نتایج جستجو برای عبارت :

خودم برا خودم شعراشو بلند میخوند خودم برا خودم نیرو کمکی بود

 
امروز به عشقِ خودم از خواب بیدار شدم به عشقِ خودم ورزش کردم با نهایت عشق خودم برای خودم چای ریختم خودم با خودم چای نوشیدم به عشقِ خودم نشستم سرکار به عشقِ خودم ساعت‌ها کار کردم و نوشتم به عشقِ خودم خرید رفتم به عشقِ خودم برای خودم لباس خریدم و .
ادامه مطلب
بیجهت بلند شدم در رختخوابم نشستم، با خودم زمزمه میکردم:بیش از این ممکن نیست.تحمل ناپذیر است.» ناگهان ساکت شدم. بعد با خودم شمرده و بلند با لحنِ تمسخرآمیز میگفتم: بیش از این.» بعد اضافه میکردم: من احمقم!» من بمعنی لغاتی که ادا میکردم متوجه نبودم، فقط از ارتعاشِ صدای خودم در هوا تفریح میکردم.شاید برای رفعِ تنهائی با سایهٔ خودم حرف میزدم.بوف کور
دلم بدجور برای خودم تنگ شده ولی نمیتونم به این سادگیا با خودم اشتی کنم چون من دیگه اون ادم ساده و مهربون قبلی نیستم هیولای درونم بدجورطغیان کرده 
اگه فرصت کنم گاهی به خودم سر بزنم اونوقت که می بینم از خودم خیلی فاصله گرفتم و بدجور دلتنگ خودم میشم
حالا که با خودم کنار اومدم ، حالا که دارم خودم رو اروم میکنم ، حالا که می خوام خودم باشم و برم دنبال زندگی خودم و تنها برای خودم بجنگم ، چرا نمیذارین؟؟ به خدا که نمیتونین منو درک کنین چرا اصرار میکنین!؟ چرا اذیتم میکنین!؟ خدایا میبینی منو؟؟
توو این سالا دیگه هر اشتباهی از دستم برمیومدو کردم
کم نه چند سال هر شب از دستم در رفت
رفتم چند سال اَ صبح با گردنِ کج برگشتم
خودم دلِ خودمو میزدم خودمو میزدم ریشامو نمیزدم
اگه بدونی چقد رو خودم چاقو کشیدم من
هنوزم خیلی شبا خوابم نمیبرن
تو فکر میکنی کی موند؟
اون روزایی که فقط خودم پیشِ خودم میموند
خودم برا خودم شعراشو بلند ميخوند
خودم برا خودم نيرو کمکي بود
کی موند وقتی اونقد جفنگ بودم
حتی توو چشمایِ خودم هم نگاهم نمیفتاد
بهم حق بده نذارم بفهم
 تو کل زندگیم هیچ چیزم دقیقا  برای خودم نیست .
هیچ چیز
حتی گاها احساس میکنم من خودمم برای خودم نیستم .
نمیدونم در آینده یعنی روزی میاد که ببینم تمام من برای خودمه!!
نمیدونم .
من تنها چیزی ک دلم میخواد اینه ک رها و ازاد باشم .
خودم برای خودم باشم . همین
شاید فردا برای خودم یک دسته گل بخرم ، با کاور کاهی و نوشته های ریز و درشت انگلیسی یا نه شاید هم شعر فارسی ، همان هایی که نخ های کنفی دارن از همانی که دوستش دارم و هیچکس نمی داند ، اری خودم برای خودم،چه اهمیتی دارد که کسی به من نه گل هدیه میدهد و نه کادویی ،انگار فراموش کرده بودم من هنوز خودم را دارم، اگر به همین زودی خودم را پیدا نکنم و قرار ملاقات نگذارم خواهم مرد
سرم را بین دستانم تکیه میدهم و با خودم تکرار میکنم زهرا قبول کن که تنهایی» و دوست دارم زار زار بزنم زیر گریه. از شدت دردِ سر و دردسر! دردسری که خودم برای خودم ساختم و تمامی ناپذیر است.
پ.ن:
به میمنت و شادی، تا هفته دیگه به یکی از وحشتناک ترین وضع های ممکن با خودم رو به روم میکنن! این هم عاقبت به خیر بشه صلوات.
حرف میزنم، شوخی می‌کنم، سعی می‌کنم با گفتن حرف ها‌ی بی‌ربط و با ربط حس بدی را به همصحبتم انتقال ندهم. می‌خندم، لبخند میزنم.
و بعد توی اتوبوس، شب‌ها که بی‌خواب می‌شوم اغلب با خودم با لحن غمگینی حرف می‌زنم به خودم بی‌اعتنایی می‌کنم، سینه‌ام تنگ می‌شود و از خودم می‌پرسم مرا چه شده؟
من دقیقا کی هستم؟
سلام
دارم به خودم ایمان میارم که روانشناس خوبی هستم حداقل برای خودم.
من یه اعتقاد عجیبی دارم اونهم این هست که هرکس میتونه برای خودش بهترین دکتر باشه در زمینه جسمی و روحی و
دلیلم این هست که هیچکس بهتر از خودمون ما رو نمیشناسه.
مثلا همین مدت که وضع روحیم افتضاح بود، دارم سعی می کنم حال خودم را بهبود بدم و کمی هم موفق بودم. البته اشاره کنم هنوز حالم خوب نیست ولی پیشرفت خوبی داشتم. درواقع امید را در بعضی از مسایل خاص از زندگیم حذف کردم ولی در کل
خیلی بیشتر از آنچه که فکرش را بکنید دلم گرفته، هنوز هم نمی خواهم خودم را از تب و تاب بیندازم و مدام با خودم زمزمه می کنم:
ﺎﻫﺎﻫ ﻪ ﺩﻟﻢ ﻣﺮﺩ به خودم میگویم در دیاری که پر از دیوار استﺑﻪ ﺠﺎ ﺑﺎﺪ ﺭﻓﺖ؟ﺑﻪ ﻪ ﺑﺎﺪ ﻮﺳﺖ؟ﺑﻪ ﻪ ﺑﺎﺪ ﺩﻝ ﺑﺴﺖﺣﺲ ﺗﻨﻬﺎ ﺩﺭﻭﻧﻢ ﻮﺪ :ﺑﺸﻦ ﺩﻮﺍﺭ ، ﻪ ﺩﺭﻭﻧﺖ ﺩﺍﺭ !ﻪ ﺳﻮﺍﻟ ﺩﺍﺭ؟!ﺗﻮ " خدﺍ " ﺭﺍ ﺩﺍﺭﻭ " ﺧﺪﺍ "ﺍﻭﻝ ﻭ ﺁﺧر با توست.
سهراب سپهری
امروز شنبه است. بیست و هشتم اردی بهشت 98. گمانم دوازدهمین روز از رمضان. آن چه که پوشیده نیست این است که حال خوبی ندارم. روح آرامی ندارم. وضع مطلوبی ندارم . چرایش را نمی دانم. از هیچ چیز، مطلقا از هیچ چیز ِ خودم راضی نیستم. احساس می کنم برای هیچ چیز زندگی ام تلاش نکرده ام. بد جور با خودم وارد جنگ شده ام . زیان این جنگ هم بر هیچ کس مترتب نیست الا خودم  
باید تمام کنم. 
باید شروع کنم.

