نتایج جستجو برای عبارت :

اگه یادش بره رضامعارف

ازمن چه انتظاری ست چه شعری هست كه بتوانم بسرایم ودران غم واندوه نباشدایادكلمه ای هست كه بخوانم وبغضم نگیردویااهنگی كه خاطرات مرده أم رازنده نكند سازی هست كه بسازماهم بزند؟!باوراینكه دهه دوم زندگی ام.بگذریم باورش سخت است امسال برخلاف سالهای قبل كسی يادش بودومن كنارشان شمع روشنی داشتم ارزوكردم درسی سالگی ام حالم این نباشدســـــــــ ــــــ ـــــــــویــــــــــ ــــــ ــــــن
بعضیها را، آدم وقتی می ره سر توالت فرنگی می شینه،يادش بهشون می افته!می دونید!دیگه در این حد صمیمیت بوده. منتهی شماره را پاک کردم، ناچار شدم اینجا يادش کنم! عذر می خوام. حدسی اگه دارید می تونید بزنید که حالا چرا اونجا! یک ساعته دارم فکر میکنم خدایا حدث انگار یک چیزیشه! چرا اینجوریه شکلش! تا بالاخره فهمیدم حدس درسته اون اشتباهیه حدیث است، یکم شبیه اینه!  
شاید سی سال دیگر 
یک دختر نوزده ساله داشته باشم.
شاید نامش تارا باشد
شاید هم باران!
شکلش نمی دانم شبیه چه کسی باشد.
قدش هم نمی دانم چند سانت است.
نمی دانم مانند مادرش 
موهایش فر و پر پیچ و تاب است 
یا صاف و بی حال.
نمی دانم تک فرزند پدر و مادرش است 
یا خواهر و برادر کوچک تر هم دارد.
اما می دانم دوستش دارم.
می دانم دوستم دارد.
می دانم يادش داده ام در تمام طول روز حداقل یک بار پدرش را ببوسد.
يادش داده ام گل های اتاقش را دوست بدارد.
و هرچند شب یکبار 
دفت
حالا بعد از گذشت حدود 7 ماه
ی روزایی خوبم ، اصلا تو کل روز و شب شاید فقط چند لحظه يادش بیفتم
ی روزایی نه ، با يادش بیدار میشم و با يادش می خوابم ، نه با يادش 
با خاطراتم
خوب یا بد
میگذره بهرحال
کار هم تمومه فعلا
بقیه هم هستن ولی بی فایده ان همشون 
کتاب خوندم بعد از مدتها 
چیزهای تیز جنایی ، تقریبا خوب 
من پیش از تو رو هم خوندم ، از سر بیکاری رمان معمولی عاشقانه ، هیچ چیز خاصی نداشت که جلبت کنه و چیز آزاردهنده ای هم نداشت که از خوندن منصرفت
در جوشن کبیر یک عبارتی هست که مى گوییم:" یا کٓریمٓ الصَّفْح "
معناش خیلى جالبه :یک وقتی یک کسی تو رو می بخشه اما يادش نمیره که فلان خطا رو کردی و همیشه یک جوری نگات می کنه که تو می فهمی هنوز يادش نرفته؛ یک جورایی انگار که سابقه بدت رو مدام به یادت میاره.ولی یک وقتی، یک کسی تو رو می بخشه و یک طوری فراموش می کنه انگار نه انگار که تو خطایی رو مرتکب شدی.اصلا هم به روت نمیاره.به این نوع بخشش میگن صَفح.و خدای ما اینگونه است. از صمیم قلب می گویم:"یا کٓریمٓ
میگن به خط باریکه بین خوب بودن و بد شدن!
میگن یه لحظه اس!یه تصمیمه!یه حرفه!یهو میزنه همه چیو میشه!
شایدم من ضعیفم!نمیدونم.ولی اینو میدونم که هر کی قصه امو شنیده به چقر بودنم اعتراف کرده!
ولی این چقر خسته اس!با تقریب خوبی خسته اس!
امروز بعد از ضربه ای‌که از جانب پدر رسید همون کنار خیابون که بودم نشستم و زدم زیر گریه!
دیگه نه تنم میکشه نه روحم!
به یه نقطه ی بدی از سیاهی رسیدم!
و کلی فکر بد و بد که تو ذهنمه!که مبینا رو بد کنه!بد و بد تر!
که چرا؟!
که زن
چرا نمیتونم هیچی بنویسم? چرا نمیتونم چیزی بگم? فک کنم  اینقد بد میگذره که همه موافقن هیچ وقت یادآوری نشه. آدم يادش میمونه که کی بوده?یا آدم يادش هست که کیه? 
به بعضی چیزایی که یه تیکه احساسم توش جا مونده نگاه میکنم، و یادم میوفته که چقدر دلم برای اون لحظه تنگ شده. درست تو همین لحظه س که دوباره عشق سراغ آدم میاد.و بلافاصله یه حس درد آشنای سرد که قلبتو مچاله میکنه و برای بار هزارم بهت میگه عشقی وجود نداره و تو باز رویا دیدی.کلیک
 
 
#يادش_بخیر
يادش بخیر از بچگی بهش میگفتیم یوسف بابا . چون بابا یه جور دیگه دوستش داشت ، یه جور خاصی . ولی این چند سال اخیر شده بود یوسف هممون . چون همه همیشه انتظار میکشیدیم تا از مأموریت بیاد .
 يادش بخیر .
شهید راه نابودی اسرائیل
شهید محمد مهدی لطفی نیاسر
بعضی چیزها هیچوقت از دل آدمی در نمیرود
هیچ وقت.
روزها که بگذرد،هفته ها،ماه ها،و شایدم سالیان سال هم بگذرد
بازم یادت نمیرود حرف ها و کارهایی که باعث شد همیشه بهش فکرکنی
حالا چه خوب و یا چه بد.
شاید کوچک باشد،شایدم بزرگ،شاید حرف خوب و شایدم حرف بد
توهین،تهمت،یا خوبی و یا نیکی و یا بزرگی
بعضی چیزها واقعا از دل من در نمیرود
موقع خواب به يادشم،موقع غذا به يادش،موقع استراحت،موقع کار،
موقعی ای که تو چهره همون افرادی که این حرف را به من زدند يادش م
آقا من دیگه درصدهامو نمیگم اصلا :/ چشم خوردم قشنگ :| عربیمو ۳۲ زدم یکشنبه، شیمی امروز رو هم ۳۷ :| واقعا این بود آرمان‌های امام؟ :/  سر عربی که قشنگ به دانسته‌هام شک کرده‌بودم :/ شیمی هم که هرچی گفته‌بود تعداد درست، تعداد نادرس زدم و بالعکس :///// علاوه‌بر شیمی حسابانم داشتیم اما يادش رفت بگیره :| بعد از کلاس يادش افتاد و گفت فردا صبح :/ بعد ۱۲ تا سواله تو ۱۸ دقیقه! و باز هم آیا این بود آرمان‌های امام؟ چه شکلی وقتی هنوز تست سرعتی اون مبحث رو نزدیم یه
مامان یه فلسفه ی باحال داره، همیشه میگه گربه مردم فراموشکارن. فک کنم اگه این جمله نبود انقد موهامو می کندم که کچل شم:| 
مهم نیست که امروز کی هستی اگه تغییر کنی کسی يادش نمی مونه که تو چطور بودی. اگه خوب باشی و یهو بد بشی کسی يادش نمیاد که تو یه روز آدم خوبی بودی. اگه ضعیف باشی و قوی شی بازم مردم اون روی تورو فراموش می کنن. 
.
.
.
پس من چقدرم مسخره باشم فراموش میشه دیگه؟؟؟ کسی. بازیامو يادش نمی مونه:\
رفتم تو آشپزخونه چای بریزم برای خودم پنجره باز بود نسیم خنکی هم میومد همون موقع صدای اذان مسجد اول شهر که به روستامونم نزدیکه بلند شد
خیلی خوبه
صدای اذان اون مسجدو خیلی دوس دارم
قبلنا آشپزخونه نبود اونجا اتاق بود من و آرام جامونو مینداختیم دم پنجره و صبحا با همون صدای اذان کلی از زندگیمون لذت میبردیم يادش بخیر. چه نسیم دلنشینی بود.چه صدای قشنگی. اذانش انگار از آسمون پخش میشد نمیدونم موذنش کی بود ولی خیلی قشنگ بود.
 
