نتایج جستجو برای عبارت :

بردارم بود یا

اگر این ماسک ها را از صورت بردارم شاید به موجود نفرت انگیزی تبدیل بشوم که اطرافيانش هیچ وقت نخواهند دوباره او را ببینند!شاید افراد زيادی به خودشان ناسزا بگویند که لعنت به ما که چه فکری درباره این شبه آدم می کردیم و چقدر ساده بودیم!شاید دیگر نتوانم در چشم خیلی ها نگاه کنم. احتمالا فقط خودم بمانم و موجودی که دیگر دستش رو شده.
سلام دوستان
ان شاءالله اگه خدا بخواد پنجشنبه عازم کربلا هستیم
دومین باریِ که پياده روی میرم 
برای خانم ها سختی ای نداره
سفری پر از لذت و حس و حال معنوی حتما حتما حتما تو زندگیتون یکبار تجربه کنید 
با هر اعتقادی که هستید
من از امروز شروع میکنم لیست مینویسم تا تو این مسیر به ياد همه جامونده ها قدم بردارم
میترسم کسی از قلم بیفته دوستانی که دوست دارن منِ کمترین به نیتشون قدم بردارم میتونن لبیک يا حسین و برام بفرستن
ان شاءالله همگی حاجت روا
ان
من عاشق آهنگ های سنتی ام 
و محلی ها 
و همین امروز فهمیدم سیما بینا چرند خوان نیست 
و چهل سال از من بزرگتره
و یه زمانی هم استانی من بوده 
 
 
 
 
هنوز بعد حجامت نرفتم دوش بگیرم 
می دونی 
می ترسم وقتی گاز رو بردارم که بندازم دور یه وقت خونی چیزی اومده باشه و تا پشتش هم سرایت کرده باشه و من چشمم بیفته و باز مانتوشویی راه بیفته :| 
میخوام یه پلاستیک مشکی بردارم چشمامم ببندم! و گاز رو بکنم و بندازم تو پلاستیک و بندازم ت سطل دستشویی! 
همینقدر بدبخت :| 
 
من عاشق آهنگ های سنتی ام 
و محلی ها 
و همین امروز فهمیدم سیما بینا چرند خوان نیست 
و چهل سال از من بزرگتره
و یه زمانی هم استانی من بوده 
 
 
 
 
هنوز بعد حجامت نرفتم دوش بگیرم 
می دونی 
می ترسم وقتی گاز رو بردارم که بندازم دور یه وقت خونی چیزی اومده باشه و تا پشتش هم سرایت کرده باشه و من چشمم بیفته و باز مانتوشویی راه بیفته :| 
میخوام یه پلاستیک مشکی بردارم چشمامم ببندم! و گاز رو بکنم و بندازم تو پلاستیک و بندازم ت سطل دستشویی! 
همینقدر بدبخت :| 
 
دست برداردست از سر کچل من بردارقصه ی ما تمامیده است این بارپای کثیفت را روی حرمت ها مگذاردست بردارهنوز زنده ایم هر دو، در پس این دیواردر این قفس می شویم هر روز، تکرارخوابی در کار نیست لاکردارجفتمان هستیم بیداربيا و دست بردار در واپسین دیداردست بردارمن و تو قسمت یکدیگر نبودیمهردومان کنار هم نابودیمدست بردارمن از خودم هم خسته امعهدی که با خود داشتم نیز، شکسته امبه این اتاقی که هستیم بنگرحتی دور از تو نشسته امدست برداردهنم را سرویسیدیتو هم
من نمیدونم چرا با این اطلاعات عمومی ضعیف تنها تنها می‌رم خرید می‌کنم سرِ خود؟؟!
دیروز ظهر رفتم گردنبند خریدم و می‌خواستم آخر این ماه برم دستبندش رو هم بخرم ؛امروز صبح رفتم خونه مامانم و بهشون نشون دادم ،مامان و آبجی کوچیکه دوتاشون گفتن پولت رو بده و گردنبند بهتری بگیر وقتی دستبند(تک پوش) به اون بزرگی داری دستبند اصلا برات جلوه نداره و گردنبند خفن‌تری داشته باشی به از این که گردنبند و دستبند کوچیک تر بخری
خلاصه که خام شدم و عصری می‌رم گردن
امروز صبح رفتم دانشگاه. نگار و نازنین و هليا و سارا و پریسا و پرستو رو دیدم :|برای انتخاب واحد چقد به این یکی اون یکی رو زدمممم :(لعنتی!!!  کاراموزی مرکزبهداشت از شنبه تا اخر هفته به جز 5 شنبه ها از صبح ساعت 8 تا یک و 2 درگیرم :/ از طرفی مجبور شدم 3 واحدم بردارم . درس اصطلاحات پزشکی هم روزای 4 شنبه ارایه میشه هم 5 شنبه . من میخاستم 4 شنبه بردارم ولی آموزش قبول نمیکنه . !!!منم مجبور شدم با استادش هماهنگ کنم که تا زمانی که کاراموزی دارم 5 شنبه ميام و زمان
دسته سنجاق ها را بلخره پیدا کردم. می خواستم یه سنجاق بردارم. مجبور بودم یه سنجاقو باز کنم تا یه سنجاق دیگه رو بردارم. از خودم سوال پرسیدم این اتفاق شبیه چیه؟ باید اول یه نفر دیگه تغییر وضعیت بده تا دیگری بتونه رها بشه و اونم تغییر وضعیت بده!
یه روز تو زندگیم تصمیم گرفته بودم تغییر کنم. ولی همیشه اون تغییر و تا رخ دادن یه اتفاق خاص به تعویق می انداختم. همیشه می گفتم تو زندگی یکنواخت نمیشه رشد کرد. باید یه چیزی مثل فیلما باشه. مثل کارتون سیمبا یه م
در این سال آخر دانشگوه در حالی که این سه سال خودمو پاره کردم تا چیزی واسه ترمای اخر نمونه،،،،این فاکین چارت دانشگوه عوض شد و پنج واحد اضافه کردن.این ترم باید ۲۰ واحد تخصصی بردارم و خدااااااام در مياد.یعنی ریدم به اموزش عالیگوه تو دانشگاهگوه تو اون مدیرگروهگوه تو مسئول آموزشگوه توی تک تک استادا
سعدی نبودم که بگویم:هجر بپسندم اگر وصل میسر نشودخار بردارم اگر دست به خرما نرسدمن بیشتر از این‌ها می‌خواستم. من خیلی بیشتر از این‌ها می‌خواستم. من وصل می‌خواستم. خرما می‌خواستم. خرمای زياد.
پ ن: ما گدايانِ خیلِ سلطانیم»
 
دانلود مداحی محمود کریمی تویی اون که با اسمت جون می گیرم
شب سوم محرم 1398هیأت رایة العوحه تک
 
