نتایج جستجو برای عبارت :

بچه بودم‌که مادرم حرز تو گردنم میکرد

دانلود مداحی مجید بنی فاطمه مردن برای تو آسونه
شب اول صفر ۱۳۹۸حسینیه ی ریحانه الحسین (س)نوحه شور
 
برای دانلود کلیک کنید
 
متن شعر مداحیمردن برای تو آسونه عالم بدون تو زندونهسایت اگر روی سرم کم شه چیزی برام باقی نمیمونهدلم تنگه برای تو دلمو برده هوای توهوای کربلای تو همه ی عالم فدای توحرف دلم همینه و من پای حرفم میمونه تازنده ام تا میتونم بازم همینو میخونمکوچیک بودم که مادرم حرزتو گردنم ميکردمتن مداحی مردن برای تو آسونه مجید بنی فاطمهو
بچه بودم
مادرم
هر وقت دلتنگ می‌شد
دست من رو می‌گرفت می رفتیم اینجا.
من آدم ها رو می‌دیدم 
مادرم رو
بعدم میرفتم جلوی ضریح رو خانم رو میبوسیدم
و گاهی، بودن کنار این خانم رو بیشتر از پارکِ توی حیاطش و آبخوری اش و سید مهربونش دوست داشتم.
ساعت هاا سرگرم بودم اونجا.

سیده ملک خاتون»
پله ها را یکی یکی اومدم بالا،نزدیک درب خونه بودم که صداش شنیدم،کلید  درآوردم و درُ باز کردم، با چنان ذوقی به مامان گفت :عمه اومد ،با سرعت  نور پرید بغلم،کیفم انداختم روی زمین و محکم بغلش کردم، همش یه روز ندیده بودمش،صدای قلبش میشنیدم، همینطور که دستش دور گردنم بود نشستم روی کاناپه نگاش کردم و پرسیدم:کی اومدی؟ برمی گرده سمت آشپزخونه  واز مامان می پرسه :مادر من کی اومدم؟؟مامان هم در جوابش گفت:۲ ساعتی میشه.
بعد تموم شدن حرف مامان،خودش هم میگه:
سلام
من مدتها بود که از پدرم ناراحت بودم.
پدری که وقتی دو سالم بود به انتخاب خودش و کاملا داوطلبانه به جبهه رفت و شهید شد.
همیشه ناراحت بودم که چطور تونست ما سه تا بچه را با مادرم تنها بذاره و بره. 
دیگه هیچکس نبود که بره شهید بشه؟؟؟؟؟ چرا در قبال خانوادش، در قبال من که من فقط دوسالم بود و نیاز با حامی داشتم احساس مسیولیت نکرد و هزاران سوال دیگه.
سالها این افکار مرا ناراحت می کرد، تا اینکه این چند روز بالاخره تصمیم گرفتم که ببخشمش.
 
از دست مادر
اینها را توی ماشین فرودگاه امام، توی همان کاغذ هایی که برایِ پیشنویس آماده کردن اورده بودم دارم مینویسم، کُل غربتی که در وطنم به من آمد را میخواهم بالا بیاورم، شانس آوردیم دوستِ مادرم کنجکاو شده بود که یک هفته مادرم کجا غیبش زده بود و مادرم یکبار از خرِ شیطان آمده بود پایین که بگوید پسرش فلان بیماری را دارد، آورده ایم مخش را خالی کنیم، که گفته بود، خودش که فکر میکند چهارمین نفریست که میداند، خبر ندارد من هم این ور به چند نفری گفتم که مجنون م
انقدر قلیان گراکو کشیده بود که چشمش خمار بود.خود را میان چادر سیاه اسلامی اش پیچیده بود.قلیان می کشید و دودش را هوا ميکرد.من رو به رویش نشسته بودم و محو تماشای درد ان زنها بودم.قلیان چه دردی از انها را درمان ميکرد?زنی که رو به رویم نشسته بود تا زمانی که حضور داشت فقط قلیان كشید.نه چای خورد و نه حلوا گویی در عالمی دیگر سیر ميکرد.خورشید که غروب کرد.زن دست از قلیان کشید با تک تک مهمانان دست داد و رفت.زن صاحبخانه قلیان گراکو را جمع کرد.قلیانی از تنبا
بر خلاف همیشه، وقتی مادرم یک بار صدام کرد از جام بلند شدم.
خوشحال بودم و همچنان هم هستم.
دیشب هم خسته بودم و هم از فکر کردن به این که باید ساعت 3،4 صبح بیدار شم، ناخودآگاه چشم هام بسته شد.
و بالاخره ماه برکت.
ان شاءالله خدا، سفره ها دل و خونتون رو پر و پربرکت کنه.
نماز و روزه هاتون قبول
التماس دعا
[داخلی. خانه‌ی مادرم در تهران]شرت‌هایم را شسته بودم. من همیشه یک تَشت شرت برای شستن دارم! رفتم تا یکی را از روی بالکن بردارم. مادرم با حالتی خندان، شوکه و سرزنشگر گفت ئــه!» منظورش این بود که چرا بدون حجاب رفته‌ام بیرون! در شهرکی نظامی زندگی می‌کنند و نگران بود که ممکن است این برهنگی‌»های من کار دستشان بدهد. شرت پشت‌بازِ توریِ فیروزه‌ای رنگم را برداشتم.- اینو می‌خوای بپوشی؟؟!!! دکترا می‌گن آدم عفونت می‌کنه!+ با اینا راحت‌ترم. مشکل
وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم ، هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.
قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش ميکردم و لذت میبردم.
بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند. اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد. ساعت درست را می دانست و شما
40 روز پیش خبر مرگ دختر عموی سی و چند ساله‌ام را شنیدم. مرگی ناگهانی و بی‌خبر. همانقدر ناگوار و شوکه کننده مثل وقتی که در بچگی امتحانی را خوب می‌دادم و وقتی با نمره‌ی افتضاحش روبرو می‌شدم نمی‌دانستم چه کار کنم.امروز 40 روز از آن بُهت گذشت. بُهتی که آرام آرام یخش شکسته شد. یخی که برعکس همیشه، سرد نبود، داغ بود.زندگی این روزهایم جوری بود که پدر و مادرم را نمی‌دیدم. هرروز و هرساعت کنار زنعمو و عمویم بودند. روزهایی که سرکار بودم با مادرم چت می‌کر
 
دانلود پاورپوینت هم خوانی" مادرم زهرا"
 
دانلود پی دی اف هم خوانی " مادرم زهرا"
 
 
 
مادرم زهرا مادرم زهرا (2)
مادرم زهرا مادرم
دخترت هستم و مهربان مادری
دست من، دست تو، تو بهشت منی،جانم
مادرم زهرا مادرم زهرا (2)
مادرم زهرا مادرم
هستی­ام حسینو دل دهم دست تو
تا ظهور مهدی، مأنم هستی تو، جانم
مادرم زهرا مادرم زهرا (2)
مادرم زهرا مادرم
منصوره، معصومه، زکیه، حکیمه
دخترت هستم و مادری فاطمه، جانم
مادرم زهرا مادرم زهرا (2)
مادرم زهرا مادرم
ــــــــــــ
چهار سال پیش پس از تحقیق و جستجو یک قالیشویی خوب پیدا کردیممادرم مثل کسی که بچه اش را راهی سفر می کند قالی ها را به قالی شوینده سپرد و منتظر ماندیم که خوشگل و تر و تمیز و تپل و مپل برگردند خانه.یک ربع اول که به خانه آمدند خیلی خوب بودند اصلا از شدت تمیزی می درخشیدند مادرم مشت خود را به علامت پیروزی بالا برد و گفت از این به بعد فرش ها را می دهیم قالی شویی بشوید.همچین که خواستیم لبخند بزنیم ناگهان دیدم قالی بدبخت فقط ظاهرسازی می کند که خوب است و ب
زندگى شده بود تیک تاک ساعت تا سکوت رو بشکنه.تا خواسته یا ناخواسته غرقم کنه توى خاطراتى تویى ک تمام گذشته منو پر کرده بودىنمیدونم دست خودت بود یا نه اما خوب میدونستم ک من تنها مجرم این داستان،شناخته شده بودم.خوب میدونستم حلقه دار رو تو انداخته بودى گردنم تا هر ثانیه یادم بیارى که هیچوقت دوستم نداشتى. امضا:سال ها قبل؛دوشنبه اى ک هیچگاه یادم نمیرود.!
 کاشکی آدم بهتری بودم.
برای همسر آینده م جفت صبورتری
برای مادرم دختر سرحال تر و مهربان تری
برای درسم محقق بهتر و باهوش تری
برای خانواده ام خواهر دلسوزتری‌
 
