نتایج جستجو برای عبارت :

داستان با دوستم با پسر pdf

اگر دوستم داری تمام و کمال دوست بدار
نه زیر خطی از سایه‌ روشن
اگر دوستم داری سیاه و سفیدم را دوست بدار
و خاکستری و سبز و طلایی و درهم
روز دوستم بدار
شب دوستم بدار
و در بامداد با پنجره‌‌ای باز
اگر دوستم داری مرا تکه ‌تکه نکن
تمام و کمال دوستم بدار 
یا اصلا دوستم ندار.
| هوگو ماوریس کلاوس |
یه مدت پیش در وبلاگ دوستم ، بهشون گفتم که " گمونم چیزهایی که برای من عجیب و غیر قابل درک هست برای شما یه موضوع ساده و پیش پا افتاده است و حتی برعکس " . البته اونجا صحبت سر موضوع دیگه ای بود و یه چند وقت قبلترش مشابه این داستان رو با دوست عزیز دیگه ای داشتم ،
 
بحث سر موضوعیه که . خب .  اینکه از کجا این بحث شروع بشه کمی سخته ، اینکه از چه موقعیتی هم نوشته بشه بازم سخته . 
 
 
ادامه مطلب
این دوستم بود، که توی انتاریو بود، و دوسش دارم و دختر خوبیه و دوست داشتم به کسی که میشناسم معرفی کنم؟
معرفی کردمش به یکی از دوستای آقام برای ازدواج،
تو ده روز همدیگه رو زدن ناکار کردن و دعوا و بحث شده و کلا به هم فحش دادن و به هم زدن!
این دومین مورد دعوای جدی دوستم با دوستای آقامه!
این دوستم شوهر بکن نیست!
بیرون موهام کاملا مشکیه،
ولی وقتی این موهای مشکی رو کنار میزنی، موها هر روز دارن سفیدتر میشن!
دارم با سرعت نور پیر میشم!
میگن آدما قبل مرگشون
شرایط به هم ریخته.کنسر پدر دوستم(که حق پدری به گردنم داره) ظاهرا تحت کنترل بوده اما انگار متاستاتیک شده و لنفادتوپاتی اکلاویکولار چپ داده و این یعنی فاجعه.دوستم گریه میکرد و من هیچ حرفی برای دلداری دادن نداشتم که نمیشه یک پزشک رو در مورد چیزی که مثل روز براش روشنه دلداری داد.
با نماینده ی عوضی مون دعوا کردم.بخاطر حال روحی بد دوستم،علی رغم اصرار بچه های کلاس قید جشن فارغ التحصیلی رو زدم.ساعت مطالعه ام شدیدا افت کرده و هر شب با حال بد
توی اولین مطلب وبلاگم گفته بودم که بهترین دوستم یگانه ست،باید بگم این یگانه خانوم بی توجه به سه روز اول مدرسه،پاشدن با خانواده رفتن روسیه یعنی انگار نه انگار(هرچند کاره اشتباهی هم نکرده)خلاصه این سه روز آینده رو داره خوش میگذرونه☺و من این سه روز رو تنهام توی مدرسه،آره با همه دوستم، ولی هیچکی یگانه نمیشه:یگانه.
سلام
یادمه تو دوران راهنمایی انشا داشتیم و من همش 17 اینا میگرفتم. پسر همسایمون که پنج سال ازم بزرگتر بود برام یه بار نوشت تا نمره بهتری بگیرم اینبار 13 گرفتم. اصلا شاخ دراوردم چون واقعا زیبا بود. چند ماه پیش گفتم بهش که اون انشایی که برام نوشتی 13 شدم گفت دبیرش کی بود گفتم فلانی. گفت اون به انشاهای خوب نمره خوب نمیده. یه روز که باهاش کلاس داشتیم من تو موقع درس داددنش یه کم حرف زدم منو کشید بیرون و من فهمیدم که الان تو گوشی بهم میزنه سرمو انداختم زی
چندوقت پیش یه فیلم دیدم به پیشنهاد دوستم به اسم fantastic beasts and where to find them
خوشم اومد و قسمت دو همین فیلم رو هم دیدم. 
خب بذارین پایه ای تر بگم، من رسما عشق هری پاترم و این فیلما برمیگرده به 70 سال قبل از به دنیا اومدن هری پاتر؛ یعنی زمانی که دامبلدور جوون بود. 
علاقه من ب هری پاتر با فیلماش شروع شده و چند دور فیلماش رو دیدم اما هیچوقت کتابش رو نداشتم. وقتی اون فیلم اولی رو دیدم اومدم دوباره فیلمای هری پاتر رو ببینم ک دوستم عین» گفت بیا کتاباشو بخون ا
زندگى شده بود تیک تاک ساعت تا سکوت رو بشکنه.تا خواسته یا ناخواسته غرقم کنه توى خاطراتى تویى ک تمام گذشته منو پر کرده بودىنمیدونم دست خودت بود یا نه اما خوب میدونستم ک من تنها مجرم این داستان،شناخته شده بودم.خوب میدونستم حلقه دار رو تو انداخته بودى گردنم تا هر ثانیه یادم بیارى که هیچوقت دوستم نداشتى. امضا:سال ها قبل؛دوشنبه اى ک هیچگاه یادم نمیرود.!
بچه ها
 
long story short
 
من نگران دوستمم.
 
دوستم اینجا رو میخونه و خودشم میدونه که الان دارم درباره اون صحبت میکنم.
 
من دو تا مریضی دارم و دارم باهاشون واقعنی میجنگم. یعنی حال خودمم خیلی خوش نیست.
 
ولی آدمم. و احساس دارم و عاطفه دارم و نمیخوامم اینها رو تو خودم بکشم.
 
نگران دوستمم.
 
دوستم هم لاغر شده (درسته که ریشش و سیبیلش رو زده) هم خیلیییییییی پیر شده.
 
شبیه پنجاه ساله ها شده.
 
هم رنگ و روش پریده.
 