برای دانلود کلیک کنید
 
متن شعر مداحیتویی اون که با اسمت جون می گیرممنم اون که بدون تو می میرمخدا خواسته که سایه ت رو سرم باشهشبانه روز حواسم تو حرم باشهفقط وابسته به این دربارممحاله از تو دست بردارمآخه خیلی دوست دارمحسین جانم حسین جانم حسین جانمتن مداحی تویی اون که با اسمت جون می گیرم محمود کریمیبيا با تربت پاکت پاکم کنزیر پای عزادارات خاک
از طرف موسسه ای ک کار میکنم، فردا ی عالمه برنامه های تفریحی گذاشتن و الان دارم میرم برای اون، دو جا میخایم بریم و ناهار و همه همکارا هم تقریبا هستن، ولی احساس میکنم اونقد ک باید، خوشحال نیستم. نمیدونم چمه! این وضعیت رو دوست ندارم.
+ میخواستم با خودم پد بردارم چون نزدیک مه ولی يادم رفت! اَه!
 بعد از هر طوفان و شکست و اتفاق بدی که توی زندگی میفته، به یه دوره ریکاوری نيازه که ذهن استراحت کنه و بتونه یه کار دیگه رو شروع کنه يا تلخی اون اتفاق کمرنگ تر  بشه. من هیچوقت این دوره رو جدی نمی گرفتم و بیشتر خودم رو تحت فشار میذاشتم. الان نسبت به ماه گذشته تغییر چندانی نکردم و گذشته رو هم پشت سر نذاشتم؛ اما قکر میکنم آماده ام که قدم بعدی رو بردارم
الان باید تو مهمونی زن ِ تیر ِ شصت و پنج باشم. ولی یه چندصد کیلومتر اونورترم حال نداشتم از اتاق برم بیرون و دستمال کاغذی بردارم برا گریه هام. یکم اطرافو نگا کردم و دیدم تو کیفم دارم ولی ترجیح دادم بدون دستمال بچکه‌؛ برای مرد ِ تیر شصت و پنج.
روی ظرف ترشی ، کاغذ چسب دار چسباونده بودم و روش شعر نوشته بودم.
ترشی در یخچال آماده بود که وقت رفتن خواهرم بدم بهش.
وقت ناهار وقتی یخچال رو باز کردم که نوشابه بردارم چشمم به ترشی افتاد.
آنی اتفاق عجیبی برام رخ داد
ترشی را برداشتم و برچسب رو کندم.تا جایی که تونستم خوردمش.
دهنم میسوزه ولی ارزشش رو داشت
1. 
+سایت یک باگ بزرگ داره و ضایع!!
-چیه ؟
+یک راهی وجود داره که تمام درسارو میشه باهاش باز کرد
-Don't let the cat out of the bag .please
+ok
2.
امروز تولد یکی از بچه ها بود کلی تدارک دیده بودند . روی هر تیکه کیک، اول اسم بچه ها رو نوشته بودند اما گويا اول اسم منو کسی دیگه برداشته بود. منم دیدم در بین باقی مونده ها بهتر اول اسم بابام رو بردارم  "H"
3.
بنظرتون یک عکس پروفایل خوب چه ویژگی هایی باید داشته باشه ؟ :)
سلام به همگی
خب همون طور که میدونین ترم جدید در راهه. ولی من بین دو تا انتخاب برای ترم آینده ام موندم که ممنون میشم اگه نظرتون رو بگین و کمکم کنین.
حالت اول اینه که 24 تا واحد بردارم تا درسم سریع تموم بشه، (نه فقط این ترم بلکه تا فارغ التحصیلی). این جوری بعدش سریع میتونم برم سر کار. البته قبلش باید برم کارآموزی. پس احتمالا یکی دو سال هم اونجا تلف بشه. اما مشکل این روش اینه که چون دانشگاه سختگیری هست خب اگه 24 تا واحد رو بگیرم دیگه فقط باید بکوب درس بخ
قبلا هم گفته بودم هیچ کسی را بابت عملی مسخره يا تحقیر يا سرزنش نکرده ام مگر آنکه پیش از آنکه از دنيا بروم خود نیز مرتکب آن شده ام. امروز عصر داشتم خواهرم را می گفتم ماشین دست این بچه( خواهرزاده ام) نده، می زند، می کوبد، می مالد جایی دردسر می شود. خواهرم گفت البته رانندگی‌ اش خوب است. به استهزاء گفتم باشد. دو دقیقه بعد وقتی داشتم همان ماشین را عقب عقب می آوردم بیرون آینه و سپرش را مالاندم به در. چهار دقیقه بعدش هم وقتی داشتم ماشین بردارم را می آور
تو کوچه داشتم با دوستانم فوتبال بازی می کردم که بعد تموم شدن بازی برگشتم خونه دیدم تلویزیون روشنه و آقای داره صحبت میکنه ، رفتم آب بردارم که همزمان به حرفای آقای هم گوش میدادم.
اونجا بود که فکر کردم ما دو تا ایران داریم یکی در عالم واقعیت و یکی در ذهن پرورش يافته آقای .
اولی: پر از مشکلات ، گرانی و . . .
دومی: پر از شادی ، دنيای بدون نقص و . . .
والاااااااااااااااااا
دلم می‌خواهد یک پیراهن حلقه‌ای گلدار تنم کنم، کلاه حصیری‌ام را بگذارم روی سرم، صندل تابستانی‌ام را بپوشم، لپ‌تاپم را بردارم و بروم پارک. روی چمن‌ها بنشینم، به درخت تکیه کنم و مشغول شوم به نوشتن متنی که قرار است برای یک گروه راک ایرانی بنویسم. آه! نداشته‌هایمان که کم نیست. شکنجه‌ها بی‌شمارند. دلم رهایی می‌خواهد. من از این پارچه‌ها، از این پوشیدن‌های اجباری و از این نقش بازی کردن‌ها متنفرم.
پ.ن: اگر که پست قبلی را ندیده‌اید؛ جرقه‌ها
و من یک زمانی عاشق پاییز بودم و تنها قدم زدن زیر نم نم باران. از خوابگاهمان  در پردیس ارم تااااااا پارک آزادی و اطلسی و حافظیه!! 
و حالا اما. از آن عشق ها فقط عشق به پاییز مانده !
دیگر نه حوصله خودم را دارم که خودم را بردارم ببرم بیرون ، نه توان قدم زدن را. و نه دیگر حافظیه را دوست دارم! 
اگر هم خواستم خودم را ببرم جایی، اولین جا حتما "شاینار" است و خوردن یک آب انار ملس به ياد کلاس های انقلاب دانشکده مهندسی با زهره ! :)
چند بار آن خودنویس نو و زیبا را توی کیفش دیدم. ولی او فکر می کرد که من ندیدم و از من پنهانش کرد. تا این که وسوسه شدم خودنویس را از توی کیفش بردارم.
بالاخره زنگ تفریح این کار را کردم. زنگ بعد وقتی که اضطراب و نگرانی اش را موقع گشتن کیفش دیدم در دلم به زرنگی خودم خندیدم. هرچه بیشتر می گشت کمتر به نتیجه می رسید. تا این که خودش به سمت من آمد وگفت:مرا ببخش من آدم بی عرضه ای هستم برای تولدت یک خودنویس زیبا خریده بودم ولی مثل این که گمش کردم!»
 
برای دیدن ف
امروز روز ثبت نام ترم دوم بود با مها صبح حاضر شدیم که بریم زيادم طول نکشید از فردام دوباره کلاسمون تشکیل میشه با همون استاد قبلی. از این نظر من خوشحالم. دیگه تا با مترو برگردیمو بابا بياد دنبالمون و بعدشم بریم شیر برای دستشویی بخریم چون خراب شده بود ساعت شد ۱۱ که خونه بودم. اولش شیر دستشویی رو عوض کردم با بابا بعدش اومدم تو اتاق شروع کردم تا الان.
من مصمم هستم که کارامو انجام بدم حتی اگه خسته ام حتی اگه یه چیزی بهم بگه نمیتونی. حتی اگه مسخره ام ک
پیش نوشت: بعد از مدتها امروز سر زدم اینجا و صرفا برای آشتی دستهام با کیبورد چند خطی مینویسم. به گمانم دو سه روز دیگه بردارم این نوشته رو.
در هجمه بلوغ و هورمونهایی که مغز رو تصرف کرده بودند، با خودم فکر می کردم، تنهایی یعنی نبودن مونسی و همدمی و هم آغوشی. فکر می کردم به محض اینکه پای نیمه گمشده به زندگی باز بشه همه این تنهایی ها رخت بر می بندن و آرامش همه زندگی رو در بر میگیره.
چقدر ساده انگارانه به دنيا نگاه می کردم، امروز معتقدم تنهایی سهم بشر
گاهى فراموشَت میکنیم،
لابلاىِ تمامِ روزمرگى هاىِ بى سر و تهمان
فراموشىِ مان را ببخش
گاهى يادمان میرود قربان صدقتان برویم،
فراموشىِ مان را ببخش
گاهى فراموش میکنیم خدا را شاکر باشیم،
براىِ سلامتى ات،
براىِ نفس کشیدنت.
فراموشىِ مان را ببخش
گاهى در هر سن و سالى،
کودک میشویم،
ياغى میشویم
گستاخىِ مان را ببخش
اصلاً تو آفریده شدى
براى بخشیدن
براى چشم پوشیدن
وقف کردنِ زندگى ات براى عزیزانَت.
دعاىِ خیرت اگر نباشد،
ناتوانم قدم از قدم بردارم
روزَت
عمه پنجشنبه باهام تماس گرفت و گفت که نمایشگاه کتابه کلی حسودیم شد و توی دلم فحشش دادم.امروز که برگشته بهم زنگ زد و گفت بيا یه سر اینجا،وقتی رفتم گفت کیفم بيار گوشیم رو بردارم از داخلش؛
کیف دادم دستش مجموعه شعرهای فروغ اورد بیرون و گفت ماله توعه واسه تو خریدم.یعنی یه طوری خوشحالم که محدوده نداره هیچ وقت فکر نمیکردم کسی اینطور به يادم باشه.
وقتی به کتابخانه می‌روم حالم
خوب می‌شود. دوست دارم از ته دل بخندم، ساعت‌ها در آنجا بپلکم، کتاب‌ها را بردارم، ورق بزنم و
سر جای‌شان بگذارم. در دنيای کتاب‌های متفاوت غرق شوم. از بین آن همه کتاب چند تایی
را با خود بردارم و به خانه ببرم و این داستان را بارها و بارها ادامه دهم.

کاش می‌توانستم در کتابخانه زندگی
کنم، در کتابخانه بخوابم، در کتابخانه غذا بخورم و دوستانم را در کتابخانه ملاقات
کنم.