من برم به نماز عشق بور
چه حرفی
چه حرفی توو نگاهت هست
که چشمات زندگی داره
که این دنیایِ تکراری کنارت
تازگی داره
همیشه
همیشه بین عقل و عشق یکی هم دستِ آدم نیست
از عشق همینو میدونم که هیچوقت دستِ آدم نیست
یه جا تسلیم عشق بودن همه دیوونگیت میشه
کسی که فکر نمیکردی
تمومِه زندگیت میشه
چه دنیایی به من دادی
به من که دل نمیدادم
چه عشقی توو دلم گُم بود
که با تو يادش افتادم
کجا ما رو رسوندیمون که راضی ام به تقدیرم
و خودم دارم از اون راهی که میترسوندمت میرم
کجا ما رو رسوندیمون که
من به دنیای مجازی خیلی اعتقاد ندارم. دنیای مجازی خوبه.
هر وقت پذیرش گرفتم از راه دور و از طریق دنیای مجازی بود.
دوستای مجازی پیدا کردم.
توی این دور و زمونه دیگه خیلی مجازی و حقیقی معنا نداره.
 
ولی اینکه ادم عکس از خاک مادربزرگش و قبرش بذاره و بگه آخ که تو رفتی و. ولی از تنبلی نره یه بار سر خاک،
برای من عجیبه.
 
یا همش عکس از بچگی و این اون بذاری و بگی يادش بخیر فلان شدم يادش بخیر نمیدونم بچه که بودیم دلها به هم نزدیکتر بود و ازین حرفای کلیشه ای و خ
#يادش_بخیر
يادش بخیرسال ۸۵ میخواستم برم مناطق جنگی . بهم گفت یه دیوار توی طلائیه هست که من روش یه جمله نوشتم . اگه تونستی پیداش کنی . منم وقتی به طلائیه رسیدم تا دیوار رو دیدم خطش رو شناختم . چون هیچکس هنوز به این خط وارد نبود .
 ( احب الله من احب حسینا ) 
ازش عکس گرفتم و وقتی برگشتم نشونش دادم . لبخندقشنگ همیشگی رو زد و گفت آففففرین همینه . يادش ‌بخیر .
خاطره از خواهر شهید لطفی نیاسر
شهید راه نابودی اسرائیل
شهید محمد مهدی لطفی نیاسر
میگه که :عشق یعنی به کسی که دوسش داری ¡اختیار نابود کردنت رو بدی !!و بهش اعتماد داشته باشی که این کار رو باهات نمیکنه. !!؟؟ خیلی خنده داره
بازم لوسی 
8 ماه بعد از واگذاریش دیدم که توی دیوار آگهی برای فروشش زدن 
چه حال بدی داشتم ، چقدر نگرانش بودم
رفتم و آوردمش خونه مادر شده بود ، با دوتا بچه که دخترش کپی خودش بود 
به شدت نحیف و ضعیف شده بود 
انگار که شناخت منو از همون اول 
آوردمش خونه همه جای خونه رو بو کشید 
و کامل يادش اومد 
همه چیز رو 
همه جاهایی که دوست داشت رو 
بالای کمد 
همه بازی ها رو يادش بود 
دست بازی محبوبمون رو 
چقدر دل تنگش بودم 
چقدر حس خوبیه داشتنش 
چقدر خوبه که می
بهار توییکه می آیی و دستهایمشکوفه می دهند ناغافل!تویی که با تمامِ خستگیباز هم آرامشی!باز هزار ستاره ی بی افولهزار پروانه ی بیقرارهزار شوق بی دلیل رادر خلوتِ آغوشِ من میریزی انگاربهار تویی. .شرح خستگی. يادش بخیر آن روزهای که نامش روزهای "خوب" بود.
روزهایی فارغ از هر تعلق.روزهای قلم به دست گرفتن های بی دغدغه، روزهای عاری از هرکپی و تایپ و.
چقدر خوب بود فقط و فقط برای تو نوشتن.از تو نوشتن روی کاغذ های کاهی  و به رخ کشیدن عطر ناب گل نرگس بر ب
قصه از کجا شروع شد؟
لیلا هم نمی دانست. وقتی به شروعِ ماجرا فکر می کرد، بوی گل بابونه و عطر یاس در مغزش می پیچید. همین. هر چقدر بیشتر فکر می کرد، کمتر يادش می آمد. دلش می خواست یکبار برای اولین و آخرین بار، همه ی ماجرا را، از اول تا همین حالا، يادش می آمد و می نوشت. شاید سرنخی، راه روشنی برای آینده دستش را می گرفت. شاید که دیگر خطا نمی رفت. چرا يادش نمی آمد؟ چرا نمی دانست آن لحظه یی که همه چیز برایش رنگ و بوی دیگری گرفت، کدام است؟ نکند برای او، لحظه ن
تو دانشگاه یه دختر پاکستانی بود دانشجو پزشکی، قرار شد من به اون فارسی یاد بدم اون به من انگلیسی اولین چیزایی که يادش دادم اینا بودزر نزن، گوه نخورگفت به چه دردی میخورن گفتم تو ایران پر کاربردترین جملاته برای با آرامش زندگی  کردن :)))))))))))))))))))))
چندتا کوچه پایین تر از کوچه ما یه آقایی خواب میبینه پسرش تو تصادف مرده. از خواب بیدار میشه احساس بدی داره اما چیز دقیقی از اون خوابه يادش نمیاد هر چی فکر میکنه این خوابه چی بوده انقدر پریشونش کرده يادش به نتیجه نمیرسه. میره اداره میبینه رفیقاش درباره تصادف حرف میزنن متوجه میشه خوابه درباره پسرش بوده و باقی جریانات به زنش تو خونه زنگ میزنه و میگه اگه میلاد (پسرشون که 20 سال داشت) خواست بیرون بره اجازه نده. زنه میگه چرا؟ مرده هم میگه خواب بد دیدم
 
وسط یه بازار شلوغ خیلی اتفاقی چشمامون بهم قفل شد. پلک نزد، پلک نزدم. هرچی نزدیک تر می شد زیباتر می شد. وقتی بهم رسید یه لبخند زد و گفت چقدر دلم برات تنگ شده بود ، نگاش کردم و گفتم منم همینطور! خوشحال شد. گفت چه دورانی بود! يادش بخیر، خیلی دوس دارم برگردم به اون روزا. سرم رو ت دادم و گفتم منم همینطور! گفت من از بچه های اون دوران خبر ندارم ، تو چی؟ گفتم منم همینطور!تو چشمام نگاه کرد و گفت راستش من خیلی ناراحتم از اتفاقی که بینمون افتاد، من هم
تو یکی از سایت های ساسی این نوشته رو دیدم :
" وایدیروز بادوست شوهرم رفتیم بیرون توماشین اونا این اهنگ ساسی  پخش شده دخترم العان میخونه یکم وای زشتهچقد. "
"منم همش نگران همین آهنگم (دکتر) که پسرم معنی کلمه شو بپرسه همه جا آهنگش هست وزیر بهداشت بااین اهنگ برکناره گفتم اگه پرسید س ک سی یعنی چی بگم کلمه ساسی رو داره با لهجه میگه"
"دختر منم رفتیم عروسی عید این آهنگ پخش شد، بعدش اومد گیر داد ب خواهرم دانلود کن برام بفرست، ریخت رو تبلتش، خیلی اولش
#يادش_بخیر
تابستونا از دانشگاه میومد نیاسر و بهترین زمانی بود که میتونستیم زیاد ببینیمش.
با اینکه چند سال ازمون بزرگتر بود ولی خیلی درکمون میکرد و همیشه هر پیشنهادی میداد بدون اینکه یک لحظه مکث کنم یا فکر کنم موافقت میکردم.
خیلی وقتا هم سواستفاده میکرد و من و سرکار میذاشت و بعدش هم میخندید ولی خنده هاشم شیرین بود.
يادش بخیر یه روز گرم تابستون گفت: کی میاد بریم استخر و تمیز کنیم؟
تمیز کردن استخر سخت ترین و کثیف ترین کار ممکن بود ولی مهدی به حدی
یادمه اون موقع ها که خیلی دوسش داشتم بعضی وقتا باهاش تو ذهنمحرف میزدم.هنوزم پن شیش روز یه بار میزنم.در حد چند تا نگاه و کلمهاستاد عکاسی مون منو يادش میندازه گاهیلاغریش،موهای روی دستش،طرز گرفتن دوربین توی دستش و برآمدگیروی شلوارش
این عکسا رو دیدم، يادش بخیر اون روز چقد خوردیم =))همین شکمو بازیا رو درآوردم چند کیلو رفتم بالا، اونروز کلی بستنی خوردم، ناهارم رفتیم رستوران و شامم نون داغ کباب داغ :))رستوران کلاه تا ته کشید رو سرمون، غذاش مالی نبود اما خیلی گرون میداد، خوش گذشت کلا
بسم الله النور