پر از نقص های خیلی درشتم که حس می کنم دیگه برای درست کردنشون دیره.
تا حالا توی عمرم اینقدر حس ناتوانی نکرده بودم که این چند روز کردم. که ظاهرا ادامه دار هم هست.
به اجبار به پرسه بزرگان رفته بودم.تنها خاطره ای که از خانم متوفی در ذهنم جولان میداد مربوط به سالها قبل بود.من تازه عروس بودم و مادرم تا توانسته بود روی سر و دستم طلا اویزان کرده و به عروسی یکی از اقوام دور فرستاده بود.گوشواره های چند جفتی بلوچی را به زور نخ و کش روی گوشم اویزان بود.با انکه زیر چادر بود اما جلب توجه ميکرد.ان خانم کنار من نشسته بود.چادرم را قشنگ با دست باز کرد و نگاهی به گوشواره های بزرگم انداخت.محو حرکتش بودم.مسن بود و نمیشد به ا
موهایم را شانه می‌کردم. باد خنکی از پنجره‌ی اتاق مادرم می‌آمد و نظم شانه کردنم را بهم می‌ریخت. شانه‌شده‌شان را به مادرم نشان دادم. لباس دیگری در ماشین لباس‌شویی چپاند و گفت مثل فرشته‌ها شده‌ام. یا یک پری دریایی.
و به این فکر افتادم که شاید واقعا در زندگی قبلی‌ام یک پری دریایی بوده‌ام که یک خروار موی آبی دارد. شاید به همین خاطر است که اصرار می‌کنم رنگ موی آبی از مشکی بیشتر به من می‌آید. 
موهایم را هر روز با چنگالی که یکی از شما توی اقیانو
بعد از مادر نمی دانم چندمین نفر بود که مرا با ایده ال ذهنش مقایسه ميکرد.گفت"چرا تو شبیه فلانی نیستی?"من که در خود هیچ نقصانی نمی دیدم و از خود متشکر بودم گفتم"چون من دختر پدر و مادرم هستم و فلانی دختر پدر و مادرش است.من در یک خانواده ای متفاوت از خانواده او بزرگ شده ام"و بعد سکوت بین ما حکمفرما شد.بعد در دل گفتم"یعنی او نمی داند که ادمها با هم متفاوتند و نمی شود شبیه هم باشند"چند روز پیش یک نفر دیگر باز همین سوال را اما خصمانه تر پرسیده بود.او دیگر
عزیزترین نعمت زندگی من مادرمه که همیشه خدارو بابت داشتنش شاکرم.
با این که خودش کاملا سنتی بزرگ شده و اجازه ادامه تحصیل نداشت اما همیشه همه جا
حمایتم کرده خودش نوجوون بود ازدواج کرد ولی همیشه به ازدواج تو سن کم انتقاد داره و مخالفه
به جرات میگم پایه ترین و با مرام ترین رفیقمه .
همیشه این من بودم شاکی میشدم گله ميکردم و همیشه مادرم بود که صبوری 
ميکرد و ارومم ميکرد.
از وقتی یادمه بهم یاد داد تلاش کنم مستقل بار بیام 
ادامه مطلب
خاطره ای در باره شهید حاج محمد طاهری»
 کوچک بودم، حدود چهار ساله یا کمی کمتر. داخل خانه مان سرگرم بازی بودم که زنگ در حیاط به صدا در آمد. د.یدم و در را باز کردم. مردی مهربان با لبخندی بر لب، پشت در ایستاده بود. فورا جلو آمد مرا بغل کرد و بوسید. با تعجب و خیره خیره، قد و قیافه اش را وارسی کردم. خیلی آشنا بود، اما من نشناختمش. گویا خودش هم فهمیده بود که نگاه من، نگاه استفهام آمیزی است . لذا لبخندی زد و پرسید: مادرت خانه است؟
 گفتم: بله
 گفت: بگو بیاد د
خاطره ای در باره شهید حاج محمد طاهری»
 کوچک بودم، حدود چهار ساله یا کمی کمتر. داخل خانه مان سرگرم بازی بودم که زنگ در حیاط به صدا در آمد. د.یدم و در را باز کردم. مردی مهربان با لبخندی بر لب، پشت در ایستاده بود. فورا جلو آمد مرا بغل کرد و بوسید. با تعجب و خیره خیره، قد و قیافه اش را وارسی کردم. خیلی آشنا بود، اما من نشناختمش. گویا خودش هم فهمیده بود که نگاه من، نگاه استفهام آمیزی است . لذا لبخندی زد و پرسید: مادرت خانه است؟
 گفتم: بله
 گفت: بگو بیاد د
1.
دیروز حدود ساعت یک و نیم ظهر برای اولین بار در زندگیم منفجر شدم. تمام خشم و نفرتم که سال ها گوشه گوشه ذهنم طبقه بندی کرده بودم و ساکت و آرام نگهشان داشته بودم و هر روز به آن ها سر میزدم خودشان را به قفسهایشان کوبیدند و فرار کردند. من ترکیدم. فریاد زدم. انداختم و شکستم و شکسته شدم. صدای خودم را میشنیدم و نمیدانستم چطور خفه اش کنم. دستهایم را میدیدم که کتاب ها را پرت ميکرد و میدانستم اینها دستهای من نیستند. در آن لحظه دیوارهای نازک آپارتمان برایم
صفحه ها را پاره نکردم، اینهارا کی باید فرصت کنم که تایپ کنم و بچسبانم سر درِ یک گورستان دره ای که چهار آشنا و دو سه غریبه ای که خبر داشتند در پیِ گم شدنِ گورم رفته بودم یکذره این وسط ها دلشان خوش شود که محمد سالم است، محمد تا کرده، برگشته، این که سوغاتی بخواهند اما کمی می‌ترساندم، من و مادرم کلهم پنج دقیقه وقت داشتیم تا پایِ ایفل برویم، آنهم تا وقتی ماشینِ نِکِر بعدِ کلی اصرار رفت دور بزند خیابان را که چون توقف یک لحظه هم ممنوع بود. بر که داشتی
دیروز صبح رفته بودم کلیسای بیت‌لحم و پیرمرد را به هزار خواهش راضی کردم در را باز کند تا در محراب دعا بخوانمچهره‌ام داد می‌زد چقدر حالم بد است. پیرمرد کنارم ایستاده بود و پشت سرهم ارمنی حرف می‌زد و از انجیل می‌گفت تا مثلا آرام شوموقتی گفتم ارمنی نمی‌فهمم و مسلمانم، قیافه‌اش یک طوری شد،همان‌طور که به دیوانه‌ها نگاه می‌کنند. حق داشت، هیچ مسلمانی هشت صبح روز اربعین کلیسا نمی‌رود. حتی مسیحی‌ها هم هشت صبح کلیسا نمی‌روند.اما من هشت صبح کلی
سه ماه تابستان پشت پنجره راه پله ما گلی بود که پدر مادرم هر روز پرده آن پنجره را برای آفتاب گرفتن گل کنار می زدند و موقع شب زمانی که پنجره راه پله از پشت یعنی کوچه معلوم بود من مجبور بودم با شرایط سختی که دیده نشوم آن پنجره را ببندم.
امروز دراولین روز رسمی پائیزی با این که هوا اینجا بیست روزی هست پائیزی شده متوجه شدم آن گلدان گل مصنوعی دارد به قدری هم شبیه گل واقعی است که شناختش سخت است. دقیقا به یاد ندارم کی جای گل اصلی با مصنوعی عوض شد ولی این ن
 
