نتایج جستجو برای عبارت :

ای ننه بابام طلب کن که بیاد

سرخ و سفید و تپلممامان می گه مثل گلم
شیرین زبونی می کنمبابام می گه که بلبلم
وقتی که دامن می پوشممامان می گه عروسکم
ادابازی درمی آرمبابام می گه بانمکم
من نه گلم نه بلبلممن آدمم مثل شمام
شکل خودم رو می کشمکنار مامان و بابام
شاعر: شکوه قاسم نیا
 
سرخ و سفید و تپلم 
مامان و بابام کفش ست خریدن و باهم‌میرن پیاده روی
بابام‌تقریبا هر روز براي مامانم پاستیل میخره
و قبل از اينکه لیوان هویج بستنیشو بخوره میپرسه مامانتون خورده؟!
(بعضی وقتا فکرمیکنم نکنه مامانم حاملست)
مامانم پیاله ی آخر‌ماست رو براي بابام‌نگه میداره و آروم‌بهم میگه دیگه به طور کامل پامو از خونه زندگیشون بکشم بیرون،مگه بابام با یه حقوق چقد میتونه به بچه هاش کمک کنه؟!
بابام بهم میگه اين‌چند روز‌که اينجام من ظرفارو بشورم
مامانم میگه شام در
اي خداااااا.مامانمو که ازم گرفتی.میدونی کی؟؟؟؟. زمانیکه بهش خیلی نیاز داشتم. زمانیکه بايد بهم محبت میکرددد.توروخدااااااا. التماست مبکنم بابامو بهم ببخششششششش. اگه بابامم نباشه دیگه دنیارو نمیخوام. اصلا خودمم نمیخوام. زندگیمو نمیخوام.خداااااااا. بابام همه چیزمهههه. همه زندگیمو برگردون بهم. نوکرت میشم. هرچی که تو بگی‌. هرچی که تو بخواي. اصلا نذر میکنم اگه بابام هیچیش نشه باهم با پاي پیاده میریم امامزاده آستونه و برمیگردی
1. دیشب ساعت دو و نیم نصف شب از خواب یهو پا شدم رفتم چراغ اتاقو روشن کردمرفتم سر کیفم زارتی زیپشو وا کردم بابام بیدار بود همه خواب بودن دندوناش ریخت گفت چی شده؟؟بعد من با اين قیافه 0.o بودم. گفتم سلام. برو بیرون قیافه بابام :|بعد گفتم میخوام برم مدرسه. برو بیرونقیافه بابام :|بعدش گفت ساعت دو و نیمه.گفتم اره. میخوام درس بخونم. برو بیرون بعد بابام فهمید رد دادم، رفتمنم باز ساعتو نگاه کردم. زیپ کیفمو بستم چراغو خاموش کردم خوابیدم :))
واقعا باور نمیک
از دست شوی اومدم بیرون بابام بهم گفت دستتو با لباست خشک نکن نمیدونم چرا فکر میکنه
من دستمو میشورم
 
وست شب گرمم شد به بابام گفتم بوها دیگه نمیتونم تحمل کنم برو کولر روشن کن بابام یک
ملاف بهم داد گفت بکش دور
خودت گفتم گرمم ملاف بکشم دور خودم
گفت منم وقتی گرمم میشه همین کارو میکنم بعد یک مدتی یهو از روی خودت بزنش کنار یخ میزنی
 
به بابام گفتم بابا اين گوشیا نذار بالا سرت سرطان زا هست صبح که بیدار شدم دیدم همه
گوشیا بالاي سر منم من که تفهم
از دست شوی اومدم بیرون بابام بهم گفت دستتو با لباست خشک نکن نمیدونم چرا فکر میکنه
من دستمو میشورم
 
وست شب گرمم شد به بابام گفتم بوها دیگه نمیتونم تحمل کنم برو کولر روشن کن بابام یک
ملاف بهم داد گفت بکش دور
خودت گفتم گرمم ملاف بکشم دور خودم
گفت منم وقتی گرمم میشه همین کارو میکنم بعد یک مدتی یهو از روی خودت بزنش کنار یخ میزنی
 
به بابام گفتم بابا اين گوشیا نذار بالا سرت سرطان زا هست صبح که بیدار شدم دیدم همه
گوشیا بالاي سر منم من که تفهم
آبجی برام از حرف‌هاي مشاور گفت گفت کارايی میخواستی بکنی و تصمیم‌هايی داشتی ک خیلی برات مهم بودن و انجامشون نداد ی و افسرده شدی 
وقتی آبجی بهم گفت بغض بدی تو گلوم چنگ انداخته بود .حالم بد بود میخواستم برم جايی و گریه کنم . بیست سال نداره و اينقدررر تحت فشار بوده 
حالا نامزدش میخواد پله پله اونو به هرچیزی که میخواسته برسونه و خب من خیلی خیلی نظرم راجع بهش تغییر کرد ،مثلا زنگ زده به بابام و گفته من خودم میخوام فلان کارو انجام بده شما مشکلی ن
روزاي سختی پیش رومه ، دکتر واسه بابام براي ۱۰ روز دیگه وقت عمل داده و وقتی بهش فکر میکنم قلبم مچاله میشه ، اما قبل ازون مامان بابام یه مسافرت کوچولو میخوان برن گرگان خونه ی عمه‌م ، ینی که از فردا بايد تمام کاراي خونه رو بايد انجام بدم و از شنبه بايد روزاي بد و سختی رو بگذرونم . امروز هر لحظه‌ش گریه‌م گرفت . شايد ۳۰ بار . حالم خوب نیست فقط . همین
هم حس خوبی دارم هم حس بد. هم خوشحالم هم نیستم. خوشحالم چون شاغل شدم هدف دارم براي تايمم و خب اين سرآغاز خیلی چیزاست براي.
ناراحتم چون بخور و بخواب تموم شده. دوست دارم هروقت دلم میخواد برم مسافرت بدون دغدغه. بدون مرخصی. مخصوصا تو پايیز و زمستون که همه جا خلوته و جون میده براي مسافرت.
تو تابستون هم ساعت کاریم از ۸:۳۰-۹ شروع میشه تا ۱ ظهر.
بابام میگن بايد قرارداد کاری بنویسی ولی من مخالفم چون تا همین الانشم چند تا سمت دادن به منی که هنوز مدرک لیسانس
من٢١سالمه تو اين٢١سال كلمه اي دروغ به پدرومادرم نگفتم اصلا هم نپیچوندمشون كه اعتمادشون بهم زیاد باشه از اون جايی كه تك فرزندم خیلی تمركزشون روی من زیاده:) اين استقلال من شخصیت من انتخاب هاي منو تحت تاثیر گذاشته حتی نمیتونم  و بلد نیستم یه لیوان چايی براي خودم بریزم:)اينارو گفتم كه برسم به اينجا كه بگم من تاحالا كاری نكردم كه مامان بابام بهم شك كنن ولی بابام دیروز توخیابون تعقیبم كرد:)احساس كردم قلبم گرفت:)از دیشب دارم گریه میكنم بغض میكنم خو
‏یه بارم بابام در اتاقو زد گفت پاشو‌ بیا خواستگار اومده، گفتم بهشون‌ بگو میخوام ادامه تحصیل بدم، گفت واسه خواهرت خواستگار اومده، توی گوساله رو که آگهی کردیم گاوداری بياد ببرتت، اينجوری شد که گیاهخوار شدم. :))))))))))))))))))درد دل یکی از خواننده هاي وبلاگه اين یکی :))))))
زمان چقد زود میگذره
تاچشم به هم بزنم میبینم فسقلی بزرگ شده و میره مدرسه.
فعلا هیچ حس مادرانه اي نسبت بهش ندارم.
فقط حس مسئولیتی که دارم باعث میشه بهش برسم.
بعضی وقتا رفتاراي بدی دارم باهاش
میترسم یه روزی مثل بعضی از مامانا یه بلايی سر فسقلی بیارم.
نمیدونم اونايی که مادرشدن هم مثل من بودن یانه!!!
 