چقققققدر دلم تنگ شد برای اون روزا
روزایی که وبلاگ نوشتن و وبلاگ خوندن از پر طرفدارای روزگار بودن و
 مینشستم انقدر وبلاگهای قشنگ و طلبگی میخوندم و لذت میبردم که اصلا نمیفهمیدم زمان چطور میگذره
انقدر دنبال وبلاگهای قشنگ میگشتم و تمام مطالبشون و خاطراتشون رو میخوندم که خودمو تو زندگیشون تصور میکردم
یک روز تصمیم گرفتم تمام وبلاگهای همسران طلاب رو که خونده بودم یه جا جمع آوری کنم و آدرساشونو بزارم تو وبلاگ طلبه آینده
همین کار
دانلود مداحی محمود کریمی بسته راه چاره دید و گریه کرد
شهادت امام سجاد 1398مسجد امیر علیه السلامنوحه واحد
 
برای دانلود کلیک کنید
 
متن شعر مداحیبسته راه چاره دید و گریه کردطفل بی‌ گهواره دید و گریه کرددختر آواره دید و گریه کردروسری پاره دید و گریه کرداو چهل سال است کارش گریه استاین چهل سال افتخارش گریه استدست بسته از ن شرمنده شداز تمام کاروان شرمنده شدمتن مداحی بسته راه چاره دید و گریه کرد محمود کریمیبیشتر از دختران شرمنده شدمجلس م
بهم پیام داده میتونی آزمایش بخونی؟
با اینکه نمیتونم
اما زورم اومد بگم نه
گفتم بفرسته :/
 
 
پی نوشت 1:فقط یه دانشجوی پزشکی میدونه که یه دانشجوی پزشکی هیچی بارش نیست
 
پی نوشت2:یه چرت و پرتایی تو بیو و اینا خوندیم
اما کیه که يادش بیاد
بهم پیام داده میتونی آزمایش بخونی؟
با اینکه نمیتونم
اما زورم اومد بگم نه
گفتم بفرسته :/
 
 
پی نوشت 1:فقط یه دانشجوی پزشکی میدونه که یه دانشجوی پزشکی هیچی بارش نیست
 
پی نوشت2:یه چرت و پرتایی تو بیو و اینا خوندیم
اما کیه که يادش بیاد
 
من اصلا به روی خودم نمیارم.
از احساس گذشته و حماقتام و صبوریای اون.‌
يادش که میافتم شرمنده میشم که چقدددد بیشعووور بودم.چقدددد‌نمیفهمیدم این راهش نیس .نه که کار خطای افتصاحی ازم سر به بزنه هاااا.ولی سوتی و کثافت کاری زیاد داشتم.و وقتی یه سال گذشت دیگه رفتم تو سکوت مطلق و قایم باشک بازی .نباشی‌،هستم!باشی ،میرم!نمیخوام چشمم به چشمت بیوفته.همین!نه تو .نه هیچ کس دیگه!

فقط گفت رماناتو خوندی؟گفتم رمان؟
گفت آره دیگه اونروز تو کلاس .
نمیدونم چی شد که يادش افتادم یاد اون روزا
دو سه ماه از نامزدیمون گذشته بود و باهاش رفته بودم کیش خونشون توی سوئیت پایین بودیم ماه رمضون
مرد من بود اونموقع سرکار میرفت بندرگاهلباساش رو با دست براش میشستم و لذت میبردم از اینکار!!!!
بعد برگشت برای خواهرم تعریف کردم که چقدر عاشقشم حتی در این حد که از شستن لباساش لذت ببرم
و همین مرد من تبدیل شد به مرد دیگری یا مرد دیگران
فکر نکنم این چیزا رو يادش بیاد
فکرنکنم کسی براش اینکارا رو بکنه
فکر
اعصابم خورده هرچی کار انجام میدم خوب در نمیاد و تموم نمیشه داره اون روی من بالا میاد .
هی منتظرم یه پیامی بده که دلم گرم بشه به يادش روزی صد بار پیاماشو چک میکنم البته نه وسط درسام ، 
اخه  خودش گفته بود که بهم پیام میده منم چشم به راه این روزنه کوچیک نشستم که یه پیام بیاد و تو دلم پروانه ها پر پر بزنن ولی .
خاطراتم زنده شده‌اند. توی اتاق کوچک دانشکده کنار لابی خودم و آریا را می‌دیدم که پروژه‌ی کامپایلرمان را می‌زدیم و خوراک جوجه‌ی با استخوان ر ا بدون قاشق و چنگل می‌خوردیم. اینجا با رسول دور میز لابی دور می‌زدیم و صحبت می‌کردیم. سوار ماشین کیانوش شدم و رفتیم خوابگاه برای خواندن درس طراحی زبان‌های برنامه‌نویسی برای پایان‌ترم. درسی که از آن اندک‌مقداری بلد بودیم. اینجا لب پنجره می‌نشستیم و با دوستانمان راجع به دنیا و زندگی صحبت می‌کردی
اون کلیپ های "میخوام تو حال خودم باشم" ملت توی توالت یادته؟ چقدر تحملش سخت و حال بهم زن و خسته کننده بود. ولی تموم شد. هیشکی هم الان يادش نمیاد. این روزها هم تموم میشه یه روزی هیچیش یادمون نمیاد. حالا هر چقدر هم سخت و حال بهم زن و خسته کننده باشه.
و او همانندی انهاخدا باشد در چیزها درون نشده تا بتوان گفت گفت در انهاجادارد واز آنها دور نگشته تا بتوان گفت او از انهابیگانه است و از آنها بر کنار نگشته تا توان گفت در کجاست ولی خدای سبحان علمش همه چیز را فرا گرفته وضع اش آنهارا محکم ساخته يادش آنها را شماره کرده پنها نیهای  
امروز در همون حالی که رو به موت بودمیک آهنگی در ذهنم مرور میشدبدین شکل که میگفت:اگه يادش بره که وعده با من داره وای وای وایدل بیچارم رو به دست غم بسپاره وای وای وایای خدا بهار اومد گل من نیومد وای وای وایفصل کشت و کار اومد یار من نیومد وای وای وایدل من شکسته طاقت نداره والااگه پیغوم بده دیگه دوسم نداره وای وای وایوخیلی باحالم نه؟ =)روانی هم عمته! =))با تشکر =)))
گاهی دلم برای یه عده میسوزه و میگم فلانی چقد بدبخته و دردسر و مشکل داره، کم کم متوجه میشم نه بابا این از همه دنیا خوشحالتره فقط وقتی که حالش خووب نیست منو يادش میاد!!! از اونجایی که فقط بدبختیاشونم به من میگن، تصور میکنم طرف خیلی بیچارست :|آرزو ب دلم موند یکی تو خوشحالیاش یادی از ما کنه، یه پیامی یه زنگی یه چیزی، بگه الان حالم خیلی خووبه و ب یادت بودم.
عاشق اسمم شدم
تا صدا کردی منو
روزی که داشتم از خیابون رد میشدم
اون L90 سفید رو دیدم، ولی بازم رفتم وسط خیابون
ترسیدی
اسممو بلند داد شدی
با جیغ و با ترس
ولی نمیدونی من او لحظه چقدر خوشحال بودم
اولین بار بود که اسممو صدا میزدی
عاشق اسمم شدم
تا صدا کردی منو
يادش بخیر :)
همینطوری از سر بیکاری داشتم آهنگای کامپیوتر و گوش میدادم که یهو آهنگ A Sky Full of Stars  پیدا کردم.این آهنگو من دقیقا پارسال بود که گوش میدادم :)اون موقع تو فاز آهنگ انرژی بخش بودم.يادش بخیر بی کلامشو اینقد گوش داده بودم که ریتمشو حفظ شده بودم.ولی اصلیش باحال ترهاگه خواستین متنشو تو ادامه مطلب بخونین :) 
چقدر صدای دسته میاد . اولین باره این همه پُشته هم . یکیشون صدای این ساز های جنوبی میده . سنج و دمام می گن فکر کنم . اون یکی از اول خیابون تا تهش فقط علی مولا گفت و حسین و يادش رفت . اون یکی هم وسط مداحیش به ماشینا می گفت برید کنار دسته رد شه آقاااا . من؟ منم نشستم با حاج خانوم هوشِ برتر می بینم و نمی فهمم اینا چی می گن . نه اونا که تو خیابونن . نه اینا که تو تلویزیونن . من فقط دلم تنگه حاجی.ویار غم و غصه کردم.
ساعت هیفده دقیقه بامداداز آدمی که دو ساله ندیدمش و قبلنم همکلاسی عادیم بوده
توی تلگرام پیام تبریک گرفتم
در حالی که اصلا تولدم نیست
و اصلا آیدی یا شمارمو از کجا آورده
و اصلا از کجا این وقت شب يادش افتاده که به من تبریک بگه؟
قضیه از ریشه و اساس مشکوکه-__-
پ.ن:تازه برام آرزو کرده یه عالمه ساله ام بشم:///!!!
يادش بخیر
وبلاگ و وبلاگ نویسی.
آخرین بار  که یه وبلاگ داشتم رو راستش یادم نمیاد شاید 12 سالم بود. شاید کمتر.
تمام کودکی و ابتدای نوجونی من توی اینترنت و چک کردن وبلاگ بازیگرای هم سن و سال خودم گذشت :) الان که بهش فکر می کنم حتی خندم میگیره و بعد هم حسرت میخورم به حال زمانی که به بدترین شکل ممکن از دست رفت .
ادامه مطلب
مادر من ؛ بهشت خیلی کمه براش!
 