انگار بیست تا بچه شو فرستاده دانشگاه.
اینقدر پ
جذاب ترین قسمت حرف زدن با دوست بلاگر اونجاست که میای یه قضیه ای رو تعریف کنی و میگی: دوستم که رتبه‌ش فلان شد. میپرسه: ناهید؟  یا میگی: یه جا هست که غذاهای ملاقه ای میفروشه و.میگه: آره میدونم نوشته بودی ، همونکه روبه روش فست فودیه
بهار ژونم لعنت به حافظه‌ت عصن عشقم :دی
آقا یعنی الان از اینکه من بی ادب نیستم ناراحتی؟:( یعنی دیگه دوستم نداری؟ :( یعنی کات فوراور؟ :( نهههه :'(
+خوبه همین نوزده دیقه پیش قول دادم کمتر نت بیاما :/
-من پر حرف ترم یا تو؟ :دی
بعد از گذشت ۲ماه از تابستون بالاخره تو این ماه آخر تصمیم گرفتیم بر هوای نفس غلبه کنیم و کله سحر بیدار شیم بریم باشگاهبه هزار بدبختی و چون دوستم معطلم بود بیدار شدم رفتیمحالا که رسیدیم میبینیم یه پسره نشسته اونجا میگه شیفت آقایونه :|هیچ مسئولی چیزیم نبودیه عالمه اونجا منتظر واستادم بلکه مسئوله بیاد یا لاقل شمارشو گیر بیاریمآخرش که اومده دوستم بهش میگه من که دو روز پیش زنگ زدم گفتی این ساعت بیاین میگه من ۱۰ روزه اصلا باشگاه نیومدم :|||||
اینجا که میتونم روراست باشم اینجا که میتونم خودم باشم خب؟اون کسی بود که همیشه دوستم داشت . از ته قلبش. همیشه باهام روراست بود ، همیشه بهم اعتماد داشت.البته اذیتمم کرد :))) که من قسم میخورم نصف اذیتایی که من کردم نبود.و من چیکار کردم؟نه اون قدری که دوستم داشت دوستش داشتمنه باهاش روراست روراست بودم و نه بهش اعتماد کردم . تظاهرم کردم؟و اینا رو فهمید و ول کرد . من حتی همین الانم همون آدم عوضی سنگ دل ، خود خواه مغرورم ، که حتی الان که میدونم حالش خو
+چه خوب که خدا اینطوری داره واسمون بارون میفرسته حداقل دلمون به این خوش باشهاین چند روز هوا همه ش بارونی بود و عالی البته سرد شده و ما پکیج روشن کردیم خوش به حال اونایی که برف دیدن+چند روزی هست که سرگیجه دارم و نمیدونم دلیلش چیه منم دوباره مصرف آهن و ویتامین رو شروع کردم تا ببینم چی میشهتو این چند روز یه روز ناهار رفتم خونه ی عمو و شبش با خواهر برگشتیم خونه خیلی خوب بود و خوش گذشت +فردا هم مراسم ختم یکی از فامیل های شوهر هستش وباید بعدازظهر برم
تازه مادرم امشب میگه دوستت نداشتغیب گفتی بابا از کجا فهمیدی خخخخبهش گفتم آخه اینکه دیگه واضحه اگه دوستم داشت که اوضاعم این نبودخیلی عجیب بود توی آزمایشگاه یا هر جای دیگه ای که چندتا جوون در حین رسیدن به هم رو میدیدی من و همسرم رفتار و نگاهمون با همه فرق میکرد من فکر میکردم از شدت عشقه ولی شاید از بچه بودن و بزرگ نشدنمون بود یا از عدم کنترل احساسمون هر کاری میکردم که عادی باشم مطمئنم شوق رسیدن بهش از چشمام می ریخت از ظاهر اون که معلوم بود خودم
بعد از مدتها فرصتی پیش امده و به خانه دوستم رفته بودم.دو خواهر و سه دخترش هم در خانه بودند.دختران با لباس زیبا و رنگینشان جلب توجه میکردند.در لابلای گفتگو با دوستم دلم سخت گرفت و حواسم به حرفهایش نبود."چرا من خواهر یا دختری ندارم که لباس رنگین محلی بپوشد و موهایش را مدل بدهد?"و هزاران پرسش و سرزنش دیگر که در مغزم جولان میداد و راه نفسم را بند می اورد.گفتگو،پذیرایی و خوش و بشها تمام شد و من به خانه برگشتم.خدا را هزار بار بابت نعمتهایش شکر گفتم ام
بعد از مدتها فرصتی پیش امده و به خانه دوستم رفته بودم.دو خواهر و سه دخترش هم در خانه بودند.دختران با لباس زیبا و رنگینشان جلب توجه میکردند.در لابلای گفتگو با دوستم دلم سخت گرفت و حواسم به حرفهایش نبود."چرا من خواهر یا دختری ندارم که لباس رنگین محلی بپوشد و موهایش را مدل بدهد?"و هزاران پرسش و سرزنش دیگر که در مغزم جولان میداد و راه نفسم را بند می اورد.گفتگو،پذیرایی و خوش و بشها تمام شد و من به خانه برگشتم.خدا را هزار بار بابت نعمتهایش شکر گفتم ام
امروز صبح فهمیدم همکلاسی قدیمیم بارداره، من هنوزم تو بهتم
هی به خودم میگم واقعا؟ کی انقدر بزرگ شدیم ما؟ وااای داره مامان میشه!!! چه ترسناک!
هی با ناباوری عکس سونوگرافیش رو نگاه میکنم و میگم مامان بنظرت راسته؟
مامانمم میخنده میگه آخه چرا باید دروغ باشه؟!
گرچه یه همکلاسیم بچه ی چند ساله داره اما من هنوز تو شوکم:|
چند روز پیش هم عکس بچه ی ۴ماهه ی دوستم رو دیدم، به اون یکی دوستم میگم: چه دل و جراتی داره، مامان شده:||
چقدر این اتفاق برام ترسناک و عجیب
ِ_آخرین پستم دقیقا روز قبل عروسی دوستم بود و الان دقیقا شب بعد از عروسی دوستم ،یعنی دیشب این موقع من بغل دست دوستم تو جایگاه عروس نشسته بودم و با اون یکی دوستم مثل ندیده ها عکس میگرفتیم ، و یک ساعت بعدشم وقتی بغلش کردم چشماشو دیدم اشکم در اومد و با این جمله به آقای داماد :آقا امیر مواظبش باش ،سالنو ترک کردم . وقتی به سمت در میرفتم جوری دیگران نگام کردن که از کرده ی خود پشیمانم تا حالا این همه آدم یه جا باهم اشکمو ندیدن و البته تاحالا بخاطر هی
من میدونم دوستم داری.ولی تو بازم بگو.محض محکم کاری بگو،محض عاشقی بگو،محض دلخوشی بگو،من میدونم همه کاری بخاطرم میکنی.ولی یوقتایی هیچ کار نکن.بشین وردلم،از دوست داشتنم بگو؛از خواستنم بگو،از اینکه چقدر نگاهمو دوست داری بگو،از ظرافت دستهام بگو،از اینکه چقدر مدل موهام بهم میاد بگو.از اینکه چقدر لباس جدیدم بهم میاد بگواز اینکه دست پختم رو با هیچ غذایی عوض نمیکنی بگو.از اینکه تموم خستگی هات با دیدن من از بین میره بگو.از اینکه فقط من بلد
من میدونم دوستم داری.ولی تو بازم بگو.محض محکم کاری بگو،محض عاشقی بگو،محض دلخوشی بگو،من میدونم همه کاری بخاطرم میکنی.ولی یوقتایی هیچ کار نکن.بشین وردلم،از دوست داشتنم بگو؛از خواستنم بگو،از اینکه چقدر نگاهمو دوست داری بگو،از ظرافت دستهام بگو،از اینکه چقدر مدل موهام بهم میاد بگو.از اینکه چقدر لباس جدیدم بهم میاد بگواز اینکه دست پختم رو با هیچ غذایی عوض نمیکنی بگو.از اینکه تموم خستگی هات با دیدن من از بین میره بگو.از اینکه فقط من بلد
آقو، دوستم اومد خونمون
جمعه اومد از شهر دانشگاهی و امروز ظهرم رفت
دیروز بردمش دو تا جای دیدنی شهر فسقلمونو نشونش دادم.
دیگه از پا درومدیم
از اینکه ماشین نداشتم و اونطوری پیاده کشون کشون بردمش یه کم خجلت زده شدم
اما خیلی تعارفی بود. پدرمو دراورد
خلاصه که خوش گذشت. تجربه جالبی بود!
دیگه اینکه. جمعه واو زنگ زد بهم. تو واتسپ
داشتیم با دوستم راجع بهش حرف میزدیم که زنگ زد
یه یه ربعی با هم حرف زدیم. 
میخواست چک کنه که زبان میخونم یا نه
خولاصههههه که ا
 اگر احساس کنید همکارتون ، میخواد از شما برای برادرش خواستگاری کنه چی کار و چه احساس پیدا میکنید ؟
و چند مدت زیر نظرت داره و دیگه کلا اخلاقت رو میدونه !
من که نظرم کلا در موردش عوض میشه و دیگه دوست ندارم باهاش صمیمی بشم :| 
اما داشتم به این فکر میکردم اگه خودم میخواستم مثلا و به فرض برای برادرم ، از خواهر دوستم خواستگاری کنم اشتباهه و ممکن دوستم ناراحت بشه ؟
#یه مدتیه ذهنمو درگیر کرده و میترسم واقعا حقیقت داشته باشه !
اگه میشه راهنمایم کنید من د
آقا امروز آزمون هندسه بود بعد میانگینمون خیلی خوب و بالا بود! ۶۷ بود. بعد قاسمی اینقده خوشحال شده‌بود بچه‌م D= همش هی بهمون میگفت عزیزم و اینقدر مهربون شده‌بود که دهنمون باز مونده‌بود و اینجوری بودیم که خا لعنتیا همیشه اینقدر خوب بزنید =))) ولی هرچقدرم بگم نمیتونید درک کنید اون زنگ رو '_' اصلا یه‌جور عجیبی مهربون شده‌بود. یه جا هم برگشته به یکی از بچه‌ها میگه فهمیدی دوستم؟ آخه لعنتی دوستم؟ نه واقعا دوستم؟ :/ :))))))) 
یه‌جا رفت بیرون و ما داشتیم
سلام 
دوستان نازنینم از امروز می توانید داستان هاویا خاطرات ومطالب ادبی به قلم خود را برایم ارسال کنید
تا با نام خودتان  در این وبلاگ  فرهنگی _ادبی انتشاربدهم
توجه:
داستان های  شما رو ویرایش می کنم
از مخاطبین محترم نظر خواهی می کنم
سعی کنید مطالب ارسالی از خودتان باشد
راهنمایی های لازم در تقویت داستان نویسی  به شما داده خواهد شد
باتشکر 
دو
دوست در بیابان همسفر بودند.در طول راه با هم دعواشان شدویکی به دیگری
سیلی زد.دوستی که صورتش به شدت درد گرفته بود بدون هیچ حرفی روی شن
نوشت:امروز بهترین دوستم مرا سیلی زد.ان ها به راهشان ادامه دادند تا به
چشمه ای رسیدندو تصمیم گرفتند حمام کنند.ناگهان دوست سیلی خورده به حال غرق
شدن افتاد.اما دوستش او را نجات داد.او بر روی سنگ نوشت:امروز بهترین
دوستم،زندگیم را نجات داد.دوست دیگر علت این کارها را پرسید او گفت:وقتی
دوستی تو را ناراحت می ک
روزی گاندی در حین سوار شدن به قطار یک لنگه کفشش درآمد و روی خط آهن افتاد. او به خاطر حرکت قطار نتوانست پیاده شده و آن را بردارد. در همان لحظه گاندی با خونسردی لنگه دیگر کفشش را از پای درآورد و آن را در مقابل دیدگان حیرت‌زده اطرافیان طوری به عقب پرتاب کرد که نزدیک لنگه کفش قبلی افتاد.
 