 
 
 
بابام گفته نمیخوام با فسقلی دوست بشم
چون وقتی میرم اونجا خیلی اذیت میشم(بابام یکماه میره دیارمون مراقب مامانش باشه)
و یاد دوران جنگ میفتم(اون مو
شنبه شارژر جدیدم رسید . بد نبود ولی خب مثل مال خودمم نبود! 
امروز بابام شارژر گم شدمم پیدا کرد:/
همیشه ی خدا وقتی بابا جايی رو مرتب میکنه، یه چیزی گم میشه! اون روزم مهمون داشتیم و من خونه نبودم، بابام مرتب کرده بود اتاقمو. و خب نتیجه ش گم شدن شارژر بود. 
به هر حال خوشحالم شارژرم پیدا شد ^__^ (حقیقتش تعلق خاطر عجیبی به وسايلم دارم! حتی بهترشم بهم میدادن، بازم همون شارژر خودم فقط میتونست خوشحالم کنه:/)
بابام رفته یه پسری رو براي من خواستگاری کرده
جمله بالا رو باور کنید.بابام و دوستش وقتی هردو بهم درمورد اين پسره که پزشکم هست حرف زدن گفتم چرا پسر بیچاره رو میخواين بذارید توی معذوریت و هرچی سعی کردن به من بقبولونن که واقعا خونواده پسر خواستگاری کردن نمیتونم قبول کنم.پسره همسن من و پسر همکلاسی دبیرستان بابامه.توی ازمون دستیاری امسال رشته وشهری که میخواسته نیورده و حالا میخواد درس بخونه دوباره و یه جاي سبک کار کنه.بابام و واسطه اين وسط م
My tiny doctor vs My great doctor.
My daughter and My father.
#Terminator
پ.ن:
سلام
دو تا چايی ریختم با قندون گذاشتم تو سینی و اومدم کنار بابام رو مبل نشستم و چايی رو گذاشتم رو میز!
مشغول صحبت کردن بودیم که دیدم بصورت نامحسوس داره بهمون نزدیک میشه!
حنانه صداش کرد که کجا میری؟
خیلی جدی برگشت اشاره کرد به ما و گفت: "اَند" (ینی قند)
به بابا گفتم باباجان بی زحمت آروم اون قندونو بذارید کنار خودتون که اين نره سراغش!
تا حرکت بابامو دید خیلی سوسکی و ریز با کلی ناز و عشوه اومد بغل بابام
من آمـدم
محرم آمد امسال نمیدونم تا سال دیگه و محرم دیگه ما باشیم یا نه ! گفته بابام هرسال موقع محرم و دقیقا بعد از محرم رفت و دیگه از محرم بعدش بابام نبود!!هــی دنیا 
شروع کردم به خوندن لنگان لنگان انشاالله که به برنامه روتین برسم :))
دوران درمانم به نیمه رسیــده و ماهی یبار بايد برم خداروشــکر که بهترم ! خوشحالم که حس بهتری ايجاد شده و استلاحات زبان خارج رو دارم کم کم یاد میگــیرم :))
شــما درچه حالیـــد ؟
دیروز رفتم کتونی خریدم مارک اریک 660بود تو حراج شد470
حالا خودم که پشیمون شدم هیچ به بابام گفتم کم مونده بود منو بزنه
کلی بحثو دعوا.
کلاس زبانو بايد کنسل کنم.کارمو بايد ادامه بدم چون به پولش نیاز دارم
از رفتار بابام ناراحتم.یعنی بعد اي همه مدت کارکردن حق نداشتم اون چیزی که میخوامو بخرم!
میخوام شروع کنم براي المپیاد دانشجویی شاخه زیست
دوستان اگر کسی تجربه اي داره بگه ممنون میشم
 
کاشکی میشد عین دو سال سربازی اجباری 
یه دو سال هم اجباری کسی کاری به کارمون نداشته باشه ، بریم یه گوشه دور از خونه و به زندگیمون فکر کنیم 
براي کارهاي عقب افتاده برنامه بچینیم و دو سال پیوسته انجام بدیم و کسی کار به کارمون نداشته باشه .
 