+ مادرایی که بیدار میشن و بیدار میشینن بالا سر درد بچه هاشون ایی که این شرایطو ندارن خیلی فرق دارن. امیدوارم خدا این تفاوت رو يادش نره. همونجوری که برا بچه های این مادرا شرایط متفاوتی نسبت به بقیه بچه ها ایجاد کرد، حساب این مادرا هم جور متفاوتی تسویه کنه.
 
+ حالا برم مادرمو بیدار کنم و بگم درد دارم.
من دیشب یه دعای دیگه کرده بودم انگار خط رو خط شد
امروز ی مریض اومد ک ۹ تا دندون دو کوادرانتشو کشیدم:/
ولی به اندازه کشیدن یه عقل درست حسابی لذت نداش.‌
بجز قسمت بخیه که کانتینیوز زدم واسه اولین بار و خیلی ذوق کردم**)
(بماند ک هرچی فکر میکردم یادم نمیومد گره اخرو چطور باید بزنم و به همه هم گروهی هام متوسل شدم تا اخرش باهم فکری يادش اومد یکیشون ) :))))))
فردا شب این موقع هندزفری تو گوشام دارم البوم ارتارو گوش میدم ! امیدوارم مثل البوم کوروش (۴۲۰) عالی باشه و هنه ترکاش قابل قفلی زدن باشه !!
يادش بخیر شبی که البوم کوروش اومدو من توفاز چسناله هم بودم دیگه یه سری چرت و پرت تو اون وبم نوشتم .
Ye wan tony.Arta 
توی همین وبلاگ بود که همدیگر را شناختیم. از خوانندگان وبلاگم بود و برایم کامنت می‌گذشت. مدتی گذشت و گاهی توی تلگرم با هم صحبت می‌کردیم. قبلا نوشته بودم که چه طور سورپرایزم کرده ---> برای خواندن کلیک کنید! بعضی آدم‌ها دوست داشتنشان را فریاد نمی‌زنند. حتی به زبان هم نمی‌آورند. همین که وقتی در طول سربازی به مرخصی می‌آید و برایم پیام می‌فرستد و حالم را می‌پرسد می‌دانم که به یادم بوده. همانطور که من به يادش بودم. همانطور که سال گذشته وقتی فهم
یه وقتایی یه جوری به فرع مسئله میچسبیم که اصل به کل فراموش میشه.
مثل امشب که سرپرستی خوابگاه ده بار سرویس های مراسم رو متذکر شد آخر سر يادش رفت اذان رو بذاره رو پخش.

یه وقتایی هم لازمه که ما به خودمون بیایم.
همین ماه محرماینقد درگیر عذاداری میشیم که فراموش میکنیم اصلا هدف امام حسین (ع) چ بود؟
خدا کنه هرچه زودتر کتاب نامیرا2 چاپ بشه.
بعدا نوشتم: هر وقت میام تو وبم انگار گُر میگیرم.یه جایی باید این حس من تموم بشه.اما چرا نمیشه؟؟؟؟؟؟
ارزش بعضی چیزا با به زبون آوردنش از بین می‌ره. این آخرِ بدبخت بودنه که به کسی بگی گاهی حالم رو بپرس.همیشه دیدن یه پیام ناگهانی، شنیدن یه سلام بی‌هوا، از آدمی که انتظارش رو می‌کشی، می‌تونه حال و روزت رو عوض کنه.گاهی آدم، خودش رو گم و گور می‌کنه، فقط به این امید که یه نفرِ مشخص» سراغش رو بگیره. بر خلاف تصور، خوشحال کردن آدمِ غمگین خیلی سخت نیست، فقط کافیه وانمود کنی به يادش هستی.
اومدم خونه ی مامان!
دیشب عجب شبی بود، رفتیم کنسرت گروه سون و آهنگای خاطره انگیزشون
جیغای من و اشک رو گونه م وقتی میخوندن سردی نگاهُ بشکن، فاصله سزای ما نیست»
یاد کی افتاده باشم خوبه؟
یاد کِی افتاده باشم خوبه؟
دبیرستان بودم، یه کامپیوتر داشتم، یه کارت اینترنت، یه یاهو مسنجر و یه آرشی که تازه از سربازی اومده بود!
يادش بخیر
يادش بخیر
مهربونی اصلا به این معنی نیست که آدمهمیشه خودشو با خواسته های بقیه هماهنگ کنه و اصلا وجود خودشو يادش بره و این مشکل خیلیا هست که میگن هرکاری میکنم نمیتونم بگم: نه همیشه کسی هست که از مشاورها بپرسدکه مثلا اگه من تقاضای دوستم یا جاری و و یا. رد کنم طرف دلخور میشه اما اگه قبول کنم خیلی برای خودم سخت میشه مگی بدروسینِ روانشناس در جواب میگویدکاظم سعیدزاده
 