 
دلم میخاد ناخونامو کوتاه کوتاه کنم لاک سفید بزنم و رژ زرشکی رو به سياه و هودی سياهمو بردارم و ماشینو بم و تا پاسی از شب تنهایی دور دور کنم :| ولی متاسفانه نه دلشو دارم ناخونامو انقد کوتاه کنم و حتی اگه دلشو داشته باشم فردا میرم سرکار نمیخام با لاک سفید برم و رژ زرشکی رو به سياه ندارم و اگه اون رنگی بخام باید ترکیب کنم که هیچ حوصله ندارم و تازه هودی ام هم سياه نیست طوسیه :| و اگه در آخر از همه اینا بگذریم بابام ماشینو واسه این حد از گوه خوری نمی
نمی دونم چرا جدیدا هر کی بهم پيام می ده ناراحت می شه !
امشب برای دومین بار یه مکالمه نصفه رها شد و آخرین پيام از طرف من بود. امشب آقای عین و اون شب راضیه
(اصلاحیه : نه بابا مگه میشه آقای عین ناراحت بشه از من!! یکی از آرزوهامه ازم ناراحت شه:)) 
 
+ تو که مثل گل می مونی و اگه مهرمو ازت بردارم حالت خراب میشه چرا با من چون می کنی؟ چرا؟ نباش مثل بقیه 
ولی من بازم بهت فرصت می دم. زيادی ریشه کردی توی خاک
(برای گل مریم)
 
+ امسال یه حس متفاوتی داشتم به اعلام نتیج
به نظرم یکی از آیتم های شغل خوب و رضایت بخش اینه که طرف هر وقت هوس کرد بتونه با ناهارش ترشی بخوره. نه مثل من باشه که از ترس اینکه بالای سر مریض یه لحظه ماسکم رو بردارم، بوی سیر به مشامش بخوره و پیش خودش بگه: یعنی دندون پزشکه خیر سرش؟! با هوسم مبارزه می کنم و فقط روزای تعطیل ترشی می خورم! 
البته اینکه انقدر حساسم و فکر میکنم مسواک زدن و آدامس خوردن هم بو رو کاملا از بین نمی بره؛ می تونه مربوط به یک خاطره ی دوران بچگیم باشه که دهان دندونپزشکی که پیش
بسم رب الرفیقپ.ندلتنگ شب هایی ام که دلم ضربان داشت؛شاید فقط ترس باشه که باعث شده دست روی دست بذارم و جرأت نکنم قدمی از قدم بردارم. سن آدم که میره بالا محتاط تر میشه، دیگه اون بی پروایی سابق رو نداره. اتفاقا الان ياد اولین باری افتادم که علاقه م رو ابراز کردم. چه اولین بار جذابی بود. چقدر استرس و ترس و نگرانی از پس زدن داشتم! و چقدر سادگی در حرف های کوچک و بریده بریده گنجیده بود. آه! واقعا گاهی دوست دارم دوباره برگردم و یک بار دیگه خیلی حس ها رو، خی
 
من تموم این غروب‌ها رو دووم اوردم، تموم پایزهای قبل رو و پاییز پیش رو ! دووم ميارم وقتی دلم میخواد همین الان گوشی رو بردارم و به کسی زنگ بزنم ، وقتی به ته یه مسیری میرسی که نياز به همپا داری تا بخوای از اول راه رفتنو شروع کنی، پاییز میشه . میدونی، غروب‌های پاییز واسه من غروب های تنهایی و هدفون و کتاب فروشی آسمانه . غروب‌های سنگفرش‌های شهرداری ، بارون‌های ریز و خاکه‌ای . غروب‌های جمع شدن یه دنيا حرف تو دلت بی هیچکس که پیدا بشه و بخواد جلوت ب
این روز ها که داره مثل برق و باد میگذره اسمش جوونیهچند روز دیگه 25ساله میشم
یعنی یه سن خنثی یه چیزی بین بیست و سی
یعنی 13سال  تا رسیدن به سنی ک دوست دارم تو اون سن بمیرم
هفته ای که گذشت یعنی هفته هایی که گذشت تو بد ترین و وحشتناک ترین نقطه زندگی قرار گرفته بودم درست خورده بودم به بن بست و فکر میکردم از این بن بست بیرون نميام چقدر حرف مفت شنیدم این مدت که سر قضیه ای که اون قدر برام مهم بود میگفتند برات مهم نباشه اگه ما بودیم مهم نبود و
ولی من همه ت
پیشگفتار: قبل از هر چیز باید اعتراف کنم بنده هیچ علاقه به آهنگ و موسیقی ندادم ( چه ایرانی و چه خارجی ) . و خیلی علاقه ندارم سر از اینا سر در بيارم و این پست بیشتر بخاطر یه سری از دوستان عزیز کی پاپ و یه عده از دنبال کننده گان عزیز قرار میدم .فقط از اونجایی که من اینا نمی شناسم اگر اشتباه عکسی گذاشتم لطفا بهم بگوئید بردارم
+ جدیدا علاقه چندانی به دنبال کردن سريال هاشون ندارم چه برسه به گروه های موسیقی شون 
ادامه مطلب
 
+ اینکه وسط شلوغی روز راهم به اینجا باز میشه که بنویسم یعنی می خوام که پرواز کنم شبیه کسی که غیب میشه دوست دارم حضور فیزیکیمو بردارم ببرم و روحم بره یه جا شعر و آواز بخونه توی دل یه جنگل نفس بکشه بره کنار یه رود و گوشاشو بده به صدای آب ! جسمم پا و کمر دردنکاشو بذاره روی نرمی زمین پر از علف و یه آخ بگه دردش بره موهام توی باد هوا بخوره و اصلا هم سرما نخورم ! فکر کنم دلم بهشت میخواد .
+ نوشتن چقدر میتونه کار ساز باشه ؟ خدامیدونه . خیلی :)
+ قدرت ذهن چ
ساعت هشت بیخيال حال دلم
 همینجوری ک وایسادی.یهو چشاتو ببندم
بگم
دوست دارم
دوست دارم
دوست دارم
با تموم بی قراريام دوست دارم
با تموم نفسام دوست دارم
با تموم من دوست دارم
دستمو بردارم از رو چشمات
بوسشون کنم
آروم زل بزنم بهت بگم
دارمت.
هر روز دوازده و نیم ظهر، من از اتاقم بیرون ميام تا یه چایی بردارممرغمون که تازه تخم کرده از لونه ش در مياد و قدقد میکنه
مادرم که غذای ناهار رو بار گذاشته، از آشپزخونه در مياد و میره تا به کمرش کمی استراحت بده
و خواهرزاده م که تازه از خواب پاشده از دست به آب درمياد و با چشای پف کرده و دهنی که وا نمیشه میگه سالام.