تمام نوشته های 96 و 97 را برداشتم. این جا گزارش ِ حال و روز خودم را به
باعث فخر و مباهات منه که یه لوسیفر تو زندگی واقعی دارم .هر چند که خودم هم یه شیطان دون پایه ام . یکی مثلِ مِیز .اما اگه لازم باشه خودم با دستِ خودم بال هایِ لوسیفرمو می بُرم !+ از فعلِ میبُرم استفاده کردم چون یه جا خوندم ، استخونای بال خیلی محکم هستن .
     این روزها حال خیلی خوبی دارم. انگار که یه فشاری از روی قلبم برداشته شده؛ با خودم مهربان تر شدم؛ بیشتر به خودم حق میدم؛ بیشتر به خودم کمک میکنم که رشد کنم؛ کمتر سرزنش یا گله میکنم از خودم؛ بیشتر به حس و حالم توجه میکنم تا حجم کارهای مونده در خانه و از همه مهمتر بیشتر حق اشتباه و ایده آل عمل نکردن به خودم میدم.
     بیشتر پسر و همسرم رو دوست دارم. کمتر میزان نخوابیدن پسرم برام دغدغه اس؛ کمتر کارهای نکرده همسرم آزارم میده.
     از همه مهمتر دوت
مثلا دیگه از هیچ کس ننویسم و احساساتم رو خاک کنم و بی توجه بهشون باشم.
شاید یه نوعی از مبارزه باشه.مبارزه با هر چیزی!
یا مثلا دیگه با زبونم از پشت به دندون هام فشار نیارم
یا بیخیال باشم نسبت به درد توی استخون هام
یا اینکه کالباس توی ساندویچ هامو درنیارم!
یا بیشتر درگیر زندگی خودم بشم.غرق بشم توی خودم.
بیشتر دنیای خودمو دوست داشته باشم و بیشتر برای خودم باشم.
یا بیشتر برای "خودم" وقت بذارم این دفعه.
دل تو دلم نبود که عکسای امشب برسه دستم و ببینم که چه شکلی شدم با اون آرایش دست و پا شکسته ی خودم و آقا نگم که خودم عاشق خودم شدم و منتظرم کار وخونه و ماشین و غیره جور شه برم خواستگاری خودم! ( مزاح) 
ولی جدی باید با آرایش آشتی کنم رژگونه ی هلویی معجزه میکنه
سایه اسموکی خیلی به من میاد
رژ لب زرشکی هم بهم میاد
و بعد قرن ها تونستم مدل مویی که بهم میاد رو پیدا کنم و عشق کنم با موهای بلندم
چقدر اون پیراهن سفید با گل های مشکی هم به تنم نشست اصلا از واجباته
معمولا اینجوری فکر میکنم که از خودم خوشم نمیاد. نه! بدتر. از خودم بدم میاد.
اما وقتی دقیق‌تر فکر میکنم و میبنیم تا حالا چند ده بار برگشتم و نوشته‌ها قبلیم رو میخونم میفهمم که در واقع از خودم خیلی خوشم میاد و تظاهر میکنم، خوشم نمیاد! بلکه اینجور متواضع به نظر برسم. با این فکر بیشتر از خودم خوشم نمیاد. نه! بدم میاد.
وقت‌هایی مثل حالا که به فکرشم، منتظر پیامشم و اینها با خودم فکر می‌کنن اونن الان تو فکر منه. بعد از خودم می‌پرسم واقعا اون الان تو فکر منه؟ و بعد با خودم می‌گم اگه نبود منم بهش فکر نمی‌کردم و داشتم کار خودم رو می‌کردم. و اینجور خودم رو تسلی می‌دم. واقعیت اینه که دیگه پیر شدی برای این بازی‌ها برای عشق و عاشقی‌ها. واقعیت اینه که قرار نیست کسی عاشقت بشه و تو هم. هورمون هم نباشه وقتش گذشته. اونم یکی کوچکتر از تو، خب خودش زندگی و دغدغه‌های خودش
سلام
گاهی وقتا آدم همه کس و همه چیز رو مقصر میدونه
جز خودشو
امشب میخوام بگم
از خودم گله دارم
از خودم ناراحتم.
زیادی به خودم بها دادم که نمیتونم جلوش رو بگیرم
خدایا خودِ من را در خودِمن زمین بزن
من به نگاهت نیاز دارم
فردا روز زیارتی امام رضاست.
کاش نبودم 
وچه زیبا گفت سهراب عزیز
باید امروز حواسم باشد که اگر قاصدکی را دیدم آرزوهایم را بدهم تا برساند به خدا به خدایی که خودم میدانم نه خدایی که برایم از خشم نه خدایی که برایم از قهرنه خدایی که برایم ز غضب ساخته اند به خدایی که خودم میدانم به خدایی که دلش پروانه است و به مرغان مهاجر هر سال راه را میگویدو به باران گفته است باغها تشنه شدند و حواسش حتی به دل نازک شب بو هم هستکه مبادا که ترک بردارد به خدایی که خودم میدانم !
با تشکر از دوست عزیزمون آنه ی عزیز بالاخره موفق شدم وبلاگ قبلی رو از دسترس خارج کنمکه نه چشم خودم بهش بیفته نه کس دیگه ای 
دوست ندارم از اوضاع این روزا چیزی بنویسم.نه اینکه حالم بد باشه نهحالم خوبهزندگی رو رواله.فقط دوس دارم بی خبر از همه چی و همه بی خبر از من به زندگیم ادامه بدم.
امسال رو باید رو.خودم و هدف هام سرمایه گذاری کنمدیگه همه توجه ها فقط به خودم خواهد بودهمه هزینه ها هم برای خودم میشه برو بریم اپریلهواتو دارم
خودم‌‌ را ملعبه‌ی زندگی کرده‌ام. یا شاید باید بنویسم زندگی را ملعبه‌ی خودم ساخته‌ام. مسائل اساسی را گردن می‌بُرم برای مسائل کسشر. صبح گندی زدم به آینده‌م که اگر آینده بنا بود طی یک مسیر سر راست برسد به آن نقطه همان بهتر که گند بخورد به سر تا پایش، بهرحال یا فردا بویش درمی‌آید یا پس‌فردا. شاید هم پسِ آن فردا. نگرانم و بی عذاب وجدان. بقول ف: دست کم خودم گه زدم بهش»
بسم الله
 
همیشه فکر می‌کردم خودم را باید کتاب کنم اما وسطای همان فکرهای قشنگ قشنگ، می‌زدم به سرم که نه! من دوست ندارم فاش شوم. حسِ خوبی به فاش شدن نداشتم. ولی فکر می‌کنم دیگر وقتش رسیده که از خودم تا به خودم را تغییر دهم و زندگیم را در مسیرِ از خودم به دیگران، پیش ببرم.
و من یک زمانی عاشق پاییز بودم و تنها قدم زدن زیر نم نم باران. از خوابگاهمان  در پردیس ارم تااااااا پارک آزادی و اطلسی و حافظیه!! 
و حالا اما. از آن عشق ها فقط عشق به پاییز مانده !
دیگر نه حوصله خودم را دارم که خودم را بردارم ببرم بیرون ، نه توان قدم زدن را. و نه دیگر حافظیه را دوست دارم! 
اگر هم خواستم خودم را ببرم جایی، اولین جا حتما "شاینار" است و خوردن یک آب انار ملس به یاد کلاس های انقلاب دانشکده مهندسی با زهره ! :)
سلام. از اون روزی ک حالم خیلی ناجور و بد شد ب فکر رفتم‌ در مورد خودم و تغییراتم. با صحبت با دوستم فهمیدم زیاد برام‌ اتفاق میفته ک مشابه این حالتو تجربه کنم. خب این باید بررسی بشه. تا زمانی ک بخوام از مشاورم کمک بگیرم اما باید‌ دیدم باز باشه ب خودم و حالتام توجه کنم. تا حد ممکن از خودم و حالم خیلی مراقبت کنم. خدا رو شکر میکنم ک دوست همراهی دارم ک انقد هوامو داره. منم انگیزم واس مراقبت از خودم بیشتر میشه و ب اینکه دوس دارم ب اونم ارامش بدم ن اینک
و‌ شما نمیدونید که چقدر دلم میخواد مادر بشم ،‌ همین الان مادر بشم نه بعد از تموم شدن درسم ، نه بعد از کار کردن و شغل ثابت پیدا کردن ، نه بعد از قبولی توی ارشد ، نه بعد از پولدار پولدار پولدار شدن .
فکر میکنم که مادر شدن مترادف کلمه ی خودخواهیه ، میخوام مادر شم بخاطر خودم ، بخاطر لذت خودم ، کیف خودم ، عشق خودم
با این وجود خیلی میخوام مادر شم و خیلی نمیخواد مادر شم . 
من او سی دی یا همچین چیزی دارم. مثلا وسواس دارم که کنش های اجتماعی ام _ اوه شت_ خوب از آب درنیایند. منظورم این است که من درد مقبولیت دارم. دلم میخواست میتوانستم همه چیز را به یکی از اندام هایم دایورت کنم اما نمیتوانم. نمیتوانم چون نمیشود. چون حرف مردم برایم مهم است. چون نمیتواند نباشد. این حرف ها که هی به این و آن میگویم خودت باش و به حرف مردم اهمیت نده ، شعارند. خودم مثل سگ تویشان مانده ام. خودم مثل سگ به حرف دیگران اهمیت میدهم. خودم، خودم نیستم. و
کالبدم بدنم جسمم همون هست که سابق بود. ولی روحم ریزش کرده.
انگار یکی دست و پا داره اما لمس شده  و فلج هست.
یه بخشی از من نیست. احساس پیچکی رو دارم که دیوارش ریخته.
حواسم هست باید به خودم مسلط باشم و از خودم مراقبت کنم اما فرصت دلسوزی و آه و ناله به خودم ندم. 
به قول امیر وضعیت سفید : ( که چقدر شبیه بود احوالاتش به احوالات من) قوی باش مرد! 
با خودم قرار گذاشته بودم اگر سر موقع به برنامه ام برسم یک اپیزود از سیزن جدید peaky blinders را به خودم را به خودم جایزه بدم.
 
