نتایج جستجو برای عبارت :

از کی تا حالا بالای شَصت کیلو رفته تو آیین بی بی ؟

 حالا که رفته ایحالا که رفته ایپرنده ای آمده استدر حوالی همین باغ روبروهیچ نمی خواهد،فقط می گوید: کو کو.*****اگر تو نبودیاین کوچهبا کدام بهانه بيدار می‌شدو این شببا کدام قصه می‌خوابيد؟*****حالا که آمده ایباز هم به گیلاس آباد می رویمبه آن باغبان بگو نگران نباشدما گیلاس ها را نمی چینیمما فقط با گیلاس ها حرف می زنیم!*****با هرچه عشقنام تو را می توان نوشتبا هر چه رودراه تو را می توان سرودبيم از حصار نیستکه هر قفل کهنه رابا دست های روشن تومی توان گشو
من در خویش فرو رفتهندانستمنفهمیدم که او رفتهفقط ناگاه حس کردمکه بوی عطر او رفتهکنارم جای او خالیستامید از زندگی رفتهمثال قمری مادهکه از لانه جدا ماندهچرا رفته کجا رفتهحواسم غرق در خود بودنگاهم خیره بر دیوارز فهم من شده خارجچرا ساعت ز کار افتادزمان ساکت شد و خاموشتنفس از هوا رفتهفضا تاریک شده مطلقکجا  پس نور ماه؛رفتهولی من شکل ماندن راتجسم میکنم در ذهنتوان و احتیاجم رابه هم ترکيب خواهم کردغرورم از کفم رفتهبرایت می کشم فریادهوا از زندگی ر
بسم الله
از وقتی رفته ام از اینجا و اینجا شروع کرده به خاک گرفتن دیر زمانی نمی گذره. یادش بخیر دوستی داشتم که می گفت چه حوصله ای داری که هر روز می نویسی و خودش درگیر زندگی شده بود بيشتر. حالا من هم می فهمم درگیر زندگی شدن چه جور است که به هرحال درگیر کار شده ام و فرصتی برای نوشتن پیش نمی آید.
بخشی از خاطرات سفرم که اگر به یاد بياورید را در تلگرام نوشته ام. اگر اسمم را می دانید در تلگرام پیدایم کنید و پیغام بدهید تا برایتان لینک کانال را ارسال کنم.
دلم باز تنگ شده وقتی بودی خیلی حساس بودم نسبت به همه چیز، اما حالا که نیستی اصلا یادم رفته چرا خواستم نباشی!تو رو کم دارم، اما من گذروندم زمستون و بهار و حالا تابستونمنتظر پاییزم‌ که میدونم دلتنگ تر از همیشه میشم وقتی نم نم بارون میزنه‌
کسی جز من نمی داند قرارِ رفته یعنی چهز بغض آسمان جویید که  سارِ رفته یعنیچهزمین تشنه به خون من، کجا می دانداین کرکسبرای عزت شیران شکار رفته یعنیچهشبيه صاحب مصرم که چوپانی مرا پسزدزلیخا خوب می داند وقارِ رفته یعنیچهمن از جنس طلا بودم ولی در بازی قسمتتمام  زرگران دیدند عیارِ  رفته یعنیچهقطار عاشقی می رفت به شهری آنوردریافقط جا مانده می داند قطارِ رفته یعنیچهبدان آزادی خفاش به از بند و قفس در باغکجا یک سِهره می داند بهارِ رفته یعنیچهچنان
حالا که کلمات شروع کرده اند به چرخیدن برای از یاد بردن این وضعیت، بيا از روی پل هوایی کنار درب شرقی برویم آن طرف که همیشه شلوغ بود. برویم پایین تا آن کوچه روبروی دکه رومه فروشی. حالا که آمدی اینجا بایست و شاهد له شدن باش. آرام آرام فرو رفتنم را نگاه کن. مثل همین حالا که فرو رفته ام داخل خودم. و این را یادت باشد که پتو فقط پوسته ایست برای پوشاندن حجم مچالگی! وگرنه گرم شدن حاشیه است. بغل برای گرم شدن است نه پتو. . . اصلا کدام آدم عاقلی است که در این
‏مامانه توی فروشگاه به بچش گفت چیپس و پفک نمیخرم برات







پسره چیپسو باز کرد گفت حالا مجبوری بخری
دهه نودیا واقعا گودزیلان
 
معلم به دانش آموزاش میگه : بچه ها شما دلتون پاکه دعاکنید بارون بياد .





یکيشون پا میشه

میگه : ما اگه دلمون پاک بود تا حالا شما صد دفعه رفته بودی زیر تریلی
بعضی وقتا یه چیزی رو میخوای ، دلت آرومه که دعا میکنی و میگیریش
یه پولی نیاز داری ، کار میکنی به دستش میاری
دلت نوشیدنی میخواد ، برای خودت میخری
ولی بعضی وقتا دلتنگ کسی هستی
که رفته ، که نیست
حالا تو هی گریه کن
هی دعا کن
رفته
برنمیگرده
یه روزایی هر چی خودتو بزنی به نفهمیدن
بری سراغ سازت ، بزنی و بزنی و مثلا دلتو خالی کنی
قلم کاغذ برداری بنویسی
نه انگار فایده نداره
انگار آسمون ابری و تنهایی تو خونه و مرور خودکار یه سری چیزا تو مغزت
قراره امروز
آرزو بر باد رفته را چه باک از مرگ که پای هر آرزو هزاران بار جآن داده ؟  کسی میدونه چند اقیانوس اشک باید ریخته بشه تا غم از دست دادن آرزوتو دیگه به دوش نکشی ؟ کسی میدونی چند سال روانکاوی و چند کيلو آنتی دپرسانت لازمه تا آرزوتو فراموشش کنی ؟ کسی میدونه بعد از دست کشیدن از خواسته ی قلبيت چند هزار بغض قرار تا روزی که زنده ای خفت کنه ؟کسی میدونه تلخی طعم نرسیدن تا کي رو زبون آدم میمونه 
امروز دیر بيدار شدمو تا ظهر خوابيدمو به خاطرش از خودم متنفرم متنفرم متنفرم. :(
خوابم زیاد شده خستگی دست از سرم برنمیداره و نمیدونم چیکار کنم دیشب با این که تا هفت عصر خواب بودم ساعت یک بيهوش شدم بعد فکر کن تا الان خوابيدم یعنی حدود ۱۲ ساعت خواب. حالا میگی نباید از خودم متنفر باشم :((((
به هر حال چاره ای ندارم جز این که پاشمو شروع کنم زمان از دست رفته بيهوده گذشته رو نمیشه برگردوند :( حالا که من این کتابو دوست دارم باید اینجوری بشه؟ بيخیال برم کار ک
این منم قوی تر از همیشه 
به خودم تبریک می گم 
حالا وقتشه 
وقت کاری که بهمن 95 نمی فهمیدم یعنی چی 
اما حالا می فهمم 
فقط باید رفت جلوتر حتی اگه انگار همه چی از دست رفته 
حتی وقتی انگار هیچ چیزی نیست و ته قلب خالی شده
باید رفت
اون جلوتر چیزای بهتری هست 
جواب سوال ها 
پاسخی برای رنج ها و غم ها
بالاخره غبار می ره 
خورشید میاد 
چشم هام می بينه .
 
× که به خورشید رسیدیم و غبار آخر شد 
× خورشیدی که درون هر کدوم از ماست 
خورشیدی که باید بيدار کنیم
من رفته بودم که نیام دیگه.هفته پیش همینجوری اومدم سر بزنم یهو با کلی نظر مواجه شدمفک کن یکي از دوستات که سال اول کارشناسی انصراف داده بود رفته بود و چند سال ازش بي خبر بودم و تنها شماره ای که ازش داشتم خاموش بود
کلی پیام داده بود حالا منم چند روز سر نزده بودم
خلاصه ایمیل دادم بهش و شمارمو گذاشتم براش
باز من چند روز منتظر 
که چهارشنبه پیام داد و خلاصه به هم رسیدیم
میگم بهش وبلاگ منو چطوری پیدا کردی؟
میگه یه بهشت یادم بود سرچ کردم
*امروز یعنی دی
هر چه تلاش کردم نشد که خداحافظی کنم و بگم دیگه نمیام. نه به بچه‌ها گفتم، نه پرسنل. فقط مدیر و سرپرستار خبر دارن. نهمین و آخرین شیفتم تو مرکز توانبخشی بود. با بچه‌ها مشکل اساسی نداشتم، ولی با کادرش تقریبا چرا.
دیشب تو مرکز افطار_پارتی بود! اول افطار، بعد هم ارکستر و رقص و فلان!
یکي از بچه‌ها دستش خورد کاسه‌ی سوپ چپه شد رو گوشی من که به عنوان چراغ گذاشته بودم رو میز (چون تو حیاط بودیم). حالا انگار سرما خورده، صداش درنمیاد. گمیشان هم که رسیدیم، هم
دوستان رفته‌اند. یارم در دوردستان به خواب رفته‌است‌.و بيرون انبوهِ تاریکي است.‌کلماتی را با خود زمزمه می‌کنمکه سفیدیشان از چراغ است‌،و در میانه‌ی خواب و بيداریمادرم را به خاطر می‌آورم. یک خاطره‌ی پاییزی.درست مثل سرما، انگار واقعا خبر داشته‌اماز هرچه حالا مادرم مشغولِ آن است‌.در خانه است، در اتاق‌اش.بخاری کودکي‌امکه اسب چوبي اسباب بازی‌ام با من به سمت‌اش یورتمه می‌رفت،بخاری کودکي‌امکه دیگر مدت‌هاست روشن نمی‌شود‌،و مادرم را گ
#روز_دانشجو/ طنزاین که میبينی کنون چون لاله خوش‌بو شدهخرزده تا لایق عنوان دانشجو شدهکل فامیلش کل ممتد کشیدند از خوشیتا خبر آمد زمان ثبت نام او شدهاو خودش یک پا نیوتن بود اما ای دریغسیب ها کلا کمی گندیده و کرمو شدهکنترل سی، کنترل وی، اند تحقیقات اوستگاه حتی دیده ام محتاج بر آندو شدهخواسته رنگ‌ی هم بگیرد یک کمیگاه با کيهان و گه با آرمان همسو شدهاکس روزی موج بود، حالا ببين در خوابگاهسخت محبوب است نام گونه ای دارو شدهاز حراست تا که با اذن ا
 