موجودات خونه ی ما اهداف متفاوتی رو دنبال میکنن و روزها به همین ترتیب داره می گذره.
شما چه خبر؟
سال بعد کنکور دارم. کنکور یه هدف نیست بیشتر شبیه یک سرگرمیه یه سرگرمی هیجان انگیز و رکوردی که تلاش و تمرکز روزانه می خواد. چی بهتر از اینکه یک سال رو میتونی بهش فکر کنی و باهاش سرگرم باشی؟ به همین سادگی یک سال از این زندگی رو که رفته توی پاچه ات سپری میکنی!
هر چقدر فکر میکنم جایی برای من در این دنيا وجود نداره. باید کوله پشتی ام را بردارم و برم. 
یکی از معلم های دبیرستان بهم میگفت: سال بعد کنکور میدی؟ 
_ آره
رشتت چیه؟
_ رياضی
به نظرت آینده داره؟
_ آ
از من قول گرفته که بود سیر تا پياز ماجرا را برایش تعریف کنم. بعد از ماه‌ها بود که همدیگر را می‌دیدیم. یک جا بین حرف‌هایش که در حال قدم زدن بودیم گفت: من خودم اگه دختر بودم به هیچ عنوان با این پسرا وارد رابطه نمی‌شدم! چون دوستای خودم هستن دارم می‌بینم دیگه! همه از لحاظ عقلی تعطیلن! من که دوستشونم حاضر نیستم با اون پسر دو ماه حرف بزنم چه برسه به اینکه آدم دختر باشه و باهاش بره توی رابطه! کاملا از لحاظ روانی به گا میره آدم، همونطور که تو رفتی!» خن
الان یه جور نبردی درونم داره اتفاق میوفته اسمشو میزارم نبرد من
چون جنگی درون من اما بی سرو صدا داره اتفاق میوفته درون تفکراتم
افکارم در یک لحظه به هم میریزن و در لحظه ای دیگه سرشار از سکوت میشن
تشنه پیشرفتم اما تمایل برای بازگشت به حالت س منو داره از حرکت باز میداره
میخوام قدم بردارم به سمت روياهام
اولین قدم!
اهسته و بی سروصدا
تجربه‌ی عجیبی رو دارم زندگی می‌کنم.  نه می‌تونم یه دل سیر خميازه بکشم، نه با خيال راحت و هر اندازه که می‌خوام قدم بردارم! نه می‌تونم غلت بزنم و نه می‌تونم بدون درد سرفه کنم يا حتا موهام رو شونه بزنم. دست اندازا و چاله‌های توی خيابون رو می‌فهمم! مثلن از خونه تا مطب ۷ مدل دست انداز داشت. اولی رو با درد عجیبی گذروندم و برای دومی ياد گرفتم با دستم گردنم رو محکم نگه دارم! از این که فعل هارو مجبورم از نو بچینم و برای هر حرکت از قبل فکر کنم انرژی کم
[داخلی. خانه‌ی مادرم در تهران]شرت‌هایم را شسته بودم. من همیشه یک تَشت شرت برای شستن دارم! رفتم تا یکی را از روی بالکن بردارم. مادرم با حالتی خندان، شوکه و سرزنشگر گفت ئــه!» منظورش این بود که چرا بدون حجاب رفته‌ام بیرون! در شهرکی نظامی زندگی می‌کنند و نگران بود که ممکن است این برهنگی‌»های من کار دستشان بدهد. شرت پشت‌بازِ توریِ فیروزه‌ای رنگم را برداشتم.- اینو می‌خوای بپوشی؟؟!!! دکترا می‌گن آدم عفونت می‌کنه!+ با اینا راحت‌ترم. مشکل
هر جا که پول باشد من نیستم، هر جا که من هستم پول هم هست.رفاه مورد علاقه‌ی من است. اهمیت این مسئله برایم روشن است يا بهتر است بگویم حالا روشن تر شده. حالا زمانی است که برای بار دوم صاحب رتبه ی علمی یک رقمی در یکی از رشته های با آمار بیکاری هستم‌. برای اتفاقات خوب خوشحالم اما دقیق نمی دانم این موضوع بیکاری حالا هم قرار است در موردم صدق کند يا نه. از انصراف دادن می ترسم راستش انصراف دادن یک جورهایی توی خون ام است. همیشه نصفه کار میفهمم خیلی هم خوش
یه مدته کارای خونه رو کم و بیش انجام میدم
که تا وقتی هستم یه باری از رو دوش مامان بابا بردارم
دیگه رسما به چشم کُزِت نگام میکنن :/
مامان که صبحا میزنه بیرون میگه یه فکری برا ناهار بکن
آلو هاشم یکم خراب شده بود میگه تقصیر تو بود خوب بهشون نرسیدی :/
میگه بيا فلان کار رو بکن میگم باشه بعد مثلا یکم دیر میرم میگه یه باشه الکی میگی دیگه ولش میکنی
دیروزم بابا اومده میگه سی تومن بهت میدم برو انباری رو تمیز کن :////
نرفتم
امروز اومد گفت پنجاهش میکنم پاشو برو
چند روز بود قرار گذاشته بودیم با مامان ناهار روز جمعه آبدوغ خيار بخوریم، سر ظهر، کاسه سفالی آبی رنگمو آوردم، داخلش نون خشک ریختم و آماده ی خوردن یه ناهار خنک و تابستونی شدم، همچین که یکی دوقاشق از آبدوغ خيار خوردم احساس کردم یه چیزایی اضافی داره!! یهو گفتم مااااامااااااان؟؟؟؟؟ اینا بادمجوووووونهههه؟؟؟؟ در حالی که غش غش می خندید گفت: اِ ؟! فهمیدی؟! مادرِ من! چه فکری راجع به من کردی؟! چرا فکر کردی اگر بادمجون سرخ شده بریزی داخل آبدوغ خيار من نم
these days I am real me more.
I laugh at loud,
I am so happy,
I get excited more and more and more,
everything is od,
It's Ok,
But I loved that NILOO more.
she was sad, but she had something to be sad about. that was valuable.
she doesn't have that maybe anymore.
How much is that important to be happy?
Is "ME" od enough? shouldn't she try to change things?
+
سخته. آدمی که دلتنگه براش خیلی سخته که نگه دلتنگه.+این دل‌گیر» چه واژه‌ی زیباییه :)+گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهر،آن مهر بر که افکنم؟‌ آن دل کجا برم؟
هر روز که می‌گذرد بیشتر از هياهوی زندگی اجتماعی- خانوادگی خسته می‌شومدلم می‌خواهد به منطقه‌ای دور در طبیعت پناه ببرم؛ جایی که آدم‌ها نیستند، جایی که صدای سکوت را بشنوم، جایی که در خلوت محض خودم باشم
خلوت و تنهایی و سکوت برای من معادل آرامش است
دوست دارم همین فردا کوله‌ام را بردارم و به مزرعه‌ای دور دست بروم، روزه‌ی سکوت بگیرم و تنها گوش کنم
اما آدم‌ها هر روز استدلال‌هایی مثل ما اجتماعی خلق شدیم و تنهایی دوامی نداریم»، آدمی که تنها
به تاریخ 5 روز مانده به قلب تابستان،با کلی مشقت و سختی خودمو راضی کردم وسایلمو جمع کنم،ساکمو بستم ولی با حوصله و آروم، خیلی آروم، اونقدی که انگار دلم نمیخواست بستن این ساک تموم شه و اونو بردارم و از در بزنم بیرون.نمیدونم.نمیدونم چرا منی که برای رفتن از این شهر غریبو تنها پر پر میزد حالا دلم میخواست بمونم به هر قیمتی شده.اما لعنت به هر چی جبر زمان و مکانِ.که آخرش تو رو محدود به جغرافيای اجبار میکنه.یه حس تناقض وحشتناکی از خوشحالی و غم درونمو پ
سلام دوستای گلم
خوبین خوشین
منم خوبم ساعت بیست دقه به هفت صبحه 
خداروشکر از ی بحران بزرگ عبور کردم و روزگارم با همسر بروفق پاشا س خخخخخخخخخ
خدا خیلی کمکم کرد که آروم بگیرم
داشتم الکی الکی به خودکشی و طلاق فکر میکردم
میدونین ی چیزی مث ی حمله بهم دست داده بود و فک میکردم همه بر علیه من هستن دوست داشتم تمومش کنم
ولی خب لطف خدا شامل حالم شد 
آروم شدم و خوبم خداروشکر
دوروز خیلی عالی با پاشا داشتم
تربیت بدون داد و فرياد
و چقدر بهم چسبید که همسر اول ا
تردید داشتم.
امشب آنقدر سرد هست که گرمکنم را را بپوشم يا همین پلیور کفایت می کند؟پنجره را باز میکنم . صورتم  را نزدیک توری می برم.باد سردی به صورتم می وزد  که هشدار پوشیدن گرمکن را می دهد!
ساعت روی میز اتاقم دو و نیم نصفه شب را نشان می دهد.زیپ گرمکن را تا ته بالا می کشم.حالا باید وسایل مورد نياز را بردارم.اول از همه چاقوی ضامن داری که چهار سال پیش از طریق یکی از هم کلاسی هایم خریده بودم،فندک سبز رنگ یک بار مصرف،بسته سیگاری که در هزار سوراخ سنب
قبل از ورود به اتاق به ساعت نگاهی انداختم
سه و بیست و پنج دقیقه را نشون می داد
وارد اتاق شدم
پرتوهای خوشرنگ و کم رمقِ مهتاب از لابلای چینِ پرده ها روی فرش وِلو شده بودن
نشستم کف اتاق و روی حریر لطیف مهتاب دست کشیدم
چقدر زیبا بود
چقدر جادویی بود
و چقدر دلم می خواست توی اون نور ظریف و مطبوع دراز بکشم
چقدر دلم می خواست توی اون نورِ دلربا خودم رو به خواب بزنم و تو از بالای سرم، سر برسی
چقدر دلم می خواست سر برسی و بی هیچ حرفی تا ساعتها به والس پرده و
متن آهنگ گروه سون بنام وقتو بی وقت
 