یکی از همسفرانش علت امر را پرسید.گاندی خندید و در جواب گفت: مرد بینوائی که لنگه کفش قبلی را پیدا کند، حالا می‌تواند لنگه دیگر آن را نیز برداشته و از آن استفاده نم
خیلی سخته اشک دوستت رو ببینی امروز داغون شدم وقتی دیدم تو مراسم پدرش اینجور گریه میکرد
تو دوره لیسانس کلاسمون 25 نفره بود و راحت میشد تغلبی کرد ولی تو دوره ارشد که 4 نفر بیشتر نبودیم یه کم سخت شد. به همین دلیل از دوست که 7 سالی از من بزرگتر بود گفت از دسشویی دانشگاه استفاده کنید. دیگه منم به دوستام گفتم که این کار رو کنیم . از ما 4 نفر فقط من و یه رفیق شیرازی اهل تقلبی نبودیم. اخه من خیلی تغییر کردم از دبیرستان به بعد. میخواستم درس بخونم و جواب زن وبچه بدم در اینده. به دوستم گفتم یه جزوه در دسشویی بالای دیوار بزارید و موقع دسشویی ازش اس
آقای حسن در سن من است. دیروز برایم تعریف می‌کرد که چه طور
سیگار را کنار گذاشته است. می‌گفت بعد از این‌که دید چطور گربه زیر ماشین رفت و
هنوز برای زندگی دست و پا می‌زد و نفهمیده هم بود که دیگر مرده است، تصمیم خودش را
گرفت که دیگر سیگار نکشد. من از همین جا به او تبریک می‌گویم. به عنوان مردی در سن
و سال او انتخاب به جا و شایسته‌ای داشته است.
من هم
شبیه همین دوستم حسن هستم. البته با کمی تفاوت. تفاوت من با این دوستم در این است
که من به دلایل زیادی اصلا
برای هیچکس مهم نیست من گوشی ندارم
یعنی اهمیتی نداره
واقعا برام تعجب برانگیزه که حتی خانوادمم از اینکه تو راه موندم چون گوشی نداشتم هیچ واکنشی نشون ندادن
فقط دعوام کردن چرا نگفتم دوستم منو میرسونه !!! من موندم دقیقا با چه وسیله ای بهشون اطلاع میدادم؟
حتی کسی که ادعا میکنه دوستم داره هم تلاشی نمیکنه 
براش مهم نیست
براش مهم نیست دارم با تلفن خونه بهش میزنگم
حتی نگفت بهم حتی شده پنجاه تومن کمک میکنه که گوشی بخرم
حتی نگفت گوشی قبلیتو بده تعمیر کن
معمولا یکی دو روز قبل از شروع ،اعصابم به شدت بهم میریزه و مثل یه کوه مواد منفجره میشم که یه جرقه کوچولو کافیه تا منفجرش کنه.به این صورت که حالم کاملا خوبه(با وجود همه درد و کسالتی که دارم)و فقط یه کم بی حوصله ام و اصلا تحمل ندارم کسی سر به سرم بذاره یا باهام بحث کنه.تنها چیزی که از همسرم انتظار دارم یه کم درک وضعیت و محبت و مهربونیه که متأسفانه علیرغم اینکه هزار بار در موردش باهاش صحبت کردم،هیچوقت ازش ندیدم.در نتیجه من بیشتر عصبی میشم.
یعن
سلام دوستای خوبم
امیدوارم هرکجا هستید خوب و خوشحال باشید.
عزیزای دلم جدیداً من و یکی از دوستای خیلی خوبم ک مثل خواهرم میمونه شروع ب کار نمد دوزی کردیم.همون طور هم که خودتون بهتر از من میدونید نمد دوزی یه چند سالیه که خیلی باب شده.ما هم از سر علاقه شروع کردیم به دوختن عروسکای نمدی؛تا هفته قبل که دوستم بهم گفت:فاطمه میخوای یه کانال درست کنیم تو تلگرام کارامونو اونجا بذاریم که همه از دیدنش بهره مند بشن.
از اونجایی که منم همه جوره پایه دوستم هستم
در باغ یک دیوانه خانه، جوانی رنگ پریده, جذاب و شگفت انگیز را دیدم.
بر نیمکتی کنار او نشستم و گفتم : چرا این جایی؟» مرد با تعجب به من نگاه کرد و گفت :چه سوال عجیبی، اما جوابت را می دهم. پدرم می خواست مثل او باشم؛ عمویم هم می خواست من مثل خودش باشم. مادرم می خواست من تصویری از شوهر دریانوردش باشم و از او پیروی کنم. برادرم فکر می کند باید مثل او ورزشکاری ماهر باشم.» استاد فلسفه و استاد موسیقی و استاد منطق هم می خواستند مثل آنها باشم، مصمم بودند که
عقاب
امروز توصحرا بایه دوستم نشسته بودیم که دیدیم چند تا کلاغ دوریه عقابو گرفتن نوکش میزنن نمیدونم چش شده بود
که نمیتونست از خودش دفا کنه رفتیم سمتش پرید کلاغام تو اسمون نوک میزدن تا200متر اونطرف طر نشست کلاغا ولش نمیکردن دوستم
اروم اروم بهش نزدیک شد انگار کلاغا نفسشو بریده بودن نمیتونست بپره دوستم دنبالش کردو گرفتش
اوردیم دیدیم یه انگوشت نداره پنجه دوستم برد خونشون ببینه چشه
انشالله خوب بشه برش میگردونیم جای که بود

یه چندتا عکسم ازش گر
داستان کوتاه چیست؟ داستان کوتاه حجم خیلی کمی نسبت به رمان دارد در داستان کوتاه نویسنده نباید به حاشیه پردازی کند. داستان کوتاه شامل  داستانک داستان بلند و داستان نیمه بلند است.  بحث  ما، داستان کوتاه است. داستان کوتاه معمولاً بین ۲، ۳، ۴، ۵، ۶، ۷  و ۸ صفحه است. داستان کوتاه ممکن است هزار کلمه دو هزار کلمه یا پنج هزار کلمه داشته باشد. داستان  کوتاه تنها یک شخصیت قهرمان دارد. یک شخصیت در تمامی حوادث حضور دارد. زندگی یک فرد یا نهایتا سه شخصیت
دانلود آهنگ من دوستش دارم دوستم نداره
 
من دوستش دارم دوستم نداره
همش میترسم تنهام بزاره
همش بهانه رفتن میگیره
میخواد عشقش ازم بگیره
کبوتر دل افتاده دامش
ای کاش بدانه چنین میخوامش
ای کاش بدانه چشام به راهه
تو این شب تاریک و سیاهه
 
