نتایج جستجو برای عبارت :

بزنم نفت در بیاد

دیره ولی باید یاد بگیریم وقتایی که باید حرف بزنم، بزنممات شدن هیچ وقت بهترین گزینه نیستتو هیج کجای زندگیم حرف نزدنم برام خوبی یا شانس نیاورده برعکس همیشه مساوی بوده با بدی وبدشانسی مطلق اما هیچ وقت باعث نشده بوده نسبت بهش اونقدری که امروز بدم اومد بدم بياد میدونم که خیلی زود نمیتونم بهش برسم اما از الان شروع میکنم. حرف بزنم وقتایی که باید 
 
شاید بار اولی باشد که دلم یار می‌خواهد، فقط بدین خاطر که حرف بزنم و حرف بزنم و حرف بزنم. بی‌منت. بی‌نگرانی. بی‌لاپوشانی. بدون آنکه گمان کنی آخرش مجبوری چندبرابر پشیمان شوی از تک تک کلماتی که گفته‌ای. راستی گفته بودم که تا حالا با کسی حرف‌های معمولی نزده‌ام، مگر آنکه بعدش کرور کرور پشیمان شده‌ام؟
حرفهــــا دارم اما … بزنم یا نزنم؟با توام، با تو ،خدا را! بزنم یا نزنم؟همه ی حرف دلم با تو همین است که دوستچــــه کنــم؟ حـرف دلــــــم را بزنــــم یا نزنــم؟عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنمزیــــر قول دلــــــم آیا بزنــم یا نزنــم؟گفته بودم کـه به دریا نزنم دل اماکو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم؟از ازل تا به ابد پرسش آدم این است:دست بر میــــوه‌ی حوا بزنم یا نزنم ؟به گناهی که تماشای گل روی تو بودخار در چشـــم تمنا بزنــــم یا نزنــــم؟
حالا که دیگر می‌توانم دو انگشتی مضراب بزنم و سریع و پیوسته انگشت گذاری کنم، حالا که استاد گفته که تو استعداد داری هر چند انگشت‌هایت کوتاه است، حالا که دیگر می‌توانم لا و سی را باهم بگیرم، حالا که می‌توانم یک گام را کامل دو لا چنگ بزنم بدون انقطاع، دلم می‌خواهد روزی برسد که بتوانم ای ساربان نامجو را بزنم و بخوانم. دلم می‌خواهد روزی روبه‌روی نامجو را بزنم و بخوانم و تماما اشک شوم. 
من با سه‌تار پناه می‌برم به دنیایی که انگار رنگ دیگری دار
در پی تذکر یک عزیز دلی، بنده با صدای رسا می گم که گه خوردم! دییییییییییگه کار به کار مسائل مذهبی هم ندارم!ی هم که تعطیل بود از اوّل لذا،زین لحظه به بعد، این وب، مثبت سی و دو است، و هرکی هرچی دید از چشم خودش دیده است!فکر کنم از مقوله هایی است که دیگه خط و نشونی برام نکشند! بابا من زمان محمودی نژاد هم یکم به نعل زدم یکم به میخ بلکه حواسها را به خودم جلب کنم بلکه یکی بياد قلم منو بخره، من در رکابش قلم بزنم، نشون به اون نشون که هیچکس نیومد!!!الانم
اهنگ حتی فکرشم نکن یه روزی جا بزنم ( پازل بند) با کیفیت 320 و لینک مستقیم با متن
دانلود اهنگ جدید پازل باند با نام حتی فکرشم نکن یه روزی جا بزنم با عالیترین کیفیت همراه با شعر و تکست
متن آهنگ دنیام شدی رفت پازل بند. حتی فکرشم نکن یه روزی جا بزنم مینویسم امضا میکنم میمونم عاشقی سخته خودم میدونم تو کاریت نباشه بیا سرتو . دانلود آهنگ جدید پازل باند دنیام شدی رفت Download New Music . حتی فکرشم نکن یه روزی جا بزنم ✧ مینوسیم امضا میکنم می مونم
دانلود آهنگ جد
مانتو و شلوار و شال ست برای عکاسی رو کنار گذاشتم،کفش های پاشنه بلندی که میخواهم بپوشم رو انتخاب کردم،استتوسکوپ عزیزم که در این چند سال یار و یاور گردنم بود رو برداشتم،روپوشم رو که اتو بزنم و لاک زرشکی قشنگمم بزنم دیگه آماده ام برای فردا و عکاسی جشن فارغ التحصیلی.
مانتو و شلوار و شال ست برای عکاسی رو کنار گذاشتم،کفش های پاشنه بلندی که میخواهم بپوشم رو انتخاب کردم،استتوسکوپ عزیزم که در این چند سال یار و یاور گردنم بود رو برداشتم،روپوشم رو که اتو بزنم و لاک زرشکی قشنگمم بزنم دیگه آماده ام برای فردا و عکاسی جشن فارغ التحصیلی.
میخوام قید تیم رو بزنم . چون موندنم فقط منجر به نابودیه دیگه نمیخوام . دیگه هیچ شوقی ندارم برای این جمع اگه یه ذره امید داشتم الان دیگه ندارم چون هرچی بیشتر میمونم احساس میکنم خودم دارم ذره ذره از بین میرم . باید این ریسک رو بجون بخرم و قید همه چیو بزنم و از اول شروع کنم . یادمه با خودم میگفتم تا جایی ادامه میدم که خودمم پیشرفت کنم ولی الان فقط یه جا وایسادم هیچ حرکتی نمیکنم هیچ حرکتی . فقط میدونم باید این جریان رو بهم بزنمنگاهام عوض شده طبیع
هی دلم میخواد بنویسم، هی دلم میخواد بگم، ولی نمیدونم از چی بگم.سعی میکنم وقتای آزادم بیفتم به جون اتاقم و تمیز کنم. میخوام سرگرم باشم، نمیخوام فکر و خیالای اضافی بياد سراغم.ولی تا شروع میکنم اشکم در میاد. نمیدونم چرا.میدونم امروز خیلیم دلتنگم‌. دلتنگ حضور مامانم. میدونم دلشکستم، از این رفتار آخر محمد. نمیدونم، ولی اگه دیدم قراره اینجورییش بره، شروع نشده خودم تمومش میکنم. من قراره عاشق باشم که حالم خوب بشه، قراره دوستش داشته باشم ک
خیلی دلم میخواد حرف بزنم ولی نمیدونم از کدوم شروع کنم بگم . از بس هی نشد بیام، حجم زیادی حرف تو دلم مونده که نمیدونم چطور بنویسمش. 
دلم یه حرف زدن عمیق میخواد خیلی عمییییییق ولی زبونم باز نمیشه سکوت پیشه کردم انگار. 
کاش بتونم زبونمو بگردونم حداقل فردا بیام تایپ کنم حرف بزنم. دلم گرفته :(
دلم میخواست پسر بودم الان میرفتم بیرون یکم دعوا میکردم داد میزدم سیگار میکشیدم چهارتارو میزدم کتک میخوردم یکم ازراین فشاری که الان رومه کم میشد.
ولی حالا دختر شدم نه تنها نمیتونم هیچ حرفی بزنم بلکه ساکت باید بشینم و با ملایمت کارایی که چپ و راست بهم میگن با مهربونی انجام بدم چون اگه یکم تن صدام بالا ببرم یا لحن جدی حرفی بزنم چون نمیدونن چمه بازخواست و مجازات میشم.
دختر بودن سخته لااقل برای من عصبانیتم با ریختن طرفها تو طرف شویی خالی کنم یا ب
وابستگی وابستگی وابستگی وابستگیییییی وای بدتر عنصر در وجود من که در کمترین زمان ممکن شکل میگیره و به کنه وار ترین حالت در اعماق وجودم ریشه میدواند
وابستگی به ادمایی ک نمیتونم کنارشون باشم
و یا درست نیس باشم ویااا اصلا نمیخوان باشم
ولیییی من این حسم نفهم تر از این حرفاست و نمیفهمه و مدام کاری میکنه که با طرف حرف بزنم (الکی) که کنارش باشم و این حس وابستگیم اروم بگیره
چرت و پرت گویی اگر دارم بدونید وابسته گیه اومدم چون نمیتونم برم :/
خجالت میکشم
وابستگی وابستگی وابستگی وابستگیییییی وای بدتر عنصر در وجود من که در کمترین زمان ممکن شکل میگیره و به کنه وار ترین حالت در اعماق وجودم ریشه میدواند
وابستگی به ادمایی ک نمیتونم کنارشون باشم
و یا درست نیس باشم ویااا اصلا نمیخوان باشم
ولیییی من این حسم نفهم تر از این حرفاست و نمیفهمه و مدام کاری میکنه که با طرف حرف بزنم (الکی) که کنارش باشم و این حس وابستگیم اروم بگیره
چرت و پرت گویی اگر دارم بدونید وابسته گیه اومدم چون نمیتونم برم :/
خجالت میکشم
از حق نگذریم پسر قشنگ زیاد هست.(من درحالیکه دستمو زدم زیر چونم و از سردرد نزدیک ب سقت شدنم و روی صندلیم نشستم و از شیشه ب آدمای عبوری نگاه میکنم ).کاش مثلا اونیکه فکرشو نمیکنم از ایی در بياد تواون مسلسل  منو کجا ورداشتین فقط.پاشم برم نماز بخونم یکم بیل بزنم اینقد چرت و پرت ننویسم.
دلم میخواد یه شب بشینم برات حسابی غر بزنم
ولی انقد خسته ام که هنوز شروع نکرده خوابم میبره
صدالبته دیگه شک دارم به اینکه صدامو بشنوی
یه جوری شده که انگار منی وجود نداره
یه جوری که دیگه دلم نمیخواد حتی حرف بزنم باهات.حرف معمولی
این همه تفاوت.چرا؟
میدونی چیه؟
خر ما از کره گی دم نداشت. شما که بی خیال مایی
منم بی خیال غر زدن میشم
.
دلم می خواد پنج سال بخوابم. دلم می خواد همه چی رو بذارم پست سرم و برم یه جایی که هیچ کس من رو نمی شناسه، اسمم رو نمی دونه و منتظرم نیست. دلم می خواد سوار قطار شم و برم تبریز. می خواد وقتی موسیقی می شنوم؛ گوشهام درد نگیره. دلم می خواد یکی برام شعر بگه، برام نامه بنویسه. یکی باشکوه دوستم داشته باشه؛ جوری که بپذیرم همین جوری هم خوبم و از جهان نترسم. دلم می خواد برم بالای کوه داد بزنم، اونقدر داد بزنم که صدام دیگه بالا نیاد. دلم می خواد با اینکه گوشها
خیلی جالب ک اون نوشت یکی میمیره تو مرداد یا شهریور و شد ک تو اسمش چ حرفیه=))نمیخوام حدس بزنم ک این خیلی شبیه به اونهچکار دارم هرکی ک هسخیلی وقت ننوشته منتظرم ببینم دیگ ب دلش چی میوفته ک بياد ببنویسه =))خدایی دیوونه ام ولی ی چیزاییم هس =)) 
انگار هر تکه مو جایی ,جا گذاشتم .باید جمع شون کنم و بذار مشون سرهم و خودمو دوباره بسازم .
نیاز دارم که حرف بزنم .بسیار حرف بزنم و از این حجم سنگین درونم کم بشه .ازین بی قراریها
فرصت کمی دارم اندازه یک قدم تا مقصد وبه همون اندازه تا ناامیدی
پ ن:عاشقانه ها همینش غم انگیزه .بعد از عشق رسیدن به فراغ .خدا صبرت بده
درستش این بود که تو یه سالن چندهزارنفره واسه ملت کنسرت اجرا می‌کردم نه این که کل شب رو با تِی واسه در و دیوار آشپزخونه چهچهه بزنم و برقصم، آخرشم واسه تشویق خودم دست و سوت بلبلی بزنم!
[پاچه های شلوار گُل‌گُلی مامان‌دوز را پایین می‌کشد و پشت‌چشم ‌نازک‌کُنان از آشپزخانه خارج می‌شود]
زمانی که داشتم جلو ۳ تا همکار دیگه تو اتاقمون با یکی از همکارام دعوا میکردم، رئیسم خوشحال و خندون اومد داخل؛ بعد خب من عصبانی بودم و می خواستم همه حرفم رو بزنم به عن آقا ولی نمی خواستم جلو رییس حرفی بزنم بهش!! این شد که نه گذاشتم و نه برداشتم، به رئیس میگم: ببخشید ما یه حرف خصوصی داریم، میشه شما برین بیرون!! بیچاره رییس با گفتن این جمله که: همتون خودی هستید و فقط من غریبه ام» قهر کرد و رفت. 
چرا اینقدر دایره ی دوستام زیادن چرااا؟
دلم نمیخاد با هیچکدومشون حرف بزنم. نه ببینم. هیچی نشه پقی میزنم زیر گریه. دست خودم نی میزنم زیر گریه. گریه ای که بعدش همه چی دوبرابر خراب تره.
به چه زبونی بهتون بگم نمیخام باهاتون حرف بزنم و ناراحت نشید؟ سه باره اومدی پیویم سکوت تحویل گرفتی برو دیگه هروقت حالم خوب بود بهت پی ام میدم حرف بزنیم.
میخام تنها باشم. بخواید نخواید فقط شادیهام با شماس. اصن خواستن شما مهم نی. من نمیخام غمامو جز اون نفرات انگشت
میخواستم باهات حرف بزنم ،نبودی چلچراغ دلم را با خودت برده بودی میخواستم پای درد دلهات بشینم، نبودیمرهم دردهایم را با خودت برده بودی میخواستم به چشمانت زل بزنم، نبودیسوی ستاره را در چشمان سیاهت برده بودیمیخواستم دستهایت را بگیرم نبودیدلم را در دستانت بی محابا برده بودیمیخواستم سخن کوتاه کنم ،نبودیجانم را با رفتنت برای همیشه برده بودی
من متاسفانه خیلی آدم تلفنی ای نیستم . یعنی بلد نیستم زنگ بزنم به روشنا و درست و درمون صحبت کنم . بیشتر دوست دارم براش بنویسم (پیامک) تا این که بخوام حرف بزنم . کلا من و نوشته هام فاصله داریم با هم . من این طوریکه این جا می نویسم حرف نمی زنم . من یه مشهدیم که خونِ شهرِ x تو رگامه !! حالا اگه تانستی بگی شهر x کجایه ینی خیلی لهجه ها رِ مِفهمی ! بگذریم .
می خوام بگم که اگه برای روشنا می نویسم و به قول معروف قربون صدقش می رم خیلی هنرِ گفتن این حرف ها رو جلو رو
فقط این جمله داره تو سرم میچرخه ( چطوری دوباره از مهر بخونم؟ چطوری میتونم؟ اخه توانشو ندارم)نیاز دارم زنگ بزنم واسه یکی گریه کنم ولی هیچکسو ندارم جز آقا. که اونم ندارم خیلی حالم بده وخیم وخیم خراب خرابمدلم صداتو میخواد چطوری بهت زنگ بزنم؟ 
میخوام حرف بزنم،راجب آدمایی که اومدن تو زندگیم،بعضیاشون موندن،بعضیاشون رفتن،بعضیاشون با دروغ منو شکستن،به هرحال.حالا میخوام حرف بزنم
میخوام بگم که چقدر از تعداد آدمایی که برام مهم بودم کاسته شده،آدمی که عاشقش بودم و اولین عشق واقعی زندگیمو باهاش تجربه کردم،و حالا اثری ازش تو زندگیم نیست.شاید حتی خودم خواستم که نباشه.اینجوری بهتره،انتظار آدما رو پیر میکنه.میخوام بگم یاد گرفتم دیگه بهش فکر نکنم.یاد گرفتم هروقت لازم باشه فراموش کنم
اعصاب مصاب ندارم
دلم میخواد برم بیرون نمیتونم
دلم میخواد تستامو خوب بزنم نمیتونم
دلم میخواد فیلم ببینم نمیتونم
دلم میخواد با یکی حرف بزنم نمیتونم
دلم میخواد لااقل یه نفر تو خونه باشه :(( اما نیست هیچکی نیست با امروز میشه سه روز که تک و تنها تو 200 متر خونه دارم زندگی میکنم :///
 