وقت و بی وقت دلم برای تو تنگ میشه
سر چشمای تو زندگیم جنگ میشه
وقتو بی وقت همش دلم تو رو میخوادت
تو نمیدونی ولی همش میرم تو يادت
بی تو یک شبم نشد یه لحظه خوابم ببره
حسی که دادی به من از سرم نمیپره
عشق همین یک کلمه است یعنی دوست دارم
یعنی اصلا نمیخوام چشم ازت بردارم
درد یعنی یه دنيا حرف تو قلبم هست
که اگه بهت نگم میدمت از دست
تو کی هستی که دلم واسه چشمات رفت
گم شدم توی نگات زندگیم پات رفت
اولین باره دلم به کسی دل
حالا من را، می‌خواستم برای این عددهای رند 40 و 30 و 20 و حتی 33 و 22 و 11 و اینها یک جشن مختصری هم بگیرم. به هر حال تا وقتی زنده‌ایم مجبوریم ساعت‌های عمرمان را بگذرانیم سوار بر شتر يا سوار بر مرسدس بنز، با جشن و پایکوبی يا با غم و اندوه و پیش رو داشتن 200 هزار خوان دیگر از زندگی. گله‌ای هست يا نیست يا هست و نیست. من امروز به یک نکته‌ای هم پی بردم که خودم زندگی خودم را خیلی سخت‌تر می‌کنم، اولین نفر باید خودم را از ميان بردارم و سوار شترش کنم برود به آنج
چند قرن است که خرما به نخیل است و هنوزدست های طلب از چیدن آن کوتاه اندخاطره
خرمای مخلوط با ارده از پذیرایی های خاص خادمان کربلایی در مسیر پياده‌روی اربعین است.
از دور ازدحام جمعیت را دیدم به بهانه رفع خستگی نزدیک تر رفتم، وقتی رسیدم سینی بزرگ خرمایی را دیدم که چند جوان عراقی ایستاده و با التماس میگفتند "هلا بیکم يا زواری."
نزدیکتر که شدم دیدم مرد جوانی به احترام زایران حسینی زانو زده و آن ظرف بزرگ خرما را روی سر گرفته است، این نوع پذیرای
هنــوز از دوری ات بیمــارم ای دوستگــــــرفتار تنی تبــــــــدارم ای دوستپریده از غمت خــــواب از دو چشممسرِ شب تا سحــــر بیدارم ای دوسترخ زردم پـــــر از گـــــــردِ ملال استذلیـــل و ناتــــــوان و زارم ای دوستپــریشانم، بــــرس امـــروز و فــــردابـــه فــــــرياد دل غمبـارم ای دوستبــــــــرای لحظـــه ای طاقـــت ندارمکه دست از دامنت بردارم ای دوستبــــه سروقتم اگـــــر فــــــردا نياییغـــم عشقت کند بر دارم ای دوستسکــــوت
هنــوز از دوری ات بیمــارم ای دوستگــــــرفتار تنی تبــــــــدارم ای دوستپریده از غمت خــــواب از دو چشممسرِ شب تا سحــــر بیدارم ای دوسترخ زردم پـــــر از گـــــــردِ ملال استذلیـــل و ناتــــــوان و زارم ای دوستپــریشانم، بــــرس امـــروز و فــــردابـــه فــــــرياد دل غمبـارم ای دوستبــــــــرای لحظـــه ای طاقـــت ندارمکه دست از دامنت بردارم ای دوستبــــه سروقتم اگـــــر فــــــردا نياییغـــم عشقت کند بر دارم ای دوستسکــــوت
امروز دو تا از نمره هامون اومد. یکی ظهر اومد. و یکی هم همین نیم ساعت پیش.
ظهر آزمون‌سازی (به عبارتی سنجش و ارزشيابی) بود که با نمره خوبی پاسم کرده بود. حقیقتا انتظارش رو نداشتم. یعنی کل ترم به این استاد بدبین بودیم. کلا آخرا بامون قهر کرده بود و درسم نمی‌داد. ولی دمش گرم خوب نمره داد.
نمره‌ای که الان اومدم مال روش تدریس بود که سه تا کتاب رو کاور کرده بود و من یک کتاب رو که نرسیدم بخونم. دومی رو هم خلاصه‌ش رو گرفتم خوندم. کتاب سوم رو خونده بودم که س
صبح وقتی رفتم دیکشنری اکسفورد يادگار از سالهای موسسه رفتن رو از توی کمد بردارم که تمریناتم رو حل کنم چشمم خورد به کتابای داستان انگلیسی ای که برای کلاس پارسال خریده بودم البته قبلا از کنسل شدنش. راستش وقتی دیروز ازش پرسیدم موقع برگشت سر راهش کتابم رو میتونه بگیره و با طعنه و پوزخند جواب داد تو هم که همه ش داری کتاب زبان میخری احساس کردم دوباره مثل اون سالها افتادم اون هم خیلی بدتر. جوری که برای بلند شدن باز ده سال دیگه وقت میخوام. اما صبح که ب
دیروز انجمن ادبی بودم. هر از چندی می روم تا در فضای شعر قرار بگیرم. بگذریم از جو سرد و چشم و هم چشمی های بیجایی که همیشه بعضی اعضای اینگونه انجمن ها دارند، قرار گرفتن در چنین فضاهایی به تحریک ذوق آدم کمک می‌کند.
اما چیزی که در این مدت کوتاه برای من آشکار شد جدای از این مسائل است. چند بار من هم رفتم بالا و چیزکی اگر نوشته بودم خواندم. یک جلسه، دو جلسه، ده جلسه. اما دیگر تمام شد. هرچه در این سال‌ها نوشته بودم را خواندم و تمام شد. دیروز که انجمن خلوت
سلام.ظواهر امر می‌گه توی جامعه‌شناسی دیدگاهی وجود داره که می‌گه: ما سر گذاره‌ای که ارائه شده بحث نمی‌کنیم. ما برای متوجه شدن هر گزاره‌ای به سراغ روندی که اون گزاره رو ساخته می‌ریم. و سعی می کنیم اون روند رو مشاهده کنیم و خودمون مشاهده‌ش کنیم و ازش حرف بزنیم. تکرار مشاهده‌ای هم که کسی قبلن اون رو مشاهده کرده اون رو به تجربه‌ی زیسته‌مون اضافه می‌کنه و همین باعث می‌شه ما درک کنیم که این دیدگاه چی می‌خواد به ما بگه و طبق این درک مشاهده‌گر
امروز رفتم کلاس،نیمه های کلاس بود،لذتی که دیروز از کلاس می بردم جاشو داده بود به دلگیری،بعد از کلاس هم انقد دپرس بودم،مامان میگه دیشب خواب دیدم هممون داریم میریم یه کشور دیگه،بابا هم حالش مثه من بود،و شاید بدتر!عصر میخواستم برم دوش بگیرم اما چون حالم گرفته بود، حوصله نداشتم هی دراز کشیده بودم اونم تو اشپزخونه.رفتم حوله و لباسهامو بردارم گوشی بابا زنگ خورد،فک کردیم زن عموئه مامان جواب داد،اما عمو بود،مامان هم بدون اینکه بپرسه گوشیو داد به
دانلود آهنگ ناصر زینعلی 
دانلود آهنگ جدید ناصر زینعلی به نام
( دلبرناب)
Naser Zeynali_Delbar Naab
دانلود آهنگ با کیفیت اصلی
دانلود آهنگ با کیفیت 128
 