برای دانلود به ادامه مطلب برویددانلود آهنگ جدید
3 داستان زیبا به صورت کتاب pdf آماده کردم برای دانلود به نام داستان پند آموز بدشانسی یا خوش شانسی- داستان صرف شام با خانمی دیگر - داستان دختر دانشجوی بی پول ایرانی در فرانسه میتونید به ادامه مطلب بروید دانلود کنید
ادامه مطلب
سلام خدمت همه مخاطبین
داستان برای بار چهارم رفت روی بازنویسی ، این بار بار آخره و دیگه باز نویسی نمیشه تا یک نسخه اش در اختیار دوستان به صورت مجازی و رایگان قرار بگیره تا بازخورد های شما رو دریافت کنه
داستان توی اولین نوشتن خیلی غیرواقعی بود ولی الآن بهتر شده و واقعی تر و عینی تر شده
 کلی باهام حرف زده استوری بوس و غیره.
یعنی من عاشق مامان دوستمم ترم پیش هم دانشگاه بودیم هر از گاهی بهم زنگ میزد از دوستم امار میگرفت (امار مثبت)
مثلا یه بار دوستم مسموم شد رفتیم بیمارستان سرم و غیره مامانش که بعدا
فهمید کلی نگران شده بود.دوستمم هر چی میگفت خوبه باورش نمیشد.
زنگ
زد به من گفت چی شده منم گفتم خیالتون راحت حالش خوبه.یکم تو غذا
خوردن لوسه بعضی چیزا را میخوره بعضی چیزا را نه.با این وجود کلی روش کار
کردم تا بهتر شده.
مامانش
خواب دیده دوستم و خوشحال است خوابی که جزای خیر ببیند بابت دیدنش
خواب دیده از دستفروش مترو پرسیده این بلوز چند و او گفته پنج تومن.و این پنج تومن را که داده و بلوز را که گرفته دستفروش گفته ببخشید فکر کردم جوراب را پرسیدیبلوز پانزده تومن است. خواب بیننده زیر بار نرفته و انقدر پول دخترک دمپایی پوش را نداده که  یکی از مردم دخالت کرده  و دست توی کیف پول خواب بیننده کرده و حق دستفروش را به او برگردانده.خواب بیننده همین طور که دمپایی های کرمی کهن
یکی از دوستام تعریف میکرد که همکار جدیدش خیلی به فکر محیط کارشونه، مثلا پرده رو عوض میکنه و میره از خونه شون لوازم تزئینی برای دکور محل کار میاره. خلاصه خیلی باحاله و انگار مامان ماست!
چند وقت بعد که همین دوستم رو دیدم، ظاهرا با همون همکار جدیدش به مشکل برخورده بود. میگفت: نمیدونی این همکار جدیده چه کارایی میکنه! پرده رو عوض میکنه، میره از خونه خودشون وسیله میاره میذاره تو محل کار از بس که خودشیرینه! میخواد با این کاراش نظر رئیسمو جلب کنه!
 
د
سلام :)
1. در ازمایشگاه مدرسه وا بود ، منم فضول عالمین. از بیرون دیدم یه چیز عجیبی رو میزه. جییییییییغ زدم سبااااا سبااااااا بیاااااااا سبااااا. دو تا دونه فحش هم چسبوندم تنگش چون سبا نمیومد :| بعد همینجوری عربده کشان سرمو بردم تو ازمایشگاه دیدم عه یه پسره با چشمای این شکلی o.O با پرای ریخته داره نگام می کنه. مثکه بنده خدا برای تعمیرات اومده بود. از اون خنده های شیطانی کردم بخاطر اون قیافه مضحکی که بخاطر اسکل بازیای من پیدا کرده بود، اون چیز عجیبو
سلام :)
1. در ازمایشگاه مدرسه وا بود ، منم فضول عالمین. از بیرون دیدم یه چیز عجیبی رو میزه. جییییییییغ زدم سبااااا سبااااااا بیاااااااا سبااااا. دو تا دونه فحش هم چسبوندم تنگش چون سبا نمیومد :| بعد همینجوری عربده کشان سرمو بردم تو ازمایشگاه دیدم عه یه پسره با چشمای این شکلی o.O با پرای ریخته داره نگام می کنه. مثکه بنده خدا برای تعمیرات اومده بود. از اون خنده های شیطانی کردم بخاطر اون قیافه مضحکی که بخاطر اسکل بازیای من پیدا کرده بود، اون چیز عجیبو
سزار آیرا جزو نویسندگان موفق زنده ی آمریکای جنوبی است که حتی فیلم موفقی هم ساخته است. این کتاب داستان بلندی است که در کتاب 3 داستان او چاپ شده است و داستان سوم آن مجموعه است. سبک نوشتن وی بدون توقف است که یاعث میشود در حین مطالعه سر گیجه بگیرید و احساس گیج بودن بکنید. مترجم تلاش خودش را جهت انتقال و بازسازی سبک آیرا به فارسی کرده است ولی به خاطر شدت بازی های زبانی و نوع نوشتار قسمتی از کار همیشه مخدوش خواهد بود. جدای از این قضیه که ترجمه عالی تیس
آقا پارسال داداشم یه ماشین حساب مهندسی بهم هدیه داد گفت نیازت میشه.پارسال موقع امتحانای ترم دوم دوستم ازم گرفتش و دیگه تا الان هنوز دسته خودم نبوده.
هروقتم خودم امتحان داشتم از کسه دیگه گرفتم یا اصلا ماشین حساب نبردم سره امتحان.
 
حالا هفته پیش دوستم منو دیده و میگه ماشین حسابتو پیدا کردم (چون تو  تابستونم دستش بوده و یادش نمیومد چکارش کرده)، یه امتحان دیگه باهاش بدم‌بهت میدم.
بعد‌ یکی دیگه از دوستام امروز منو دیده میگه ماشین حسابتو میدی،
دوستان عزیز!
تصمیم گرفتم ابتدا داستان"سه خواهرگمشده"رو بزارم و بعد رمان"عشق ابدی ولیعهد"
چون داستان"سه خواهرگمشده"رو قبلا نوشتم سریع قرار میدم و بعد از اتمام کاملش رو پی دی اف میزارم
پ.ن:لطفا کسانی که رمان"عشق ابدی ولیعهد"+داستان"سه خواهرگمشده"رو دنبال می کنند اعلام حضور کنند.سپاس
دوستان عزیز!
تصمیم گرفتم ابتدا داستان"سه خواهرگمشده"رو بزارم و بعد رمان"عشق ابدی ولیعهد"
چون داستان"سه خواهرگمشده"رو قبلا نوشتم سریع قرار میدم و بعد از اتمام کاملش رو پی دی اف میزارم
پ.ن:لطفا کسانی که رمان"عشق ابدی ولیعهد"+داستان"سه خواهرگمشده"رو دنبال می کنند اعلام حضور کنند.سپاس
دو روز پیش سه کلاس سنگین در دانشگاه داشتم که وسطی حضور غیاب نداشت. اولی را نرفتم چون استاد سخت گیر نبود و تاثیری روی پایان ترمش نداشت هرچندغیبتم را خوردم. سومی را زنگ زدم از دوستم بپرسم تشکیل می شود دانشگاه بیایم یا نه که گفت استاد همان استاد اولیست احتمال حضور غیاب مجدد با توجه به یک بار حضور غیاب کردنش اگر صفر نباشد نزدیک به آن است همین شد که آن را هم نرفتم. در بیرون دانشگاه جای دیگری کلاس می رفتم که انجا یک هفته ای بود تمام شده بود و کلاس هنر
متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد. توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشد با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.

دانلودحجم: 4.51 مگابایتتوضیحات: موزیک دوستم نداشت
سلامی دوباره، پس از مدت‌های بسیار.
 
لاوکرفت از داستان‌نویس‌های بزرگ معاصر و یکی از تاثیرگذارترین‌ها روی ژانر وحشت بود. داستان داگون، جزو اولین داستان‌های رسمی و منتشر شده‌ی این نویسنده‌ست و دست به ترجمه‌ش بردم.
امیدوارم کار شایسته‌ای شده باشه.
 
داگون - اثر هوارد فیلیپس لاوکرفت
 
پی‌نوشت) شاید جالب باشه که بدونید این داستان سال ۱۹۱۷ نوشته شده، و الآن دقیقا صد سالشه. :دی سروکله زدن با متنی که برای یه قرن پیش بود، برام بس دشوار اما همون
وقتی بق بقو بعد از مدتها حدوداً 10 سال رو میاره به رشته ورزشیش یعنی هندبال
موقعیت :رختکن
من :وااااای چقد دلم تنگ شده برای اینجا 
دوستم: مگه اومده بودی ؟
من: یه زمانی تو تیم بودم مسابقات میومدیدم اینجا و باشگاه .
دوستم: عه پس بلدی؟
من: یه کوچولو البته یادم رفته 
موقعیت : زمین بازی
مربی: زمینو نصف نکنیییییییییییییییییییییید (فریاد میزد جا داشت میزدمون )
ومن در حالی که دیگ نفسی برای دوییدن نداشتم رو به دوستم میگم: بابا چرا تمومش نمیکنه دیگ؟
دوستم:
چند روز پیش دوستم زنگ زد و گفت میخوام برم مغازه داداشت برای خودم و بچه ها کیف بگیرم و اصرار اصرار که تو هم باهام بیا. خیلی خسته بودم و گفتم واقعا نمی تونم و حالا اگر هم می خوای تخفیفی چیزی بهت بده بگو دوست منی .آخه هر وقت هم باهاش میری بیرون ماشالله با این که دو تا بچه داره کلی جاهای مختلف میره و باید باهاش بری خیلی حوصله داره و میخواد منم با خودش بکشونه.
 