من و قلب کوچکم برای حاصل کار و پول عرق جبين خویش نگرانیم !
 یه سفارش دادم اینترنتی اونم چی ؟؟ مانتو !!
حالا پول خود را داده ایم رفته و به انتظار پستچی نشسته ایم :))
 
+ شما از ریسک خرید اینترنتی بگید و به دلداری ام بپردازید :)))
 
قوه ی تجسمم و تصورم قوی تراز قبل شده. برای یه مدت از هرچی تجسمه دور شده بودم چونکه بزرگترین تجسم زندگیم کنارم بود. اما حالا همه چی به حالت سابق برگشت با این فرق که نتونستم از این موقعیتی ک در اختیارم گذاشته شد درست استفاده کنم و چقد بده آدم مغرور بشه!!!کاش این غرور لعنتی رو مواظب بودم. کاش حواسم بود. شدم مدیری که یکهو از صحرا اوردنش و نشوندش رو میز ریاست و گفتن تو رییس. شدم همون آدمی ک یادش رفت چی بوده و حالا چی شده.من خستم از این گند زدن هام که بع
صبح خمار مستی عشق در رسید. هرچه حظ بود بردیم و حالا تهی وار در هیچ و هیچ و هیچ فرو رفته‌ایم.
دلم می‌خواهدش، دوست داشتنش را اما واقعیت این است که نمی‌دانم چه می‌خواهم. کاش بمیرم. کاش تمام شود این زندگی پوچ و بي‌حاصل، کاش شجاع باشم و توان خودکشی را داشته باشم. من هیچ وقت ارزش هیچ چیزی را نداشتم، حتی مرگ.
الف. سلام.  می‌بينم که چه‌قدر نزدیک شده‌ام به رویاها و آرزو‌ها. امّا این نزدیکي شاید به سبب این باشد که من از دیوار مقابل‌م بالا رفته‌ام. حالا لبه‌ی پرت‌گاه‌م. به سوی خوش‌بختی را نمی‌دانم. همه‌چیز شبيه تهِ فیلم‌های ایرانی دارد به خوشی میل می‌کند و این مرا می‌ترساند. تعارف ندارم، من آدم بدبينی هستم. و حالا همه‌چیز به شدّت مشکوک می‌نماید. امّا چه باید کرد، چشم‌ها را بست و پرید؟ از این ارتفاع؟ به کدامین سو؟ پاهای‌م می‌لرزد. قلب‌م ا
تصورکن : رفته ها؛ برگردن ! 
یکي از قشنگ ترین و در عین حال دلهره آورترین صحنه‌های غدیر، آنجاست که پیامبر فرمود به هر کسی که رفته، بگویید برگردد. 
فکر کن، بعدِ یک مسیر طولانی رسیده‌ای به جایی که امیدی برای گذشتن نیست و توانی برای بازگشتن. تشنه‌ای و دلتنگ، گرسنه‌ای و دلتنگ، خسته‌ای و دلتنگ.
 بعد یکي فریاد بکشد به هر کسی که رفته، بگویید برگردد. آن وقت چشم باز کنی و همه رفته ها را ببينی که دارند، برمی‌گردند. 
عشق رفتهرفیق رفتهبابای رفتهمامان رف
حالا که رفته ای
حالا که رفته ایپرنده ای آمده استدر حوالی همین باغ روبروهیچ نمی خواهد،فقط می گوید: کو کو.
*****
اگر تو نبودیاین کوچهبا کدام بهانه بيدار می‌شدو این شببا کدام قصه می‌خوابيد؟
*****
حالا که آمده ایباز هم به گیلاس آباد می رویمبه آن باغبان بگو نگران نباشدما گیلاس ها را نمی چینیمما فقط با گیلاس ها حرف می زنیم!
*****
با هرچه عشقنام تو را می توان نوشتبا هر چه رودراه تو را می توان سرودبيم از حصار نیستکه هر قفل کهنه رابا دست های روشن توم
او از همان بچگی همینطور بود. یک دختر حرف گوش کن. روی حرف بابا مامانش حرف نمی زد. تک دختر خانه بود و ته تغاری. از برادرهای متعصبش هم حرف شنوی داشت. یک روز آمد و گفت چکار کنم. گفت میترسم. از یک طرف دوستش دارم از طرف دیگر اگر پدر و مادرم بفهمند جنازه ام را میگذارند دم در خانه. گفتم به حرف دلت گوش بده .گفت میترسم. حالا تنها چیزی ک به دادش نخواهد رسید همان ترسیدن است.گفتم به حرف دلت گوش بده. نگفتم؟دیدی ترسیدن هیچ سودی نداشت. دیدی همان پدر و مادری که تو از
هم عجیبه، هم خنده‌دار، هم رقت انگیز. وقتی به این فک می‌کنم که تو دنیا حالاتی هست که تا حالا تجربه نکردم، احساساتی که تا حالا درگیرشون نشدم، چیزهایی که تا حالا درکشون نکردم، به وجد میام. مثلا وقتی متنی میخونم و حس میکنم نویسنده ادعا داره بيشتر از من میدونه، حس خوبي میگیرم. با تصور اینکه اگه بفهمم نویسنده چه چیزهایی بيشتر از من میدونه، موقعیت جدیدی رو تجربه می‌کنم. جایی که تا حالا نبودم. حسی که تا حالا نداشتم. بله. حدس می‌زنم به خاطر سنمه ک
free download پاورپوینت با موضوع آيين‌نامه‌ ایمنی‌ كار روی‌ خطوط‌ و تجهیزات‌ برق‌ دار
اگر میخواهید پاورپوینت با موضوع آيين‌نامه‌ ایمنی‌ كار روی‌ خطوط‌ و تجهیزات‌ برق‌ دار را بخرید بروی دکمه خرید فایل کلیک کنید.
On this page, articles related to پاورپوینت با موضوع آيين‌نامه‌ ایمنی‌ كار روی‌ خطوط‌ و تجهیزات‌ برق‌ دار are viewed.
با استفاده از منابع خارجی پیرامون پاورپوینت با موضوع آيين‌نامه‌ ایمنی‌ كار روی‌ خطوط‌ و تجهیزات‌ برق‌ دار کيفیت پژوهش خو
از احساس چاقی خسته شده ام ,میگویم احساس چاقی ,چون حتی زمانیکه ۶۱ کيلو بودم هم احساس میکردم که چاقم ! الان آرزو دارم همان ۶۱ کيلو بشوم و برایش برنامه هم ریخته ام ,اما این چند روز که پی در پی بستنی خوردم کارم را سخت کرده بود که غذاهای پر چرب نذری امروز هم کارم را خرابتر کرد!!! آبگوشت خوشمزه با استانبلی و پلو مرغ نذری ,از همه شان هم خوردم :) دو هفته  به پارک بانوان رفتم و با پیاده روی و رژیم ۲ کيلو کم کردم ,حالا ۶۸ کيلو ام.
 