+عَن توش!
+تکه کلا! الان نیاین بگین زشته و فلان! تا الانشم خیلی خودداری کردم اینجا نگفتمش :/
 خلاص نشد این بارون هم. چه کنیم ؟ سخته که تا شب بمونم منزل! بلکه بند میومد می رفتم دانشگاه.برم یک چرت بزنم بلکه آفتاب در بياد. مقاله این برادر ترک اساسی خسته ام کرد. خیلی بد نوشته طفلک. انگار بگی آدمی لکنت دار برات خاطره بگه!وای! لابد متن منم همینجوری بود که استاد نفهمید! طفلک!
باز باید تو را قدم بزنم
از تمام خودم قلم بزنم
باز باید رها شوم از تو
با تو نه، با خودم قدم بزنم
تو به من عشق را بدهکاری
پس نباید که از تو دم بزنم
باز باید که لابه لای دلم
خاطرات تو را رقم بزنم
تو سپردی مرا به حال خودم
تا خودم حرف با خودم بزنم
تو فراموش من شده بودی
باز باید تو را قدم بزنم
خیلی خب من جدن حالم خوب نیست
نمیتونم با کسی راجبش حرف بزنم چون به طرز غیر ارادی خندم میگیره و خب کسی باورش نمیشه دیگه:/
دلم میخواد جا بزنم ولی اگه اینکارو بکنم تا آخر عمرم میتونم به خودم بگم 'بزدل بی عرضه'
می خوام بگم کم آوردم ولی جلوی خودمو میگیرم
از پنجشنبه عین سگ میترسم
ازینکه بیوفتم سر زبونشون میترسم ولی خب تقصیر خودمه اینقدر اصرار کردم
من اصلن نمیدونم میخوام از اینجا به بعد چیکار کنم ولی احتیاج دارم حافظه ام پاک شه هیچی یادم نیاد هیچی!!!!
موهام خیسه و حوله رو سرم سنگینی میکنه(این هندیا یا حتی همین ا چجوری اونهمه پارچه رو روسرشون تحمل میکنن هی همه ش؟!)
باس موهامو خشک کنم
مسواک بزنم، کرم بزنم، بقیه ی چاییمو بریزم و ظرفا رو جابه جا کنمو و کثیفاشو بشورم
بعدم بیام سر کارام
و همه ی اینا بهانه ای میشن واسه اینکه از دیروزم ننویسم
اصن اتفاقای دیروز خوب نبود
غمگینم میکنه تکرارشون
و مثل یه دمل دهن باز میکنه هزارتا مساله ی دیگه
که شاید پست دیروزم بشه مثنوی ه هفتاد من
پس بنا به بهانه ه
امروز روز دوستیه؟!از میم فاکتور میگیرم و میگم :
دلم یه دوست فهمیده و قابل اعتماد میخواد
بتونم حرف بزنم باهاش بدون اینکه قضاوتم کنه.از هر چی اذیتم میکنه بگم و خیالم راحت باشه که یا منو میفهمه یا راهکار خوبی برام داره
نمیدونم
همه ی آپشنهایی که یه دوست خوب داره
من دلم یه دوست خوب میخواد
خوب واقعی. نه خوب نصفه نیمه
به اندازه موهای سرم آدم دور و برمه اما یک دوست دلخواه ؟ نیست
و به اندازه یک عمر شاید ، میتونستم باهاش حرف بزنم اما حالا؟ تنهام و ساکت
آقا من گوشی خریدم دیگه نیومدمفکر کنم جنبه گوشی ندارم میشه گفت تو این یک ماه تنها حرکت مفیدی که زدم این بود که نوشابه نخوردم ولی درس و. همه چیو تقریبا گند زدمآقا من فردا امتحان بیو شیمی دارم -_- یک هفته دانشگاه شروع شده و اولین روز هفته دوم امتحان بیوشیمی -_- یه سری حرفا و تصمیما دارم که باید بنویسم کلی هم می‌خوام غر بزنم و دپرس بنویسما ولی وقت نیس-_-من سعی میکنم وسط درسام کامنتاتونو بخونم و دونه دونه جواب بدم ولی احتمالا فردا بیام سر بزنم بهتون
آقا جون 
سلام 
سلام مولای من 
دوباره یه فرصتی پیدا کردم که با هات حرف بزنم 
دلم خیلی گرفته می خوام گریه کنم میخوام زار بزنم از تنهایی از فاصله ای که بین من و تو هستش همش هم به خاط کثافت کاری هایی هستش که کردم 
نمیدونم فقط میتونم بگم شرمنده 
غلط کردم همه چیز هایی که میگم حرف و ادعاست که عملی پشتش نیست 
کمکم کن بلند شم 
ساکن نباشم 
به سمتت حرکت کنم.
آقای من ولادت پدرتون مولایم امام حسن رو تبریک میگم 
آقا جان نمیخوای به ما شیرینی این ولادت رو بدی 
آقا جون 
سلام 
سلام مولای من 
دوباره یه فرصتی پیدا کردم که با هات حرف بزنم 
دلم خیلی گرفته می خوام گریه کنم میخوام زار بزنم از تنهایی از فاصله ای که بین من و تو هستش همش هم به خاط کثافت کاری هایی هستش که کردم 
نمیدونم فقط میتونم بگم شرمنده 
غلط کردم همه چیز هایی که میگم حرف و ادعاست که عملی پشتش نیست 
کمکم کن بلند شم 
ساکن نباشم 
به سمتت حرکت کنم.
آقای من ولادت پدرتون مولایم امام حسن رو تبریک میگم 
آقا جان نمیخوای به ما شیرینی این ولادت رو بدی 
یه خستگــی عجیبی دارم انگـاری کوه کندم ولی سامونش میدم نمیذارم همچی همینجوری بمونه صد در صد !!
خستگیامو در میکنم آخرش به همین زودی زودم سامونش میدم .
همین روزاس که دیگه وقت فکر کردن درمورد همه چیز رو ندارم اینجوری ذهن محدود با آدمای محدودتـــر !
آخر هفته هام پر ، سه روز در هفتمم پره پره !
یکم سخته دس به پس اندازم بزنم ولی چاره ای جز این نیست ، دلم نمیخواد برا چیزایی که ارزش نداره کم بیارم تو زندگی و به همین آسونی جا بزنم .
اومدم نق بزنم درباره روز اول دانشگاه یادم اومد کل تابستون داشتم اینجا غرغرمیکردم
درنتیجه یه سوال میپرسم موضوع نق بياد دستتون
نظرتون درباره کسایی که همیشه ادای "موش مرده ها"رو درمیارن و میخوان حس ترحم بقیه رو نسبت به خودشون جلب کنن چیه؟
وقتی کسیو نداری باهاش حرف بزنی یعنی تو خیلی بدبختی همین :| خیلی واضح و مستقیم گفتم. حس میکنم به دل مامانم رسیدم. حاضرم بياد مدت طولانی پیشم باشه حتی سیگار هم نکشم.فقط باشع. وقتی یکیو عمیقاً دوس داری بودن ش هم برات کافیه. گفت حالا شاید با این تاجر طلاعه اومدن یزد. مامانم بياد با دو تا خواهرام میاد ، خواهر انسی و خودش هم هستن بعد میشیم ۷ نفر تو یه خونه اوه اوه :/ . ساره میخواد دو هفته بمونه ، منم نمیذارم مامانم زودتر از ده روز بره . دلم میخواد هر شب کن
وقتی کسیو نداری باهاش حرف بزنی یعنی تو خیلی بدبختی همین :| خیلی واضح و مستقیم گفتم. حس میکنم به دل مامانم رسیدم. حاضرم بياد مدت طولانی پیشم باشه حتی سیگار هم نکشم.فقط باشع. وقتی یکیو عمیقاً دوس داری بودن ش هم برات کافیه. گفت حالا شاید با این تاجر طلاعه اومدن یزد. مامانم بياد با دو تا خواهرام میاد ، خواهر انسی و خودش هم هستن بعد میشیم ۷ نفر تو یه خونه اوه اوه :/ . ساره میخواد دو هفته بمونه ، منم نمیذارم مامانم زودتر از ده روز بره . دلم میخواد هر شب کن
قوه اظهار نظرم داره کور و کور تر میشه .
به حدی که دیگه برای کوچیک ترین مثال هیچ اعتماد به نفسی برای بیان نظرم ندارم.همش حس میکنم اطلاعات کافی برای حرف زدن راجع به اون موضوع رو ندارم .میرم میخونم .سرچ میکنم .در‌میارم و وقتی قراره حرف‌ بزنم دیگه بقیه نظرمو نمیخوان.!میدونید چی میگم؟
یه حس بدیه .حس اینکه من هیچی نمیدونم .!
من نمیدونم.
حتی توی کلاسهایی که میرم .حتی تو دانشگاه و راجع به حقوق .من هیچی نمیدونم.!چطور باید راجع به مبحثی که اشر
بعد از مدتها اومدم به اینجا سر بزنم.شروع کردم منظم درس خوندن.البته فقط یک ماه وقت دارم.ولی تلاشم رو براش میکنم.این چند وقت اینقدر وقت توی این شبکه های اجتماعی تلف کردم که اگه روی هم جمع شه یه کار خیلی خیلی بزرگ میتونستم انجام بدم.فردا میخوام برم موهامو کوتاه کنم.سر دوراهی موندم که چتری بزنم یا نه.دغدغه های این روزام خودمو کشته.
بالاخره بعد از ۴ سال کلاسام تموم شد.حالا باید دنبال یه موسسه ی خوب بگردم واسه ی ترم بعد.فعلا یه ترم به خودم استراحت می
چون میخوام گله کنم اسمش نمیییگممم پس هی نپرسید لطفا. داشتم باهاش حرف میزدممم بعد بابامم یه چی گف زدم زیر خنده بعد هی میگه نخند نخند گفتم باش بابا :/ ینی اینجوری نگفتم ولی باید میگفتمممم چرا نگفتم؟ خب نمیشد . حالا نگهداشتم یعدا کلی حرف بهش بزنم بعد ک دوباره باش حرف زدم توضیح دادم که من تو ماشین بودم و به حرف بابام خندیدم بعد تهش اومدم بگم چررررا بمن گیرررر میدی؟؟؟ چرررراااا؟ و بگم اصن به درک به تووو چه ولی بازم نمیشد بگم ینی نشد ولیییی اینم نگه
از یک سال و نیم پیش دلم میخواست عکس‌های دخترمو چاپ کنم و تو آلبوم بذارم و پولش جور نمی‌شد البته جور که می‌شد ولی جاهای دیگه خرج می‌شد 
دیروز پول رو گذاشتم خونه مامان که نتونم بهش دست بزنم بعد رفتم آتلیه و کارت ویزیت گرفتم ،امروز احتمالا عکس‌ها رو انتخاب کنم و فردا عصر ببرم برا چاپ 
داره دونه دونه تیک می‌خوره و ذوقیم براش :))
 