 
قرار بود خونه گازکشی کنیم و با اين گرونی ها پولش N برابر شده.
بابام با کلی چونه و اينکه اين اتاق کمتر باشه و اينو نمیخواد و اونو نمیخواد چونه زد و کم کرد قیمتو!
ولی من نظرم رو پکیج بود واسه همین دیشب مخ مام
خدايا من دربیام اين گوشیه رو هم بخرم،لطفا !!!لامصب انگار بچه ی نداشتمه!!!نشستم کنار بابام اداي گریه درمیارم ببینم ب کجا میرسهزدم تو اهنگ وبم و بیرونم نمیام.ب تصور تمام رویاهاي من میخوره. البته محاله گوشش ندم و یاد چهره ی آهنگ سازمون نیفتم :))چون از وب اون شنیدمش اولین بار!وقتی با داداشم حرف میزنم، وقتی بش الفبا یاد میدم و تا سه خط  "ا" می نویسه عصبانی میشه با یه مداد راه میره تو خونه داد میزنه میگه "من خسته شدم!!" و چقلیمو پیش بابام میکنه،دلم می
خب دیشب آقا پسر مامانشو از خواب بیدار میکنه که مامانی پاشو من دیگه دارم میام
مامانشو میارن بیمارستان و صبح ساعت 10:50 کوچولومون دنیا میاد
مامانم 8 صبح زنگ زد و گفتش که اومدن بیمارستان ولی پسره هنوز نیامده
هرچی گفتم مامانی ما راه بیفتیم گفت نه زوده :/
ساعت 9 بابام زنگ زد و مامانم گفت بیايید :/
دیگه تا بابام رفت ماشینو برد کارواش و من وسیله جمع کردم شد ی ربع 11
داشتیم از خونه میامدیم که مامانم زنگ زد پسرههههه اووووومد
دیگه با خوشحالی به سمت شهر خواهر
بیخیال چیزاي قبلی که گفتم شدم:// هرچند هنوز رو مخمه و نمیدونم تا کی قراره رو مخم بمونه!
قضیه داستانو فهمیدم :) هیچی خاله اش همش بابامو تهدید میکرد که پدرتو در میارم و. و همش میومد جلوش بابام هی بهش بی محلی میکرد و هی بی محلی میکرد. بعد نفهمیدم کی یکی هم بعد دادگاه گفت که سمتش نرو ولی اين باز گوش نکرد و اومد طرف بابام بابام هم باز بهش بی محلی کرد سوار اسانسور شد از اساناسور اومد بیرون باز جلوی خودش دید خاله ی ه رو اونم هولش داده گفته برو گمشو او
سلام
22 سالمه، فرزند آخر یه خانواده پرجمعیتم، بقیه به غیر از یه داداشم ازدواج کردن. راستش اين چند وقته تو خونه مون یه جریاناتی پیش اومده که چند روزه دعا میکنم کاش بچه بودم و درکی از اوضاع دور و برم نداشتم، موضوع داداش دومم، اين دفعه دومه که قهر کرده. 
دفعه اول سر اينکه میخواست با بابام شریک بشه مغازه بخره، بابام قبول نکرد و گفت دختر مجرد دارم شايد فردا شوهرش دادم و فلان بهش نداد، خودش رفت یه مغازه خرید، از قضا سرش کلاه گذاشتن بابام همه چک هاش ر
می دونید من تو دنیاي واقعی خیلی تنهام، از وقتی پشت کنکوری شدم تنهاتر هم شدم.
شايد یکی از بزرگترین دلیل هايی که وب ساختم، فرار از همین تنهايی باشه.
الان که همسرمم کنارم نیست اين احساس تنهايی بیشتر شده،۲۴ساعت تو وبم هستم. دوست دارم صحبت کنم،با همه.
خیلی کار دارم اما حوصله ی انجام دادنشون رو ندارم.
امشبم با بابام بحثم شد و اعتصاب غذا کردم،الان خیلی گشنمه
نگید باباته صلاحت رو میخواد و اينا،چون از موضوع خبر ندارید.
یه اخلاقی که دارم اينه فقط تا قب
می دونید من تو دنیاي واقعی خیلی تنهام، از وقتی پشت کنکوری شدم تنهاتر هم شدم.
شايد یکی از بزرگترین دلیل هايی که وب ساختم، فرار از همین تنهايی باشه.
الان که همسرمم کنارم نیست اين احساس تنهايی بیشتر شده،۲۴ساعت تو وبم هستم. دوست دارم صحبت کنم،با همه.
خیلی کار دارم اما حوصله ی انجام دادنشون رو ندارم.
امشبم با بابام بحثم شد و اعتصاب غذا کردم،الان خیلی گشنمه
نگید باباته صلاحت رو میخواد و اينا،چون از موضوع خبر ندارید.
یه اخلاقی که دارم اينه فقط تا قب
1. کله سحر پا شدم رفتم کتری روشن کردم تو فلاکس ژذابم چايی بریزم. کلی وايسادم جوش بياد. آبش تا نصفه بود. یه دقه غافل شدم رفتم گلاب به روتون دسشویی، برگشتم دیدم بابام کل کتریو آب کرده :| بنده خدا مثلا میخواست بهم لطف کنه :| خلاصه که مامانمم بیدار شد و کلی با هم دعوا کردن سر من :))) و محتواي دعوا حول اين جمله خطاب به بابام می چرخید: ناموسا میشه لطف نکنی؟ :|
فقط یه دقه رفتم دسشویی شر شد تو خونه -_- خلاصه که یک لحظه غفلت یک عمر پشیمانی :)))
2. ما هزارتا کارت بلیط
1
سلام.یکم طول میکشه به اينجا عادت کنم و جاهاي مختلفشو بفهمم کجاست. با اين حال شروع میکنیم.خیلی حرفا دارم از جمعه. از هرچیزی که روال دعواهاي روزانه ی خونه رو تغییر میده متنفرم! میخاد عروسی باشه یا شهربازی یا هر کوفت و درد دیگه اي. جمعه رفتیم عروسی و چون راهش دور بود نیاز به ماشین داشت و بابام سر لج افتاده بود ماشین نمیگیره. جلوی پسردايیم مامان و بابام داشتند دعوا میکردند خخخ.  بیخیال عروسی که غرامو تو وبلاگ قبلی زدم ولی اينو بگم که آخر سر زفه ر
سلام.یکم طول میکشه به اينجا عادت کنم و جاهاي مختلفشو بفهمم کجاست. با اين حال شروع میکنیم.خیلی حرفا دارم از جمعه. از هرچیزی که روال دعواهاي روزانه ی خونه رو تغییر میده متنفرم! میخاد عروسی باشه یا شهربازی یا هر کوفت و درد دیگه اي. جمعه رفتیم عروسی و چون راهش دور بود نیاز به ماشین داشت و بابام سر لج افتاده بود ماشین نمیگیره. جلوی پسردايیم مامان و بابام داشتند دعوا میکردند خخخ.  بیخیال عروسی که غرامو تو وبلاگ قبلی زدم ولی اينو بگم که آخر سر زفه ر
باهم نشسته بودیم رومبل ، یه خرده صمیمی :) داشتیم تی وی میدیدیم ، دستمو گرفته بود یهو بابام پرید تو هال D: یه جوری به صورت نامحسوس دستمو ول کرد و هولم داد کنار ، حاضرم قسم بخورم بابام فکر کرد از همون اول اون حالتی نشسته بودیم خودمم اصلا نفمیدم تو یه ثانیه چجوری اين حرکت رو زد !! تو شوک بودم قشنگ!
بچه اين مقید و سرسنگین آخه؟ ^.^ فیدات بشم من همین کارات دل منو میبره خب ^__^
البته مستر من ازاون فلفل نبین چه ریزه بشکن ببین چه تیزه ها هستش! فقط من میدونم چقد
زنگ ورزش راهنمايی که فوتبال بازی می کردیم، دفاع راست وايمیستادم و از همون زمین خودمون سانتر میکردم واسه فرواردها، اون ها هم با سر گلش می کردن. قدرت شوت زنی بالايی داشتم. گزارشگری اين جواد خیابانی در حد همون بازی هاي زنگ ورزش بچه مدرسه اي هاست نه لیگ قهرمانان اروپا.
آخرین باری که فوتبال کردم رو یادم نیست.
یکی از بچه هاي شرکت می گفت چرا سیگار نمی کشی؟ گفتم چون از بابام می ترسم. واقعا می ترسم یه روزی بابام ازم عصبانی بشه. ناراحتی مادر رو میشه با ع
بسم الله مهربون :)
اولین بار کی دیدمش؟ خونه ی عمه ی بزرگم. از اهواز اومده بودن. باباش که میشه پسرعموی بابام رو قبلا زیاد دیده بودم، چندباری اومده بود خونمون، میدونسته م یه پسر داره که داروسازه ولی خودش هیچ وقت نیومده بود شهر مادری من! دومین بار کی دیدمش؟ عروسی دخترعموم. یه پسر با موها و چشم هاي قهوه اي که خیلی خاکی و مهربون بود‌. حالا پسرعموی بابام زنگ زده و منو براي همین پسرش خواستگاری کرده!
امیدوارم خدا به من رحم کنه با شرايط الانم، خصوصا که م
دیروز ساعت 12 با بابام راه اوفتادیم که بریم سر کارش.قرار شد بریم و اون کارشو انجام بده و بعد منو ببره میدون آزادی تا به سرویس دانشگاه برسم.با خودم میگم که پدر و مادرم با چه زحمتی منو به اينجا رسوندن؟؟؟
بايد جبران کنم.وقتی رسیدیم بابام ماشینو برد داخل پادگانی که نزدیکش کار میکرد.چون امنیتش بیشتره.منم پتو و بالش آورده بودمو همونجا خوابیدم تا صبح
خلاصه ساعت 5 رفتیمو بابام منو رسوند به سرویس
نمیدونم چرا از همه ی دخترا و پسرايی که توی دانش
دیروز ساعت 12 با بابام راه اوفتادیم که بریم سر کارش.قرار شد بریم و اون کارشو انجام بده و بعد منو ببره میدون آزادی تا به سرویس دانشگاه برسم.با خودم میگم که پدر و مادرم با چه زحمتی منو به اينجا رسوندن؟؟؟
بايد جبران کنم.وقتی رسیدیم بابام ماشینو برد داخل پادگانی که نزدیکش کار میکرد.چون امنیتش بیشتره.منم پتو و بالش آورده بودمو همونجا خوابیدم تا صبح
خلاصه ساعت 5 رفتیمو بابام منو رسوند به سرویس
نمیدونم چرا از همه ی دخترا و پسرايی که توی دانش
امروز یه تولد هم هست. تولد اولین جوجه ام! ICD کوشولوم.1 شهریور 89 اومد نشست رو قلبم. :) هر چند 16 مهر 96 رفت و یه کوشولوی دیگه جاش گذاشتن. ولی عشق اول یه چیز دیگه است عکس روز وداعش رو میذارم وقتی عصری بابام اومد. جسم بی جانش هم خونه نگه داشتم.
(چرا بابام گوشی منو با کل عکسايی که روش دارم ازم گرفت و اينو داد به من؟:| )
بالاخره که درسته الان نیست ولی مانع نمیشه تولد نگیرم براش. 
با اومدنش به زندگیم واقعا کیفیت برگشت به زندگیم. چندین برابر شد انرژیم! دستاي
براى کشتن خودم هرروز مصمم تر میشم. ولى همینکه بعد از مرگمو تصور میکنم میبینم که ابجیمم مرده. و همین منو منصرف میکنه. 
هیچوقت خونوادم انقدر دوستم نداشتن. داداشم همش منو میبره بیرون، باهام حرف میزنه انگار که ادم مهمى هستم.
مامانم بغلم میکنه بجاى همه ى اون بغل نکردناى بچگیم.
بابام. بابام واقعا داره خودشو تغییر میده. برام خونه میگیره. ازم حمايت میکنه و باهام مهربونه.
ولى من نمیتونم ادامه بدم انگار که هیچ چیز دیگه اى براى دیدن و تجربه کردن وجود ندا
 سلام .من بهرزوم .دوست بابام امروز اومد خونه ما. بابام خیلی بهش احترام گذاشت. خوش امد
 گفت.موقعی که می خواست بشینه، بابام سریع به پشتی براش اورد که راحت باشه و به دیوار 
تکیه نده.
بچه ها، پدر ها ومادرها خدا خیلی کار باباي بهروز رو دوست داره. چون باباي بهروز به یه مسلمان 
احترام گذاشته وبراي اينکه اذیت نشه براش پشتی گذاشته. خدا به خاطر اين کار گناهان باباي بهروز 
رو می بخشه
چون پیامبر(ص) فرمودند: هیچ مسلمانی نیست که برادر مسلمانش بر او وارد شود و
دیشبم باز خواب مامان بابامو دیدممامانم خوشحال بود. تو یک بالکن. از تو حیاط باهاش حرف زدم. ظهری بود.شب با بابام تو تراس بودیم.  گفت یک بانکی هست تو خواجه پطرس، میگن شبها بیا اونجا بمون،بهش گفتم تو خونه خودت مگه کم مال و دارايی هست که بخواي اينو ول کنی بری نگهبانی اونو بدی؟پذیرفتگفتم یادته شبها تو بیمارستان نمیتونستی بخوابی؟ یک خواب راحت به صدتا اين درآمدها می ارزهگفت پعععه! و سرشو ت دادجفتمون یادمون افتادسرمو گذاشتم رو پاشازین کارها به عم
سلام
یه سوال از دختران دارم؛
اگه خواستگاری رو رد کرده باشید، اما اون بياد مجلس ختم یکی از اعضاي خانواده تون نسبت بهش نرم میشین یا ازش عصبانی میشید؟، من دو بار ازشون جواب رد شنیدم. مقصرش خانواده م بودن. خودم میدونم.
از اقوام شنیدم یکی از برادرانش تصادف کرده فوت شده، جمعه مجلس ختمش هست به بابام گفتم بیا بریم. شايد خدا خواست و نظرشون عوض شد. بابام میگه نمیاد. مجبورم تنها برم. بالاخره از اقوام دور ما هستن. فکر نکنم ايرادی داشته باشه، داداش خدا بیام
دیگه حوصله ی هیچی رو ندارم .دوس دارم مامان بابام زودتر جدا شن.و دنیا به آسايش برسه.دوس دارم زودتر درسم تموم شه و من بتونم احساس آزادی کنم . دوس دارم یکی رو داشته باشم که حوصله ی منُ داشته باشه . فقط یکی.فقط همون یدونه رو میخوام. دوس دارم به کامک بگم یه نازپروده ی لوسِ گریه اوی آب دماغیه و مادرش گند زده با تربیتش.و بهش بگم ازین ضعیف بودنش متنفرم. و اونم بدش بياد و ناراحت شه و بیشتر به قول خودش احساس خشم و نفرت کنه .
با سلام و احترام به کاربران عزیز‌
من ۱۹ سالمه و دخترم، من به شدت درونگرا هستم، آدم اجتماعی نیستم. (بابام همیشه بهم میگه تو ضعیفی)، و منم غصه میخورم.
اصلا نمیتونم با افراد جامعه رابطه برقرار کنم، و انگار یه ترسی میاد تو وجودم و نمیذاره حرف بزنم. تو دوران دبیرستان هم همین طوری بودم. یه خواهر دارم که با بی زبونیش، زندگیش به فنا رفته. و بابام همیشه بهم میگه که تو هم آخرش مثل خواهرت میشی و با بی زبونیت زندگی نمیبینی! و منم گریه میکنم.
اصلا تو اجتماع
چند وقت پیش به طرز وقیحانه‌اي توی روی مامانم گفتم یکی از دلايلی که دوست نداشتم همین‌جا درس بخونم شما (یعنی خانواده‌ام) بودید. واقعیت بود، بالاخره یه روزی هم بايد گفته می‌شد، ولی موقعیت گفتنش مناسب نبود.
چند شب پیش، در حالی که با هلو کُشتی گرفته‌بودم و آب هلو از همه سر و صورتم جاری بود، به بابام گفتم چرا تا وقتی هلو انجیری هست، هلوی معمولی می‌خری؟ سخته خوردنش. امروز بابام رفته‌بود خرید براي فردا که ملت قراره بیان عید دیدنی و با یک جعبه هلو
1. وايی دیشب چرا انقد شب بود؟ :| نصف پرام ریخت تا برسم خونه.
2. تازه برقا هم رفت :| و نصفه مونده پرامم اون موقع ریخت. تازه چراغ قوه هم پیدا نمی کردم و مث اين دهه شصتیا رفتم زور زورکی از بین کلی لالوها شمع پیدا کردم. انقد شمعه ترسناک بود. ترسیدم دینامیکی دینامی دینامیتی چیزی بشه حالا بمیرم :| 
بعد تو تراس مانتوم خیس بود گذاشته بودم خشک شه. بعد باد میومد لباسه به درازا اویزوون شده بود شبیه گوشت گاو شده بود، خدايا موقع برق رفتن از اين خلاقیتا نزن عجايب خ
چنتا از فامیلامون که چنتا دختر داشتن اومدن خونمونمنم همش تو اتاق بودم ، خواستم بیام بیرون هول شدماول پام گیر کرد به قالیچه دم در یه خورده تلو تلو خوردم با شونه خوردم تو دیوار بلند شدم صاف واسادم تا رفتم تو پذیرايی هول شدمدستم خورد گلدونمون افتاد شکستهول شدم عقبکی رفتم تو چايی بابام داشتم یه بار دیگه هول میشدم که همون لحظه بابام بلند شد گفت : دخترا خواهش میکنم تا اين چلاق خونه رو به گاج نداده بفرمايید بیرونخب به من چه !! هول شدم
سلام
من یه دختر مجرد هستم، از وقتی بچه بودم تا الان زندگی پر فراز و نشیبی داشتم از کمبود محبت تا کمبود مالی. الان وضع مون بهتر شده ولی من امیدی به زندگی ندارم و پشت کنکوری هستم، با اينکه خیلی تلاش کردم ولی نشد، شرايط یه جوری می شد که توانايی تغییرش رو نداشتم.
اول سال پدرم براي کنکورم هزینه کرد و امسالم که گذشت با کلی کار خونگی خودم نتونستم پول زیادی در بیارم و مشاوره و آزمون ناقص رفتم، کتابم که همش ناقصه، واقعا گرون بود. خانواده ی فقیری نیستی
و بالاخره به خواستگار محترم گفتم نه.درحالی که خونواده خیلی اصرار داشتن که هنوز خیلی زوده و خودش میگفت که بايد فرصت بدیم به خودمون و برخلاف من اون خیلی به اين رابطه امیدواره .ولی لنگه بابام بود و من نمیخواستم که زندگیمو با یکی مث بابام ادامه ادامه بدم
یه مرد سالار کامل.یه شه کامل که فکر میکرد حتی شخصی ترین کاراش وقتی قراره تو خونه انجام بشه فقط یه زن بايد انجام بده و من دلم نمیخواد بقیه عمرم فکر کنم کلفت کسی هستم(هرچند کلفت بودن یکی از شغ
داشتم از فرط بیکاری پستاي وب قبلم میخوندم و خیلی خوب بود :) مخصوصا کامنت ها! بتونم کم کم اينجا انتقالشون میدم چون مطمینم روزايی که برگررم بخونمشون حالم خوب میشه و دلم میخواد نگهشون دارم :) 
دارم به کار فکر میکنم ینی میدونین چطوریه؟ من به عنوان حسابدار بخوام مشعول بشم با توجه به شرکت و محصولاتی که ارايه میدن بايد سفته یا چک صمانت بدم از ۳۰ میلیون شروع میشه البته اگه شرکتها کوچک باشند ۱۰ میلیون و واقعا من یکم میترسم سفته ینی هروقت اراده کرد پولش
مامانم خیلى زن خوبیه ! 
از اون خوبا که بابام دوستْ داره و هى قربونش میره و هى دورش میگرده !
چند سال پیش یه روز داداش بزرگم اومد و گفت عاشق شده !
میگفت طرف دختره خیلى خوبیه !
از اونا که تو دانشگاه جزء نمره اول هاست !
از اونا که ته منطقن و میشه یه عمر زندگیو باهاشون ساخت !
از اونا که حرف نمیزنن هرجا،هر چیزیو نمیگن !
خلاصه اينکه خیلى دختر خوبیه !
وقتى اينا رو تعریف میکرد داداش کوچیکم اخماش تو هم بود!
وقتى ازش پرسیدم چته، با حرص گفت خب آخه چه جورى میشه عا
ساعت 22:10 روز جمعه:
 