عید غدیر برای هر کی نشون دهنده ی یه چیزه اونم امامت و ولایت علی (ع) عیدی که همه
شیعیان بخاطر امامت (ع) جشن میگیرن !
اما برای من این عید بجز این مورد تداعی کننده روزهایی است که مادر در کنار پدر بود چرا که
در این روز خاص و عید شیعیان سالگرد ازدواج مادر و پدرمم بود.
من  غدیر رو از همون بچگی بیشتر از هر عید دیگه ی  دوست داشتم یک علتش همین مناسبت مبارک بود.  
"همزمانی عید غدیر با سالگرد ازدواج مادرم و پدرم"
یادمه اون زمان ها مادرم روز عید غدی
شله زرد نذری خاله رو که برا دکی آورده بودم و نیومد بگیره، ریختم تو یه کاسه استیل و گذاشتم رو بخاری برقی که یه کم گرم شه.یه سوسک، عین عین سوسک بزرگا، به اندازه دومیل، نشسته رو سینی م.یک دقیقه یه بار میپره و با سر میخوره به صفحه ی جلوی چراغ مطالعه م و یه تقی صدا میده و پرت میشه رو سینی. دوباره از اول.الان یک ساعته.
چند روز بود فکر ميکردم لامپ چراغم داره میسوزه. یا دیمرش. یا سه راهیش. یا شاید صدا شارژر موبایلمه. یا میزم داره میشکنه یا. اوهوم. به ب
دو شب پیش، قبل از خواب، مثل طفلی که تنها مونده و می‌بینه خبری از شیرین‌کاری‌ها و دست‌به‌سرهای اطرافیانش نیست، نمی‌دونه چی می‌خواد، چه‌شه و چه‌جوری باید حرفش رو بیان کنه، شروع به هق‌هق کردم. اون لحظه فقط به یاد مادرم افتادم، با اینکه می‌دونستم دارم میام پیشش. تو مسیر، عین چندساعت رو با چشم‌های باز و خشک، اشک ریختم و تمام خاطراتم از کودکی مرور شد. تصمیم داشتم همه‌اش رو این‌جا بنویسم اما تا چشمم به مادرم افتاد، همه‌اش، هیچی شد.
یادم بم
سال‌ها توی وبلاگم نوشتم که دوست دارم تنها زندگی کنم و از زندگی با خانواده خسته شده‌ام و دلم می‌خواهد مستقل باشم. اما حالا بزرگ‌ترین و مهم‌ترین دلیل من برای تنها زندگی کردن سکوت» است. انگار سال‌ها در پی این آرامش بودم و خودم خبر نداشتم. هر بار که مادرم و همسرش می‌آیند صدای حرف زدن، صدای شستن ظرف‌ها، زنگ گوشی و صدای شیر آب مرا تا مرز دیوانگی می‌برد. دیروز در حال استراحت بودم که سر و صدای ظرف‌ها تمامی نداشت. هرچقدر صبر کردم بی‌فایده بود. س
برادرم(از دانشگاه انصراف میدهد، در نزاع خیابانی دو نفر را میکُشد، به ماریجوانا روی می آورد.)
مادرم نیم ساعت بعد: پسرم درو باز کن برات چایی آوردم.
من (لیوانِ حاوی آبرنگم چند روز روی کابینت بوده)
اولین حرف مادرم بعد از دو روز قهر، وقتی دارد در را به رویم می بندد چون دارم راهی دیار غربت میشوم: خدافظ.
یه روز نو که قطعا بهترینه چون بعد از دو هفته  قراره مامانو ببینمدرسته که خودم یه مادرم اما هنوزم فقط تشنه ی دیدنشم هیچ کاری برام نکنه ها فقطططط باشه و ببینمش و انرژی بگیرممامانم یه خانم خونه داره که بینهایت قویهتکیه گاه همه مونهحتی مردامون که ادعای قدرت دارنخدا سایه هیچ مادر و پدری رو از سر بچه ش کم نکنه
من مردِ مادرم
تا همین دیروز پسر بودم
و حالا مادرم
با حفظ سمت ، شدم
امروز مردِ مادرم
چون بیوه ای شبیه تصویر سینمایی یک حماسه
در غاری افسونگر به تنهایی
اسطوره ی آینده زاییدم
مردِ مادر شدم
همینقدر افسانه
و چیست این اگر این نیست؟
که به مدت معلوم مادرم درد کشیدم
آدمی دیگر زاییدم
از ظاهرم معلوم بود و حالا دو نفریم
و اولی آیا هنوز زنده است؟
چیستم این اگر مردِ مادر نیستم؟
که هرچه اولی ام بد باشد اگر بمیرد خواهم گریست
مردِ مادر شدم
همینقدر جدی ، چندش
سلام خدمت همه دوستان و همراهان
پسری بالای سی سال هستم. چند هفته پیش با معرفی یک واسطه به همراه پدر و مادرم برای آشنایی با خانواده ای به منزل شون رفتیم. بعد از جلسه اول و برگشتن از منزل شون مادرم از من درباره دخترشون پرسید و من گفتم از این خانم خوشم نمیاد. 
مادرم اصرار کردند که خانواده خوب و محترمی هستند و دختر خوبیه، گفت مادرش به من گفته باید چند جلسه با من صحبت کنن، یک هفته بعد تماس گرفتن و قرار گذاشتن. قبل از رفتن به مادرم گفتم اگر میشه کنسلش ک
ستاره بازی را بلد بودم ، اما از شب میترسیدم ،
الاکلنگ را بلد بودم  ، اما از ارتفاع هم ، خب میترسیدم .
من حبس نفس را ، یک عمر بلد بودم اما ، از دریا میترسیدم .
لمس دستانت ، بوسه بر لب هایت و حتی عشق را ، بلد بودم ، 
باور بکن ، من تو را کاملا از بر بودم ، اما ، از تنهایی میترسیدم ،
رفتنت را من از هر نظر لایق بودم ولی ؛
بی معرفت نباش و نگو ؛ من تو را عاشق نبودم ،
من فقط یک آدم ترسو بودم .
فقط برقصید.
امروز به طرز وحشتناکی ناامید بودم بعد تصمیم گرفتم کمک مادرم کنم یکم حالم بهتر شد ولی آخرش مثل تمام شب هایی که توی خوابگاه دلتنگی و حال بد من رو میکشوند وسط سالن ورزشی و اهنگی کوردی میزاشتم و با تمام وجودم می رقصیدم می رقصیدم می رقصیدم تا آدم جدیدی متولد می شد زهرایی آرام انسانی که تمام درد ها و غصه هایش با تمام حرکاتش ریخته بود و من بودم یک دختر نورانی.
امشبم رقصیدم بعد آرام گرفتم نمازم رو خواندم و بعد دعا کردم حالا حالم خوبه و وقتش
هفته جالبی داشتم دوست پدرم شب عید قربان اومد خونمون خواستگاری برای پسرش حالا شرایط پسره چی بود فوق لیسانس حقوق هنوز شغل خاصی نداشت ماشین دویست شیش داشت یه خونه توی شهر خودشون داشت و یه خونه تهران که ایناهام پدرش به خاطر اینکه یک پسر داره زده بود به نامش و البته پدر ثروتمندی داشت خود پسره سفیدو بور بود قدبلند و از نظر ههیکلم خوب بود شب خواستگاری مادرم یک صندلی با داماد فاصله داشت و از اونجایی که پدرم سرگرم تعریف با دوستش رود مادرم تمام تمرکزش
هفته جالبی داشتم دوست پدرم شب عید قربان اومد خونمون خواستگاری برای پسرش حالا شرایط پسره چی بود فوق لیسانس حقوق هنوز شغل خاصی نداشت ماشین دویست شیش داشت یه خونه توی شهر خودشون داشت و یه خونه تهران که ایناهام پدرش به خاطر اینکه یک پسر داره زده بود به نامش و البته پدر ثروتمندی داشت خود پسره سفیدو بور بود قدبلند و از نظر ههیکلم خوب بود شب خواستگاری مادرم یک صندلی با داماد فاصله داشت و از اونجایی که پدرم سرگرم تعریف با دوستش رود مادرم تمام تمرکزش
مهرماه سه تا تولد مهم داره. 
مامان و علی آقا و زهرا
تولد مامان روز غمگینی نیست؛ خوشحالم که مادرم متولد شد و مادرم شد.
و اینکه تولد زهرا رو چگونه برگزار کنم در سالی که لحظه به لحظه ش رو با من بود.
امیدوارم ایده های خوبی به ذهنم برسه.
قطعامن اگه طبیعت میشدم آسمون میشدماگه نوشیدنی بودم چایی میشدماگه لباس بودم پیراهن پفی عروساگه عضو بدن بودم چشماگه کشور بودم ایران یا فرانسهاگه شهر بودم رشت یا اصفهاناگه خیابون بودم سبزه میدوناگه حیوون بودم جوجه رنگی سبزاگه میوه بودم نارنگیاگه فیلم بودم پروانهاگه گیاه بودم گل شبواگه رنگ بودم سبز روشناگه ساز بودم ویلوناگه ماشین بودم آزرااگه کافه بودم کافه روزگار
اگه دوربین بودم کانناگه کتاب بودم غرور و تعصب
اگه آهنگ بودم رویا
اگه فصل بو
تا که سر به روی پیکرم گذاشت، جز قلم، سری به دستِ من نبود
هیچ درد سر نداشتم، اگر: این زبانِ سرخ در دهن نبود
دستِ بی‌اجازه‌ی پدر، بلند. وای از زبانِ تلخِ مادرم
کاش در زبان مادریِّ من، زن بُنِ مضارعِ زدن نبود
مادرم وطن! بگو کدام دیو، بچه‌هات را به مرزها فروخت 
مادرم وطن! بگو پدر نبود، آن که هرگز اهلِ این وطن نبود
پای حجله‌های خون، برادرم، پاش را فروخت، یک عصا خرید 
او بدونِ پا به جشنِ مرگ رفت، بس که هیچ پای‌بندِ تن نبود
توی واژه‌نامه جای جنگ،
یکی از دوستان قدیمم وضع زندگی خوبی نداره دقیقا هم توی کوچه ماست خونشون چند سال پیش کتابای کنکورم رو برد سال بعدش بهش پیام دادم حالش رو بپرسم خیلی بد جواب داد توی خیابونم ما رو می دید اصلا توجهی نميکرد جوری شد که من فکر کردم اینطوری راحت تره تا اینکه امسال مامانم رفته خونشون گفته به زهرا بگو بیاد پیشم بیاد خونمون من از صبح تا شب تنهام تا اینکه و کلی از مشکلاتش برای مادرم گفته مادرم هم سریع به من انتقال داد داشتم فکر ميکردم باید برم خونشون یانه
دانلود مداحی محمود کریمی می دونم بدم می دونم که نمی کنی ردم
شب چهارم محرم 1394هیأت رایة العباس (ع)نوحه شور
 