میز تحریر رو نمیدونم سفارش بدم براش یا نه ،بهتره صبر کنم اول تخت رو بخرم بياد بعد طبق مدل و اندازه اون میز تحریز بخر
دوست دارم داد بزنم بگم بعضیا خیلی دوستت دارم. بعضیا عاشقتممممم.‌ بعضیا بااینکه خیلی وقتا حالمون خوب نیست ولی بازم عیبی نداره.بعضیا زندگی گاهی وقتا خیلی سخت میشه ها، ولی بازم نوکرتم.بعضیا میدونم که میدونی امشب خیلی دلم گرفته ها، ولی کسیو ندارم جز تو که بیام باهاش حرف بزنم.آهای بعضیا، بععضی وقتا خیلی اوقات تلخی باهات میکنم، ولی ته تهش خودت میدونی ته دلم چیه.دوستت دارم تنها بعضیای زندگیم.
دیشب خواب تو را دیدم.میان مزرعه کوچک و سبزت نشسته بودی و تند تند حرف می‌زدی، با همان لهجه بامزه و شیرینت. از رویاها و آرزوها و آینده و تلاش.توی خواب مدام می‌پرسیدی و جواب نمی‌دادم ،فقط لبخند احمقانه‌ای می‌زدم.دهانم را باز می‌کردم تا جواب بدهم اما صدایی خارج نمی‌شد و نمی‌توانستم بگویم چقدر دلم می‌خواهد حرف بزنم.
میم نازنین
تمام دیشب توی خواب دلم می‌خواست حرف بزنم، از روزمرگی‌ها و دلتنگی‌ها و ترس‌ها.از اینکه شبیه همان آدم‌های احمقی ش
دیشب خواب تو را دیدم.میان مزرعه کوچک و سبزت نشسته بودی و تند تند حرف می‌زدی، با همان لهجه بامزه و شیرینت. از رویاها و آرزوها و آینده و تلاش.توی خواب مدام می‌پرسیدی و جواب نمی‌دادم ،فقط لبخند احمقانه‌ای می‌زدم.دهانم را باز می‌کردم تا جواب بدهم اما صدایی خارج نمی‌شد و نمی‌توانستم بگویم چقدر دلم می‌خواهد حرف بزنم.
میم نازنین
تمام دیشب توی خواب دلم می‌خواست حرف بزنم، از روزمرگی‌ها و دلتنگی‌ها و ترس‌ها.از اینکه شبیه همان آدم‌های احمقی ش
_من دقیقا برعکس کسانی ام که خوب می نویسند ولی موضوع و سوژه ندارند.
_این وبلاگ رو زدم که حداقل بتونم توی نوشتن راه بیفتم.منظورم همون در حد جمله بندی و ایناست نه نوشتن یه رمان پونصد صفحه ای جذاب.
_توی مغزم داستان،خاطره و یا ماجرای هر چیزی رو که می خوام بنویسم رو از اول تا آخر تصور می کنم و می دونم چی به چیه اما موقع نوشتن که میشه همچین مغزم قفل می کنه که باید زنگ بزنم کلید ساز بياد.
_از امروز به بعد بیشتر می نویسم.
 