دارم باز میرم دکتر. همون بیمارستان.بابام تو راهه که بياد خونه دنبالمون و من داشتم آماده میشدم و درهمین حین همش داشتم دعا میکردم پرسنل شیفت دیشب و امروز صبح الان نباشن تو اسکرین واتفاقات! اصلا حوصله دیدن پوزخند هاشون و از سر تاسف سر ت دادن هاشون و شنیدن "دیدی گفتم" و "مگه نگفتم." هاشون رو ندارم :|
+ گاهی یه همچین چیزايی درد رو غیر قابل تحمل تر میکنه. :(
 
ساعت 1:00 بامداد روز شنبه:
 
+اونا نبودن. منتظر جوابCBC هستم . در حال خورد
خیلی ممنونم ازت بهترینم . به خاطر همه چی :)
به خاطر زندگی که به من دادی و به خاطر اينکه میذاری من شاد بمونم :)
امروز خبر خوب کم نشنیدم . هفته دیگه کلا تعطیل کردیم :دی
کلاس من و چند نفر دیگه رو میخواستن عوض کنن تايم اون کلاسه هم واقعا بد . 22 نفر جدید آورده بودن ، میخواستن از کلاس ما 10 نفر بردارن ببرن اون کلاس که شرط اينکه کلاس برگزار بشه ( حداقل 25 نفر) داشته باشن . خلاصه اون معاونی که میخواست اين کار رو انجام بده اومد کلاسمون گفت که کسی داوطلب هست بره ا
آمار خودکشی در اين شهر احتمالا بالا خواهد رفت! آخه آقا گار اينجا کنسرت دارن چند روز دیگه:)مورد داشتیم پیام داده که توروخدا معصومه برو کنسرت من طاقتشو ندارم اون اونجا باشه ولی تو نری!!!!! :|الان من دوست ندارم برم اصلاااا ،ولی اون طاقتشو نداره من نرم خووووو :)
پ.ن:نخییر! چشماي رنگی خیلی برام عجیب نیست!بابام چشم رنگی بودن و جفت داداشام چشم رنگی هستن! یعنی فکر کن چنین موضوعی فقط جذابیت باشه:| ولی آقا احسان بياد میرم:))علیخانی:))  ، اجججراشو دوست دارم
سلام 
۲۴ سال پیش در چنین شبی بشارت تولدت را در همین سرزمین دریافت کردم. وشوق و جدی وصف نپذیر
تولدت به ماه قمری مبارک
هدیه تولدت یک طواف بر دور بیت بود با نماز داخل حجر اسماعیل و دعاي :رب هب لی ذریة طیبة انك سمیع الدعاء. و نیز : ربنا هب لنا من ازواجنا و ذریاتنا قرة اعین واجلنا للمتقین اماما 
امیدوارم عاقبت بخیر باشی و مصداق هر دو آیه.
جملات بالا متن پیغام پدرم از مکه مکرمه بود که چند ساعت پیش دریافت کردم
چقدر اشک ریختم .
خیلی حسرت‌ها تو دلم زند
معمولا وقت هايی که تو بلاگ چیزی نمی نویسم و دست و دلم به انتشار پست نمیره، وقايع اطراف فوتبال تنها موضوعی هست که باعث میشه بیام و کمی کی برد فرسايی کنم. (ورژن جدید قلم فرسايی)
الان حس بچه اي دارم که یه بابا داشته که پشتش به اين بابا گرم بوده، و هر اتفاقی که می افتاده یه نگاه به باباش می کرده ادامه میداده. به طور حتم اين بابا نمی تونسته یه باباي معمولی بوده باشه. حتما تو شرايط سختی که اصلا اين بچه انتظارش رو نداشته یه کارهايی که کرده که اين بچه دیگ
تاکسی گرفتم رسیدم دانشگاه راننده گفت اينجا درس میخونی ؟ گفتم آره، گفت یادش بخیر منم ۴ سال پیش اينجا مکانیک میخوندم !
کلا همه انگیزم به فنا رفت :|
 