گویا با داداشم تماس گرفته بود و گفته بود که دوست منه ( اسم منو گفته بود.) داداش منم بهش گفته ب
آدمی هستم که زود با همه گرم میگیرم و دوست ندارم روابطم کم باشه، محاله تو یه جمعی باشم یا سوار وسیله ی نقلیه ای بشم و بدون هم صحبت بمونم، جوری که تو اکثر روابطم کسی که سر صحبت رو باز میکنه منم.
با مردم تو رنج های سنی مختلف به آسونی ارتباط برقرار میکنم،از نوزاد تا کهنسال.
تو تمام دوران زندگیم همینجوری بودم،شاید یکم زیادی اجتماعیم،تو مدرسه تقریبا تمام دانش آموزها ودبیرا من رو میشناختن و هم صحبت سرایدار مدرسه بودم حتی:/
با سرایدار مدرسه ی راهنما
 
 
به ادعای خودت با تمام جراتت بودی
به باور من تو دل آدم بودن و ماندن و پذیرفتن مسئولیت و زندگی شانه به شانه نداشتی
نه ادعا تو مهمه نه باور من، تو رفتی زشت و نازیبا و من تمام شب به این فکر میکردم چه خوب که رفتی باید می رفتی تا من کسی را که دوستش دارم و دوستم دارد را می شناختم و شانه ام را به شانه اش تکیه می دادم .
 
 
 
 
 
در این دوره و زمانه که به سختی کسی وقت
می‌کند برای خودش برنامه بریزد، چه رسد برای دیگری -بدون چشم‌داشت-، دوستی دارم که
توجه و محبت زیادی به من دارد. خیّر است. بخیل نیست. هم‌نشینی‌اش با رشد خودم همراه
است. هر وقت با او هستم، عادات متوسط برایم گل‌درشت می‌شوند و دوست دارم تغییرشان دهم.
اراده‌ام را قوی‌تر و فکرم را با اعمال خوبش اصلاح می‌کند. معرفت صادق دارد. سرّش با
علانیه‌اش یکیست. صبور و به معنای واقعی کلمه ماه است. مراقب نماز اول وقتم است.
درود.
داستان کوتاهی از نیل گیمن که توی مجموعه داستان کوتاه جدیدش چاپ شده.اثر بسیار زیباییه. فانتزی نیست، حتا شاید بشه گفت داستان هم نیست. اما اثر بسیار دلچسبیه که یه جور ادای دین به ری بردبری بزرگ محسوب میشه. بعد از خوندنش به سرم زد ترجمه ش کنم، و اینم ترجمه ش.حرف های گیمن درباره ادبیات و داستان ها رو در این اثر، به هیچ عنوان از دست ندید. بس پیشنهاد میشه.
مردی که ری بردبری را فراموش کرد - اثر نیل گیمن
* امروز این‌قدر تلخی کردم که امشب یحتمل در خواب تبدیل می‌شوم به شهاب سنگ و فرود می‌آیم در ملاج خودم .* از خستگی دلم می‌خواد برم لای جرز دیوار قایم بشم .* دست می‌برم به پیچ و تاب موهایم و با خودم می‌گویم حیف این موها که می‌شد بپیچد دور انگشتان کسی که دوستم داشت . ​​​​
در چند روز گذشته داستان صوتی روز آخر که از تولیدات سایت صدای میقات است را گوش دادم . چند ماه بود می خواستم ۴۰ قسمت را گوش کنم اما هر بار اهمال کاری می‌کردم . 
بالاخره موفق شدم که این چهل قسمت را گوش کنم داستان درباره ی روزهای ظهور امام زمان علیه السلام است . 
داستان بر اساس روایات ائمه علیه السلام نوشته شده پیشنهاد می کنم حتما این داستان را گوش کنید . برای دانلود این داستان صوتی می توانید از سایت صدای میقات استفاده کنید یا از این لینک دانلود کن
من زیاد اهل داستان دنباله دار نیستم. بیشتر طرفدار داستان کوتاه هستم. در مورد داستان های دنباله دار صاحب نظر نیستم ولی نظر و برداشت شخصی خودم رو میگم؛ داستان شما سبک روایت گونه داره و از باب روان بودن بد نیست هر چند یک مقداری باید روی توصیفات ظاهری یا تیپیک شخصیت ها و فضای وقوع داستان بیشتر کار بشه ولی در کل به نظر من باید یک مقدار از جزییات غیر لازم و غیر ضروری داستان تون کم کنید و به جاش توی هر قسمت از داستان یک جوری خواننده تون رو مجذوب و کن
دو روزه تقریبا درگیر کارای خونه جدیدمم.
حس بهتری دارم وقتی توو خونه خودمم
فیلم Her رو بالاخره دیدم.دوستم بهم معرفی کرده بود.
راستش زیاد خوشم نیومد ازش،عاشقانه تباه شده ای بود و تفاله متن  نوای اسرار آمیز» نوشته اشمیت.
موسیقی جذابش منو نگه داشت وگرنه نه ریتم نگهدارنده ای داشت و نه داستان عجیب و منحصر به فردی!
صرفا یک عشق درپیت و کسل کننده و بدون پیوستگی.
کنش های ناشناخته،روابط پیچیده،اشخاصی با شخصیت پردازی های دم دستی،بازی های لوس و سانتی مان
دیدین بعضی آدم‌ها شمارو دوست دارن و بعد که میفهمن شما هم دوستشون دارین از ریتم خارج میشن؟ خب من این حالت رو نه تنها در خیلی ها دیدم بلکه خیلی اوقات به بازی گرفتم.
خودم کمتر وقتی این جور آدم بودم. در واقع یک پوشه دارم توی قلبم از نام آدم‌هایی که حس می‌کنم دوستم دارند و برایشان اعتبار ویژه در نظر میگیرم. چون بالاخره باید فرقی بین آن‌هایی که هیچ وقت حسی به من نداشتن و بقیه باشد حتی اگر گاهی حس میکنم احمق، پیش پا افتاده یا سطحی هستند. در نهایت یک
دیشب به داستان کوتاهی از جان اسکای نویسنده‌ی معروف جنگ پیرمرد برخوردم، که خوندم و به نظرم جالب اومد.
تا نیمه‌های دیشب ترجمه‌ش کردم و تا نیمه‌های امروز ویرایش. تقدیم.
 
پ.ن) و البته با این خبر که مشغول کار روی داستان کوتاه دیگه‌ای هم هستم.
 
داستان کوتاه وقتی ماست حکومت را به دست گرفت
یکی از کتاب های که این ماه تمام کردم ناطور دشت بود ناطور در معنای نگهبان هست و معنای اسم کتاب می شود نگهبان دشت ولی بروقتی این کتاب 300 صفحه ای را می خوانید اصلا در هیچ جای کتاب حرفی از نگهبان و دشت نیست و اینکه چرا اسمش اینجوریه برای منم سواله اخه اصلا خیلی نزدیک به مفهومم نیس واقعا چرا /نمیدانم
داستان درباره پسر نوجوانی است به اسم هولدون کالفید و کل داستان در 2-3 روز اتفاق افتاده و هولدون به عنوان راوی داستان هست و داستان را تعریف می کند.
ام
۱_امروز داشتم با دوستام از امتحان برمیگشتم دیدم یه خانم جوونی یه بساط کتاب پهن کرده زمین. وایسادیم که یکم نگاه کنیم به کتاباش. همش تقریبا مفت بود ولی من هیچی پول همراهم نداشتم که بخرم :( همینجور که داشتیم میدیدیم کتابارو یه دفعه با صدای بلند گفتم این ۱۹۸۴ خیلی کتاب اشغالی بود؛ این خانومم شنید ولی فکر کرد دوستم گفته؛ روشو کرد سمت دوستم و با لحن خیلی جدی گفتد جدی میگی؟!دوستمم هاجو واج مونده بود چی به چیه قضیه :)))
باید یادم باشه نظرمو در مورد کتاب
به راهنمایی دوستم امروز رفتم کافی‌نت‌گردی! یعنی دنبال کافی‌نت برای مصاحبه‌ی اسکایپی می‌گشتم. دوستم می‌گفت تو خونه نباشی، مسلط‌تری. رفتم کافی‌نت حرمم ببینم که الحمدلله اصلا امکانات تماس تصویری نداشت. بعدش رفتم بهشت ثامن‌الائمه و جزء امروز رو خوندم.