هر چه که من غذای نذری امام
از اونجا که چند وقته خونه مامانم نمیریم و زنگی هم نمیزنن آنچنان شوهرم پرسید بابت دعوای من و نامزد آبجیته که بهش سربسته گفتم بابام غر زده 
اون هم خیلی شیک گفت مراسم خواستگاری و نامزدی اگر داشتین من نمیام و برا عقد مثل مهمون میام و مثل مهمون رفتار می‌کنم (کاش می‌شد همون هم نیاد البته (((: )
گفت هفته ای یه مرتبه بچه رو می‌بری اونجا که تاثیر نگیره ازشون!!!!
من هم گفتم باشه چون‌که حوصله‌شو ندارم 
دیروز عصر آبجی زنگ زد که بيا دلمون برا دخترت تنگ شده
همیشه نوشتن حالم را بهتر میکرد. حال من بالا و پایین های زیادی ندارد؛مثل قصه های بچه هاست.اول تا آخرش با شیب ملایمی بالا و پایین می شود چون بچه ها برای خوابيدن هیجان چندانی نمی خواهند. هنوز این مه غلیظ از هوا پاک نشده. از صبح به دل کوه نشسته. منتظر ماندم که جمع شود تا کوه را ببينم و چندتا قله ی دیگر را. اما کوهستان سفید بود و محو. هنوز هم کوه بود؛ با تمام وقارش نشسته بود و همان صدای همیشگی را می داد. یادم می آید: یک روزی صداها خسته ام کرده بودند و همه
تا حالا شده تو یه موقعیتی گیر کنی و یه مشکلی برات پیش بياد که بمونی توش که حالا باید چیکار کنی!
نه کسی هست بهت کمک کنه و نه میتونی از کسی بگیری
و یهو این وسط یه راه حلی به ذهنت میرسه و حلش میکنی!!!
بگذریم از ذوق و شوق بعدش که آخ جون چه خودم تنهایی حلش کردم!! ولی عایا شده تا حالا؟؟
شده؟
هر چند کوچیک در حد حل مسئله ریاضی!
اگر شده ممنون میشم اینجا شرح بدی بعدا میگم چرا :)
دل که می شکند ، انگار کن طوفانی زده به جانِ قایقت وسط دریا . طوفان که تمام شد ، خودت و قایقت افتاده اید لب ساحل ؛ بعد از چند ساعت بيهوشی ، چشم باز می کنی و به سرتا پاش نگاه می کنی ، کمی تعمیر لازم دارد هم خودت هم قایقت لحظه های نفس گیری را گذرانده ای ، به این فکر می کنی که تا دمِ مرگ رفته و بازگشته ای حالا بلند می‌شوی ، خاک از تن می تکانی و دستی به سر و روی قایقت می کشی و آماده ی سفر ِ دوباره می شوی حالا فرض کن غرورت هم شکسته باشد ! قایق دیگر قای
با یک ساعت تاخیر وارد آخرین روز تابستون شدیم!
به همین سرعت تابستون تموم شد و نیمی از سال 98 (که برای خودم به شخصه هنوز جا نیفتاده) گذشت!
ساعت به عقب کشیده شد و دوباره داستان داریم! خود من قراره صبح برم جایی و گفتن ساعت هفت حرکته. حالا نمیدونم هفت دیروز رو گفتن یا هفت امروز رو o_O
ساعت فعلی، جدیده و اونی که بود، قدیمه. این وسط یه سریا به ساعت فعلی میگن قدیم و معتقدن ساعت گذشته جدید بوده! چرا که از اول، ساعت درست بوده و وقتی یه ساعت جلو رفته جدید شده! ح
یکي از موقعیت هایی که بهش فکر میکنم اینکه 
یه گلوله شلیک کنم به مغزم
مغزم از جمجمه ام بریزه بيرون
اونوقت از این همه فکر راحت میشم
سبک میشم 
 آرامش عجیبي حس میکنم 
:)
 در ادامه: 
بازم عکس های قدیم رو دیدم
از اینکه کنارش ایستادم حالم بد میشه
از نگاه کردن به چهره اش بيزارم
چقدر احساسات آدم میتونه تغییرکنه
در ادامه 2:
این روزا نمیدونم دارم چیکار میکنم
هر چیزی رو دارم تجربه میکنم
امیدوارم راهمو پیدا کنم
بهترین راه رو
در ادامه3:
لوسی اومد و دوباره رف
خواهرم میگه امروز خواب بودم، بيدار که شدم دیدم بره‌ی ناقلا هم کنارم خوابه. رفتم تو آشپزخونه دیدم ظرفا رو شسته، سه تا تخم‌مرغ بدون روغن! واسه خودش پخته، دو تاشو خورده و یه دونه‌ی باقی‌مونده رو گذاشته تو یخچال، بعد هم اومده کنار من خوابيده!
کلا همیشه بچه‌ی عجیبي هست، حالا امروز عجیب‌تر هم بوده :) یک مورد هم قبلا از این کارا کرده. نصف شب بي‌خواب شده، بلند شده رفته تو آشپزخونه واسه خودش لوبيا گرم کرده، سفره پهن کرده، بعد به دلیل نبودن نون، لوب
اگه می‌شد تو روی طرف فحش بدیم خوب بود، نه؟ :)
حالا هر فحشی نه، همینایی که تو ذهنم میدم فقط؛ احمقِ بيشعورِ آشغالِ عوضی!
خلاصه الان می‌خوام به یه نفر که هیچ کار بدی نکرده بگم احمق بيشعور آشغال عوضی!
تا دلم خنک شه!
ولی خب می‌نشود!

حالا که پست به این مبتذلی نوشتم، اینم بگم.
من کتابای قدیم القدما رو که می‌خونم، معماری‌شونو تو ذهنم مجسم می‌کنم. بعد یه جاییش برام گنگ می‌مونه، توالت، دستشویی، سرویس بهداشتی، مستراح! آخه چرا هیچ کتابي به این قسمت خو
از دیشب هی نوشتم و هی پاک کردم.
جراتشو نداشتم که نوشته م جایی ثبت شه.
که: اگه صبح طلوع کرد و بازم از تو خبری نبود چی؟!.
اون وقت من چی کار کنم.
 
اما حالا میتونم بنویسم.
حالا که بالاخره گوشیت زنگ خورد.
حالا که صداتو شنیدم.
 
این یک روز، از سخت ترین روزهای زندگیم بود.
اونهایی که سالها از عزیزشون بي خبر بودن. اونا. اونا چی کشیدن؟!.
 
خدا رو شکر که هستی.
اگر میدانستی برای این قالی رنگ رنگ چه گلهای زیبایی بر سر دار رفتند تا خانه ات زیباتر شود خلع نعلیک میکردی و هر قدمت را ورود به جنت میپنداشتی؛ به سلام آمنین چه نیمه شبها که در سکوت جبهه هایش نقش "محرابي" میزدند و اللهم ارزقنا شهادت میخواندند برای زیباتر شدن "گلفرنگ" سرخ فردای عملیات چه "افشان" ها بافتند با شاخه هایشان شمشادها؛ وقتی زنجیر هیئتی حسین (ع) شدند در شور آخر شب ارونداین نقش "تلفیقی" زیبا که میبينی اثر هنر دست و دل سرو قامتانی ست که ه
۱. پدربزرگ ما چند وقتیه حالش ناخوشه، کسالت داره؛ ولی کسالتش در حدی نیست که هر دو-سه روز یه بار کل خاندان رو جهت استماع وصیت‌نامه و نصیحت‌نامه و نکاتی چند فرابخوانه. درحال حاضر بيشتر از جهت روحی-روانی ضعیف و امیدش به زندگی کم‌رنگ‌ شده؛ باورش سخته پیرمردی که ت و جذبه‌ی خاص خودش رو داشت و با کمرِ صاف و محکم قدم برمی‌داشت، در این حد ضعیف و ناتوان شده باشه که گاه و بي‌گاه ناله‌ی ناامیدی و مرگ سر بده؛ دور از جانش. ولی اون پیرمردِ بلند قد و ای
خرید ارزان پاورپوینت با عنوان آيين‌نامه‌ ایمنی‌ كار روی‌ خطوط‌ و تجهیزات‌ برق‌ دار به تفكیك فصل
آیا میدانید پاورپوینت با عنوان آيين‌نامه‌ ایمنی‌ كار روی‌ خطوط‌ و تجهیزات‌ برق‌ دار به تفكیك فصل چیست و چگونه ایجاد میشود؟
اگر میخواهید پاورپوینت با عنوان آيين‌نامه‌ ایمنی‌ كار روی‌ خطوط‌ و تجهیزات‌ برق‌ دار به تفكیك فصل را بخرید بروی دکمه خرید فایل کلیک کنید.
Welcome to our site to buy پاورپوینت با عنوان آيين‌نامه‌ ایمنی‌ كار روی‌ خطوط‌ و
دیروز با مهتاب رفتم خودکار و خط کش و اینجور چیزا گرفتم حالا من و مهتاب پرسپولیسی بودیم و آبجی کوچیکم استقلالی منم همه چیزمو قرمز میگرفتم اونم آبي حالا فکر کنین من دکوراسیون اتاقمو میخواستم قرمز کنم اما بابا و مامانم اتاقمون رو مشترک کردن چون آبجی کوچیکم از تنهایی میترسه حالا اون دکوراسیون آبي کرده یه مخلوط از رنگا درست شده حالا من پوستر تیم پرسپولیس رو میچسبونم اونم استقلال کلا یه وضعیه
خیلی ها هستند، توی زندگی آدم ها می آیند و می روند. ذوب میشوند و حل، و دریغ از ذره ای که دیده شوند. تمام بودن و عظمت و بزرگی آنها، خلاصه می شود در پشتِ خاطراتی که بعدها هر بغض کال را به اشک می رساند و عطر خیس گونه های تبدار را، در خلوتِ شبانه های تار، به التماسِ بارانی آسمان آشنا می کند. و در میان این همه رفته هایی که رفته اند، هنوز مانده عطر تو ، توی خانه، توی کوچه، توی تمام روزگارِ من.گاهی می اندیشم، گرچه رفته ای اما هنوز که هنوز است، هست تر ا
از فروردین که خیری ندیدیم
نه آن که رفته بود برگشت 
نه آن که بود وفا کرد 
بهار بود جانم ولی رنگ خزان داشت.
حالا اردیبهشت آمده.
کاش حداقل اردیبهشت کمی منصف باشد 
سفر کرده‌ای را باز گرداند 
عاشقی را به معشوق برساند 
مرگ نباشد، تولد باشد 
از فروردین که گذشتیم 
کاش اردیبهشت 
اردیبعشق شود.!
دیروز و امروز درگیر کارهای اداره بودم خانومش تا ده و نیم دفتر بوده ،رییس رفته کربلا و خانومش صبح به صبح دفتر رو باز می‌کنه و ظهر میاد و من می‌رم .فکر می‌کنه کلیدها رو ندارم و منم چیزی بهش نگفتم .
خانومش کلا با من مشکل داره نمی‌دونم چرا !! بعد رییس بهش گفته من کارورزم و بابت واحدهای دانشگاهم باید بيام اونجا یه سالی .اونروز بهم می‌گفت نمی‌تونی پارتی پیدا کنی فقط برات ساعت بزنن؟!!!حالا فعلا هم بهم نیاز دارن واقعا هااااا!!!
حالا امروز که از اداره
۱. دیدمش.
ساعت از دوازده گذشته بود که پیام داد دم ساختمون ما منتظره.
رفتم پایین.
باور میکردم که ۷ ساله ندیدمش؟
قدم زدیم.
تا پارک واشنگتن
تا رستوران حلال.تا نمازخونه دانشگاه.
حرف زدیم.
هنوزم اون پره از کمال گرایی و سخت گیری.هنوزم هر چیزی زیر چشمش نمیره
هنوزم من پرم از کارای نکرده.از پروژه های نصفه.
اون هیچ فرقی نکرده بودمیخندید وقتی حرف میزدم.میگفت یادم رفته بود تو اینقد بامزه حرف میزنیمنم یادم رفته بود
بچه اش رو بغل کردم
دفترچه راهنمای بچه ام رو تا حالا نخونده بودم 
ضبط ماشین رو که بگردم هِچ! 
حالا یه مقدار خوندمش 
فکر کنم اولین فرصتی که پیدا کنم باید ببرمش نگاهش بندازن 
 