(متن ترانه ورژن جدید ناصرزینعلی دلبر ناب)
تو چقد نابی بس که جذابیمنو دیوونه میکنیرو چه حسابی بازی میکنی با من اینجوری بیخودیهمینجوری بمون نذار تغییرت بدن این آدمای بدتو چش نباش اصلا این حسودا آدمو چشم میزنن فقطدلبر ناب دلم با چشای خوشگل مشکیت یکمیه نگاه ریز زیرچشمی به من بنداز که من دیوونه شم ای وای مندلب
رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نبتدای یک پریشانیست حرفش را نزنگفته بودی چشم بردارم من از چشمان توچشمهایم بی تو بارانیست حرفش را نزنآرزو داری که دیگر بر نگردم پیش توراه من با اینکه طولانیست حرفش را نزندوست داری بشکنی قلب پریشان مرادل شکستن کار آسانیست حرفش را نزنعهد بستی با نگاه خسته ای محرم شویگر نگاه خسته ما نیست حرفش را نزنخورده ای سوگند روزی عهد خود را بشکنياین شکستن نا مسلمانیست حرفش را نزنخواستم دنيا بفهمد عاشقم گفتی به منعشق ما یک ع
داد از این دل،من کجایی هستم و دلبر کجاییطرف کی بربندم از این عشق مالیخولياییهرچه کردم کم نشد عشقی که در چنگش چو مومروح من گردیده با این عشق گویی موميایینامه ها دادم به تقریبی که جانان بود،لیکنمحو شد در گرد نیسان از نسیم بی وفاییبعد از آن دیوانگی گسترد بر من بال خود راخون دل خوردم ز رنج دوری و درد جداییهمچو آهن شد دلم در ترک خویشان زآنکه دیدمعشق جذبم می کند با قوۀ آهن رباییترک خویشان گفتم وترک بلد،اما چه حاصلنابلد گم گشته ام،در وادی بی درکجا
میدانم که سکانس آخر است.تمام زورم را میزنم که قهوه ای نشوم که غرورم را بردارم و بی سروصدا بروم.
بلند میشوم دلم را میتکانم. به یک چشم به هم زدنی قبل از اینکه پشیمان شوم هرآدمی که دم دستم است را در آن میچپانم.نفس راحتی میکشم حالا خوب شد:) دیگر برای او جایی نیست.خانه خرابش کردم:))
حالا بعداز یک سال. هوی؟کجا می آیی؟راهت را گم کرده ای؟!!
+اجاره نشین بود. باید میرفت!
صبح که نشستم پای لپتاپ، حرفی برای گفتن به ذهنم نمی‌رسید؛ امّا در درون دوست داشتم چند کلمه‌ای بنویسم. دوست داشتم حرفی برای زدن پیدا کنم و حتی اگر شده، برخلاف دفعات قبل، زودتر از جمعه بساط حال و احوال‌ پرسی راه بياندازم. توی همین فکرها بودم که يادم آمد اینجا را نیمه‌های مهر ساخته بودم. درست پنج سال پیش. حالا پنج سال می‌شود که اینجا شده خانۀ مجازی من. روزهای اول فقط یک دانشجوی م.شیمی بودم که از بد حادثه افتاده بودم کیلومترها آن‌طرف‌تر از وطن
+ یه روزایی بود که یه جعبه مدادرنگی 24 رنگ داشتم با یه دفترچه کوچیک سیمی، از سرکار میومدم با همه خستگیم ولی کلی ذوق و عشق میشستم یه شخصیت کارتونی رو میکشیدم و رنگش میکردم. واقعا بهم خوش میگذشت. بعدشم کلی ازش عکس میگرفتم و خوشحال بودم. 
+ حالا همون آدمم با این تفاوت که شاید بیشتر از 200 تا مداد رنگی و چندین و چند مدل مختلف ابزار نقاشی دارم، اما حتا هر شب مداد معمولیمم دستم نمیگیرم که چند تا خط ساده بکشم که برای بهتر شدن تلاش کنم. 
+ این وسط نمیدونم چه
از تمام امروز فقط یک ساعت سر پا بودم.باقیش همه به خودم استراحت دادم.
ظهر که رفتم توی اشپزخونه.داشتم اشپزی میکردم که همخونه گياه خوار هم اومد.
داشتم گوشت رو جدا میکردم که بریزم توی قیمه که چشمش افتاد سمت قابلمه
بدجنسی بود اما گفتم به درک که گوشت رو دید و شاید حالش بد شه.
مگه من مسلمونم بقیه همه چیزو میپوشونن که حال من خوب باشه؟
باقی روزم فقط حرص خوردم.
دوستای سابقم پيام دادن یه دختری اومده خیلی مثل تو هست.یکیشون گفته فقط اخلاقش مثل تو ه
صبح نزدیک بود روز آخر هفته رو هم باز خواب بمونم. دیشب بابا زنگ زد و گفتم بهم زنگ بزنه صبح. کلی آلارم گذاشتم و بازم بابا به دادم رسید :)
همونطور که تو خواب و بیداری رفتم دستشویی، دیدم صورتم جوشای چرکی درشتی زده و همزمان به این فکر کردم که لابد م نزدیکه! بعد از طرفی دیدم خلق و خوم سر جاشه و حالم بدک نیست.
حتی در مقاطعی امروز حس می‌کردم که حالم واقعا خوبه و انگیزه دارم دنيا رو فتح کنم. اما درست همین الان که این دختره‌ی نچسب اصرار داره فن روشن با
حد تعادل را پیدا نمی‌کنم. انگار که جهانم صفحه‌ای باشد بر شاخ‌های گاوی و گاو ایستاده بر لاکِ لاک‌پشتی و لاک‌پشت آرام آرام بخزد بر پشت خمیده‌ی نهنگی. من ایستاده‌ام روی آوارهای این صحنه، در انتظار فروریختن. پیش‌تر دویده‌ام، دستم را به دستی -بلکه دست‌هایی- رسانده‌ام، ولی هیچ چیز نپاییده، چون جهان من صفحه‌ای است بر شاخ‌های گاوی ایستاده بر لاکِ لاک‌پشتی که آهسته آهسته راه می‌رود بر پشت خمیده‌ی نهنگی. حالا ایستاده‌ام در ميانه، وحشتزده
4 سال پیش،هیچوقت فکرنمیکردم اینقدر ذایقه ام عوض بشه که زیتون سبز دم دستم باشه و دونه دونه بردارم بخورم.به واقع زیتون جزو چیزایی بود که اصلا دوست نداشتم.مثل همه ی چیزایی که تا 3 سال پیش دوست نداشتم و الان میخورم.
واین مدل تغییرات تنها نمونه ی کوچکی از تغییراتی هستن که در طول زمان برای آدمها ایجاد میشه،بدون اینکه ادم حواسش باشه و اصلا متوجه بشه که چه اتفاقی داره واسش میوفته.
پ.ن:داریم به قسمت دوست نداشتنی تغییرات میرسیم.
پ.ن:ادما و چیزایی که تو ا
کاش اون‌شب لال می‌شدم و نمی‌گفتم که دوستش دارم. کاش عادت می‌کردم به تنهایيام. کاش بلد بودم گلیم خودم رو از آب این دنيا بیرون بکشم و اینجور نبودم که هربار و هربار آویزون یه نفر برای عشق ورزیدن بشم برای دوست داشته شدن. مح داره عذاب می‌کشه و همه‌اش مقصرش منم. دستم به هیچ کاری نمی‌ره. لش کردم و هی فکر می‌کنم اگه میم هم نبود بودن من با این بچه به هزار دلیل اشتباه بود و حالا چمه که پابندشم و دست نمیکشم؟ کاش اون میذاشت و میرفت من که بلد نیستم. من ک
خب دیگه من هم امسال بعد از یک سال پشت کنکور بودن به دانشگاه می رم.از الان دارم فکر می کنم که تخت بالا يا پایین خوابگاه رو بردارم.به نظرتون تخت بالا بهتره يا تخت پایین؟به نظرتون تخت بالا خطر سقوط نداره؟
باید اون قدر درس بخونم که بتونم استاد دانشگاه بشم.
پیش به سوی موفقیت. :)
 وسط روز یک متن بلند بالایی نوشتم در مورد وقاحت همکارم و عدم اقتدار خودم, ولی شلوغی کار فرصت کامل کردن و پست کردنش رو بهم نداد.
الان هرچند از خشمم کم شده ولی اضطراب یکی از جلساتم رو دارم, بعد از رسیدن به خونه فکر کردم که دست بردارم از این فکر ایده آل که مسائل کار و خونه رو قاطی نکنم, من اضطراب داشتمو نمیتونستم انکارش کنم, ولی میتونم به خودن فرصت بدم که باهاش کنار بيام که یواش یواش ته نشین بشه که هی پرتش نکنم دورتر و اون درست عین بومرنگ محکمتر برگ
من هنوز هم سرمایی ام. همیشه مثل این است که با یک لا بلوز نخی مانده باشم پشت دری که به اتفاقی تازه باز می شود. هر محرم که می آید صدای غمگین چیزهایی می خواند که شبیه قرآن خواندن پدربزرگ هست و نیست. هر محرم دارم حساب می کنم اگر سریع از بین غریبه ها رد شوم تا رسیدن به اتاق پشتی که سياهی های گرم آن جاست، چقدر زمان لازم دارم؟ هر محرم یکی مدام می پرسد چرا این جایید شما؟ چرا آماده نشدید هنوز؟» و هر بار می فهمم اگر این ملافه را که دور خودم پیچیده ام بردارم
خواب بعد از ظهرم زهرمار شد و جیغ و داد های که نمیشناسمش اما از صداش معلوم بود نهایتا چهارده پونزده سالش باشه خنجری بود و هست به قلبم. 
نمیدونم چیکار کرده بود و چه اتفاقی افتاده بود اما عاجزانه داد میزد و پدرش رو التماس میکرد که کتکش نزنه. صدای کتک هاش میرسید. 
دلم داشت ریش ریش میشد. میخواستم تلفن رو بردارم زنگ بزنم ۱۱۰ اما گفتم زنگ بزنم چی بگم؟ نکردم اینکارو. 
نمیدونم دختره چیکار کرده بود و حق با پدر بود يا دختر. اما هیچ گاه برای من
امروز هم به مانند روز های دیگر گذشت و من باز هم عهد های را که با خود بسته بودم را شکستم هر بار که عهدی را میشکنم از زندگی دور میشوم و شکستن عهد های دیگر راحت تر میشود بی صبرانه منتظر روزی هستم که با خود عهد شکنی نکنم روزی که قدمی به سمت خواسته هایم بردارم
نمیدانم شاید یه جای کار ایراد داره
ولی هرچه دقت میکنم نمیتونم بفهم کجا ایراد داره کجا ایراد نداره
شاید ناتوان بودن من در فهمیدن این موضوع خود نشانی بر ایراد داشتن یه سری چیزاس شایدم ای
 داداش دوقلو نمی خوایین؟ می خوام عکس داداشمو بردارم بذارم شیپور بفروشمش! رو مخم هعی رژه میره
میگه بيا برو تجربی بده، تجربی پول داره درد داره کوفت داره اونی که میره هنر ننه اش باباش هنرمندن
روم به دیوار به چپم =/ میگه تهش که چی؟ فکر کردی بازیگرای هالیوود ميان تو فیلمای دفاع مقدست بازی می کنن؟ جیسون استتهام مياد یه يا علی میگه نارنجکو پرتاب می کنه؟ و جواب من اینه : it depends on u   تو فکر پول درآوردنه! حتی تو اولویت های آخرشم کمک به مردم به چشم نمی خو
پیش نوشت مهم: اساسا تصمیم نگرفتن (منظورم
عقب انداختنشه) خودش یه نوع تصمیم گرفتنه. بعضی وقتا خودمونو به در و دیوار
میکوبیم که تصمیم نگیریم، يا حداقل یه تصمیمی بگیریم که بتونیم بعدا اگه
نتیجه اش خوب نشد مسئولیتشو گردن کس دیگه ای بندازیم.
پیش
نوشت 2: به شخصه همیشه سعی میکنم تو این جایگاهِ مسئولِ تصمیم های دیگران
قرار نگیرم، همیشه هم ساده نیست ولی معمولا یه خودت میدونی آخر حرف هام
اضافه میکنم! :))
اصل
مطلب: یه تعداد معدودی از افراد هستن در زندگ
تقریبا اولین باریه که این قدر جدی خودمو تنبیه می کنم.امسال حقم نبود توی هیچ عزایی شرکت کنم.با هیچ توجیهی خودمو مستحقِ بودن در مجلس عزای امام حسین نمی دونستم. و مستحق خیلی چیزهای دیگه.
امروز نهم ماه محرمه و من همیشه وقتی به ايام خاص می رسم اولین و مهم ترین اقدامم، مقایسه ی خودِ قبلی و خودِ جدیدمه.
تاسوعای پارسال، من تو صحن انقلاب مقابل گنبد طلا نشسته بودم و بارون شدیدی میومد. دعا هام و درخواست هام رو مو به مو به يادمه. همه اش براورده شد. هیچ ک
من چی می تونم بگم
فقط خیلی غمگینم
خیلی
 