متن آهنگ محسن چاوشی بنام بند باز
یه بند بازم من یه بند باز که دائم چشم توو چشم جماعت میوفته از رو طنابیه قلب دارم من یه ماهی قرمز که با تمام گلو چسبیده به قلابیه بادبادک گیجم اوج که میگیرم ممکنه کله کنم اما اسیر پروازمیه کیمیاگر تنهام که توی رویاهام از کُپه ی هیزم درخت میسازم♪♫♪ ♪♫♪ ♪♫♪ ♪♫♪دانلود آهنگ جدید محسن چاوشی به نام بند باز♪♫♪ ♪♫♪ ♪♫♪ ♪♫♪هنوز هیچ کتابی به هیشکی یاد نداده فرق درخت با شاخ گوزن چیهجنین سقط شده یه حافظه است
دلم واسش تنگ شده
هر شب با يادش دل سیر گریه هامو میکنم و بعد اروم میخوابم
خوشی هامو برد
خنده هامو برد
ارزوهامو برد
منو با خودم با یه دنیای خالی تنها گذاشت
میدونست کسی و ندارم،میدونست تنها تر از تنها منم
ولی دستمو ول کرد
از اون بالا ولم کرد
فقط دوسش داشتم همین
گناهم  دوست داشتن بود
فقط دوست داشتن
میگفت تمام تو سهم منه
وقتی ولم کرد تمام من سهم خاک میشه
عشق حرمت داره.
يادش بخیر ؟نه هیچ زل زدم تو چشماش و حرف زدم و حتی خندیدم ، باید زودتر ازینا این کارو میکردم من ادم فرار از نگاه بودم چند وقته دارم مودبانه به چشمای بقیه نگاه کردنو تمرین میکنم ، بدون سرخ شدن تا بناگوش .این دو سه  هفته همش اینور اونورم کلی درس دارم که نخوندم و همش استرس دارم ، استرس بدقول بودن . فردا همینکه برسیم خونه ( زادگاهم ) میشینم کارامو تموم میکنم ، قول میدم . 
پادشاه فصل ها اومد . 
 تو فصل پاییز چند تا چیز میچسبه اولیش با من بقشم با یاری شما .
1- قدم زدن تو هوای که رو به خنکی هستش.
2 - مصرف دخانیات حین قدم زدن در این هوای خنک :))
پی نوشت : سربازمون تنها 24 ساعت تا پایان خدمت سربازیش مونده و بالاخره تموم شد . يادش بخیر این پست  http://sabri.blog.ir/post/56
آدم بعضی چیزها رو تا نبینه نمیتونه درک کنه
بعضی کارها رو تا نبینه یا بعضی حرف ها رو تا نشنوهیا بعضی روضه ها رو.
امروز دیدم که صورت و گوش مادر بزرگم زخم شدهچون همش مجبوره خواب باشه
زخم بستر مطمئنا خیلی بدتر از این چیزهاست.
با این که مریضه و خیلی سخت می نشینه و قدرت بینایی و شنوایی اش ضعیف شده باز مادری کردن يادش نرفته است .
گاهی باید دست به دامن مادر شد.
#مادر_اگه_مریضم_باشه_باز_مادری_میکنه
#فاطمیه_نزدیک_است .
ای کاش من هم روبیکا داشتم
ستاره هفت هشتاد هر چه زدم روبیکا به گوشی ساده ی من راهی پیدا نکرد
ای کاش من هم ایران ایران می خواندم و گوشی ام یک گوشی ساده سیب گاز زده بود
گوشی سیب گاز نزده برای خوبان
يادش بخیر امام صادق لباس رویش جنس خوب بو د و از زیر لباس خشن و سخت می پوشید
اما امروز لباس ساده می پوشند و در باطن آن کار دیگر می کنند
چه کرده چشم تو این مرد زخم آلود دیرین را
که يادش رفته آن پیمان سنگین نخستین را
من آشوب زمان و کینه افروز جهان بودم
نشانده بر دهانم بوسه هایت مهر تسکین را
هر آنکس که به فتوای من از خود عشق را رانده
بگو باز آورد با احترام این جام زرین را
که من بعد از دو قرن رفته از کاوشگری هایم
ندیدم در خم صد ساله این تلخی شیرین را
دلیلش هیچ چیزی نیست الا عشق الا عشق
به لب هایت اگر می آورد این شعر تحسین را
محمد صادق امیری فر
شما که خواب و بیدار بودید ما آرام جمع کردیم و رفتیم سفر. رفتیم تا زخمهایمان خودش که خوب نمیشود حداقل سرباز بماند                          
آدم يادش نمی آید اول کجای دلش به لبه ی تیز حرفی زخم شد و این زخمها برای چه بود؟
قربان دلت سرت را درد نیاورم. با قطار رفتم تا تمام تصویرها از پیش چشمانم بگذرد، انگار که قیامت باشد
طولانی طولانی
در فرودگاه لندن، بر نیمکتی هنوز خوابش نبرده بود که صداهایی شنید، دستی هم به شانه‌اش خورده بود. دو پاسبان بودند، بلند قد، یکی با تاکی واکی و آن یکی که، دست بر شانه‌اش گذاشته بود، پرسید: اینجا چرا خوابیده‌ای؟
_منتظر پرواز به برلنم.
_گذرنامه خواست. دادش. حالا دیگر ایستاده بود، گیج خواب. همان پرسید: تولد؟
سالش را گفت، ۱۳۲۶ که می‌شود ۱۹۴۸. روز و ماه تولد حتی به شمسی يادش نیامد. گفت: ما جشن تولد نداشته‌ایم که یادمان بماند. می‌بایست بگوید نسل ما، ی
مهربونی اصلا به این معنی نیست که آدمهمیشه خودشو با خواسته های بقیه هماهنگ کنه و اصلا وجود خودشو يادش بره و این مشکل خیلیا هست که میگن هرکاری میکنم نمیتونم بگم: نه همیشه کسی هست که از مشاورها بپرسدکه مثلا اگه من تقاضای دوستم یا جاری و و یا. رد کنم طرف دلخور میشه اما اگه قبول کنم خیلی برای خودم سخت میشه مگی بدروسینِ روانشناس در جواب میگوید


ادامه مطلب
قرار عاشقانه هایمان
همان
کافه ی دنج ِ قدیمی
کنار ِ فالی که برای چشم هایم
گرفتی و
دست هایی که به دست هایم
فشردی تا
جمعه يادش نرود
قدرت ِ عاشقانه های ته فنجان ما
از
دلتنگی های ِ غروبش بیشتر است
#آزاده_کج_کلاه
Add a commentمشاهده مطلب در کانال
بعداز ۶-۷ سال امشب رفتم هیئت و بعد روضه شام هیئت روخوردم. يادش بخیر قبلا محرم حس و حالش قشنگتر بود. این موقع ها که میشد، شام غریبان، هرچی غم و غصه بود میومد سراغم که کاش محرم تموم نمیشد! خدارو شکر امسال اصل عاشورا و قیام امام حسین رو بهتر درک کردم.عزاداری‌هاتون قبول باشه.
     هیچ صفحه ای در فضای مجازی ندارد که بخواهد عکس ام را آنجا منتشر کند و بنویسد: بانو فلان و بیسار. هیچ وقت هم جملات و شعرهای عاشقانه ای خطاب به من روی وضعیت واتس آپش نگذاشته. برای رضای خدا یک عکس درست حسابی هم از من توی گوشی اش نیست. نگفته معلوم است که حرف اول اسمم را هم گردنش نیانداخته. اما امکان ندارد يادش برود شبها قبل از خواب،  برای صبحانه ی من از فریزر، نان بیرون بگذارد. و این برای من یکی خیلی لایک دارد.
چشم چشم دو ابرویه بینی کوچولولباش شبیه غنچهیه صورت تپّلو
نازه مثل عروسورت ماه کودکروی لثه اش می بینیدو مروارید کوچک
وقتی که دندونا روتو دهن نی نی دیدیک فکر خوب و تازهبه ذهن مامان رسید
باید باشه از حالامواظب دندونايادش نباید برهمراقبت از اونا
با اون دو تا دست ریزنی نی ناز و عزیزنمی تونه بشورهکه دندوناشو تمیز
باید مامان یا بابابعد خوردن غذاتمیز کنند خوب خوبدندونای نی نی را 
حسن این عکس رو برام توو واتس‌اپ فرستاده و نوشته "یادته؟!"مگه می‌شه آدم يادش نباشه آخه؟! سال آخر دوره کارشناسی بهمون خوابگاه ندادن و مجبور شدیم خونه بگیریم. این هم آشپزخونه همون خونه ست که هر دو هفته یه بار، دو نفره تمیزش می‌کردیم. آدم‌ها گذر روزها رو يادشون می‌مونه ولی روزگار نامردتر از این حرف‌هاست. به قول فیلم the angriest man in brooklyn، "روی سنگ قبرم می‌نویسند هنری آلتمن ۲۰۱۴-۱۹۵۱، تا الان نمی‌دونستم تاریخ‌ها هیچ اهمیتی ندارن، مهم اون خط فاصله
بچه که بودم هر چیزِ لازم و غیرِ لازم رو نگه‌میداشتم.قوطیِ شیشه‌ایِ عطرم که دیگه تموم شده بود و ته‌مونده‌هایی از بوهایِ آرامش‌بخش،کف‌ش مونده بود!قابِ طلاییِ موبایلی‌ که دیگه موبایلش رو نداشتم و موبایلی جدید با یه قابِ جدیدتر جاش رو گرفته بود!گلدونِ سبزی که من رو یادِ بهترینِ کاکتوسِ گلدارِ اتاقم می‌انداخت و لبه‌ش کمی شکسته بود!ساعت مچیِ سفیدم که عقربه‌های شب‌نما و فسفری‌ش شب‌ها توی اتاقم برق میزد ولی دیگه کار نمیکرد!پلیورِ صورتی
 ما یه استادی داشتیم که من اصلا دوسش نداشتم و همین دوست نداشتن رو توی فیسبوکم نوشته بودم، نگو همون استاد توی لیست دوستام بوده و من نمیشناختمش، ترم آخر که شدیم برای دومین بار استادمون شد و یهو تو سالن منو با اسمم صدا زد و گفت میشه باهات حرف بزنم؟ تعجب کردم که چطور اسممو يادش مونده، رفتم اتاقشو ازم پرسید چرا از من خوشت نمیاد، گفتم چون از روش تدریست خوشم نمیاد. روشش و کلی برنامه های درسی رو بخاطر همین حرف من عوض کرد و تونست نظر منو نسبت به خودش
یک ریز بزن باران بر حلقه ی گیسویشتاعطر دل انگیزی برخیزد از آن بویشصدغنچه ی گل بایدبرحلقه ی آن آویختیانسترن و سوسن. پیچیده به هرمویشدرهر نگه چشمش صد راز نهان داردتاهست اشارتها باگوشه ی ابرویششبها گه خوابیدن با خاطره و يادشسر را بنهم هر شب برنرمی بازویشبردارحجابش را تا مست شوندمردماز حسن وجمال او وزخوشگلی رویشآسوده روم هرشب بر بام خیال اوگرنیست مرابالی تاپر بکشم سویشهمچون .وهب. ای یاران دل برگذرش بندیدمن خاطره ها دارم ازهر گذر و کویش74/6/11 م
یه پست توی فیس بوک یه نفر دید که نوشته بود یکی از استادا، بعد دو سال تحمل بیماری به دیار باقی شتافت. 
تعجب زده شد! گویی هیچ وقت باخبر نشده بود.
تاریخشو نگاه کرد. خبر واسه سه سال پیشه!
يادش اومد کم کم که مراسم ترحیم هم توی دانشگاه با هم برگزار کردن. اینکه با دختر اون استاد حرف زده بود.
اینکه استادو توی دانشگاه توی اون دو سال دیده بود. اینکه یه درسو از بخش برق دانشکده گرفته بود و استاد بهش گفته بود که از من فرار کردی؟
.
انگار یه قسمتی از خاطره های ا
بعضی ها میخوان مشکلات مارو حل کنند!
لعنتی ها مشکل خود شمایید:/
 
 
رونوشت به مسئولین، نمایندگان، رانت خواران، مال خواران و خار مادران مربوطه!
 