دارم سعی می کنم اجازه ندم علیرضا بياد 
البته که وقتی می نویسم برعکس میشه 
ولی خوب بذار حداقل بنویسم که به سرم زد 
 
 
خسی در میقات یک قرن بود از یک ردیف بالاي کتابخونه گذاشته بودم تو ردیف شخصی خودم 
برداشتمش گرچه هنوز شروع نکردمش 
 
دفترچه راهنمای بچه ام رو تا حالا نخونده بودم 
ضبط ماشین رو که بگردم هِچ! 
حالا یه مقدار خوندمش 
فکر کنم اولین فرصتی که پیدا کنم باید ببرمش نگاهش بندازن 
 
دارم سعی می کنم اجازه ندم علیرضا بياد 
البته که وقتی می نویسم برعکس میشه 
ولی خوب بذار حداقل بنویسم که به سرم زد 
 
 
خسی در میقات یک قرن بود از یک ردیف بالاي کتابخونه گذاشته بودم تو ردیف شخصی خودم 
برداشتمش گرچه هنوز شروع نکردمش 
 
حدودا یک ماه و نیم پیش بود که گوشیمو گم کردم، نمیدونم توی تاکسی انداختم یا قبلش بجای گذاشتن تو کيف انداختم کف خیابون :/
ازون موقع گوشی قدیمی همسر رو دست گرفته بودم.
هفته پیش که رفته بودیم سپیدان جاتون سبزززززز، گوشی نو همسر هم افتاد توی آب و تاچ ال سی دیش سوخت :(
این شد که ایشونم گوشی قدیمی منو دست گرفت و .
از بعد از ظهر که اومده هی میگه:
+مهران کيه؟
-مهران؟ کدوم مهران؟
+مهران کيه؟
-مهران مدیری؟
+مهران کيه؟
_مهران غفوریان؟
+مهران کيه؟
_والا من تو ع
از حاصل عمر به‌هدر رفته‌ام ای ‌دوستناراضی‌ام، اما گله‌ای از تو ندارم
در سینه‌ام آویخته دستی قفسی راتا حبس نفس‌های خودم را بشمارم
از غربت‌ام این‌قدر بگویم که پس ‌از توحتی ننشسته‌ست غباری به مزارم
ای کشتی جان! حوصله کن می‌رسد آن‌ روزروزی که تو را نیز به دریا بسپارم
بهار هم تمام شد نه شکوفه های بادام و گیلاس ، نه عطر ِ شب بو و بهارنارنج ، نه باران های ناگهانی هیچ چیز نمانده پاییز و انار و خرمالو و برگ های خزان زده اش هم خیلی وقت است رفته حتی سوز سرمای زمستان و شب های بلند و برف و بارانش هم نیست حالا من کجای این تابستان ِ گرم و خشک ِ کلافه کننده را بهانه کنم برای یادت که بي وقفه می پیچد میان سلول سلول تنم
سلام ی مدت نبودم رفته بودم سرکار عیداومدم عیدتون مبارک .امان ازدسته سیل وبعد مسولین .این سیل عیدو برای همه زهرمار کرد
امروز رفته بودم بيرون که از دهیار روستامون شنیدم فردا نه پس فردا اماده باش سیل دادن به روستا مون  قراره که سیل حسابي فک
ماروهم بياره پایین.ماکه دامو گوسفند نداریم زیاد نگران باشیم وای اونایی گه داره بدبختا میخان چیکار کنن