یه تغییر
امیدوارم بتونم 
حالا بیشتر میام میگم
فعلا یه کتابو میخام شروع کنم به اسم 
لطفا موفقیت را باور کنید
میخونم و میخونم و میام نظرمو میگم
قطعا نباید جا بزنم
اره گریه اره
ولی جا زدن اخه؟ 
انقدر تو دلم رویاها دارم ک نباید خرابش کنم این همه سختی نکشیدم ک تو دانشگاه جا بزنم 
قطعا من مسولم نسبت به تک تک جمله هایی که تو دانشگاع باید یاد بگیرم تا موفق شم.
یه سری ویژگی های اخلاقیمم باید تغییر بدم.
تو بیان هم بیشتر بیام✌
دلم واسه فضای بجه های ق
امروز برای بار چندم حروف اسمشو سرچ کردم اما نبود این آیدی دیگه وجود نداشت.نبودنش و این‌که می‌دونم می‌تونم پیداش کنم و باهاش حرف بزنم اما جرئتش رو ندارم اذیتم می‌کنه و بهم احساس ضعف می‌ده.
دلم می‌خواد برم باهاش حرف بزنم، بهش بگم متاسفم که با احساسات نپخته‌م و هیجاناتی که همیشه ادعای کنترلشون رو دارم اما حقیقت این نیست بهت فرصت حرف زدن ندادم و فقط گفتم نمی‌دونم چرا این‌جام.
فقط فرار کردم بدون این‌که صبر کنم بدون این‌که به تو هم فرصت حرف
مثل دیوونه ها برای بار صدم توی روز و بار هزارم توی ماه چک میکنم
نه روز ها و نه ساعت ها ک حتی ثانیه ها هم دیر میگذرن!
کی میشه که جواب منو بدی؟
+ ترس وجودمو گرفته.
کاش تمام سال محرم بود.
یا امام رضا 
قربونت برم که همیشه آخر کار دستم پیش خودت درازه
دوماه جدت دستمو گرفت
هی زمین خوردم هی بلندم کرد
هی خسته شدم هی امید داد
یا امام رضا
تو که همیشه با من مهربون بودی
آبرومو جلوی امام حسین بخر
کمکم کن تا محرم صفر بعدی بهتر باشم
کمکم کن درجا نزنم
کمکم کن یه ذ
خسته شدم
از آدمای اطرافم که همش ازم انتظار دارن و هیچکدوم درکم نمیکنن
خستم از ادمایی که هربار واسه گله و شکایت رفتم سراغشون تا حرف بزنم
همیشه منو محکوم کردن
خسته شدم و دیگه حوصله ندارم
کاش یکی بود میفهمید
میگفت اره حق با توست
شدیدا به یکی نیاز دارم که منو بلد باشه
که حتی اگه کاری خلاف میلم ازم میخواد، بلد باشه چطور ازم درخواست‌کنه
که به زور اون کارو‌ انجام ندم
درک نشدن
نفهمیدن
انتظار داشتن
محکوم بودن
اینا تحملش سخته
بخصوص وقتی که مجبور باشی
همین روز شنبه بود که داشتیم با یاسمن و نگار راجع‌به مرگ عزیزامون حرف میزدیم. آخه عموی نورا روز قبل فوت کرده‌بود. داشتیم از تجربه‌هامون میگفتیم. گفتم: "من تجربه چندانی نداشتم و نمیدونم واقعا اگر یکی از عزیزانم بمیرن باید چیکار کنم. نزدیکترین کسی بهم که فوت کرده مادربزرگ مادرم بود که اونم سنی نداشتم اونقدر و بیشتر از مرگ اون آدم برای مادرم و عمه‌های مادرم و خاله‌م و اینا ناراحت بودم." گفتم: " مثلا الان اگر بابابزرگم (پدربزرگ مادرم) فوت کنن من
بسم الله مهربون :)
امتحان غدد خیلی آسون تر از چیزی بود که تصور میکردم، به خاطر همین همم ی غرهایی که زدم رو پس میگیرم =))))) الان میخوام به خاطر فارمای تشریحی غر بزنم ^.^
دیشب همش منتظر بودم بياد روز دختر رو بهم تبریک بگه که نیومد! به خودم گفتم خب شاید فردا میگه، صبح که بیدار شدم پیام هامو چک کردم بازم خبری از تبریک نبود، ناراحت شدم :(
یعنی عالم و آدم تبریک بگن، اونی که باید تبریک بگه و نگه، هیچ فایده ای نداره -__-
+ الهی که بخواین و بشه *_*
امروز نرفتم کتابخونه و چه اشتباهی کردم.من نباید تنها بمونم ، وقتی تنهام نمیتونم خوب تمرکز کنم.باید یکی باشه باهاش حرف بزنم .خونه ما صبح تا شب هیچ کس نیست و در این لحظه دارم دیوونه میشم از این میزان سکوت حاکم.به برنامم خوب نرسیدم.کلی فکرای منفی تو سرم میچرخن ، هوا ابره و به شدت سرده.احساس میکنم چقدر همه چیز دارکه.
دوست دارم گریه کنم و به زمین و زمان لعنت بفرستم.
حتی حوصله ندارم برم بیرون.برم دوش بگیرم شاید بهتر شد ، ها؟ یه فیلم هم ببینم
دلم گرفت از آسمونهم از زمین هم از زمونامشب ازون شباست که من دلم میخواد داد بزنمتو شهر این غریبه ها دردمو فریاد بزنم. .ما آدمها موجودات عجیبی هستیم که خودمون هم خودمونو نمی شناسیم. راحت طلبیم اما  راحت طلبی را نقد می کنیم و معتقدیم تنها کار وتلاشه که انسان و به موفقیت می رسونه!پول و مقام و شهرت و دوست داریم بشرطی که  برای ماباشه وگرنه پول و مقام و شهرت خوشبختی نمیاره و آدم تنها با تقوی به خدا نزدیک تره!.من به این حرف رسیدم که
تمامی تابستونو با این فکر سر کردم امید که وقتی دیدمت باهات حرف بزنم ازت بخوام برگردی یه نارنگی به رسم گذشته ها به سمتت پرت کنم شاید وقتی خورد بهت همه چیو یادت یادت بياد من شما نیستم من مزاحم نیستم وقتی 5 ماه جوابمو دادی توقع داشتم یکم عشق من اثر کرده باشه اینبار همه چیو یادت بود گفتی هیچ وقت بر نمیگردم.هیچ وقت دوستت نداشتم الان چند روز دیگه می بینمت انتظار من پایانشه اما شوق من برا دیدنت چی البته که شوق دارم ولی نیگا دلم به چند قطعه ی ریز ریز
دوست دارم برم باشـ(ون) حرف بزنم ولی خب نمیشه، بیش از پیش بینمون دیواره
اقلا حالا حالا ها نمیشه، و خب بعد ازینم دیگه اونقد فاصله‌ست که نمیشه
حیف شد.
-
بابا هر وقت کلّه ظهر میخواستم برم بیرون همینو میگف، میگف آفتاب میخوره فرق سرت ازینی که هست خرابتر میشه :))
-
از حرفا و رفتارام میترسم گاهی، نشونه چند رنگی میبینم توشون چون شاید، خودمم با خودم غریبه‌م و نمیدونم چی منم چی نیستم
-
حس بر باد رفتگی هویت دارم 
کدوم هویت؟ :))