+ من اونقدری عمر کنم ببینم یه با جَنَمی مجلس به توپ میبنده برام کافیه بعد دیگه چیزی از  خدا نمیخوام!
فکر نکنم بیشتر از ۶۰۰-۷۰۰ سال نــوری طول بکشه:\
 
× حالا من این آرزو کردم ولی شانس که نداریم، الان یکی از نماینده ها صبح میره مجلس املت بزنه شیر اجاق گاز يادش میره ببنده کلا میرن هوا منم درجا با ملک الموت i
 
عشق. همیشه توی زندگی بوده. انگار کن برای هر مفهومی از زندگی، یه نمودار فهم باشه. اصلا بگو یه تابع داره که به مرور تو زندگی يادش می گیری.
حالا واسه عشق، از همیشه بوده ولی میزان یادگیریش یه سری نقطه هایی داشته که شیبشو تغییر جدی داده.
و واسه من شاید ده سال پیش بود که یه ت اساسی خورد.
و بعد از یه سری اتفاق های خیلی سخت زندگی، امسال فک می کنم یه ت اساسی جدید پیدا کرده باز.
و من چقدددددر نمی دیدم چقددددددددر نمی دیدم. :)
 
صدای بارون میومد. رفتم زیر بارون. مدیر اومده میگه مریض میشی شما، بفرما داخل. اومدم بپیچم از یه ور دیگه برم، دیوار بود همش، نشد. گفت خیس شدی. گفتم جلسه کجاس؟ گفت فلان خیابون و بهمان سالن. گفتم آهان.گفت ولی خیسی شما. يادش نرفته بود زیر بارونم. گفتم خب. اومدم بالا. دلم میخواس بمونم آه بکشم هنوز. نذاشت. تصمیم گرفتم پیاده برم. بهش نگفتم، به مدیر. میگفتم چشماش چار تا میشد. مدیری که چشاش چارتا شده باشه خوب نیس. دوست ندارم.
 
 
با صدای کلاغ که توی حیاط به دنبال جفتش می گشت از خواب بیدار شد. کمی همانطور روی تختش دراز کشید و به خوابی که دیده بود فکر کرد. خواب سیاوش را دیده بود. تقریبا هفته ای دو سه شب خواب او را می دید. خواب می دید که رو تخت یکدیگر را بغل کرده اند. همیشه وقتی این کار را می کردند چشمانش را می بست، ولی توی خواب هایش چشمانش را باز نگه می داشت تا صورت سیاوش را بیشتر ببیند. اینبار هم همین خواب را دیده بود. نمی دانست معنی این خواب چیست. آیا به خاطر دلتنگی هایش است ی
#يادش_بخیر
يادش بخیر هر وقت بهش پیام می دادم بهم می گفت چطوری جواهر ؟
می گفتم چرا جواهر ؟
می گفت همون خواهره نقطه ش افتاده پایین شده جواهر .
خیلی مهربون بود.
حواسش به همه بود .
شهید راه نابودی اسرائیل
شهید محمد مهدی لطفی نیاسر
يادش بخیر آن زمانی که وقتی باران می گرفت از خانه بیرون می دویدم ، یا بی مهابا کنار می زدم و از ماشین بیرون می آمدم . چون دلم لک می زد برای قطرات بارانی که سرزندگی و دعای مستجاب را برایم به ارمغان می آوردند . باید خدا را به خاطر این معجزه اش شاکر باشم . که با چند قطره آب ، می تواند زندگی را به این زمینِ مرده که هیچ به دل های ما هم بازگرداند .
+ امروز صبح یک زیرِ باران قدم زدن اجباری داشتم . خیلی چسبید .
✅ اصطلاحات کاربردی در انگلیسی✅
I have to see about it
حالاببینم چی میشه
Are you teasing me
مسخره ام میکنی؟
Stay where you are
همون جا وایسا
I'll sue you
من ازدست شماشکایت میکنم
Give that to me
اونو بده به من
He's not okay at all
حالش خیلی بده
It's the end of me
بیچاره شدم
I am worried
دلم شورمیزنه
That is no problem
اشکال نداره
What do you need
امرتون؟
Here you are
بفرمایید
Have a nice time
خوش باشی
Good old days
يادش بخیر
God help me
خدابخیرکنه
Keep that in mind
دیگه سفارش نکنما
Good job
دستت طلا
Stick to your job
بچسب به کارت
God willing
انشاالله
Back to work
به کارت
یه پیجِ دوم تو اینستا دارم که باهاش کسیو فالو نکرده بودم و کسی رو هم اَکسپت نیز. 
تا وقتی که گوشی داشتم (یک سال و نیم پیش تقریباً) هر از گاهی مثِ یه وبلاگ آپدیتش میکردم. میگم مثِ وبلاگ، چون کسی نبود که ببینه چی پست میکنم و چی میگم. حتی وبلاگ‌تر از وبلاگ بود.
امروز بعد از 1.5 سال لاگین کردم و دیدم پستای این اکانتمو. 47 تا پست گذاشته بودم، از 94 تا 97. یادم رفته بود خیلیاشونو، اکثر حال و احوالاتی که اونجا ثبت کرده بودم.
یکی از پستام ولی عینِ روز اومد جل
سلام
علیرضا دوست داداشم پیشنهاد شراکت توی کار داده و فردا روز اوله و الهی به امید تو
امروز با محمدرضا دوستم رفتیم پارک 
یکم حرف زدیم و بعد رفتیم نمازخونه و نماز خوندیم
توی نمازخونه کلی عکس از شهدا بود 
شهید میرافضلی؛شهید امینی؛شهید عباس زاده و
يادش بخیر راهیان نور
خدایا حواست بهم باشه من یاغی نیستم من بندتم
الان احمدوند گوش میدمبدجوری دلم گرفته
ولی هیچکس نمیدونه
چه حال بدیه اینکه توی جمع باشی و اما توی خودت
چه حال خوبیه که خدا نگات کنه
از دارِ دنیا، فقط همین وبلاگ رو دارم واسه نوشتنِ احساساتم به تو. که وسط شلوغیا و بدو بدو ها، یا حتی لابه لای وقتایی که دلم می‌خواد برم و از همه دور شم، بازم یه جایی باشه که یادم نره تو رو. که بتونم بنویسم برات.!تو فکر می‌کنی، اون‌ چیزی که درباره‌ی خودت باید می‌خوندی رو توی اون پیج خوندی.! ولی اشتباه می‌کنی، تو هنوز هیچی نمی‌دونی! که همه‌اش هم، این ۴۲۹ تا پست نیست.این‌جا خونه‌ی توئه، ببخشید اگه گاهی حالِ بدِ روزا و مشکلای خودم رو ریختم
یه فامیل جالبی دارم ، سه بار منو تو این سال 98 دیده هر سه بار هم پرسیده که چه رشته ایی میخونم ، میگم فلان ، میگه : عه همینجا ؟ میگم بله ، میگه فلان دانشگاه اینجا ؟ میگم بعله ! بعد تو هر سه دفعه من علامت تعجب شدم که چرا اینجوری میکنه ! واقعا يادش میره یا نه یه مردم ازاریی داره تو وجودش!
. حوصله ی هیچی جز خواب رو ندارم ، کی تموم میشه این دانشگاه یکم بگیرم بخوابم ! به تحویل پروژه فکر میکنم مغزم داغ میکنه |:  
یه فامیل جالبی دارم ، سه بار منو تو این سال 98 دیده هر سه بار هم پرسیده که چه رشته ایی میخونم ، میگم فلان ، میگه : عه همینجا ؟ میگم بله ، میگه فلان دانشگاه اینجا ؟ میگم بعله ! بعد تو هر سه دفعه من علامت تعجب شدم که چرا اینجوری میکنه ! واقعا يادش میره یا نه یه مردم ازاریی داره تو وجودش!
. حوصله ی هیچی جز خواب رو ندارم ، کی تموم میشه این دانشگاه یکم بگیرم بخوابم ! به تحویل پروژه فکر میکنم مغزم داغ میکنه |:  
مدتی میشه ننوشتم
دوست دارم دوباره بنویسم. این اواخر فشارهای روم خیلی بیشتر شدن. از همه مهمتر باید توی عرض شش ماه یه ماشین و خونه جور کنم. هفت خان رستمه و فقط می‌خوام برای یک بار خودش این مدت رو به تصمیماتم اعتماد کنه و حمایت بشم و می‌دونم که این کارو نمی‌کنه. تحقیر میشم ولی این کارو انجام میدم و آخر سر هم خوشحال میشه و يادش میره چه رفتاری باهام داشته و حتی يادش میره به قولم عمل کردم. همیشه هر چی خواسته فراهم کردم و هر چی ازش خواستم یه جوری ازش د
ای سر زمین با صفا اسفاد                 ای مهد ایمان و وفا اسفاد
 ای ملک آبـاء و نیـاکانم                       ای خاک پاکت توتیا اسفاد
 