 
دختره توییت کرده ۱۹ سالمه بابام هنوز نمیدونه من چه نوع ماستی دوست دارم، یاد خودم افتادم کلاس سوم دبیرستان بودم مادرم به بابام گفته بود پاشو برو ببین پسرت درسش چجوریه؟ بابام اومده بود مدرسه رو پیدا نکرده بود برگشته بود خونه
 
 
خداوندا هر خریتی رو تجربه کردیم به جز خر پووووولی
آن را نیز به ما عطا ف
تا حالا سه نفری من و خواهرم و بابام جايی نرفته بودیم.من هیچ وقت از شاگرد نشستن(صندلی کنار راننده) خوشم نیومده به خاطر همین رفتم عقب.مامانم یه بالش و پتو برام گذاشته.همه وسايلمو جا گیر می کنم و بعد مانتومو به گیره کنار دستگیره بالاي پنجره آویزون می کنمدر موقعیتی نیستم که زاحت بگیرم بخوابم ولی خب دراز می کشمگوشم رو که رو بالش میذارم صداها رو واضح تر میشنوم صداها آزار دهنده تر میشن ولی حواسم میره پی فکرهاي تو سرم پی بغل کردن و ماچ هاي محکم ا
سلام 
راستش اين چیزی که میخوام بگم شايد بهش بخندید یا .، اما واقعا برام دغدغه شده و کلافه ام کرده. من یه دختر دم بختم با خانواده اي با آبرو و با شخصیت که واقعا تو  زندگیم آرامش دارم و کلا خانواده خوبی دارم الحمدلله. اما روم نمیشه خواستگار تو خونه راه بدم و یه جورايی خجالت میکشم .
خونه مون نوسازه و داخلش خوبه اما بیرونش!، یعنی چطوری بگم!؟، نماي بیرونش خوب نیست و هر چی به بابام میگم نماش رو درست کن اما.، تا حالا صد بار هم خواهر و برادرهام  به
ینی دلم داره میترکه میخوام فقط زار بزنم -__- لپ تاپم ال سی دیش داغون شده شده مثه تلویزیوناي پنجاه سال پیش که وسط یه تیکه سفید میومد :(((پولم خودم ندارم یواشکی بدم درستش کنن قضیه ختم بخیر بشه میترسمم به بابام بگم جنجال شه :((آخه واقعا چقد آدم میتونه بدبخت باشه :((بدم میاد از اين زندگی :(
من می‌خوام برم شمال و ب احتمال زیاد تا روز تولد کوکی که اگه بابام بهم نت بده نیستم .اگه پسرا لايوی چیزی گذاشتن از طرف من سلام برسونیدخب فردا ساعت ۶ صبح حرکت می‌کنم .اگه نشد چیزی بزارم بايیییییی دلم براتون تنگ میشهههههبايییییییییییییییییییییییییییییییییی
خدا رو شکرهنوز یک سالم تموم نشده، زائر امام رضا شدم.بابام اولین بار دانش‌‌آموز دوم دبیرستان بود که تونست بياد زیارت امام رضا.اونم شب‌هاي قدر که سرنوشت سال آدم رقم می‌خوره.در ضمن، از مسئولان حرم که جامهری‌ها را اندازه قد من ساختند،‌ تشکر می‌کنم. خیلی خوبه که به فکر سرگرمی ما کوچولوها هم هستید.  بچه‌هاي بزرگتر با مهرها، برج می‌سازند. من بلدم برجشان را خراب کنم. من بلدم مهرها را تکی تکی بیاورم بیرون بگذارم روی زمین،‌ بعد دوباره اونا رو بذ
سلام به همه.
من قبلا نگفته بودم که یک عروس هلندی دارم.سه تا اسم داره:مکس،قاسم،خنگول.خخ.امروز قراره بدمش به دايی محمد.بابام میگه خسته شده از تمیز کردنش و نگه داریش،میگه ببرمش خونه ی مامان.مامان هم میگه نه و حوصله نداره.آره دیگه به عنوان عیدی از بابا گرفته بودم،الانم شش ماه میشه دارمش خودشم نه، ده ماهشه.هعی.ناراحتم،خیلی بامزس،میاد روی شونم و سرشو میچسبونه به صورتم و می خوابه.خیلی ناراحتم ولی می خوايم بدیمش بره.در واقع بابام میگه که من باهاش خی
سلام به همه.
من قبلا نگفته بودم که یک عروس هلندی دارم.سه تا اسم داره:مکس،قاسم،خنگول.خخ.امروز قراره بدمش به دايی محمد.بابام میگه خسته شده از تمیز کردنش و نگه داریش،میگه ببرمش خونه ی مامان.مامان هم میگه نه و حوصله نداره.آره دیگه به عنوان عیدی از بابا گرفته بودم،الانم شش ماه میشه دارمش خودشم نه، ده ماهشه.هعی.ناراحتم،خیلی بامزس،میاد روی شونم و سرشو میچسبونه به صورتم و می خوابه.خیلی ناراحتم ولی می خوايم بدیمش بره.در واقع بابام میگه که من باهاش خی
1. نمی تونین تصور کنین چقد باباي کیوتی دارم :)
از ساعت 4:15 تا 4:45 صبح موبايلم داشت زنگ میخورد که خیر سرم کپه مرگمو بردارم بشینم دو کلوم فیزیک بخونم. انتظار داشتم با اون صداهاي ناهنجاری که موبايل تولید کرده بود بابام پاشه و با کلنگ بکشتم ولی نات انلی اين کارو نکرد بات آلسو برام چايی هم دم کرد ساعت 4:45 :)))
2. تماااااااام خونمون بو خربزه طالبی گرفته -______- روز و شب داریم خربزه طالبی میخوریم، حتی آب طالبی درست کرده بابام برا مدرسه من :| ولی بازم تموم نمیشن
داشتم فکر میکردم ،یه لحظه دوست بابام  اومد تو ذهنم! خیلی آقاي خوبیه ،بچه دار نمیشن . مشکل ژنتیکی دارن گویا .از ته دلم دعا کردم براشون که خدا از اون معجزه هاي قشنگش نصیب زندگی اينا کنه :) به حق همین لحظه ها و روز هاي عزیز خدا همه رو به خواسته اي که به صلاحشونه برسونه :)آمیــــن .
همین روز شنبه بود که داشتیم با یاسمن و نگار راجع‌به مرگ عزیزامون حرف میزدیم. آخه عموی نورا روز قبل فوت کرده‌بود. داشتیم از تجربه‌هامون میگفتیم. گفتم: "من تجربه چندانی نداشتم و نمیدونم واقعا اگر یکی از عزیزانم بمیرن بايد چیکار کنم. نزدیکترین کسی بهم که فوت کرده مادربزرگ مادرم بود که اونم سنی نداشتم اونقدر و بیشتر از مرگ اون آدم براي مادرم و عمه‌هاي مادرم و خاله‌م و اينا ناراحت بودم." گفتم: " مثلا الان اگر بابابزرگم (پدربزرگ مادرم) فوت کنن من
یادمه رفته بودیم تهران ، تو بازار گشت میزدیم که یه پاساژ بود که یه دکان داشت و تو تابلو اون دکان نوشته بود:
ساندویچ - فتوکپی - بستنی - لباس - گل و غیره . . . - وسايل زايمان
اين آخریه منو کشته بود ، بابام ازش عکس گرفته بود ولی گوشیشو گشتم پیدا نکردم ، فکر کنم پاک شده باشه.
‏کارشناس تلویزیون داشت میگفتیه تصویر از مشکلاتتون یا چیزی که به مشکلتون ربط داره و بزارین بک گراند موبايلتونکه همیشه جلو دیدتون باشهکه باهاش بجنگین و نابودش کنینبابام گوشیشو پرت کرد سمتم گفت پسرم لطفا عکس خودتو بزار بک گراند گوشیم
کاش بابام میفهمید وقتی فقط یه ثانیه بهم محبت میکنه،تا یه ماه بعدش هیچی نمیتونه اذیتم کنه =)کاش مهربونی و دریغ نکنیم از هم،من تهش و ندیدم ولی تهش هیچی نیست!بداخلاق زندگی کردن و میگم،لجباز شدن و خسیس بودنُ میگم باشد که رستگار شویم ^^
حدودا دو هفته دیگ کلاسامون شروع میشه و بايد برم دانشگاه. یاد پارسال افتادم که چه حسی داشتم وقتی براي اولین بار میخواستم برم یه شهر دیگ، ی محیط جدید به اسم دانشگاه و صد البته خوابگاه!وقتی جوابا اومد خیلی خوشحال بودم، دقیقا همونی که میخواستم نشد ولی خب رشته‌اي که میخواستم قبول شدم فقط تهران نشد، افتادم اصفهان. چند دفعه رفته بودم اصفهان و شهرشو دوست داشتم.سی و یکم شهریور بود رفتیم اصفهان، مث کلاس اولی‌ها با مامان و بابام رفتم، چون مسیر دور بو
خبر رو نیلوفر بهم داد:دوستان دوستان هدیه دوشنبه سوریتون و بگیرینبزنید:ستاره100مربعتماس بعدش به ترتیب:641شانس نیلو 5گیگ بودخوشا به شانسشمن 500مگبدا به حالم(ولی میشه سریال دان کرد با کلی عکس واسه وبم)بابام یه گیگ که خودم استفاده میکنم همش
ساعت ۶/۳۰ غروب رسیدیم ویلا . بعد از یه چرته نیم ساعته کباب درست کردنمو با سوزوندن انگشت اشاره دست راستم تموم کردم .
ساعت ۱۱ شب بابام گفت: مریم برو داخل ماشین عینکمو بیار.
از پله هاي حیاط بالا رفتم  نزدیک پارکینگ دیدم سگ همسايه جلوی نرده هاي در ايستاده ، میدونستم  اگه برم جلو میاد سمت نرده سرشو میاره تو یه جاي منو بگیره.  دمپايیمو درآوردم  به صورت نمايشی به سمتش گرفتم ،رفت
خم شدم دمپايی رو انداختم و پوشیدم تا سرمو آوردم بالا با صداي پارس سگ
کارتنا آماده ست. لباسا و کتابا و جزوه ها همش جمعه. براي یکسال دوری از خانواده دارم خودمو آماده میکنم. ولی همش بغض دارم. فکر اينکه بايد چندهفته به چندهفته بگذره و بابامو نبینم دیوونم میکنه. فکر اينکه فندق دنیا بياد و من یجايی دور ازش باشم آزارم میده.ولی بايد اين یکسال با هر زجری که هست بگذره. بايد توی اين یکسال بجنگم. بايد زندگی تنهايی رو یاد بگیرم. بايد فقط تمرکز کنم روی درسم.خیلی دلم براشون تنگ میشه. حتی دلم براي تخت خواب اتاقمم تنگ
پس از انجام یک پارک دوبل ناموفق در خدمتتون هستم:)بابابزرگمو آوردیم پیش دکترش، بابام جا پارک پیدا نکرد و دوبل پارک کرده بود! گفت پشت فرمون بشین اگه کسی خواست حرکت کنه ماشین رو اين ور اون ور بکش که مزاحم نباشیم.
منم نشستم پشت فرمون داشتم با یکی از دانش آموزام حرف میزدم که یهو دیدم یه جاي پارک خالی شد و رفتم که یه پارک دوبل برم:)))
آخرین باری که دوبل رفته بودم، مربوط میشه به امتحان رانندگی دو سه سال پیش:)
تو ذهنم داشتم دنبال فرمول دوبل پارک می گشتم ک
می‌گفت: 
پدرم خدا بیامرز نظامی بود، از اون آدم‌‌هاي مهربونِ کم حرف ولی جدی که کمتر کسی لبخند یا حتی اخمش رو دیده بود.
اون موقع‌ها ،حدود‌هاي سال تولد خودت یا حتی قبل‌تر، دانشگاه قبول شدن مثل الان نبود، کمتر کسی دانشگاه‌ قبول می‌شد تازه اونم سراسری!
خواهرم که قبول شد رفتیم پیش بابا و گفتیم "بابا زینب دانشگاه قبول شده"‌، یه نگاه به خواهرم کرد و گفت "چی قبول شدی بابا؟" زینب سرش پايین بود، انگاری خجالت می‌کشید به بابا نگاه کنه ، آروم گفت "پزشک
سلام سال نو مبارک
براي شما البته نمیدونم چرا حس میکنم براي من مبارک نیس
میدونی چن ساله ک دیگه مبارک نیس
ازسالی ک بزرگ شدم
از وقتی بزرگ شدم ننه طاهره مرد
بابا ممد و ننه خدیجه هم مردن
دیگه روز اول عید بابام با دوتا جعبه شیرینی نیومد دنبالمون ک بریم خونشون
بریم خونه ی ننه ايشون بشینیم دور سفره اي ک خیلیم هفت سین نبود چیزايی بود ک تو خونشون بود فقط ولی بچگی بود خندیدن ب کاراي ننه بود کل کلاي ننه ايو باباممد بود  وقتی بزرگ شدم دیگه بدش نرفتیم خونهی
خدايا واقعا شکرت بابت قبولیم توی تخصص .ولی با قبول شدنم تو شهر زادگاه زندگی بدجوری انگشت شستشو گرفته سمتم
اين چند وقته انقدر استرس کشیدم که ۲ کیلو لاغر شدم.خدايا چشه باباي من ول نمیکنه؟اينهمه خودمو سفت و محکم گرفتم .چند ساله فقط به خودم وابسته بودم.ولی الان واقعا یه بغل سفت و محکم میخوام.یکی که بهم بگه خره من میدونم همه چی خوب میشه و من دلم اروم بگیره
پی نوشت:خدا رو شکر اون دکتری که قرار بود بابام منو بهش قالب کنه در رفته و دیگه قرار نیس ب
الان سه روزه خبر ازدواج همسر سابقمو شنیدم، از خیلی وقت پیش اقدام کردن که انگار جدیدا جواب مثبت گرفتن
حالا اينجا اتفاقاتی که براي من افتاد، حرفايی که شنیدم جالب ترین چیزايی بود که تو اين یک سال اخیر بعداز طلاقم باهاش برخورد داشتم و خواهم داشت.
چرا اطرافیان فکر میکنن من بايد از ازدواج همسر سابقم ناراحت بشم؟ درسته انتظار نداشتم الان اقدام کنه ولی از اينکه دیگران فکر میکنن من الان بايد خون گریه کنم رو نمی فهمم !!!
عموم به بابام گفت :بابام به م
"بسم رب المهدی" 
 