برای دانلود کلیک کنید
 
متن شعر مداحیمی دونم بدم می دونم که نمی کنی ردمولی اومدم دوباره در خونتو زدممادرم خونده تو گوشم که فقط من تو رو دارمبه جون مادرم آقا از تو دست بر نمی دارماشک و ناله هام از اشکای زلال مادرمهاین پیرهن سیام از سفره حلال پدرمهسینه می زنم تا بمونه نشونه رو تنمرگ گردنم شده ضامن سینه زدنمبه خدا لطف تو آقا بی جوابش نمی
من ده ساله بودم و اولین روزهای تابستان بود.مهدی و مادرش آماده بودند خانه ی ما تا با مادرم بروند؛مجلس ختم پسرنوجوانی که توی دریاچه غرق شده بود.مهدی ماند خانه ی ما و مادرم و مادرش راه افتادند.مهدی فامیل نزدیک بود و شش سال از من بزرگتر.خوب یادم مانده که بعد از ظهر بود و من تکیه داده بودم به یکی از آن پشتی های سبزرنگ و داشتم تلوزیون نگاه می کردم.مهدی آمد کنارم نشست.گفت چی تماشا می کنی؟من هم با شوق و ذوقی بچگانه داشتم برای او از سریال تعریف می کردم و
داشو جان دلم برایت تنگ است .خیلی وقت است که از پیش ما رفته ای و دیگر نیستی .نیستی که ببینی نوه هایت قد کشیدن ،ازدواج کردن، بچه دارن شدن ، هرکدام از آنها سر گرم زندگی هایشان شده اند . اما هنوز اسمت که می آید اشک چشمانِ مادرم، صورتش را خیس میکند . شاید هیچ کدام ما به انداره مادرم به یاد تو نبودیم که اگر بگویم بوده ایم دروغ گفته ام و میدانم که این را خوب میدانی که تک دخترت پناهش تو بودی . روز مادر است به صورت مادرم نگاه کردم پر از چین و چروک شده ولی ام
هر ادمی ظرفیتی دارد لبریز که شود دیگری جایی برا پر کردن نمی ماند.ظرف منم از سراوان پر شده بود.دیدن نخلستانهای ناهوگ و چشمه های کلپورگان جوابگو نبود.باید از این شهر و از این خانه حتی برای روزی و ساعتی میرفتم.با انکه میدانستم مادرم در نبودم ناراحت میشود اما باز راه رفتن را در پیش گرفتم.بیش از یک سال بود که رنگ چابهار و دریایش را ندیده بودم.پس راه چابهار را در پیش گرفتم.بی انکه به ماندن و نرفتن بیندیشم.از مرز مهرستان که گذشتیم و وارد سرباز شدیم.حا
منی که بار سفر بسته بودم از آغازنگاه خویش به در بسته بودم از آغازبرای سرخی صورت به روی هر انگشتحنای خون جگر بسته بودم از آغازمنم شبیه ولیعهد شاه مغلوبی که دل به مال پدر بسته بودم از آغازهنوز در عجبم که امیدوار چرابه هندوانه ی دربسته بودم از آغازبه دوستان خود آنقدر مطمئن بودمکه روی سینه سپر بسته بودم از آغازبه خاطر نپریدن ملامتم نکنیدکه من کبوتر پربسته بودم از آغازعجیب نیست که با مرگ زندگی کردمبه قتل عمر کمر بسته بودم از آغازاگر چه آخر این ق
تمام این سفر به جز مسیرهای ترددش با ماشین های آمریکایی و راننده های عراقی، برای من زیبا بود و در خاطرم تا ابد خواهند ماند. خاطره ی اولین سفر به عتبات عالیات و اولین لحظه رو به رو شدن با گنبد طلایی مرقد علیه السلام از شارع الرسول. آخرین دفعه ای که به زیارت رفته بودم، نُه یا ده ساله بودم؛ با پدر و مادرم رفته بودیم مشهد. طبیعت بچگی، شیطنت و بازی و شادی را می طلبید و من هم که تک فرزند خانواده بودم و از نظر فامیل لوس و ننر تشریف داشتم، از حرم
در مدت زمانی کوتاه چند نفر از نزدیکان مادرم، از جمله بچه‌ی برادرش، بچه‌ی خواهرش و بچه‌ی عمویش به شهادت رسیدند. هم‌زمان من و برادرم مدام می رفتیم جبهه و می‌آمدیم و خال هم بهمان نمی‌افتاد. چندوقتی متوجه شدم مادرم یک جوری به ما نگاه می‌کند! تا این که یک روز ما کنار و گفت: ننه! شما کجای جبهه هستین که طوری‌تون نمیشه؟ نکنه شما جبهه نمی رین. نکنه میرین یک جای دیگه، بعد برمی‌گردین می گین ما جبهه بودیم؟ اگه این‌طوریه حداقل به من بگید» دیدم خیلی د
میکروفن رو برداشت و گفت امشب شب عاشوراست و فرداشب هم شام غریبان و تمام. این سفره رو جمع میکنن.و من دارم به این فکر میکنم که همیشه یک بی اشتها بودم. مادرم همیشه سر سفره اصرار داشت که بخور دیگه، آخرش میمیری از کم خوردن.بیخیال بابا. خسته شدم.
وقتی که بچه بودم یه بار ذرت کاشته بودیم بخشی از ذرت ها ذرت پفیلا بود و ما وقتی با داداشم میرفتیم مینشستیم زیر سایه ی درختا و صدای آب زلال هم میومد تا ما یکم بازی و شیطنت ميکردیم مادرم هم برامون پفیلا درست ميکرد با یکم روغن و نمک و یه قابلمه و یه دونه پیک نیک و یه کبریت و مهمتر از همه قلب مهربونی که چشمشو روی خستگیاش میبست و با یه عالمه مهربونی که انگار همین حالا از خواب بیدار شده و کلی هم استراحت کرده هیچ کار دیگه ای هم نداره و یا آدم مهم دیگه ای
.
مارگریت:
من مادرم را کشته‌ام! بچه‌ام را غرق کرده‌ام! این بچه همان‌قدر به تو داده شده بود که به من! بله، به تو هم. پس، این تویی! … به زحمت باورش می‌کنم. دستت را به من بده. نه، این دیگر خواب نیست. دست عزیز تو! … آه! ولی خیس است. پاکش کن دیگر! به نظرم می‌آید که خون است. آخ! خدا! چه کرده‌ای، تو؟ این شمشیر را پنهانش کن، التماس می‌کنم.
فاوست:
گذشته را وِلش کن، گذشته است! جانم را به لب می‌آری، تو.
مارگریت:
نه، تو باید دنبال من بیایی! حالا گورهایی را که ز
یکی از دلایلی که دلم برای خانواده‌های کم‌جمعیت می‌گیرد و دوست دارم همه خانواده‌ها پرجمعیت باشند و صمیمی و کنار ِ هم، این است که در خانواده‌ی شش نفره‌مان، صمیمیت و شادی وجود داشت. مادرم می‌گفت: "همان اوایل ازدواج با پدرت قرار گذاشتیم چهار تا بچه داشته باشیم" و با وجود اینکه بچه‌ی اول فقط 15 دقیقه در دنیا بود و بعدش فوت شد، اما پدر و مادرم سر قرارشان ماندند و ما چهار نفر شدیم فرزندانشان.
فاصله‌ی سنی فرزند اول و چهارم خانواده، شش سال است و هم
سلاااااااااااااااام سلااااااااااام سلاااااااااااام سلاااااااااااام خوبید؟منم خوبم!جونم براتون بگه که پریروز با مامان تلفنی حرف می زدم یه خرده سرزنشم کرد که چرا نمی یای و سن آغزو وو پیس اورگدیپسن و سن بهسن، الله سنه قرار وریپ من به جای تو بودم دنیارو رو سرش خراب می کردم یعنی چی که آدم به خانواده اش سر نزنه.من اگه جای تو بودم تا حالا هزاربار اومده بودم و از این حرفها منم بعد اینکه خداحافظی کردم با خودم گفتم چرا مامان فک می کنه من دوست ندارم
دوستان رفته‌اند. یارم در دوردستان به خواب رفته‌است‌.و بیرون انبوهِ تاریکی است.‌کلماتی را با خود زمزمه می‌کنمکه سفیدیشان از چراغ است‌،و در میانه‌ی خواب و بیداریمادرم را به خاطر می‌آورم. یک خاطره‌ی پاییزی.درست مثل سرما، انگار واقعا خبر داشته‌اماز هرچه حالا مادرم مشغولِ آن است‌.در خانه است، در اتاق‌اش.بخاری کودکی‌امکه اسب چوبی اسباب بازی‌ام با من به سمت‌اش یورتمه می‌رفت،بخاری کودکی‌امکه دیگر مدت‌هاست روشن نمی‌شود‌،و مادرم را گ
یکی از دلایلی که دلم برای خانواده‌های کم‌جمعیت می‌گیرد و دوست دارم همه خانواده‌ها پرجمعیت باشند و صمیمی و کنار ِ هم، این است که در خانواده‌ی شش نفره‌مان، صمیمیت و شادی وجود داشت. مادرم می‌گفت: "همان اوایل ازدواج با پدرت قرار گذاشتیم چهار تا بچه داشته باشیم" و با وجود اینکه بچه‌ی اول فقط 15 دقیقه در دنیا بود و بعدش فوت شد، اما پدر و مادرم سر قرارشان ماندند و ما چهار نفر شدیم فرزندانشان.
فاصله‌ی سنی فرزند اول و چهارم خانواده، شش سال است و هم
پرسیدم دوستم داری یا فقط.؟ هیچی نگفت. جواب این سوال برای من همه چیز بود. به اندازه‌ی همه‌ی سال‌هایی که گذشته. گفتم تو چی؟ جواب این سوال برای من همه چیز بود. هیچ چیز نگفت. گفته بودم بلدم یک گوشه بنشینم و آرام و بی‌سر و صدا عاشق باشم. چه غلطا! گفته بودم مرا چه به این حرف‌ها؟ چه به این کارها؟ خوشبختی به ما نیامده. چه غلطا! می‌گفت زندگی که این‌جوری نمی‌شود دختر. گرگ اند! گرگ! می‌درند! من نشسته بودم این گوشه‌ی متروک دنیا منتظر یک دوستت دارم او. نگ
یک بار
تابستان برادرم حامد خونه نبود، من که رسیدم خونه مادرم گفت حامد رفته تو یه باغ
نگهبانی بده، گفته شب هم نمیاد. عصبانی شدم و خون به مغزم نرسید. گفتم چرا اجازه
دادین همچین کاری بکنه؟ گفت به حرف من گوش نکرد، تو اگر بهش زنگ بزنی میاد. عصبانی
بودم، حامد رو از دست داده بودم. تصور اینکه شب اونجا بمونه، یکی سیگاری چیزی دستش
بده و حامدی که چند روز بعد برمی‌گرده همون حامد نباشه، برادر کوچک باهوش و
بااستعداد من. کوچکترین امیدی نداشتم با زنگ زدن من ب
تو زندگی همه آدمها روزهای سخت و تلخ وجود داره اصلاً تا این ناخوشیها نباشن قدر روزهای خوب رو کسی نمی دونه همیشه سعی کردم تو سختیها و تلخیها مزاحم اطرافیانم نشم و سعی کردم مراعات حالشون رو بکنم اگر چه می دونم رسم درستش اینه که باید با هم باشیم . اما این اخلاق بد یا خوب یه جورایی نهادینه شده برام
روزهای سختی بر ما گذشت اما آروم آروم با یه رعد و برق و طوفان و بارون تند رنگین کمان رو هم دیدیم
خواب دیدم دریا وحشی شده و امواجش تا پنجره های خ
مادرم رو فرستادم چکاپ 
احتمالا یه عمل جراحی پیش رو داره و یه microcalcificationهای خوش خیمی توی breast اش که باید بریم پیش جراح عمومی تا بهمون بگن چه کار کنیم بایوپسی لازم داره یا نه ؟ خیلی خیلی نگرانم و گریه امونم رو بریده خدایا خودت محافظ و مراقب مادرم باش. همه عشق و امید زندگیمه خودت از همه چیزهای بد حفظش کن و به دل لعنتی بیتاب من آرامش بده تو که سرچشمه آرامشی 
7 صبح بیدار شدم. دوش گرفتم. توی حمام بودم که برق قطع شد. صبحانه خوردم. سردم شده بود. لباس گرم پوشیدم. نشستم پای دست‌سازه‌هایم. ظرف‌ها را شستم. صفحه‌ی اینستا و کانال دست‌سازه‌هایم را به روز کردم. نهار خوردم. دوباره نشستم پای کار برای آماده کردن سفارش مشتری‌ها. آماده شدم و رفتم کلاس. به اصرار مربی عکاسی‌ام خرمالو خوردم، گمانم بعد از 13 سال! چقدر طعمش فرق داشت! چقدر خوشمزه بود! توی کلاس راحت نبودم. توی شلوارم راحت نبودم. محیط تاریک بود و نور ال
پارسال در فاصله دو ماه هر دوشون رو از دست دادم . یکیشون عید نوروز و یکیشون عید فطر . پدرِ مادرم که جانِ ما نوه ها بود و با رفتنش غم بزرگی رو برامون گذاشت . بعد از یکسال و پنج ماه ، خوابش رو دیدم  همزمان با اذان صبح . همین که خواست باهام حرف بزنه . مامان بیدارم کرد برای نماز صبح با گریه از خواب بیدار شدم . هنوزم که مینویسم اشکم روان است دلم برایش تنگ است . کاش بود ولی نیست .پست پایین که نوشتم . پارسال دو شب قبل از فوتش ، هممون خونه موسی
برای همه چیز آماده بودمهر کاری از رو هدفی انجام شده بودمثلا عطری که روی مچ دستم زده بودم به خاطر این بود که وقتی کنار هم روی نیمکت پارک نشستیم ، وقتی که گرم صحبت بودیم ، وقتی که اون داشت صحبت ميکرد من باید .ولی مثله همیشه ترسیدمهمه ی برنامه ها رو لبخندش به هم زدبرنامه ها خوب بودندروی کاغذ من برنده بودمکلی تمرین کرده بودمخودم، نقشه هام، تمرینام جلوی آینه همش یه خونه  کاغذی بود که باد همشو برد و نابود کرد
سلام
من یه دختر 27 ساله هستم، احساس میکنم دیگه کشش زندگی رو ندارم، شاگرد اول مدرسه مون بودم از کلاس اول تا پیش دانشگاهی، پشت کنکور موندم که پزشکی قبول بشم به خاطر ضعف مالی و زندگی تو یه شهر خیلی کوچیک و بی امکانات نشد که قبول بشم، دیگه داشتم دیوونه میشدم داشت کارم به دکتر اعصاب میکشید، انتخاب رشته کردم رفتم لیسانس گرفتم، ولی دوسش نداشتم.
اومدم بشینم خونه باز واسه کنکور بخونم، خونه مون هر روز دعواست، هر روز، اصلا نمیشه زندگی کرد، هر روز بابام
سلام
من یه دختر 27 ساله هستم، احساس میکنم دیگه کشش زندگی رو ندارم، شاگرد اول مدرسه مون بودم از کلاس اول تا پیش دانشگاهی، پشت کنکور موندم که پزشکی قبول بشم به خاطر ضعف مالی و زندگی تو یه شهر خیلی کوچیک و بی امکانات نشد که قبول بشم، دیگه داشتم دیوونه میشدم داشت کارم به دکتر اعصاب میکشید، انتخاب رشته کردم رفتم لیسانس گرفتم، ولی دوسش نداشتم.
اومدم بشینم خونه باز واسه کنکور بخونم، خونه مون هر روز دعواست، هر روز، اصلا نمیشه زندگی کرد، هر روز بابام
خواب بدی دیده بودم.
خواب دیدم جواب ازمون آمده و من قبول نشدم. با ترس به پدرم نگاه کردم، که تنها دلیل درس خواندن برای آزمون او بود، ولی برعکس انتظارم، فریاد نزد. فقط لبخندی زد و من را در آغوش گرفت. همینکه داشتم احساس آرامش می کردم، چشم باز کردم و دیدم پدرم به سایه سیاهی تبدیل شد و گرداب تیره ای مرا .بلعید. بدبختانه، نمی توانستم از خواب بیدار شوم و تا صبح در خلا و تاریکی تارتاروس گونه سقوط کردم. 