زودتر از موعد به برنامه ام رسیدم.
 
+یک فاتحه هم برای روح*** بخونیم که روش کراش داشتم ولی سوراخ سوراخش کردن نامردا!
 
بعدا نوشت:کُشته ی عمّه پالی ام.لعنتی خفن خوش استایل باکلاس:)
 
 
توی زندگیم
در هیچ مقطع و زمانی
خودم رو به اندازه الان دوست نداشتم و روی خودم به اندازه الان حساب نکردم.
به خودم خیلی اعتماد دارم.
 
این رو مدیون دوستهای خوب
و عشق خودم هستم که یه انسان فوق العاده هست و انسانیت رو در من تقویت کرد.
 
و البته ممنون صابخونه قبلیم (همون که مسن هست و ادم خودخواه و دیکتاتوری هست و پیر درون داره) و همه کسانی که خودرای و مستبد و حرف حرف منه، مای وی اور های وی، و هستن، که به من نشون دادن، گذر سن، حتی رسیدن به هشتاد سالگی، ب
پر از غرورم و زیبا ولی غم‌انگیزم
درست مثل درختان فصل پاییزم  
میان پوسته‌ای تنگ، گیر افتادم  
طبیعی است اگر با خودم گلاویزم
به حکم دل همه‌ی برگ‌های سبزم را  
ورق ورق وسط این قمار می‌ریزم  
نسیم دست تکان می‌دهد و می‌گذرد  
و من چگونه از این باغچه نپرهیزم
نگاه کن به همان شاخه‌ای که آن بالاست
بعید نیست خودم را از آن بیاویزم.  
سعید حیدری ساوجی
- عمه لطفا قندونو بده من خودم انتخاب کنم!- عزیزم! قنده دیگه! چیو انتخاب کنی؟!- نه عمه! خودم میخوام انتخاب کنم.
قندونو بهش تعارف کردم.
یه کم قندها رو زیر و رو کرد و گفت: پس قند خودم کو؟ پیداش نمیکنم!
من با چشمای گرد نگاش میکردم!
بعد از چند لحظه یهو با خوشحالی گفت: آخ جون! پیداش کردم!
و دستشو مشت کرد و از تو قندون در آورد.
خواستم بگم این چند تاست! نه یکی!. که گفت: عمه همین پنج تا برای چاییم کافیه! ممنونم!
گاهی باید با خودم همدست شوم و زخم های زمانه را نادیده بگیرم. باید با خودم همدست شوم تا به خودم اجازه دهم احساس رهایی را تجربه کنم و نشنیدن را، ندیدن را . برای این دل بریدن های اجباری، این فراموشی ها، این دلشوره ها باید با خودم همدست شوم.
بله گاهی مجبوری با خودت همدست شوی تا رویایت را نادیده بگیری فقط برای اینکه تنها نیستی. همه ی ما با خودمان برای نادیده گرفتن کسی که واقعا هستیم همدستیم.
تو راه از اول جاده ساوه یه موکب نسبتا بزرگ دیدم، حس خیلی جالبی تو وجودم شکل گرفت 
 
با خودم گفتم کاش .
 
هر چی بیشتر رفتیم تو همدان هم چند تا موکب بود، شب شده بود حدودای ساعت یک، رفتیم شب رو تو یه موکب خوابیدیم
 
با خودم گفتم کاش .
 
حدودای 5 صبح حرکت کردیم به سمت کرمانشاه، موکبا بیشتر و بیشتر میشدن .
 
با خودم گفتم کاش .
 
مسیرمون از کرمانشاه جدا شد و رفتیم شهری که از اقوام همسر فوت شده بودن.
 
با خودم گفتم کاش .
 