بدون وجود قواعد از هم می‌پاش
❤️ دلــــــــــــــــنوشته .❤️
 زندگیِ بی مهدی.
دست به قلم بردم تا برایتان حرف ها بزنم 
اما نشد.
خواستم از "دردم" بگویم
دیدم دردِ شما ، خودِ (( من )) م.
خواستم از "بی کسی" ام حرف بزنم
دیدم (تنها) تر از شما در عالم نیست.
خواستم بگویم" دلم از روزگار گرفته"
دیدم خودم در (خون به دل) کردنِ شما کم نگذاشته ام
قلم کم آورد.
به راستی که وسعت (( مظلومیت )) شما قابل اندازه گیری نیست
در ساعت ۱۰ شب پنجشنبه، لیست مخاطب های موبایلم را سه بار بالا پایین کردم و هیچکس را نداشتم تا با او حرف بزنم.بعد یک عکس از گالری ام را انتخاب کردم.حرف هایم را پایینش کپشن کردم و خواستم اینطوری حرف هایم را زده باشم،اما آن کپشن هرگز منتشر نشد چرا که در لحظه ی آخر یادم افتاد مامان را با این حرف ها ناراحت می کنم و مامان در شهر دیگری ست و مامان بغض می کند و مامان دلش می گیرد و می لرزد و فشارش بالا می رود.از مامان که بگذرم باقی فالوورهایم را هم از یاد گ
بسم الله الرحمن الرحیم
دیروز که با مشاور حرف زدم اونطور که فکر میکردم نبودند
اجازه حرف زدن به من نمیداد و خودش یه داستان های طولانی که خودم از حفظم با جزییات تعریف میکرد
ووقتی وسطش میخواستم حرف بزنم میگفت من بیشتر از یک ساعت وقت نمیدم بزار حرفام تموم شه در حالی که نیم ساعت گذشته بود.قراره بازم بهشون زنگ بزنم .
ان شاالله این دفه بتونم حرف بزنم و راهنمایی هاشون رو دریافت کنم بلکه به یک نتیجه قطعی برسم
و تصمیمی که بگیرم پاش وایمیستم ان شاالله
شب که اومدم خونه دخترک خوابش برده بود تو ماشین و خوابوندمش 
آش از خونه مامانم آورده بودم واسه شوهرم براش کشیدم و با هم ساخت ایرا دو دیدیم یه کم ،دخترک اومد تو اتاق پیشمون و رو دست باباش خوابید یه کم حرف زدیم و بعد اوکی داد واسه تتو خط چشم و من باااورم نمیشد که موافق بود 
نمیخوام به این فکر کنم موافقه چون که آبجی کوچیکه‌ش میخواد هاشور بزنه ابروهاشو، 
چون وقتی گفتم می‌خوام برم تتو بزنم پرسید ابروهاتو؟!! 
بعد هم ک شب با قلبی مطمئن و دلی آرام خوا
دلم اونقدری گرفته که برم سراغ آینه و زل بزنم به اون دو تا حفره ی معصوم و بی روح که بار غصه های عمر من رو به دوش می کشن
اون دوتا زبون بسته که مثل بقیه اعضای بدنم دلم براشون ریش ریشه
اعضایی که می تونستن مال کسی باشن که خیلی بهتر از من بهشون برسه
حیف! طفلکی ها به نام من سند خوردن و محکومن به تحمل
اگر زبون داشتن حتما تا حالا از من به هر کجایی شکایت برده بودن
 
دلم اونقدری گرفته که برم پشت پنجره ی بلند نشیمن بایستم و از ورای برج های بلند و مزاحمی که آ
خواستم صفحه رو ببندم که دیدم هنوز حرف دارم
با اینکه ساعت 10 تا 5 عصر کارگاه دارم و باید برای یادگیری تفکیک و سر حال باشم تا هم چیزی که خیلی دوستش دارم (gis) و خیلی برای آینده کاری بهش نیاز دارم رو یاد بگیرم ولی طبق عادت هر روز تا نه خوابم نمیبره و احتمالا باید از تمام قوای جسمی و فکری استفاده کنم تا سر پا وایستم
و حالا که دارم فکر می کنم میبینم امشب هم شبی نیست که بشه ازش گذشت و خوابید و اوج فاجعه رو تو دورهمی کارگاه مانندی میبینم که به اصرار خودم
مثل خری شدم که تو گِل گیر کرده. یا شاید شبیه کسی که افتاده توی باتلاق. 
دست و پا بزنم زودتر خفه میشم. دست و پا نزنم، کمی دیرتر. در هر صورت خفه شدنم قطعی هست.
دیگه نه فیلم و سریالی منو سرگرم میکنه و نه آهنگی منو شاد.
این روزها فقط نفس میکشم. جسته گریخته یه غذایی میخورم و عصرها راه میرم.
همین و بس. 
حتی حوصله نگاه کردن به اطرافم رو ندارم چه برسه به اینکه بخوام با کسی حرف بزنم.
حتی حال و حوصله ندارم به کسانی که اونها رو دنبال کردم سر بزنم و کامنتی بذارم.
 
 نمی تونم حِسای بدم رو از آدما پنهون کنم ، نمی تونم بی جهت بهشون لبخند بزنم چون تو دلم کلی حِس متضاد ِ انگار یه چیزی ته ِ دلم نمی‌ذاره امـا لبخند قشنگ ِ خیلی اما نمی تونم وقتی دروغ و درویی می بینم لبخند بزنم  
جلسه ی پیش سر کلاس عکاسی وقتی نوبت دیدن عکس های من شد : همکلاسی پسرم که پشت سرم نشسته بود گفت باز شروع شد (منظورش دیدن عکسای من بود ) بعد دیدن عکسا از استاد اجازه گرفتم و برگشتم به پشت سرم و بهش گفتم آقای ن شما اذیت میشین از دیدن عکسا
جدن توی این عمر کوتاه به بیست نرسیده م، حداقل از سنی که یاد گرفتم حرف بزنم - و اینطور که از شواهد بر میاد خیلی هم زود بوده - یاد ندارم دلم میخواسته حرفی بزنم و نتونسته باشم. منظورم از لحاظ چیدن کلمه ها تو ذهن کنار هم و تبدیل کردنشون به صوته. تا یه سنی که کلن محدودیتی نداشتم. ابتدایی از مدرسه که میومدم انقدر حرف میزدم که مامانم ازم خواهش میکرد یکمی ساکت بشم. اما خب بعد یه سنی هم فقط جمله ها توی ذهنم مرتب می شدن، خیلی هاش به صوت تبدیل نمیشد، در بهتری
تجربه‌ی عجیبی رو دارم زندگی می‌کنم.  نه می‌تونم یه دل سیر خمیازه بکشم، نه با خیال راحت و هر اندازه که می‌خوام قدم بردارم! نه می‌تونم غلت بزنم و نه می‌تونم بدون درد سرفه کنم یا حتا موهام رو شونه بزنم. دست اندازا و چاله‌های توی خیابون رو می‌فهمم! مثلن از خونه تا مطب ۷ مدل دست انداز داشت. اولی رو با درد عجیبی گذروندم و برای دومی یاد گرفتم با دستم گردنم رو محکم نگه دارم! از این که فعل هارو مجبورم از نو بچینم و برای هر حرکت از قبل فکر کنم انرژی کم
+ ظهر اومدم خونه. 
 