فردا صبح ناراحت شدم که چرا سه روز پیش از موعد اس
عذری نعمتی را شوهرش دیشب بعد از مستی کتک زده بود، صورتش سیاه و کبود بود و حال و حوصله حرف زدن هم نداشت . هی مینوشت و کاغذ ها را مچاله ميکرد. کاغذ های مچاله را آرام باز کرده بودم، پیچیده بودم دور مریم ها و از دفتر زده بودم بیرون. بوی مریم ها توی آسانسور پیچیده بود و صدای عذری توی سرم.
سالها دویدم و غرق ریختم و با همه چیز ساختم ، سالها دل به خیلی چیزها خوش كردم . سالها پیش همه خوش نام بودم و با احترام دیگه هیچ واسم مهم نیست و هیچ ارزویی ندارم جز اینكه این روزها و تا وقتی فرصت هست از غم و غصه مادرم كم كنم دلم میخواد روزای خوش هم ببینه   
تو کمدم دنبال یه کتاب میگشتم که یه دفتر خشتی کوچیک گل گلی پیدا کردم.بازش کردم. نوشته بودم: اربعین نود و شش.تا عمود هفتصد رو نوشته بودم و باقیش خالی بود.لجم گرفت از خودم.من هیچ کدوم از اتفاقای مهم دو سال گذشته مو ننوشتم. خصوصا اون سفرنامه رو.
مامان چند روز پیش بهم گفت من آخرشم نفهمیدم تو چرا امسال نرفتی پیاده روی اربعین.گفتم: خودمم نفهمیدم.
دوسال پیش یه حال عجیبی داشتم. اصلا تو محرم دلم به مجلس عزاداری رفتن نبود. چند باری هم که رفتم دکی زد پس گ
دنیا:ده روز همینطور گذشت و من و مرال و مادرم سی سال پیر شدیمدانشگاهم عقب افتاد و همه چی بل کل خراب شده بود روی سرمبه همین چیزا فکر ميکردم که صدای زنگ در و دعوا اومدبلند شدم و هراسون بدو بدو رفتم پایینطلبکارای بابام داشتن با مادرم سر خونه دعوا ميکردن و مارال سعی ميکرد ارومشون کنهمرد با صدای خش دار و بلندی داد زد-تا فردا وقت دارید یه جایی برای موندن پیدا کنید و همین وگرنه جاتون داخل کوچه هستو با بادیگارداش رفتمادرم دم در نشست و اروم اشک ریختمرا
دنیا:ده روز همینطور گذشت و من و مرال و مادرم سی سال پیر شدیمدانشگاهم عقب افتاد و همه چی بل کل خراب شده بود روی سرمبه همین چیزا فکر ميکردم که صدای زنگ در و دعوا اومدبلند شدم و هراسون بدو بدو رفتم پایینطلبکارای بابام داشتن با مادرم سر خونه دعوا ميکردن و مارال سعی ميکرد ارومشون کنهمرد با صدای خش دار و بلندی داد زد-تا فردا وقت دارید یه جایی برای موندن پیدا کنید و همین وگرنه جاتون داخل کوچه هستو با بادیگارداش رفتمادرم دم در نشست و اروم اشک ریختمرا
سلام
من تازه ازدواج کردم، پدر و مادرم جدا شدن و مادرم مجبور به کار کردن بود و تو سختی بودم، مادرم همیشه به دور از لطافت و نگی، سخت تو خونه و بیرون کار کرده، منم کمکش کردم و فقط و فقط تلاش کردم تا دانشگاه دولتی درس بخونم، یه برادر کوچیک داشتم و کلا با فامیل هم سالی یک بار رابطه داشتم.
خلاصه کنم.؛
از نظر ظاهری خوبم اما به شدت مردونه ام. اصلا عشوه و ناز کردن بلد نیستم. اصلا نمیدونم چیکار کنم یه کم نه تر بشم. خیلی سرچ میکنم خیلی مطلب میخونم اما
من از آن دسته آدم های بیچاره ای هستم که پدر و مادرم مثل این والدین توی فیلما، روز اول مدرسه کلی نصیحتم نمی کنن. همیشه آرزو داشتم اینکار را بکنند. ولی چون مادرم خودش مدرسه می رود، و پدرم اداره،از کلاس اول تا امسال هیچکس را نداشتم که چین اول مدرسه بیاید. خودم بودم و هلن.
ولی هلن.آخ نگویم برایتان. لیستی از نصایح هلنیانه را برایم ضبط و ثبت کرده که چه کار بکنم هر سال.(با دست به پیشانی ام می کوبم)
پس بگذارید شما را در این نصایح شریک کنم:
1)کیفتان را یکجو
دوباره پایم پیچیده بود و باید به سراغ دکتر محبوبم می‌رفتم که با یک نگاه مشکل را می‌فهمد و در عرض یک دقیقه زور ورزیدن روی پا و به خود پیچیدن من همه چیز اعم از مچ، عضله، رگ و حتی پوست پا را جا می‌اندازد. سه‌شنبه‌ی هفته‌ی قبل مراجعت کرده بودم ولی منشی‌ها نوبت نداده بودند. نوبت‌های دکتر ۶ ماهه است ولی اگر مریض اورژانسی باشی و مثلاً پایت پیچیده باشد، همان روز نوبتت می‌دهند و به من نداده بودند. حالا بعد از سه روز تعطیلی مطب به قدری شلوغ بود که ا
باید ظرف‌ها را می‌شستم و خانه را جارو می‌کشیدم. اگر قرار بود تنها باشم این کارها را نمی‌کردم. یعنی خودم را سانسور می‌کنم؟ یا به چیزی تظاهر می‌کنم؟ شاید هم برای دیگران فداکاری می‌کنم؟
تمرکز نداشتم و نمی‌توانستم هیچ کاری انجام دهم. پروردگارا! این همه سر و صدا؟! خانه‌ی پدرم که آرام‌تر بود! 2تا آدم وسواسی خورده‌اند به هم و تصور کنید که زندگی در کنار آن‌ها چه قدر سخت است! مادرم مدارک پزشکی پدرش را پیدا نمی‌کرد و این قضیه و به هم ریخته بودن خ
چشمانم را میبندم و خاطرات کودکی را به یاد می آورم. مادر روزهای زیادی را برای انجام کارهای اداری، از این اداره به آن اداره می رفت و من به دنبالش. قدم های کوچکم نمی توانستند با قدمهای بلند او هم پا شوند و راه رفتنم بیشتر به دویدن شباهت داشتند. خسته میشدم و مادرم برای سرگرم کردنم سنگفرش خیابان را اسبابِ بازی من ميکرد: بیا یه بازی کنیم با همدیگه، بازیش این شکلیه که باید مواظب باشی که پات نره روی خطهای بین سنگ ها»
خاطرات دیگری هم به یاد می آورم. آن
شاید واقعا کل خواسته من از زندگی همین باش که سرم را روی پای پدربزرگی که شبیه سیروس گرجستانی در شهریار است بگذارم و بگویم دوست دارم روز زمستانی به خانه بیایم، ماکارونی بخورم و مادرم مرا بغل کند و بعد زار بزنم تا بیدار شوم که در واقعیت میشود بمیرم. اما الان اخر تابستان است و هوا همچنان مثل جهنم گرم است، ماکارونی نداریم و دوست داشتم میرفتم و هیچوقت دیگر مادرم را نمیدیدم و هنوز زنده‌ام. 
شاید طبق معمول دچار خطای محاسباتی شده باشم و برگشتن به جای
اینو یادم رفت بگم
یه سری خواب دیده بودم که با پسره تی ای مون بعله! 
بجان خودم هر چی سبک سنگین میکنم اصن فازمون یکی نیس فعلا.
حالا تو خواب داشتیم جشن نامزدی برگزار ميکردیم.
نشسته بودیم سر سفره با خانواده و همه خیلی ساده و دور همی. 
بعد من نگران درست برگزار شدن و اینا ی مراسم ها بودم. و اخمو بودم.
این یارو که بغل منم نشسته بود داشت همچین با عشق منو نگا ميکرد(چندش)
بعدشم خم شد جلو همه لپمو بوسید. بعد تو خواب قلب من مرد از خوشی.
شت
آخه چرا؟!!!
گاهی دلم هیچ چیز نمی خواهدجز گپ ریز ریز با مادرمهی من حرف بزنمهی او چای تازه دم بریزد.هی چای ام سرد بشودهی دلم گرم.آنجا که چای ات سرد می شودو دلت گرم"خانه #مادر است". .باز روز مادر است و. خانه هست ، چای هم هست. و یک دنیا حرفی که سال هاست با تو نزده ام!و روزگارم پر است از روزهای بی تویی.
مادرم !
زمانی که خبر شهادتم را شنیدی ، گریه نکن.
زمان تشییع و تدفینم گریه نکن.
زمان خواندن وصیت نامه ام ، گریه نکن.
فقط زمانی گریه کن که مردان ما غیرت را فراموش میکنند ، و ن ما عفت را.
وقتی جامعه ما و بی حجابی فرا گرفت ، 
مادرم گریه کن که اسلام در خطر است!
(وصیت نامه شهید سعید زقاقی)
 