داستان ذبح اسماعیل و داستان گاو زرد بنی‌اسرائیل خیلی جالبن، نه؟ :)
موقع برگشت، کنار در ایستادم و گفتم "امام رضا واسم دعا کن اگه صلاحه، اگه صلاحه، اگه صلاحه، اگه صلاحه قبول بشم، وگرنه نه" ا
داستان سیاه چاله
قسمت چهارم
اگر پیگیر داستان سیاه‌چاله‌ها از ابتدا باشید، حتما به یاد می‌آورید که شروع نوشتن آن با یک عصر بهاری دلپذیر همراه بود، که حس و حال خاطره‌انگیزی را ایجاد می‌کرد. باید اعتراف کنم که نوشتن همة این داستان در آن عصرگاهِ خاص اتفاق نیفتاده و هر زمان که حسِّ خوبِ نوشتن با من همراهی کرده است برای آن نوشته‌ام.
ادامه مطلب
مجموعه داستان حسن محمودی داستان محکوم به اعدام تبرئه شده ای است که بارها تا پای چوبه دار رفت و سر آخر بخت با او یار بود که زنده بماند اما همچنان نگران چهارده سالگی دختران دیگر است. سومین مجموعه داستان حسن محمودی با عنوان از چهارده سالگی می ترسم» که داستان های آن را در فاصله سال های 81 به این سو نوشته شده است از سوی نشر چشمه منتشر شد.

مجموعه داستان از چهارده سالگی می ترسم» شامل داستان های با نام های قول و قرار»، صبر ایوب»، ناخن ها و آوازها»
مجموعه داستان حسن محمودی داستان محکوم به اعدام تبرئه شده ای است که بارها تا پای چوبه دار رفت و سر آخر بخت با او یار بود که زنده بماند اما همچنان نگران چهارده سالگی دختران دیگر است. سومین مجموعه داستان حسن محمودی با عنوان از چهارده سالگی می ترسم» که داستان های آن را در فاصله سال های 81 به این سو نوشته شده است از سوی نشر چشمه منتشر شد.