یه لحظه به خودمم فک کردم وقتی که سیل بياد من چیکار کنم  اول از همه کامپیوترمو بر میدارم رو پشتم بدو ب
این بلاگفا بوی الرحمانش بلنده ها !حالا کي باشه باز صداش در بياد.اگه ندیدمتون دیگه، دیدار به قیامت. می دونید که دسترسی دیگه به کسی و چیزی نه دارم، نه می خوام داشته باشم گمونم.یک مرغ گذاشتم بپزه. اینقدر بوی گندداد که بالاخره یادم اومد همیشه پیاز هم بعنوان بوگیر میذاشتم کنارش!یادم رفته. دیگه هم گذشت. 
دیروز همسر در حالی اومد خونه که یه پرنده تو دستش بود. گفت داشتم از فلان جاده میومدم که این کبکه یهو خورد به سپر ماشینم. گفت پاش شکسته.
یه کارتن آوردم با مشت برنج و یه کاسه آب. گذاشتش تو آشپزخونه. خواستم بگم بذارش تو بالکن، بعد گفتم حالا گربه میخوردش عذاب وجدان همسر بدتر میشه! بد از ظهر رفتیم سر کار، وقتی برگشتیم دیدیم کبکه رفته زیر سینک. نمیدونم چرا اصلا فک نکردم اتفاق بدی باشه. فک نکردم کبکا هم پی پی میکنن! :/
صبح همسر چند ساعتی مرخصی گرفت که کار
دیگر بلایی نمانده که خودم سر خودم نیاورده باشم.من همان زندانیِ زندان انفرادی یی هستم که به جان خودش افتاده. می­‌گویند اگر می­‌خواهید دخل کسی را بياورید او را به جان خودش بيندازید، این همان جمله ایست که یحتمل در کتاب­های روانشناسی خوانده اید. به عنوان کسی که این مسیر را نمی­‌گویم تا ته خط اما تا نزدیکي‌­های ته خط رفته، باید بگویم که متاسفانه این جمله کاملا درست است.جایی برای نوشتن باید وجود داشته باشد حتی اگر هیچ مخاطبي نداشته باشی. حتی 
حالا که با خودم کنار اومدم ، حالا که دارم خودم رو اروم میکنم ، حالا که می خوام خودم باشم و برم دنبال زندگی خودم و تنها برای خودم بجنگم ، چرا نمیذارین؟؟ به خدا که نمیتونین منو درک کنین چرا اصرار میکنین!؟ چرا اذیتم میکنین!؟ خدایا میبينی منو؟؟
روزی چند بار تصمیم می‌گیرم آن صفحه‌ی کپک زده‌ی متروک مانده‌ی بي‌مصرف را برای همیشه ببندم و تمامش کنم اما یک چیزی مرا به آن‌جا وصل کرده است. یک چیزی به جز تو. گفته بودم اگر مانده‌ام فقط به خاطر تو مانده‌ام، دروغ نگفتم؛ اما چیزی که نمی‌گذارد آن صفحه را ببندم، حتا اگر تو هم دیگر آن‌جا نباشی آن عدد مزخرف بالاي صفحه است. ۶۵۵ پست ناقابل. ۶۵۵ عکس در شش سال که خدا می‌داند هر کدامشان چقدر وقتم را گرفته. امروز رفته بودم آن قدیمی‌ها را نگاه می‌کرد
.
روزهای عجیبي را از سر می‌گذرانم. همه این دو ماه اخیر پر از ماجرا بود و آگاهی و درک و گذر. آگاهی به خطا، به تصمیمات نادرست، به آدم‌های اشتباه، به مسیری سرگردان. نه می‌توانم آن احساسات و تجربيات را نفی کنم و نه اصلا قصدش را دارم. نه بيراهه‌هایی که رفته‌ام را انکار می‌کنم نه آدم‌های بلاتکلیفِ ول‌معطلی را که سعی می‌کردم با چنگ و دندان به راه بياورم. نه احساسات خرج شده را می‌توانم فراموش کنم و نه تجربيات کسب شده کم‌اهمیت‌اند. تنها چیز باارزش
لینک دانلود پاورپوینت با عنوان آيين‌نامه ‌و مقررات‌ حفاظت‌ در ریخته‌گری‌، آهنگری و جوشكاری‌ به تفكیك فصل
By subscribing to the site for download پاورپوینت با عنوان آيين‌نامه ‌و مقررات‌ حفاظت‌ در ریخته‌گری‌، آهنگری و جوشكاری‌ به تفكیك فصل Also get acquainted with new articles.
این فایل پاورپوینت با عنوان آيين‌نامه ‌و مقررات‌ حفاظت‌ در ریخته‌گری‌، آهنگری و جوشكاری‌ به تفكیك فصل را از سایت ما بخواهید.
با پرداخت اینترنتی می توانید به راحتی مقالات و پایان نامه ها
خیلِ کارها سرم می ریزد و فکر میکنم در این دنیای بي سر و ته کدامش را بکنم که برسم به جایی.بعد یادم می افتد که نمیدانم میخواهم به کجا برسم.که سعادت چیست.که سعادت را در روزهایم گم کرده ام.مثل تو که یک بار در خیابان دیدمت و حالا هر شب میروم که پیدایت کنم.ولی رفته ای.همای بام سعادت به دام ما افتد؟
ندونستم مو قدرش در کنارم
ولی حالا که رفته بي قرارم
نخندیدم دمی بر روی ماهش
چه سود اکنون به خاکش اشکبارم
ندید از من خوشی من هم پس از او
ندیدم روی خوش از روزگارم
شدم تنها به غربت ها فراموش
خدا رحمی بکن بر حال زارم
پشیمونم ولی هیهات دیر است
حلالم کن که من هم رهسپارم
                                                                   "لاادری"
تا مدت‌ها پیش اعتقاد محکمی داشتم که اگر آدمیزاد قدم در مسیری بگذارد و بعد از گذشت مدتی متوجه شود که به اشتباه مسیرش را انتخاب کرده، هر جایی که هست باید کفش آهنین به پا کند و از مسیر رفته، بازگردد. این روزها این باور هم مثل تمامی اعتقادات و باورهای دیگر در معرض آزمون الهی قرار گرفته است. انتخاب مسیر، طی‌کردن بخش بزرگی از آن و بعد، درک این‌که کلیت این انتخاب و تمامی این مسیر نتیجه‌ی یک اشتباه بوده و حالا این پرسش را سر راهت را قرار می‌دهد که:
من هنوز هم برای تو می‌نویسم ؛ حالا هر که می‌خواهد بياید و به خودش بگیرد ! حالا هر که می‌خواهد در این نامحکمه قاضی شود ! حالا هر که می‌خواهد سر ِ تاسف چپ و راست کند ! اعتبار ِ آن‌چه برای تو می‌نویسم ، به توست ، که بودن یا نبودنت هم فرقی نمی‌کند . 
مملکت چشه مگه؟؟؟؟
زن ها که رفتن ورزشگاه
کنسرت هم که برگزار میشه
تو پیاده روها هم که دیوار نکشیدن 
مگه همینا رو نمیخواستید؟؟؟
نکنه از دولت کدخداپرست و مجلس لیست امیدی که خودتون تکرار کردین انتظار کاروکرامت و ارزونی هم دارین؟؟؟؟
چه زود یادتون رفت اون بزن و برقص های انتخاباتی رو 
شما ها بزن و برقص و ولنگاری خواستین نه حل مشکلات اقتصادی رو
یادتون رفته برای و لیست امید و برجام یقه پاره می کردین؟؟ 
یادتون رفته می گفتین با تا 1400
حال
خیلی کنجکاوم بدونم چند نفر از اعضای بلاگفا مثل من تونستن دووم بيارن و به زندگیشون ادامه بدن؟؟؟تا حالا شده تا چند روز غذا برای خوردن نداشته باشین و شب تا صبح با شکم گشنه سر به بالش بزارین؟؟؟تا حالا شده از شدت رنج و درد بيماری تا خود صبح زجه بزنینو خواب به چشتون نیاد چون پول کافی برای رفتن به مطب دکترو خرید داروهای مربوطه رو نداشته باشین؟؟؟تا حالا شده از موقعی که چشم باز کردین تا کمی که بزرگتر شدینپاتون رو از شهرتون بيرون نزاشته باشین؟؟؟تا ح
قسمت 3 سریال از یادها رفته , دانلود قسمت سوم سریال از یادها رفته , دانلود قسمت 3 سریال از یادها رفته , دانلود قسمت ۳ سریال از یادها رفته , از یادها رفته قسمت 3 سوم , دانلود سریال از یادها رفته قسمت 3 سوم , دانلود قسمت سوم 3 سریال از یادها رفته , دانلود سریال از یادها رفته , دانلو قسمت سوم 3 سریال از یادها رفته , دانلو قسمت 3 از یادها رفته
دانلود قسمت 3 سریال از یادها رفته با لینک مستقیم
دانلود رایگان قسمت سوم سریال از یادها رفته با کيفیت عالی 720p
دانلو
مختصر پاورپوینت با عنوان آيين‌نامه‌ حفاظت‌ حمل‌ و نقل‌، ذخیره‌ سازی‌ و توزیع‌ گاز مایع‌ به تفكیك فصل
توضیح کاملی در رابطه با پاورپوینت با عنوان آيين‌نامه‌ حفاظت‌ حمل‌ و نقل‌، ذخیره‌ سازی‌ و توزیع‌ گاز مایع‌ به تفكیك فصل میخواهید.
آیا پیشنهاد ما را درخصوص پاورپوینت با عنوان آيين‌نامه‌ حفاظت‌ حمل‌ و نقل‌، ذخیره‌ سازی‌ و توزیع‌ گاز مایع‌ به تفكیك فصل قبول دارید؟
اطلاعات تخصصی بي نظیر درمورد پاورپوینت با عنوان آيين‌نامه‌ حف
#filesell_pps_div1{margin:5px auto;padding:5px;min-width:300px;max-width:500px;border:1px solid #a9a9a9 !important;background-color:#ffffff !important;color:#000000 !important;font-family:tahoma !important;font-size:13px !important;line-height:140% !important;border-radius:5px;}


شرایط رای قابل اعاده دادرسی در آيين دادرسی مدنی ایران و فرانسه

فرمت فایل : word تعداد صفحه : 33 یكی از مراحل دادرسی مرحله شكایت از رایی است كه توسط یكی از مراجع قضایی صادر گردیده است. در مباحث مربوط به آيين دادرسی مدنی حقوقدانان طرق شكایت از رأی را به طرق عادی و فوق العاده تقسی
مگه میشه کتابي با عنوان روزی که برف سرخ ببارد کنار دستت باشه وتو بي توجه فقط درستا بخونی!!! حالا میخادفقط 20روز به کنکور مونده باشه :)وقتی برای اولین بار بازش کردم  با این ابيات مواجه شدم
به هیچ حیله در آغوش در نمی آئی 
مگر تو را ز نسیم بهار ساخته اند

بي گناهی کم گناهی نیست در دیوان عشق 
یوسف از دامان پاک خود به زندان رفته است 
صائب تبریزی 
"وقتی به همه چیز و همه کس اهمیت می‌دهید، احساس می‌کنید که حق دارید همیشه در آرامش و شادی باشید و همه چیز باید دقیقا همان طوری باشد که شما دوست دارید. اما این یک بيماری است، و شما را زنده زنده خواهد بلعید. شما در این حالت، هر اتفاق ناخوشایندی را بي عدالتی می‌بينید؛ هر چالشی را یک شکست می‌دانید؛ هر ناراحتی را یک ناسزای شخصی تلقی می‌کنید؛ و هر مخالفتی را یک خیانت تصور می‌کنید. در جهنم کوچک خود که به اندازه‌ی فکرتان است، گیر می‌افتید؛ در حس حق
 
مصوبات شورای عالی بيمه - بيمه مرکزی
آشنایی با آيين نامه ها و مصوبات شورای عالی بيمه 
آيين نامه ها و مصوبات شورای عالی بيمه. آشنایی با آيين نامه ها و مصوبات شورای عالی بيمه : PDF. Loading the player. ۱۳۹۴/۰۸/۲۶ ۰۸:۳۵ توسط مریم جعفری 3960 مشاهده .
 