+ لمس لمسم.
 
+ حدودا کل روز رو خواب بودم :|
 
+ واگذارشو کردم به خدا و خدا جوابش رو داد. آدم هایی که علم ندارن و جایی هستن که نباید باشن، یه روز خود ب خود پرت میشن بیرون. ولی این فرد میدونم که با رانت باباش میمونه و بالا میاد و از همین الان دارم میسوزم که نمیتونم کاری کنم و حرفی بزنم. اگه حرف بزنم به جرم تخلف تو فضای مجازی حتما چوب تو آستینم میکنن. ولی میخوام بشینم و همه چیزو تماشا کنم.
 
+ محبت حال آدمو خوب میکنه. هر چند واقعی نبا
و باز هم منِ دیوونه چارتا پست گذاشتم توهم برم داشت که دارم خودمو خیلی بروز میدم  و باز تصمیم گرفتم بکوبم از نو بسازم اه بابا خسته شدم دیگه چرا ادم نمیشی ؟
اوووف اره خوبه بذار یکم غر بزنم و چسناله کنم حالم بياد سرجاش که الان سر اون غر نزنم بعدم بخواد بگه . لا اله الا الله بذار هیچی نگم .
شمام مختارید اون ضربدر کوچولو اون بالا رو بزنید و بذارید من به چسناله هام ادامه بدم 
اه بابا فرزانه تو با این واژه مختارید چیکار کردی که بعد چند سال هنوز تایپ
یکی یدونه ی عشقت! تاج سرم،الهی من به فدای صدای قشنگ و دلبرت بشم،آهای تویی که نبودت هم قشنگ تر از بودن خیلیاس.★مدام نگران اینم که نکنه ناراحت بشی از دستم نمیتونم پشت تلفن اونطور که باید باهات حرف بزنم.★یه وقتایی زنگ میزنی و دورم شلوغه ؛ سعی میکنم همونجوری که به دلمه حرف بزنم باهات ولی خب نمیشه،.،.،تقلا میکنم که حسم {نسبت به تو}منتقل بشه ولی نمیدونم واقعا حِسّم میکنی یا نه.★جذاب ترین کچلِ‌دنیا،میخوامت هوارتـــــــالحظه‌شماری میکنم بر
به دفتر استادم وارد می‌شوم با کنایه بعضا تکراری روبه‌رو می‌شوم که پیش ما نمی‌آیی و همیشه با دیگران انگار هستی. می‌توانم حدس بزنم این طعنه از کجا می‌آید از اینجا که چند روز پیش چند ساعتی را در دفتر استاد دیگرم گذرانده‌ام و بر سر کارهایمان کمی با هم اختلاط کرده بودیم. کاش می‌توانستم بی‌پرده حرف‌هایم را بزنم اما چه می‌شود کرد بهرحال نه دوست دارم حرمتی را بشکنم نه حوصله‌ای مانده برای زدن برخی حرف‌ها و نه سیستم حوصله و وقت شنیدن برخی حرفه
سالی که گذشت از پرتجربه‌تربن سالهای عمرم بود تا به الان، سالی که در ابتداش حتی قسم می‌خوردم به اعتبار و اعتماد آدم‌هاش که الان بسی پشیمانم، سالی که میگفتم بدون فلان جا یا فلان فرد یا فلان دوست و فلان فامیل دنیا سخت میشه و من زندگی بدون اینا رو نمی‌خوام الان به جایی رسیدم یا مرا به جایی رساندند که از کارهای کرده و نکرده‌ام پشیمان شده‌ام! گاهی می‌خواهم فریاد بزنم که مگر خودت شاهد نبودی چه بر سرم آمد و یا آوردی پس این همه اصرار برای ماندنم ب
دوستان سلام من دختری ۲۲ ساله هستم  به تازگی به لطف خدا تو بهترین دانشگاه مربوط به رشته خودم قبول شدم و مقطع کارشناسی هستم اولش خیلی خوشحال بودم چون یه هدف بزرگ دارم و برای رسیدن بهش قبول شدن تو این دانشگاه خیلی مهم بود  ولی الان درست مثل دوران مدرسه و راهنمایی و دبیرستان و حتی دانشگاه مقطع کاردانی ترس های من برگشته و مشکلاتم شروع شده ولی این دفعه نمیخوام استرس و سوتی دادن هام باعث شه ضعیف عمل کنم و نمره هام کم بشه و معدلم پایین بياد چون این د
سرما خوردم درد دارم دردمو به کی بگم بتونه درک کنه بعد سال ها یکی رو پیدا کردم که بتونم حرفتمو بهش بزنم بتونه درکم کنه حالا چی هی بهونه ی کار دارم کار دارم میاره نمیتونم باهاش حرف بزنم زنگش هم میزنم جواب نمیده داره کاراشو میکنهبعضی وقتا سکوت بهترین راه حله ولی بعضی ادما نمیزارن که سکوت کنی هی می خوان ازت حرف بکشنکیه که درد منو بفهمه کیه اخه کیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟دلم یه نفر میخواد همیشه پیشم باشه یکی که همه ی حرفام رو بفهمه یکی که درک کنه من چی میگ
چند روزه بشدت احساس تنهایی میکنم
چند روزه همش دلم میخواد بزنم زیر گریه و دنبال بهانه م
ولی هی میگم الان ن الان ن و انقدر خودمو گول میزنم تا از ذهنم بره
اما نمیره و هی روهم تلنبار میشه
با خودم فکر میکنم چرا هیچ دوستی ندارم؟
و البته جوابش همون لحظه میاد ب ذهنم.چون خودم خواستم!
تنها دوستی ک چند هفته اخیر بشدت باهاش وقت گذروندم رو هم دارم از دست دادم!
شایدم اونی ک دلم میخواد داشتن ی دوست نیس
دلم خودمو میخواد
زندگی خودمو میخواد
دوست دارم اونجور ک می
چند روزه بشدت احساس تنهایی میکنم
چند روزه همش دلم میخواد بزنم زیر گریه و دنبال بهانه م
ولی هی میگم الان ن الان ن و انقدر خودمو گول میزنم تا از ذهنم بره
اما نمیره و هی روهم تلنبار میشه
با خودم فکر میکنم چرا هیچ دوستی ندارم؟
و البته جوابش همون لحظه میاد ب ذهنم.چون خودم خواستم!
تنها دوستی ک چند هفته اخیر بشدت باهاش وقت گذروندم رو هم از دست دادم!
شایدم اونی ک دلم میخواد داشتن ی دوست نیس
دلم خودمو میخواد
زندگی خودمو میخواد
دوست دارم اونجور ک میخوام
بر سر دوراهی انتخاب رشته موندم.نمی دونم امسال رشته هایی رو که صد در صد قبول می شم بزنم یا فقط پزشکی و داروسازی و دندان پزشکی رو بزنم.خدایا،خدای عزیزم،فقط شما می تونید به من کمک کنید.فقط شما.لطفا کمکم کنید.شما بهتر از همه با روحیات و رشته های مورد علاقه ی من آشنایی دارید.لطفا کمکم کنید.
.
سلام :)
فردا مصاحبه دارم و بالاخره قراره از این هفت خوان رستمی که خودم ساختم عبور کنم . دیگه هر چی شد ، شد برام مهم نیست .
اگر هم بخوام معلم بشم و قبول بشم، فقط یک هدف دارم ، اون هم ادامه تحصیل تا دکتری ، یا اینکه از طریق بورسیه معلمی برم دکتر یا داروساز بشم ( البته نمیدونم میشه یا نه ) البته حقوقشون چندان فرقی نداره .( البته اینا رو در مصاحبه نمیگم !! متاسفانه مجبورم یک مقدار حرفهای قشنگ قشنگ بزنم که البته دروغ نیست)
نمیدونم بگم دعا کنین خوب بشم یا ن
1. امروز دلم میخواست بزنم تو دهن مشاوره بگم بسه دیگه اینقدر چرت نگو! از همه بیشعور بازیات خبر دارم بسه!
2. امروز گربه ها اومدن چسبیدن ور دلم باز. خب اخه کوکو سبزی چه جذابیتی داره مگه؟ 
3. از اونجایی که ناهارم کوکو سبزی بود رفتم تو راه کتابخونه برا خودم نون بگیرم :/ یه همچین ادم خودکفایی هستم. چخبره نون سنگک 2500؟ :/ #تورم
4. دارم از خواب مییییییییمیرم. صبح ساعت 4 بلند شدم تستای لعنتی هندسه رو بزنم. رفتم مدرسه بعد معلم هندسه هه به من گفت اسم بچه ها رو که ن
 سلام به هرکی حرفام رو خوند:) یک کوچولو دیر امدم .
یسری ادما هستن واقعا نیاز به روان درمانگر دارن روان کاوه یا هرچیز دیگه ای که هست آخه چرا تا کی میخوان این اخلاقاشونو تو خودشون نگه دارن .
دلم میخواست حرفام رو بزنم باهاشون خیلیییی محترمانه و مودبانه ولی متاسفانه وقتی حرفای من با اون همه ارزشی که داره یکی ک شعورشم پایینه بياد سرت بخاطرش داد بزنه قطعا ک نتیجه خوبی نمیده و ارزشی نداره خودمو خراب کنم .
سختی کشیدن در گرو موفقیت می ارزه تو بدترین
    اولین خاطره­ ام از محرّم زمانی است که خیلی بچه بودم و پدرم یک زنجیر فسقلی برایم خریده بود بروم توی تکیه زنجیز بزنم. بعدها که بزرگتر شدم زنجیرهای بزرگتری خریدم و سعی می­ کردم آنقدر محکم زنجیر بزنم که دردم بیاید و شانه­ ام زخم بشود تا امام حسین ازم راضی شود.
ادامه مطلب
امروز تولد ۲۱ سالگیمه.خیلیا میگن روز تولد هیچ نکته‌ای نداره و زیادی مهمش می‌کنیم. منم به نظرم نکته‌ی ذاتی شاید نداشته باشه، ولی بد نیست هر سال بفهمیم که یه سال بزرگ‌تر شدیم و یه سال به مرگ نزدیک‌تر شدیم! شاید بخوایم تغییری توی روند زندگیمون ایجاد کنیم حالا که بزرگ‌تر شدیم.یکی از چیزایی که توی ۲۱ سالگیم می‌خوام بیشتر بهش توجه کنم همین بلاگه!حسی که راجع به تولد امسالم دارم نسبتا عجیبه!نمی‌دونم چرا، دوست دارم به این شمارنده‌ی سنم زل بزنم.
یکی از دوستای قدیمم که چندان هم با همدیگه صمیمی نبودیم چند ماهه که یهو خیلی صمیمی طور شده و مرتب باهام حرف میزنه و قربون صدقم میره و همش احوالپرسی می‌کنه و اینا.من خودمم هی متعجب بودم که چی شده بعد از چندین سال یهو انقد مهربون شده و این اصلا اینجوری نبود.
و خب بله!فهمیدم خانوم رفته یه دوره دستیاری دندانپزشکی دیده و کار پیدا نکرده با خودش گفته تیارا که داره دندون میخونه بذار بهش نزدیک شم که بعدا که مطب زد برم دستیارش بشم.
جدای از توهماتش که فک ک
از بچه ها شنیدم داره میاد ایران واسه کارهای برگشتش و تطبیق مدرک و این چیزا.گویا خیلی وقته دنبالشه و من خبر نداشتم.
به خاطر من میاد?نه.آدم اونجا موندن نیست و بی اغراق هر روز از غربت گله کرد و همینقدر احمقه که زندگی تو بهترین جای دنیا رو داره رها میکنه که برگرده تو سیستم کثافت پزشکی و بهداشت ایران و هی حرص بخوره.آخرین بار بهم گفت اینجا خوشحال نیستم میتونی بفهمی?و من گفتم نه!با حرص دست کرد تو موهای ژولیده اش و گفت بیخیال بحث رو عوض کن.چکارش کنم
گفتگوی های ذهنی آدمها گاهی معطوف میشه به یه نفر گاهی یا چند نفر . یه زمانی میرسه و اون آدمها نیستن تا به حرفهات گوش بدن و تو یه خلا بزرگ تو وجودت حس می کنی.
این کشف جدید من بوده در مورد خودم. من یادم رفته بود اونی که باید باهاش حرف بزنم کسی نیست جز خودم.من عادت کردم توی ذهنم با صبا و مریم و مریم حرف بزنم و اون حرفها هم سعی کردم به صورت مستقیم به خودشون هم بگم(الان فهمیدم دلیل اینکار من این بوده که همه حرفهای ذهنی من با اونها و برای اونها بوده پس به
+سردمه و لرز دارم.  + سیستم سرمایششون مرکزیه :| گند بزنن به این بیمارستانای دولتی قدیمی !! باید تحمل کنم. با پتو و کیسه خواب مثلا!!؟؟
 