مجموعه داستان از چهارده سالگی می ترسم» شامل داستان های با نام های قول و قرار»، صبر ایوب»، ناخن ها و آوازها»
ساعت 4:24دقیقه ی صبح دوستم ک از torentoاستوری گذاشته و رنگ موی جذابش 
و منم روی تختم دراز کشیدم و دارم تک ب تک ستاره های روشن رو میخونم و 
دونه دونه خاموش میشن
زندگی هنوزم زیباست؟ نه؟
زیباست با همه اختلاف که نه با همه ی شکاف های طبقاتیش
هفته‌ی به شدت خسته کننده‌ای بود
دخترخالم عمل کرده بود، شنبه اومدم عیادتش بعد از دانشگاه
یکشنبه صبح دوباره برگشتم دانشگاه ار اونجا، بعد رفتم خوابگاه شب خوابگاه بودم
دوشنبه صبح زود رفتم باز خونه‌شون ؛ چون میخواست بره دکتر کسی نبود همراهش
سه شنبه صبح رفتم دانشگاه، با دوستم قرار گذاشته بودیم اومده بود تهران، دو ساعتی تو انقلاب دور زدیم بعد دیگه من برگشتم خوابگاه، باز عصرش همون دوستم اومد خوابگاه که شب پیشم بمونه
چارشنبه صبح رفتم دانشگاه، ب
دعا کنید برام ! 
یکی نیست بگه نونت نبود ، آبت نبود ، فشرده کردن برنامه هات چی بود :))) 
شنبه امتحان نسخه نویسی دارم ، حالا این وسط روتین های اینترنی ک شامل و راند و کشیک میشه هم هست .
۲۴ ام امتحان صلاحیت بالینی دارم ! باز این وسط هاش کشیک ها و راندها ! بعد تنها هم هستم ! همه ی دوستهام از شرکت تو امتحان دارن انصراف میدن و من همچنان پررو پررو میخوام امتحان بدم :)) 
باز عین آهو رفتم از استاد راهنمام وقت گرفتم ک نمونه هامم جمع کنم تو این مدت:))) 
فردا دوستم
بیشتر وقت ها دلم میخواد به زمین و زمان التماس کنم عاجزانه ،
به دشمنانم  راستش دشمن که ندارم ،
به دوستانم ،  اقوام و آشنایانم ،
و نزدیکترین هام 
آنها که ادعا میکنند دوستم دارند و عاشقم هستند و در روز ثبت ادعا میفهمم که برای دل خودشان یا شایدم بنا به نیاز و احتیاج  به من بالاجبار تحملم میکنند ،
کسانی که می بینند و راهشان را کج میکنند و گاهی گام هایشان را به عقب بر می‌دارند ،
و نبودنم را آرزو میکنند. 
کسانی که زخم زبانشان نه تنها دلم را بلکه روان
سلام به روی ماه دوستای بلاگی عزیزم
ما رو نمیبینید خوبید؟خوشید؟
مرسی از همه منم خوبم
حسادت من از اینجا شروع میشه:
یه دختری توی این طبقه بلوک مون هست گیر داده من بهش حسادت می کنم
قضیش اینه یه شب کتریشون رو گاز بود و جوش اومده بود شعلش هم کم بود بهش گفتم ببخشید میشه بردارید
گفت نه ما باید آب چایی مون زیاد بجوشه گفتم خب حداقل شعلشو زیاد کن
بعد خودم اومدم شعله رو زیاد کنم خاموش شد اونجا که کلی بهم حرف زد که بیشعور و فلان و فلان هیچی نگفتم
بعد یه روز ف
از بیکاری دارم سعی میکنم فارسی تایپ کنمهمسایه بالایی و پایینی هردتاشون یا هم پارتی گرفتنبا یکیشون دوستم و دعوتم کرد گفتم نمیرم خیلی وقته دیگه حس این چیزا نیس ولی الان که 3 صبح تقریبا و از صدا خوابم نمیبره گفتم کاش میرفتم حداقل  نشینم یک گوشه به دیوار زل بزنم .
سلام
امروز صبح اولین شیفتم بود.شغل پرستاری مسئولیت خیلی سنگینیه.تو آی سی یو کلا دو تا مریض به هر پرستار می دن ولی همه ی کارهای همون دو تا مریض رو پرستار باید انجام بده.
گزارش های پرستاری بخش آی سی یو هم خیلی طولانیه.امروز پرستار هر کاری که انجام می داد بعدش گزارش رو می نوشت.کلا سر پا بود.
چهار تا از پرستارهای قبلی از بخش رفتن،  به جای اون چهار نفر من با یکی از هم کلاسی هامون رفتیم این بخش.۲ نفر به ازای ۴ نفر
یعنی اگه بخوان برای من و دوستم شیفت بذا
سلام ای سپیده صبح سلام ای آسمان آبی پرابرسلام ای عاشقان بیرحم سلام ای معشوقه های هزاررنگسلام ای درختان سربه زیر پردرد سلامم را تو پاسخ گوی ای رهنورد بی امان همرزمدرودم را پذیرا باش ای شهربانوی گنجینه دار بی زهراینکنگاه کن که چه بیرحمانه دوستم داری 
سلام
امروز رفته بودم لپ‌تاپ بخرم (قبلی دیگه داشت دار فانی رو وداع می‌گفت :( )، تو اون مدتی که منتظر بودم ویندوزشو بریزه مشتری‌هایی رو دیدم که شاید بشه برا هر کدوم یه داستان نوشت.
یه آقای میانسال اومد پرسید ساعت پشت ویترین هم asus‍ـه؟ صاحب مغازه گفت آره ولی فروشی نیست. نمی‌دونم چرا دلم سوخت برا آقاهه :(
دو مورد پدر و مادر و پسر احتمالا دبستانی‌شون بودن که می‌خواستن برا بچه‌شون لپ‌تاپ خفن بگیرن. دومی که عالی بود. داشتن دنبال لپ تاپ گیم می‌گشتن
دیروز با دوستم با یه گروه تور رفتیم جنگل.
البته نه جنگل معمولی،جنگلی که برای رسیدن به یه آبشار نزدیک به ۵ ساعت پیاده روی کردیم اون هم نه تو مسیر هموار!
یه جاهایی شیب داشت که باورم نمیشه چجور اون شیب ها رو میرفتیم و باورم نمیشه که چطور برگشتیم ! 
ساعت ۵ صبح حرکت کردیم و ساعت ۱۰ شب دیگه برگشته بودیم.
نمیتونم توصیف کنم که چقدر با وجود سخت بودنش لذت داشت.
رسیدن به جایی که انسان ها کمتر میرن و طبیعت بِکر و خالص داره لذتی داشت که قابل توصیف نبود !
ه
بیشتر دوست دارم کسی منو درک کنه تا اینکه دوستم داشته باشهراستش تعداد افرادی که که درکم میکنن از ادمایی که دوسم دارن کمترنو فکر میکنم وقتی کسی درعین اینکه دوست داره ، با تموم وجودش درکتمیکنهیعنی عاشقته ، هوم . اره از نظر من عشق اینه
بیشتر دوست دارم کسی منو درک کنه تا اینکه دوستم داشته باشهراستش تعداد افرادی که که درکم میکنن از ادمایی که دوسم دارن کمترنو فکر میکنم وقتی کسی درعین اینکه دوست داره ، با تموم وجودش درکتمیکنهیعنی عاشقته ، هوم . اره از نظر من عشق اینه
پیاده اسم رمانیه که نیم ساعت پیش تمومش کردم، هر چند برای من سیلابس درسی به حساب می اومد ولی خوندنش خالی از لطف نیست. دوستش داشتم، ادبیات روان و البته به روزی داره و داستان واقعی. داستانِ یک زن در اوایل دوران جنگ و بعد از انقلاب، که درگیر بارداری و زندان رفتن شوهرش میشه و یه پایان غم انگیز. در کلیت داستان احساس غریبی نکردم با محور اصلی، چون به نظرم همه ی ما حداقل یک نفر رو دور یا نزدیک می شناسیم که کم و بیش داستان زندگیش شبیه به داستان شخصیت اصلی
سال پیش همین موقع روبرو باب الجواد بودم که دوستم زنگ زد گفت رتبه اومد ببین.:)
و من زار زار اشک ریختم چون ۱۰۰درصدم مطمئن بودم چیزی که من میخوام نمیشه !
هی دلم مشهد میخواد. :)
هی.
زیادی این روزایی که میگذره و قراره برسه نفس گیره که باهیچ خوشگذرونی حالم خوب نمیشه!
نوشتن داستانی که خواننده ها از خواندن آن لذت ببرند برای کسی که در این زمینه تحصیلات و آموزش های لازم را ندیده کاری سخت است .البته این مسئله به آن معنی نیست که هیچ کدام از کسانی که در نویسندگی تجربه ای ندارند و یا از آموزش های لازم برخوردار نیستند باید نویسندگی رو کنار بگذارند .
گاهی ما دوست داریم تنها یک داستان کلی رو برای دیگران روایت کنیم ، یا حتی نظرات خودمون را در خصوص مسایل مختلف در قالب یک داستان کلی برای دیگران بیان کنیم . داستان های که
سیر مطالعه پیشنهادی :
1- نامیرا - صادق کامیار - داستان مسلم - قبل از واقعه کربلا
2- از دیار حبیب - سید مهدی شجاعی - داستان حبیب بن مظاهر
3- پدر، عشق و پسر - سید مهدی شجاعی - داستان حضرت علی اکبر-ع-
4- سقای آب و ادب - سید مهدی شجاعی - داستان حضرت عباس -ع-
5- فصل شیدایی لیلاها - سید علی شجاعی - داستان یاران امام
6- آفتاب در حجاب - سید مهدی شجاعی - داستان حضرت زینب -س-
7- فتح خون - شهید مرتضی آوینی- بیان تاریخی و ادبی واقعه کربلا از سال 60 هجری
8- وقتی دلی - محمد حسن شهسو
آدم ها کنار تو قیمتی میشن
من اگه حالم خوبه،چون هنوز دخترتم
چون خدا گفته بدترین گناهه ناامیدی
من وقتی میدونم تو هنوز دوستم داری، وقتی غلط میرم زودی بلد میشم.
اشتباه کردم ولی همین که پیشمی یعنی قوت قلب.
حضرت زهرای خدا.
سلام.
خوبین؟
- فعالیت دانش آموزان بر پایه سه محور داستان نویسی، داستان خوانی و داستان گویی است.
- از ایجاد فضای رقابتی بین دانش‌آموزان خودداری شود.
- دانش‌آموزان مختارند خودشون یکی از فعالیت ها را انتخاب کنند و مجبور کردن آنها به انتخاب یک فعالیت مشخص ممنوع است.
- اجبار کردن دانش‌آموز به خرید کتاب یا هر چیز دیگری که بار مالی دارد ممنوع است.
- دانش‌آموزان قبل از عید کاملا توجیه شوند.
- همه دانش‌آموزان در طرح شرکت داده شوند.
- از دادن تکلیف کتاب‌های درسی خو
”‏من بدون کسی که داستان‌هام رو بخونه مثل یه دونه شن تو بادم.
این را به کسی گفتم و از اعماق وجودم به آن باور دارم.
من بابت تک تک ثانیه‌هایی که برای خواندن داستان‌هایم صرف شده ممنونم.کاش بدانید با وقتتان جان دختری در این گوشه‌ی خاکستری دنیا را نجات داده‌اید.
من دنبال دفترهای زشت با جلدهای زمخت و تیره که کاغذهای کاهی دارند می‌گردم. دوستم می‌گوید وقتی روی این کاغذها می‌نویسی انگار داری کلماتت را می‌اندازی توی فاضلاب. مکث می‌کنم. سالنامه جلد آبی زهوار در رفته‌ام را ورق می‌زنم و می‌گویم: عوضش امنیت‌شان حفظ می‌شود! کی حاضر است دست در فاضلاب کند برای یک مشت داستان و هیجانات و تخیلات چرکنویس شده؟ 
این ترم ۶ واحد ناقابل افتادم. و جالب اینجاست که تنها ترمی بود که انتظار افتادن نداشتم و اولین ترمی ب
پازل چوبی کتابی داستان حیوانات جنگل
 
پازل چوبی کتابی داستان حیوانات جنگل یک کتاب داستان جالب و متفاوت است. کودک دلبند شما علاوه بر اینکه در هر صفحه قسمتی از داستان را مشاهده میکند میتواند پازل آن صفحه را کامل به هم بریزد و بسازد. رنگ های جذاب و جنس چوب برای این کتاب پازلی جذابیت بسیار زیادی بوجود آورده است.شما میتوانید از کودکتان بخواهید داستان این کتاب پازلی را برایتان روایت کند و داستان های متفاوتی از آن بسازد. همین امر سبب بهبود خلاقیت د
دیروز به دلم افتاده بود به دوستم پیام بدم خب به حرف دلم گوش کردم و پیام دادم و حرف زدیم که چه خبرا چیکارا میکنی و اولین سوالش این بود لیلا کار پیدا کردی؟ و جواب من نه کو کار هرجا رفتم چون سابقه هیچ کاری ندارم همش میگن زنگ میزنیم و بعدشم هیچ خبری نمیشه؛ یهو گفت افسردگی گرفتم لیلا، گفت مامانش گفته برو بیرون و تا کار پیدا نکردی نیا خونه!!! 
بعد بهش گفتم اینستا نصب کردم و آی دی پیج طراحی و شخصیشو برام فرستاد رفتم فالوش کردم و داشتم کاراشو میدیدم و لذ
داستان عشق مریم وعلی را روایت می کند 
 
خلاصه کوچکی از داستان:
 مریم وعلی دو جوان از قشر مالی ضعیف جامعه
 مریم دختری که تازه دبیرستان را تمام کرده ودر آستانه کنکور میباشد، تک فرزند است.
 علی جوانی بیست و شش ساله که در پیک موتوری بیرون بری مشغول است و تک فرزند که پدرش در پنج سالگی او ومادرش را به قصد ثروتمند شدن ترک کرده و تا کنون خبری از او نیست،ومادرش هم بیمار است.
که هر دو به صورت نسبتا تصادفی عاشق یک دیگر میشوند 
وزندگی مریم تا مدتها در فراز
اولین کتابی که امسال خوندم یا بهتره بگم امسال تمومش کردم "کجا ممکن است پیدایش کنم"بود،عکس رو زمانی گرفتم که خیلی سردم بود و اون گل رو جوجه رنگی بهم داد،شاید بعدا بیشتر راجبش حرف زدم اما الان نه.کتاب مجموعه داستان بود(پنج داستان)و من سه تا از داستان هارو پارسال خونده بود و دیروز هم یکی و امروز هم یکی دیگه،و کتاب همین حالا تموم شد.قلم موراکامی برام آشنا و در عین حال ناشناخته و عجیب غریبه،همونطور که داری میخونی کلی به فکر فرو میری و عمیقا توی داس
کاش میشد جای فقط یک لیست کلوز فرندز، چند لیست داشت:
کسانی که مسائل عاطفی را میفهمند
کسانی که دوستم می‌دارند
کسانی که درد آشنایند
کسانی که محرم اند
کسانی که خوب حرف می‌زنند و آرامم می‌کنند.
 
