرش. زینب خیلی هیجان داشت. دوست داشت مجدداً مادر رسول را از نزدیک ببیند.
وارد خانه که شدند، عکس بزرگ رسول اولین چیزی بود که به چشم می
اولین جلسه کارورزی خیلی خوب بود. از چیزی که انتظار داشتم صبر و تحملم بیشتر بود و بچه هام اونقدر لوس و شیطون نبودند فقط قسمت سختش یادگرفتن اسم های ناآشنای بچه ها بود ولی خب مزیتش این بود که از بین اسماشون برای پسرم اسم پیداکردم:دی
 
سلام 
دوستان نازنینم از امروز می توانید داستان هاویا خاطرات ومطالب ادبی به قلم خود را برایم ارسال کنید
تا با نام خودتان  در این وبلاگ  فرهنگی _ادبی انتشاربدهم
توجه:
داستان های  شما رو ویرایش می کنم
از مخاطبین محترم نظر خواهی می کنم
سعی کنید مطالب ارسالی از خودتان باشد
راهنمایی های لازم در تقویت داستان نویسی  به شما داده خواهد شد
باتشکر 
حتی اگر چنان بخت یارت باشد که پاسخ منفی معشوق، اودیسه‌ی عاشقانه‌ات را همان وقت به پایان نرساند، در اوج شادمانی ناشی از نزدیکی، با هراس دشوار دیگری روبرویی : آیا همان اندازه که من دوستت دارم، دوستم می‌داری؟ ترس پشت این سوال امنیت را نشانه رفته است. آیا من می‌توانم با تو امن باشم؟ می‌خواهم که مرا با تمام دلت دوست بداری و برایت مهم باشم. ازینرو ناگهان چیزهای کوچک اهمیتی مضاعف می‌یابند : روز تولد مرا به یاد داشته‌ای؟ نوشته‌هایم را این‌سو و
سلام
من دختر دانشجویی هستم که از یه مطلبی خیلی اذیت میشم و دوست دارم کمکم کنین. تو این مورد راستش من کلا با پسر ها رابطه ی اصلا خوبی ندارم، یعنی حتی نمیتونم بهشون سلام کنم، حالا واقعا خودمم نمیدونم به خاطر خجالته یا غرور، یعنی بعد از چند سال هنوز به همکلاسی های پسرم سلام نمیکنم، اما رفتارم با تمام دخترها خیلی خوبه.
میخوام ببینم به نظرتون من در نظر جنس مخالفم یا همکلاسی هام آدم بی ادب و بی نزاکتی به نظر میام؟ لطفا کمک کنین و بهم بگین برام مهمه،
دوست دارم سکوت کنم  ، دیگه توان نوشتن ندارم به جاش بخونم همه داستان های تاریخ رو به هر زبونی که نوشته شده ، تو هر ژانری و برای هر رده سنی این روزا دوست دارم بهترین خواننده   باشم تا بهترین نویسندهپ.ن :سلام بعد از مدت مدیدی برگشتم ، البته نکته مهمی نیست ، ما هم کس مهمی نیستیم" ولی" میخواستم بگم بیشتر بنویسید.
قبلاً اینجا پرسیده بودم که دوست دارید جای چه شخصیتی در چه داستانی باشید، حالا دارم فکر می‌کنم شاید هر کدوم از ما توی برهه‌ای از زندگی شبیه یه شخصیت باشیم، شاید هنوز اون داستان رو نخوندیم یا حتی شاید هنوز اون داستان نوشته نشده باشه. اگه بخوام شخصی به این قضیه نگاه کنم در حال حاضر دارم چیزی شبیه جان ری‌ورز در داستان جین ایر می‌شم. شاید چند ماه دیگه بیام بگم نه این نیستم، شاید هم چند سال دیگه نویسندۀ داستانی باشم که واقعاً دارم از سر می‌گذرو
هفته قبل به استادمون گفتم میشه مثل ترم پیش ابتدای کلاس برامون شعر بخونید؟ با تعجب گفت مگه شما دوست داشتید؟
دوستم جواب داد استاد ما از اولم دوست داشتیم به روی خودمون نمی آوردیم!!
و استادمون این غزل رو با صدای گرم و زنده شون خوند
من از خدا که تو را آفرید ممنونماز آنکه روح به جسمت دمید ممنونم
ازآنکه مثل بت کوچکی تراشت دادازآنکه طرح تنت را کشید ممنونم
تو راه می روی اندام شهر می لرزدمن از تمام درختان بید ممنونم
در این غروب در این روزهای تنهاییاز ا
Akse Aghaye Khamenei

آخرین جستجو ها