یکی دوماه دیگه میشه سومین سالگرد جدا شدنم از خانواده !اوايل خیلی سخت بود . دو ماه زودتر اومدم که به شرايط عادت کنم ( هرچند قبل از اون هم تجربشو داشتم)
اعتماد بیش از حد خانواده سنگین بود برام. هر لحظه بايد مراقب اين میبودم که خراب نشه. کاری نکنم که ذره اي کم بشه . 
به هر سختی و جون کندنی بود گذروندم ( فکر میکنم دلم براي اون روزا تنگ شده)
الان که 2 ماهی هست دوباره خانواده سه نفرمون دور هم جمع شده، دوباره دارم به اين شرايط عادت میکنم.
دلم بسی گرفته 
دوست داشتم خانواده متحدتری داشته باشیم 
خانواده ما خیلی دلمون پاکه، فقط از اشتباهات همدیگه نمی تونیم بگذریم و خیلی راحت قط رابطه می کنیم و طبعا مردم پشت سر ما حرف می زنند.
میدانید بعد از فوت مادرم و قبل از رفتن به دانشگاه رسم مادرم رو حفظ کردم و هفته اي یه بار خانواده برادر مرحومم و یکبار هم خواهرامو دعوت می کردم هر چند اوضاع بابام خیلی بد بود و اصلا غذا ب راحتی از گلوی آدم پايین نمی رفت،  یادمه روزايی رو که آرزو داشتم تو یک اتا
اصلا شرايط طوریه که نمیتونم بیان کنم!
بگم حالم بده؟دیگه تکراری شده.
مزخرف،دو روز از کلاساي هنرستان و یه جلسه کلاس زبان از دست دادم،سفر و گرما و حالِ بد.
واقعا از خورشید متنفرم خورشید بايد وقتی من میرم خارج از خونه پشت کوه ها بمونه تا من کارم تموم شه بعد اجازه بگیره بياد سرِجاش.
بابام دوست داشته اسم منو بذاره خورشید،اسم قشنگیه اما من گرما رو دوست ندارم.
دوتا کتاب خریدم که بعدا راجبشون حرف میزنم.
منو خاموش دنبال نکنین من میمیرم‌.
دلم میخواد با
دیروز رفتم دخترم رو از خونه پدرشوهر بیارم خواهرشوهرم بیش از ده مرتبه به دخترک فحش داد :تو روح پدرت! تو گوش‌هاي بابات! پدرسگ اينا رو به خنده و بازی می‌گه ولی واکنش دختر کوچولوم همونه که هممون وقت فحش شنیدن داریم عصبانی بود و به پرخاش میگفت: تو روح پدر خودت! به بابام نگو! بابام رفته سرکار!بهش گفتم فحش نده می‌گه به بچه نمی‌گم که به داداش خودم می‌گم!!!!!!نشستیم تو ماشین دخترک می‌غرید تو روح پدر خودت ،تو روح پدر خودت لیدم (به ر گاهی ل می‌گه)عصبی شد
امشب خواستیم مثلا بریم سرکوه تفریح. اي کاش نرفته بودیم. اي کاش مونده بودیم تو خونه. آخه جادش بیش از حد خطرناکه و بايد احتیاط کرد. چیز زیادی یادم نیست. فقط میدونم سرعتمون یکم بالا بود، شاخ به شاخ یه ماشین با سرعت خیلی زیاد اومد روبروی ما. محسن تو بغلم بود. از ترس اينکه اتفاقی برامون بیفته سرشو با دستام محکم گرفتم و چسبوندمش به خودم. فقط صداي بوق ماشین یادمه و فریاد یاحسین مامان. دیگه هیچی یادم نیست. چشم که باز کردم دیدم محسن داره گریه م
سال نو مبارک
وقتی که یه سالی میخاد نو بشه دیگه بايد با خیلی چیز ها خداحافظی کرد. شايد لباس عید هايی که سال ها پیش خریدیم الان نه تنها مد نیست بلکه اصلاً تو بازار نیست. شايد سفره هفت سین هايی که سال ها پیش چیدیم الان دیگه نمیشه چید. آدم بعضی وقتها دلش  تنگ میشه براي چیزايی که تاریخ مصرف شون تموم شده ولی واقعا دیگه الان اون چیزا دیگه جذاب نیستن یا شايد هم ما دیگه اون آدم ها نیستیم. سال ها پیش وقتی بچه بودم بابام به زور صدامون میکرد میگفت بیايد بشی
دلم میخواد برم زاهدان پارچه بخرم . هیچوقت فک نمیکردم به پارچه خریدن علاقه‌مند بشم . زاهدانم نرفتم تا حالا ، دلم میخواد برم ببینم چه شکلیه . بازاراش ، مردمش ، خیابوناش و پارچه‌هاش :)) بابام گیر داده که آخر هفته بریم شمال باز . انگار تو شمال ریدن برامون هی شمال شمال
آقا خابم نمیبره
اگ گند بزنم چی؟
اگ هیچی یادم نیاد چی؟
اگ سخ باشه چی؟!
اگ همش ا اونجاهايی باشه ک من حذفش کردم برا خودم چی؟!!
خدايا پشمام
منو به حال خودم رها نکن!جونه من غلط کردم هر چی گناه کردم غیبت کردم به مامان بابام دروغ گفدم منو عفو کن دهنم صاف نشه پن شمبه خداياااااا
سلام  :)
پاورقی وبلاگ رو با عکس یه سری کتاباي خیلی قدیمی از کانون‌ پرورش فکری توی دهه‌هاي ۴۰ و ۵۰ خورشیدی ، به روز کردم :) بهتون  پیشنهاد میکنم حتما ببینید. قیمت کتاباي اون موقع ، نقاشی‌هاي کتاب‌ها، انتشارات‌هاي قدیمی، فونت کتاب‌ها، همه و همه خیلی بامزه و خاص اون موقع هستن :)
 وقتی شیش یا هفت ساله بودم، یه روز بابام با کلی کتاب قدیمی اومد خونه و یهو کتابخونه‌ی فسقلیم رو با کتابايی پر کرد که سن بعضی‌هاشون از خودش بیشتر بود. یکی از کتابخونه‌
چند وقتی بود گوشاي پدرم اذیت می کرد. چند تا دکتر رفت و درنهايت قرار شد بره مشهد عمل بشه. شنبه ی همین هفته رفتن. دوشنبه عمل شد. سه شنبه اومدن.
تو اين چهار روز درک و شعور و مسئولیت پذیری که از برادر چهارده ساله ام دیدم واقعا خوشحالم کرد. هر روز صبح زود وقتی خواب بودم نون داغ می خرزد صبحونه آماده می کرد.
مغازه بابا رو هم اداره می کرد.
بعضی مواقع آشپزی هم می کرد، خریداي خونه هم که با خودش بود و.
دوشنبه شب شوهرخواهرم رفت مشهد که ماشین بابا رو برونه. خوا
من کلا آدم عجولی هستم و معمولا اين قضیه به ضررم تموم میشه. یادمه همون اولا هم میگفتی اين تنها اشکال منه. اگرچه گذشت و اشکالات یکی پس از دیگری پدیدار شدن، ولی خب اين اولین و نمايان ترین‌شونه.
و خب میشه حدس زد که از انتظار کشیدن متنفرم. یعنی مثلا وقتی با کسی قرار داشته باشم و نیاد یا دیر کنه یا خبر نده. خیلی ناراحت میشن. مثالش همون دوستی که قرار بود بياد با هم بریم باشگاه، قرار بود یه عصری پیام بده و نداد. بعد هفته ی بعدش که دیدمش گفت ببخشید من نرف
دانلود مداحی مجید بنی فاطمه موهامو شونه کنید داره میاد بابام
شب سوم محرم 1398هیئت ریحانة الحسین(س)نوحه زمینه
 