تو راه کلی ماشین شخصی بودن که
مهتاب میگه وبلاگ نویسی کار بی فایده ایه خوب منم که نمی خوام کار مفید انجام بدم والا گاهی واسه خودم مینویسم خاطراتمو روز نوشته هامو که گاهی بخونم و لبخند رو لبم بشینه نوشتن این وبلاگ تنها کاریه که برای تفریح خودم انجام میدم و من دوسش دارم چون به انتخاب خودمه توش بدون اینکه کسی منو بشناسه میتونم خودم باشم 
دیشب کلی اعصابم بهم ریخت سر اینکه هیچ اتفاقی نیافتاد که من حرف بزنم با اون شخص :/ ولی نشد هیچ خبری نشد و یک لحظه به خودم گفتم برای چی باهاش حرف بزنی اصلا؟ دوباره یک اشتباه شروع کنی؟ بعد به خودم گفتم برای چی خودم خردپا و حقیر نشون بدم و خودم وابسته کنم به حرف زدن با ادمایی که اصلا براشون مهم نیستم ینی چرا مهم بودم مقطعی بود و هست و من برای هیچکس همیشه مهم نیستم و هیچکس نیست که ۲۴ ساعته حوصله حرفای منو داشته باشه الکی خودمو نباید وابسته غیر کنم!
با
یه ماجرا تو بدترین سن ممکن زندگیم رو زیر و رو کرد. 
نه ماه  قبل از اینکه اولین پک رو به سیگار بزنم، میدیدم که بعضیا تو مدرسه سیگار میکشن با خودم هزار جور فکر راجبشون میکردم اما نه ماه بعد یه نخ سیگار لای انگشتای خودم بود و یکماه بعد از اون روزی نصف پاکت سیگار رو تو مدرسه میکشیدم. 
یه زمانی بود که ادمای خلاف مدرسه رو میدیدم با خودم میگفتم اینا چه خفنن، اما  چند ماه بعد همون ادما جرائت سرشاخ شدن با منو نداشتن.
ادم بدی نشدم اما دیگه ادم خوبی هم نب
دیشب کلی اعصابم بهم ریخت سر اینکه هیچ اتفاقی نیافتاد که من حرف بزنم با اون شخص :/ ولی نشد هیچ خبری نشد و یک لحظه به خودم گفتم برای چی باهاش حرف بزنی اصلا؟ دوباره یک اشتباه شروع کنی؟ بعد به خودم گفتم برای چی خودم خردپا و حقیر نشون بدم و خودم وابسته کنم به حرف زدن با ادمایی که اصلا براشون مهم نیستم ینی چرا مهم بودم مقطعی بود و هست و من برای هیچکس همیشه مهم نیستم و هیچکس نیست که ۲۴ ساعته حوصله حرفای منو داشته باشه الکی خودمو نباید وابسته غیر کنم!
با
رفتم حجامت 
سه بار لیوان رو زد و گفت هر بار اینقدر اومده (یه ته لیوان مثلا ۲۰ سی سی یا شاید ۳۰) گفت من تیغها رو ریز زدم 
از همکارهای قدیم خودم بود 
خانمی که خیلی دنبال عروس کردن این و اون بود 
خدا خیرش بده 
گرچه من چون اصصصصلا به خودم نمی رسیدم و یه سیاه زامبی بودم فقط یبار منو نشون داده بود اونم بس که بهش گفتم برا همه میسازی برا منم بساز :| (خیلی سال پیش ها!) 
الانم که به خودم می رسم که بهم زامبی معرفی می کنن :/ 
ولش کن 
الان نمدونم چی بخورم! 
رفتم حجامت 
سه بار لیوان رو زد و گفت هر بار اینقدر اومده (یه ته لیوان مثلا ۲۰ سی سی یا شاید ۳۰) گفت من تیغها رو ریز زدم 
از همکارهای قدیم خودم بود 
خانمی که خیلی دنبال عروس کردن این و اون بود 
خدا خیرش بده 
گرچه من چون اصصصصلا به خودم نمی رسیدم و یه سیاه زامبی بودم فقط یبار منو نشون داده بود اونم بس که بهش گفتم برا همه میسازی برا منم بساز :| (خیلی سال پیش ها!) 
الانم که به خودم می رسم که بهم زامبی معرفی می کنن :/ 
ولش کن 
الان نمدونم چی بخورم! 
بعضی وقت‌ها خدایم را گم می‌کنم. نمی‌دانم چرا باید دائم خدا را صدا بزنی تا جوابت را بدهد تا گمش نکنی. یا خیلی‌وقت‌ها آدم یادش می‌رود صدایش بزند. مگر نباید خدا همیشه خود به خودی حواسش بهمان باشد! یا نه! اگر خودمان بخواهیم حواسش بهمان خواهد بود؟!
نمی‌دانم.
 از این قضایا هیچ وقت سردر نمی‌آورم و سوالات بیشماری در این موارد دارم. می‌گذارم توی کله‌ام بمانند، برای خودشان زندگی کنند. اکثرا زاد و ولد می‌کنند و بیشتر می‌شوند و هیچ وقت هم تمام نمی
امروز چند ساعت خونه تنها بودم. رفتم نشستم جلوی آینه و با خودم حرف زدم. صحنه مسخره‌ای بود. من با موهای شدیدا به هم ریخته، که حالا تبدیل شده به حالت نرمالم، با تیشرت مردونه چندین سایز بزرگتر نشستم روی تختم و پاهامو از لبه پایینی تخت (یا هرچی ک اسمشو بلد نیستم) انداختم پایین و دارم به خودم تو آینه نگاه میکنم و با صدای بلند و لهجه مسخره به انگلیسی با خودم حرف میزنم. گاهی میخندم و گاهی بغض میکنم. واقعا بغض میکنم. و بعد از حدود نیم ساعت حرف زدن از جام ب
فارغ از متن ادبی این پست رو میخوام بی قید و بند و بدون هیچگونه محدودیت بنویسم . میخوام بنویسم که چقدر این روزا دلمرده ام چقدر این روزا هیچ میل و شوق و ذوقی به زندگی ندارم چقدر حتی بدم میاد از خودم از همه ی آدمای دورم از تموم مردم از تموم هستی از همه چیز . میخوام بگم چقدرنا امیدانه دارم زندگی میکنم زندگی که نه بیشتر زنده ام فقط در حد نفس کشیدن . میخوام بنویسم که از تنها بودن بیزارم حالم رو بهم میزنه این تنها بودن اما خودم خواستم . خودم خواستم از ه
آدم باید چقدر قوی باشه که جا نزنه ؟ اینو از خودم پرسیدم وقتی تو راه برگشت به خونه بودم. آدم باید چقدر قوی باشه و چقدر کلمه داشته باشه که برای خودش از امید بگه ؟ بگه که زندگی سیاه نیست درحالی که وسط تاریکی وایستاده! یجوریم که انگار رو لبه‌ی دره موندم و ت که بخورم مقصدم مرگه . ولی نمیتونم از کنار پرتگاه بیام کنار. اونجا موندم و به خودم میگم که زندگی سیاه نیست ، آدما سیاه نیستن، قلبت سیاه نیست . بعد میخوام که این حرف‌ها رو باور کنم . باورم میکنم .
* امروز این‌قدر تلخی کردم که امشب یحتمل در خواب تبدیل می‌شوم به شهاب سنگ و فرود می‌آیم در ملاج خودم .* از خستگی دلم می‌خواد برم لای جرز دیوار قایم بشم .* دست می‌برم به پیچ و تاب موهایم و با خودم می‌گویم حیف این موها که می‌شد بپیچد دور انگشتان کسی که دوستم داشت . ​​​​
می‌خوام حواسم یکم به خودم باشه. چای رو دم گذاشتم و چراغا رو روشن کردم. به صداهای درون و بیرون بی‌توجهم. می‌خوام کارای عقب‌افتاده رو کم کم انجام بدم. آهنگای قشنگ و شاد می‌خوام گوش بدم. می‌خوام وقتی بهت فک میکنم فقط لبخند محوی بزنم و رد بشم. حس بد این روزا رو می‌خوام بریزم دور. نمی‌خوام کسی که جلوی موفقیتمو میگیره خودم باشم. که از ازل تا ابد خودم بودم. چراغا رو روشن بذار هاجر. چای دم کشیده و نون بربری و پنیر و گردو منتظرتن.
گاهی فقط خودت را داری و خدای دلت راهیچکس نیستخود و خدایتمثل عابری که خیلی ها از آن میگذرندولی فقط می آیند و میگذرندترسم از آن است که تنها باشم خودمخودمخودمعجب ترس بی تشبیهی ستآنروز چه بر سر م می آیدجز اینکه مـــــنمیکی از رهگذران باشمـآنهایی که می آیند و می روندترس دارددیگر هیچکس صدای هیچکس را(خُدا. را)نخواهد شنیدو از خُدافقط یک اسم می ماند.اصلا هرچه که به خدا مربوطاست میماندجز خدا#الفرار از این
سلاماول بگم دارم از تعجب شاخ درمی یارم.از خودموبلاگم بعد سال ها خوندم.عوض شدم یک دنیافرق کردم یک دنیاچقدررررر  بچه بودماما به اون روز ها غبته می خورمتو این سال ها بیشتر از دست دادم تا بدست بیارم.فرسنگ ها با آرزوهای قبلیم فاصله دارم. کلا دیگه خودم در واقع خود قبلیم رو یادم هم نمی یاد.راستش پست های گذشته رو که خوندم خودم از خودم تعجب کردم.صد در صد دیگه الان این فضا دنبال کننده ای نداره و کسی اینجا نمی یاد خودم هستم تنهااز اطرافیانم از این مکان ه
خیلی وقته هیچی مثل قبل نیس
خودم با خودم قهرهخیلی وقته با خودم کاری ندارم
باهاش صحبت نکردم .بهش انرژی ندادم حتی دعواش نکردم و سرش غر نزدم
نمیدونم چه اسمی میشه رو این حالت گذاشت
خیلی بده که خود ادمم به خودش محل نذاره،شاید خیلی مسخره بنظر بیاد این حالت ولی واقعا انرژیمو گرفته .
احتمالا میزان دلخوریم از خودم بالاست.
قبلا سر هر کاری  که میخواستم انجام بدم تموم انرزیم و حتی بیشتر رو براش میذاشتم و  اگه دست اخر جواب نمیداد حداقلش این بود از خو
اربعین که بیاید می‌شود یک سال که به ابتلائات مختلف دچار شدم. اما از همه سخت‌ترش همین جاماندن است. که با اندوه لباس اتو می‌کنم. اشکم می‌چکد روی پیراهن. با دستهای خودم بار سفر می‌بندم و خودم جا می‌مانم. امتحان من صبر است لابد. صبر بر مصیبت دوری از تو. صبر و قناعت بر سلام‌های از دور.
باید نفس بکشم    توی هوای خودم
باید ک سر بذارم     رو شونه های خودم
باید که گریه کنم   واسه عزای خودم
شبونه گل ببرم         خودم برای خودم
.
.
.
هنوووووز رویای تو دنبال منه
هنوووووز  زخمای تو رو بال منه
هنووووز از خواب خوشت میپرم هرشب.
.
.
.
انگاااار تو قلبم غم دلخواه تو مونده
هنوز قلب من همراه تو مونده
هنوز پشت سرم آه تو مونده.
.
.
.
نشد نشد ک بیام.