این یک هفته که مشهد بودم .نه نوشتم.نه خوندم.نه هیچی.!
حالا یه عالمه کتاب هست.یه عااالمه ورقه سفید و خالی و یه من .!به امام قول دادم ازش خواستم کمکم کنه .که کتابمو تا آبان تموم کنم.
این هفته نرسیدم به بروز شده ها سر بزنم امروز .حتمااااا.
خوابم بند نمیاد از این ور میوفتم .اون ور .تو ماشین گردنم بدجووور گرفته .و با یه خواب طولانی مدت متوجه شدم دیگه نمیتونم تش بدم .امان از تنگی کانال نخاعی ‌‌.اه!
بعد از ظهر شروع ترم جدید زبانه .خدا ک
داشتم فکر ميکردم به اینکه
خوش ترین و شیرین ترین، دوران زندگیم که خیلی ازش راضیم
چه روزایی بوده
به این نتیجه رسیدم که دو دوره‌ی اینجوری داشتم.
یکیش چندساله دوره‌ی تحصیلی راهنمایی
علتش هم این بود که همه چیز واسمون راحت بود
دغدغه نداشتم، سختی نداشتم، خوش میگذروندم
با همه رفیق بودم، نمک دورهمی ها بودم
خلاصه که خوش میگذشت.
دومین دوره از ۴تیر۹۴ بود تا اریبهشت ۹۶
شاید یه خرده هم بیشتر، کم و زیادشو به بزرگی خودتون ببخشین:)
اون روزا فکر ميکردم تموم
دیشب سپیده اومد اینجا، علی که رفت خودمو شل کردم و پخش شدم، به سپید گفتم آی گردنم آی شونم آی سرم!! همون یه ذره آخ و اوخی که کرده بودم هی علی رو بغضی و ناراحت ميکرد، مجبور بودم همش بگم خوب شدم چیزی نیست. علی که رفت وا دادم
اون روز یکی ساعت حدودا بعد از اینکه علی اومد بود، من کمی بیحال بودم، ملتحمه م رو نگاه کرد و گفت سفیدِ سفیده. یکم یخ بود دستام. یکم چشام میسوخت و تار بود. نمیفهمیدم تاری واقعیه یا واسه اینه که از موقع تصادف عینکم نفهمیدم کجا پرت شد و
امروز یک جلبک دلتنگ و کمی کلافه بودم که چسبید کف اتاق و درس خوند و دیگر هیچ
وقتی دلتنگی میاد مثل مه جلوی چشم ادم رو میپوشونه.
دلم برای خونه مون تنگ شد.
برای زمستونای بچگیم.
برای علی و ارغوان.
برای مادرم.
برای سای گ و فا یوئن و چون کوان او
برای لیفت ۳۱.
دلم معلقهاز همه چیز کنده اما هنوز به چیزی وابسته نشده
دلم خودشم دیگه نمیدونه چی میخواد و با چی خوشحال میشه در اینده ی زندگی
اینجور برایم جا افتاده است که سکوت کنم! و قضایا را داخل خودم حل کنم. و این سکوت مقوله‌ی سنگینی‌ست و کار راه انداز، با سکوت می‌شود به حقایق رسید، با سکوت می‌شود نسبت به آدم ها شناخت بیشتری پیدا کرد! اصلن حواس انسان اکولایزر طور است! وقتی چشمانت را ببندی، بهتر می‌شنوی، وقتی دهانت را ببندی، بهتر میبینی و به همین شکل. این یک. 
دو، مادرم به من یاد داده است که همیشه، حتا اگر قرار باشد گردنم را بزنند راست‌ش را بگویم! و من هم این درس را به خوبی آموخ
مردم شهید بابایی را به ‌خوبی شناخته ‌اند و اکنون باید بیشتر پیرامون شخصیت مادرم صحبت کنم تا جامعه بداند مادرم برای تعالی پدر زحمت ‌های بسیاری را متحمل شده است. در حقیقت از دامن زن، مرد به معراج می ‌رود. همراهی و هم فکری مادرم با پدر توانست شرایط را برای رسیدنش به سرمنزل مقصود آماده و مهیا کند. در تمام شرایط سخت و نبودن‌ های پدر، مادرم بود که با تمام سختی‌ های پیش ‌رو اوضاع خانه را آرام می ‌کرد تا بتوانیم به درس و مشق خود برسیم.