براي دانلود کلیک کنید
 
متن شعر مداحیموهامو شونه کنید داره میاد باباممیاد منو ببره میدونه چه قدر تنهامبیا که خسته شدم بابا فقط تو رو می خوامنیومدی بال و پرم سوختتو کوچه ها موی سرم سوختانقده دلتنگ تو بودمبرام دل اهل حرم سوختدرداي من دوا نمیشهچشاي بسته وا نمیشهعمه برام غذا آوردهاما اينا برام بابا نمیشهشب تا سحر خدا خدا می کنمبا گ
اسمش پیمانه یسال از من بزرگتره ، دانشجو دکتراس ،میگه حقوقش ۶ میلیونه و گفت احتمالا بره از ايران
و من؟
من هیچی نداشتم بگم ، هیچی نبودم ، از چی بگم بهش؟از اينکه تازه میرم سال دوم دانشگاه با تفاوت سنی یسال؟؟ از بریز بپاش پولاي بابام؟ از ولخرجیام؟ از تنبلیام؟ از ادعام؟
 
دمت گرم پیمان ،دمت گرم ،عجیب به دلم نشستی ،خدا پشت و پناهت باشه پسر 
شاهرود.من اسمشو گذاشتم تبعیدگاه.تبعیدگاهی که به جبر اشتباهاتی از من تو سال کنکورم و سال هاي ماقبلش،
مامانم؟! بابام؟! قسمت و حکمت و هزارجور اسم عربیِ ت داره دیگه بهش تبعید شدم.
هوا سرده.یجوری که تا استخونت درد میگیره.اينجا غروباش جذاب نیس.اينجا سرماش به لطف پتوهاي حیاط ٦٥میدون فردوسی دوس داشتنی نمیشه . اينجا تو هواش نفس هاي تورو ندارم :)))))
بابام از اون آجیل فروشی معروفِ  تو تجریش.همونکه امیرمهدی ژوله رو توش دیدم گوشیم باتری تموم کر
رفیق اگه بهترین ادمی نباشه که تو زندگیم دیدم یکی از بهتریناشونه.حالا دومین کسی که توی زندگیش میخواسته باهاش ازدواج کنه و دوسش داشته دوباره تموم شده فقط بخاطر اينکه پدرش حس خوبی به اون ادم نداره.
چند روز پیش وقتی خرید کردم و اوردم خونه بابام فقط غر زد و من گفتم کاش من خونه خودمو داشتم و واکنش بابام اين بود که تو غلط میکنی
و من توی اين ۳۰ سال هر لحظه بیشتر متنفر شدم از زن بودن خودم.از اينکه حق ندارم به میل و اراده خودم ازدواج کنم یا طلاق بگیرم.
انکات امروز:
۱. هیچ مهم نیست کجاي شهر قدم میزنی و چه ساعتی از شبانه روزبی خانمانها و گداها هر جا در حال گدايی و خواب زیر کارتون هستند.
۲. اول یه مکان یا یه جنس یا یه برند رو خوب مشهور و پر اوازه بکنید و بعد باهاش هر چییییی میخوايد کاسبی کنید براي تمام عمرو اينه حکايت اينکه منهتن پره از مغازه هاي I love NYبیش از هر چیزی دیگری منهتن مکان ذوق کردن خارجیها و غریبه ها و خرید سوغاتیست.
۳. در times squareهیچ خبری نیست.هیچ چیز جالب و چشم نوازی پشت اين همه
حدود ساعت شیش و نیم:
گفت امشب می ری مسجد؟ با دستم اشاره کردم به مانیا که داشت گریه می کرد.گفتم کجا برم؟اينجا خودش روضه است.
 
به الینا و مانیا گفتم عقربه بزرگه بياد رو شیش اگه حاضر بودین،حرکت وگرنه لباسامو در میارم و همگی می شینیم ته خونه.
 
ساعت ده و نیم:
بابام گفت برسونمتون گفتم نه خودمون می ریم.
 
کمی بعد:
مسجد پر بودبیرون هم فرش انداخته بودن و مردم نشسته بودنیه پنج شیش قدم رفتم جلوتر گفتم بریم حسینیهفقط یه خانم نشسته بودیه دور چرخیدم و بی
همه چی به جهنم
به جهنم که اين استخون تردن ما از صرقه سری یه مشت احمق تَکرار کننده اس
 
فقط بابام جون سالم درببره از اين وضع فقط سکته نکنه.
 