 کـوه بلنـدت افتخـار آمیز                       یـادآور تـاریخ پربـارت
 بر بام آن شاسکوه و میلاکوه                در دل نهفته گنج اسرارت
 
 آویخته برشانه از هر سوی                  چون جعد مویش شاخه انجیر
آن پیچ و تاب دره شه رود                    انداخته بر گردنش زنجـیر
 
ویرانه های قلعه کوه آن                      دارد نشان
 رفتن. نبودن. نباید زیاد طول بکشد. نباید عادت شود. نباید گذاشت دلتنگی به حد نهایت برسد. نباید گذاشت دل به دلتنگی خو کند. يادش بگیرد و با آن کنار بیاید آدم نباید آن‌قدر برود . و دور شود . که از مدار جاذبه‌ی کسانی که دوستش دارند . خارج شود بگذارید در گوش‌تان بگویم. آدمی که یک بار تا پای مرگ رفته باشد . و برگشته باشد، دیگر از مرگ نمی‌ترسد. آدمی که یک بار تا سر حد مرگ دلتنگ شده باشد و زنده مانده باشد، دیگر از فقدان نمی‌ترسد. ‌‌‌‎‌‌
راستش من دیگه اینجارو دوست ندارم در واقع خودمو دوست ندارم حرف زدن با خودمو دوست ندارمحس میکنم دارم به اون با این کارم خیانت میکنم اخه همیشه حرفای دلمو به اون میزنماینجا یه دیواری ساخته بین من و اون ، دوستت ندارم ، دیگه نمیخوام به خزعبلات ذهنم توجه کنمدیگه فقط سعی میکنم زندگیمو بکنم و با جریانش همراه بشمهمیشه هیچ چیز اونقدر که فکر میکنید سیاه نیست تلخ نیست باید قدر تک تک لحظاتو دونست و این نِق نِق کردنای من، جز اینکه خودمو از خودم دلسردتر
دیشب خواستم یه جوری سربسته بحث گواهی نامه رو باز کنم بعد یه عالمه مقدمه چینی بابام گفت از داداشت رانندگی یاد بگیر به داداشم زنگیدم گفت از بسرش یاد بگیرم به ایوب برادر زادمگفتم میگه من به بچه جماعت رانندگی یاد نمیدم خدایا چرا این مردا فک میکنن اشرف مخلوقاتن والا وایسین من گواهینامه بگیرم از هر کدومشون یه ماشین کش میرم والا یه ترگل که بیشتر ندارن البته من رخشمو با لامبورگینی هم عوض نمیکنم هر چی باشه باهاش کلی خاطره دارم اخی يادش بخیر من برم
يادش بخیر پارسال بود حدودا،یکی از دانش آموزان حرف آخری پیام داد و گفت ما این هفته در آزمون آزمایشی قرار بود از زیست پیش دانشگاهی فصل ۸ سوال بیاد و من هیچیییی نخونده بودم،همون موقع تازه با شما آشنا شده بودم و زیست گیاهیتون رو تهیه کردم،و در یک هفته قبل آزمون آموزش فصل ۸ رو با حرف آخر دیدم و یاد گرفتم
- خب دیگه چه خبرا چطوری؟ کجاها رفتی؟
+ هیچی دیگه شما چه خبر؟ یه کمم شما بگید؟ به کاکتوسام سر میزنید؟ خشک نشدن که؟
- نه حواسم هست حالشون خوبه. راستی داشت یادم می رفت فردا دارم میام، ساعت ۴صبح بلیط دارم.
+بابا؟!!! :/
- بله؟
+ راستی داشت یادتون میرفت؟! یعنی چی؟ شوخی می کنید ؟
- چیو‌شوخی می کنم ؟:)
+یعنی واقعا بلیط گرفتید؟ واسه اینجا؟
- آره، پس واسه کجا ؟
+ بعد داشت یادتون میرفت بگید؟‌ 
- اصطلاحه دیگه، یادم که نمی رفت گفتم دیگه بهت
+راستشو بگید بابا کی گرف
شهریور که می‌شود آدم دلش می‌خواهد سفر کنددل را بزند به دریا به جنگلشهریور انگار به خودش عطر پاییز را زده، هوا کم کم رو به سردی میرود و ابرها بارانیشهریور بویِ خاک و نم باران می‌د‌هد . کاش کمی آرام ورق می‌خورد آن خاطرات کودکیهرچه بزرگتر می‌شویم " يادش بخیر ها " درونمان غوغا میکنند و خاطرات کودکی و بویِ کتاب نو و مدرسه که ما را یادِ گذشته می‌اندازدکاش هنوز هم همان کودکی بودیم که ذوقِ خرید کفش نو و کیف شکلک دارو لیوان فانتزی و دفتر هایِ
معنی عنوان رو هیچ وقت نفهمیده بودم تا وقتی که.
برای اولین بار راحت فراموش شدم یا بهتر بگم
با کسی مواجه شدم که راحت فراموشش کرده بودنو اونم منو راحت به فراموشی سپرد :))
البته که روحش شاد و يادش گرامی باد!
_________
پ.ن: چتری کوتاه کردم چقده ناناس شدم ماشالا :)) مد شده دیگه چتری مگه نه؟! عای ام طبق مدپیش رونده:)))
ھیسسسسسسس ساکت.دیروز 23سال و2ثانیه پیر شدمجریمه شدم!~!الانم احتمالا يادش رفته دستگاه رو بگیره.خوب خوب خوب توى این24ساعت که وبلاگم نبودم فھمیدم خعلى عاشق اینجام.آره دیگه بریم سراغ پ.ن
*نیلو.فاطمه.اتسھ.ناشناس.وى معذرت خواھى مدیونتونم/میانه.کرھ اى/گومن~سى مى ماسه.ژاپنى/آیم ساری ھرکى اینو ،ندونھ خیلی
**یاسى نژار کھ ناراحت شى که این خیلی بده/ویستا میدونم سخته ولی مثل ى دوست که نه مثل خواھر پشتتم/کیوتى امیدوارم نقص فنى زودى خوب شه و برگردى
بیست و دو سال از فوت پدر گذشته است.من بیست و دو سال غم و شادی را بدون او گذرانده ام.امروز در لابلای کارهای خانه شرشر اشک می ریختم.غم انگیز بود که گذشت سالها دردم را تسکین نداده و هر وقت به بن بست زندگی میرسم به يادش اشک می ریزم."اگر پدر زنده بود"ها برایم ردیف می شود و زندگی زهرم میشود.اندرزگوی درون پند می دهد که حالا که زنده نیست در حال و با داشته ها زندگی کن.سخنش را نمی فهمم و باز باران اشک است که می بارد و تمامی ندارد.با خود می گویم"این اخرین بار ا
حس یه فوتبالیست مدافع رو دارم که خیلی وقته به گل زنی می کنه . اما از اونجایی که مدافعه موقعیتش تقریبا هیچ وقت واسش پیش نمیاد . تا اینکه یه روز جلوی یه تیم خیلی مهم ، به طور شانسی یه موقعیت گنی به دست میاره .اما اونقدر تو نقش دفاعیش فرو رفته و که طبق عادت فقط توپ رو پاس میده به مهاجم تیم . مهاجم توپ رو گل می کنه یا نه ؟ اصلا مهم نیست . بعد بازی مدافع تازه متوجه میشه کهخودش می تونسته موقعیت رو گل کنه ولی اینقدر تو نقشش فرو رفته که حتی آرزوش تو مهم تر
به نظرم یکی از نشونه های شروع بلوغ در یک موضوع
نوسان دیدن و ندیدن اشه.
مثلا وقتی متوجه ساختاری میشم یا یه ترس قدیمی که
همیشه به روش های مختلف فرافکنی اش میکردم رو دیگران 
و حالا میدونم که اصل داستان تو خودم
و می پذیرم
دیدن ها شروع میشه
اولش هفته یا هر چند روز یکبار
یکم که میگذره مثل یه شکارچی ماهر میشی که شکاری از دستت محاله در بره
بعد یهو یه روز ناگهان متوجه میشی که خیلی وقته خبری از شکار قدیمی ات نیست
و يادش بخیر که قبلنا چقدر شکار داشتی
دل
امروز عجیب توی فکر بودمهمه ی گذشته مثل یه فیلم از جلوی چشمام رد میشدسال پیش این موقع,يادش بخیر حسین هنوز زنده بود،علی نرفته بود ,ما جدا زندگینمیکردیم,پریسا دانشگاه قبول نشده بود,آجی کرج سرکار نمیرفت,آرش خواستگاری نیومده بود,استرس همیشگی وجودش تو تن منو زهرا بود,بهنام سپاهی نشده بود,زندایی حامله نبود,بابای علی زنده بود,زهرا بیهوش نشده بود و و و در عرض یکسال کلی اتفاق خوب و بد برامون افتاده و شاید بعضیاشونمسیر زندگیمونو عوض کرده باشه خد
نماز نوعا برای ما ذکر نیست.
ذکر یعنی یک دوپینگ حسابی.
خاصیت ذکر آن است که زودتر از آنکه به ذهن بیاید به دل نشسته است.
نمی‌خواهد بخواند تا يادش بیاید.
بلکه چون می‌آید می‌خواند.
این چند جمله امروز صبح فکرم رو مشغول کرد. فکر کردم دنیای یک مومن واقعی یا دنیای حضرات معصومین چقدر برای ما گنگ و غیر قابل فهم هست.
حالا از اونجایی که یکی دو ماهی هست بیشتر با تعقل محض درگیرم، احساس می‌کنم نیاز به یک امر فوق عقلی پیدا کردم. چیزی شبیه شهود. شبیه علم حضوری.
يادش بخیر قدیما که "بی کلاس" بودیم بیشتر دور هم بودیم و چقدر خوش میگذشت و هر چقدر با کلاس تر میشیم از همدیگه دورتر میشیم.
قدیما که "بی کلاس" بودیم و موبایل و تلفن نبود و واسه رفت و آمد وسیله شخصی نبود، همیشه خونه ها تمیز بود و آماده پذیرایی از مهمونا و وقتی کلون در خونه در هر زمانی به صدا در میومد، خوشحال میشدیم؛ چون مهمون میومد و به سادگی مهمونی برگزار میشد.