+ محض رضای خدا وقتی ی کار درست تو زندگیت انجام دادی خرابش نکن
احمق جان
آرامش چیزی نیس ک بشه راحت بدست
دیروز با اونهمه پارادوکس عجیب خوشی و ناخوشی اتفاقات بسی بد گذشتکلیم حرف شنیدمکلی نصیحتبازم رسیدم سر خونه اول خودم موندم و خودمبعضی وقتا از درجا زدن عصبی میشمبه  خودم فکر میکنم با جایگاهی که الان باید توش بودم ، از خودم لجم میگیرههمش فکر میکنم ی جای کار میلنگههمش فکر میکنم شاید مسیرای زندگیم اشتباهه در حالی که ذهنم میگه درستهمعنی اینهمه بن بستو نمیفهممحس بدی به خودم دارمزمان داره همینجوری میگذره ولی من تغییرشو حس نمیکنمفقط دارم تلقین  می
میرم سراغ هنرهام و بی صدا و تو خلوت خودم یه چیزی رو خلق کنم و تمام استعداد ها و سخت کوشی ها و پشتکاری که در من هست به همراه یه سری عادت های خوب مثل اینکه اگه چیزی رو از جان بخوام بهش میرسم، رو با خلق یه اثر هنری به چشم خودم ببینم.
باختن چقدر دلچسب است. گویی از وزن تن من چیزی کم می شود. ما به این جهان آمده ایم تا ببازیم. تا چیزی  را از دست بدهیم. حتی چیزی را که هرگز نداشته ایم. من از درخت آزادترم و از آزادی کمی آزادتر. من از خودم کمی من ترم و همین باعث میشود با خودم کمی بیگانه باشم. گویی از آغاز نبودم.
 وقتی که زاده شدم شکلی از عدم پا به این جهان گذاشت که اندکی بیگانه بود و می گریست. زیرا نبودن من تمام عرصه های زندگی ام را در خود داشت و چهره اش شبیه خودم بود
بوی عرق بدن هایی که می چرخند و وای حسین می گویند و سینه می زنند برای من خوش تر از عطر یک میلیون و هشتصد هزار تومانی شماست، دوستِ عزیز!
پ.ن:
"از محلی که بوی بدن انسان را بده خوشت نمی آید؟ چون پاهای خودت هیچ وقت بو نمی دهد؟ از عبادتگاهی که بوی انسان را می دهد، برای انسان ها ساخته شده است و درونش انسان ها هستند بدت می آید؟ واقعا که افکار پاریسی در کله ات داری. این عطر جوراب ها مرا با خودم روبرو می کند. به خودم می گم که ارزش من بیشتر از همسایه ام نیست. بو
میگفت:
اصل بلایی که این 15 سال سر خود آوردم اینه که فکرم از یه حدی دیگه بالاتر نمیره که باعث میشه سطوح کوتاه رو بلند ببینم و به جای فرسخ ها بالاتر از بالاترین سیر کردن، محو افرادی بشم که تو اوی سطوح پایین سیر میکنند
میگفت:
بلایی که سر خودم آوردم اینه که به خودم دیگه فکر نمیکنم، به جاش به دیگران توجه میکنم و مسلماً ازشون ضرر میکنم و سر جای خودم قرار نمیگیرم و از سطح خودم پایین تر رفتار میکنم
کو اون فکر بلند من که با لذت و سرعت توش سیر میک
معلم بودن دنیای خیلی خیلی هیجان انگیزی است که همیشه دوست داشتم تجربه اش کنم. وقتی وارد دنیای گرافیک شدم هیچوقت فکر نمیکردم یک روز اسم خودم را معلم گرافیک بگذارم! ولی امروز دوست دار خودم را یک معلم گرافیک خطاب کنم و با معلم بودنم کلی حال کنم. 
حالا من بیشتر از ۲۰ شاگرد در حوزه های مختلف وب و گرافیک دارم و بابت تک تک شان از خودم افتخار در میکنم!
من نمیتونم توی این وبلاگ خودم باشم من هیچوقت توی این وبلاگ خود واقعیم نبودمیکی از آرزوهام اینه که بتونم خود واقعیم باشماما خود واقعیم همونیه که روز و شب با دوستام و خونوادم هستماین وب ، حرفایی زده میشه که جایی نمیشه زد .من خودم خیلی بهتر و متفاوت تر از این وب هستم ما فک میکنیم خود واقعیمونو اینجا نشون میدیم خود واقعی ما اونه که بقیه میبینند اینی که اینجاست خیلی سطحی و کوچیکه در برابر ما
تو نباید می‌رفتی. نباید منُ تنها میذاشتی. نباید با اون سوزن ته گردی که دستت بود، قبل رفتنت حبابِ "تو موندی و حوضت" رو می‌تردی.می‌دونی اخلاق منو. خودم می‌فهمم تنهایی چیه. خودت باشی و خودت، چیه. ولی اگه کسی به زبون بیاره اینارو، حالم بد میشه. یه دفعه با خودم میگم "یک سال و نیمه تنها و در به درم. آره دیگه باید به روی خودم بیارم".چرا باهوش نبودم به اندازه کافی. چرا نشد دانشمند بشیم. که یه نسخه کوچیکِ جیبی ازت درست کنم و دلم بهت گرم باشه.
من راه‌های خودم را برای مواجهه با دردهام دارم، همانطور که هر آدمی. اما وقتی هیچ کدام جواب نداد پناه می‌برم به حمام. حمام کمد کودکی‌های من است. گوشه‌اش چمباتمه می‌زنم در خودم و به صدای بغضم و آب‌ها فکر می‌کنم. گاهی دراز می‌کشم کفش. می‌گذارم سلولهام یخ بزنند. یا از گرما بسوزند. بعد فکر می‌کنم. سعی می‌کنم خودم را بریزم بیرون.به تو گفتم درد بزرگ‌تری را جای درد خودم می‌نشانم. آن طور آرام خواهم شد. ولی گاهی دیگر درد بزرگ‌تری وجود ندارد. برای م
خدایا ممنونم که بهم کمک میکنی لبخندمو نگه دارم
میبینی که 
لبخند و شادی از شادیه اطرافیانم تنها چیزیه که برام مونده
 
ممنونم که بهم کمک میکنی زندگیم هر روز بهتر از قبل بشه
ممنونم که داری دونه دونه معضلاتمو حل میکنی
ممنونم که همش هوامو داریو بهم کمک میکنی و ازم حمایت میکنی
منم از تو یاد میگیرم و از خودم حمایت میکنم
از خودم مقابل بی توجهیای خودم حمایت میکنم
خدایا ممنونم که بهم کمک میکنی لبخندمو نگه دارم
میبینی که 
لبخند و شادی از شادیه اطرافیانم تنها چیزیه که برام مونده
 
ممنونم که بهم کمک میکنی زندگیم هر روز بهتر از قبل بشه
ممنونم که داری دونه دونه معضلاتمو حل میکنی
ممنونم که همش هوامو داریو بهم کمک میکنی و ازم حمایت میکنی
منم از تو یاد میگیرم و از خودم حمایت میکنم
از خودم مقابل بی توجهیای خودم حمایت میکنم
خدایا ممنونم که بهم کمک میکنی لبخندمو نگه دارم
میبینی که 
لبخند و شادی از شادیه اطرافیانم تنها چیزیه که برام مونده
 
ممنونم که بهم کمک میکنی زندگیم هر روز بهتر از قبل بشه
ممنونم که داری دونه دونه معضلاتمو حل میکنی
ممنونم که همش هوامو داریو بهم کمک میکنی و ازم حمایت میکنی
منم از تو یاد میگیرم و از خودم حمایت میکنم
از خودم مقابل بی توجهیای خودم حمایت میکنم
کسی مرا بیدار نخواهد کرد. اگر بخوابم و خودم را بیدار نکنم،

کسی مرا نخواهد ساخت. اگر آوار شوم و خودم را نسازم،
کسی مرا آرام نخواهد کرد. اگر بهم بریزم و خودم را آرام
نکنم،
کسی نوشته هایم را نخواهد خواند. اگر بنویسم و خودم
نخوانم،
کسی زخم هایم را نخواهد بست. اگر زخمی شوم و خودم زخم
هایم را نبندم،
کسی مرا درک نخواهد کرد. اگر بفهمم و خودم را درک نکنم،
کسی با من حرف نخواهد زد. اگر تنها باشم و با خودم حرف
نزنم،