قوانین و مصوبات شورای عالی بيمه 
آيين نامه های مصوب شورای عالی بيمه مرکزی ج.ا.ا . 2, 51/01/27, معاملات بيمه و شرایط عمومی بيمه نامه, تعیین انواع معاملات بيمه و شرائط عمومی بيمه نامه ها (تاریخ تصویب .
 
دان
کاش میموندی خانوم کوچولو کاش حالا که بعد ده سال اومدی میموندی کاش حالا که قلب کوچولوت تشکيل شده بود میموندی کاش حالا که اروم با پاهای کوچولوت لگت میزدی میموندی کاش حالا که شده بودی همه ی دنیای مامان بابات میموندی کاش بودی چشمای مامان وبابات که فکر میکردن همه دنیا تو چشمای تو جمع شده میدیدی کاش میموندی ولباس چین چین صورتیدا میپوشیدی ودلشونا میبردی کاش فقط 3ماه دیگه تحمل میکردی. بمیرم که امشب اخرین شب سه نفر بودنتونه بمیرم که امشب باهم نشس
قسمت 4 سریال از یادها رفته , دانلود قسمت چهارم سریال از یادها رفته , دانلود قسمت ۴ سریال از یادها رفته , دانلود قسمت 4 سریال از یادها رفته , از یادها رفته قسمت 4 چهارم , دانلود سریال از یادها رفته قسمت 4 چهارم , دانلود قسمت چهارم 4 سریال از یادها رفته , دانلود سریال از یادها رفته , دانلو قسمت چهارم 4 سریال از یادها رفته , دانلو قسمت 4 از یادها رفته
دانلود قسمت 4 سریال از یادها رفته با لینک مستقیم
دانلود رایگان قسمت چهارم سریال از یادها رفته با کيفیت
قسمت 5 سریال از یادها رفته , دانلود قسمت پنجم سریال از یادها رفته , دانلود قسمت ۵ سریال از یادها رفته , دانلود قسمت 5 سریال از یادها رفته , از یادها رفته قسمت 5 پنجم , دانلود سریال از یادها رفته قسمت 5 پنجم , دانلود قسمت پنجم 5 سریال از یادها رفته , دانلود سریال از یادها رفته , دانلو قسمت پنجم 5 سریال از یادها رفته , دانلو قسمت 5 از یادها رفته
دانلود قسمت 5 سریال از یادها رفته با لینک مستقیم
دانلود رایگان قسمت پنجم سریال از یادها رفته با کيفیت عالی 720p
حالا که دیگر می‌توانم دو انگشتی مضراب بزنم و سریع و پیوسته انگشت گذاری کنم، حالا که استاد گفته که تو استعداد داری هر چند انگشت‌هایت کوتاه است، حالا که دیگر می‌توانم لا و سی را باهم بگیرم، حالا که می‌توانم یک گام را کامل دو لا چنگ بزنم بدون انقطاع، دلم می‌خواهد روزی برسد که بتوانم ای ساربان نامجو را بزنم و بخوانم. دلم می‌خواهد روزی روبه‌روی نامجو را بزنم و بخوانم و تماما اشک شوم. 
من با سه‌تار پناه می‌برم به دنیایی که انگار رنگ دیگری دار
دانلود همه آهنگ های سریال از یادها رفته به صورت یکجا
دانلود تمام تیتراژهای سریال از یادها رفته شامل: آهنگ ابتدایی بي کلام ، آهنگ پایانی و میانی با صدای حجت اشرف زاده و موزیک های میانی این سریال با صدای رضا یزدانی به صورت یکجا و در همین پست به همراه متن شعر آهنگ ها
دانلود آهنگ | متن آهنگ | موزیک باران
حالا میانه‌های میانه ای از تابستان است و رودها گویی که خشکيده اند و حالا آدم ها نیز گویی خشکيده اند و بهانه ها بسیار و نمودهای ظاهریشان بسیار تر و جهان کوچکشان را فریاد می زنند که بيشتر می خواسته اند و حالا محدود شده اند به اجبارها و تحمیل ها و به ناخواسته ها می تازند و به دیگران می تازند و به نزدیک می تازند و به دور هم شاید در دل و نه در زبان اما. آدم ها حالا بهانه گیر شده اند، بهانه شان اما بهانه ای بيش نیست که اگر بهانه ها شان سر جایش بود حالا
مرتضی می‌گفت رفته بودم برای این که خروج از کشورم را ثبت کنم. بهم گفته بودند شما از پارسال أربعین وارد ایران نشدید! :D بعد می‌خندید و می‌گفت: حالا می‌ترسم بروم و دستگیرم کنند.
مرتضی از بچه‌های خوبِ مداحی و طراحی و تقواست.
اسمِ کاملشو توی اینترنت بگم در دو موردِ اول محصولاتش رو می‌تونید پیدا کنید.
این آدمایِ تک بعدی چجوری زندگی میکنن؟داداشش کوچیکترش برگشته گفته خودمون هواتو داریم جدا شو ازش!!!حالا طرف 2 تا بچه داره!حالا زندگیش خوبه فقط یه سری مشکلات داره مثه همه!حالا اصن بخوای برا این داداشه نسخه بپیچی میتونی با نسخه هه کره زمین رو جلد کنی:/چجوری آدما میتونن تا این حد تک بعدی و بيشعور و بي خرد باشن؟ واقعا نمیتونم درک کنم
انگیزه‌های اقتصادیم خیلی بالا رفته و با اینکه قبلاً هم میدونستم ولی الآن واقعاً خودم دارم درک میکنم که وقتی میگن پول یک انگیزه قوی برای اجرای دلسوزانه‌ترِ یک کاره، یعنی چی!
البته در هر حال خوشحال و شاکرم که تو این پروژه هستم ولی خب دیگه حوصله ندارم برای خوب پیش رفتنش با آقای دکتر چک و چونه بزنم! تا می‌بينم یه ذره مقاومت میکنه میگم باشه هرچی شما بگین! :/ اصلاً بيشتر میخوام تموم بشه بره راحت بشم.
و از اینکه همون اوایل، برای ادامه راه پیشنهاد و
سوار بي آرتی که شده ام و نشستم روی صندلی های ردیف آخر بخش بانوان، شنیدم یه آقایی که پشت سرم نشسته، داره با تلفنش صحبت میکنه :
بله آقا. پدربزرگم سال 85 فوت شدن. اما سندی که دست اون خانمه، سال 91 تاریخ خورده. یعنی پدربزرگ من که سال 85 فوت شده، چطوری سال 91 از توی قبر پا شده اومده بيرون، رفته محضر، سند رو به نام ایشون منتقل کرده و تازه علاوه بر مهر و امضا، انگشت هم زده؟ بله آقا. شما امروز چه ساعتی وقت دارین؟ . پس من ساعت 4و نیم خدمت میرسم.
خیلی مکالمه جال
حالا نه که مهم باشه تا الان خوابم نبرده و صبح احتمالا بابا بياد دم در اتاق یه سری ت بده و بگه "خوشمون باشه با این دخترای سحرخیزمون" و من انقدر خوابم بياد که نتونم حتی بگم "به خدا ساعت چار خوابيدم".حالا نه که خیلی اذیتم کنه ولی نمیگفتی باید موهامو کوتاه کنم بهتر بود. چون عادت کردم به خودم. راحتم اینجوری.حالا خیلی هم واجب نیس گفتنش ولی اگه بين "واقعا انقدر ماندگاری عطره زیاده؟" یه سری بچرخونی و یه نیم نگاهی سمت من بندازی هم بد نیست. ثواب داره ی
امروز ساعتای 1 از سرکار راه افتادم بيام خونه .بچه ها هم ناهار رفته بودن خونشون .قرار بود بعد از ظهریه سر بریم جایی .اومدم رفتم حموم .چای می خواستم بذارم دیدم از تو کوچه صدای نون خشکي میاد صدا خیلی اشنا بود .انگار وایستاده بودن دم در خونه م :| لابلای حرفاش فقط متوجه شدم انگار اسم منممی گه :| که در خونه رو زدن .متی و یکي از بچه ها پشت در بودن .یه بيست باری به گوشیم زنگ زدهبودن .چند صد باریم در خونه رو .یه ربع تو کوچه با موتور رفتن اومدن و ابرو
نمیدونم چرا هر وقت حاکمان جمهوری اسلامی ایران دچار مشکل شدید میشن و پوتین ( روسیه) میاد به کمک ایران و .یاد خاطره ی خودم و بالا رفتنم از درخت انجیر می افتم .بچه بودم و از درخت انجیری که ازش خاطره ی افتادن ( موضوع یکي دو پست قبل ) دارم ، رفته بودم بالا .بالاي بالا .قسمتی از درخت بود که از تنه رفتم بالا .نوک درخت انجیر زیادی داشت .حسابي چیدم و دو تا جیب کت را پر کردم .حالا میخوام بيام پایین ، نمیشه .یعنی در واقع نمی تونستم .چرا ؟فاصله ی شاخه ای
حس یه فوتبالیست مدافع رو دارم که خیلی وقته به گل زنی می کنه . اما از اونجایی که مدافعه موقعیتش تقریبا هیچ وقت واسش پیش نمیاد . تا اینکه یه روز جلوی یه تیم خیلی مهم ، به طور شانسی یه موقعیت گنی به دست میاره .اما اونقدر تو نقش دفاعیش فرو رفته و که طبق عادت فقط توپ رو پاس میده به مهاجم تیم . مهاجم توپ رو گل می کنه یا نه ؟ اصلا مهم نیست . بعد بازی مدافع تازه متوجه میشه کهخودش می تونسته موقعیت رو گل کنه ولی اینقدر تو نقشش فرو رفته که حتی آرزوش تو مهم تر
با ۳۵ دقیقه تاخیر بالاخره رسیدم کلاس =)))
وقتی رسیدم دیدم کتاب بيوشیمی و هندزفریم یادم رفته و در نتیجه هر کار مفیدی از قبيل درس خوندن و آهنگ گوش دادن برام تعطیله =((
گفتم حالا که بعد مدت ها بيکار شدم و خسته هم نیستم برم یه دستی به سر و روی وبلاگ دومم (دانشجوی پزشکي) بزنم
پاشید پاشید بيایید وبلاگ بغلی
اینم آدرسش http://mahsanmed.blog.ir
 