و بعد جداگانه استوری گذاشت برای تک تک این لیست های خالی
امروز همکارم و صمیمی ترین دوستم توی محل کار
به خاطر صبحانه خوردن خارج از تایم صبحانه
با بدترین برخورد و توهین آمیز ترین حالت ممکن اخراج شد
هنوز توی شوکم و دستام داره میلرزه و تمام تنم خیس عرقه
کاش زودتر امروز تموم شه و بزنم بیرون از این جهنم.
موضوع انشا: آسمان شب
تاریک شدن زودتر از حد معمول تو زمستون اخرش کار دستمون میده ، اینو من به دوستم گفتم یکم همدیگرو نگاه کردیم شونه هاش رو بالا انداخت گفت:حالا که چى! ما که هر روز اومدیم و تا اخراى شب موندیم چیزیمون نشد
ادامه مطلب
راستش نمیدونم دوستم داره یا نه، خیلی درگیرش شدم، باید بگم که دوسش دارم و در واقع اینکه بفهمم اونم دوستم داره برام مهمه واقعا، همه چی از چشم تو چشم شدنی شروع شد که دو دقیقه طول کشید، یعنی نه مثل سریال ها. 
داشتم در رابطه با موضوعی بهش توضیح میدادم و به صورت اتفاقی دو دقیقه ی تمام به چشم هاش خیره بودم، و از همون جا ازش خوشم اومد. شاید مثل بچه های نوجوون به نظر برسه اما نمیدونم منی که دهه هفتادی هستم چرا این طوری عاشق شدم؟
پسر مغروری هستش، با ا
یه ساله یه کاری رو دارم انجام میدم و تا حالا چند تا چیز مهم یاد گرفتم.اولیش رو دوستم بهم از تجربه ی خودش گفت:حریص نباش.دومی رو خودم یاد گرفتم:چهار چشمی کارمو بپام.سومی رو امروز قشنگ با جون و دل فهمیدم و اون اینکه وقتی خراب شد سعی نکن درستش کنی،چون بدتر گند میخوره بهش.جالبه که دلیل این گند خوردن همون حرص زدنه:)
دوستم از این که در استانه دهه چهارم زندگیش قرار داشت ناراضی بود. گفتم از دهه سوم که بلاتکلیفی خیلی بهتره. گفت اتفاقا همین که هنوزم بلاتکلیفم سخته. برام ترسناک بود که چند سال دیگه هم بخوام همینقدر شترگاوپلنگی زندگی کنم،برای خودم لحاف چهل تکه بدوزم، تو کمد از چشم این و اون قایمش کنم و شب به شب بغلش کنم.
بحثمون با وزن کردن خودمون رو ترازوی یه پیر مرد که چاقو بدون تیغه و کلاه سربازی میفروخت نصف و نیمه موند ولی تو ذهن من هنوز ادامه داره.تو یه شب بها
فرهنگ و هنر | آیا داستان مغزهای کوچک زنگ زده کپی است؟!
مطرح شدن اینکه آیا داستان فیلم معروف مغزهای کوچک زنگ زده از یک رمان است، این روزها به یکی از جنجال‌های رسانه‌ای تبدیل شده‌است!
در ادامه مطلب بخوانید .
پرتال جامع ترولیا | سرگرمی، طنز، کلیپ، دانلود، فونت، سلامت، عکس، آشپزی
معرفی کتاب به مناسبتکتاب کودک : مژده گل؛ داستان‌هایی از زندگی امام سجاد (ع)؛ جلد ششمنویسنده : محمود پور وهاب
داستان‌هایی از زندگی امام سجاد (ع)» جلد ششم از مجموعه‌ی مژده‌ی گل نوشته‌ی محمود پوروهاب و به تصویرگری حامد زاهد است. این کتاب داستان‌هایی از زندگی امام سجاد (ع) را به زبانی شیرین و جذاب برای کودکان و نوجوانان بیان می‌کند.
رفتم از آشناهای دوستم گوشی بدون رجیستری بخرم، گفت این مدل رو موجودی ندارم و فلان روز میارم.بعد دو روز خبر رسید ماشین موبایلاشو گرفتن.
 
حالا اوج بدشانسی اینه که الان گوشی بدون رجیستری خریدم و دولت داره یکارایی میکنه دیگه نشه با پاسپورت رجیستر کرد.
دیروز تا یک جایی با ماشین میشد رفت. یعنی من از میدان فردوسی تا دانشگاه تهران پیاده رفتم و برگشتم. مسیر زیادی بود ولی ازدحام جمعیت به گونه ای بود که نمی‌شد بنشینی و خسته بشی. یعنی ضایع بود که پیرمردهای چروکیده و مُنَکِس اینجوری بَشاش در مسیر باشند و شانه بلندی چون من قیافه اش ناله»! تازه بعد از نمازجمعه که جمعیت متفرق شد  و می‌خواستم برگردم سراغ ماشینم متوجه شدم که چقدر راه طولانی ای طی شده.
توی صفوف نمازجمعه با یکی از رفقای دانشگاه مشغول پر
#معرفی_کتاب کتاب بانو در آینه مجموعه‌ای است که تمامی داستان‌های کوتاه ویرجینیا وولف را شامل می‌شود. این داستان‌ها از سوی بسیاری از منتقدین با‌ارزش تلقی گشته‌اند چرا که به مدد این داستان‌ها می‌توان به دنیای پیچیده نویسنده‌ای راه یافت که آثارش همچنان پر خواننده است.__________با ۵ درصد تخفیف اعضا و ارسال رایگان
_____________
سفارش ازطریق #سایتwww.amirabook.irسفارش به صورت تلفنی۰۷۱_۳۲۳۲۱۴۳۲۰۷۱_۳۲۳۲۰۸۸۱_۳سفارش ازطریق تلگرام
باامیراکتاب در پیام رسان #ا
یه بنده خدایی از دوستهامون چند روز قبل عکس گذاشت که عقد کرده ، و هممون کلی خوشحال و تبریک و .
من اصلا همسرش رو نمیشناختم .
از بچه های سراسری ترم پایینی بود .
هیچی خلاصه همون موقع دوست من که از دی ماه مهمانی گرفته رفته تهران به من پیام داد که اینا چجوری آشنا شدن و کی آشنا شدن و.؟ 
گفتم والا من نمیدونم ! 
یهو گفت این پسره تا همون دی ماه به من پیام میداد  ، پیشنهاد میداد ‌.
اضافه کنم که این دوستم هرکی ازدواج میکنه یا دوست میشه میگه شوهر طرف یا دو
شبهای زیادی نیمه شب های زیادی باهم رفتیم جمشیدیه و محک گریه کردیم.
ولی آخرش تا خونه خندیدیم. چند روز پیش میگفت فاطمه دقت کردی من هیچ کس رو اندازه تو نمیتونم بخندونم؟ هر چرت و پرتی بگم از خنده ریسه میری. گفتم بانمکی؛ باهوشی؛ بلدی فضا رو تلطیف کنی. گفت باور کن اینا نیست. فقط چون تو دوستم داری حتی شوخیهای بی مزه م هم برات جذابه. لبخند زدم.
Akse Aghaye Khamenei

آخرین جستجو ها