ادامه مطلب
سلام
دختری 18 ساله ام.، تا قبل از دوران دبیرستان تمام فکر و ذهن من درسم بود و به چیزی جز درسم فکر نميکردم.، ماجرا از جایی شروع شد که دختر عموم در 15 سالگی ازدواج کرد و منم که همسن اون بودم یه حس عجیبی بهم دست داد.
انگار خیلی ازدواج برام مهم شد. همون موقع ها بود که به یه عروسی دعوت شدیم، من اونجا یه پسری رو دیدم که خیلی بهم نگاه ميکرد و فهمیدم که پسر دختر خاله مادرم میشه، یه برادر بزرگتر از خودش داره و خانوادگی همه پزشک هستند به غیر اون پسر.
وقتی از
می‌دانستم که روز سختی پیش رو دارم. روزی که قرار باشد با خانواده به تمیز کردن منزل بگذرد یعنی جهنم! می‌توانستم جمع کنم و بروم خانه‌ی پدرم ولی ترجیح دادم که بمانم تا به مادرم کمک کنم. بیشتر به این علت ماندم که می‌دانستم همسرش به اندازه‌ی کافی برای او خوب نیست چون مادرم خیلی فرز است. از صبح یه بند بحث کردند. یکی می‌گفت پرده را از این طرف دربیاوریم، دیگری می‌گفت که پرده را با قرقره جدا کنیم. یکی می‌گفت اول گِل را از روی موکت جمع کنیم، دیگری می‌
سلام
پسری ۲۰ ساله هستم، پدرم حدود هشت سال پیش فوت شد، روابط پدر و مادرم بسیار عالی بود، من خیلی به مادرم وابسته هستم، توقع نداشتم ازدواج مجدد بکنه ولی حدود یک سال پیش ازدواج کرد.
اون آقایی که الان جای پدرم امده اوایل گفت که روابط ما خیلی سطحی خواهد بود و من خیلی کم به مادرت سر میزنم، در کل خیلی مودب بود، ولی هر چقدر زمان میگذره کمتر من رو حساب میکنه و صحبت هایی که با من کرده بود رو فراموش کرده.
من چون نمیتونستم شرایط رو تحمل کنم به مادرم پیشن
هربار حمام میروم فکر میکنم که باید موهایم را کوتاه کنم. در واقع شنبه بعد کنکور هم با همین نوا از خواب برخاستم.
وقتی بلندشان کردم، فکر ميکردم زیبایی زن به موهایش است. فکر ميکردم تولد نوزده سالگی ام بگذارم موهایم بریزند دورم و لابد تا پانزده سانتی زیر گردنم هم میرسند. خیالم که موی بلند نشان دهنده پختگی و تغییرم خواهد بود. حالا حس میکنم خوشبختی به شادی و ارامش مربوط است. نه دلم پختگی خاصی میخواهد و نه تغییر. برعکس دلم بیشتر از همیشه میخواهد خودم
شرایط به هم ریخته.کنسر پدر دوستم(که حق پدری به گردنم داره) ظاهرا تحت کنترل بوده اما انگار متاستاتیک شده و لنفادتوپاتی اکلاویکولار چپ داده و این یعنی فاجعه.دوستم گریه ميکرد و من هیچ حرفی برای دلداری دادن نداشتم که نمیشه یک پزشک رو در مورد چیزی که مثل روز براش روشنه دلداری داد.
با نماینده ی عوضی مون دعوا کردم.بخاطر حال روحی بد دوستم،علی رغم اصرار بچه های کلاس قید جشن فارغ التحصیلی رو زدم.ساعت مطالعه ام شدیدا افت کرده و هر شب با حال بد
دانلود نوحه میباره بارون روی سر مجنون سید مجید بنی فاطمه
متن کامل مداحی میباره بارون روی سر مجنون
میباره بارون روی سر مجنون
توی خیابون رویایی
میباره بارون روی سر مجنون
توی خیابون رویایی
میلرزه پاهاش، بارونیه چشماش
میگه خدایی تو ، آقایی
میلرزه پاهاش، بارونیه چشماش
میگه خدایی تو ، آقایی
من مانوس ام، با حرمت آقا
حرم ات والله برام بهشته
انگاری دستی اومده از غیب
و روی دلم اینجور برات نوشته
کربلا کربلا کربلا
اللهم الرزقنا کربلا
کربلا کربلا کرب
پدر من پارسال مرد. مادرم می‌گه بهترین کار اینه که وانمود کنم هیچ وقت دوستش نداشتم و اون هم هیچوقت دوستم نداشته. اون وقت دیگه حالم بد نمیشه.گفتم: این کار رو میکنی؟آره.فایده‌ای داره؟فکر کنم آره.مادرم میگه باید وانمود کنیم اصلا نبوده، باید فکر کنم چیزهایی که ازش یادم میاد همه‌اش خواب و خیاله.فایده‌ای داره؟فکر کنم آره. گاهی مطمئن نیستم چیزی که ازش یادمه واقعیته یا خیال. تو هم باید امتحان کنی. ضرر نداره که.
بندبازان/ دیوید آلموند/ ترجمه شهلا انت
یه جایی از زندگی هست که میدونی نباید بزرگی سر راهت هست ولی تو با تمام وجود اون رو باید میبینی یا میخوای ببینی توی بهترین نقطه زندگی هستم جایی که همیشه میخواستم و الان نمی دونم جای درستی هستم یا نه.
کلی وسایل جمع کردم ببرم تهران از صبح کلی کار کردم سرم خیلی شلوغ بود مادرم دوباره اوضاعش بهم ریخته سرطان داییم پیشرفت کرده فقط تنها کاری که تونستم بکنم این بود که گفتم نباید جلوی سارا گریه کنی میدونی که تازه حالش داره خوب میشه بنده خدا از صبح هر کاری
چوب‌لباسی برمی‌دارم تا پیراهن مردانه‌ام را داخل کمد بگذارم. لباس‌های نه‌ای که جلوی چشمانم هستند غمگینم می‌کنند. قبلا با دیدن آن‌ها یاد زنی می‌افتادم که زندگی را برایم جهنم کرده بود. اما حالا اوضاع فرق کرده. لباس‌ها را می‌بینم و خاطرات زنی از جلوی چشمانم رد می‌شود که تمام زندگی‌اش را در حسرت محبت و آغوش دویده و هنوز به آن نرسیده. در کمد را می‌بندم و خودم را پرت می‌کنم روی تخت دو نفره و برای همه‌ی روزهای سیاه من و مادرم بلند بلند ا
چوب‌لباسی برمی‌دارم تا پیراهن مردانه‌ام را داخل کمد بگذارم. لباس‌های نه‌ای که جلوی چشمانم هستند غمگینم می‌کنند. قبلا با دیدن آن‌ها یاد زنی می‌افتادم که زندگی را برایم جهنم کرده بود. اما حالا اوضاع فرق کرده. لباس‌ها را می‌بینم و خاطرات زنی از جلوی چشمانم رد می‌شود که تمام زندگی‌اش را در حسرت محبت و آغوش دویده و هنوز به آن نرسیده. در کمد را می‌بندم و خودم را پرت می‌کنم روی تخت دو نفره و برای همه‌ی روزهای سیاه من و مادرم بلند بلند ا
تا خونه بابام بودیم همیشه فکر ميکردم دست پخت مامانم خیلی بده و خاله های پولدارم دست پختشون عالیه.الان که رستوران داریم و گوشت بره مصرف میکنیم و برنج محلی و . میفهمم که دست پختی رو دست مادرم نیست . بارها شده مشتری ها میپرسم این دیزی هاتون رو کی درست میکنه و واقعا بدون اغراق بهترین غذاهایی که من خوردم رو تو این رستوران داره مادرم درست میکنه .
وقتی میرفتم خونه خاله ام مثلا صبحونه بخوریم من یه ذره پنیر میکشیدم به کلی نون و خاله ام میگفت: مامانت ای
بسم الله الرحمن الرحیم
گفت : در می زنند مهمان است            گفت: آیا صدای سلمان است؟این صدا، نه صدای طوفان است             مزن این خانهء مسلمان است                                 مادرم رفت پشت در، اما
گفت: آرام ما خدا داریم                       ما کجا کار با شما داریمو اگر روضه ای به پا داریم                    پدرم رفته ما عزاداریم                      پشت در سوخت بال و پر، اما
آسمان را به ریسمان بردند                 آسمان را کشان کشان بردندپیش
جرات راه رفتن توی تاریکی رو داشته باش .
 