+ خاطرات چراغ نفتی های علاءالدین برام زنده شد. پامونو میزدیم کنارش کمرمون یخ میکرد، سرمونو میذاشتیم پامون یخ میکرد. کاش یکی از اونا الان اینجا بود بغلش میکردم :|
 
+ دوست ندارم اصلا درمورد دختر آبی چیزی بخونم ببینم بشنوم بفهمم اصلا !! اون رفته. و هیچی عوض نمیشه. خدایش بیامرزد :(
 
+شنبه کلاسام شروع میشه و یکشنبه ا
سلامبرای که بخندین خدا به خنده شما ما رو هم بخندونه: نحوه ی رانندگی من: حال ترمز گرفتنو ندارم، پس اگه کسی بياد جلوم ، معمولا تا جایی بهش نزدیک میشم که سپرم بدنش یا ماشینش رو لمس کنهنحوه ی دنده عوض کردن: معمولا دنده سه که میرم دیگه عوضش نمیکنم ، بقیه باید مواظب باشن جلوم نیان، چون حال اینکه دنده عوض کنم ندارمچراغ
راهنما: حس اینکه وقت دور زدن دسته ی چراغ راهنما رو بدم پایین کمتر درمن
پیدا میشه، پس دیگران مشکل خودشونه که نمیتونن حدس بزنن من میخا
مدت ها بود دلم بغلِ بزرگ و زیاد میخواست از این بغل تپلو ها. بعد امروز در حالیکه نزدیک بود از غمِ اینکه سه روز در هفته باید بخاطر حسابان و درس "هویت" و "سلامت" !!!!!! سه روز در هفته ساعت 4 و ربع تعطیل بشیم بزنم زیر گریه و سینه چاک دهم و جامه بدرم :/// دیدم یکی با جیییغ صدام کرد برگشتم دیدم مرجانه :)) تغییر رشته داد بود به انسانی و چون مدرسه ما انسانی نداشت رفت از مدرسه ما. لنتی تپلو لباس جدیدش انقد بهش میومد :))) اقا پریدم بغلش کلی موندم بغلش بعد دستام نمی ر
 