از دست رفته‌م
یک خط‌کش تازه برای خودم در نظر گرفتم که همچین قشنگ راه نشون میده. نه اینکه خط‌کش تازه ساخته شده باشه یا تازه دستم رسیده باشه، من تا حالا ندیده بودمش. خط‌کش قبلی خودم زحمتش زیاد بود، آدمای خیلی زیادی رو خط‌خطی کردم باهاش. آخه هیچ آدمی دقیقا اندازه‌ی خط‌کش من نمی‌شد. اذیت می‌شدم که "ای بابا! این چه وضعه؟ چرا همه کج‌وکوله‌ان؟"، الانم درسته ازش خسته شدم و می‌خوام عوضش کنم، ولی در حد یه آرمانه برام که بتونم عملیش کنم. یعنی بشه ر
از صبح زود بيدارم و الان گیج خوابم. سرم درد میکنه از خسنگی. نفخ کردم و دلدردم دارم. کلیم کار کردم کمر درد و. دوبارم داشتم چرت میزدم هی صدا زدن چرتم پرید(بماند که خودش چقدر اعصاب خورد کنه) حالا توی همین موقعیت هی صدا میزنن و کار میسپرن که برم انجام بدم. آدم توی این شرایط بداخلاق نمیشه؟آیا عبارت "ولم کن" بي ادبي یا زبوت درازیه؟ اونم تازه در شرایطی که بخاطر بي دبي بلکه از روی عجز و التماس گفته بشه. البته بابای من که همش توهم داره بقیه دارن بهش توهین
آقا چه می‌کنه این تعارف با آدم!
رفته بودیم مهمونی، باد کولر مستقیم می‌زد رو ساق پای من. حالا ملت همه خوشحال و خنک و اینا، صاحبخونه سه بار به من گفت اگه سردت میشه بگو کولر رو خاموش کنیم. مگه من روم می‌شد بگم جفت ساق پاهام خشک شده و داره میفته؟!(:دی)
الان فک کنم باید تو چله‌ی تابستون، جوراب کلفت بپوشم بخوابم که تا صبح دردشون خوب شه:))
+ ولی من واقعا نمی‌دونم چله‌ی تاستون کِیه
+ بي‌ربط: این دوست عزیز اندروید ۵ ای از وقتی تو این پست بهش اشاره کردم یه
تنها جمله ی کلیشه ای که شاید من بهش ارادت داشته باشم اینه : چقدر زمان زود میگذره . میتونه برام ویران کننده هم باشه و ملال آور ‌.
باورم نمیشه از شبي که با بغض خوابيدم چون صلاح مصدوم شده بود و لیورپول مظلومانه (!) جام رو از دست داد .‌باورم نمیشه یکسال و چند روز از اون شب گذشته و حالا لیورپول یک مدال نقره یک طلا و یک جام داره ! 
باید بيشتر از چیزی که الان هستم خوشحال باشم ، فکر میکنم اصلا خوشحال نیستم . 
شاید چون یک ماه پیش وقتی تو لیگ قهرمان نشدیم بهم
مامانم اینا پنجشنبه خونه نامزد آبجی مهمونی دعوت داشتند،خاناده نامزده گفت بودن چرا فلان دخترتون تو مهمونیامون نیست بگین این‌بار تشریف بيارن حتما (با ماجراهای شوهرم و نامزد اسبق آبجی کوچیکه ،شوهرم قهره و البته بابا و مامانم هم می‌خواستن ما رو از جریان و اخبار دور نگه دارن )
صبح پنجشنبه رفتم خونه مامان که دخترک رو بذارم اونجا ،مامان اینو بهم گفت بهش گفتم بگو می‌رن خونه خواهرشوهرش(یه شهر دیگه ست) که عذری باشه برا نیومدنمون 
گفت حالا من شمارت
 از فرداشبِ همان شبي که درباره ی شب تاب ها گفتم یکي یکي گم شدند!
از فرداشبِ همان شب، هر شب که می نشینم لب پنجره و پیِ شب تاب هایِ توی آسمان میگردم و بعد همین ها ک نزدیک ترند و در همسایگی، می بينم ک یک به یک دارند ناپیدا می شوند شب تاب ها! و هر شب کم رنگ تر می شود ردّ نورهای جامانده شان.
امشب توی پنجره های روبرویی دیگر خبری از شب تاب های طبقه ی چهارم و سوم ساختمان دست راست و پنجره سوم از سومین ساختمان دست چپ و حتی همین دخترک همسایه ی پنجره سوم از ساخ
بوی تن مردا هم باهم فرق میکنه
بوی تن اش وقتی با عطر قاطی میشد و فضای اتاقو میگرفت،لال میشدم.
طول میکشید تا به خودم بيام و فکر و زبونمو یکي کنم.
خوب شد بيشتر از این وابسته ام نکرد.
خوب شد بيشتر از این کش اش نداد.
وگرنه دیوانه میشدم.
دو سالی بود همه چی یادم رفته بود. سودای وجودم تعدیل شده بود. محبت و تکيه گاهی از یادم رفته بود. دلتنگی دیگه وجود خارجی نداشت. یادگرفته بودم با کسی حرف نزنم و تو خیالم کسی رو زنده نکنم. همه این حس ها رو تو پنج ساعت برگردوند
به حدی زندگیم روهواست که نمیدونم دو هفته دیگه کجام!!!
البته که هیشکي از دو ثانیه بعد خودشم خبر نداره. ولی اینکه اینجوری لنگ در هوا گیر کرده باشی عجیبه.
فرمودن حالا که دوست ندارین شیش ماه برین تهران، نه ماه برین بوشهر پس.
بوشهر از یه لحاظایی بهتر از تهرانه.
ولی حتی همینم صد در صد نکردن که قراره بریم یا نه.
بعد آدم با خودش میگه خب حالا که قراره نه ماه برم جای دیگه زندگی کنم با خودم باید چیا ببرم؟ چقدر لباس؟ چقدر وسیله آشپزخونه؟ اره مرّه ها رو که
همه چی یکهو جور شُد، هم پولش، هم حسّش ولی دیر اقدام کردیم. مرز خیلی خیلی شلوغ شده، در روزهای آینده شلوغ‌تر هم میشه.
عَموم رفته کربلا و گفته خیلی صف‌های غذا شلوغ بوده و نمی‌تونسته درست غذا بخوره.
حاج آقای مسجدِشون استخاره کرده خیلی بد اومده، مرز چذابه رفته و بستنش، تا ازون جا برگشته بازش کردند.
یکي از فامیل‌ها رفته و به اون طرفِ مرز که رسیده ماشینی نبوده که به نجف برند و برگشته.
یک نفرِ دیگه گفته که توی کرمانشاه تصادف شده و به جای 12 ساعت، 20 سا
جفری برگشت :)
یه هفته تو خیابونا پرسه زده بوده تا اینکه رفته تو محل کار یه خانمه که خیلی هم اون اطراف مسی نبوده و خانمه بهش غذا داده بوده و عصرش برده بودش پیش یه دامپزشک و اون هم چیپ ستی رو که تو بدنش بوده رو اسکن کرده بود و زنگ زده بود به جنی که گربه تون اینجاست.
این جوری بود که جفری بعد از یه هفته سرگردونی برگشت خونه و خیلی ها رو با برگشتش خوشحال کرد. طفلک آایمر داره و حالا باید بيشتر مراقبش بود تو این مدت هم کلی ضعیف و نحیف شده.
یک دو راهی بزرگ که شاید ۱۸۰ درجه اختلاف فاز داشته باشن با هم مسیرها و شاید در نهایت دوباره به هم برگردن! با این تفاوت که یکي کوه رو دور می‌زنه. یکي از قله می‌ره بالا و دوباره میاد پایین.جفتشون یه مسیر رو رفتن ولی این کجا و آن کجا.
نتیجه یکيه! ولی ما همون آدم نیستیم.
احسان خیلی رفیقه! تو همین دو روز می‌شه فهمید.
کلا شیرازی‌ها انگار رفیقن! حجت هم خیلی رفیق بود. بي شیله پیله هرچی داشت گذاشت رو سفره که باهم بخوریم.
حق این رفاقتا رو کاش بشه یه
فرقی نمیکنه  چه آيين و مذهبي داشته باشیم ، فرقی نمیکنه آدم معتقدی باشیم یا نه،  گاهی وقتا یه شرایطی واسمون  پیش میاد که دیگه هیچکسی رو نداریم به جز خودِ خدا!یه وقتایی توی سختیا از هر طرف که نگاه کنیم، هیچکسی دور و برمون نیست تا هزار فرسخی، حتی  اگه  کسی هم باشه  کاری از دستش واسمون  برنمیاد.فرقی نمی کنه گمشدمون  چی و کي باشه،عشق،آبرو،آرزوهای قدیمی،حیاتِ یه عزیز،سلامتیش،سلامتیمون  یا حتی آبي که میگن اگه از جو بره دیگه نمیشه برش گردوند.ی
بسم الله
کمی بيش از دو سال گذشته است: انتخابات ریاست جمهوری ۹۶ را خوب یادمان است.
آن ایام به یکي از دوستان گفتم به نظرم رأی نمی‌آورد. گفتم گمانم حساب و کتاب‌های مخفی عالم و شیوه‌ی خداوند این نباشد که او مجدد رأی بياورد. اما آشکار است که اشتباه کرده بودم.
حالا دو سال گذشت و روزگار چیزهای عجیبي بر‌ ما نمایاند. مردم را می‌ترساندند که اگر رئیسی یا قالی‌باف رأی آورند دلار تا سال آینده ۵۰۰۰ تومان را رد می‌کند؛ حالا خوشحالیم که دلار به ۲
قبلاً هم همچین حسی رو داشتم. وقتی بچه بودم و رفته بودیم باغ یکي از فامیلامون. ما بچه‌ها کنار استخر نشسته بودیم. دمپایی زینب افتاد تو استخر و من برای نجاتش خودمو انداختم تو آب. فکر می‌کردم کاری نداره و می‌رم میارمش. نفهمیدم چی شد فقط تنها کاری که از دستم برمیومد رو انجام دادم یعنی چسبيدن به میلهٔ فی کنار استخر و صدا زدن پسرعموی همسن خودم. آب داشت منو می‌کشید تو خودش و من خجالت می‌کشیدم زن‌عموهام رو  که یکم اونورتر وایساده بودن رو صدا کنم.
خبببامروز روز عجیبي بودصبح که از هشت بيدار شدم عین دیوونه ها بکوب زنگ زدم دانشگاه تا ساعت نه و نیم. به نتیجه نرسیدم کسی پاسخگو نبود که این نامه من کجا رفته. خیلی هم بي ادب و بي شخصیت  بودن یه سریاشون.باز خابيدم تا 12 از 12 بکوب زنگ زدم تا یک و نیماخرش انقد هی این گفت زنگ بزن اون و شوتم کردن این ور اونور که اعصابم خورد شد گریه م گرفت کلی به این سیستم دانشگاه و اینا فحش دادمبا وجود اینکه رئیس بخشم پا درمیونی کرده بود بازم مردک گفت که ممکنه یک هفته تا
قصد داشتی شعر بگویی . . . و حالا یک سالی می‌شود که به‌اندازه انگشت‌های دست‌ات هم چیزی نگفتی!
تصمیم گرفتی به داستان روی بياری ولی غیر از چند تکه‌ی مزخرف هیچ چیزی ننوشته‌ای و حالا هم چیزی به ذهن‌ات نمی‌رسد!
و این می‌شود که کم کم به‌پایان می‌رسی . . .
احیا کننده‌ای هم نمی‌یابي . . .
با وجود بسیاری از تلفن های هوشمند مختلف (در عین حال مشابه) از بسیاری از مارک های مختلف در سراسر جهان ، ممکن است احساس کمی از دست رفته شود. کدام یک از آن بسیاری از بهترین تلفنی است که می توانید هم اکنون ، در سال 2019 خریداری کنید؟ و چرا بهتر از بقیه است؟
ادامه مطلب
یه مدت بود تو سامانه تغذیه نمیتونستم وارد شم
نماینده پیگیری کرد فهمید یکي از بچه هامون رفته رمزا مونو سر خود تغییر داده
نماینده رمز جدید رو اعلام کرد
دیدم باز وارد نمیشه
گویا عنتر خان رفته باز رمز جدیده رو هم تفییر داده :/
یعنی کرم پیش اینا لنگ میندازه
عده ای از نوشته های ظاهری برخی از ادیان اینگونه می رساند که برای رسیدن به سعادت باید نفس خویش را در راه خدا زنده کرد و در دینی دیگر می گویند برای زنده کردن ابتدا باید کُشت تمام خواستن ها را و همه ی خواستن هایت را باید با خواسته های خدا هم مسیر کنید. 
آنچه که به واقع اتفاق می افتد این است که اکثریت از آيين قربانی و سایر آيين ها ظاهری بيشتر درک نکرده اند برای همین تغییر صورتی مشخص در شیوه ی اجرای آيين ها توسط این گونه اشخاص اتفاق می افتد و در طول
امروز یک روز به هدر رفته و بي فایده بود. من هیچ کاری انجام ندادم. بلند شدم. تو اتاق قدم زدم نشستم پشت سیستم. وب خوندم. کامنت گذاشتم. با گوشیم ور رفتم. باز بلند شدم یه گشتی زدم. چایی خوردم. مطلب نوشتم هی به ساعت خیره شدم و فکر کردم و باز قدم زدم و تک و توک مراجعینم رو جواب دادم و یه کتاب رو ورق زدم و باز اومدم پای سیستم و وب و باز گوشی آخه اینم شد روز کاری؟ اینم شد کار؟ واقعا خونه بودم حداقل یه ناهار مفصل می پزیدم و کلی کيف می کردم. اما خب، تقصیر من چی
 