بعد نوشت: وقتی من میگم غمگینم یعنی چی
یعنی از عمق وجودم این حرف میزنم
یعنی دردناکه تیر میکشه
غم یک ماه روی هم جمع شده
 
 
مشکلات مالی که کم نیستن بذارم کنار و حساب نکنم
مشکلات ارتباطی و عاطفی که اطرافيانم دارم در نظر نگیرم
 
یک ماه پیش که یکی از فامیل هامون فوت کرد گفتم راحت شد درد نکشید
دو هفته پیش که گفتن خاله ام رفته نمونه برداری  بهش گفتن غده سرطانیه
یعنی انقدر نمی دونم چی بهش بگم اصلا نمی تونم با سرطا
1. نمی تونین تصور کنین چقد بابای کیوتی دارم :)
از ساعت 4:15 تا 4:45 صبح موبایلم داشت زنگ میخورد که خیر سرم کپه مرگمو بردارم بشینم دو کلوم فیزیک بخونم. انتظار داشتم با اون صداهای ناهنجاری که موبایل تولید کرده بود بابام پاشه و با کلنگ بکشتم ولی نات انلی این کارو نکرد بات آلسو برام چایی هم دم کرد ساعت 4:45 :)))
2. تماااااااام خونمون بو خربزه طالبی گرفته -______- روز و شب داریم خربزه طالبی میخوریم، حتی آب طالبی درست کرده بابام برا مدرسه من :| ولی بازم تموم نمیشن
اسمش را می‌گذارم "گام دوم"!
بعد از پشت سر گذاشتن غول ازدواجم (هر ازدواجی غول نیست!) الان نوبت به قدم دوم رسیده. قدم مهمی که قرارست الان که از سی سالگی گذشته‌ام بردارم. اول راه نیستم ولی تا پايان خیلی فاصله دارم؛ توکل به خدا، تازه نفس و کفش آهنین به پا.
حاشیه:
ممکنه در کنار سبک قبلی وبلاگ، با پست‌های درسی هم روبرو بشید. نياز دارم که این روزها رو ثبت کنم. بعضی دوستان هم قبلترها این درخواست رو داشتند. کامنت این پست‌ها رو باز نمی‌ذارم که فکر نکنید م
فکرهای مختلف مدام تو سرم اینور اونور میره، امیدوارم یه نشونه از بزرگ شدن باشه چون هیچ جوره قابل هضج نیست. همش فکر میکنم من چطور میتونم ایتن همه سفر در زمان رو مدیریت و کنترل کنم. فکر؛ بازم فکر! سفر در زمان! تا حالا از این جنبه بهش نگاه نکرده بودم. ما با فکر کردن میتونیم تو زمان سفر کنیم! با چشمای باز يا چشمای بسته، تو زمان سفر میکنیم. فقط کافیه به مغز بگیم فلان روز فلان لحظه، درجا همونجاییم. این خارق العاده ست! مرور خاطرات گذشته به صورت تصویری. کی
کلمه‌ها توی سرم رژه می‌رن. بی‌نظم، بی‌هدف، بی‌فرمانده. چشمام رو که می‌بندم صداشون رو می‌شنوم، چشمام رو که باز می‌کنم صداشون رو می‌شنوم. هیچ آهنگی، شعری، دکلمه‌ای، حرفی، سکوتی نمی‌تونه آروم‌شون کنه؛ اما تا زمانی که این کلمه‌ها، جمله‌های سؤالی رو نسازن یه نیمچه آرامشی دارم. 
من توی خواب و بیداری، توی تمام لحظات خنده و گریه، توی تک‌تک ثانیه‌هایی که با درس و کار و یللی‌تللی سرم رو گرم می‌کنم، توی عکس‌هایی که می‌بینم، توی حرف‌هایی
 