 
کاش حداقل یه جو یه ذره ادم بودن.کاش انقد پر رو و بی چشم و رو نبودن که حیات ی خودشون رو به حیات مملکت گره بزنن. ما میدونیم شماها از اول هم هدفتون براندازی بود ولی دیگه انقد گربه صفت نباشید که جارش بزنید.لجن هاي بنفش
 
 
پنج روزه گوشیم خراب شده و دارم به دور از تکنولوژی و دوستهام زندگی میکنم. خوبه بعضی وقتها چند روز نباشید ببینید اون دوستهايی که هر روز توی مجازی باهاشون در ارتباطید دنبالتون میگردن یا نه! کی واقعیه و کی جاش توی همون فضاست فقطراستش اصلا برام سخت نیست ببوسم بذارمش کنار اما وقتی تصمیم خودم باشه نه جبر
گهگاهی با گوشی بابام یا مامانم میم رو میبینم فقط
خیلی چیزها تو سرمه که دوست داشتم بنویسمشون اما راستش با لپتاپ احساس امنیت توی وبلاگم ندارم
و حتی
امشب هیوا و هاوش اومدن خونمون و شب میخوابن، جاشون رو که انداختیم حس ذوق زدگیشون از غلتیدن روی رخت خواب هاي نو و خنک منو یه آن برد توی کودکی خودم، وقتی که تابستونا وسايلمو جمع می‌کردم و می‌رفتیم خونه عزیز. همیشه شبا موقع پهن کردن رخت خواب کلی برنامه و داستان داشتیم و همه رخت خواب ها رو از کمد دیواری در میاوردیم و خودمون رو بینشون غرق می‌کردیم، واقعا که چه دنیايی بود، چه رهايی اي، چه آرامشی، بیخیال همه چیز و به فکر هیچ چیز بودیم. نهايت
وقتی داشتم  سریال doctors رو نگا میکردم
میخاستم پزشک شم
نه به زور دلخوشیِ مامان بابام
خودم بالاخره علاقه مند شدم
من بايد همون سال اول اين علاقه رو به وجود میاوردم
حالا که اين ost سریاله رو گوش میدم
داغ دلم تازه میشه 
حیف شدنش با گوشت و خون حس میشه
کاش زودتر میفهمیدم
شادیِ دل اونا چقدر مهم تره
:)
دیدین؟هنوزم ملوم نیس برا همونه ک نشد
نه
شايدم حیف نشد
پس اين حسه مزخرفی که اذیتم میکنه چیه
اينم از محمدی که رفت.البته شايد واسه خداحافظی باز بياد، ولی احتمالش خیلی کمه.امروز اينقدر شلوغ بود و درگیر بودیم که نتونستم زیاد کنارش باشمخونه میشه پر از مهمون و خالی میشه. اين گروه میره یکی دیگه میاد. ماهم اگه کمک نکنیم دیگه کی کمک کنه؟.امروز آستین زده بودم بالا و ايستاده بودم ظرفارو میشستم. دیدم محمد اومد آشپزخونه و گفت رژی سریع؛ سریع چندتا آبمیوه و شیرینی بچین ببرم. دستکشو تا در آوردم و برم گفت یه خواهشی کنم ازت‌. خواستم سربسرش
خدايا در پس همه دل مشغله ها شکر می کنم بخاطر وجود بنیامین نامی در زندگی ام
خیلی قشنگه تو دلت حس تعهد داشته باشی به یه نفر و چشت کور نسبت به همه غریبه ها  
خدايا اين حس تعهد رو ابدی کن ‌‌‌
خدايا میدونم میانگین عمر خانواده ما خیلی کوتاهه حتی پدر و مادر مامان بابام زیر پنجاه سال فوت شدن،  ولی نه داغ منو بدل بنی بزار و نه داغ اون رو بدل من 
خیلی دوسش دارم خدا ، مواظبش باش افسرده نشه و مواظبم باش افسرده نشم 
دمت گرم خدا 
واقعا نمیدونم چرا دست و دلم به نوشتن دیگه نمیاد
با اينکه خیلی اتفاق ها افتاده و من دو جا مشغول به کار شدم ولی تا میام اينجا چیزی بنویسم مغزم خالی میشه
من به عنوان مشاور روانشناس تو مرکز اختراعی مشغول به کار شدم
با بچه هاي کنکوری در ارتباطم.
امروز یه دختره اومده بود پیشم حقیقتا دختر کوشا و زرنگی بود. تو هر فیلدی که وارد میشد جايزه میاورد فقط یه مشکل داشت بابايی داشت که از پیشرفت هاي جامعه به دور بود پدرش به شدت خودخواه و لجبازافسردگی د
1. 
ايت یک باگ بزرگ داره و ضايع!!
-چیه ؟
+یک راهی وجود داره که تمام درسارو میشه باهاش باز کرد
-Don't let the cat out of the bag .please
+ok
2.
امروز تولد یکی از بچه ها بود کلی تدارک دیده بودند . روی هر تیکه کیک، اول اسم بچه ها رو نوشته بودند اما گویا اول اسم منو کسی دیگه برداشته بود. منم دیدم در بین باقی مونده ها بهتر اول اسم بابام رو بردارم  "H"
3.
بنظرتون یک عکس پروفايل خوب چه ویژگی هايی بايد داشته باشه ؟ :)
یه یاماها پی45 دیدم.هف ملیون و پونصد.پونصدشو خودم دارم هف تومنش رو خدا قراره برسونه.البته فکر کنم تا چارتومنش رو بابام برسونه ولی بقیش فقط کار خداستکلاساشم که تو سرم بخوره.یه ترم رو تقسیم بر جلساتش کردم.هر جلسه ی بیس دیقه اي 32هزار تومن.البته من دقیق تر حساب کردم بايد به استاد سلامم نکنم.تا پامو گذاشتم تو کلاس یه کله تا آخر بریم.دقیقه اي هزار وخورده اي پام در میاد=\
امروز صبح رفتیم یکجا قبل مشهد بودیم که صبحانع بخوریم منم ته ماشین لاي پتوم خواب بودم و روسری نداشتم بابام اومد صدام کرد تا اومدم بلند شم دیدم یک مرد حیض حیز حیظ :/ داره نگاه میکنه از یک متر اونطرف تر سریع روسریم اينقدر هول شدم انداختم روی کل کله ام ینی حتی صورتم :/ بعد اومدم بیام پايین دیدم مانتوم کوتاهه بعد نمیشد مانتوم عوض کنم اون مانتوم براي اينکه چروک نشه توی ماشین آویزون کرده بودم اونو برداشتم روی مانتوم پوشیدم :/// بعد با قیافه خابالووو او
پریشب خواب دیدم یه عده‌ی زیادی تو یه اتاقی مثل پذیرايی خونه‌ی بابابزرگم اينا جمعیم. بابام بود، آقاي همسايه بغلی هم بود ولی به یه اسم دیگه! فک کنم یکی از دوستاي دانشگاهم هم بود با کلی آدم دیگه که نمی‌شناختم. از اينجاش یادمه که همه زیرانداز انداخته بودیم که پیلاتس کار کنیم! ولی چون خیلی شلوغ بود جاي کافی نبود براي انجام حرکت‌ها. از اون‌طرف یکی دو تا ظرف روی طاقچه بودن که تو یکیش انگار غذا بود. یهو منو صدا زدن که چرا در اينا رو درست نذاشتی کاغذ
چند وقت پیش تو ماشین وقتی داشتیم می‌رفتیم کلاس، بابا گفت زنگ بزن ببین ننه‌ رو بردن دکتر یا نه. شماره رو تو گوشیش وارد کردم، آورد م بابا». یادم افتاد که بابا آقا رو تو گوشیشبابام» سیو کرده بود عمو هم باباي خودم». کیان همیشه مسخره می‌کرد می‌گفت انگار می‌خوان باباشونو ازشون بگیرن. 
الان ۷۳ روزه که باباشونو ازشون گرفتن. 
  چهارده سالم بود که یه داستان عاشقانه ی بلند شروع شد. اوايل از
اينکه با پسری دوست شم بیزار بودم.اما نمیدونم اين یقینا خواست سرنوشت
بود که من با محمد آشنا شم اون موقع محمد فقط هفده سالش بوداما یه پسر پخته ی خوبو با شخصیت از یه خانواده ی متدین.چند ماهی با هم دوست بودیم.یه دوستیه پاک پاکاون موقعا همه چی پاک تر از الان بود.هر روز بیشتر وابسته ی هم میشدیم.زنگ میزدچون هیچ کدوم موبايل نداشتیم.اوايل
اول دبیرستانم بودوقتی داشتم م
#گروه_جهادی_شهید_لطفی_نیاسر
وقتی وسايل ساخت و ساز رو خالی کردیم ، اعضاي خانواده خیلی خوشحال شدن و اومدن کمک .
بچه با شور و روحیه جهادی شروع به کار کردن و طی ايام اردو تونستن دور حیاط خونه دیوار بکشن و درب براي خانه نصب کنن .
پسر ۵ ساله اين خانواده خیلی خوشحال بود و وقتی کار تموم شد از یکی از بچه هاي جهادگر پرسید : عموجون از امشب بايد در خونمون را ببندم؟ عمو اگر بابام بياد بايد در بزنه من باز کنم؟ عمو میشه امشب پشه بندمون رو بیاریم توی حیاط؟ .
به
Akse Aghaye Khamenei

آخرین جستجو ها