کسی مرا جمع نخواهد کرد. اگر از هم ب
شده هزارتا برنامه تو ذهنتون باشه و ندونید از کجا باید شروع کنید؟
هیچ جایی از خودم تو خونه ندارم برا همین سریع حواسم پرت میشه.
دلم میخواد حداقل یه اتاق داشته باشم که ندارم
از کجا شروع کنم؟
من حتی تو خوابگاه هم نمیتونم تنها باشم.
دلم میخواد یه جا باشه که مال خودم باشه
25 سالمه و هیچ جایی برای خودم ندارم حتی یه تخت یا یه کمد یا ی چیزی که بشه بری داخلش و از تمام آدمای دنیا قایم بشی
گاهی دلم پر است ، گاهی بانشاطم و گاهی خسته ، گاهی شادم و گاهی هم غمگین ، گاهی راضی هستم از روزگاری که می گذرد ، گاهی باز هم راضی هستم اما .
گاهی حتی می نویسم؛آنچه را که در دل دارم می نویسم و هنوز جوهر قلم بر کاغذ خشک نشده پاره می کنم هرآنچه را که لحظاتی پیش با آه و ناله بر کاغذ آورده بودم!!! جالب است ؛ اینکه خودم هم نمی دانم دردم چیست و از چه چیز و چه کس گله مندم
شاید من بلد نیستم ؛ راه و رسم زندگی را ، شاید هم خوب است گاهی از خودم گلایه ای داشته باشم
توى این چندوقت هربار كه به برنامه ریزیام نمیرسیدم میترسیدم كه چند سال دیگه كه از خودم پرسیدم:چرا به هدفاى كارى و هنرى و علمیم نرسیدم،قراه چى جوابِ خودمو بدم؟و امروز بعد از بیست و چهارساعتى كه كنار رفیقم موندم،تا هق هقاى بلندش به قهقهه هاى بلند تبدیل شد،به خودم گفتم،از قولِ امروزِ من به آیندش بگه:چون بیشتر ازهمه چیز تمام سعىِ من این بود كه آدمِ بهترى باشم!و این مهم ترین هدفى بود كه دلم میخواست همه چیزو براش قربانى كنم!
توى این چندوقت هربار كه به برنامه ریزیام نمیرسیدم میترسیدم كه چند سال دیگه كه از خودم پرسیدم:چرا به هدفاى كارى و هنرى و علمیم نرسیدم،قراه چى جوابِ خودمو بدم؟و امروز بعد از بیست و چهارساعتى كه كنار رفیقم موندم،تا هق هقاى بلندش به قهقهه هاى بلند تبدیل شد،به خودم گفتم،از قولِ امروزِ من به آیندش بگه:چون بیشتر ازهمه چیز تمام سعىِ من این بود كه آدمِ بهترى باشم!و این مهم ترین هدفى بود كه دلم میخواست همه چیزو براش قربانى كنم!
چند دقیقه بدون باز کردن شیر آب روی صندلی حمام نشسته بودم. عاقبت از ترس اینکه مستر به دوش نگرفتن و صدای آب نیامدن از حمام شک کنه و در حمام رو باز کنه و چهره اشک آلودم رو ببینه دوش رو باز کردم. دست و پام رو گرفتم زیر دوش اما خودم عقب تر روی صندلی نشسته بودم و به پهنای صورت اشک می ریختم. مسبب حال بدم مستر بود. یا لااقل دقیقه های اول من این فکر رو می کردم. از رفتارش در برابرم بدم می آید. به حال زارم در آینه نگاهی انداختم و با صدای از نطفه خفه شده گریه کرد
دیگر به کلمات نمیپیچم که چرا نمیتوانند آن طور که باید حسم به تورا به جان شنوندگانت بنشانند.درد نفهمیدن دیگران در مقابل درد نبودنت هیچ است.مینشینم روبه خودم،دستان خودم را میگیرم که باهم برایت سوگواری کنیممن بگویم نبودنت فقط یک جای خالی نیست،من پناهگاهم را از دست دادمخودم جواب بدهم که دیگر آغوش مسکن تو نیست که خیال مرا از مبارزه با جهان راحت کندکه به خودم دلداری بدهم:"جهان که بد شد،میرم بغل مادربزرگم"دستانم را در آغوش میکشم که در خواب بع
دیگر به کلمات نمیپیچم که چرا نمیتوانند آن طور که باید حسم به تورا به جان شنوندگانت بنشانند.درد نفهمیدن دیگران در مقابل درد نبودنت هیچ است.مینشینم روبه خودم،دستان خودم را میگیرم که باهم برایت سوگواری کنیممن بگویم نبودنت فقط یک جای خالی نیست،من پناهگاهم را از دست دادمخودم جواب بدهم که دیگر آغوش مسکن تو نیست که خیال مرا از مبارزه با جهان راحت کندکه به خودم دلداری بدهم:"جهان که بد شد،میرم بغل مادربزرگم"دستانم را در آغوش میکشم که در خواب بع
خیلی دور نیست زمانی که به خودم سرکوفت می‌زدم چرا نمی‌تونم گریه کنم! و حالا پسِ هر هیجان و شوقی، هر افسوس و افتخاری، هر شادی و غمی بغض می‌کنم و اشک می‌ریزم. هنوز هم به سختی برای خودم گریه می‌کنم، فقط وقتی که کارد به استخون رسیده باشه، اما دریچه‌ی این سد به تک‌تک شخصیت‌های یه داستان، کاراکترهای یه فیلم و استعاره‌های یه شعر وصله، و شیرینه! به خودم یادآوری می‌کنم که این رنج انسان بودنه؛ حس کردن تمام عواطف، و گاهی از پسِ هیجان و شوق، افسوس و
بهم پیشنهاد داده بود که aftermath رو ببینم. میگف این سکانس (عکس بالا) پر از رویا پردازیه، شبیه یکی مثل من.
من این فیلم رو دو بار دیدم. راست میگفت ، من از بچگی همیشه توی عالمی که خودم برای خودم درست میکردم زندگی میکردم . یادمه مهم ترین بازیم تنها بودن با اسباب بازیا برای 2 3 ساعت بود و صحبت کردن بجای 10 20 تا شخصیت داستانی که خودم برای خودم درست میکردم ، من عوض نشدم هنوز همونقدر رویا پردازم ، فقط الان یادگرفتم که مرز رویا رو با واقعیت تشخیص بدم که نکنه دوب
+ به جون خودم افتاده بودم و حتی خودم رو ول کرده بودم اواره می چرخیدم .
+ ادم هر بلایی که سرش بیاد وقتی میخوابه و بیدار میشه انگار اون اتفاق براش همینطور کم رنگ میشه هی دردش کمتر میشه انگار نه انگار که قلبش دیشب پاره پاره شده بود .
+ خیلی در جا زدم .
+ خودم میفهمم چه بلایی داره سرم میاد ، ولی این بار نمیتونم به خودم کمک کنم .لازمه یه نفر بیاد از این حال دربیاره منو .
+دیشب ترامادول توی دهنم تلخ شد ، تا صبح احساس میکردم دارم از تشنگی میمیرم. مثل ک
همه این تغییرا از وقتی شروع شد که حس کردم اولویت آخر هم نیستم اره دقیقا وقتی که به خودم اومدم و دیدم نیستم 
بودم اما حقیقت این بود که نبودم نامرئی شده بودم برا همه 
نشستم با خودم دودوتاچارتا کردم و دیدم چقدر تو این مدت به خودم بد کردم وقتی داشتن ذره ذره اعتماد به نفس منو میگرفتن وقتی تحقیر میشدم وقتی هر حرفی میزدم بهم القا میشد اشتباه میکنم درست فکر نمیکنم سطحی نگرم و و و 
برگشتم دیدم پشتم خالی خالیه و چیزی که اون لحظه اذیتم کرد این بود که خود
تصمیم دارم قید همه‌ رو بزنم خسته شدم از بس نقش بازی کردم، من آدم بیش از اندازه بی‌احساسیم و حال ندارم دیگه ادای آدمای با احساس رو دربیارم. هی تو خودم احساس بر بیانگیزم و هی ‌
فعلا فقط با ح مدارا می‌کنم نمی‌دونم چرا ولی خب فعلا و قید همه‌ی احساس‌ها رو می.زنم و برای خودم دیوار امنی می‌چینم و خودم رو توش حبس می‌کنم.
انزوا و تنهایی.
تنها مدلی که ترجیح میدم. خسته‌ام از زخم‌هایی که برای داشتن عشق به جونم نشسته. دیگه توانش رو ندارم.
همشه یه کارایی میکنم و یه حرفایی میزنم که بلافاصله شروع میکنم به خودم بد و بیراه گفتن ! حتی بوده گاهی در حین انجامش یا گفتنش هم به خودم بد و بیراه گفتم ولی نجمه درون من پوست کلفت است و به زبان محلی خودمان "پیه سگ به خودش مالیده" یعنی بدترین فحش عالم رو به خودم دادم ها. :|
 
+ الانم یکی از اون "همیشه" هاست. :|
 
+ خاک بر سر کاسه داغ تر از آشم.
 
+ خوبه که یه زمانی هست که گه کاری های منو بپوشونه یا به فراموشی بسپارونه ! 
 
+ از بس گوش عفونیم رو خاروندم و خ
امشب متل قو هستیم
رفتیم دریا اخر شب و تنها تو خودم بودم
یکم مسخره بازی برای جمع و بازم خودم
یه تنهایی عجیبی عه
تو جمعم ولی انگار یه چیزی نیست
کلی فکر کردم راجب اشتباهاتم
حق بودن!
خیلی خوش نمیگذره،چون من نمیتونم خیلی منطقی باشم یا هر چی.
نمیدونم از اومدنم پشیمونم یا نه
بالاخره اینم یه تجربه میتونه باشه
واسه خودم.
فک میکردم سفر خییلی هیجانی تر و لذت بخش تری باشه
البته هنوز ازش مونده ولی خب تا اینجا که خوب نبود خیلی.
هوالرئوف الرحیم
چنین شبهایی هرچی به رضا فکر می کنم، نفرت تمام وجودم رو میگیره. هرچی دنبال حال خوبم باهاش می گردم پیدا نمی کنم. صفر و صد کاااامل.
بیچاره رضا.
به خودم میگم چطور تو حالت خوب نباشه هر جوری می تونی برخورد کنی. یکی یک دانه شوهر ولی با داد حرفش رو برنه بده ست و متنفری ازش؟!؟!
ناز بشی الهی.
 