ادامه مطلب
روزی روزگاری مهتری با کهتری و استری و انتری بر طریقی خرم روانه گشتندی. مهتر سوار بر استر که همه يادش کتابت طومار بر دوستان و دلبران می بود، بذله گویی ها می داشت و یاوه ها می بافت و گاه شمایل رفو کردندی و مشاع می نمود و  بر هیچ و هیچ آگاهی نداشت، با غرض و بی مرض استر را بر معبر دیگران می راند و آزارها می رساند و عربده ها و ناسزاها نشنیده می داشت. استر هر آنچه در توان می بود ازین اجبار نامعمول سر ناسازگاری می گذاشت، لیک سودی نمی برد.کهتر که نظری بر
یاد قدیم و اینا افتادم حالا مثلا انگار خیلی گذشته یا مثلا فراموش کرده بودم یهو يادش افتادم=))ی کلیپ از علی ضیا دیدمک میگف دو بار رفتم خواستگارییی بارم ک کوچیک بودم قرار بود وقتی بزرگ شد و مجری شدبره خواستگاری ک تو عالم نوجوانی گویا قرارشو گذاشته بوددختره گفته بود اگ مجری شدی .منم زنت میشمخلاصه میگ بعد چندسال دخترو همراه بچه اش دیدمگفتم بهش یادته و اینا گفته گذشته ها گذشته مهم اینه ک هردومون خوشبخت شدیمی حس عجیبی پیدا کردمخب بعضی وقتا نمی
اینبار بخاطر تو پیش روانشناس رفتم. تصمیم بر این شد که به مادرت پیام بدم. تو را به روانشناس برسانم و دیگر نگرانت نباشم. بعد از اینکه به نتیجه رسیدیم که در مورد تو باید چیکار کنم،‌ ازش پرسیدم می‌دانم که تو مرا نمیشناسی. او را نمیشناسی. اما بر اساس همین حرفهایی که الان زدم، به نظرت. میشه که ما دوباره دوست باشیم؟» گفت :به نظر میرسه این دوستی خیلی ازت انرژی می‌گرفته. تو وقت و انرژی صرف او می‌کردی ولی او در عوض برای تو کاری نمی‌کرد. نمی‌کنه. همی
با هیچ کی نمیتونم حرف بزنم. این روزا اون احساس افسردگی میکنه کلا حس میکنم خودشو از من جدا کرده. دلم میخواد بنویسم ولی فقط حرفامو تو فکرام میگم. نمیدونم چشه. دیگه وبلاگشو نمیخونم چون توش دنبال حرفای نگفتش به خودم میگردم ولی ناراحت میشم از خیلی از طرز فکراش نمیدونم حس میکنم کل مشکلاتش برمیگرده به من شاید اگه نبودم بهتر بود. دوس ندارم بخونه شایدم يادش نیاد همچین وبلاگی داشتم حس میکنم ازش دارم جدا میشم و دور دیروز خوب بود با خنده و شوخی گذشت امرو
همین الان
گوشه سمت راست بالای تلویزیون یه آرم دیدم 
فکر کردم ارجه 
گفتم اررررج 
بعد دیدم نه! ال جیه :/ 
بچه بودیم ایران شرق و نیک کالا و اررررج و حتی گاهی آبسال _ اوه نه می گفتن آبسال خیلی خوبه بدون تبلیغ عالیه_ واقعا يادش بخیر 
الان میگن ایران شرق نیروهایی رو تعدیل کرده 
الان کل جنس ایرانی شده تمممممام شوینده ها که خدا می دونه مواد اولیه اش کجاست و انننواع روغنی جات و دسریجات که اونها هم شدید مشکوکند 
 
 
 
خیلی دلم برات تنگ شده ارج 
خیلی 
همون
حس یه سنگ خاکستریِ تیره و روشن، روی یه نیمکت چوبی توی یه شب پر ستاره و خنک. با گوشه ای بین بنفش و نقره ای که برق می زنه.
نشسته و آسمونو نگاه می کنه، خنکا رو نفس می کشه. و تمام اینا، فقط روی صیقلی و خوشگل سنگیشو نوازش می کنه. 
انگار هیچ کدوم از این قشنگیا وارد خورده های وجود خورده سنگیش نمی شه.
نه
اینجوری نمی شه. باید یه کاری کنه!
می ره به همه ی اون جاهایی که نشانی از هوای باز دارن و بوی رهایی می دن سر می زنه. سر می زنه تا بلکه این هوای بودن رو یاد
بله جانانم. دو هفته پیش رفتم و یک ادکلن قیمت گرفتم جهت هدیه به فارغ الخدمتی برادرجان که صد میل بود. و بعد یک ادکلن نه از همان مارک که پنجاه میل. جفتش رو یک قیمت گفت. پرسیدم چرا آخه؟ جفتش که برا یه جاست اصولا باید تفاوت داشته باشه در قیمت. یک نگاه عاقل اندر سفیه به ادکلنه و ادامه اش را به من انداخت و گفت اینجوریه دیگه. امروز رفتم همان را بخرم. چند تا ادکلن دیگه پرسیدم و بعد مجددا مورد نظرهارو. من رو يادش نبود اما دستش درد نکنه ترتیب اثر داده
Akse Aghaye Khamenei

آخرین جستجو ها