  
دلم می‌خواهد از چشم‌های همه به دست‌هایم برگردمو چیزی برای همه بنویسمامروز که فهمیده‌ام برادرِ کوچِک زمینمچشم‌هایم دیگر مطمئن به همه‌چیز نگاه می‌کندقسمتی از آتشم را آب می‌گیرد و پیش می‌آیدمن آرام شده‌ام، آرامآن‌قدر که یک خورشید و یک ماه رامی‌توانم چون مادری دوطرفِ سینه‌ام بخوابانم و بگویمتحمل کنید تحملباید ادامه دهیم
آن‌قدر آرام شده‌امکه ببرها رام شده‌اندو دستمال‌های سفیدی را، به خاطرِ آهوها، به درختان می‌بندندــ شرم ه
دقت کردین از وقتی پستای وبم حذف شدن من کمتر هستم :| شمام کمتر هستین :D انگار وبم تو یهبختک گیر  کرده :| شوخی می کنم البته . یه کم من سرم شلوغه .حساب کتابا یه کم به هم ریختهمجبورم تمام حساب کتاب این یه سال رو از اول بررسی کنم در بیارم وقت نمیشه پست بزنم .از کنکوریا چه خبر؟؟ امسال که کنکور راحت بود ولی چرا اکثر کنکوریا مجاز نشدن ! یه دلیلش بخاطر اینهامسال بیشتر از سهمیه ها گرفتن .هم بخاطر سیل و این حوادث .هم بعضی رشته ها که تا یادمونه اولاز سهمیه
شاید کمتر کسی زوچلی رو بشناسه درواقع فقط نتیستا می شناسنشون چون یک سری روش برای اصلاح تحلیل لثه ابداع کرده که خیلی خوب جواب میده، چند روز پیشا میخواستم برای اولین بار زوچلی بزنم و از اونجایی که همیشه دیر برای گرفتن اد (دستیار) اقدام می کنم دست تنهاداشتم برش می دادم که استاد مهربونمون گفتن اد نداری؟ گفتم نه و دیدم دستکش پوشیدن و اومدن ایستاده ساکشن رو گرفتن هم خوشحال بودم که کنار هستن و اشکالای کارمو میگن و هم داشتم از خجالت آب می شدم که
سلام صبح بخیرشاید بگید دیگه داره از صبح می گذره ولی من از ساعت نزدیک 4 که برای نماز بیدار شدم تا همین حالا داشتم زندگی می کردم
آره زندگی
بعد نماز برای سر حال شدنم دوش گرفتم و رفتم سر وقت پستی که قرار گذاشته بودم تو اینستا بذارم
این چند مدت ذهنم درگیر این بود که حرف های زدنیم رو جایی که فقط برای خودم نمونه بزنم و بالاخره اون تابو شکست و از دیروز شروع کردم به نوشتن
 هرچند مبتدی و ساده اما برای خودم دلچسبه
بعدصبحونه هم گفتم وقتشه یه سر به لب تابم،
دلم میخواد آدرس این وبلاگ رو به زعرا بدم چندین بارم بهش فکر کردم. دلم میخواد مخاطب داشته باشم. نمیخوام تمام عمرم برای خودم حرف بزنم.
ولی از طرفی برام سخته که ضعیف باشم. اینجا تمام افکار ضعیف و غرهامو مینویسم. چیزایی که هیچکس هیچ وقت نشنیدتشون و از این متنفرم که یه دختر ضعیف و افسرده به نظر بیام.
و از طرفی حس میکنم اگه ادرس این وبلاگ رو بهش بدم یه مسئولیت اضافه براش تراشیدم. حالا بياد اینا رو بخونه و شایدم نگران شه یا هرچی. 
نمیخوام یه بار فکری اض
همه همکلاسی هاش میگفتن ما از این بشر بدمون میاد، خشکه خودشو میگیره و فلان. من گفتم شاید سوبرداشته شاید واقعا این طور نیست. سالی که علوم پایه داده ان رتبه برتر شده، ازش خواستم بياد چندتا سوال ازش بپرسم که چه خاکی به سر کنم. 
یه جوووری خودشو گرفت، یه جوری با منقاش باید از زیر زبونش حرف میکشیدی، یه جوری خشک و بی روح صحبت کرد، یخ کردم همونجا دیگه اصلا حرفم نمیومد. 
پا شد رفت، من همینجور به ف خیره شده بودم از بهت! ف میگفت بیبی! ولش کن این مدلش همین
می بینی پاییز چقدر شبیه زنهاست؟
حوصله اش که سر می رود, بند اصلاح را بر می دارد
می کَند علف های هرز را, بلوند می کند موهایش را
گرم می شود, سرد می شود, طاقت ندارد, تعادل ندارد
همه چیز را به هم می ریزد باد می وزد
در آخر اما… آرام… آرام… می بارد.
زن, پاییز است با موهای بلوند
صورتی اصلاح شده و نم نمِ اشک….
_____________________________________________
بعضی وقتا به سرم میزنه یه وب جدید با یه اسم جدید بزنم ولی زود پشیمون میشم.
دلم یه تحول تو روحیم میخواد اما خیلی بی اراد
چرا هر وبی میرم حالت افسردگی بهم دست میده :|
یکم انگیزه داشته باشین
شاد باشین اینجوری
#یه چیزی جدیدا فهمیدم همون قبلی  گفته آرام خوشگله وقتی خانوم خوشگل باشه بچه هم خوشگل میشه خانوم باید اینجوری باشه،، این شکلی باشه یعنی دلم میخواد یه راست بزنم تو گوشش فکر کرده چون درآمدش خوبه اجازه هر حرفی رو داره پسره گستاخ :/
منم گفتم اگه جوابم نصف و نیمه منفی بوده الان صد درصد منفیه !
تازه گفته میخوام باهاش حرف بزنم چندین سالم از من بزرگتره !!!
با خودش دقی
ینی دلم داره میترکه میخوام فقط زار بزنم -__- لپ تاپم ال سی دیش داغون شده شده مثه تلویزیونای پنجاه سال پیش که وسط یه تیکه سفید میومد :(((پولم خودم ندارم یواشکی بدم درستش کنن قضیه ختم بخیر بشه میترسمم به بابام بگم جنجال شه :((آخه واقعا چقد آدم میتونه بدبخت باشه :((بدم میاد از این زندگی :(
هوای عشقت ، به سرمنگاه توست ، در نظرمببین که آواره شدمکوی به کو ، در سفرمبده نجاتم ای صنماسیر و در بند تنمبگو چگونه پر زنمکه سر به جنت بزنمرانده مرا ، گناه منتو می شوی پناهمپس از همه جدال هاتو می شوی گواهمبه سان عشق اولین که در ازل ، شناختمبه عشق میرسم به توزمانه بی خود شدنم
هم حس خوبی دارم هم حس بد. هم خوشحالم هم نیستم. خوشحالم چون شاغل شدم هدف دارم برای تایمم و خب این سرآغاز خیلی چیزاست برای.
ناراحتم چون بخور و بخواب تموم شده. دوست دارم هروقت دلم میخواد برم مسافرت بدون دغدغه. بدون مرخصی. مخصوصا تو پاییز و زمستون که همه جا خلوته و جون میده برای مسافرت.
تو تابستون هم ساعت کاریم از ۸:۳۰-۹ شروع میشه تا ۱ ظهر.
بابام میگن باید قرارداد کاری بنویسی ولی من مخالفم چون تا همین الانشم چند تا سمت دادن به منی که هنوز مدرک لیسانس
به گزارش گروه وبگردی باشگاه خبرنگاران جوان، حدود یک دهه پیش، کارگر یکی از معادن، در راه بازگشت به خانه تصادف کرد و جان خود را از دست داد. در مراسم تدفین و خاکسپاری او عده زیادی شرکت کردند.اعضای خانواده، دوستان، آشنایان، همکاران،‌ حتی مدیران و. همه از اخلاق خوب و رفتار پسندیده‌ آن مرد سخن می‌گفتند. یکی می‌گفت: واقعاً انسانی دوست‌داشتنی بود.‌ »دیگری حرف او را تأیید می‌کرد و ادامه می‌داد ما همه عاشق او بودیم» آدم‌ فوق‌العاده‌ای بود»
همیشه خوب نیست ادم دل به کمک دیگران ببنده. به دستاشون. به اینکه تخفیف بدن بهمون یا اینکه تقلب برسونن بهمون. امشب تو بازی سودوکو فهمیدم میشه ده دیقه فکر کرد و تو 2 دیقه تمام اعداد جدول رو حل کرد.حدود شش الی ده دیقه رو این اعداد فکر میکنم و شروع میکنم پوچ کردن در طول این مدت که یهو 10 دیقه کار پیش نمیره. میبینم دارم تمام احتمالات درست و چک میکنم دنبال یه روزنه ام. تا یه بار دیگه اعداد پوچ رو بزنم کنار. هی زمان میگذره و چیزی پیدا نمیکنم اما د
دارم به این فکر میکنم که چرا روز تولدم باید تو خوابگاه بمونم و روی پروژه ی دوروز بعدش کار کنم؟
کاش منم ازینا بودم که کارامو تند تند انجام میدادم و میتونستم پونزدهم بزنم بیرون و به خودم خوش بگذرونم.
یازدهِ یازده چه تاریخِ باحالیه :)
الان یهو دلم خواست تو رو با موهای سفید واون لبخندی که همیشه به لب داشتی میدیدم حیف وصد حیف که نمیشه اما شاید بعده ها فیس اپ رو نصب کردم ویه عکس از پیرشدنت رو به دیوار اتاقم بزنم و فکر کنم که هستی .
پ ن:برای مهدی
دیگه هیچ وقت نمیتونم ببینمت 
بسم الله الرحمن الرحیم
خیلی وقتها آدمها به شوخی یا جدی از دعواهاشون میگن؛ 
من با خودم فکر میکنم ما تو این ١٥ سال یکبار هم دعوامون نشده؛ دعوا به این معنا که یکی اون بگه، یکی من. به این معنا که صدامون بالا بره، که درگیری لفظی پیش بياد. شده که من دلخور شدم، ناراحت شدم، با سردی برخورد کردم ولی دعوا نشده.
می دونی چرا؟ 
چون او انقدر منیت نداره، انقدر سِلمه، انقدر بی توقعه که هرچقدر هم در مقابلش قرار بگیری، دعوایی رخ نمیده!
انقدر خوبه، که بعضی وقتها
میخوام یکم حرف بزنمخیلی جالبه اینو تقریبا دوست های نزدیکم میدونن که من قراره 18 اردیبهشت بمیرم.به این قضیه کار ندارم .به اینم کار ندارم که این روز دقیقا وسط فاصله تولد دو تا از دوستامه اونم به فاصله 4 روز اینور اونور.چیزی که مهمه اینه که من حسش نمیکنم اون روزو و خوب خواستم که بگمش.انگار اصلن هیچ 18 اردیبهشتی رو به چشم ندیدم یا  حس نمیکنم که عه امروز 18 اردیبهشته و این حرفا حتی اگه ادامس توت فرنگی هم بخورم نمیفهمم که ادامس توت فرنگی با اونهمه تقدس
Akse Aghaye Khamenei

آخرین جستجو ها