 
 
خیلی از خودم ناراحتم
تو بخش خودم از خودم راضی نیستم
کودک درون بیچاره میگه "خب خسته بودم، همه چی هم ضدم بود"
بغض هم کرده
گریه هم داره
.
من وقتایی که ناراحت و سرخورده هستم، یا اتفاق بدی برام افتاده، به جای مراقبت از خودم، بیشتر با خودم لجبازی می کنم؛ مثلا غذاهای بد می خورم، یا از پوستم مراقبت نمی کنم. یه جورایی انگار از خودم انتقام می گیرم. البته دلیلش رو نمی دونم. شاید ته دلم میخوام خودم رو به خاطر حال بدم تنبیه و سرزنش کنم. گاهی وقتا هم توی موقعیت های خوب به خودم اجازه لذت بردن از زندگی رو نمیدم. فکر می کنم بیشتر سختگیری هام بی جاست. البته بهتره بگم توی مسیر درستی نیست چون زندگ
حواست هست؟ تمام راهها رو دارم خودم تنها میرم‌
خودم تنها دارم بزرگ میشم.
جاهایی که میتونستیم با هم پیش بریم رو خودم تنها دارم تجربه می‌کنم.
مگه نه اینکه گفتن زن و مرد در کنار هم تکمیل میشن؟
پس چرا من تنها دارم تکمیل میشم.
همیشه از خدا خواستم بهترین باشم تا بعدا به مشکل نخورم.
ولی نه اینکه من کوله باری از تجربه بشم و بعدا تو بیای.
+ احساس بدی دارم . حس تهوع
+ چرا هر چی میگذره بیشتر دلم میخواد فرو برم توی خودم . تو پناهگاه های قبلیم مثل یک ادم ترسیده شدم ، از چیزایی که فکر نمیکردم اتفاق بیفتن حتی از آدما ، دقیقا موجودات اطرافم .هیچ چیز جای نفع و سودشونو نمیگیره نه دوستی ، نه رفاقت ، نه محبت و به قول خودشون معرفت . حتی تو که داری اینو میخونی واسه نفع خودت خیلی کارا رو کردی که روحتو گول بزنی که با خودت بگی من درست ترین کارو کردم . حتی خودم .
+ پر از خشمم و این نزدیکترین ه
امروز باید م برم مشاوره من نمیدونم دقیقا چی گفته که مشاورش ازم خواسته اینبار من همراهش باشم مشاوری که چندسال پیش خودم مراجعه اش بودم و ازش متنفر بودم مطمئنم اونم همین حس رو داشت حرفهایی میزد که برای من بلند پرواز خیلی دور بود امروز مطمئنم دوباره حرف هایی خواهد زد که من اصلا حوصله شنیدنش رو ندارم یکسری نصیخت و خواسته های بیخود همشون میخوان بمونم پیش خواهرم تا حالش خوب بشه ولی من محاله اینکار رو بکنم یکبار برای برادرم بخشی از زندگیم ر
از دور که به خودم و زندگیم نگاه میکنم میگم نه دیگه آدمای جدیدی قرار نیس ولرد زندگیم بشن زندگیم اونقدر حال بهم زن هس که خودمم میخوام ازش فرار کنم از زندگیم از خودم از اطرافیانم 
یا مثلا وقتایی که حوصله ندارم با ادمای جدید اشنا بشم نمیخوام بدونم کی اند چی اند و حتی اسمشون چیه!چون همیشه پیش خودم میگم همه ادمارو هم که بشناسم هیچ کس حاصر به شناختن تو نیس! شاید حرفام عجیب باشن و هیچکس نفهمه چی میگم. نمیدونم هرشب سعی میکنم تو ذهنم خودم با آدمی که نمیش
بشمار تکه هایم را باورت میشود خورد شده ام هر تکه ام یک جا افتاده چگونه خودم را جمع و جور کنم چگونه خودم را واحد کنم برای نمیشود حس میکنم پخش و پلا تنها میمیرم از غصه تیر میکشد قلبم درون سینه ام حس میکنم باور بکن درد تورا هم با خودم تا غصه ات کمتر شود هر روز من نصف میکنم انگار حالت بهتر است تو عکس شادی داشتی زیبا چقدر زیبا مرا از عمق جان دوست داشتی از فعل ماضی گفتنت دریافتم گفتی گذشت با من و هیچ کس هیچ نگو بر ما چطور
فعلا جانشینِ وب !
احساس میکنم باید یکم تغییر تحول کوچیک ایجاد کنم برا خودم .
میخواستم تو دفتر بنویسم ولی من همچنان فوبیای اینو دارم که وقتی مردم یکی بشینه بخوندشون.
+ با توجه به شناختی که ازم دارید ، میدونید که برمیگردم :)
+ یه سری حرفا رو باید بزنم ولی هنوز درگیر اینم که باید کسی اینا رو بشنوه یا نه . باید این حرفا رو بنویسم تا فراموش بشن . وگرنه مدام بهشون فکر میکنم و نابودم میکنن .!
+ این شبا خیلی التماس دعا دارم ، یاعلی
سلام.
بعضی وقتها فکر میکنم باید چکار کرد بعضی وقتها ادم تو دو راهی گیر میکنه؟
باید خودت را انتخاب کنی یا بقیه؟
اگر خودم را انتخاب کنم تا اخر عمر از خودم گله مندم و ناراحت که خودخواهی کردی و اگر بقیه را اتخاب کنم ، نمی دونم تا کی باید عواقب و حرص تصمیمات اونا را بخورم.
دلم می خواهد کسی بود که می تونستم مامانم را بدون نگرانی بهش بسپارم و برم جایی که تا اخر عمر کسی نباشه. 
فقط خودم و خودم
بین یک عالمه غریبه که لازم نیست حرص ناراحتی و مشکلات و انتخاب
بعد از چند هفته اصرار من، همسر بعد از چکاپ دستمان را میگیرد و با هزار بدبختیِ ترافیک و جای پارک و دوندگی و وای دیر میشه، میرسیم به سانس ساعت ده و ۵۰ دقیقه. البته با چند دقیقه تاخیر. همسر دل خوشی از فیلم‌های ایرانی ندارد و این بار هم با روی گشاده به خاطر من می‌آید. چکارکنم که سینما بدون حضرتش به من نمی چسبد وگرنه با رفقا می‌رفتم.  می نشینیم به تماشا و فیلم هی جلو می‌رود و من هی توی دلم حرص میخورم که لااقل این بار فکر میکردم فیلم طوری باشد که او ه
رفتم مدرسه چه خوش گذشت آب اصلا نبود هی میرفتیم تو دفتر مدرسه خخ+مجری بودم واسه دعوت مسئولین بهم چندتاجمله گفتن که از حفظ بگم بعدش من کم نیاوردما گفتم ولی وقت نشد بگم برای ایراد سخنرانی خو یکی نیست بهشون بگه چرا از حفظ باید بخونم هان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟دم رئیس اداره آموزش و پرورشمون گرم بنده خدا خیلی خوب بود دم سرهنگم گرم که نیم ساعت تو سخنرانیش از من تعریف کرد خخخخانقدر محکم و بلند خوندم که خودم از خودم ترسیدم خخخخخبهم گفتن عالی خوندمممم
یهویی اومدمااااا!!!!
خودم از خودم توقع نداشتم ک الان بیام!!
قرار بود بعد از کنکور بیام اینجا و کللللییییی کار انجام بدم و کلی حرف بزنیم و کلی بنویسیم و کلی.
کلا برامون چیز دیگه ای درنظر گرفته شده بوده انگار!!!
بخاطر یه سری مشکلات فنی ک قولشو دادن ب زودی حلش کنن برام، نتونستم بیام تالا. الآنم دیگه با یه دستگاه دیگه ک مال من نیست اومدم تا بازگشت شکوهمندانه ی خودم رو اعلام کنم و بگم دلم حسابی واسه اینجا و خصوصن فضای تیرماهیش تنگ شده. دلم واسه همه
اون تغییری که سعی کردم توی خودم ایجاد کنم اوضاع رو بهتر کرد. هم سخت‎گیریم رو کمتر کردم و هم سعی کردم مهربون‎تر باشم. اول از همه با خودم و بعد با بقیه.
سعی کردم ببخشم و به دل نگیرم.
سعی کردم نادیده بگیرم تا بتونم با آرامش بیشتری زندگی کنم و بخوابم.
نادیده بگیرم هر حرفی رو که اذیتم میکنه و آروم از کنارش رد بشم. البته نه اینکه بی‌تفاوت باشم ولی خودمو از قید و بند فکر آدما و جوری که به من و درمورد من فکر می‌کنن رها کنم و خودم باشم.
برای خودم ارزش قائ
این روزها هر بار تکّه ای از خودم را گم می کنم. ساعت مچی ام را گم کرده ام توی کتابخانه. فیلتر سیگارم را جا گذاشته ام توی زیرسیگاریِ سرامیکی.  قطعه ای از نوشته هایم را جا گذاشته ام روی صندلی بامبو توی حیاط. ناخن هایم را پرت کرده ام توی خاک باغچه. موهایم را جا گذاشته ام در چنگ دندانه های برسِ مو. یک تکّه از قلبم را جا گذاشته ام روی همان نیمکتی که با او حرف زده ام. یک تکّه از روحم را جا گذاشته ام توی همان کافه ای که آخرین بار او را دیدم. هر بار یک تکّه از
بسم الله
نه آذر!؟
چقدر زیاد نبودم!
نه فاطمه؟!
فکر می کردم ته تهش چند ماه
نه حدود یکسال!
حالا شروع کنم؟
برای کی؟!
چرا؟
بذار اینجا مثل این چند ماه خاک بخوره
قلمم خشک شد وقتی دیدم گذشتم با حالم چقدر فرق داره!
از ترس آینده قلمم خشک شده.از ترس اینکه خودم نباشم!
پ.ن:
آن گاه از خودم ترسیدم
که وقتی باران گرفت
زیر چتر رفتم و ترسیدم از خیس شدن!
آن روز فهمیدم با باران غریبه شدم
با زمین قهر کرده ام
و دیگر خودم را دوست ندارم