وقتی به گذشته ام نگاه می کنم صحنه های بزرگ شده ای رو می بينم که یه ترس مزخرف احاطه شون کرده. یه ترس که به جای زیباتر شدن اون صحنه، حسابي داغونش کرده. شاید دیر باشه که با خودم بگم ای کاش شجاعت به خرج میدادی و یه جوری محکم وایمیستادی خوب لامصب!
ترس ها مثل این سوسک های بزرگی ان که این روزا تو خونمون زیاد دیده میشن. اول کم بودن اما روز به روز بيشتر ملاقاتشون می کنیم. از اول نمی ترسیدم ولی حالا می ترسم. از سوسک هیچوقت نترسیدم ولی از اینکه زیادن، از ای
آمده‌ام بنشینم به حساب و کتاب. آمده‌ام تا یکبار هم که شده، با خود روراست بوده باشم. 
من کِی از لقمه‌ی آماده‌ای گذشته‌ام که حالا توقع گوشهٔ چشمی دارم؟ من کِی از راستی خودداری نکرده‌ام که حالا توقع سربلندی می‌برم؟ من کِی با فرازی به غرور نرسیده‌ام که حالا توقع ناامیدنشدن از نشیب را دارم؟ من کِی فتح خیبر کرده‌ام که حالا منتظر دژهای استوار قلبم باشم؟ من کِی صبر داشته‌ام که توقع عفو دارم؟ من کِی استوار مانده‌ام که حالا انتظار سبکباری دارم
اصل این آش برای اصفهان هستنیم کيلو ترهیک لیوان ماشیک لیوان نخودنصف لیوان برنجگوشت گردن یا گوشت دنده ربع کيلوپیاز یه دونه متوسطبدون ادویه و نمک بذار با هم بپزند در حد له شدگییدونه پیاز سرخ کن با زرد چوبه کم و نمکمواد پخته شده را حالا نمک زرد چوبه و فلفل سیاه بهش اضافه کن و با گوشتکوب له کن اونقدر که کامل مخلوط و از هم قابل تشخیص نباشند البته گوشت رو جدا بکوب و مخلوط کنآخر سر هم پیاز داغ که روغن به اندازه کافی داشته باشه رو بهم اضافه کن و بذار
Akse Aghaye Khamenei

آخرین جستجو ها

طراحی و پشتیبانی سایت پویادیتا راهنمای انتخاب اسم دختر نام پسر زیبای ایرانی جدید شیک با کلاس kar-fan-novin-s.blogfa.com آنچه گذشت بیماری های دهان و دندان زیرنویس سریالی های ترکی دانلود رایگان بوستر پمپ وب سایت ایران پسته|خرید پسته|سایت تخصصی پسته|فروشگاه پسته|خرید آنلاین پسته| بچه های هفتم آوا