 
سه تا گربه دیدم . دیشب توی تاریکی کوچه مان سه تا گربه دیدم .از غصه های دلم و برای پرت کردن حواس مجروح خودم،قصد کرده بودم سالاد زمستانی درست کنم. لوازم سنگینش را خریده بودم و می رفتم سمت خانه، گل کلم و هویج و کرفس و اینطور چیزها . گربه ها جزء لاینفک محله ی ما هستند . اما این سه تا فرق داشتند، هر سه یک شکل و یک رنگ و یک اندازه بودند و در قاب نگاه من این طور جانمایی شده بودند : اولی داشت استخوان گردنی را که از پلاستیک زباله ها بیرون کشیده بود می لی
به نام او.
انواع حس های مختلف و خاطرات قدیمی درحال مرور شدن هستن در من.در خود من
حس های سال کنکور و یک سال اول دانشگاه و خابگاه و .
حس بودن خاله اینا و .
حس اولین باری که تورو دیدم! حتی دومین و سومین بار و تمام خاطرات خوب پارسال تابستون و حرف زدن های تا صبح! حتی اون یک شبی که ۷:۳۰صبح خوابیدیم.
واقعا پارسال کجا بودم و الان کجام و سال های بعد قراره کجا باشم و دغدغه های فکریم چيا باشه؟
این روزا خیلی بیکار و بی حوصلم.
فقط شب ها یک ساعت قدم میزنم و سعی م
این انیمیشن پربیننده ترین انیمیشن سال بوده در مورد زندگی روزمره آدما هست من که دیدم واقعا شیفتش شدم!!!!!!!!!!!!! حیفم اومد شما نبینی .!!!!خیلی قشنگه.ببین اگه ضرر کردی يا خوشت نیومد بگو این ویدیو رو بردارم.ینی در این حد عالیه.!!!!!!                  
لینک دانلودپایه هفتم حسابى
اینکه دنيا صفر و یک نیست٬ سياه و سفید نیست سختش می کنه. اگه سياه و سفید بود يا آدما رو سفت می چسبیدی و نگهشون می داشتی يا می نداختی دور و فرار می کردی. 
اینکه هر چیزی خاکستریه باعث میشه یه وقتایی سياهياش رو ببینی و یه وقتایی سفیدياش. باعث میشه یه دقیقه ببخشیش و دقیقه ی بعد نبخشیش. باعث میشه یک لحظه دوستش داشته باشی و ياد چیز خوبی ازش بیفتی٬ اما دقیقه ی بعد با خودت هزار بار تکرار کنی که چرا نباید هیچ چیزی رو ادامه داد.
آدما خاکستری ن و دوست دارن
اوهوم.کلمه ای است که این روزا رایجه بین دختر و پسر ها و حتی سالخورده های زندگیمون.داریم مث آب خوردن ازش استفاده می‌کنیم تو مراوده هامون.چیز عجیبی نیست شاید اکثرا معنی بله را بده اما کاش وقتی داریم تو دنيای شیشه ای و مجازیمون ازش استفاده می‌کنیمحداقل وُیسشو بدیم يا که اصلا بدونیم در مقابل کی داریم ازش استفاده می‌کنیم.چون معنایش لذت زندگی و نفرت روزگار رو توام بهت میده. حالا این کلمه شده تیکه کلام من، نه به خاطر اینکه منم میخوام ساده بگم و ر
يادم نمی‌آد که قبلش داشتم برنامه می‌ریختم يا بعدش؛ نمی‌دونم کی ناامید شدم که اومدم و این‌جا نوشتمش، ولی می‌دونم که دیگه هوا کم کم داره روشن می‌شه واسه من. امشب وقتی واسم نوشت بی‌شوخی چی از جون خودت می‌خوای؟» من بعد مدت‌ها دوباره فکر کردم که چی از جون خودم می‌خوام. مگه همه این تلاش‌ها و دوییدن‌ها واسه این نبود که وقتی می‌ایستم جلوی آینه، تصویر توی آینه از ته دل خوشحال باشه؟ مگه قرار نبود مسیر خودش لذت‌بخش باشه؟ حالا که جز ناراحتی و ا
نوشته بودم: . ولی تو خوب باش. خوب که نباشی خيالم جمع نیست.بعد فکر کردم مهم نیست با من باشی يا نباشی، مهم نیست این‌جا باشی يا نباشی، مهم نیست دیگری را به من ترجیح بدهی يا ندهی، مهم نیست من خوشبخت و خوشحال باشم يا نباشم. هیچ کدام این‌ها مهم نیست. همین که تو خوب باشی کفایت می‌کند.بعد فکر کردم دوست داشتنِ زياد، آدم را تا کجاها که نمی‌تواند بکشاند. فکر کردم که تو یک انسان مستقلی و می‌توانی گاهی خوب نباشی. می‌توانی ناراحت باشی، عصبانی باشی، مستاص
میدونی چیه خدا؟ من مطمعنم روزای قشنگی در انتظارمه،مطمعنم یه کاری برام میکنی، من به بزرگی و مهربونیت ایمان دارم و با تموم وجودم بهت اعتماد دارم :)الان آرومم، دلم قرصه، میخوام دوباره یه سری تغییرات کوچیک داشته باشم، میخوام شروع کنم و قدم اول رو بردارم، دیگه نگران نیستم، دیگه نمیترسم :) و به اندازه ی همون روزی که قراره آرزوهام اتفاق بیوفتند، خوشحالم و آروم!
تو بارها بهم ثابت کردی چه تکیه گاه خوب و امنی هستی، بارها نشون دادی چقدر هوامو داری، نمی
دارم به این فکر میکنم که این مدلی ام به هیچ دردی نمیخورد. باید دستم را ببرم توی سرم و مموری ام را بردارم. بعد سوار ماشین شوم و در یک اتوبان شلوغ، طوری پرتش کنم که مطمئن باشم حتما زیر چرخ یک ماشین شکسته.حرف‌های مشاورم، پیگیری عمیق و طعنه‌آمیز، من که در خودم مچاله شدم و به این فکر میکنم که چرا حتی یک دقیقه درس خواندن را دوام نمی‌آورم و هر چیز ریز و درشتی که من را ياد آن روزها می‌اندازد را باید دور بریزم.
دلم تغییر میخواهد، دلم می‌خواهد یک طوری ن
Zor musun güzelim?سختی زیبا رویم؟
Uzayıp gideyim[خودمو] بردارم و برم
Boşuna beni hiç dans ettirmeالکی کاری نکن دانس (رقص) کنم
Kayıplara karışıpبه مفقودین (گم شده ها) پیوسته
Kokunu bırakıpبوش رو جا گذاشته
Beni bu gece hiç aşka düşürmeامشب من رو اصلا به عشق ننداز
O kurşun gözlerde ne saklı?در اون چشمای همچون تیر چه چیزی پنهانه؟
Kaçış yok, alkış varفرار (راه فرار) نیست ، دست زدن هست
Güzelliğineبرای زیباییت
Teslimiyetimتسلیم بودنم
Geçmiyor niyetimنیتم از نمی گذره (از بین نمیره)
Sardım güzelliğineمحاصره کردم در زیباییت
Yarını bırakıpفردا
 دوست دارم اربعین امسال، قاطی کنم. دیگر به دور و برم نگاه نکنم. حساب و کتاب را بگذرام کنار. بدون هیچ کاروانی، بدون دوست و همراه، خودم را بردارم ببرم پیش حسین. مطمئنم خودش راه را نشان می دهد. گذرنامه، چفیه، پرچم و سربند، تمام کوله بار سفر. برای یک هفته تمام آرزوهایم را فراموش کنم. از خانواده ام، پاره های تنم، دل بکنم. فقط بيایم اعلام حضور کنم و بگویم: من هستم. نصرتی لکم معدّة. یقین دارم که می‌شود توی آن قدم ها، تمام تقدیر را عوض کرد. شاید چندبار از
نمیدونم چه طوری بگم این روزا از نظر روحی اصلا پایدار نیستممثل یه ماهی کوچولو افتادم توی ساحل یه اقيانوس، نزدیک آب.با وجودی که یک روز آرزوم بوده که اینجا باشم اما الان دیگه میترسم این یه قدم آخر رو بردارم می دونی چی من رو تو این مسیر پر فراز و نشیب انداخت؟؟یه دنباله رياضياتی.که انقدر دنبالش دویدم تا که به اینجایی که هستم رسیدمبه این اتاق جادویی.
من طعم گس و تلخ طلاق رو چشیدمانگار که تو این مدت هیچ کدوم از موفقیت ها مو نتونستم باور کنم
نمیدونم چه طوری بگم این روزا از نظر روحی اصلا پایدار نیستممثل یه ماهی کوچولو افتادم توی ساحل یه اقيانوس، نزدیک آب.با وجودی که یک روز آرزوم بوده که اینجا باشم اما الان دیگه میترسم این یه قدم آخر رو بردارم می دونی چی من رو تو این مسیر پر فراز و نشیب انداخت؟؟یه دنباله رياضياتی.که انقدر دنبالش دویدم تا که به اینجایی که هستم رسیدمبه این اتاق جادویی.
من طعم گس و تلخ طلاق رو چشیدمانگار که تو این مدت هیچ کدوم از موفقیت ها مو نتونستم باور کنم
وقتی حوصله دنيا سر می رود و تو نگاه خسته ات را به آن میدوزی.
وقتی توان خنده ات را از سایه خوشی ها و لبخندها میگیری.
به وزیدنی ناهمگون به هم خواهی ریخت.
و فرو می پاشی بر سر دنيا.
بگذار کمی آشناتر با تو باشم همسایه دیوار به دیوارم.
و تنها از تو مرتزق باشم.
بخندم و خوش باشم بی سایه دیگران.
و سهمم از حوصله سر رفته دنيا را بردارم و به تو برسم.
آنجا که وام دار نخواهم بود.
و بی هیچ واسطه ای خواهم خندید.
تو این را نمی خواهی دنيا؟.
"يادداشت های نات
ياه ياه منو این همه خوشبختی محاله:)
یک جا پیدا کردم هر وقت بخوام وسایلمو بردارم غیب شم. فضای داخلشو ندیدم. ولی میشع کارایی که بخوام رو انجام بدم. ياه ياه به هییچ کس هم نمیگم میخام برم غیب شم:) 
دیشببا بابام رفتم بیرون راه رفتم. از اون اولش که سرم داشت غر میزد شب زود بخواب صبح زود بیدار شو. میخواستم منم سرش غر بزنم شده یک دفه صبخ زود بیدار شم و خونه باشم پشیمونم نکنید با حرفا و کاراتون؟ ترجیح میدم شب کار کنم صبح تا دوازده خواب باشم مرحله ی گیرا
از یه طرف دوست دارم پسفردا برم خوابگاه، از یه طرف دوست دارم بیشتر بمونم!میخوام زودتر برم چون هم دوستامو ببینم، هم غیبت نداشته باشم که تو طول ترم بتونم غیبت کنم و همین اینکه با استادا آشنا بشم که اگه لازم شد بتونم تو حذف و اضافه تغییر بدم. از یه طرفم میخوام بمونم چون هنوز یه سری خرده‌کاری دارم هم اینکه خب بیشتر پیش خونوادم بمونم. ولی بیشتر دوست دارم برم قبل اینکه کلاسا شروع بشه، احتمالا جمعه بشه. تقریبا سه ماهِ که اصفهان نبودم، یعنی خیلی تغیی
اى درویش! اگر شبى سرت درد بگیرد آن درد را به سر و چشم خدمت کن که دردِ سرى، که او دهد سَرسرى نبُوَد . وگفت: اگر به تقدیر، تو را بلایی دادم مرا شکر کن . به آن مصیبت منگر ، به آن نگر که ،آن روز که ارزاق قسمت مى کردم تو در يادِ ما بودى. وگفت:پرده دو است، یکى برداشته ام و هرگز مبادا که فروگذارم، و یکى فروگذاشته ام و هرگز مبادا که بردارم. سرو جانم فدای آنکه که، "هو" گفته و گوى طرب در میدان طلب انداخته، تیغ قهر از نيام رجولیّت آهخته ، با دوست از ميان جان
دلم می خواد پنج سال بخوابم. دلم می خواد همه چی رو بذارم پست سرم و برم یه جایی که هیچ کس من رو نمی شناسه، اسمم رو نمی دونه و منتظرم نیست. دلم می خواد سوار قطار شم و برم تبریز. می خواد وقتی موسیقی می شنوم؛ گوشهام درد نگیره. دلم می خواد یکی برام شعر بگه، برام نامه بنویسه. یکی باشکوه دوستم داشته باشه؛ جوری که بپذیرم همین جوری هم خوبم و از جهان نترسم. دلم می خواد برم بالای کوه داد بزنم، اونقدر داد بزنم که صدام دیگه بالا نياد. دلم می خواد با اینکه گوشها
 مسائل آرام آرام و نرمک نرمک وارد اتاقت می‌شوند و می‌شنینند کنارت. آن‌ها را که می‌شود حل کرد که حل می‌کنی. حالا چه سخت و چه آسان و شاید با کمی تاخیر. بعضی‌شان را نمی‌توانم حل کنم. همین‌طور مدت‌ها بهشان زل می‌زنم و ناراحت می‌شوم. گاهی می‌گذارم مثلا روی تخت،‌ يا پشت شیشه‌ی رو به حياط يا توی کمد. اما همین‌طور چشم در چشم باقی می‌مانند. کار چندانی هم نمی‌شود کرد. يا حداقل من بلد نیستم. می‌گذارمشان یک گوشه. شاید نهایت هنرم این باشد که تمرکز
امروز تولد ۲۱ سالگیمه.خیليا میگن روز تولد هیچ نکته‌ای نداره و زيادی مهمش می‌کنیم. منم به نظرم نکته‌ی ذاتی شاید نداشته باشه، ولی بد نیست هر سال بفهمیم که یه سال بزرگ‌تر شدیم و یه سال به مرگ نزدیک‌تر شدیم! شاید بخوایم تغییری توی روند زندگیمون ایجاد کنیم حالا که بزرگ‌تر شدیم.یکی از چیزایی که توی ۲۱ سالگیم می‌خوام بیشتر بهش توجه کنم همین بلاگه!حسی که راجع به تولد امسالم دارم نسبتا عجیبه!نمی‌دونم چرا، دوست دارم به این شمارنده‌ی سنم زل بزنم.
Akse Aghaye Khamenei

آخرین جستجو ها