حوالی شهریور
که از قضا باران می ب
همیشه تو زندگیم اگه مشکلی پیش اومده، یا به خودم بخشیدم یا تقصیر رو گردن کسِ دیگه ای انداختم. اما این گندی که الان دارم می زنم، در حالی که میدونم تبعات بسیار سنگینی رو هم به بار داره، هیچ جوره قابل چشم پوشی نیست. به یاد ندارم تو هیچ مقطعی از زندگیم همچین حرفی زده باشم، و نه حتا درک میکردم چطور آدما میتونن همچین حرفی در مورد خودشون بزنن، اما امشب واقعن حس کردم از خودم بدم میاد. بعد ازین حقیقت که از خودم بدم اومده متنفر شدم. و ازین همه حسِ منفی که د
با خودم روبرو میشومخط خطی هایم را سیاه میکنمدوباره پاک میکنمبه خطوط بهم ریخته ی درونم برمیخورممیرسم به خودمبه خطی خطی هایم به همه ی کسانی که تو نیستیاز تو میگریزم از خودماز خط خطی های که دنباله دار میماننداز شهری که تو نباشیبرمیخیزم و هجوم می آورم به خودمبه چپ چپ نگاه کردنبه بی حرفیهجوم می آورم به انگارِ نبودن چشم میبندم و انتهای حالِ این بهم ریخته علامت سوال هایی بی مهابا به خواب اجباریِ این،فصلِ رو به سرما میروندتا بیداریبلکه کابوسی میا
حالا فکر نکنی چون این‌جا معمولن از تو می‌نویسم از صبح تا شب همه‌ی فکر و ذکرمی.مشغولیت‌های خودم رو دارم، رویاهای و کابوس‌های خودم رو دارم، یاد گرفتم چه‌طوری باهاشون کنار بیام، چه‌طوری احساساتم رو بخوابونم، ولی در مورد تو هنوز نمی‌دونم چه غلطی کنم. باز این‌جا بدک نیست، یه‌کم آرومم می‌کنه.
زمانی که مدرسه ای و دانشگاهی بودم
همیشه اول مهر می خوندم که
باز آمد بوی گند مدرسه
 
.
 
اما حالا که خودم معلم و مدرس شدم، قصه فرق داره
 
با خودم می خونم 
باز آمد بوی خوش یادگیری
باز ‌آمد بوی کسب مهارت
البته اگه خودمون دنبالش باشیم
میگن خوبه ادم خودش هوای خودشو داشته باشه.
 
من در حال چرت و پرت و کسشر گفتن با استاد با این تفکر که دارم خرش میکنم و اینجوری بهم کمک میکنه.
من چند ساعت بعد من در حال صحبت با خودم:
چه گوهی بود خوردم. خاک بر سرت واقعا. لاس میزدی؟!!
ریدم تو فکرت و.
 
 
سین الف تا الانم هر سری تظرتو میخونم غش میکنم از خنده
تو این دو سه روز یه چیزایی فهمیدم که الان دارم با خودم فکر میکنم که مگه میشه اتفاقی باشه؟
سه نفری ک میشناختم و هرروز باهاشون چشم تو چشم میشدم فهمیدم فرزند شهید هستن! یکیشون که خیلی نزدیک بود و باهاش زیاد پیش اومده بود حرف بزنم.
حالا همش دارم با خودم فکر میکنم کی چه حرفایی زدم؟
شده ک از بابام براشون تعریف کنم؟
آخه دخترا یه جور دیگه بابایی هستن.
دو شبه که روی تخت برعکس میخوابم
هرکار میکنم نمیتونم عادی باشم
دوباره از خودم خسته شدم
از بی ارادگیم
امروز خودم را ورق زدم و آدمی را یافتم که من نبودم.
من آدمی بودم که در لابه لای شلوغی ذهن و قلب ادما گم شدم.
زندگی من درست مثل کشیدن ناخن روی تخنه سیاه مدرسه آزار دهنده بود. و روحمم همینطور. روحم به همون اندازه آسیب دیده بود.
من خودم رو از بین قضاوت آدما بیرون کشیدم.
من خودم رو از دست آدما نجات دادم. 
من امروز آدمی رو دیدم که دور از من ایستاده بود. نفس میکشید و زندگی میکرد. و من او را نمی شناختم.
من هر روز از توانایی هام دور میشم و به نقطه ضعف هایم نزد
این چند روز بیشتر از این که در گیر زندگی باشم درگیر مرگ بودم. مرگهای زیادیا برای خودم به تصویرکشیدم اما بیشتر درگیر این دوتا شدم تصادف با اتوموبیل، سرطان. همیشه فکر میکنم نمیتونم مرگ بدون درد داشته باشم  ترجیح میدم موقع تصادف با اتوموبیل دوماه برم توکما بعدم اعضای بدنم اهدا بشه، درمورد سرطانم همینطور دوست دارم دیر تشخیص داده بشه وفقط دوماه فرصت داشته باشم، بعد ازهمه ی اینها نشستم و اروم اروم برا خودم اشک ریختم.امروز وقتی داشتم دراین مورد ح
آخر چرا من؟منی که به همه لبخند میزدم؟!صمیمیتم زبانزد بود؟؟چرا من؟
حالا دیگر خودم را فراموش کردم.لبخند زدن را.غم وجودم را احاطه می کند؛تامغز استخوان.
خنده هایی که دیگر دلی نیست.من سنگ هم نیستم.ولی خودم را گم کرده ام!
 
دلم برای خودم های گذشته تنگ شده.مانند ماهی درون تنگی که دلش برای دریا لک زده.
دوست دارم به گذشته برگردم.دوباره کودک شوم و فقط از دنیا خنده های واقعی و گریه های گذرایش را بفهمم
 
دلتنگ خودم،بد شده ام.
 
+لطفا همه برام دعا ک
* جاهای خالی قلبم را با هیچ چیز پر نمی‌کنم . شبیه‌ پنجره‌ای رو به حیاط، باز می‌گذارم‌شان و گاهی می‌نشینم به تماشای تکان خوردن‌شان چون پرده در باد .* و من هیچ‌گاه از خودم بیرون نیامدم . هیچ‌گاه در نور تابستان گداخته نشدم . و هیچ‌گاه در رودخانه‌ای غرق نشدم .* و همیشه رها می‌شوم به حال خودم . در جنگل سایه‌ها .
میگن از بعضی دخترایی که موهاشونو کوتاه میکنن بترسید چون .از مهم ترین عضو زندگیشون میگزرن .منم امروز نصف موهامو کوتاه کردم .خودم با دست خودم گفتم شاید بخشی از سنگینی زندگی کم بشه . اما انگار .زورم فقط به موهام رسید .
من در کمپ ترک "اعتیاد به غمگین بودن" عضوم که هر روز خودم که مسئول کمپ هستم، تنها عضو کمپ که خودم هستم را میاورم و دو تا تق میزنم به میکروفون، بعد خیلی مدیر مدرسه طور میگم "تو میتونی"
ولی خود اون یکیم که نشسته رو صندلی روشو میکنه اونور میره سمت دستشویی میگه "حالا یه فکریش میکنیم"
Akse Aghaye Khamenei

آخرین جستجو ها