× به آسمون نگاه کردم چه قدر رنگش مبهم بود 
انگار رنگی نبود 
چراغ ها بودن 
خیابون ها بودن 
همه چیز بود و منم بودم 
فقط بودم 
بدون هیچ فکری 
خالی 
بودم 
بودم و نباید از بودنم می ترسیدم 
اون من بودم! 
 
× هر آااادمی هررر آدمیی یه نقطه ضعف عجیب و مهلک داره که می تونه کله پاش کنه. 
منم همینطور! 
سلام دوستان :)
طاعات و عبادات شما قبول باشه ان شاءالله
گفتیم یه سری بزنیم اینجا تا این قدح رو بیشتر از این گرد و خاک نگیره
چن روز پیش یه مهمان اصفهانی داشتیم تو محل کارمون ، یه آقای محترمی که با لهجه شیرین دیار زاینده رود برامون صحبت ميکرد .
میگفت بچه که بودم یادمه یه خونه ی قدیمی و بزرگ داشتیم که انباری تاریک و ترسناک داشت .
هر وقت ما بچه ها بازیگوشی ميکردیم ، مادرم اون انبار رو نشونمون میداد و میگفت اگه شلوغ کنین به اون یک سر دو گوش که تو انباری
فارغ از قضیه ی گردنم؛ این هفته هفته ی خوبی بود
هم درس خوندم
هم سی وی نوشتم
هم وبسایت رو درست کردم
هم با زهرا یک روزشو رفتم گردش
 
بنابراین میریم که داشته باشیم یه تعطیلات سه روزه فارغ از درس و کتاب^-^
امیدوارم اونقدری پر انرژی برگردم که بتونم یه بخش دیگه به برنامه م اضافه کنم.
به نام خدا 
سلام
من یک دخترم، مجرد و درون گرا هستم و لیسانس دارم. همیشه حسرت یک زندگی شاد و آروم رو داشتم. از زمانی که بچه بودم پدر و مادرم اختلاف داشتند. همیشه تنها بودم و بدون هم بازی. زیاد با کسی رفت و آمد نداشتیم. به خاطر ساکتی و کم حرف بودن همیشه با هم سن و سالان خودم مقایسه می شدم که چرا مثل اون ها حرف نمی زنم.
هیچ لحظه ی شادی تو زندگی نداشتم. تنها خاطرات خوبی که به یادم مونده از همسایه های خوب و دوستان و همکلاسی های دوران مدرسه و دانشگاست. اکث
پست موقت:دیروز مادرم را توی بیمارستان بستری کردیم. چند روزی درد شدید داشت. کیسه صفرایش باید برداشته شود. شش ماه پیش هم یک عمل دیگر داشت و برای همین حالا عملش کمی پرریسک شده است. این روزها حال و حوصله هیچ کاری را ندارم. منتظرم تا عملش تمام شود و بعد حال من هم سر جایش برگردد. آدم خودش اگر مریض باشد راحت تر است تا اینکه مریضی مادرش را ببیند. امیدوارم زودتر به سلامت به خانه برگردد.
من و مادرم اخلاقیاتمون نقطه مقابل همه .
آهنگ هایی که من گوش میکنم مادرم دوست نداره و  آهنگ وفیلمایی که اون خوشش میاد من نمیپسندم.
سلیقمون تو خرید کردن وانتخاب لباس هم تفاهم نداریم.
ولی کاملا باهم کنارمیایم و به علایق همدیگه احترام میزاریم.
اما تنها مسئله ای که باهاش به تفاهم نمیرسیم اشپزی و خیاطیه.
هرچقدر اون خیاطی و دوخت ودوز  دوست داره من بیزارم 
اصلا منو شکنجه کنند ولی نگن بیا خیاطی یادبگیر :)
ادامه مطلب
یک خواهر دارم دوازده سال ازم کوچک تره وقتی به دنیا اومد علاقه خاصی بهش نداشتم دلیلش این بود که مادرم بعد از من دوتا بچه آورد که بشدت اعصاب خورد کن بودند که یکیش همین ملیکا بود کتابام رو پاره ميکردند خط خطی ميکردن یکیشون انقدر گریه ميکرد که میرفتم توی حیاط گوشام رو محکم میگرفتم بعد که آروم میشد مادرم صدام ميکرد .
خلاصه ملیکا شش ماهش که شد مادرم میدونست ازش خوشم نمیاد از دختر عمو بزرگم خواهش کرد بیاد مواظبش باشه بعد من رفتم خونه مادربزرگم کنار
مانتو و شلوار و شال ست برای عکاسی رو کنار گذاشتم،کفش های پاشنه بلندی که میخواهم بپوشم رو انتخاب کردم،استتوسکوپ عزیزم که در این چند سال یار و یاور گردنم بود رو برداشتم،روپوشم رو که اتو بزنم و لاک زرشکی قشنگمم بزنم دیگه آماده ام برای فردا و عکاسی جشن فارغ التحصیلی.
مانتو و شلوار و شال ست برای عکاسی رو کنار گذاشتم،کفش های پاشنه بلندی که میخواهم بپوشم رو انتخاب کردم،استتوسکوپ عزیزم که در این چند سال یار و یاور گردنم بود رو برداشتم،روپوشم رو که اتو بزنم و لاک زرشکی قشنگمم بزنم دیگه آماده ام برای فردا و عکاسی جشن فارغ التحصیلی.
Akse Aghaye Khamenei

آخرین جستجو ها